رمان نمیدونم واقعا عاشقم یه نه؟12 (براساس واقعیت)
این چند روزه یه حـــــــال و هــــــــوای دیگه دارم ...
حس میکنم تغییــــــــر کردم ...
یکی از دوستام میگفت : رویا واقعـــــــا تغییر کردیا ...
خیلـــــــــــی خوشحالم این تغییرات در تو به وجود اومده ...
ولی خودم حس میکنم بــــــــــــده ...
دیشب تا حالا یه ریــــــــــــز تو فکرمه ...
مثل لولو چسبیده به افـــــــکارم ... شاید یه انــــــــگل ذهنی ...
داره ذره ذره لحظــــــــــه هامو میزبان خودش میکنه ...
یه نوع انگل ناشناختـــــــــه که هیچ درمانی نداره ...
وااااای خـــــــــــداااااااااااا ...موندم باهاش چیکارکنم ...
نه میمونه که بمونــــــــــــه ...نه میره که بر نگــــــــــــرده ...
****
امروز تو اتوبان بودیم ....
هی از این طرف اتوبان به اون طرف میرفتیم ...
خندش گرفت ... گفت :رویا به کشتنمون میدیا ...
گفتم :باهم مردن قشنگه... حتی اگه ....
خیلی خوش گذشت ... ولی امروز از بس راه رفتم
حس میکنم پاهام داره کنده میشه ...
****
ااااااااااااااااااااای خدا ...
پیر نبودنش شدم ...
با اینکه مطمئنم تو زندگیم جایی نداره ...
ولی هوز ..گاه و بی گاه ...لحظه به لحظه ...
تو افکارم ...تو جای جایه زندگیمه ...
ای خداااااااااا به خدا دروغه همه ی حرفایی که میزنم ...
همه ی اون دوستش ندارم ها دروغه ....
ای خدا من هنوز براش میمرم ...
کافیه اشاره کنه ....
ولی ای خدا نذار...نذار ...
اگه جایی دیدمش اختیارم از کف بره ...
نذار بشم لیلی بی مجنون ...
جلوی تپش های قلبموبگیر ...
خدایا اگه تا امروز نرفتم دنبالش ...
خودت شاهد بودی که ....
جلوی خودت بود که ...
قسم جونش و خوردم ...که برای
همیشه بذارمش کنار ...
و پای قسمم موندم ...
دیگه دستام به نوشتن نمیره ...
چشمام ...
عشق من ... تو تنهایی بی تو موهام سفید شد
عشق من ... ارمین ه من...
****
مـــن خیلــــــی وقتی میـــشد کـــه شیــــــــدا رو ندیــــده بودم ...
تا چنــــد وقـــت پیـش شنیــــدم فوت کـــــرده ...
ورفتـه پیـش خـدا ...
خیلـــــــــــــی ناراحـــــــــــت شـــــدم ...
امــــــــــروز مراســـــــــم هفتــــــــــش بود ...
امیـــــــــدوارم خـدا به اطرافیـــــــــانش صبــــــــر بده ...
وگرنــــــــــه خودش که الان تو بهشتــــــــــــــــه ...
هرکی این پــــــــــــست و خونــــــــــــد براش فاتحه بخــــــونه !!!
دیشب با دوستام تا دیروقت دور هم بودیم ...
وقتی باهم هستیم خیلی خوش میگذره ...
یکم که گذشت رفتم در کمدم باز کردم ...
البته این کمد مثل بقیه کمدا نیست ...
حداقلش واسه من فرق میکنه ...
من بهش میگم کمد اسرار...وکلیدش صدتاسوراخ قایمه ...
خیلی وقتی میشد که اصلا بازش نکرده بودم ...
دیشب بازش کردم ... همه چی ازگذشته توش پیدامیشد
چیزایی که خیلی خیلی جالب بود
کلی خندیدیـــــــــــــــــــــــــــــــــم....
یکی از دوستام که کپ کرده بود...
میگفت : رویا !!!!! واااااااااای تو هنوز مثلا این چیزو داری ؟؟؟
یا یادش بخیر این قضیه ما مثلا دبستانه.... چه جالب نوشتیش...
یا چیزای خیلــــــــــــــــــی باحالی که الان نمیتونم بگم....
خیلی چیزارو هم که خودمم انصافا یادم نبود ....
خلاصـــــــــــــــــــــه یه دفه ای فضا عوض شد ..
یکی از دوستام دفتر عقایدم و برداشت بخونه ....
میگفت :وااااااااای رویا اینا رو شیدا نوشته بود برات ؟؟؟
همینجوری نگاش کردم .... گفتم ولش کن ... مال اون و نخون ...
گفت:اگه اون نوشت پس چرا اینطوری کرد ؟؟؟
گفتم :حتما دلش خواس ...چمیدونم ... برو ازخودش بپرس ...
البته از حق نگذریم کلی با حرفا شیدا خندیدیم ...
یاد گذشته ها کردیم ....
خیلی حال داد ...
یه تیکه نامه ی دوست پسر یه دوستام و هم من نگه داشته بودم
وقتی دوستم دید کپ کرد ....
گفت :رویا اینا دست تو چیکار میکنه ؟؟؟
گفتم یه روزی که انداختی بیرون ...
من برش داشتم نگهش داشتم واسه روزایی که بزرگ شدیم ...
کلی هممون خندیدیم ... اخه یه چیزایی توش بود که ...
خیلی جالب بود ... به شماهم پیشنهاد میکنم براخودتون اثار جرم جمع کنید
ولی حواستون باشه لو نرید....
تا چندسال بعد ... کلی براتو تداعی خاطره باشه
*****
امروز خیلـــــــــــــــــــــی روز باحالی داشتم با مشاورم
وااااااااااااااااااای ...از بس خندیدیم ....دیگه داشت اشک ازچشام راه میفتاد
ولی به روم نیوردم....
تهش بم گفت :پیمان قاسم خانی و میشناسی؟؟؟
گفتم:بلــــــــــه ...چطــــــور ؟؟؟
گفت: شما باید برید اونجا شاگرد ارشدش بشی....
نه...اگه بگم استادش بهتره ...
اون با این همه تجربش باید شاگردیه شماروبکنه
گفتم : واااااااااااااااا ...چـــــــــــــــــــــرا ؟؟؟
گفت : چون خیلی طبیعی فیلم بازی میکنی ....
دوساعته فیلمم کردی .... حالا فهمیدم
اص دیگه نمیتونستم از خنده جلو خودم و بگیرم
البته فیلم بازی کردنم برا درس خوندنم بود که فهمید کلک زدم...
اصلا هم به رو خودم نمیوردم و هرچی میگفت جواب شو منطقی میدادم....
بهم گفت : تاحالا دانش اموز اینجوری نداشتم ...
گفتم : میدونم تکــــــم ....
گفت : خیلــــــــــــــــی بازی گوشی....
بهم گفت :شرط میبندم روزی بالای 2 ساعت با تل میحرفید
اس و نت هم سرجای خودش....
خداوکیلــــــــــــــــــی کف کرده بودم ... زد تو هدف ...
ولی بعد چندماه مشاوره ... امروز برای اولین بار خندش و دیدم
اخه هر وقت میرم پیشش امکان نداره دعوا نکرده از پیشش برگردم....
بعد کلا خیلی روز خوبی بود ...
******
دیشب داشتم میرفتم اموزشگاه ... تنها بودم
با اتو یا تاکسی نرفتم .... دلم هوس پیاده روی کرد
تو اون دل شب ... خیلی میچسبیــــــــــــد ...
شاید یه یک ساعتی و پیاده رفتم ...
خیابون پر از ادم بود ... همه شکلی بودن
یکی مثل من تنها واسه خودش میرفت ...
یکی با عشقش داشت قدم میزد ...
بعضی ها هم با بی اف یا جی اف شون ...
یه لحظه دلم بدجور هواشو کرد ...گوشیم و دراوردم
شمارشو گرفتم ... خواستم بگم بیا تا با هم بریم ...
همین که اومدم send و فشار بدم
پشیمون شدم ... گفتم :از کجا معلوم حالا اص بهم نگه شما ؟؟؟
بعد گوشیم و گذاشتم تو جیبم و بی خیالش شدم ...
دوباره یکم که راه رفتم انگار یکی من و
هی وسوسه میکرد که بزنگ بهش
اومدم بزنم ...گفتم اگه 4تا ریچارد
بارم کرد چی ؟؟؟یا ضایعم کرد چی ؟؟؟ ولش کن نمیزنم
البته انقدرا هم بی شخصیت نبود که اینطوری جوابم و بده
ولی خب اونم ادمه دیگه ...باید احتمالش و میدادم
همینجوری داشتم راه میرفتم ...
یه دختر و یه پسر دست تو دست هم اومدن ...
داشتند از رو به روم میومدن
دختره نمیدونم چی داشت تعریف میکرد برا پسره
چون ب رو ب روش خیره شده بود و باکلی ذوق داشت تعریف میکرد
منم داشتم نگاش میکردم ...یه دفه با پسره چشم تو چشم شدم
دیدم چشمک زد و هی نمیدونم چی هم میگفت من نفهمیدم
واااااااااااااااااااااااای اون موقع دلم میخواست
دست دختره رو از دست پسره بکشم بیرون
یه تف هم بندازم تو صورت پسره ...بگم :
اخه کثافت ... این دختر با هزار تا ارزو
دستش و گذاشته تو دست توه خائن ...
ولــــــــــی حیـــــــــــــــف که نمیشد ...
منم سرم به یه حالتی که معنی واقعا که
یا یه حالتی که بفهمه چقدر پسته تکون دادم و رد شدم
همون لحظه گفتم : همون بهتر که تنهایی دارم قدم میزنم ...
خوبیش اینجاست که اگه کسی نیست بش عشق بورزم ...
کسی هم نیست تو اوج ابراز عشقم بهم خیانت کنه ...
بعدش سرم و کردم بالا ... گفتم خداجونم قربونت برم ...
دیدی دلتنگش شدم...دیدی دوباره داره عقل از سرم می پره
این گذاشتی سر راهم که چشمام و باز کنم...
خلاصه رفتم ... تنهـــــــــــایی ...
تنها همدم من اون موقع ...هندزفریم بود
دمش گرم کلـــــــــــــــــی هم بهم حال داد .......
واااااااااااااااااااااااای چه شبی بود ...
تنهایی هم واسه خودش عالمی داره

نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین