-
می شه..........می شه اجازه بدید از این به بعد بیشتر شما رو ملاقات کنم؟!
دلم هری ریخت پایین! این در خواست چه معنی می داد؟ اونم با این سرعت و اینقدر غیر منتظره! از اینکه سوار ماشین شدم و با این کار اجازه گستاخی بیشتر رو براش فراهم کردم، خودم رو به باد ملامت گرفتم .ولی دیگه خیلی دیر شده بود. هنوز توی همین افکار بودم که بلافاصله گفت:
-
البته امیدوارم سوء تفاهم نشه .شما توی قبول این درخواست کاملا صاحب اختیارید.فقط دلم میخواد بدونید که........
با بی تابی دستی به موهایش کشید و نفس عمیقش رو بیرون فرستاد و ادامه داد:
-
من به کمی زمان احتیاج دارم تا شما رو بیشتر بشناسم و با عقاید و شخصیت شما بیشتر آشنا بشم .باور کنید این یه ملاقات کاملا دوستانه اس .با رعایت کامل شئونات!
متوجه برق شیطنت آمیز نگاهش شدم .با اینکه کمی خیالم راحت شده بود، ولی باز پرسیدم:
-
چرا فکر می کنید باید من رو بیشتر بشناسید؟
-
به همون دلیل که فکر می کنم شما نیمه گمشده من هستید! حالا با درخواست من موافقت می کنید؟
خون گرمی بسرعت توی رگهام دوید .سرم رو تا آخرین حد ممکن پایین انداختم و فقط به لبخندی بسنده کردم، که البته محسن جوابش رو از همون لبخند آمیخته به خجالت گرفت .
خلاصه اون روز محسن من رو به خونه رسوند .در روزهای بعد موقعی که شایان نمی اومد، بازهم این عمل تکرار شد .به قول خودش این ملاقاتهای دوستانه ادامه داشت تا فرصتی فراهم بشه و هر دو همدیگه رو بهتر بشناسیم . و من در تعجبم که چرا هرگز مخالفتی نکردم! احساسات و عواطف جوونی، چنان چشمام رو کور کرده بود که پا روی تمام اعتقاداتم گذاشتم . توی یکی از همون رفت و آمدها ، محسن خیلی بی مقدمه گفت که پدرش دو روز پیش دچار عارضه قلبی شده و خیلی ناگهانی و بسرعت همراه مادرش راهی آمریکا شده اند .از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم ولی محسن گفت که منظورش از گفتن این مساله چیز دیگه ای بود! اون گفت که صبرش تموم شده و دیگه حتی یک لحظه هم نمی تونه بدون من تحمل کنه! از من خواست که اجازه بدم با خواهرش به خواستگاری من بیاد تا روابطمون رسمی تر بشه. شاید باور نکنید ولی محسن برام حکم هوا رو داشت .بقدری عاشقش بودم که حتی لحظه ای رو هم نمی تونستم بدون اون سر کنم .اون پسر دلنشین و جذاب، با تمام ادا و اصولها ، شیطنت ها و جمله های عاشقانه اش، بقدری برام ارزش پیدا کرده بود که حتی تصورش هم در باورم نمی گنجید ! با خوشحالی و بدون لحظه ای تعلل، از پیشنهادش استقبال کردم .با هم قرار گذاشتیم که هیچکدوم از روابط پنهانمون با خانواده صحبت نکنیم و آمدن اون رو کاملا اتفاقی جلوه بدیم . وای کاش که همون موقع با شایان، در موردش صحبت می کردم!
قرار بر این بود که فردای اون روز محسن به خواستگاری من بیاد .از صبح دچار اضطراب و وحشت بودم .نمی دونم چرا اونقدر می ترسیدم .همه اش فکر میکردم اگه خانواده مخالفت کنن چی؟! اگه اونا یه چیزی بگن و محسن هم پشیمون بشه چی؟! این فکرها داشت دیوونه ام میکرد .
غروب بود که محسن و خواهرش اومدند . برخلاف تصور من، پدر و مادر با آغوش باز از اونها پذیرایی کردند .بعد از انجام تشریفات معمول، محسن خیلی شمرده و قاطع، داستان مریضی پدرش و رفتن ناگهانی اش به آمریکا، ومتعاقب اون، درخواستش رو مطرح کرد .سکوت سنگینی حکمفرما شد! کم مونده بود از استرس و هیجان بیهوش بشم .
بالاخره پدر سکوت رو شکست و گفت که من فعلا درس می خونم و قصد ادامه تحصیل دارم .محسن هم بدون کوچکترین اعتراضی، با فروتنی خاص خودش که همه رو تحت تاثیر قرار می داد گفت که یه مراسم فوق العاده ساده برای محرمیت بگیریم و عروسی باشه برای بعد از اتمام تحصیلم .در ضمن این اجازه رو به من داد که تا هر مقطع تحصیلی که دلم میخواست پیشرفت کنم و حتی گفت که حاضره من به خارج ببره تا در بهترین دانشگاه ها ادامه تحصیل بدم!
دیگه هیچ عذر و بهانه ای نبود و جواب ما به یک هفته بعد موکول شد .البته این فقط برای انجام دادن رسومات بود وگرنه جواب مثبت ما، همون شب مشخص بود!
محسن درست مثل یه مار خوش خط وخال توی زندگی آروم و بی دغدغه ما خزیده و چنان جایگاهی برای خودش دست و پا کرده بود که حتی پدر و مادر هم گمان میکردند اونو کاملا شناخته اند و نیازی به تحقیقات بیشتر ندارند .اونا از این اتفاق راضی و خوشحال بودند و فقط شایان کمی مخالفت میکرد و دلیلش رو نمی گفت. اونم وقتی شادی من و پدر و مادر رو دید از تصمیمش صرف نظر کرد و محسن رو پذیرفتیم! هفته بعد طی یک مراسم ساده که با حضور عمو و دایی و خاله و خواهر محسن برگزار شد ، ما محرم شدیم و قرار عقد و عروسی هم برای بعد از اتمام درس من و برگشتن پدر و مادر محسن گذاشته شد.دیگه روی زمین بند نمی شدم و انگار توی آسمونها پرواز میکردم! از شادی حتی یک لحظه هم آروم و قرار نداشتم . مدام با محسن به گردش و تفریح و خوش گذرونی مشغول بودیم و همه از این تغییر روحیه من، راضی خوشحال بودند و بنوعی آینده این زندگی رو روشن می دیدند .
بعد از سپری شدن مدت کوتاهی از محرم شدنمون، یک روز که توی اتاق محسن بودیم ، پرسیدم:
-
محسن؟
-
جانم!
-
چرا پدر و مادرت اصلا با من تماس نگرفتن و به عروسشون تبریک نگفتن؟!
از مقابل کتابخونه گذشت و کنارم نشست:
-
الهی قربون شیدای گلم برم که اینقدر حواس پرته! آخه دختر خوب اونا الان درگیر کارهای بابا هستن .تو که می دونی بیماری قلب چقدر خطرناکه!مامان بیچاره هر وقت زنگ می زنه، یک چشمش اشکه و یک چشمش خون! تازه من که گفته بودم صبر و تحملم تموم شده و نمی تونم منتظر باشم تا اونا برگردن و بعد دست تو رو بذارن توی دستهام! مجبور شدم خودم زودتر اقدام کنم . من هنوز حرفی بابت این مساله به اونا نزدم .می دونم مامان ناراحت می شه .آخه اون دلش می خواست خودش تو رو خواستگاری کنه .حالا مجبورم یواش یواش قضیه رو بگم! فقط لازمه یک کمی صبر کنی ، اونوقت خودت متوجه همه چیز می شی.
برای اینکه سر به سرش بذارم، با دلخوری مصنوعی بلند شدم و وسط اتاق ایستادم و گفتم :
-
اینا همه اش بهانه اس، با این حرفها نمی تونی منو گول بزنی !
محسن به خیال اینکه حسابی ناراحت شده ام با کلافگی روبروم ایستاد:
-
یه کمی واقع بین باش عزیزم.سعی کن موقعیت منو درک کنی .حالا اگه از پرنسس قشنگم طلب عفو کنم چی میشه؟ این بنده حقیر رو ببخشید بانو؛ بخدا من بی تقصیرم!
-
حالا اگه من رو برای صرف شام به یه رستوران شیک دعوت کنی شاید از گناهت چشم پوشی کردم!
متوجه حالت شیطنت آمیزم شد و قهقهه ای زد .باز نگاهش همون حالتی رو داشت که ازش سر در نمی آوردم .چیزی شبیه به عشق و شوریدگی در نگاهش موج می زد، یعنی من اینطور فکر میکردم! باز تپش قلبم زیاد شد .محسن زمزمه وار گفت:
-
شیدا ، درست همون جایی ایستادی که برای اولین بار توی اتاقم بودی ، اونشب انگار خواب می دیدم .اصلا باورم نمی شد! اما حالا می دونم که بیدارم و تو ، فرشته قشنگ اینجا ایستادی.
بعد قدمی به من نزدیکتر شد و ادامه داد:
-
میخوام باور کنم که خواب نیستم! می تونم بهت نزدیکتر بشم؟!
خنده ام گرفت .محسن چقدر پاک و ساده بود! اون نه تنها حاکم مطلق و بی چون و چرای قلبم بود، بلکه حالا شوهر قانونی من هم محسوب می شد . ولی در تمام این مدت، کوچکترین حرکتی که نکرد هیچ، حالا برای نزدیک شدن به من اجازه هم می گرفت!
لبخندی بی اراده روی لبهام نشست و قبل از اینکه بتونم جوابی بدم .محسن بی تابانه به من نزدیک شد و زمزمه کرد:
-
شیدا خیلی دوستت دارم ، حتی بیشتر از جونم .
در حالیکه از هیجان، نفسم به شماره افتاده بود با لکنت گفتم:
-
من............هم...........دوستت دارم محسن
روزها به همین ترتیب سپری می شد و رشته محبت من و محسن ، روز به روز محکمتر می شد .اون با سخاوت تمام برام کادوهای گرون قیمت می خرید و من رو به رستورانهای معروف و مجلل می برد و بهترین خاطرات زندگیم رو رقم می زد .وقتی در قبال خریدن اون جواهرات و کادوهای مختلف، اعتراض می کردم فقط می خندید و می گفت:
-
تو ارزشت بیشتر از این چیزهاست!
ولی من چندان راضی به این کار نبودم .هیچوقت از زرق و برق زیور آلات زنونه لذت نبردم و هیچ رغبتی برای استفاده از اونها در خودم نمی دیدم .هدایای محسن هم غالبا بی استفاده بود .توی این فاصله هانیه هم به پدر و مادرش پیوست و دیگه ازش خبری نشد. مادرشم تنها یکبار تلفن زد و مثلا نامزدی ما رو تبریک گفت.کارها و رفتار محسن، همیشه در پرده ای از ابهام قرار داشت، ولی من چون عاشقش بودم هرگز به این مساله اهمیت نمی دادم .فکر میکردم محسن همون مرد ایده آلی بود که همیشه در فکرش بودم .یه مرد روشنفکر و امروزی و فهمیده که می تونم در کنارش یه زندگی آروم و بی دغدغه داشته باشم .
در همون ایام، من درگیر درس و امتحانهای آخر سال شدم و ذهنم به کلی معطوف این مساله شد .امتحانات رو با موفقیت کامل پشت سر گذاشتم و به این ترتیب به دوران پر شکوه و پر خاطره تحصیلاتم پایان دادم .بعد هم کلاسهای کنکورم شروع شد و در تمام رفت و آمدها محسن من رو همراهی میکرد. به تازگی یه سگ هم خریده بود که قوتیش رو برای اولین بار توی ماشینش دیدم، کم مونده بود از ترس سکته کنم! محسن از این حادثه به قهقهه افتاد ولی وقتی فهمید واقعا از سگ وحشت دارم دیگه اونو همراه خودش نیاورد.
اولین حادثه شوم، دقیقا هفت ماه بعد از آشنائیمون رخ داد! یه روز ابری و دلگیر با پریسای عمو قرار گذاشتیم که بریم خرید .اون روز حسابی عصبی و بهانه گیر شده بودم و چون محسن هم نمی تونست ما رو همراهی کنه مجبور شدم با ماشین خودم برم دنبال پریسا.
رانندگی رو از وقتی وارد دبیرستان شده بودم یاد گرفتم و تقریبا یکسالی می شد که پدر بمناسبت سالگرد تولدم، برام ماشین خریده بود. همونطور که داشتیم با پریسا قدم می زدیم ، یکدفعه بارون گرفت و هرکسی به دنبال یه سرپناه به اینطرف و اونطرف می دوید. چون فاصله مون با ماشین زیاد بود ، زیر سایه بون یه مغازه ایستادیم تا خیس نشیم و در همون حال به مردی که دنبال یه سوراخ موش می گشتن تا از اون بارون شدید در امان باشن، می خندیدیم!
همونطور که ایستاده بودیم، در عین ناباوری محسن رو به همراه یک زن زیبا که موهای بلوندش توی چشم می زد .دیدم .سگ محسن هم روی پاهاش بود و با ماشین از کنارم عبور کردند! یک لحظه از صحنه ای که دیدم چنان شوکه شدم که نزدیک بود با سر به داخل جوی آب بیافتم! با خودم گفتم شاید اشتباه کردم ولی این غیرممکن بود . چون من ماشین محسن رو از صد کیلومتری هم می شناختم .تازه پریسا هم متوجه اونها شده بود .چه جوری خودم رو به خونه رسوندم نمی دونم! با خودم تصمیم گرفتم تا صحت این مساله رو نفهمیدم دست به عمل بچگانه ای نزنم .ولی فقط خدا می دونه چه حالی داشتم! اینقدر فکرهای مختلف به سرم هجوم آورده بود که کم مونده بود دیوونه بشم!
شب که محسن اومد خونه مون دل توی دلم نبود .فوری ازش پرسیدم:
-
راستی امروز حدود ساعت 11 صبح کجا بودی؟
-
خب شرکت دیگه عزیزم!
-
کدوم شرکت؟!
-
معلومه شرکت خودم دیگه!
-
می دونم، ولی منظورم اینه که کجاست؟
با دستپاچگی گفت:
-
چه سوالهایی می کنی شیدا! توی خیابون کنار جوب! مثل همه شرکتها دیگه!
باز هم سماجت به خرج دادم:
-
آدرس شرکت رو میخوام محسن! ما الان هفت ماهه که نامزد شدیم ولی من آدرس محل کار تو رو بلد نیستم .
چنان جا خورد که کم موند بود استکان چایی از دستش بیافته.عکس العمل هاش برام جای سوال داشت.با ناباوری پرسید:
-
میخوای چکار؟!
-
هیچی! می خوام اگه دلم برات تنگ شد بیام اونجا ببینمت!
-
ولی من که خودم بهت سر می زنم .دائما هم که با هم در تماسیم! یعنی تو اینقدر دلت برام تنگ می شه؟!
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم .اونقدر درگیری فکری داشتم که با عصبانیت فریاد زدم:
-
من فقط یک کلمه گفتم آدرس شرکت رو میخوام، چرا اینقدر طفره می ری؟ چرا همیشه می گی صبر کن خودت همه چیز رو می فهمی؟! من چه چیزی رو باید بدونم ؟ نکنه تو مشکلی داری؟ هان؟!
با خونسردی غیر منتظره ای، دستم رو گرفت و بوسید:
-
باشه عزیزم ! هرچی تو بگی! فقط عصبانی نشو .اینم کارت شرکت، هر لحظه از روز که دلت خواست بیا اونجا .مطمئن باش محشن چشماش رو چلوی پات می ذاره . در ضمن بی خبر بیا تا بیشتر خوشحال بشم!
حرفهاش مثل آبی بود به روی آتش افکار من! خیالم راحت شد، چون اگر مشکلی وجود داشت هرگز به این راحتی به من نمی گفت که هر لحظه خواستم به دیدنش بروم! با خودم گفتم « حتما امروز اشتباه دیدم!» با این فکر با بغض سرم ، رو پایین انداختم و با شرمندگی گفتم:
-
معذرت میخوام! دست خودم نبود .قول می دم دیگه تکرار نشه! امروز حسابی درگیر بودم...... به اعصابم فشار اومده .
بوسه ای آروم روی دستم زد و بدون گفتن حتی یک کلمه شروع به نوازشم کرد .من فکر میکردم همه چیز رو تموم کردم ولی این تازه شروع مشکلات من بود! بعد از اون حادثه، وقتی بیشتر فکر کردم متوجه شدم من به هیچ وجه نمی تونستم اشتباه کرده باشم! اگه به من می گفتن آب آبشار سر بالا بره، شاید باور میکردم ولی باور اینکه اون شخص در کنار اون دختر مو بلوند، محسن نباشه، برام مشکل بود.کم کم شکهای بی اراده من شروع شد:« پس چرا از پدر و مادرش خبری نشد؟ خواهرش کجا غیبش زد؟ چرا محسن به من می گفت فقط روزها و ساعتهای بخصوصی حق رفتن به خونه شون رو دارم؟ اصلا چرا گفته بود بدون حضور خودش هرگز به خونه پدریش نرم؟ چرا من اطلاعاتم اینقدر در مورد اون کم بود؟ اصلا چرا من حرفهاش رو باور میکردم؟! چرا؟ چرا؟ چرا.....؟»
و هزارها«چرا»ی بیجواب دیگه که فکر کردن به اونها دیوونه ام میکرد! از سر وکله زدن با محسن خسته شده بودم .یه روز تصمیم گرفتم بی خبر به شرکت برم و حرفهای آخرم رو به محسن بزنم .دیگه از این وضع به ستوه اومده بودم و میخواستم زودتر تکلیفم رو روشن کنم .کم کم به زمان کنکور هم نزدیک می شدم و اون چند روز باقی مونده حسابی کلافه بودم .
اون روز کذایی هم یک روز ابری و دلگیر مثل دل من بود و درست نه ماه از آشنایی من و محسن می گذشت . اول با مامان تماس گرفتم و گفتم که چون حوصله ام سر رفته، به شرکت محسن می رم .بعد با بی حالی آماده شدم و به آدرسی که روی کارت نوشته شده بود رفتم. نمی دونم چرا هول و ولای عجیبی توی دلم بود! از اینکه نمی دونستم چه اتفاقی میخواد بیافته حسابی ترسیده بودم! توی ذهنم هزار جور دلیل منطقی و غیر منطقی برای رفتنم به شرکت ردیف کردم تا مبادا محسن رو ناراحت کنم .
سر راه طبق عادت همیشگی ، سه تا شاخه گل نرگس خریدم و با استرسی وصف ناشدنی وارد شرکت شدم .محیط شیک و آرومی بود .هر چی به در اتاق نزدیکتر می شدم بی اختیار تپش قلبم بالاتر می رفت! با دستهای لرزان در زدم و داخل شدم .... سه تا شاخه گل نرگس خریدم و با استرسی وصف ناشدنی وارد شرکت شدم .محیط شیک و آرومی بود .هر چی به در اتاق نزدیکتر می شدم بی اختیار تپش قلبم بالاتر می رفت! با دستهای لرزان در زدم و داخل شدم .دختری که ظاهرا منشی شرکت بود . با دیدنم لبخندی زد و پرسید:
-
می تونم کمکتون کنم؟
با دستپاچگی گفتم:
-
میخواستم آقای پارسایی رو ملاقات کنم .لطفا بهشون بگید خانمشون منتظرشونه.
توقع داشتم که سریعا از جا بلند بشه و با احترام من رو به اتاقش ببره ، ولی دخترک نگاه متعجبی به من انداخت و گفت :
-
خانم عزیز، ما همچین شخصی رو اینجا نداریم! شما رو چه کسی فرستاده؟!
با ناباوری نگاهش کردم:
-
خانم محترم، چرا بی ربط حرف می زنید؟! پس رئیس این شرکت کیه؟!
منشی که حالا کمی هم عصبی بنظر می رسید گفت:
-
سرکار خانوم، رئیس این شرکت آقای کیوانی هستند و آقایی با نامی که شما گفتید اینجا نیست .
فکر کردم شاید اسم فامیلشو عوض کرده! با ناراحتی عکسشو از توی کیفم در آوردم:
-
خانم، تو رو خدا نگاه کنید .ببینید براتون آشنا نیست؟ شاید توی قسمت دیگه ای مشغول به کاره؟!
دخترک با دلسوزی نگاهی به عکس و بعد به من انداخت:
-
نه عزیزم ! تا حالا ایشون رو اینجا ندیدم! شاید آدرس رو اشتباهی اومدید!
با بهت و ناباوری نگاهی به آدرس روی کارت انداختم . همه چیز درست بود بغیر از اسم رئیس شرکت ! در حالیکه دیگه توانی در بدنم نمونده بود، از شرکت خارج شدم .منشی طفلکی تا دم در دنبالم اومد و با نگرانی پرسید:
-
خانوم حالتون خوبه ؟ رنگتون خیلی پریده! لطفا بیایید بنشینید . شاید اشتباهی رخ داده .
ولی من حتی فکرم درست کار نمیکرد.وقتی توی ماشین نشستم و سرم رو گذاشتم روی فرمون ، از خودم پرسیدم:« آخه چرا؟!! چطور چنین چیزی ممکنه؟! چرا محسن با این حقه کثیف من رو فریب داد؟ پس اون کجا بود؟! وای که من چه سادلوحانه حرفاشو باور کردم