♥غزال♥18
قسمت 54
جلوی بچه ها بقیه جمله را نا گفته گذاشتم.چون می دانستم طلا ناراحت خواهد شد.طلا با شنیدن این جمله گفت:آخ جون سپهر جون من دوست دارم تو بابام باشی نه عمو پیام و می خوام پیش ات بمونم.
سپهر ماشین را جلوی ساختمان نگه داشت.بی اختیار پیاده شدم چون از روزی که بهم گفته بود،مشتاق دیدن خانه بودم و حال این فرصت برایم مهیا شده بود.حیاط بسیار بزرگ بود و باغچه ها پر از گل و درخت و گیاه بودند.همان طور که خودم می خواستم.
خانم جوانی جلوی در ورودی ایستاده بود که به محض پیاده شدن ما جلو آمد و سلام و علیکی کرد و میلاد را از بغل سپهر گرفت وقتی به داخل ساختمان پا گَذاشتم از دیدنش غصه ام گرفت.چون آرزوی همچین خانه ای را داشتم.
سپهر-خانومم اول بیا یه نگاهی به خونه ات بنداز بعد استراحت کن.دستم را گرفت و به دنبال خودش کشید.طلا هم به دنبال ما راه افتاد.اول به زیر زمین که استخر و سونا و جکوزی و وسایل بازی و ورزش قرار داشت رفتیم..کنار استخر زنی ایستاده و آهویی از پیاله اش آب می خورد.
سپس به طبقه همکف که هال و پذیرایی،آشپزخانه و دو اتاق وجود داشت.یمی از آنها متعلق با اتاق کار سپهر بود رفتیم.
توی پذیرایی از دیدن مبلمان خودم تعجب کردم و پرسیدم:مامان که می گفت همه رو به سمساری فروختن.
آه بلندی کشید و گفت:بله من هم از همون سمساری خریدم چون اینا عطر و بوی تورو می داد و یادآور خاطراتمون وبد.تو این مدت دلمو به این وسایل بی روح خوش کردم.
بغض سد راه گلویم شد و دیگر حرفی نزدم و به بقیه جاها سرک کشیدم،همه جا پر بود از عکسهای تکی یا دو نفریمان که همه را سپهر نقاشی کرده بود و به دیوار آویخته بود.طلا با دیدن عکس عروسیمان که بالای شومینه قرار داشت خیره شد و بعد پرسید:مامی تو عروس سپهر جون
بغض سد راه گلویم شد و دیگر حرفی نزدم و به بقیه جاها سرک کشیدم،همه جا پر بود از عکسهای تکی یا دو نفریمان که همه را سپهر نقاشی کرده بود و به دیوار آویخته بود.طلا با دیدن عکس عروسیمان که بالای شومینه قرار داشت خیره شد و بعد پرسید:مامی تو عروس سپهر جون بودی؟
سپهر- بله طلا جون، حالا اون عروس داره از من فرار می کنه و حکم یه غریبه رو براش دارم.
طلا- خوب اگه مامی فرار می کنه من عروست میشم. دوست داری؟
سپهر خنده کنان طلا راب عل کرد و بوسید و جواب داد: فدات بشم چرا دوست ندارم. ببینم شیطون کوچولوتو که این همه خودتو تو دل من جا کردی، نمی گی بعد از رفتن شما، من چیکار کنم. غصه این آهوی سنگ دل رو بخورم یا غصه دوری خانم خوشگل رو؟
طلا- کدوم آهو رو میگی، اینجا که آهو نیست. تازه مگه نگفتی می خوای ما رو اینجا نگه داری؟
جرف طلاباعث خنده هردویمان شد و سپهر خنده کنان جواب داد:
-مگه اسم مامانت غزال نیست، خوب غزال هم یعنی آهو و من نمی تونم این آهو را به زور تو قفس نگه دارم باید خودش هم بخواد.
طلا- مامی خواهش می کنم بمون اینجا، من می خوام پیش سپهر جون بمونم تا غصه نخوره.
-آخه عزیزم نمی شه، اونوقت درسامو چیکار کنم. تابستون برای عروسی خاله ساناز دوباره برمی گردیم.
سپهر-یعنی اونوقت برای همیشه برمی گردی پیش من.
-نخیر! پس مردم که بازیچه دست من نیستند که یک روز بگم می خوامت و روز دیگه بگم چون آقا سپهر خواسته که برگردم سر خونه زندگیش تا پسرش پرستار داشته باشه نمی خوامت!
سپهر- خیلی بی انصافی، مگه من تو رو به خاطر میلاد می خوام. من زنمو، زندگیمو، عشق مو می خوام. این گناهه، عیبه؟
در طبقه بالایی بودیم که در اتاقی را باز کرد با دیدن تخت دو نفره مان حدس زدم، این اتاق همون اتاقی است که قرار بود یک روز به من تعلق داشته باشه. سپهر با ناراحتی در کمد را باز کرد و گفت: ببین همه وسایلت، همه لباسات هنوز هم سرجاشه. در این چند سال رغبت نکردم به یک زنی نگاه کنم حتی به زن شرعی خودم. جلوی احساسا و غرایزم را گرفتم چرا که فقط تورو می خواستم و قلبم برای تو می تپید. بعد تو میگی به خاطر میلاد می خوامت؟ نه خیر خانم! روزی که فهمیدم قراره به زودی با رامین ازدواج کنی. همه دنیا روی سرم خراب شد و از ناراحتی یک هفته توی خونه افتادم. تو همه اش فکر می کنی که این وسط فقط تو بودی که عذاب می کشیدی، نه خیر عزیزم، من هم مثل تو طرد شدم، همه به چشم یه قاتل نگاهم می کردند و ازم بریده بودم. بهناز و فرید تنها غم خوار و همدم بودند. درسته باعث تمام بدبختی ها خودم بودم ولی تاوانش را هم تا به امروز خودم پس دادم. غزال خواهش می کنم بیا و یه بار دیگه هم خانمی کن و یه بار دیگه از خطاهام گذشت کن و یه فرصت دوباره بهم بده.
-متاسفم چون خیلی دیر شده و تو هم بهتره فکر منو از سرت بیرون کنی.
از ان اتاق بیرون آمدم و در اتاق دیگری را باز کردم. از دیدن وسایل اتاق، آهی از نهادم برآمد، با سلیقه خاصی، تخت و کمد و اسباب بازی ها رو چیده بود. طلا از دیدن آن همه وسایل بازی مخصوصا تاب و سرسره به وجد آمد بود و با ذوق و شوق گفت: سپهر جون اجازه می دید سوار سرسره بشم.
در دلم گفتم« چرا که نه، چون همه اینها متعل به تو است» که خودش جواب داد: چرا اجازه نمی دم، برو عزیزم سوار شو.
طلا چند بار از سرسره پلاستیکی که پایین اش استخر توپ قرار داشت بالا رفت و سپس پرسید: سپهر جون اینجا اتاق میلاده.
سپهر- نه گلم اینجا اتاق بچه آهوی منه.
طلا- یعنی من؟ چون من بچه مامی هستم.
سپهر لبخندی زد و گفت: بله یعنی تو.
از ته نگاه سپهر غم می بارید برای اینکه دوباره تسلیم احساساتم نشم دست طلا را گرفتم و گفتم: طلا بیا بریم دیرمون شد.
سپهر- کجا خانم اونقدر نگه ات می دارم تا قبول کنی.
-سپهر جدی، جدی انگار عقل تو از دست دادی. اومدنم اشتباه محض بود! اگه پیام بفهمه چی فکر می کنه وآبروم میره چه برسه به اینکه یه شب هم بمونم.
سپهر- باشه برو چون نمی خوام آبروت بره. ولی اینو هم بدون که خیلی راحت می تونی حلقه رو پس بدی و برگردی و زندگی مونو از نو شروع کنیم.
-واقعا که کارهای تو از روی عقل نیست. ببین الان نزدیک یک ساعته که طفلکی میلاد پایین تنهاست.
سپهر- اون الان خوابیده چون برای تسکین دردش مسکن تزریق کردن. از رعنا خانم خواستم تا بخوابوندش.
خق با سپهر بود چون وقتی پایین رفتم میلاد خوابیده بود. چند دقیقه ای نشستیم و رعنا خانم که با شوهرش انجا زندگی می کردند چای و شیرینی آورد. سپس سپهر ما را کنار آژانس برد، از او خداحافظی کرده و به خانه رفتیم. داخل ماشین به طلا سپردم که حرفی از رفتنمان به خانه سپهر به کسی نزنه، به خصوص به پیام.
وقتی به خانه رسیدیم مامان و بابا هم آمده بودند و چون یادداشت برایشان گذاشته بودم دلواپس نبودند ولی گلایه داشتنند که چرا دیر آمده ام و این روز آخر را بیرون سپری کردم. عذر خواهی کردم و پرسیدم: پیام تلفن نکرده؟
مامان- چرا یه باری تماس گرفت که گفتیم با دوستات رفتی بیرون، گفت حتما باهاش تماس بگیری.
از اینکه مجبور بودم به پیام دروغ بگویم عذاب وجدان داشتم ولی چاره ای جز این نداشتم چون با میل خودم به خانه سپهر نرفته بودم.
وقتی با پیام تماس گرفتم و گفتم که می خواهم برای خرید بیرون برم گفت که منتظر باش تا به دنبالم بیاید و با هم برویم. ساعتی بعد به دنبالم آمد و خوشبختانه چون طلا خواب بود او را با خودم نبردم. بعد از خرید برای خداحافظی از پدر و مادرش به خانه انها رفتیم، وقتی مانتو ام را از تنم درآوردم، چشمش به النگو افتاد و پرسید: مبارکه تازه خریدی؟
-بله.
-از گوهر بین خریدی؟ چون این کارهای ظریف و شیک و در عین حال گرون قیمت فقط اونجا پیدا میشه.
باز به دروغ سرم را تکان دادم و خدا رو شکر کردم که طلا همراهم نیست چون حتما با آب و تاب می گفت «سپهر جون خریده»
چند دقیقه ای هم پیش انها نشستیم و بعد باهم بیرون آمدیم. پیام هر چقدر اصرار کرد که شام را بیرون بخوریم، نپذیرفتم. چون می خواستم چند ساعت باقی مانده را با خانواده ام باشم. وقتی به خانه رسیدیم ساناز و امیر هم امده و منتظرمان بودند. بعد از شام، پیام به خانه خودشان رفت.
بعد از رفتن پیام بابا گفت: غزال حالا که پیام رفت نمی خوای سری به سعید بزنی و هم اینکه ازشون خداحافظی کنی.
-چرا اتفاقا خودم هم همین تصمیم را داشتم.
با هم به اتفاق امیر به خانه عمو سعید رفتیم. میلاد هم انجا بود ولی خبری از سپهر نبود. طلا فورا پرسید: پس سپهر جون کجاست؟ چرا میلاد تنها اومده؟
سهیل- مگه تو میلاد رو می شناسی؟
طلا- بله امروز دیدمش.
سهیل- طلا این سپهر چی کار کرده که اونو بیشتر از ما دوست داری. همه اش ورد زبونت سپهره.
طلا- عمو سهیل ببین چه النگوی قشنگی برام خریده، برای مامی هم گرفته، مامی نشونش بده؟
مامان با اخم زیر لب زمزمه کرد: چرا ازش گرفتی؟ خجالت نکشیده بعد این همه بلا که سرت آورده باز دنبالت راه افتاده.
جوابی ندادم و سرم را پایین انداختم که طلا دوباره پرسید: عمو نگفتی سپهر جون کجاست؟
خاله- عزیزم باز سرش درد می کنه بالا تو اتاقش خوابیده.
طلا- خاله برم بیدارش کنم؟
خاله- آخه عزیزم سرش خیلی درد می کرد.
بابا- طلا جون بذار استراحت کنه.
طلا شانه بالا انداخت و به طرف پله ها دوید، صدایش کردم:
طلا نرو، برگرد، این کار تو درست نیست. باز هم اعتنایی نکرد و بالا رفت. تمام اتاق ها را می گشت چون صدای کوبیده شدن در به گوش می رسید. با باز کردن در اتاق سپهر فریاد کشید: اینجاست پیداش کردم.
عمو سعید- بچه عجیب ایه. زود با همه انس می گیره، دو هفته است سپهر رو دیده ولی انگار که سالهاست اونو می شناسه.
خاله- درست مثل خود غزال، در و تخته با هم خوب جور دراومدن.
خاله خواست دوباره بره و چایی بیاره که مانع شدم و خودم رفتم و آوردم. وقتی چایی تعارف می کردم سپهر و طلا هم آمدند. چشمانش سرخ و متورم بود و صورتش سرخ، سرخ طوری که به کبودی می زد. بابا پرسید: سپهر جان رنگت چرا اینطوری شده.
سپهر – فشارم بالا رفته.
بابا- مگه قرص استفاده نمی کنی، خیلی خطرناکه...
سپهر- چرا قرص خوردم تا کمی بهتر شدم.
چایی برایش گرفتم و گفتم: شرمنده که طلا با این حالت بیدارت هم کرد.
لبخندی زد و گفت: نه اتفاقا چند ساعتی بود که خوابیده بودم و باید دیگه بیدار می شدم.
نگاهی به صورتش انداختم. معلوم بود که دروغ می گوید و گویی تازه رفته تا بخوابد و طلا نگذاشته بود. از قرار معلوم گریه هم کرده بود. حتما باز هم با خاله جروبحث کرده بود، شاید هم به خاطر میلاد، دلم برایش سوخت. چون من هم به نوعی مقصر بودم و اگر رفتار صحیحی داشتم و زندگی را برای خودم و برای او جهنم نمی کردم،الان در کنار هم زندگی بهتری را داشتیم، ای کاش زمان به عقب برمی گشت و من جبران اشتباهاتم را می کردم.
در تمام مدتی که انجا بودیم به خودم و سپهر فکر می کردم و به آینده ای که پیش رو داشتیم. آیا پیام می توانست شوهر خوبی برای من و پدر خوبی برای طلا باشد، یا از چاله درآمده و به چاه می افتادیم؟!
حدودا یک ساعتی نشستیم. موقع رفتن وقتی با سپهر دست می دادم و خداحافظی می کردم آرام گفتم: خواهشا میلاد رو پیش خودت نگه دار گناه داره.
سر تکان داد و حرفی نزد. وقتی به خانه رسیدیم، بعد از بستن چمدانهایم خوابیدم. چون صبح ساعت پنج پرواز داشتیم. وقتی با صدای زنگ ساعت بیدار شدم دیدم بابا و مامان زودتر از من بیدار شدند.
طلا را هم بیدار کرده و حاضر شدیم. همراه بابا و مامان به فرودگاه رفتیم. سهند و شیدا با عمو و زن عمو دقایقی بعد آمدند.
موقع خداحافظی شیدا آهسته در گوشم گفت: غزال اونجارو، چه جالب نامزدت الان تو خونه راحت گرفته خوابیده ولی سپهر اون گوشه ایستاده و از دور بدرقه ات می کنه.
به نقطه ای که شیدا اشاره می کرد نگاه کردم که دیدم سپهر گرفته و مغموم و با حسرت نگاهمان می کند، لحظه ای ایستاده و حیران نگاهش کردم که متوجه نگاهم شد و لبخندی زد و دستی تکان داد. اصلا انتظار نداشتم که ان موقع صبح به فرودگاه بیاید و اگر سهند اعتراض نمی کرد تا ساعت ها همچنان می ایستادم.
سهند- چیه؟ چرا خشکت زده؟ نمی خوای بری تو؟
-هیچی، هیچی بریم.
از مامان و بقیه جدا شدیم و به داخل رفتیم. وقتی هواپیما در فرودگاه پاریس نشست، نفس راحتی کشیدم. چون بعد از پانزده روز دلشوره و اتفاقات جوراجور و عذاب روحی از دست سپهر دوباره به آرامش می رسیدم.
در پانکینگ فرودگاه از سهند و شیدا جدا شدیم و به خانه خودمان رفتیم. دلک برای خانه و زندگیم و لیزا تنگ شده بود. لیزا جلوی در منتظرمان ایستاده بود. به محض پیاده شدن اول طلا را در اغوش گرفت چون حکم بچه اش را داشت.
وقتی به داخل رفتم چون حسابی خسته و کوفته بودم بعد از خوردن چایی رفتم تا بخوابم ولی طلا همچنان گرم صحبت با لیزا بود و اتفاقات این چند روزه را با آب و تاب فراوان تعریف می کرد.
عصر رامین که با مریم اشتی کرده بود به دیدنمان امدند و بعد از آن هم کسری و افسانه با بچه ها امدند. من هم برای شام همه را نگه داشتم تا دور هم باشیم. از نگاه های رامین پیدا بود از اینکه او را انتخاب نکرده ام ناراضی است.
از صبح روز بعد دوباره کار و فعالیت های روزمره ام را، آغاز کردم. به علاوه اینکه باید روی پایان نامه ام هم کار می کردم و این بیشتر وقتم را به خود اختصاص می داد. اغلب تا دیروقت بیدار بودم. طوریکه کمتر وقت می کدم با ایران تماس بگیرم و بیشتر مامان تلفن کرده و حالمان را جویا می شد. چون به پیام گفته بودم وقت ندارم، خودش هفته ای دو سه بار تماس می گرفت. سعی می کردم با روحیاتش بیشتر اشنا شوم، تا در آینده کمتر دچار مشکل بشم. و با بیرون کردن فکر و مهر سپهر، مهر او را در دلم جایگزین کنم که تا حدودی هم موفق شده بودم و از فکر سپهر بیرون امده بودم.
یک روز دیروقت بود که از شرکت آمدم و تا رسیدم، لیزا گفت: سپهر تماس گرفته و با طلا هم صحبت کرده.
-طلا از این به بعد هر وقت زنگ زد بگو طلا نیست، باشه؟
لیزا- باشه.
یک ماهی میشد که از ایران برگشته بودیم که احساس می کردم طلا نسبت به قبل گوشه گیرتر و کم اشتهاتر شده است. و هر کاری کردم علت اش را نفهمیدم و دست به دامن کسری شدم. کسری چند روز مرتب به خانه ما می آمد و با طلا حرف می زد تا شاید علت را بفهمد.
کسری- غزال چون بچه است نمی دونه از چی ناراحته، فقط تا اونجایی که من فهمیدم مشغله زیاد تو باعث شده که احساس کنه بهش بی توجهی شده و دیگه مثل سابق دوستش ندای.
-آخه میگی چی کار کنم؟
-یه خورده از کار شرکت کم کن و به بچه برس.
لیزا- دکتر تازگی ها خیلی زود عصبانی میشه و پرخاش می کنه و حرف منو هم کمتر گوش می کنه.
چاره ای نداشتم و باید بیشتر مواظبش می شدم. برای اینکه کمتر احساس تنهایی کنه از شیدا خواستم تا صبح ها به جای نشستن در خانه، پیش طلا بیاید و خودم هم تا آنجایی که امکان داشت شبها زود می آمدم خانه. ولی طلا باز هم زودرنج و کم اشتها شده بود و سر هر چیز کوچک بهانه می گرفت. همه اینها ریشه روانی داشت و به دوره بارداریم مربوط می شد که با دست های خودم تیشه به ریشه ام زده بودم. خلاصه طلا سخت عذابم می داد، چون روز به روز لاغزتر شده و کاری از دست من برنمی آمد. هرچقدر هم با او حرف می زدم یا عصبانی میشد یا می زد زیر گریه، تا اینکه یک روز یک شنبه سهند او را به پارک برد وقتی به خانه برگشتند، منو به گوشه ای کشید و گفت:
-می دونی از چی ناراحته؟
-اگه می دونستم که راحت می تونستم مشکل شو حل کنم. تا این طوری آب نشه.
سهند با بغض جواب داد: دل تنگ باباش شده، چرا وقتی سپهر زنگ می زنه لیزا گوشی را بهش نمیده.
دو دستی به سرم کوبیدم و گفتم: پس بگو خاک تو سرم شد. من به لیزا گفتم.
سهند- متاسفم، این مشکل فقط به دست خودت حل میشه و از دست من کاری ساخته نیست.
سه روز می گذشت ولی من هنوز نتوانستته بودم با خودم کنار بیام و موضوع را با سپهر در میان بگذارم. از طرفی هم نگران طلا بودم و می ترسیدم باز با حماقتم دستی، دستی طلا را از بین ببرم. وقتی از دانشگاه بیرون آمدم بی حوصله به سمت شرکت به راه افتادم. وقتی رسیدم مگی با دیدنم گفت: غزال براتون مهمون اومده.
متعجب پرسیدم: مهمون، کیه؟
-از دوستان قدیمی شما هستن.
با خودم گفتم « یعنی کیه، این دوست قدیمی از کجا پیداش شده»
در اتاقم را باز کردم که از تعجب خشکم زد. سپهر خنده کنان گفت:
چیه ؟ انتظار دیدنمو نداشتی.
-نه، تو اینجا چی کار می کنی؟
-هر کجای دنیا که باشی برای دیدنت میام.
-خوش اومدی، بفرما.
از مگی خواستم برایمان قهوه بیاره، وقتی نشستم نمی دانستم از آمدنش خوشحال باشم یا ناراحت. همین طور در فکر بودم که گفت: چه قدر لاغر شدی، پای چشمات هم گود افتاده، مثل اینکه دوری دلبر بهت نساخته، آره؟
-این همه راه رو اومدی تا بهم متلک بگی و طعنه بزنی. نه خیر، درس و کار از یه طرف، درد طلا هم از یه طرف.
تکانی به خودش داد و گفت: چه دردی؟ مریض شده.
علت ناراحتی طلا را نگفتم و فقط گفتم: مدتیه بی اشتها شده و پرخاشگری می کنه، وقتی باهاش حرف می زنه داد و فریاد می کنه و بعد هم گریه می کنه.
سپهر- اجازه می دی من باهاش حرف بزنم. آخه بی انصاف چرا وقتی زنگ می زنم نمی ذاری باهام حرف بزنه، چیزی ازت کم میشه؟ نمی دونی چقدر دلم براش تنگ شده، آروم و قرارمو ازم گرفته. احساس می کنم چیزی گم کردم.
-باورم نمی شه که یه دختر بچه این همه ازت دلبری کرده باشه که به خاطرش پاشی بیایی اینجا.
-دله دیگه، نمی شه کاریش کرد.
-راستی چرا مستقیما نرفتی خونه و اومدی اینجا.
-چون فقط ادرس اینجا رو داشتم، با هزار بدبختی گیرش آوردم. به خاطر ویزا هم اول مجبور شدم برم رم و از اونجا بیام.
-تو دیوونه ای، دیوونه! حالا هم پاشو بریم خونه که دل و دماغ کار کردن ندارم.
-تازه فهمیدی، از روزی که تو رو دیدم به این بلا گرفتار شدم.
یادداشتی برای رامین گذاشتم و با سپهر به خانه رفتیم. طلا روی تاب نشسته بود و با دیدن ماشینم اول اعتنایی نکرد ولی وقتی چشمش به سپهر افتاد، با خوشحالی فریادی کشید و از تاب پایین پرید
سپهر هم فورا از ماشین پیاده شد و او را درآغوشش گرفت به صدای جیغ طلا، لیزا هم بیرون دوید و با دیدن سپهر که از عکس اش می شناخت، مثل مجسمه ها ایستاد.
طلا با بغض گفت: سپهر جون خیلی دلم برات تنگ شده بود.
عزیزم دل من هم برات تنگ شده بود، یه ذره شده، برای همین اومدم ببینمت.
از دیدن این صحنه حال عجیبی بهم دست داد و اشکم سرازیر شد. لیزا هم مثل من تحت تاثیر قرار گرفته بود و گریه می کرد.
وقتی به داخل رفتیم، چون هنوز نهار نخورده بودم و به شدت گرسنه بودم از لیزا خواستم تا کمی غذا گرم کند. و بعد از عوض کردن لباس، پیش سپهر آمدم طلا هم از گردن سپهر آویزان شده بود و لحظه ای رهایش نمی کرد. مثل دو عاشق دل باخته همدیگه رو می بوییدند و می بوسیدند. دلم به درد امده بود و به بازی روزگار لعنت می فرستادم. چرا باید اینجوری میشد. چرا باید پدر و دختری از وجود هم باخبر نمی شدند. چرا باید من به دلم مهر سکوت می زدم و به تماشای درد و درمان دخترم می نشستم. اگر سپهر کمی دیر می آمد طلا را از دست می دادم. مانده بودم سر دو راهی که آیا به سپهر بگویم یا نه؟ برای همین از ئست خودم و از دست زندگیم عصبانی شده بودم. سپهر دستی به پشتم زد و گفت: چیه تو فکری، نکنه از اومدن من ناراحت شدی؟
-نه اتفاقا به موقع اومدی، چون طلا از دیدنت از این رو به اون رو شد.
سپهر- چه عجب، غرورت اجازه داد که اینو بگی.
با منت بر شانه اش کوبیدم و گفتم: من مغرورم آره.
خنده کنان گفت: حقیقت تلخه غزال خانم.
می خواستم دومین مشت را بزنم که لیزا غذا را آورد. سپهر گفت:
اول بخور تا بعد بتونی برای مشت زنی انرژی داشته باشی.
قاشق را از من گرفت و به طلا غذا داد، او چنان با اشتها می خورد که باعث تعجب من و لیزا شده بود.. شب بعد از شام سپهر بلند شد تا به هتلی که از قبل رزرو کرده بود برود. اما طلا مانع شد و گفت:
نمی ذارم بری، باید پیش ام بمونی.
سپهر- عزیزم صبح دوباره برمی گردم باشه؟
طلا- نه باید بمونی، مامی جون خواهش می کنم تو بهش بگو.
به ناچار گفتم: خوب بمون چرا تعارف می کنی. می ریم از هتل ساکتو هم بر می داریم.
با طعنه جواب داد: آخه می ترسم نامزدت ناراحت بشه و یا آبروت بره.
اخمی کردم و گفتم:
-سپهرخواهش می کنم اینقدر طعنه نزن. به اندازه کافی اعصابم خورده، در ضمن قبلا هم بهت گفتم سلامتی طلا از همه چی مهمتره، فهمیدی؟
سپهر- بله، پس طلا پاشو بریم تا کتک نخوردیم.
سه نفری به هتل رفتیم و بعد از برداشتن ساک و تسویه با هتل، ساعتی در خیابانها گشتیم و دوباره به خانه برگشتیم. ملافه و پتوی نو برداشتم که اتاق مهمان را آماده کنم چون وسواس زیادی داشت. اما گفت: غزال خانم احتیاجی به این کار نیست.
-چرا؟ کار بدی می کنم؟ خوب نمی خوام معذب باشی، و را حت بخوابی. گفتم شاید ملافه و پتو با خودت نیاورده باشی.
سپهر- نه تو خونه زنی که چهار سال باهاش زیر یه سقف زندگی کردم.
-پس پاشو که دیر وقته.
طلا هم همانجا پیش سپهر خوابید. من هم رفتم اتاق خودم، تا پاسی از شب بیدار بودم و فکر می کردم. نزدیکی های صبح با خواب های پریشان بیدار شدم.
رفتم بیرون که دیدم طلا و سپهر راحت کنار هم خوابیده اند. انگار که سالیان سال همدیگر را می شناسند. سپهر انقدر مظلوم خوابیده بود که دلم به حالش سوخت و تا نزدیکی های صبح قدم زدم و راه رفتم و به گذشته فکر کردم که چرا باید سرنوشت ما سه نفر اینطور بشه.
صبح با کسالت پا به دانشگاه گذاشتم. بعداز ظهر هم بی توجه به این که سپهر در خانه مان مهمان است به شرکت رفتم. خیالم از بابت طلا راحت بود و برای اینکه کمتر سپهر را ببینم دیروقت به خانه رفتم. منتظر من بودند تا برای گردش بیرون برند. از نگاهش مشخص بود که از دستم ناراحت و دلخور است. ولی من اعتنایی نکردم.
با هم به خیابان رفتیم، سپهر برای خاله و بقیه کمی سوغاتی خرید. چون ظهر بهم اطلاع داده بودند که لباس عروسی ساناز اماده است با هم رفتیم و تحویل گرفتیم. لباس عروسی که برای طلا هم سفارش داده بودم حاضر بود و فقط لباس مامان و خودم مانده بود. هفته اینده اماده می شد. شام را بیرون خوردیم و بعد به برج ایفل رفته و سپس به خانه برگشتیم. موقع خواب باز در را قفل کردم، چهار روز از اقامت سپهر می گذشت که نزدیک ظهر لیزا تلفن کرد و گفت: قبل از رفتن به شرکت اول سری به خونه بزن.
دلهره به جانم چنگ انداخت. در دلم گفتم « یعنی چی شده، چه اتفاقی افتاده، نکنه پیام تلفن کرده و فهمیده و یا خودش اومده. اگه اینطور بود چه جوابی باید می دادم.» با دلهره به خانه رفتم سگرمه های سپهر درهم بود و طلا . لیزا ساکت نشسته بودند. پرسیدم:
چی شده، چرا اخم هات تو همه؟
با دیدن شناسنامه طلا در دستش دلم هری ریخت، رو به لیزا گفتم: لطفا طلا رو ببر حیاط.
بعد از رفتن انها سپهر فریاد زد و گفت: این چیه غزال، چرا این همه سال از من پنهون کردی. چرا دروغ گفتی، پس طلا دختر خونده توئه، آره؟
بلند شد و به طرفم آمد فکر کردم می خواهد کتک ام بزند ولی شکر خدا بازوهایم را گرفت و محکم تکان داد و گفت: صبر کن ببین چی کارت می کنم! تا از دروغ گویی توبه کنی! حالا منو فریب می دی. اصلا به چه حقی وجود دخترمو از من پنهون کردی، به چه حقی؟
از دیدن صورت برافرخته و چشمان خونبارش، ترجیح دادم ساکت بمانم تا حرف بزند و خودش را سبک کند چون می دانستم فشارش بالا رفته و ممکن است با جواب نادرستم سکته کند. هر چه از دهنش دراومد گفت تا اینکه خسته شد و و روی مبل ولو شد. فورا از ساکش قرص های فشارش را آوردم و داخل آب مقداری آب لیمو ریختم و بهش دادم، هیچ وقت ندیده بودم اینطور عصبانی شود و سرم داد بکشد.
سپهر- اون یکی زهرمار رو هم بیار که سرم ترکید.
بقیه داروهایش را هم آوردم. چندتایی تو حلقش ریخت . سرش را دردستانش گرفته و فشار می داد. بالش و پتو آوردم و گفتم: یه خورده استراحت کن تا حالت جا بیاد.
دراز کشید. طلا و لیزا به داخل آمدند و طلا به کنارم آمد و با بغض گفت:
-مامی، سپهر جون بابای منه؟ بغلش کردم و سرش را به سینه ام فشردم و گفتم: آره عزیزم.
از چشمان بسته سپهر اشک می چکید، اشک هایش را پاک کردم که چشم باز کرد و گفت: چرا این کارو کردیی؟ من هالو میگم چرا اینقدر این بچه رو دوست دارم و وابسته اش شدم. تو هم حتما از اینکه به سادگی منوفریب دادی راضی و خوشحال بودی، آره؟ خوب تلافی کردی. واسه همون یه روزه پا شدی و اومدی. پس از قبل برنامه ریزی کرده بودی.
-نه به خدا، اشتباه می کنی، اگه همون روزا می دونستم که به جای تقویت، سم تو خونش نمی ریختم. من هم حرفهای زیادی برای گفتن دارم. فعلا تو یه خورده استراحت کن و بخواب، بعدا با هم حرف می زنیم.
سپهر- نه بگو، دیگه طاقت ندارم.
-می شه اول تو بگی شناسنامه رو از کجا پیدا کردی؟ یعنی از کجا فهمیدی؟
سپهر- بعد از صبحانه خواستم برم بلیط بگیرم که دیدم طلا شناسنامه و پاسپورتشو آورده که برای اون هم بلیط بگیرم و با خودم ببرمش. گذاشتم روی میز، لیزا با دیدنش طلا را دعوا کرد و با عجله اومد که برداره. منم یه لحظه شک کردم و زودتر از لیزا برداشتم، تا بازش کردم از دیدن اسم و فامیلی خودم، چشام سیاهی رفت. احساس کردم دارم خفه میشم برای همین به لیزا گفتم بهت تلفن کنه. چون خیلی از دستت عصبانی بودم و نمی تونستم تا شب تحمل کنم. منو ببخش که سرت داد کشیدم و بد رفتاری کردم. دست خودم نبود.
لبخندی زدم و گفتم: اگه تو منو ببخشی، منم تو رو می بخشم. ولی باور کن من موقعی که اینجا اومدم نمی دونستم حامله ام. تازه دوماه بعدش فهمیدم، اونهم زمانی که در بیمارستان بستری بودم کسری بهم گفت، یعنی وقتی که چهار ماهه حامله بودم و سه ماه بعدش طلا به دنیا اومد.
سپهر- ولی من نمیذارم دیگه پیش تو بمونه، چون نمی خوام زیر دست جناب احتشام بزرگ بشه هنوز نه به بار نه به داره سرش داد می کشه، حتما چند روز بعد کتکش هم میزنه.
-ولی من بدون طلا نمی تونم زندگی کنم، اون همه چی منه، همه زندگیمه.
سپهر- اونم مشکل خودته، من طلا را با خودم می برم. حالا اجازه می دی من بخوابم سرم بدجوری درد می کنه.
-بخواب.
چون آرام بخش زیادی خورده بود فورا خوابش برد. من هم به سهند تلفن کردم و موضوع را اطلاع دادم. از اینکه امدن سپهر را اطلاع نداده بودم گله مند بود.
سهند قبل از بیدار شدن سپهر خودش را رساند. وقتی بیدار شد تا چشمش به سهند افتاد لبخندی زد و گفت: از قرار معلوم، مثل اینکه سرم می خواد بره زیر اب.
-چند دفعه ادم کشتیم اقا سپهر که این دفعه نوبت تو باشه.
سهند بلند شد و به طرف سپهر رفت و او هم بلند شد و با هم روبوسی کردند، سپس سهند گفت: بی معرفت چهار روزه اینجایی و سری به ما نمی زنی.
سپهر- تقصیره خواهرته، چندبار ادرستو خواستم هربار طفره رفته و نداده. حالا هم برای تشکیل دادگاه خانواده احضارت کرده.
سهند- بله من اومدم بهت بگم اقا سپهر حق نداری دخترتو ببری البته از طرف غزال.
-سهند یعنی تو طرفدار منی یا اون؟
سهند- من طرفدار حق ام، اگه تو مادرشی اون هم پدرشه. چی بگم، یعنی من نمی تونم دخالت کنم.
آمدن سهند بی فایده بود، چون سپهر پاش را در یک کفش کرده بود و می گفت:من طلا را با خورم میبرم. و همانطور هم شد. روز بعد سپهر همراه طلا به ایران پرواز کرد. غم بر تمام وجودم حاکم شد. در این روزهای حساس نمی دانستم چه کار باید بکنم. درست در آخرین روزهای فارغ التصیل ام بود که طوفانی در زندگیم شروع به وزیدن کرد. حوصله هیچ کس و هیچ چیز را نداشتم نه با کسری و افسانه تماس داشتم و نه به تلفن های پیام جواب می دادم. تنها کارم گریه و زاری بود. درست یک هفته از رفتن طلا می گذشت. شب بی حال و خسته دراز کشیده بودم که افسانه با بچه ها سرزده آمد. پویا فورا سراغ طلا را گرفت و پرسید: خاله طلا کجاست؟ رفته خونه داییش.
بغضم دوباره سرباز کرد و با گریه گفتم: نه عزیزم رفته پیش باباش، یعنی باباش برده.
افسانه با دهان باز و چشمانی گشاد شده، گفت: چی، باباش. کی چطوری؟ اخه از کجا فهمیده؟
مختصری از انچه اتفاق افتاده برایش تعریف کردم. او شروع کرد به سرزنش کردن که چرا اجازه دادم به خانه ام بیاید و تنهاشون گذاشتم و...و ...
تا اینکه کسری برسد افسانه همچنان پشت سر سپهر بد و بیراه می گفت. کسری جواب داد: افسانه این حرفها چه معنی داره؟ طلا باید می فهمید پدر داره، تا یک عمر در حسر نداشتن پدر نسوزه، اون باید سایه پدر بالای سرش باشه تا عقده ای بار نیاد. شکر خدا غزال که الان هیچ مشکلی نداره. همون عید باید سپهر رو در جریان می گذاشت تا کار به اینجا نمی رسید.
افسانه- تو هم که همش سنگ سپهر رو به سینه می زنی و به فکر اون هستی.
کسری- نه خیر خانم من به فکر آینده هستم و به سرنوشت اون طفل معصوم فکر می کنم. نه مثل تو که به فکر پیام هستی.
بین افسانه و پیام دلخوری پیش آمد که باعث و بانیش من بودم. دیگر حالم از خودم و زندگیم بهم می خورد. بعد از رفتن انها انقدر گریه کردم تا بیهوش شدم.
هر روز بالاجبار به دانشگاه و سرکلاس می رفتم. پانزده روز از رفتن طلا می گذشت و من فقط دوبار توانسته بودم با او حرف بزنم آن هم موقعی بود که مامان او را به خانه خودشان آورده بود. سپهر به تلافی کارم اجازه صحبت کردن نمی داد. آخرین بار که به خانه اش تلفن کردم، تهدید کرد و گفت:
-اگه یک بار دیگر اینجا تماس بگیری برای همیشه از دیدن دخترت محرومت می کنم.
ترسم از این بود که نکند سپهر به خاطر پنهان کاری از دستم شکایت کند و به ضرر من تمام شود. این فکر و خیال حوصله هر کاری را از من گرفته بود. دل به کار نمی دادم و کمتر به شرکت می رفتم. فقط سعی می کردم تا درسهایم را به خوبی بخوانم تا هر چه زودتر تمامش کنم و راهی ایران شوم. در این معرکه پیام از طرفی با نیش و کنایه هایش آزارم میداد. زندگیم شده بود جهنم. کمتر شبی می شد که به خاطر دختر گلم، اشک نریزم. روزها را می شمردم تا هر چه زودتر به سوی دخترم بشتابم. یک ماه نیم دوری از طلا، مثل یک قرن گذشت. به محض تمام شدن امتحاناتم بلیط گرفته و به سوی تهران پرواز کردم. چون دو فهته تا عروسی ساناز فرصت باقی بود، سهند و شیدا همراه من نیامدند.
موقعی که در فرودگاه مهراباد پا به زمین گذاشتم دل تو دلم نبود. و برای در اغوش گرفتن طلا بی قراری می کردم. بعد از امورات گمرکی بلافاصله به سمت در خروجی به راه افتادم. از دور و از پشت شیشه در میان استقبال کنندگان چشمم دنبال طلا می گشت ولی هرچه گشتم ندیدمش.
همه بودند، مامانم، بابا، ساناز و همچنین، عمو محمود و زن عمو، عمو سعید و خاله، سهیل ولی خبری از طلا نبود. وقتی جلو رفتم بعد از سلام اولین سوالی که پرسیدم: پس طلا کو؟
عمو سعید سر تکان داد و گفت: شرمنده ام، این پسره لجباز و دیوونه نذاشت بیارمش. به خدا من هم دیگه حریف اش نمی شم.
خودم را در اغوش عمو سعید انداختم و های های گریه کردم، عمو دلداریم می داد و می گفت: عزیزم گریه نکن، خودم با پدرام صحبت کردم و مطمئن باش دخترتو از طریق قانون بهت برمی گردونم چون اون لیاقت نگه داری از بچه رو نداره.
بعد از تمام شدن گریه هایم با تک تک شان روبوسی کردم و بعد دسته جمعی به خانه ما رفتیم. در خانه هر کسی حرفی می زد و اظهار نظری می کرد و من بی طاقت چشم به ساعت دوخته بودم تا به محض رفتن مهمانها به دیدن طلا بروم. ساعت دو بود که رفتند. بلافاصله بلند شدم و مانتو به تن کردم.
بابا- دخترم این وقت شب درست نیست بری اونجا. شاید درو برات باز نکنه.
-اونقدر میشینم پشت در تا دلش به درد بیاد.
مامان- عزیزم تا صبح چیزی نمونده، من و بابات صبح میریم و باهاش حرف می زنیم.
-نمی تونم، دیگه طاقت ندارم. حتی شده از دیوار بالا میرم و می بینمش.
ساناز- می خوای منم باهات بیام.
-نه خودم تنهایی میرم.
کلید ماشین را برداشتم و به سمت خانه سپهر به راه افتادم. جلوی در ماشین را پارک کرده و پیاده شدم. قلبم به شدت می تپید، انقدر از دستش ناراحت بودم که حد نداشت، دلم می خواست خفه اش کنم. فکر نمی کردم تا این حد پست و نامرد باشد که تلافی کند و ازارم دهد. دستم را روی زنگ گذاشتم و یک ریز زنگ زدم، خواب الود جواب داد: کیه این وقت شب، مگه سر آوردی که اینطور زنگ می زنی؟
-نه خیر! خبر مرگتو آوردم.
سپهر- ببخشید شما، ملک الموت هستید.
-حالا دیگه منو نمی شناسی دیوونه. اگه دستم بهت برسه خفه ات می کنم، صبر کن.
سپهر- خانم ملک الموت فردا صبح تشریف بیارید تا ببینم کارتون چیه، چون الان خوابم میاد.
-سپهر مسخره بازی رو بذار کنار، به جان طلا اگه رزو باز نکنی از دیوار میام بالا.
در را باز کرد، تا جلوی ساختمان دویدم. خنده کنان دست به سینه ایستاده بود. گفت: ای وای خانم سراج شمائید، ببخشید که نشناختمتون، رسیدن به خیر! چرا بی خبر تشریف آوردین، اگه خیر می دادین گوسفندی زیر پاتون قربونی می کردم.
-زهرمار، مرض گرفته الان خودم قربونی ات می کنم تا یادت نره با کی طرفی، حالا برو کنار می خوام طلا رو ببینم.
سپهر- برای همیشه اومدی یا لحظه ای.
از دیدن قیافه نحس ات عقم میگیره، چه برسه بخوام باهات زیر یه سقف زندگی کنم.
سپهر- پس لطفا برگرد پیش اقای احتشام چون هر چی باشه طلا از گوشت و خون منه، انشالله از عشقت به شوهر محبوبت که از دیدنش عق نمی زنی یه دختر میاری و هر چقدر خواستی می بینی اش.
-حساب تو با طلا جداست، برو کنار دیونه ام نکن.
سپهر- این وقت شب مزاحم شدی هیچ، تهدیدم می کنی؟ برو فردا صبح با وکیل عمو سعیدت بیا.
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین