از زبون نفس..

انگار زمان متوقف شده بودو من بودمو ساميار ساميار بودو من لبشو چسبوند به گوشم ناخداگاه سرمو چسبوندم به گردنم كه سرش بين سرمو گردنم حبس شد يه نفس عميق توي گودي گردنم كشيد كه مور مورم شد
ساميار- د لامصب ميفهمي دوست دارم حالا بازم ميخواي بري ؟
هيچي نگفتم يعني زبونم ياري نميكرد انگار قفل شده بود يادم رفته بود چطوري ميشه حرف زد فقط مغزم بهم فرمان داد كه دستمو دور كمرش حلقه كنمو سرمو از گردنم جدا كنمو بزارم رو سينه اش يه نفس عميق ديگه تو گردنم كشيدو بعدش چونش رو گذاشت رو موهام
ساميار-اخرم نگفتي اسم عطرت چيه
نخودي خنديدمو سرمو اوردم بالا چشمامو گرد كردمو نگامو دوختم به مردمك لرزون نگاش ديگه لرزش عصبي نداشت حتي عصباني هم نبود تو نگاش فقطو فقط ارامش بودو ارامش كه اين ارامشو با نگاش به منم تزريق ميكرد
من- اسم عطر منو ميخواي چيكار
سرش رو خم كرد پايينو پيشونيش رو چسبوند به پيشونيم نفساي داغو پر حرارتش صورتمو نوازش ميكرد نفساشم بوي عطر سردو خنكش رو ميداد
ساميار- دوست دارم بدونم خانومم از چه عطري استفاده ميكنه
لبامو غنچه كردمو گفتم
من- نميخوام بگم
سريع پيشونيش رو از پيشونيم جدا كردو يكي ازدستاشو گذاشت پشت گردنمو اون يكي رو گذاشت رو كمرم سرش فرو كرد تو موهام يه نفس كشدار كشيد صداش ايندفعه خش دار بود دستش كوره اتيش گردنمو كمرم ميسوزوند فشار دستش رو كمرم زياد شده بود
ساميار-نفس موهات چه بوي خوبي ميده
مثل بچه هاي تخس جواب دادم
من-ميدونم
ساميار-شما چيزي نميخواي بگي؟
صدام رنگ شيطنت به خودش گرفت
من-نه
ساميار-مطمئن؟
من-اره مگه بايد چيزي بگم؟
ساميار-يكم فكر كن يادت مياد
با يكم بجنسي گفتم
من-اهان بايد به بابام بگم ساعت قطعي پروازمو بهم بگه
ديگه داشت حرص ميخورد تابلو اهان ساميار خان بكش گهي زين به پشت گهي پشت به زين فعلا نوبت منه به تازونم
ساميار-جوجو منظورم اينه كه به من نميخواي چيزي بگي
من-صبر كن صبر كن يادم اومد بايد ازت خدافظي كنم
دستشو از گردنو كمرم برداشتو گذاشت رو دوتا بازوهام سرشو يكم اورد پايين تا صورتش رو به روي صورتم قرار بگيره
وقتي نگاه كلافش رو ديدم سرمو يكم خاروندم بعدش مثل بچه ها گردنم رو خم كردم كه موهام به خاطر لخت بودنش همش ريخت سمتي كه سرم خم بودو يه طرف گردنم لخت شد
من-خب يكم راهنمايي كن
ساميار-اولش /د/ داره
خودمو زدم به خريت بزار يكم ديگه اذيتش كنم
من-فهميدم خب چرا زودتر نگفتي بهت بگم
نگاش مشتاق شد
من-دستت درد نكنه منو تا بالا اوردي چمدونم رو جمع كنم
ساميار فقط نگام ميكرد بعدش خيلي يهويي گفت
ساميار-عاشق همين ديونه بازيات شدم
بعدش به ثانيه نكشيد كه روهوا بودم انقدر چرخوندم كه سرگيجه گرفته بودم بي اختيار ميخنديدم بلند بلند قهقه ميزدم از ته ته دل ميونه زمينو هوا گفتم
من-منم فكر كنم عاشق همين ابراز محبت خركيتو قلدر بازايت شدم
نميدونم پاش به جايي گير كرد يا از قصد سكندري خوردو افتاد رو تخت منم روش ..

دستامو گذاشتم رو سينه اشو بالاتنه امو از بالا تنش جدا كردم ولي دستاش كه دور كمرم بود مانعي بود براي بلند شدن از روش سرشو از رو تخت جدا كردو به صورتم نزديك كرد هرچقدر اون صورتش رو ميوود نزديك تر من ميبردم عقب تر يكي از دستاشو از كمرم جدا كردو گذاشت پشت گردنم و نزاشت سرم رو عقب ببرم و سرشو انقدر نزديك صورتم كرد كه پيشونيش چسبيد به پيشونيمو بينيش چسبيد به بينيم زمزمه كرد
ساميار-ازم فاصله نگير باشه حالا دوباره اون جمله رو بگو
من-كدوم جمله رو؟
ساميار-اذيت نكن هموني كه اولش/ع/داشت
سرمو فرو كردم تو گوششو لبمو چسبوندم بهشو زمزمه كردم
من-عاشقتم هركول خان
اونم لبشو چسبوند به لاله ي گوشمو صداش پرتمنا بلند شد
ساميار-دوباره بگو
دستشو از گردنم برداشتو چسبوند پشتم يه دستش رو كمرم نوازش گونه تكون ميخورد اون يكي دستش پشتمو با خوشونت فشار ميداد طوري كه دستامو از روي شو نه اش برداشتمو حلقه كردم دور گردنش فاصله ها برداشته شد دستامو فرو كردم تو موهاش
من-عاشقتم ساميار
يه غلط زد كه جاهامون عوض شد دستاشو گذاشت كنار صورتم رو تخت هنوز دستم حلقه بود دور گردنش
ساميار- نه بيشتر از من نفسم به نفست بستس نفس اگه ازم جدا بشي نفسمو بريدي زنده نميمونم
هر كلم هاي كه ميگفت فاصله اش با صورتم كمتر ميشد چقدر بوي نفسشو دوست دارم
من-چقدر بوي نفستو دوست دارم
ساميار-منم عاشق نفسمم
من-خودشيفته
ساميار-وا اينكه تو رو دوست دارمم خودشيفتگيه
هيچي نگفتم فقط نگاش كردم با تمام عشقي كه بهش داشتم نگاش كردم تا يه دقيقه فقط بهم نگاه كرديم نياز نبود حرف بزنيم چشمامون خودشون كارشون رو بلد بودن مست نگاهاي عاشقونه اش بودم كه لبام سوخت نرم از گوشه ي لبمو به دندون گرفت نفساش تد شده بود طعم بوسه اي رو چشيدم كه شيرينيش مثل چشماي عسليش بود
ساميار-زنگ بزن به بابات بگو نميري نفس بگو پيش من ميموني
من-كجا برم وقتي قلبم روحم هستيم تمام وجودم اينجاست
ساميار-عاشقتم نفس تو فقط نرو به ده روز نكشيده من با گلو شيريني در خونتونم
پامو يه دور دور پاش پيچوندمو همونجا حلقه كردم
من-نه به اون هشت ماه عصا به دستيت نه به اين هول بودن ده روزت
جوابمو با بوسه پر عشقي كه زير گلوم زد داد
در حالي كه از روش بلند ميشدم گفتم
من-بلند شو بريم پايين پيش بچه ها
وقتي رفتيم پايين بدون هيچ حرفي فقط يه چشمك به ميشا وشقايق زدمو با ساميار غذامون رو خورديمو اقا رفتن بيمارستان در حال تعريف قضيه با سانسور براي ميشا وشقايق بودم كه گوشيم زنگ خوردو ساميار گفت ساعت8 برم رستوران(....)كارم داره جلدي پريدم تو اتاقمو يه طوسي با پالتوي مشكي و نيم بوت همرنگ پالتوم با يه شال طوسي سر كردمو از ميشا اينا خدافظي كردم كه گوشيم زنگ خورد شماره نااشنا بود بعدشم كه ديدن فرانكو حرفاي چرتش ساعت ماشينو نگا كردم به موقع رسيدم ترجيح دادم هر وقت از جانب ساميار مطمئن شدم به بابا زنگ بزنم ماشينو پارك كردمو رفتم سمت رستوران چشم چرخوندم تا ساميارو پيدا كنم گارسون كه چشمش به من افتاده بود گفت
-خانوم فروزان
من-خودم هستم
-اقاي مهرارا بالا منتظرتون هستن
من-هميشه رستورانتون اينقدر خلوته

-اقاي مهرارا همه ميزاي رستوران رو رزرو كردن بفرماييد طبقه بالا

اروم به سمت پله ها رفتمو دستمو گرفتم به نرده اش اهنگ Love storyشمعاي كوچيك قرمز كنار پله ها نور ضعيف قمز رنگ خلوتي رستوران همه و همه باعث ميشد يه حس قشنگي به نام عشق به ساميار بهم دست بده عشقي كه ناب بود خالص بود و باعث شد تموم حرفاي فرانك از ذهنم پاك بشه از چيزي كه ميديدم نزديك بود از هيجان جيغ بزنم طبقه بالاي رستوران به كلي عوض شده بود يه ميز دونفره با روميزي قرمز وسط بسالن بودو به غير از اون ميز ميز ديگه ي نبود زمينو پر از گل رز قرمزو سفيد كرده بودن با شمعايي كه همه جا ديده ميشد و تنها تامين كننده نور بود از همه مهتر يه پسر چشم عسلي بود كه به ميز تكيه داده بودو با لبخند نگام ميكرد
ساميار
از نگاه كردن بهش سير نميشدم هر چقدر كه بيشتر نگاش ميكردم بيشتر تشنه و بي قرار لباش عطر تنش دستاش نفساش دوست دارم گفتناش ميشدم تو وجودش يه جاذبه اي بود كه تميتونستمدربرابرش مقاومت كنم مخصوصا حالا كه ميدونستم مال منه مال خود خودمه
دستامو از هم باز كردمو تكيه امو از ميز گرفتم انگار كه منتظر همين حركتم بود كه قدماشو سريع كردو خودشو انداخت تو بقلم با لذت بقلش كردم مثل يه پيشي ملوس خودشو فشار ميداد به سينه ام گونه اشو چسبوند به گردنم بعدش زير گلومو بوسيد اخ كه اين دختر با قلب من چيكارا كه نميكرد با اين كاراش بيشتر ديونه اش ميشدم
من-عاشقتم دختر ديوونه اتم
نفس
بوسه سريعي كه نشوندم رو گونش جواب حرفش بود زود از بقلش اومدم بيرونو رفتم پشت ميز نشستم اونم بعد من اومد نشست دستامو قلاب كردم توهمو گذاشتم روي ميز اين پسر چه ميدونست با اين كاراش چه بلايي سر من مياره
من-ساميار واقعا نمي دونم چي بگم اخه اين كارا لازم بود
دستاشو دراز كردو با يه دستش دستامو گرفت با اونيكي هم گونه امو نوازش كرد بعدش دستاشو برداشتو تكيه داد به صندليش لبامو غنچه كردم
ساميار-لابد لازم بود كه اين كارو كردم عزيزم شما هم خانومي كن به اين دل عاشق بنده رحم كن لباتو اينجوري نكن
لب زدم عاشقتم گفتش
ساميار-ما بيشتر
لب زدم ديوونه اتم
ساميار-من از اين مرز ديوونگي گذشتم مجنونم عزيزم مجنون ليلي خوشگل خودم
با عصبانيت ساختگي گفتم
من-چشمم روشن اين ليلي خانوم كي باشن هنوز8 ماه نگذشته سرم هوو اوردي
ساميار-من فداي اين عصبانيت ساختگي
بعد شروع كرد به خنديدن منم با لحن بچه مدرسه ايا گفتم
من-اقا اجازه يعني اينقده تابلو بود؟
بعدم لبامو غنچه كردم
از روي صندلي نيم خيز شد طرفم
ساميار-بهت نگفتم لباتو اين جوري نكن
بيشتر لبامو غنچه كردمو گفتم
من-دوست دارم
ساميار-منم خيلي چيزا رو دوست دارم
من-مثلا چيا رو؟
ساميار-تو رو
من-خب دوست داشته باش

ساميار- ا اينجوريه خودت خواستي

ساميار

چند سانتي متر با لباش فاصله داشتم كه صداي پاي گارسون رفت توي عصابم اخه اينا نميتونن دير تر بيان دست بردم شالشو يه كم اينور اونور كردم كه گارسونه شك نكنه
من-عزيزم بالاي شالت بد واستاده بود درستش كردم
گارسون-چي ميل ميفرماييد؟
ميخواستم بگم درد مرض اخه اين چه موقع اومدن بود اي كارد بخوره به شكم من اگه تو اين موقعيت بخوام چيزي بخورم
نفسم كه از اين ضد حال خوردن من خندش گرفته بود با يه لبخند گوشه لبش گفت
نفس-من كوبيده ميخورم
گارسونه همچين زل زده بود به نفس كه شيطونه ميگفت بزنم دكوراسيون صورتشو بارم پايين
من-براي منم كوبيده بياريد
گارسون-نوشابه يا دوغ؟
اي بابا اين كلا قصد رفتن نداره اخه پسر خوب لاقل تو صورت من نگا كن حرف بزن نه نفس
من-دوتا كوكا كولا با بقيه مخلفاتتون
پسره هم كه احساس كرد مزاحمه شرشو كم كرد
نفس-مگه با يارو دعوا داري بيچاره نزديك بود بي خيال ابرو بشه خوشو خيس كنه
خنديدم
من-به اين نتيجه ميرسيم كه بهتره شما يه روبند بزنيد كه جلوگيري بشه از اب ورداشتن جهان
نفس-ساميار تو منو اينجا نييوردي كه اين حرفا رو بهم بزني اين همه تشريفات رزرو كردن رستوران
من-درست حدس زدي يكم صبر كن خودت ميفهمي
نفس
كنجكاو زل زده بودم به صورتش يه تك خنده اي به قيافم كه ميدونستم شبيه علامت سوال شده كردو از جاش بلند شد
من-هي هي اقا كجا؟
ساميار-زود ميام خانوم علامت سوال
من-خب به جايي اينكه بري بشين بگو چيكارم داري اين قيافه علامت سوالي از بين بره
ساميار –منم به خاطر اينكه علامت سواله از بين بره ميخوام برم و بيام
بعدش با پرستيژ خاص خودش كه ادمو ديونه ميكنه رفت سمت پله ها اخ نفس قربون اون قدو هيكل ورزشكاريت بشه من فداي اون تيپتو چشماي به رنگ عسلت بشم فداي اون دوست دارم گفتنات قربون اون اخلاق دختر كشت همينجوري داشتم قربون صدقش ميرفتم كه برگشت يه چشمك بهم زدو رفت پايين اخ قلبم خدا رحم كن غش نكنم يه وقت منو اين همه خوشبختي محاله چند دقيقه بعد درحالي كه دستش يه دسته گل خوشگل پر از رزاي سفيد كه وسطش يه گل رز قرمز قرار داشت برگشت نيشم شل شد و دوتا چال گونه هام معلوم شد روبه روم واستاده بود منم با همون لبخند نگاش ميكردم كه خم شد رو صورتمو دوتا چال گونه هامو بوسيد
ساميار-نميگي اين جوري ميخندي ساميارت تو دلشو قلبش زلزله ميشه دختر رحم كن
ساميارم ساميارم اره ساميار مال منه با هر جمله اي كه بهم ميگفت احساس ميكردم روحم داره به روحش پيوند ميخوره يه پيوندي كه جدانشدنيه با صداي بمو مردونه اش كه عاشقش بودم از فكر اومدم بيرون جلوي صندلي زانو زده بود نوراي شمع تو صورت جذابو خوشگلش انعكاس پيدا كرده بود چشماي عسليش برق ميزد
ساميار-نفس
انقدر پرتمناو قشنگ اسممو صدا كرد كه يه لحظه قلبم واستاد
من-جان نفس
ساميار-جانت بي بلا خانومم
بهش لبخند زدم كه دست گلو گرفت سمتمو گفت
ساميار-گل وسطيه رو بردار

اروم گل رز قرمزو كشيدم بيرون به ساقه اش يه جعبه مكعبي شكل كوچيك قرمز وصل بود نگاش كردم كه با اشاره سر ازم خواست جعبرو باز كنم هنوزم روبه روم زانو زده بود جعبه رو باز كردم توش يه حلقه پر نگين خوشگل بود حلقه رو از جعبه دراوردمو گرفتم جلوي چشمام منظورش چي بود سرمو اوردم بالاو گنگ نگاش كردم

واي كه وقتي اينجوري نگام ميكرد دوست داشتم بخورمش گوشه لبمو به دندون گرفتم الان وقت اين فكرا نبود
با يه دستم انگشترو از دستش گرفتمو با اون يكي دستم دست چپشو گرفتم تو دستم حلقه رو كردم تو دستش
من-اينجوري خيالم راحت تره
نگاش اول سر خورد رو انگشتر بعدش دست چپ من از توي جيب كتم يه بسته دراوردم دادم بهش انقدر تو شوك بود كه بدون اينكه چيزي بگه بازش كرد و با ديدن رينگ ساده و مردونه اي كه توي جعبه بود سرشو كرد سمت من
من-گربهه زبون جوجوي منو خورده يه چيزي بگو ديگه عزيزم
اب دهنشو قورت داد
نفس-چي بگم؟
من-مثلا بگو ساميار عزيزم ممنون كه اين همه زحمت كشيدي
زود حالت تهاجمي به خودش گرفت
نفس-وظيفه ات بود
من-خيالم راحت شد كه هنوزم اون زبون 14 متري سرجاشه حالا كه حالت خوب شده لطف كن اون حلقه رو بكن تو دست من كه خيال تو هم راحت بشه كه يه وقت دخترا پوهر دختر كشت رو قر نزنن
نفس-اون دخترا غلط ميكنن
دستشو گرفتم تو دستمو روي حلقه اشو بوسيدم
رينگو گرفت بين انگشتاي كشيده اشو اروم كرد تو دستم يه حس قشنگ بهم دست داد اگه تا الان يكم نگران بودم همون يكم نگراني هم از بين رفت نفس زن خودم بود خانومي خودم كسي جرئت نداشت بهش نگاه چپ بكنه وگرنه با من طرف بود نگام افتاد تو نگاش كه حالا با يكم دقت ميتونستي رنگ نگراني رو توش ببيني
نفس-ساميار تو چيزي رو كه ازم پنهون نكردي دوست دارم همين الان هرچي كه فكر ميكني تو زندگيمون مهمه و تو بهم نگفتي رو بشنوم
يه لحظه فكرم رفت سمت فرانك عوضي ولي اگه چيزي ميگفتم ممكن بود همه چي خراب بشه
من-نه چيز مهمي نيست تو زندگي من فقط تو مهمي يه سري مسائل بي ارزشو كوچيك هست كه بعدا بهت ميگم
نفس
از حرفش دلم گرم شد وقتي ميگه بي ارزشو كوچيك يعني فرانك بي ارزشه كوچيكه مهم نيست پس جاي نگراني نيست شامو اوردن بين غذا با لحن بي تفاوتي گفتم
من- احساست نسبت به خانوادت چيه؟
ساميار-خوبه يعني عاشقشونم البته اگه فرانكو با سانيار و فاكتور بگيري
من-چطور مگه احساست نسبت به اونا چيه؟
ساميار-اولش بي تفاوت بودم ولي الان تنفر بي خيال اين بحثا غذاتو بخور
با جوابي كه بهم داد خيالم از هفتاد دولت ازاد شدش ديگه تا اخر شب كه برگشتيم خونه اتفاق خاصي نيوفتاد لامپا همه خاموش بود در حالي كه اروم با ساميار از پله ها بالا رفتيمو وارد اتاق خودمون شديم رفتم دستشويي سرو صورتمو شستمو ارايشمو پاك كردم بعدش گفتم
من-اينا چه زود خوابيدن
ساميار يه نگا به ساعتش انداختو گفت
ساميار-همچين زودم نيست ساعت يكه لابد خسته بودن
بعدم رفت رو تخت نشست شونه اي بالا انداختمو مانتومو از تنم دراوردمو رفتم سمت كمدم كه روبه روي تخت بود هوس يكم شيطوني كردم پشتم بهش بود پس اشكالي نداشت اول خواستم يه لباس خواب بردارم بعدش بي خيالش شدم يه تاپو شلوارك خيلي كوتاه نازك قرمز برداشتم اينم خوب بود براي شيطنت كردن فقط ميخواستم يكم اذيتش كنم همونطور كه پشتم بهش بود تيشرتمو از تنم درووردم و تاپو پوشيدم از قصد يكم طولش دادم بعدم خيلي اروم شلوارمو دراوردمو شلواركو پوشيدم البته سريع تر از پوشيدن تاپم دستمو بردم سمت موهامو كليپسمو باز كردم ابشار موهام تا روي گودي كمرمو پوشوند چند بار دستمو كردم توشونو دراوردم بعدش اروم چرخيدمو بي توجه به ساميار كه خشك شده بود رو تخت رفتم اون سمت تختو خزيدم زير پتو از صداهايي كه ميومد فهميدم داره لباس عوض ميكنه چند دقيقه بعد گرمي دستاي داغش بود كه مهمون بازوهاي برهنه ام بود يكم خودمو تو بقلش جابه جا كردمو با لحني كه نهايت سعيمو كردم كه توش كلافگي باشه گفتم
من-اه ساميار انقدر بهم نچسب يكم برو اونور تر گرمم شد
حلقه دستاش تنگ تر شد با پاهاش پاهامو قفل كرد دهنشو چسبوند به گوشمو گفت
سامي-من جام راحته شما هم راحت باشو بخواب همينه كه هست
بعدش گردنمو بوسيد ووي مور مورم شد و با حس ارامش به خواب رفتم صبح از گرمي لباي مردي كه عاشقش بودم بيدار شدم لبخندي بهش زدمو با دستم هولش دادم كنار البته اون يه ميليمترم از جاش تكون نخورد
سامي-سلام به خانومي خوشگلو خوابالوي خودم
در حالي كه به زور يه چشممو باز نگه داشته بودم گفتم
من-سلام به اقايي سحر خيز خودم
بعدش از تخت بلند شدمو به زور راه دستشويي رو پيش گرفتم
من-اه اه من نميدونم چرا اين اتاق انقدر بزرگه كه بايد ده متر بري تا برسي به دستشويي
ساميارم ميخنديدو هيچي نميگفت از ديدن خودم تو اينه دستشويي وحشت كردم موها ژوليده تاپم رفته بود بالا زير سينه ام شلواركم يه پاچش بالا بود يه پاچه اش پايين زود كارمو كردمو خودمو يكم مرتب كردم كه البته فرقي هم با قبل نكردم بعدش رفتم بيرون
من-ساميار به نظرت من الان خيلي خوشگلم كه ميگي خانومي خوشگلم
خنديدو اومد بقلم كرد سفت محكم گرم پر حرارت بعدش گفت

ساميار-عشق من که اول صبح به زور از خواب بلند میشه،هپلی و ژولیده،با لباسای نازک و به هر طرف کش اومده،با چشمای نیمه باز و نیمه بسته،با پاهای برهنه روی سرامیک،که داره میگرده دنبال دستشویی و زیر لب غر میزنه...بغل کردنی ترین موجود دنیاس من كه براي اين نفس جون ميدم

اززبون میشا

باصدای اتردین ازخواب بیدارشدم.
اتردین:میشاخانمی نمیخوای بیدارشی؟
من:چرابیدارشدم..
توجام نیم خیزشدم یک کش وقوسی به بدنم دادم که دیدم اتردین زل زده به من ورنگشم رنگ لبو..به خودم یک نگاه کردم که دیدم.....
وای خاک عالم توسرم من کی تاپمو دراوردم؟؟سریع رفتم زیرپتوگفتم:اتردین بروبیروون..
اتردین درحالی که میخندیدرفت بیرون.باصدای بسته شدن درفهمیدم رفته وازجام بلندشدم سریع پریدم توw.c.چندمشت اب زدم به صورتم که شایداینجوری ازحرارت درونم کم بشه ولی نشد..توایینه به خودم نگاه کردم گونه هام سرخ شده بودمثل لبو...همون موقع تقه ای به درخوردباصدای لرزون گفتم:بله؟
شقی:میشایی منم.
باشنیدن صداش یک نفس راحت کشیدموگفتم:شقی یک لباس ازتوکمدم بهم میدی..
شقی:الان گلم...
یکم بعدیک سارفن سبزفسفری جذب بایک زیرسارفنی سفیدداد.سریع پوشیدم.موهامم شونه کردم اومدم بیرون..
شقی قیافه اش پکربود.
من:شقی عزیزم چیزی شده؟
شقی:نه.میشابه نظرت نفس بازم میره؟؟
من:نمیدونم من که فکرنمیکنم.احتمالاچندوقت دیگه هم سه نفره ازاتاق میان بیرون..
اینوگفتمو خندیدم.شقی هم خنیدومتکاروزدتوسرم
شقی:خاک توسرمنحرفت کنن.این اتردینم...
همون موقع دربازشدواتردین توچهارچوب درضاحرشد:پشت من بلیط میفروختید؟
شقی:نه داشتم میگفتم توهم نتونستی اینوادم کنی..
اتردین خندیدوگفت:اولا همچین میگه نتونستی ادم کنی انگارمن باکمربندمی افتم به جون میشا..دوما شقایق مگه تونمیدونی این تغییرناپذیره..
من:اتردینننننننننن...
اتردین:دخترگوشم دردگرفت اروم.شقایق توهم بروپایین میلادکارت داشت...
شقی رفت پایین اتردین اومدتواتاق گفت:میشاپاشوبریم پایین صبحونه بخوریم..
من:حال ندارم...
پاشداومدسمتم گفت:یعنی چی حال ندارم پاشوببینم.
من:بروباباحال ندارم.
قبل ازاین که بفهمم زیررانوموگرفت بلندم کردبردتم پایین..
من:ا دیونه بذارتم پایین.خودم میام...
هیچی نگفتم بادادگفتم:هویی پهلون پنبه باتوام...
اتردین:برو روسایلنت که خیلی جیغ جیغ میکنی...
من:بیشعور...
اتردین:ممنون
وارداشپزخونه شدیم همه سرمیزبودن منوگذاشت زمین باپرویی کامل گفتم:شرمنده پول خوردندارم.الانم مرخصی..
خیزبرداشت که بگیرتم ولی جیغ زدم ودررفتم
اتردین:تاحالاکسی بهت گفته خیلی پرویی؟
درحالی که یک تیکه نون میذاشتم دهنم گفتم:امم..نه تواولین نفری.
سری تکون دادونشست کنارمیلادورو به سامی گفت:اوهههه داداش خوردیش..بسه دیگه.صبحونه اتوبخورنه دخترمردمو...
سامی:اتردین اگه توحرف نزنی کسی نمیگه لالی...
من به طرف داری از اتردین گفتم:حرف حق تلخه عزیزم...خب دوستم که اینجوری پیشه تویک هفته هم دووم نمیاره...
میلاد:میشاببند..
من:میلادتویکی حرف نزن که دهنتومصادف بااتوبان تهران کرج میکنما..
میلاد:ا چرا؟
من:همینجوری....
بعدرو به جمع گفتم:اهان بچه هایک فکربکر هستیدفردا بریم سپیدان؟
سامیار:میشه بپرسم سپیدان کجاست؟
باحالت مسخره ای گفتم
من:بله فرزندم....جونم براتون بگه که سپیدان من یکدفعه بادایینام رفتم پرکوه وبرف الانم که اسفندماه اونجاحال میده..هستید؟
همه موافقت کردن وقرارشدفرداساعت7حرکت کنیم..