آخرین غروب پاییــزی7
فصل چهاردهم
روز بعد همه وسایلمون رو جمع کردیم تا به تهران بازگردیم.همیشه می گویند آفتاب پشت ابر نمی مونه ولی آفتاب من چه زود از پشت ابر در اومد و چه زود همه از عشقم به پوریا با خبر شدند.من رسوا شده بودم و دیگر هیچ حرفی واسم مهم نبود انقدر عاشق پوریا بودم که دیگر زندگی بدون او برایم معنایی نداشت.اینبار ما سه دختر توي ماشین ما نشستیم و میلاد رانندگی میکرد . توي دلم آرزو کردم که اي کاش پوریا رو می تونستم ببینم ولی اي کاش این آرزو رو نکرده بودم.باباي نگار که غذاي همون رستوران چالوس رو پسندیده بود پیشنهاد داد ناهاررو اونجا بخوریم.ماهرچقدر سعی کردیم اونارو از تصمیم منصرف کنیم نتوستیم.هنوز توي راه بودیم و به چالوس نرسیده بودیم . من از این که قرار بود دوباره چشمم به اون گارسون بیفته خیلی ناراحت بودم.توي جاده ترافیک سنگینی بودو می شد گفت ما نیم ساعت علاف بودیم.میلاد که کلافه شده بود از چند نفر پرسید که جلو چه خبره و بقیه جواب دادند که جلو یک تصادف شدید شده. آمبولانس و آتش نشانی و پلیس اومده بودند من که کنجکاو بودم ببینم چه شده پیاده شدم و رفتم جلو.جرثقیلی که اومده بود و درحال تلاش بود که از ماشینی دربیاره.مردم جمع شده بودن
ازحرفاشون فهمیدم که راننده یک پسر جوون بود که ماشینش چپ کرده و توي دره افتاده وو منفجر شده..چقدر اون لحظه دلم واسه اون جوون سوخت .یکذره بعد جرثقیل یک پرشیاي مشکی که کاملا له شده بود و سوخته بودرو از دره در اورد. نزدیک بود قلبم بایسته...واي خداي من...این ماشین پوریا بود...نه...نه...باور نمی کنم. یکدفعه چنان جیغی کشیدم که همه به سمتم برگشتن خاله اینا همه دهنشون باز مونده بود. به سمت آمبولانس دویدم.جنازه رو که درون کاور بود داخل آمبولانس گذاشتند.چندتا پلیس مانع رفتن من شدن ولی من چنان هجوم بردم که اونا نتونستن مانعم بشن.رفتم داخل آمبولانس.راننده سرم داد زد و ازم خواست پیاده بشم ولی من با ترس زیپ کاور رو باز کردم.می ترسیدم بازش کنم میدونستم که الان با چهره خونی و اش و لاش شده پوریا روبه رو میشم.زیپ و باز کردم و کنارچهره اون زیاد مشخص نبود و تمام صورتش تکه تکه و سوخته بود.نمیدونم چطور جرات نگاه کردن پیدا کردم.انقدر گریه کردم و اشک ریختم که چشمام خشک شد.خدایا این چه سرنوشتی بود...نگار و میلاد منو از آمبولانس بیرون بردند.انقدر خودزنی کرده بودم که صورتم بی حس شده بود.نگاه هاي سنگین همه رو حس می کردم ولی اهمیتی ندادم.همه فهمیده بودند که من عاشق پوریا.میلاد و آرمین با چشمانی گشاد به من نگاه میکردند.جنازه رو بردند پزشک قانونی ما هم دنبال آمبولانس رفتیم.منتظر بودم تا خانواده ي پناهی رو ببینم که با گریه به سمت جنازه هجوم می برن ولی خانواده اي که پیداشون شد رو نمی شناختم. واي خدایا یعنی اون پوریا نبود.حسابی گیج شده بودم.دختري شیکپوش که ظاهرا نامزد اون پسر کشته شده بود به سمتم اومد و گفت:
-تو کی هستی که اینجوري واسه شوهر من اشک می ریزي؟
-خب...من..اشتباه شده....من جنازه رو با یکی دیگه اشتباه گرفتم
دختر فریاد کشید:
-راستشو بگو...تو با کامبیز چیکار داري؟نکنه توروهم...
-کامبیز؟من معذرت میخوام...اشتباه شده.
و سریع از پزشک قانونی بیرون رفتم.از یک طرف خوشحال بودم از یک طرف ناراحت.خوشحال از این که پوریاي من زنده بود و من هنوز اونو داشتم واز یک طرف ناراحت چون آبروم جلوي همه رفته بود و خجالت کشیدم. نشستیم توي ماشین و راه افتادیم.توي ماشین سکوت حاکم بود هیچکس حرفی نزد شاید چون شرایط مناسب نبود حتی کوروش.بلاخره بعد از این سکوت سخت و طولانی کوروش گفت:
-اي بابا...یه ناهار نمی خواین بدین.روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد. اگه دوست دارید سکوت بخورید حرفی نیست ولی یه چلو کبابم بدین ما بخوریم.
میلاد- یک کم تحمل کن الان می رسیم همون رستورانه...
دم رستوران یک پرشیاي مشکی پارك شده بود من بهش خیره شده بودم که نگار دستشو روي شونم گذاشت وگفت:
-آخه هانی...توي این شهر هزاران پرشیاي مشکی وجود داره ولی همش که مال پوریا نیس...
منم با لبخند گفتم:
-حق با توست.نمی دونم شاید انقدر عاشقش شدم که دیوونه شدم.
وقتی رفتیم داخل درکمال ناباوري با خانواده پناهی روبه رو شدیم نزدیک بود غش کنم.مشغول ناهار خوردن بودن.من و بابا و مامان ومیلاد جلو رفتیم و احوالپرسی کردیم پرنیان و ناهید خانم و آقاي پناهی کنارهم نشسته بودند و پوریا و شایلی یک کمی انورتر.بد جور آتش گرفتم پوریا و شایلی کنار هم نشسته بودند و توي یک بشقاب غذا میخوردند. من دست نگار و رها رو گرفتم و به ته سالن رفتیم و یک جا نشستیم.گفتم:
-می بینی نگار؟حیف من که اینجوري براش اشک ریختم...
نگار- میگم این رستوران نفرین شدست.هروقت اومدیم یک مشکلی درست شد.
رها- اَه.....اَه نگاش کن چه جوري میخوره دختره!دستش می رسید پوریا روهم با اون چشماش میخورد!
نگار- شیطونه میگه اون چنگالو بردارم بکنم توي اون چشاش!
من عصبانی گفتم:
-بس کنین...
یکدفعه شایلی ازجاش بلند شد و به سمت دستشویی رفت.و دوباره یک حادثه بدتر رخ داد.همون گارسون فضول از آشپزخونه اومد بیرون و عکسو به پوریا داد و بعد به میز ما اشاره کرد.پوریا عکسو توي جیبش گذاشت و نگاه عمیقی به من کرد.داشتم از خجالت آب می شدم.در حالی که سرم پایین بود گفتم:
-واي دیدین آخر آبروم رفت...
نگار- گارسون دهن لق میذاشتی غذا از گلومون پایین بره بعد بري لو بري
رها- اگر دستم بهش می رسید همچین کتکی میزدمش تا دیگه زاغ سیاه مارو چوب نزنه...
اشتهام بدجور کور شده بود.هرسه تایی از رستوران بیرون اومدیم تا یک هوایی بخورم که یکدفعه صداي پوریا منومیخکوب کرد:
-مهتاب خانم...
برگشتم و نگاش کردم که با تمسخرگفت:
-میخواستم ازتون تشکر کنم که عکس منو گوشه خیابون پیدا کردین.نمی دونم کی عکس منو توي خیابون انداخته که شما پیداش کردین بازم ممنون(و رفت سمت ماشینش)
احساس کردم بدجوري خرد شدم .شخصیتم زیر سوال رفته بود و احساس زبون شدن می کردم.نگار و رها با ترس به من نگاه میکردن ومنتظر عکس العمل من بودن. دیگه نمی تونستم تحمل کنم تا کی خوار بشم و حرفی نزنم.تصمیمو گرفتم به اطرافم نگاه کردم .آن طرف جاده سد کرج بود و من میتونستم خودمو واسه همیشه راحت کنم واسه همین یکدفعه به سمت سد دویدم.نگار هم که فکر منو خونده بود به دنبال من دوید و حین دویدن فریاد کشید:
-مهتاب........مهتاب این کارو نکن دیوونه....به حرفم گوش کن...مهتاب با توام...
ولی من بی توجه به حرف او می دویدم.وقتی به سد رسیدم.از روي صخره ي دیواره ي آن پریدم. آب زیاد بود وخیلی وحشتناك بود نزدیک بود پام لیز بخوره که نگار دستمو گرفت گفتم:
-نگار ولم کن خواهش می کنم بذار بمیرم تا حالا انقدر احساس حقارت نکرده بودم من این زندگی رو بدون پوریانمی خوام...
نگار-باشه اگر دوس داري دستتو ول می کنم ولی هردو با هم میمیریم...
من که فکر میکردم نگار جراتشو نداره گفتم:
-باشه...موافقم
نگار- خیلی نامردي مهتاب...تو فقط به پوریا فکر می کنی نمی گی اگه من بمیرم میلاد بیچاره از غصه دق می کنه مامان بابا؟
یکدفعه یاد چیزاي خوب افتادم یاد این که نگار و میلاد ازدواج کنن.یاد مامان و بابا که خیلی دوسشون داشتم یاد کوروش که بعد من چقدر تنها میشه...من باید قدرت این که بدون پوریا زندگی کنم رو داشته باشم.من هنوز خیلی کاراي انجام نشده دارم دست نگارو گرفتم و خودمو بالا کشیدم.هردو به هم لبخند زدیم. باباي نگار با ترس اومد سمت ما و گفت:
-شما این جا چیکار می کنین؟ 1ساعته داریم دنبالتون می گردیم نمی گین دلواپس می شیم؟
نگار- اومدیم سد رو تماشا کنیم
آقاي نیکجو دست نگاررو گرفت و گفت:
-زود باشین بریم.همه منتظرن راه بیافتیم به سمت تهران
همه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
توي ماشین هرچقدر خواستم جلوي گریه مو بگیرم نتونستم.انگار غده اي از درد توي گلوم رشد کرده بود.تصمیم گرفتم واسه همیشه پوریا رو فراموش کنم و برم پی زندگی خودم و دیگه بهش فکر نکنم...
فصل پانزدهم
وقتی رسیدیم تهران من مثل همیشه به تخت خوابم پناه بردم و اشک ریختم.پوریا دیگه واسه من تموم شده بود.یک لحظه تصمیم گرفتم واسه همیشه فراموشش کنم اما مگر می شد.نقاشی که ازش کشیده بودم رو از زیر تخت در اوردم و پارش کردم.الان تنها چیزي که منو خوشحال می کرد عروسی نگار و میلاد بود.
****
امروز 15 فروردین 81 است.از وقتی از شمال برگشتیم تب خیلی شدیدي کردم و این دوروز هم به مدرسه نرفتم.تبم انقدر شدید بود که واسه سیزده به در هم جایی نرفتیم و مامان بیچاره همش مشغول پرستاري از من بود.خانواده پناهی از شمال برگشتن ومن هنوز موفق به دیدن پرنیان نشدم.به طور جدي تصمیم به فراموش کردن پوریا گرفتم و تا حدي هم موفق شدم.امروز قراره نگار به خونمون بیاد و قراره که جوابش به خواستگاري میلاد رو بده گرچند میدونم جوابش چیه!
****
نگار ساعت 4 اومد. لیوان شربت رو روبروش گرفتم که گفت:
-چه خبر؟
-سلامتی...
نگار- از پوریا دیگه خبري نشد؟
محکم و قاطعانه گفتم:
-دیگه برام مهم نیست...
نگار با حیرت گفت:
-نه...!مثل این که جدي جدي میخواي فراموشش کنی؟
-شک نکن
نگار- خوبه...آفرین...از اولشم باید همین کارو می کردي
من که میخواستم بحثو عوض کنم گفتم:
-اینارو ول کن...تو چه خبر؟فکراتو کردي؟
نگار یکدفعه چهره غمگینی به خود گرفت وگفت:
-راستش ...مهتاب...من خیلی فکر کردم ولی...به این نتیجه رسیدم که من ومیلاد به درد هم نمی خوریم
ناباورانه بهش نگریستم:
-دروغ میگی؟
نگار یکدفعه پقی زد زیر خنده گفتم:
-خدا خفت نکنه نگار.سکتم دادي!
نگار- شوخی کردم.جوابم مثبته ولی به شرطی و شروطها!
-میلاد همه رو قبول کرده خیالت راحت!
نگار – پس مبارکه!
-حالا وقتشه به طور جدي با خاله اینا حرف بزنی منم امشب با مامان اینا صحبت می کنم.
نگار قبول کرد و همه چیز خیلی سریع رخ داد.روز چهارشنبه با پرنیان آماده شدیم تا بریم مدرسه توي راه احساس کردیم یک ماشین داره تعقیبمون می کنه پرنیان ترسیده بود ولی من نه. بلاخره رسیدیم مدرسه . بچه ها با دیدنم به
سمتم هجوم آورده بودن و شروع به تعریف خاطراتشون کردن.شمیم هنوز با حرص به من نگاه می کرد و اگه دستش
می رسید منو خفم می کرد !ولی من بهش توجهی نکردم
مامان اینا که حالا از عشق میلاد و نگار آگاه شده بودند از این وصلت راضی بودندوو ظاهرا خاله و آفاي نیکجو هم از
میلاد بدشون نمیومد بلاخره قرار خواستگاري رو واسه جمعه گذاشتند .نمیدونم اون روزا چرا سردرد شدیدي گرفته
بودم و همش دلم میخواست بخوابم.واسه روز جمعه همگی آماده شدیم تا به خواستگاري نگار بریم.
میلاد کت شلوار قشنگی تنش کرده بود و توي آینه به خودش نگاه می کرد و گفت:
-فقط یک کروات کم دارم!
یکدفعه انگار فکري به ذهنش رسیده بود که گفت:
-خوب میرم از پوریا میگیرم اون انواع کروات هارو داره!
من که با شنیدن نام پوریا حالم منقلب شده بود گفتم:
-لازم نکرده همین جوري خیلی بهتره!
میلاد- چرا؟نکنه با پرنیان قهري؟
-نه فقط خوشم نمیاد از همسایه چیزي بگیریم...
-چی میگی؟پوریا دوست منه...
من دیگه چیزي نگفتم و میلاد رفت تا پوریا رو خبر کنه.از این که میلاد فهمیده بود من به پوریا علاقه داشتم ناراحت بودم ولی اون به روي من نمی اورد من به اتاق رفتم و پوریا براي بستن کروات میلاد داخل هال اومد.الحق چه کروات خوشگلی براش بسته بود.ساعت حدود هشت شب به خونه نگار اینا رسیدیم نگار ست سفید پوشیده بود و عین عروسا خوشگل شده بود.با توافق پدر وآقاي نیکجو تصمیم بر این شد که جشن نامزدي براي نگار و میلاد رو ااواخر تیر برگزار کنیم .شب وقتی با نگار رفتم
اتاقش نگار با خنده گفت:
-اون کرواتش منو کشته!
-مال خودش نیست.مال پوریاس!
نگار- پوریا؟
-آره آخه پوریا کلکسیونی از کروات داره!
****
یک ماه از این ماجرا ها میگذرد.توي این مدت حسابی سرم شلوغه همش درگیر خرید عقد و تهیه لباس و درسام هستم .این روزا با فشار روانی که بهم وارد شده حسابی می جنگم و به سختی درس میخونم تادر خرداد موفق بشم وبتونم دیپلمم رو با معدل خوب بگیرم.چند وقتیه احساس می کنم یک ماشین توي راه مدرسه تعقیبم میکنه دیروزدیگه تحمل نکردم و برگشتم تا یک لگد به ماشینش بزنم که یکدفعه ماتم برد!
آخه آقاي لی معلم زبانمون پشت فرمون نشسته بود من که هنوز از دستش عصبی بودم با دستم به شیشه زدم اونم شیشه رو پایین داد و عینک دودیش رو برداشت و گفت:
-روز بخیر لیدي...انگار امروز زیاد قبراق نیستین؟
با خشم گفتم:
-باز کلکه جدیدته؟باز میخواي آبرو منو ببري؟چی میخواي از جونم؟
لی – مهتاب من تورو میخوام.بابت اون قضیه متاسفم. هدف من از اون کار این بود که ازت جدا نشم ولی ظاهراشایعاتی واسمون ساخته شده...
-گوش کن...تو کاري کردي که من از بهترین درسم که بهش علاقه داشتم یعنی زبان متنفر بشم.تو آبروي منو جلوهمه بردي و باعث تحقیر من شدي .الانم از جلوي چشمام دور شو...
لی – مهتاب تو عصبی هستی عزیزم خواهش می کنم آروم باش بیا بشین تا با هم حرف بزنیم.
-من با تو هیچ حرفی ندارم حالا هم برو تا ماشینتو پنچر نکردم!
لی – باشه میرم ولی بدون این آخرین دیدار ما نیست.من بر میگردم تا عشقمو بهت ثابت کنم.
من بی توجه به حرفاي اون به سمت مدرسه راه افتادم.انگاري با خودم لج کرده بودم نه دیگه پوریا رو میخواستم نه هیچ کس دیگه رو.من شکست خورده بودم و این براي من یک ضربه بود که احساساتمو سرکوب کرد!
****
امتحانات خرداد را با موفقیت پشت سر گذاشتم که یک روز پرنیان به دنبالم اومد و گفت:
پانزده تیر تولد پوریاست تو و خانوادت هم دعوتی من که از پوریا دل خوش نداشتم گفتم:
-نه ممنون ولی من وقتشو ندارم
پرنیان- داري بهونه میاري؟دیگه مدارس هم تموم شده هنوز وقت نداري؟
-میدونی؟این روزا درگیر عروسی نگار و میلاد هستیم و من وقتم پره.
پرنیان- باشه هرجور میلته به هر حال وظیفم بود.
داشتیم با پرنیان توي حیاط قدم می زدیم.که یکدفعه پوریا پیداش شد بالحن سردي سلام دادم و رفتم روي تخت نشستم.چشمم به آقا محمود افتاد آن پیرمرد با موهاي کم سفید و صورت پر چین و چروکش داشت از حال می رفت پوریا رو به آقا محمودگفت:
-این چه قیافه ایه آقا محمود؟
آقا محمود- والله چی بگم پوریا خان.درد پیریه.دیگه کمردرد واسم امون نذاشته میخواستم چندروز بهم مرخصی بدین تا استراحت کنم بلکه حالم بهتر شه
پوریا خیلی بی توجه گفت:
-متاسفم .این هفته هفته خیلی شلوغیه.کلی جشن و مهمون داریم. فردا که مهمون داریم.دوروز بعدش تولد منه وبعدشم روز پدره نمیتونم مرخصی بهت بدم.
آقا رسول ناراحت سرشو پایین انداخت و گفت:
-هرچی شما بگید آقا...
من که شاهد ماجرا بودم نتونستم تحمل کنم و روبه پوریا گفتم:
-ببخشید آقاي پناهی.ولی شما حال و وضع آقا محمود رو می بینین.مطمئن باشین با این حالشون نمی تونن اینجاروخوب تمیز کنن.حداقل اجازه بدین یکروز استراحت کنن.
پوریا برگشت و نگاهی به من کرد در نگاهش خواندم: که به تو چه مربوطه؟
خیلی خونسرد گفت:
-معذرت میخوام ولی به خودم مربوطه.سرایدار استخدام نکردیم که بهش مرخصی بدیم.
از شدت عصبانیت دستمو مشت کرده بودم.چطور می توانست انقدر دل سنگ باشه پوریا براي آنکه لج مرا دربیاره رو به محمود گفت:
-فردا که اومدم حیاط مثل همیشه شسته و رفته باید باشد و برگاي توي باغچه هم جمع کن.
بعد راهشو کشید و رفت ورفت. خیلی حالم گرفت اما حتی عصبانیتش به دلم می نشست.حتما مهمان فردا شبش شایلی بود که انقدر براش مهمه. روز بعد از پنجره مشغول نظاره کردن آقا محمود بودم دلم براش خیلی می سوخت داشت حیاط رو جارو میزد و از درد به خودش می پیچید.یکذره فکر کردم با کمر دردي که آقا رسول داشت مطمئن بودم که نمی تونه حیاط رو تمیزکنه و حتی اگر خیلی زور می زد حیاط مثل همیشه برق نمی زد این بود که فکري به ذهنم رسید . به نگار زنگ زدم:
-سلام نگار
-سلام مهتاب
-یه نقشه دارم پایه اي؟
-زهر مار!باز میخواي مارو به کشتن بدي؟
-نه خیر درباره آقا محمود سرایدارمونه.راستش ا دو روز دیگه تولد پوریاس و بعدشم روز پدره. پوریا از آقا محمودخواسته حسابی حیاط رو برق بندازه ولی آقا محمود اصلا حال خوشی نداره.پوریاي گند دماغ هم بهش مرخصی نمیده.
-خب این چه ربطی به ما داره؟نکنه میخواي ما بریم جاي اقا رسول کار کنیم؟
-دقیقا
نگار از پشت گوشی فریاد زد:
-چی؟تو دیوونه اي مهتاب
-ترش نکن بابا!بذار حرفمو بزنم.خب من فکر کردم اگه تو و من و پرنیان بدون این که کسی بفهمه حیاط رو تمیز
کنیم اقا محمود بیچاره یک استراحتی می کنه!
نگار- دیگه چی؟کلفتی نکرده بودیم که اونم قسمت شد
-کلفتی چیه؟ ما میخوایم به اقا رسول کمک کنیم
نگار- آره کی میگه ما میخوایم کلفتی کنیم فقط باید یک کوچولو زمین و کف حیاطو بشوریم .باغچه تمیز کنیم و راه وپله و...هیچی دیگه فقط باید بشوریم بسابیم و یخ حوض بشکونیم!
-نگار مسخره بازي در نیار.اصلا من که زورت نکردم دوس نداري قبول نکن
نگار- مهتاب...اگه فقط یک درصد شک داشتم که این کارو میخواي بخاطر جلب پوریا به خودت انجام بدي هرگزموافقت نمی کردم.
لبخند زدم و خوشحال شدم که منو درك میکرد. اون فهمیده بود که من دیگه هیچ کاري رو براي رضاي پوریا انجام نمیدم و هدفم فقط کمک کردن به اقا محمود بود.
توي فکر بودم و هنوز گوشی دستم بود نگار از اونور خط داد زد:
-مهتاب کجا رفتی؟
-الو...بگو...گوشی دستمه
نگار- به خاطر تو میام میخواي مستخدممون معصومه خانم رو هم بیارم؟
با خنده گفتم:
-نه لازم نکرده از تو به اندازه یک الاغ میشه کار کشید!
نگار- خفه شو!جدي میگم کارش عالیه.چند وقت پیش یک بسته آلو جنگلی توي جیب شلوارم بود.معصومه خانم عقل کل شلوارو انداخته توي ماشین لباسشویی!
زدم زیر خنده و گفتم:
-حقته!
نگار- البته زیاد بدم نشد الان وقتی بیکار میشم می شینم پاچه هاشو لیس میزنم!
-حالا میاي یا نه؟
-من همیشه پایم حتی در کلفتی!ولی اینجا یک مشکلی هست و اون اینه که جواب جذبه منو چی میخواي بدي؟
با تعجب گفتم:
-جذبه کیه؟
نگار- میلاد جونم دیگه!اون نمیذاره من دست به سیاه سفید بزنم!
-هه!نترس اونم بدش نمیاد تو کار یاد بگیري!من دیگه برم باید موضوع رو به پرنیانم بگم
نگار- باشه برو منم از امشب میام خونتون!
-تو که 7 روزه هفته 8روزشو اینجایی!
نگار- پس چی حالا بذار عروستون بشم!
-کم حرف مفت بزن!
خلاصه کلی خندیدیم و بلاخره نگار وراج رضایت داد قطع کنم!بلافاصله دنبال پري رفتم و قضیه رو براي اونم گفتم با این که اونم دلش واسه آقا محمود سوخته بود ولی با اکراه گفت:
-راستش من دوس دارم کمک کنم ولی اگه پوریا بفهمه خیلی عصبی میشه و میگه من اقا محمودو استخدام نکردم که شما کار کنین
-ما به داداش تو چیکار داریم؟به هرحال نصفه این حیاط متعلق به ماست و ما هم دوست داریم تمیزکنیم
پري- ولی فکر نکنم بازم قبول کنه
با خنده گفتم:
-خوب بهش بگو از این به بعد حقوقی رو که میده به محمود به ما سه نفر بده!
هردو زدیم زیر خنده
پري- گفتی سه نفر؟جز من و تو دیگه کی؟
-نگار!
پرنیان با خنده گفت:
-به اون تازه عروس چیکار داري؟بابا بذار بشه زن داداشت بعد خواهر شوهربازي در بیار!
-از الان باید یاد بگیره!
پري یکدفعه با نگرانی گفت:
-ولی اگه اقا محمود قبول نکنه حیاط رو به ما بسپره چی؟
-راضی کردن اون با من
ان روز آقا محمودم صحبت کردم اول قبول نمی کرد و می ترسید به خاطر کله شقی ما پوریا اخراجش کنه ولی من انقدر اصرار کردم تا اخر قبول کرد.شب نگار به خونه ما اومد بعدا از شام با نگار به اتاقم رفتیم تا بخوابیم که صبح زود پاشیم و اماده باشیم که یکدفعه نگار به سمت در رفت و گفت:
-باي باي!
با تعجب پرسیدم:
-کجا؟
نگار – اتاق شوهرم!
-واقعا؟حالا که به میلاد محرم شدي دیگه منو تنها میذاري؟
نگار – چی کار کنم ؟ خودش اصرار کرد که امشب پیشش بخوابم!
-باشه بابا برو پیش جذبت!ولی فردا ساعت 8 آماده باش
-باشه
-فقط نگار؟
نگار- بله؟
با خنده گفتم:
-مراقب خودت باش!
نگار – خفه شو!!
و شونه رو سمتم پرت کرد که جاخالی دادم!
فصل شانزدهم
صبح ساعت 8 از خواب پریدم.به سمت اتاق میلاد رفتم تا نگارو صدا کنم که دیدم کوروش پشت در فالگوش وایساده! یکدونه زدم پس کلش و گفتم:
-این جا چیکار میکنی؟ خجالت نمی کشی پشت در اتاق زن و شوهر وایسادي؟
کوروش با ترس گفت:
-چیزه...توپمو توي اتاق میلاد جا گذاشتم (و بعد فرار کرد)
نمیدونستم چیکار کنم ساعت هشت و نیم شده بود و نگار هنوز از اتاق بیرون نیومده بود.خجالت می کشیدم در بزنم و حیرون مونده بودم پرنیان اومد دم در و گفت:
-زود باش دیگه پوریا رفت باید شروع کنیم پس این نگار کوش؟
-اگه جرات داري برو از بغل میلاد جداش کن!
پري- اي بابا حالا چه وقت لاو ترکوندن بود!
ساعت 9 بود که نگار خواب اآلود اومد از اتاق بیرون.بلاخره هر سه تایی رفتیم حیاطو تقسیم کار کردیم.پرنیان باید کف حیاط رو می شست و جارو می زد منم راه پله و ایوان رو تمیز می کردم و نگار هم مسئول امور باغچه و جارو زدنبود.آقا رسول نیومده بود و ما خوشحال بودیم که به ما اطمینان کرده.نگار روسریشو مثل کلفتا بسته بود و ما کلی بهش می خندیدیم.هر سه با جدیت شروع کردیم من راه پله رو طی کشیدم.پرنیان زمینو می شست و نگار باغچه روجارو میزد.نزدیک ساعت 12 بود که خسته شدیم و خواستیم استراحت کنیم.پرنیان سه تا بشقاب برنج و خورشت و ماست و سبزي اورد.نگار که میخواست عروس باشه و مراقب هیکلش بود زیاد نخورد پرنیانم زیاد دوست نداشت منم کمی خوردم و بعد سینی را روي ایوان گذاشتیم و دوباره مشغول کار شدیم که نگار گفت:
-این جا نردبون دارین؟
-میخواي چیکار؟
نگار- میخوام برگ درختارو قیچی کنم
-لازم نکرده اینا کار اقا محموده
نگار- آقا محمود که با اون کمرش نمی تونه بره بالا
پرنیان جاي نردبون رو به نگار نشان داد و نگار هم نردبون گذاشت و بالا رفت . روي دیوار سه تا گلدان وجود داشت نگار گفت:
-حیف این گلدونا نیست گذاشتن اینجا؟
و خواست گلدونا رو برداره که یکدفعه هرسه تاشون سقوط کردندو خرد خاك شیر شدند و چون زمین هم خیس بود خاکشون تبدیل به گل شد.من و پري عصبانی به نگار نگاه کردیم
-ببخشید...از دستم افتاد...خودم جمع می کنم.
نگار از نردبون اومد پایین که یکدفعه کوروش بدو بدو از خونه پرید بیرون مامانم دنبالش!ظاهرا کوروش تجدید اورده بود و مامانم عصبی دنبالش بود و کوروشم در حال فرار کردن بود اما چشمتون روز بد نبینه پاي کوروش به سینی غذاها روي ایوان خورد و سینی پخش زمین شد تمام کف زمین پر خورشت و برنج و ماست شده بود وبدبختی این بود کوروش در حال فرار پاهاش خورشتی شده بود وهر جا می رفت رد پاي خورشتی به جا میگذاشت! نگار که عصبی شده بود زد پس گردن کوروش و گفت:
-چیکار کردي بچه؟ نمی بینی ما سه ساعت جون کندیم؟
کوروشم در جواب پس گردنی سطل آب رو روي نگار خالی کرد و از خونه رفت بیرون!
دیگه بدتر از این نمی شد تمام زحماتمون از بین رفته بود و حیاط به بدترین شکل کثیف شده بود خواستیم از اول شروع کنیم که یکدفعه در باز شد و پوریا با ماشینش وارد شد.نزدیک بود سکته کنم ما فکر می کردیم پوریا مثل همیشه ساعت 6 بعد از ظهر میاد ولی سر ظهري برگشته بود.رنگ از صورت هر سه تامون پریده بود.نگار زیر لب به پرنیان گفت:
-اي بمیري پري چرا نگفتی داداشت ظهر میاد؟
پري که از ترس صداش می لرزید گفت:
-گفت شب میاد حتما چیزي جا گذاشته
پوریا از ماشین پیاده شد و با دیدن وضع آشفته حیاط ماتش برد جلو آمد و فریاد زد:-این جا چه خبره؟چرا حیاط انقدر کثیفه؟آقا محمود کجاست؟
پرنیان که مثل جوجه می لرزید گفت:
-راستش داداش ما دیدیم اقا محمود مریضه اینه که تصمیم گرفتیم خودمون اینجارو تمیز کنیم
پوریا با عصبانیت فریاد زد:
-شما غلط...لا اله الا الله...کی بهتون پیشنهاد همچین کار احمقانه اي رو داده؟
با کمال اعتماد به نفس جلو رفتم و گفتم:
-من...من همچین پیشنهادي دادم...خودمم تمیزش می کنم
پوریا با عصیانیت جلو آمد و به من خیره شد گفتم الانست که بزنه در گوشم ولی اون که توي صداش لرزشی وجود داشت گفت:
-بسیار خب...پس هرچه زود تر دست به کار بشین چون چیزي به غروب نمونده
و بعد رو به پرنیان گفت:
-پري یالا بریم
پرنیان- کجا داداش؟
پوریا – خونه
پرنیان- ولی داداش منم این جا تقصیر کارم منم باید کمک کنم بهشون
پوریا با خشم فریاد زد:
-دیگه نمی خوام چیزي بشنوم زود باش بریم خونه
پرنیان بیچاره با بغض به من نگاه کرد و گفت:
-متاسفم...من خواستم کمکت کنم
دستشو فشردم و گفتم:
-برو عزیزم من و نگار هستیم
پرنیان جلو رفت و پوریا هم پشتش رفتند خونشون.از شدت عصبانیت داشتم آتش می گرفتم.منو بگو که خواستم ثواب کنم کباب شدم.نگار گفت:
-بیا خدا شانس بده...داداشه اومد خواهرشو برد حالا همه چیز افتاد گردن ما
من که اعصاب درست حسابی نداشتم گفتم:
-میخواي تو هم برو ... خودم تنهایی تمیز می کنم
نگار- شوخی کردم بابا...حالا چرا ناراحت میشی
این دفعه با جدیت شروع به کار کردیم و باید کار پرنیانم انجام میدادیم. حیاط کاملا تمیز شده بود و درواقع برق میزد.نگار که تا حالا توي عمرش کار نکرده بود و بدنش به کار عادت نداشت یکدفعه کمرش گرفت.نشست روي تخت و زد زیر گریه منم که حول کرده بودم پریدم طرفش و گفتم:
-چی شد؟چت شد یهو؟نگار؟
نگار که از گریه نفسش بند اومده بود گفت:
-ك...کَم...کمر...اَم
نمی دونستم چیکار کنم.عجب روز گندي بود.طولی نکشید که میلاد از سر کار برگشت وبا دیدن جیغ هاي نگار خودشو به مارسوند.فقط این یکی رو کم داشتیم!
میلاد- چی شده؟ چه بلایی سر زن من اوردي؟
-من کاري نکردم تقصیر پوریاست
میلاد یکدفعه از خشم منفجر شد:
-غلط کرده مرتیکه نس ناس.با زن من چیکار داشته؟
جلوشو گرفتم و گفتم:
-نه نه...بابا ما داشتیم حیاطو تمیز می کردیم یکدفعه رگ کمرش گرفت.
میلاد دوباره فریاد زد:
-از زن من کار می کشه؟
حالا باید یکی جلوي اینو می گرفت.میلاد رو آروم کردم و بعد به کمک هم نگار رو داخل بردیم.توي راه پله پوریا در خونشونو باز کرد و با دیدن نگار گفت:
-خدا بد نده چی شده؟
-من که میدونستم میلاد عصبیه سریع به پوریا علامت دادم بره تو واونم رفت!
بعد از آنکه نگار و میلاد رو فرستادم داخل باز به حیاط برگشتم تا نردبون و سطل و همه چیز رو جاي خودش بگذارم.سریع و تنهایی همه ي کارهارو کردم که یکدفعه متوجه شدم توي این مدت پوریا روي پله نشسته و به من نگاه می کنه.وقتی کارا تموم شد با غرور از پله ها ي ایوان اومد پایین و گفت:
-ممنون.کارتون عالی بود حیاط داره برق میزنه یادم باشه محمودو اخراج کنم شما رو استخدام کنم!
