رمان نميدونم واقعا عاشقم يا نه ؟15 ( بر اساس واقعيت)
سلام بچه ها اومدم باز بنويسم
به احتمال زياد دو قسمت مونده به آخر باشه
سلام بچه ها اومدم باز بنويسم
به احتمال زياد دو قسمت مونده به آخر باشه
بلكه يكم ناراحتيتون از غيبتم كم بشه...
اصلا حالم خوب نيست
اين چند روز رو هي ميام وب و پشت سرهم داستانمو ميذارم كه تموم بشه
آخه خيلي اتفاقاي بد افتاده
بعدشم قول ميدم داستانه شما رو بخونم
+ بچه ها دوسته عزيزم فاطمه تو اين وب فعاليت ميكنه...
پونه و دخي احساسي شما بهتر ميشناسيدش...
www.ourskin.blogfa.com
ازم خواست ادرسشو بذارم و شما به وبش سر بزنيد
ودرمورده قالباش نظر بديد كه مثلا از كدوم استايل خوشتون مياد و بهتره
كه از اون ها بذارن
انتقاد و پيشنهادي داشتيد حتما بگيد
اگه کمه به بزرگی خودتون ببخشید...
س
لاممممممممم به همه دوس جونیا که خبر میگرن ازم...و
اقعا شرمندم...شرمنده ی همتون...مخصوصا پونه ی عزیزم....زیادم گذاشتما...ب
خدا خیلی کار دارم از طرفیم دانشگاه اصلا وقت نمیکنم به خودم برسم...ا
دامه ی این قسمت از داستانم سفارشیه...فقط مخصوصه پونه ی عزیزم...خ
یلی مهربونی پونه خوش به حاله پسری که تو زنش بشی...دیگه کاری به کاره هیچکدومتون ندارم خوش باشید
اگه وقته اضافه هم آوردید داستانو بخونید ونظر بدید![]()
دخی کدوم گوری مونده؟
اصلا داستانم براتون مهمه؟؟
معلومه که نه اگه اینجور پیش بره
فک کنم دیگه هیچوقت آپ نکنم
قهرم حتی با دخی احساسی...![]()
س
لام دوستای بی معرفت خودمت
عجب کردید که چه زود آپ کردم باورتون میشه باید به پونه باج بدم که زود زود ادمه ی رمانشو بذاره بهش میگم پونه زود ادامشو بنویس میگه من زود زود مینویسم تو دیر مینویسیب
اج گرفتنشم اینه که منم زود رمان بذارم منم حرف ابجی گلمو زمین ننداختمو گفتم برو که بریم....ت
ازگیا نظر هاتون افت کرده اگه اینجور بشه که دیگه من برای همیشه میرم....و
رود دوستای گلم عاشق و پاییون رو هم تبریک میگم ایشالله اینجا کناره هم خوش بگذرهس
لاااااااااااااام به همه ی دوستای گلم که هیچ سری نمیزنن ببینن موردم یا زنده؟؟؟؟!!!و
اقعا دستتون درد نکنه ازاین همه لطفی که به من داریدک
وه به کوه نمیرسه اما دلشکسته به بعضیا میرسهن
ظراتتون پر بار باشه هاراستی تو این قسمت علی کلا اعصابمو بهم ریخته...
یه خبره مهم:دوستان من به مدت یه هفته میرم سفر نت نیستم ونمیتونم به وب هم بیام امیدوارم
منو از یاد نبرید راستی دوستانه عزیزی که رمانه منو میخونن بی زحمت رمان های دیگردوستان
رو هم بخونید مخصوصا رمان چشم هایی به رنگ عسل و نقاب عاشق مطمنن باشید خوشتون
میاد
فعلا...
باورکنید خیلی سرم شلوغ بود و اعصابم کمی به هم ریخته ادامه ی داستانمو نوشتم ![]()
اگه کمه به بزرگیه خودتون ببخشید![]()
نظرنشه فراموش لامپ اضافی خاموش...!!![]()
به کلاغها بگویید:
قصه ی من اینجا تمام شد....!
یکی بود و یکی نبود مرا با خود برد....
دیگه هیچی نمیگم خودتون خوب میدونید منظورمو.....
یه سری به نظر های پست های نمیدونم واقعا عاشقم یانه؟۲ ونمیدونم واقعا عاشقم یا نه؟۳ بزنید
نمیدونم امروز چرا دلم گرفته منم که به خاطر دلم این داستانمو مینویسم به خاطر همون و به خاطر اینکه پونه جوون گفت اوندفعه کم نوشتی زود آپ کردم
مثل همیشه با نظرهای سازندتون منو خوشحال کنید![]()
ادامه ی داستانم....
باهاتون قهرم
از تمام عزیزانی که نظر داده بودن خیلی تشکر میکنم!!!جواب همه ی نظرهاتون رو تو پست نمیدونم واقعا عاشقم یا نه؟۲ گذاشتم مخصوصا جواب نظر اقا علی حتما برید تو نظرات و بخونید بعد بیایید ادامه ی داستان رو بخونید
(اگه نظر ندید از ادامه ی داستانم خبری نیست هاااا گفته باشم)
و اما ادامه ی داستان امید وارم خوشتون بیاد و نظر بذارید
نظر گذاشتن که خیلی طول نمیکشه ۲دقیقه است
اگه به خودت ارزش میدی نظرتو در مورده داستان واقعیم بده![]()
فقط ببخشید ها من اصلا نمیتونم خودمو معرفی کنم
راستی فقط میتونم بگم دختر هستم ![]()
مستقیم میرم سره داستان امیدوارم خوشتون بیاد ونظر هم بذارید
وقتی که دوم راهنمایی بودم فهمیدم که پسرخالم دوستم داره...
با اینکه بچه بودم ولی این چیزا رو میفهمیدم...
ما با خالم اینا توی یه شهر زندگی نمیکردیم...
اونا تهران بودن وما یه شهر دیگه...
وقتی رفتیم تهران خونه خالم....
حرکات خاص پسر خاله رو حس میکردم....همون جا بهم گفت...