X
تبلیغات
می نویسم تا بدانــ ـی - آخرین غروب پاییــزی9





می نویسم تا بدانــ ـی

(بیابنویســـ از سابق)


فصل بیست و یکم وقتی بیدار شدم یک جاي نا آشنا بودم.یکمی جابه جا شدم ودیدم پوریا کنارم خوابیده.یکدفعه یادم آمد که دیشب عروسیمون بوده واینجا هم خونه ي ماست!ساعت حدود 5 صبح بود صداي اذان رو شنیدم و ازجا بلند شدم تا نماز بخونم روي پوریا رو پوشاندم و وضو گرفتم وسجده شکر به جا آوردم وقتی نمازم تمام شد دیدم پوریا توي تخت خواب نشسته و سرشو می خارونه و به من نگاه می کنه گفتم: -چرا بیدار شدي؟تازه اول صبحه؟ پوریا-خوابم نمی بره جا نماز را جمع کردم و رفتم کنارش دراز کشیدم اونم از خداخواسته سرشو توي آغوشم گذاشت و کم کم خوابمون برد.ساعت 11 ظهر با صداي پرنیان که در می زد از خواب پریدیم: -اي بابا...اولین روز عروسی تا لنگه ظهر گرفتن خوابیدن! من بلند شدم تا دوش بگیرم امروز روز پاتختی بود و من اصلا حوصله اش را نداشتم دوست داشتم تمام روز پیشپوریا باشم پوریابراي دوش گرفتن به حمام رفت وبعد با هم صبحانه خوردیم. سرمیز پوریا فقط به من زل زده بود گفتم: -چرا نمی خوري؟ پوریا- از نگاه کردن بهت سیر نمی شم -حالا وقت واسه نگاه کردن هست فعلا صبحونتو بخور تا من همشو نخوردم پوریا با خنده گفت: -نوش جونت!مهتاب...من اصلا باورم نمیشه من وتو بهم رسیدیم -آره...همه چیز مثل رویاست...راستی کی میریم ماه عسل؟ پوریا- میریم عزیزم...ایشالله هفته دیگه بذار واسه آموزشگاه چندتا نوازنده استخدام کنم بعد میریم.تو دوس داري کجا بریم؟میخواي بریم خارج از کشور مثل داداشت اینا؟ -مثلا کجا؟ -مثلا هلند؟یا استرالیا؟یا نروژ من که با شنیدن نام نروژ یاد شایلی افتاده بودم گفتم: -بهتر نیست بریم یکی از شهر هاي ایران؟مثلا شیراز من عاشق نارنجستانم! پوریا- هر چی تو بخواي عزیز دلم اونروز مراسم پاتختی هم برگزار شد و من از اینکه از شر مراسما راحت شده بودم خوشحال بودم **** یک هفته از ازدواج من وپوریا می گذرد و من هرروز خدارو شکر می کنم که چنین شوهري نصیبم کرده.هرروزبیشتر عاشقش می شوم و احساس می کنم از وجودم بیشتر دوسش دارم.پوریا هم عشقشو به من نشان میده.هرروزیک شاخه گل رز سرخ که من عاشقشم بهم می دهد یا به بهونه هاي مختلف واسم کادو می گیرد و یا برام پیغام تلفنیعاشقانه می گذارد.حداقل روزي 3تا اس ام اس عاشقانه از سرکار واسم می فرسته من که از این همه توجهش تعجب کردم بهش میگم: -تو توي آموزشگاه کار می کنی یا همش به فکر منی؟ پوریا هم می خند و می گوید: -خوب راستش...همش به فکر توام خوبه رییس آموزشگاه منم اگه کارمند بودم که اخراجم می کردند تا حالا!! قراره فردا واسه ماه عسل بریم شیراز البته اول میریم اصفهان .یکی از عمو هاي پوریا اصفهان زندگی می کند و تصمیم گرفتیم چند روزي به خانه آنها برویم و بعد به سمت شیراز راه بیافتیم. الان تمام وسایل هاي لازم را جمع کردم و در انتظار پوریا هستم امضا:مهتاب **** صبح روز بعد آماده ي سفر شدیم. خانواده ي من و پوریا دم در واسه ي بدرقه ما ایستاده بودند.میلاد به پوریا کمک کرد تا چمدان هاببرند.مامان قرآن بالاي سر من وپوریا گرفت.با همه رو بوسی کردم که پري گفت: -سوغاتی یادتون نره ها! پوریا- چشم!ایشالله دفعه بعد همگی با هم یک مسافرت دسته جمعی میریم. پوریا با بابا دست داد. بابا شونه هاي پوریا را فشرد و گفت: -خوش بگذره...دخترمو به تو سپردم پوریا لبخندي زد و گفت: -به خوب کسی سپردید ناهید خانم- شاهچراغ رفتین مارو هم دعا کنین...دعا کنین یکی هم بیاد این پرنیانو بگیره من از شرش راحت شم! پرنیان با اخم گفت: -اواااا مامان؟ ناهید خانم- یامان! بلاخره بعد از کلی خنده من وپوریا سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. من که نصف راه را خواب بودم پوریا هم بیچاره فقط رانندگی می کرد ودم نمی زد واسه ناهار به یک رستوران خوب میان راه رفتیم و ناهار دبشی هم خوردیم.نزدیک هاي غروب بود که به اصفهان رسیدیم. خانه ي عمو عادل در وسط شهر بود وقتی رسیدیم پوریا پیاده شد در رو بازکرد و گفت: -مهتاب بیا پایین رسیدیم دیگه؟ من که بدنم کوفته شده بود حس و حال بلند شدن نداشم پوریا دستمو گرفت وگفت: -پاشو تنبل خانم ...بمیرم چقدر خسته شدي نشستی...همش داشتی رانندگی می کردي! اخمی کردم و گفتم: -متلک میگی پوریا- من غلط بکنم به خانمم متلک بگم! خانه ي عمو عادل در یک کوچه بن بست و یک خونه ي قدیمی با صفا بود.پوریا زنگ زد و یک دختر جوان با چادر رنگی در رو باز کرد که معلوم بود آتنا دختر عموي پوریاست.وقتی وارد خونه شدیم .خانواده ي عموي پوریا چنان استقبالی از ما کردند که من ماتم برد!خانواده ي سنتی و خیلی خونگرمی بودند مخصوصا زن عموي پوریا زینب خانمخیلی زن خوبی بود با دیدن من مدام ازم تعریف می کرد: -ماشالله ببین چه عروسی آوردن...مثل گل ناز میمونه...خوشگل...باحیا..نجیب.. .یک تار موشو به اون دختره ي اجنبی فرنگی هرزه نمیدم منظورش شایلی بود!و من چه لذتی می بردم از این که همه من را از شایلی برتر می دانستند!اما عمو عادل که پوریاخان عمو صداش می کرد با عصبانیت گفت: -خانم؟چند دفعه بهت گفتم روي دختر مردم حرف نزن؟هر چی باشه اونم دختر خواهرمه. آتنا براي ما شربت آورد.دختر قشنگی بود از نجابت و پاکدامنیش توي فامیل خیلی شنیده بودم و همه آن را یک دختر الگو می دانستندپوریا با لبخند همیشگی اش از آتنا پرسید: -چه خبر دختر عمو؟درس و دانشگاه چطوره؟ آتنا- خدارو شکر...خوبه من پرسیدم: -رشته ات چیه آتنا جان؟ آتنا- ادبیات پوریا رو به من گفت: -آره مهتاب...آتنا خانم استاد ادبیاتن...مگه اشعارشونو نشنیدي؟ از اینکه ضایع شده بودم حسابی لجم گرفته بود و دنبال فرصت بودم تا تلافی کنم.نمیدونم چرا پوریا آن حرفو زد شاید می خواست دانشگاه نرفتنمو به رخم بکشد و من را بی سواد نشون بده خلاصه این که کلی ازش دلخور شدم و تاآخر شب باهاش سر سنگین شدم.موقع شام همه سر سفره نشستیم که پوریا بشقاب آتنا را گرفت و گفت: -من براتون می کشم دختر عمو یکدفعه حس حسادت زنانم فعال شد!منتظر کوچکترین عکس العملی از پوریا بودم تا جنگ روانی راه بندازم اما برخلاف انتظارم انگار پوریا می دونست که من از دستش عصبیم و واسه همین آن شب اصلا بهم نزدیک نشد.زینب خانم یک دست رخت خواب عروس داماد برایمان توي یک اتاق پهن کرد پوریا گفت: -دستتون درد نکنه زن عمو حسابی زحمت دادیم زن عمو- چه زحمتی تو هم عین پسر خودم میمونی زنتم مثل عروس خودمه روي تخم چشمامون جا دارین پوریا نگاهی به من کرد و انتظار داشت تا منم از زن عمو تشکر کنم اما من خیلی راحت رفتم دراز کشیدم ورومو همبه حالت قهر طرف دیوار کردم. پوریا هم بی هیچ حرفی طرف دیگرم دراز کشید و یک کم بعد از صداي نفس هاش فهمیدم خوابش برده پیش خودم کفتم: -خدایا عاقبت اولین مسافرت مارا به خیر کن وبعد سرمو زیر بالش فرو بردم... فصل بیست و دوم آن شب همش خواب هاي پریشان دادم.خواب دیدم در یک عروسی حضور دارم و همه کل می کشند و می کوبند ومی رقصند .پوریا را دیدم که بالباس دامادي سر سفره عقد نشسته و عروسی هم کنارش نشسته و یک تور سفید رويسرشه فکر کردم که عروسی خودمونه و ان عروس هم لابد منم ولی یکدفعه پوریا تور را از روي صورت عروس برداشت که من یکدفعه با دیدن آتنا سنگوب کردم...و از خواب پریدم... پوریا دستشو از روي چشمانش برداشت و گفت: -چی شده عزیزم خواب بد دیدي؟ من همانجور نفس نفس می زدم که یکدفعه کسی در اتاق را زد صداي آتنا را از پشت در شنیدم: -پسر عمو؟مهتاب جون؟ پوریا خواست بلند شود و دررا باز کند که من مانع شدم.احساس کردم حالم از آتنا بهم میخورد و او نه تنها  پارسا  ونجیب نیست بلکه زیر آن چادر با آن نگاه هاي دلفریبش شوهر مرا طعمه خود می کند از جا بلند شدم و دررا باز کردم آتنا با خوشرویی گفت: -سلام صبح بخیر من جوابشو ندادم وقتی اخم هایم را دید گفت: -اتفاقی افتاده؟ با صدایی که از خشم می لرزید گفتم: -کاري داشتین؟ آتنا که جا خورده بود گفت: -مامانم گفت صداتون کنم براي صبحانه -ما اگه صبحانه نخواییم باید کی رو ببینیم؟ پوریا با تعجب گفت: -مهتاب این چه طرز حرف زدنه؟ آتنا که وضع را خطري می دید گفت: -ببخشید ... من نمی دانستم باعث دلخوریتون می شم با اجازه من میرم و بعد از رفتنش من در را به شدت کوبیدم. پوریا با لحنی عصبی گفت: -این چه طرز حرف زدن با اون دختر بیچاره بود؟من که تحت تاثیر خواب دیشبم بودم گفتم: -چیه؟ ناراحت شدین؟آخ ببخشید با معشوقه تون بد حرف زدم پوریا با تعجب به من نگاه کرد و گفت: -چی میگی مهتاب حالت خوبه؟این مزخرفا چیه میگی؟ -عزیزم شما نگران حال من نباش شما بفرما با عشقتون صبحانه بخورین و در را باز کردم و به سمت بیرون هدایتش کردم پوریا گفت: -باشه پس من میرم تا با عشقم صبحانه بخورم و از اتاق بیرون رفت. همانجور ماتم برده بود باورم نمی شد پوریا واقعا این کاررا بکند اون هم یک هفته بعد ازازدواجمون...ناباور به یک گوشه می نگریستم کم کم قطرات اشکم روي گونه فرود آمد و من حتی یکبار پلک نزدم.یکدفعه یکی در زد منتظر بودم که یکی از خانواده خان عمو باشم تا همه ي عصبانیتمو سرش خالی کنم که یکدفعه پوریا را دیدم که با یک سینی صبحانه پشت در ایستاده وقتی سکوتمو دید گفت: -اجازه ورود می دین پرنسس؟ وقتی سکوت مرا دید کلافه گفت: -اي بابا...مهتاب دستم خسته شد...مگه خودت نگفتی برو با عشقت صبحانه بخور؟خوب منم اومدم تا با تو صبحانه بخورم دیگه! نتونستم جلوي خندمو بگیرم پوریا بالحنی که من عاشقش بودم گفت: -اي فداي  خنده هات بشم من...حاضرم خودمو سر به نیست کنم تا یکبار این خنده نازتو ببینم. پوریا سینی رو زمین گذاشت. و هر دو نشستیم حالا من تبدیل شدم به یک کودك 6 ساله و پوریا هم مثل پدريمهربان لقمه دهانم می گذاشت! آن شب قرار بود تا با پوریا به سی و سه پل برویم.شب بود و سی و سه پل شلوغ بود. هواي خوبی بود و باد می وزید ومن دست در دست پوریا روي پل قدم می زدم. پوریا گفت: -مهتاب همین جا وایسا من میرم دو تا بستنی می گیرم میام -باشه. ایستاده بودم و هوا ي پاك را با تمام وجود استشمام می کرد که یک دفعه دیدم یک پسر بچه ي تقریبا 2ساله بهم زلزده . یکدفعه دلم هواي کوروش را کرد چقدر دلم براي داداش کوچولوم تنگ شده بود.از اون جایی که بچه هاراخیلی دوس داشتم با آغوش باز پذیراي پسرك شدم اون هم بدون هیچ غریبی اومد توي بغلم.پوریا که دوتا بستنی دستش بود با دیدن این صحنه تعجب کرد: -مهتاب این بچه کیه؟ -نمی دونم اومد بغلم -چه بچه نازیه پسر بچه سرش را روي سینم گذاشت و با صدایی بچه گونه گفت: -می می! من و پوریا با تعجب بهم نگاه کردیم و خندیدیم.ولی پسر بچه همچنان خودش را در بغلم می فشرد و شیر میخواست! پوریا- مهتاب به گمونم این بچه تورو با مادرش اشتباه گرفته سریع برو به پدرومادرش بده -منم بالحنی کودکانه به پسر بچه گفتم: -نه عزیزم...من نمی تونم بهت می می بدم ...اگر شیر میخواي باید بري پیش مادرت اما پسر بچه همچنان اصرار داشت و سرشو به سینه ي من می کوبید.یکدفعه یاد بستنی افتادم بستنیم را از پوریاگرفتم و جلوي دهان پسرك گرفتم اما اون میلی به بستنی نداشت و همش می گفت: -می می موخوام یکدفعه پدر پسرك اومد طرف ما و گفت: -امیر حسین اینجایی بابا؟ منو سکته دادي و با حالت عصبی بچه را از آغوش من جدا کرد که یکدفعه امیر حسین چنان گریه سوزناکی کرد که دلم بدجور به حالش سوخت پوریا هم که عین من ناراحت شده بود رو به مرد گفت: -بهتره این بچه رو سریع به مادرش برسونین مثل اینکه خیلی گرسنه ست طفلکی از زن من شیر می خواست اون مرد که سعی داشت بچه را آرام کند گفت: -این بچه مادر نداره مادرش سر زا عمرشو داد به شما دلم گرفت و حسابی ناراحت شدم.بیچاره امیر حسین حتما چقدر کمبود محبت کشیده که با دیدن من فکر کردمادرشم یکدفعه اون مرد که از جیغ و فریاد هاي امیر حسین کنترشو از دست داده بود چنان سیلی در گوشش زد که طفلکی خون از دماغش جاري شد اما انگاري ساکت شد و شروع به لرزیدن کرد من که اون لحظه حس مادري در وجودم زنده شده بود پریدم تا امیر حسینو از دست اون مرتیکه ي بی همه چیز بگیرم که پوریا مانعم شد: -مهتاب...بهتره دخالت نکنیم اونوقت با ماهم در می افته...پسر خودشه ولی من با گریه سعی داشتم پوریا را از خودم جدا کنم و میگفتم: -نمیذارم...اون حق نداره بچه رو بزنه ...توروخدا ولم کن پوریا بلاخره پوریا موفق شد تا منو از صحنه دور کنه و به خونه ي خان عمو برگردیم.شب وقتی توي رختخواب دراز کشیدم هنوز چشمام خیس بود پوریا که سعی داشت مرا آرام کند شروع به نوازش موهایم کرد گفت: -میدونی مهتاب چیزي که اینجا واسم عجیبه اینه که اون بچه چطور بین اون همه زن تورو مادر خودش دید و پیشتو اومد؟ منم با بغض گفتم: -خوب شاید من شبیه مادر خدا بیامرزش بودم شایدم چون قیافم مهربونتر به ذهنش اومد منو مادر خودش فرض کرد یک کمی مکث کردم و بعد گفتم: -پوریا من بچه میخوام... پوریا با حیرت گفت: -چی؟ مهتاب ما یک هفته از عروسیمون نگذشته فکر آبرومونم بکن! -ولی من بدجور  دلم هواي بچه کرده امروز واقعا احساس مادر توي وجودم زنده شد. پوریا- عزیزم تو امروز تحت تاثیر امیر حسین قرار گرفتی . الان زوده من و تو جوونیم و باید از جوونی مون لذت ببریم و پوریا حرف می زد درحالی که من کم کم گیج خواب شدم صبح وقتی از خواب بلند شدم پوریا را کنارم ندیدم فکر کردم که رفته صبحانه بیاره رفتم پایین که دیدم کسی توي هال نیست. رفتم از پشت پنجره نگاه کردم ودیدم همه دور هم توي حیاط جمع شدند و فقط جاي من خالیه. باز ازدست پوریا عصبی شدم که تک و تنها و بدون من خوش میگذرونه وقتی دیدم پوریا کنار آتنا توي حیاط نشستند و گلمیگن و گل می شنوند قلبم فشرده شد دیگه تحمل نکردم رفتم توي حیاط و بدون اینکه به کسی سلام کنم رو به پوریاگفتم: -پاشو بریم اتاق کارت دارم... پوریا که متوجه عصبانیت من شده بود با اجازه اي گفت و دنبال من راهی اتاق شد. دررا بستم که با ناراحتی گفت:  -مهتاب تو چرا جدیدا این جوري شده؟ خوب عمو اینا ناراحت میشن از این کارات -خوش گذشت بدون من؟تو هم که فرصت طلب تا دو دقیقه می بینی من خوابم از وقت استفاده میکنی پوریا که جا خورده بود گفت: -خب... دیدم خوابی دلم نیومد بیدارت کنم پوزخندي زدم و گفتم: -خواب؟تو چی ؟ تو اصلا خوابیدي ؟ یا همش منتظر بودي تا من لالا کنم بري پیش دختر عمو جونت؟اصلا از این به بعد بهت پیشنهاد می کنم شبا هم جفت آتنا جونت بخواب... پوریا که دیگه تحملش طاق شده بود جواب مرا با یک سیلی داد. من که از عکس العملش جا خورده بودم سوزشصورتم و سنگینی دستش را حس نمی کردم.باورم نمی شد پوریا همچین کاري بکند آن هم بخاطر دختر عموي تحفه اش پوریا با صداي بلند سرم فریاد کشید: -واقعا بی شرمی مهتاب....منو باش که فکر می کردم تو چقدر فهمیده اي ولی حالا به سادگی خودم افسوس میخورم...چطور تونستی همچین حرفی درباره اون دختربی گناه بزنی؟چطور تونستی هم به شوهرت هم به یک نفردیگر تهمت بزنی؟چطور انقدر زود قضاوت کردي؟مهتاب آتنا نامزد داره وتو با این حرفاي وقیحت آبروي منو بردي من که احساس می کردم پرده ي گوشم داره پاره میشه دستم رو روي گوشام گذاشتم و گفتم: -بسه تمومش کن... همه پشت در اتاق ما جمع شده بودند.پوریا بی توجه به همه از خونه بیرون رفت. ومنم در اتاقو بستم و در تنهایی اشک ریختم.فکر شم نمی کردم که یک هفته بعد از ازدواج چنین رویمان توي هم باز شود و پوریا دستش را روي منبلند کند و سرم فریاد بکشد.آن روز تا شب اشک ریختم البته خودم را مقصر اصلی می دانستم که چشمانم را بستم وخیلی وقیح به شوهرم تهمت زدم.شب پوریا با فرامرز نامزد آتنا به خونه آمد و من چقدر احساس سرافکندگی کردم .من و پوریا تا فرداي آنروز با هم قهر بودیم ولی براي حفظ آبرو با هم حرف می زدیم و پوریا هرچه میگفت من سریعا انجام میدادم تا بلکه بتوانم رضایتش را جلب کنم اما پوریا با سردي با من رفتار می کرد. بیچاره مامان اینا فکرکرده بودند من و پوریا چه ماه عسل خوبی را می گذرانیم .نمی دانستند که من و پوریا به کجاها رسیدیم که آزادانه بهم توهین می کنیم.من که دیگه تحمل قهر پوریا را نداشتم و از سردیش رنج می بردم تصمیمگرفتم ازش معذرت خواهی کنم. آن شب من در جایم دراز کشیدم پوریا بعد از مسواك زدنو شب بخیر گفتن به همه به اتاق آمد و دراز کشید و رویش را طرف دیگر کرد من بهش نزدیک شدم و صدایش کردم: -پوریا؟ می دانستم بیدارست ولی جوابم را نمی داد بازویش را فشار دادم و گفتم: -پوریا منو ببخش من اشتباه کردم حق با تو بود من زود قضاوت کردم ولی قول میدم دیگه تکرار نشه پوریا با بغضی که در گلو داشت گفت: -مهتاب...تو فقط تهمت نزدي بلکه عشق من به خودتو جدي نگرفتی...یعنی من انقدر دیوونم که زنمو ول کنم و آتنارو بگیرم؟آتنا نامزد داره و تو این چند روز انقدر منو چزوندي که نتونستم بهت بگم...بعدشم من اگه میخواستم آتنارو بگیرم خیلی وقت پیش از آشنایی با تو اینکارو می کردم...مهتاب عشق من به تو کشک نیست که به همین راحتی بشه ولش کرد...تو باید منو جدي بگیري من با خنده گفتم: -قول میدم پس دیگه آشتی پوریا به سمتم برگشت و بوسه اي بر چشمانم زد و گفت: -من از اولشم باهات قهر نبودم فقط میخواستم یک جور تنبیهت کنم تا دیگه زود قضاوت نکنی -پوریا فردا میریم تهران من دیگه اي از اینجا بدم میاد پوریا- تهران؟ولی قرار بود بریم شیراز که؟ -نه من از خیرش گذشتم می ترسم باز دعوامون بشه برگردیم تهران بهتره پوریا با حالتی جدي گفت: -میریم شیراز... -ولی.. پوریا- ولی نداره هرچی آقات میگه بگو چشم با خنده گفتم: -چشم هر چی آقامون بگه پوریا- آفرین حالا شدي یک زن ایده آل! فصل بیست و سوم صبح روز بعد با همه خداحافطی کردیم و راهی شیراز شدیم.مسافرتمان به شیراز بر خلاف اصفهان حسابی خوش گذشت. من و پوریا توي تخت جمشید چندتاعکس قشنگ با هم انداختیم و ناهاررا هم آنجا خوردیم و بعد به سمت یک هتل خوب به راه افتادیم. بعد از آنکه هردو دوش گرفتیم وپوریا که تمام روز رانندگی کرده بود کمی استراحت کرد به شاهچراغ رفتیم و زیارت کردیم.خلاصه چند روز آن جا بودیم و به جاهاي دیدنی زیادي رفتیم و حتی سر مزار سعدي و حافظ رفتیم. اون روز بر سر آرامگاه حافظ نشسته بودم و شعر هاي حافط را براي خودم زمزمه می کردم کهیکدفعه دخترکی به سمتم آمد و گفت: -خانم فال میخواین؟فال حافظ؟ من که تحت تاثیر شعرهاي حافظ قرار گرفته بودم یکی خریدم.بعد از آنکه شعرش را خواندم به فال رسیدم: -اي صاحب فال بدان و آگاه باش که خدا همواره بندگانش را تنها نمی گذارد و به آنها توجه دارد.عزیزي داري که به آن عشق می ورزي و دوستش داري.اگر میخواهی آن را از دست ندهی باید به او اعتماد داشته باشی و چشمانت را ازافکار باطل درباره ي او بپوشانی واقعا که حافظ گل گفته بود دقیقا عین واقعیت بود .حافظ عشقم به پوریا را دوباره به یادم آورد و همواره تاکید کردکه باید به او اعتماد داشته باشم.پوریا که براي گرفتن نقشه مکان هاي دیگر شیراز نزد توریستان دیگر رفته بود برگشت و گفت: -فال گرفتی؟ -آره پوریا- خوب چی می گفت این خدا بیامرز؟ -می گفت باید به تو اعتماد داشته باشم -عجب! اسمم گفته بود توش؟ -نه ولی خیلی عجیب بود همه چیزش مثل واقعیت بود پوریا- پاشو بریم -کجا؟ پوریا- بازار باید بریم سوغاتی هارو بخریم و دیگه کم کم برگردیم تهران دوروز بعد ما با باري از سوغاتی و خاطرات خوش راهی تهران شدیم. همه با دیدن ما خوشحال شدند و من که دلمبراي خانواده ام یکذره شده بود حسابی در آغوش پدرومادرم اشک ریختم کوروش رو هم کلی بوسیدم و سوغاتی بهش دادم بعد به خانه ي خودمون رفتیم. **** چند ماهی از ازدواج من و پوریا می گذرد و هم اکنون آبان ماه ازراه رسیده.پوریا در گیر کارهاي آموزشگاهست.خیلی حوصلم سررفته و همش احساس تنهایی می کنم بعضی وقت ها فکر می کنم اي کاش ادامه تحصیل می دادم و دانشگاه می رفتم ولی بعدش میگویم: -کی حس و حال درس خوندن دارد؟ چند وقتی ست تصمیم گرفتم کار کنم تا حوصله ام سر نرود اول تصمیم گرفتم در آموزشگاه پوریا کار کنم ولی بعدش پشیمون شدم چون هیچی از موسیقی سرم نمی شه و البته کادر کارکنان آموزشگاه پوریا هم تکمیله!از آنجایی که هنوز به زبان انگلیسی علاقه دارم تصمیم گرفتم در یک آموزشگاه زبان کار کنم.پوریا هم مخالفتی ندارداما ازم خواسته تا همان آموزشگاه نزدیک خونه بروم ولی من که می ترسم آقاي لی هنوز آنجا تدریس کند و با دیدن من قصد آبروریزي داشته باشد مخالفت کردم ولی پوریا جاي دور نمی گذارد بروم و منم مجبورم به همان آموزشگاه بروم... امضا:مهتاب **** روز بعد به آموزشگاه زبان رفتم همه کسانی که مرا می شناختند با دیدنم خوشحال شدند.خداروشکر چون حلقه دردستم بود و ابرو هایم را برداشته بودم همه فهمیدند من ازدواج کردم و کسی دیگه نتوانست پشت سر من حرفبزند.مدیر آموزشگاه که مرا به خوبی می شناخت و استعداد مرا توي زبان شناخته بود قبول کرد تا من فعلا در ترم هاي آسان و پایین به کودکان و خردسالان زبان تدریس کنم.و به این ترتیب من کارمو شروع کردم. چون به بچه ها خیلی علاقه داشتم خیلی زود توانستم خودم را در دلشان جاکنم آن ها هم خیلی زود با من ارتباط برقرارکردند و به جاي فامیلی ام مرا مهتاب صدا می زدند.من تمام سعی ام رامی کردم تا به زبان خودشان انگلیسی را یاد بگیرند. طولی نکشید که بهترین معلم زبان خردسالان معرفی شدم وتوانستم افراد زیادي را به ترم هاي بالاتر بفرستم.از آن پس خیلی از اولیا تمایل داشتند بچه هاشون را در کلاس هاي من ثبت نام کنند چند ترم با کودکان بودم ولی بعد مدیر آموزشگاه که توانایی من در تدریس را دید مرا به نوجوانان فرستاد با این که دل کندن از بچه ها برایم سخت بود ولی قبول کردم.وقتی براي اولین بار وارد کلاس نوجونان شدم فهمیدم تدریس در این جور کلاس ها انقدرکه فکر می کنم هم آسان نیست. کلاس هاي آموزشگاه ما مختلط بود و من با دیدن دختر و پسرهاي شیطون حدودا از 11 ساله تا 18 ساله فهمیدم که ترم سختی را خواهم گذراند چون هیچکدوم از آن ها حواسشون به درس نبود .ظاهرا پسر ها و دخترادنبال بهونه بودند تا همدیگر را ضایع کنند و متلک بگویند درواقع یه جور کل کل بین پسر و دخترا بود و من فهمیدم آن ها براي تفریح و پسر بازي و دختر بازي به کلاس می آیند.کافی بود تا یکی از پسرا دختري را مسخره کند وآنوقت بود که جنگ جهانی سوم در می گرفت و دخترا به حمایت از تیمشون بر می خاستند و نظم کلاس را بهم میزدند.دیگه نمی دانستم چکار کنم دیدم فهمیدم که آن ها لیاقت مهربانی ندارند و کم کم جدي شدم.نمره هایشان راکم می کردم و از کلاس اخراجشان می کردم حتی تهدید می کردم که از فاینال می اندازمتون ولی اونا هنوز به کارهايخود ادامه می دادند.به هرحال منتظر بودم تا این ترم تمام شود.توي کلاس من تنها یک نفر ساکت و آرام بود و همیشه درس را بادقتگوش می داد. پسر 16 ساله اي به اسم حامد بود اوهیچ وقت دهن به دهن دخترهاي کلاس نمی شد و کاري به کسی نداشت ومن اورا بهترین پسر کلاس معرفی کردم.شر ترین دختر کلاس آرزو 15 ساله بود که فوق العاده شیطون ولجباز بود و بدجور با پسرا در می افتاد و به قول خودش رهبري دختر هارا برعهده داشت.شر ترین پسر هم سیاوش18 ساله بود که دشمن خونی آرزو بود و رهبري پسر هارا برعهده داشت.من دیگه کم کم داشتم روانی می شدم.خداروشکر که کلاس فقط یکشنبه و سه شنبه برگزار می شد ومن چند روزي درخانه استراحت می کردم.یک روزوقتی وارد کلاس شدم و خواستم درس جدید را بدهم یکی از دختران کلاس که پسرا به او لقب عشوه گر(دختر عشوه باز)داده بودند چون همیشه با ناز و عشوه حرف می زد گفت: -مهتاب جونم؟پس فاینال کی برگزار میشه؟ -چیزي نمونده حداقل دو هفته دیگه یکی از پسرا شروین که آغاز کننده جنگ بود گفت: -مهتاب جونش یعنی میشه ما از شر این دخترا راحت شیم؟ آرزو برگشت و روبه شروین گفت: -عزیزم این جا فقط دخترا حق دارن مهتاب جونو به اسم صدا کنند شما پسرا باید بگین سرکار خانم محتشم! شروین که اداي آرزو را در می آورد گفت: -اولا که من عزیز تو نیستم! دوما که مگه من باتو بودم که عین جسد می پري وسط! آرزو عصبی داشت فکر میکرد چی جواب بده که شروین چشمکی به سیاوش زد و گفت: -سیا سپردمش دست خودت! سیاوش که انگار نقطه ضعف آرزو رو می دونست با لحنی مهربان گفت: -آرزو عزیز دلم؟ آرزو که باورش نمی شد سیاوش این جوري باهاش حرف بزنه تحت تاثیر قرار گرفت و گفت: -جانم سیاوش سیاوش با خنده گفت: -تو برو اول دماغتو عمل کن بعد بیا به ما پسرا شماره بده! یکدفعه بمب خنده بین پسرا منفجر شد!آرزو که روي دماغش خیلی حساس بود شروع به جیغ زدن و بد و بیراه گفتن کرد من که دیگر تحملم تمام شده بود آرزو و سیاوش را پیش مدیر آموزشگاه بردم و ازشون کلی نزد مدیر شکایت کردم که این دوتا همش نظم کلاسو بهم می زنن و کل کل می کنند مدیر آموزشگاهم ازشون امضا گرفت که درصورت تکرار اخراج خواهند شد.آرزو گریه می کرد و سیاوش هم که عین خیالش نبود با دهن باز آدامس می جوید. با سیاوش نمی توانستم زیاد در بیافتم چون پسر بزرگی بود و حتی قدش از من بلند تر بود ولی آرزو را حسابی دعوا کردم که یکدفعه سیاوش عصبی شد و گفت: -بسه دیگه مهتاب خانم...اون بیچاره چه گناهی کرده که بهش می پرید ما که معذرت خواهی کردیم من و آرزو ماتمان برده بود.من فکرشم نمی کردم سیاوش از آرزو طرفداري کند آرزو که فکر می کرد باز سیاوش خواسته خامش کند حرفش را باور نکرد. اون روز وقتی رفتم خونه ماجرا رو براي پوریا تعریف کردم و اون هم گفت: -اینا دیگه کین؟اصلا ولش کن مهتاب دیگه نمی خواد تدریس کنی -ولی پوریا من میخوام تا تهش برم نباید جا بزنم پوریا-ولی اینجوري خودتو خسته میکنی -نه این طور نیست من باید این بچه هارو آدم کنم سه شنبه روز عجیبی بود چرا که وقتی وارد کلاس شدم دیدم آرزو و سیاوش در یک نیمکت نشستند و با هم گل میگن و گل می شنوند!باور نکردنی بود اونایی که تا دیروز دشمن خونی هم بودند حالا چنان با هم صمیمی شده بودند که همه ماتشان برده بود.از آنجایی که بر اساس قوانین آموزشگاه دختر ها و پسرها حق نشستن با یک دیگر در یک نیمکت را نداشتند و دخترها باید پیش هم و یک سمت کلاس و پسرها طرف دیگر می نشستند روبه آرزو گفتم: -آرزو جان برو سر جات بشین آرزو که یک چشم من را دیده بود گفت: -چشم ولی تا خواست بلند شود سیاوش دستشو کشید و گفت: -آرزو همین جا پیش من می شینه -ولی سیاوش خان این جا آمریکا نیست که دختر پسرا پیش هم بشینند و لاو بترکونند اینجا ایرانه و قوانین مخصوص به خودشو داره سیاوش- ولی مهتاب خانم شما خودتون به ما گفتین وقتی سر کلاسیم فکر کنیم توي کشور انگلیس هستیم -اونو از این لحاظ گفتم که توي کلاس سعی کنین انگلیسی صحبت کنید نه اینکه آزاد باشید بلاخره با تهدیداي من که دوباره پیش مدیر می برمتون سیاوش قانع شد و آرزو سر جاي خودش نشست از آن روز بعد بین دخترا و پسراي کلاس جنگ نبود و آتش بس اعلام شد. بااین که هیچکی جز حامد حواسش به درس نبودولی خداروشکر همین که ساکت بودند واسه من کلی بود. **** هم اکنون که این خاطره را می نویسم اواسط بهمن ماه است و هوا به شدت سرد. بلاخره این ترم هم به پایان رسید و من از شر این بچه هاي شلوغ راحت شدم. ترم دیگر بعد از عید شروع می شود ومن کلی فرصت استراحت دارم دیروز توي آموزشگاه آقاي لی رو دیدم با دیدنم جا خورد اما سعی کردم غیر مستقیم حلقه مو جلوي چشماش بگیرم تا دوباره سراغم نیاد.بعد از رفتن آقا محمود پوریا هنوز سرایدار استخدام نکرده و حیاط به بدترین شکل کثیف و به هم ریخته شده وباغچه پر از برفه.پوریا قراره بره و توي روزنامه آگهی براي سریداربدهد دیروز توي راه پله یکدفعه سرم گیج رفت ونزدیک بود بیافتم پوریا منو به خانه برد تا استراحت کنم و بعد گفت: چیزي نیست حتما فشار کاره...دیگه نمیذارم کار کنی ولی من هنوز به تدریس علاقه دارم و باز باید با پوریا صحبت کنم... فصل بیست و چهارم بلاخره بعد از آنکه پوریا براي سرایداري آگهی داد 1نفر پیدا شد. آقا رحمان که ظاهرا مرد خوبی به چشم می اومد با خانواده اش از یزد آمده بودند و آقا رحمان بعد از کلی جستجو براي کار در روزنامه چشمش به آگهی پوریا افتاد.قرار بود آنها در واحد روبه روي ما که تنها واحد خالی بود ساکن شوند.روز شنبه پوریا از آقا رحمان و خانواده اش خواست تا براي بستن قرار داد بیایند.ساعت حدود 6 بعد از ظهر بود که آقا رحمان با زن و دو دخترش رسیدند.پوریا آن هارا به خانه ي خودمان دعوت کرد تا یک چایی بخورند.دو دختر آقا رحمان به نام هاي مارال 19ساله و ساره 16 ساله بودند. ساره دختر خونگرمی بودو با من حسابی صمیمی شد اما مارال...نمیدانم چرا ولی ازش خوشم نیامد چون بدجور به پوریا خیره شده بود.ولی...نه...باید افکار منفی را از سرم بیرون می ریختم...باید به پوریااعتماد می کردم شاید او از سر چیز دیگر به پوریا نگاه می کرد و من حساس شده بودم.ولی انگار نمی شد هرچی با خودم کلنجار رفتم نتوانستم خودم را قانع کنم که مارال چشم بدي به پوریا نداره.وقتی براي آوردن میوه به آشپزخانه رفتم صداي قهقهه هاي مارال که بدجور با پوریا احساس صمیمیت کرده بود را شنیدم وحسابی ازش حرصم گرفت. این دختر می تونست باعث بدبختی من شود و اگر قرار بود همسایه مون شود که دیگرواویلا!بعد از رفتن آنها روبه پوریا گفتم: -نمیشه قرارداد را فسخ کنی؟ پوریا با تعجب پرسید: -چرا؟ من که نمیخواستم فکر کند بهش اعتماد ندارم گفتم: -همین جوري...یعنی ازشون خوشم نیومد پوریا دستم را گرفت و گفت: -عزیزم اولش زیاد ازشون خوشت نمیاد ولی بعدا حسابی باهاشون صمیمی میشی تازه اونا دوتا دخترم دارن میتونی با اونا خوش بگذرونی من که یاد مارال افتاده بودم و اعصابم خرد شده بود دستم را کشیدم و گفتم: -من خسته ام میرم بخوابم چند روز بعد خانواده ي رحمان درواحد روبه روي ما ساکن شدند.من هنوز دل خوشی از آن ها نداشتم و فقط به ظاهر لبخند می زدم.مارال که فهمیده بود پوریا آموزشگاه موسیقی دارد از پوریا خواست تا کارت آموزشگاهش را بدهد و براي ثبت نام بیاید مثلا جلوي پوریا می گفت: -من عاشق موسیقی ام پوریا- چه سازي دوست دارین؟ مارال یک فکر کرد و گفت: -شما چی می زنید؟ پوریا- گیتار البته سازهاي دیگر مثل پیانو و ویالن هم فولم مارال- اوه بله بله!گیتار...من عاشق گیتارم این حرفاي مارال مرا آتیش میزد ولی من دم نمی زدم و هیچ چیزي در این باره به پوریا نگفتم چون می دانستم مثل قضیه آتنا دعوا می شود و پوریا با من قهر می کند.اما این بار مثل آتنا نبود که شک داشته باشم بلکه مطئن بودم که مارال میخواد توجه پوریا را به خود جلب کند. **** سال 83 از راه رسیده.من و پوریا براي سال تحویل رفتیم پایین خانه ي مامان اینا و همه دور سفره هفت سین جمع شدیم نگار و میلاد هم آمده بودند. بعد از مراسم سال تحویل من ونگار به اتاق رفتیم و من که اورا تنها مونسم میدانستم قضیه ي مارال را برایش تعریف کردم نگار گفت: -مهتاب؟تو که از اول دیدي به شوهرت بد نگاه می کنه چرا گذاشتی بیان همسایتون بشن؟ -من نمیخواستم ولی پوریا اصرار کرد نگار- خوب چرا واقعیت را به پوریا نمیگی -نمیشه اون ازم خواسته بهش اعتماد کنم ولی از کجا معلوم این مارال پوریا را عاشق خودش نکنه؟ نگار- گفتی توي آموزشگاه پوریا ثبت نام کرده؟ -آره نگار- پس دیگه هیچی...حالا باید بیشتر مراقب پوریا باشی انقدر بهش محبت کن که بی نیاز بشه منم به حرف نگار عمل کردم با این که خیلی به پوریا می رسیدم بازم توجهم را بهش بیشتر کردم انفدر که خودشم تعجب کرده.نمیدانم عاقبت چه می شود. تصمیم گرفتم با پوریا درباره بچه حرف بزنم امضا:مهتاب **** یک روز که پوریا از سرکار برگشت میز شام را چیدم و صدایش زدم. پوریا- به به! چه کردي!چه بویی...عطرش تموم ساختمان را پر کرده منم با لبخند گفتم: -برات قیمه درست کردم همونی که خیلی دوس داري پوریا- دستت درد نکنه عزیزم پوریا شروع به غذا خوردن کرد و من نگاهش می کردم دنبال مقدمه چینی بودم که حرفمو بزنم پوریا گفت: -چرا نمیخوري؟ -میخورم ...راستش میخواستم باهات حرف بزنم پوریا- خوب بگو -کاروبار چطوره؟ پوریا- خوبه با من من پرسیدم: -از دختر آقا رحمان چه خبر؟مارال؟آموزشگاه میاد؟ پوریا- آره دختر فعالیه...استعدادش توي موسیقی خوبه...حسابی مورد تشویق اساتید قرار گرفته... من که باز حس حسادتم شعله ور شده بود چیزي نگفتم.پوریا کمی آب خورد و گفت: -حرفت همین بود؟ -نه...موضوع چیز دیگه ایه پوریا- خوب بگو؟ -من بچه میخوام پوریا... پوریا چند ثانیه خیره نگاهم کرد و بعد گفت: -مهتاب؟مگه من نگفتم فعلا راجبش حرف نزن؟ -آره گفتی ولی اون موقع که این حرفو زدي حدودا یکسال پیش بود.پوریا من بدجور تشنه ي بچه ام و فکر کنم یکسال واسه صبر کردن و دوره عروس دامادي کافی باشه اما پوریا قانع نشد و من چه دیر فهمیدم پوریا از بچه خوشش نمیاد. فکر کردم شاید آن شب خسته ست و زیاد تاکیدنکردم ولی این رفتار پوریا ادامه داشت و من هربار درباره بچه حرف می زدم یا بحثو عوض میکرد و یا یک جوري قضیه رو می پیچوند ولی من ولکن نبودم و مدام از بچه و شیرینی هایش تعریف می کردم.وقتی بی توجهی اورا دیدم گفتم نکنه عاشق مارال شده و چشمش از من افتاده و نمیخواد اسیر من بشه.وقتی دلیل تنفرش از بچه را می پرسیدم جواب قانع کننده نمی داد مثلا یک بار می گفت: -بچه دست و پاي مارا می بندد و درگیرمون می کند و بزرگ کردنش هزار جور مکافات داره یا میگفت: -می ترسم بچه انقدر برات عزیز بشه که من را فراموش کنی واسه بیست و ششمین سالگرد تولد پوریا با هم به رستوران رفتیم. آنروز پوریا خیلی با من مهربون تر از همیشه بود.تصمیم گرفتم باز این قضیه رامطرح کنم و شاید این بار جور دیگه اي رفتار کنه.پوریا با لبخند ملیحی گفت: -آخه عزیزم...من که نگفتم بچه نمیخوام ولی گفتم حالا نمیخوام...بلاخره هرکسی آرزوي پدر شدن دارد ولی بذار حداقل یکسال دیگر... ترس پوریا از بچه دار شدن ادامه داشت و اون حتی گاهی از ترس اینکه نکنه من وسوسه اش کنم شب ها جدا از من روي کاناپه میخوابید و این فاصله اي بود بین من و او.من توي دلم مارال را لعنت می کردم و فکر میکردم حتما او سبب جدایی بین من و شوهرمه.یک روز پوریا به خانه آمد و گفت: -مهتاب این دختره مارال ازم خواسته به طور کلاس خصوصی خانگی بهش موسیقی تدریس کنم نظرت چیه؟ من که نمی خواستم بیش از این بین مافاصله بیفته نتونستم مخالفت کنم .از آن روز به بعد پوریا هفته اي دوبار به خانه ي مارال اینا میرفت و باهاش موسیقی کار می کرد. یکروز که سروناز را به خانه دعوت کردم بعد از این که از قضایا با خبر شد گفت: -تو دیوونه اي مهتاب...چطور اجازه دادي پوریا بره خونه ي اون دختره؟ خودت داري دست دستی خودتو بدبخت می کنی من که حال خوبی نداشتم گفتم: -میگی چیکار کنم سروناز؟من که نمی تونم پوریا را وادار کنم مرا دوست داشته باشه...اون نه منو میخواد نه دوس داره از من بچه داشته باشه سروناز- این مزخرفا چیه میگی؟پوریا عاشق توست...ولی تو هم باید مراقب شوهرت باشی...خودتم میدونی که شوهرت خوش قیافه و جذابه و این هم یه جور مشکله که شکار دخترا بشه و توهم باید تا تهش بري اگه شوهرتو دوس داري -معلومه که دوسش دارم ولی نمی خوام بیشتر از این بینمون فاصله بیافته **** چند هفته گذشت بلاخره اتفاقی که ازش می ترسیدم افتاد اما یک جورایی براي من شیرین هم بود.چندوقت پیش یک روز عصر شام پختم.پوریا به خونه ي مارال اینا رفته بود. داشتم کمی خانه را تمیز میکردم که یکدفعه صداي خنده ي بلند مارال راشنیدم.حسابی عصبی شدم و گفتم: -چطور جرات می کنه در حضور پدر ومادرش و شوهر من انقدر وقیح بخنده؟ یکدفعه کنجکاو شدم و رفتم دررا باز کردم ودیدم که کفشاي آقا رحمان و سهیلا خانم و ساره دم در نیست و فقط کفشاي پوریا دم در بود.قلبم مثل یک توپ بستکبال به دیواره ي سینه ام بر میخورد و برمیگشت.باورم نمی شد یعنی مارال تنها خونه مانده و پوریا رو دعوت کرده. یکدفعه انگار از خواب بیدار شدم حالم پریشان بود من ساده به پوریا عتماد کرده بودم در حالیکه معلوم نبود با یک دختر تنها در خانه در چه وضعی ست چندتا قرص آرامبخش خوردم و سعی کردم بر خودم مسلط باشم. یکدفعه صداي زنگ دررا شنیدم. پریدم و دررا بازکردم پوریا که رنگش عین گچ شده بود وارد خونه شد هر لحظه نزدیک بود بیافته زمین توي صورتم و کوبیدم و با گریه گفتم: -چت شده پوریا؟ حالت چرا انقدر بده؟ دستشو گرفتم انقدر داغ بود که نزدیک بود بسوزم! تمام صورتش عرق کرده بود و پیرهنش خیس بود. باکلی بدبختی زیر بغلشو گرفتم و توي تخت خواب انداختمش.چشمانش را به یک گوشه خیره کرده بود و پلک نمی زد. انقدر گریه کردم و توي صورتم زدم که نزدیک بود غش کنم.نمی دانستم چیکار کنم .تمام بدنش داغ بود و از تب می سوخت لباسش را درآوردم تمام بدنش خیس عرق بود.با دستمال خیس بدنشو خنک کردم وپاشویه اش کردم.آب پرتغال برایش آوردم و مثل یک پرستار مراقبش بودم -پوریا؟ آخه چی شده؟چرا حرف نمی زنی؟پاشو بریم دکتر انگار حالت خوب نشد پوریا به سختی گفت: -نه...خوبم...مهتاب؟ -جانم؟ با دستاي داغش دستم را گرفت و گفت: -دوستت دارم من که تشنه این کلمه بودم تا دوباره سیل محبتمو جاري کنم خوشحال کنارش دراز کشیدم. او خودش را در آغوشم جا کرد و گفت: -تو که هیچوقت تنهام نمیذاري مگه نه؟ -معلومه که تنهات نمیذارم؟نمیخواي بگی چی شده؟ پوریا دوباره تنش شروع به لرزیدن کرد گفتم: -اصلا ولش کن...هیچی..بگیر بخواب یکدفعه صداي گریه ي پوریا را در آغوشم شنیدم و اون لحظه چنان حالم بد شد که خدا می داند.منم زدم زیر گریه وگفتم: -چرا گریه میکنی؟مارال چیزي بهت گفته؟ پوریا با نفرت گفت: -اسم اون دختره ي هرزه ي آشغالو نیار اون شب پوریا ناباور برایم تعریف کرد که مارال چه پیشنهاد وقیح و زشتی به پوریا داده و حتی نزدیک بود پوریا را به این کار مجبور کند که پوریا خانه را ترك کرده. اون شب پوریا اعتراف کرد که چقدر مرا دوست دارد و همیشه درباره مارال مثل یک شاگرد فکر می کرد و نمی دانست که مارال چه فکرهاي پلیدي در ذهن می پروراند. آن شب بالاخره پوریا فهمید که چقدر به من نیاز دارد و تنها در آغوش من آرام میگرفت .هنوز شوهرمو بی نهایت دوست داشتم و این اتفاقات یکذره از مهر من به پوریا کم نکرد اما این پایان قضیه نبود. فرداي آنروز اتفاق عجیبی افتاد که دهان همه باز ماند. روز بعد وقتی همه ي خانواده ي من وپوریا و حتی خانواده ي آقا رحمان در حیاط دور هم نشسته بودند و گپ میزدند پوریا کار باور نکردنی کرد که هیچ وقت فراموشم نمی شود او جلوي چشم مارال و بقیه جلوي من زانو زد و خاك پاي مرا بوسید همه از تعجب به آن صحنه خیره شده بودند و مبارزه ي پوریا با غرورش را مشاهده می کردن . دقایقی سکوت حکم فرماشد و بعد پوریاگفت: -مهتاب بی نهایت می پرستمت... من هنوز عین برق گرفته ها وایساده بودم و خیره نگاهش میکردم که یکدفعه پوریا روبه مارال گفت: -دیدي مارال خانم؟ من به قولم وفا کردم گفتم آن قدر زنمو دوست دارم که حاضرم جلوي چشم همه به پایش بیافتم ولی تو فکر کردي من شوخی می کنم و گفتی اگه راست میگی همچین کاري را بکن...حالا من اینکارو کردم وبهت ثابت کردم که قدرت عشق انقدر زیاده که میتونه بر غرور غلبه کنه و من که یک مردم را به پاي زنی بیاندازد که همه ي وجودم است...نه حتی نیمی از وجودم....حالا هم بهت اخطار میدم که براي همیشه با خانوادت از جلوي چشم من دورشی چون دیگه نمیخوام هرزه اي مثل تورو ببینم.انگار چیزي به نام شرم در وجود تو وجود نداره... مارال که تحقیر شدن خودشو جلوي جمع می دید دیگه تحمل نکرد و به خونه بازگشت پوریا آقا رحمان را اخراج کرد و از آنها خواست تا خانه را ترك کنندآن شب من فهمیدم عشق پوریا به من چیزي فراتر از وصف و فرا تر آن چیزیست که فکر میکردم ! فصل بیست و پنجم روزها می گذشتند و عشق من و پوریا هرروز شدت می گرفت. وقتی براي اولین بار موقع غذا پختن حالم به خورد وبالا آوردم چنان ذوقی وجودم را پر کرد که غیر قابل توصیف بود. اما مامان گفت: -دختر حالا بیخودي ذوق نکن ...هرکی بیاره بالا که معنیش این نیست حامله ست مثلا هفته پیش کوروش آورد بالا یعنی کوروشم حامله ست؟! شاید تو هم عین اون مسموم شدي! ولی من می دانستم که بیخود ذوق نکردم حسی درونم بهم می گفت که به زودي مادر می شوم به هرحال اون روزمنتظر پوریا نشستم تا باهم به دکتر بریم خدارا شکر حدسم درست بود برخلاف من که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم پوریا انگار زیاد خوشحال نبود. دکترم بهم تبریک گفت ویک سري تذکرات لازم در این دوران را بهم داد و برایم برنامه ي غذایی تعیین کرد.درراه برگشت توي ماشین به پوریا گفتم: -واي فکرشو بکن! ما به زودي پدر ومادر می شویم و جمعمان سه نفري میشود پوریا هیچی نگفت که من ادامه دادم: -پوریا؟تو دختر دوست داري یا پسر؟ پوریا لبخندي زد و گفت: -یک دختر خوشگل و ناز عین خودت!گرچند تو تکی و خدا دیگه عین تو نمی آفریند! تو چی دوست داري؟ -من هردوشو دوست دارم!فقط بچه سالم باشه کافیه پوریا- اگه میخواي کوچولومون سالم باشه باید کمتر توي خونه کار کنی...میخواي یک خدمت کار بگیرم توي این 9 ماه هواتو داشته باشه؟ -نه ممنون اگه کاري را نتونم انجام بدم مامان اینا هستن بی شک پرنیانم کمکم می کند. وقتی جواب آزمایشم را به خانواده گفتیم همه حسابی خوش حال شدند و آن شب پدر پوریا برایمان در خانه اش جشن کوچکی برگزار کرد و حسابی خوش گذشت ولی نمی دانستم که به زودي همه آرزو هایم به باد میرود...چهار ماهم تمام شد همش سرم گیج میرفت و یکدفعه پخش زمین می شدم فکر می کردم که علائم بارداریست وطبیعی است.براي تعیین جنسیت بچه به بیمارستان رفتیم بعد از سونوگرافی فهمیدیم بچه پسر است و من فهمیدم پوریا از پسر هم بدش نمیاد و دوست دارد که نسل خودش را ادامه دهد هردو با خوشحالی بهم نگاه می کردیم که یکدفعه لبخند روي لب هردومون ماسید چرا که دکتر بانگرانی رو به ما گفت: -آزمایشات با هم نمی خونه ظاهرا شما دچار مشکل شدید و برایم یک آزمایش سی تی اسکن نوشت. من و پوریا رنگ هردومان پریده بود اگر بلایی سر بچه ام می آمد هرگزخودم را نمی بخشیدم.بعد از دادن آزمایش دکترم ازم پرسید: -ببینم توي این مدت سردرد و سر گیجه داشتی؟ -بله یک مدته همش چشام سیاهی میره و می افتم زمین ولی فکر می کردم علائم بارداریه...چی شده خانم دکتر؟تورو خدا بگین بچه ام چشه؟ من دارم سکته می کنم دکتر میخواست من را آرام کند ولی من بی وقفه گریه می کردم. او ازم خواست تا از اتاق برم بیرون تا با پوریا تنهاصحبت کند . حدود یکساعت پشت در گریه می کردم تا این که پوریا از اتاق بیرون آمد...رنگش مثل گج سفید شد و اصلا حال خوبی نشد. التماسش کردم تا بگوید ولی اون حتی توان حرف زدن نداشت فقط وقتی رسیدیم خونه کمی مرا آرام کرد و سعی کرد مرا بخواباند و بعد هم رفت پایین. نمی دانم قضیه چه بود که پوریا به همه خانواده گفت جز من...منم مادر بودم وحق داشتم بدانم بچه ام چش شده...از آن روز به بعد دیگه ما خوشبخت نبودیم تمام خانواده به هم ریخته بود و همه ناراحت و غمگین بودند بیچاره مادرم انقدر حالش بد شد که کلیه اش دوباره دچار مشکل شد پدرم هم قلبش مریض بود و حسابی حرص میخورد.حتی کوروش هم افسرده شده بود و دیگه کوروش سابق نبود...وقتی دیدم پوریا حاضر نیست به من بگوید و حتی خانواده ام از جواب دادن به من طفره می روند و فقط به من امیدالکی می دهند تصمیم گرفتم به یک دکتر دیگر مراجعه کنم و دوباره آزمایش دهم و خودم یواشکی جوابشو بگیرم وبلاخره از بلایی که به سرم آمده با خبر شوم آزمایش که دادم تا چند روز منتظر جواب بودم.پوریا دیگه پوریاي سابق نبود دوباره مثل همان روز هایی که عاشق من بود و من خبر نداشتم شده بود.ریشاش بلند شده بود و چشماش خیس و گریان بودوبیشتر از قبل به من توجه میکرد.آن روز با جواب آزمایش نزد دکتر جدیدي که از سابقه اش خیلی شنیده بودم رفتم خانم دکتر به ورقه نگاه کرد و ازم پرسید: -چند سالته؟ -بیست با ناراحتی گفت: -خیلی جوونی -چی شده خانم دکتر؟تورو خدا بهم بگید خانم دکتر عینکش را از چشماش برداشت و گفت: -خانوادت می دانند که تو تومور مغزي داري؟ گوشام سنگین شد آن چه می شنیدم را باور نمی کردم با صدایی لرزان گفتم: -چی؟...چی گفتین؟ خانم دکتر که میخواست مرا امیدوار کند گفت: ببین دختر جان تو نباید نا امید باشی من کسایی زیادي مثل تورو می شناختم که شفا پیدا کردند چون به زندگی امیدوار بودن یکدفعه اشکام روي گونه ام جاري شد گفتم -یعنی می میرم؟ دکتر- نه تو نباید به خودت تلقین کنی... ولی من با صداي گریه ام حرفش را بریدم: -پس بچه ام چه میشه؟ دکتر- باید سقطش کنی فریاد زدم: -نه من همچین کاري نمی کنم شده خودم بمیرم اینکارو نمی کنم دکتر – بیین دخترم ... اون بچه به دنیا نمی آید اگر بخواي اونو به دنیا بیاري خودت می میري تازه به احتمال زیاد معلوم نیست بچت زنده به دنیا بیاد یا اصلا ناقص به دنیا بیاد پس بهتره سقطش کنی حرفاي دکتر توي ذهنم تکرار می شد -باید سقطش کنی...باید سقطش کنی...باید سقطش کنی... بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.دلم هواي آزاد میخواست ولی هنوز از بیمارستان بیرون نرفته بودم که سرم گیج رفتو دوباره پخش زمین شدم..   بچه ها اگه فونتش ریزه تقصیره من نیست بیشتراز 10 بارزدم نمیدونم چرا درست نمیشهههههههههه Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
|شنبه 20 آبان1391| 9:27 PM|نیکی|
miss-A