ناراحت شدم و احساس خواري کردم پوریا که متوجه شده بود گفت:
-معذرت میخوام...این فقط یک شوخی بود چه جوري میتونم از خجالتتون در بیام؟
لبخند تلخی زدم وگفتم:
-مهم نیست
پوریا- نگفتین؟چه جوري میتونم ازخجالتتون در بیام
من که منتظر همچین فرصتی بودم گفتم:
-گذشته را فراموش کنین...این تنها کاریه که میتونین در حق من بکنین
انگار که لبخند روي لباي پوریا ماسید ناراحت گفت:
-چی رو فراموش کنم؟
نزدیک بود از دهنم بپره: این که دوست داشتمو ولی حواسمو جمع کردم و گفتم:
-همه اتفاقاتی که من توش باعث ناراحتیتون شدم
نمی دونم چرا ولی از چشماش فهمیدم که آزرده شده و داره حرص میخوره اما سعی کرد خونسرد باشد و گفت:
-شما هیچ وقت باعث ناراحتی من نشدي
من که دیگه دلم نمی خواست توي چشماش نگاه کنم و می ترسیدم دوباره عاشق ورسواش بشم گفتم:
-من دیگه باید برم. امیدوارم حیاط اونجور که خواستین شده باشه.شب بخیر...
پوریا- صبرکنین...تولدم میاین؟
-نه...راستش وقتشو ندارم
بعد به طرفش برگشتم و گفتم:
-بهتره شما زیاد منو نبینید.این جوري کم تر عصبانی می شید
باز رنجید ولی نمیدونم چرا اون روز از رنجش لذت می بدم.انگار داشتم تلافی می کردم.
با صدایی گرفته گفت:
-شب بخیر
به خونه رفتم و بدون هیچ کلامی روي صندلیم نشستم وزدم زیر گریه. دلم بد جور گرفته بود.هم از رفتار خودم هم ازرفتاراون.از پنجره حیاط رو نگریستم پوریا هنوز یک گوشه نشسته بود و توي فکر بود. خدا منو بکشد که باعث آزارش شدم.نمیدونم انگار هنوز ته دلم بهش علاقه داشتم و توي این مدت داشتم خودمو گول میزدم به قلبم رجوع کردم و دیدم که هنوز به یاد اون می تپه ولی پوریا به من تعلق نداشت پس باید کاري میکردم یا بایاد کس دیگري بتپه یا هرگز نتپه.
فصل هفدهم
امروز 1 مرداد 81 است. ان شب که حیاط را تمیز کردیم من خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که باید افکار منفی را از سرم بیرون بریزم. حالا که فکر می کنم می بینم پوریا نه به من تعلق داشت و نه به هیچ دختر دیگه اي چون اون یک پسر دختر کُش بود و با چهره جذابش دل هر دختري را می برد. هفته ي پیش و روز تولد حضرت علی نامزدي نگار و میلاد را برگزار کردیم. خیال می کردم با نامزد شدن نگار و میلاد نگار تغییر رویه می دهد و دست ازخوشگذرانی هاي دوران مجردیش بر می دارد اما زهی خیال و باطل!
امروز صبح نگار بهم زنگ زد گفتم:
-چطوري عروس خانم؟
نگار- پایه اي؟
-واسه چی؟
نگار-واسه یک مهمونی توووپ!
-چه جور مهمونی؟
نگار- یک سري از بروبچس به افتخار پیوستن من به جمع مرغا یک مهمونی ترتیب دادن!
-پس با این حساب میلادم میاد؟
نگار- شرمنده مهمونی زنونست!
-حالا بذار ببینم چی میشه
نگار- باشه...به اون دختره پرنیانم بگو اگه دوست داره میتونه بیاد.
-حالا کی هست این مهمونی؟
نگار- فردا عصري
-باشه بهت خبر میدم
چون براي روز بعد برنامه خاصی نداشتم تصمیم گرفتم به این میهمانی برم و تصمیم گرفتم پرنیانم با خودم ببرم. واسه همین به پرنیان خبر دادم و اونم با کمال میل پذیرفت بعد با هم دیگر براي خرید لباس به مرکز خرید و پاساژ هاي مختلفی رفتیم و شام هم با هم توي رستوران خوردیم وبه خونه برگشتیم . روز بعد درحالی که با پرنیان آماده رفتن بودیم نگار با ماشین پدرش از راه رسید من با تعجب
گفتم:
-نگار؟تو که گواهینامه نداري؟میخواي مارو به کشتن بدي؟
نگار در حالیکه با شالش ور میرفت گفت:
-زود باشین دیگه...الان مهمونی شروع میشه ...خودتون میدونین که میهمانی بدون من صفایی نداره!
با لجبازي گفتم:
-نوچ!من یا با تاکسی میام یا اصلا نمیام
نگار- باز تو لج کردي؟چه فرقی می کنه؟ منم رانندگی بلدم
اما من مرغم یک پا داشت. پرنیان گفت:
-پوریا خونه ست. میرم صداش کنم مارو برسونه
-لازم نکرده زنگ میزنم آژانس
نگار- چه فرقی می کنه پوریا هم یک نوع مسافر کشه منتها از نوع دختر کشش!
پرنیان بی توجه به ما رفت و پوریا رو صدا کرد.بعد از کل علافی بلاخره پوریا خان شرفیاب شدند!مثل همیشه خوشتیپ و جذاب!پشت رل نشست و ما هم عقب نشستیم.در طول راه پوریا از آینه به من که پشتش نشسته بودم نگاه می کرد اما من توجهی نکردم. بلاخره سکوت را شکست
و با صداي آرام و دلنشینش گفت:
-خب...حالا این مهمونی که میخواین برین چه جور مهمونیه؟
پرنیان سریع گفت:
-زنونست!
پوریا با خنده گفت:
-خب بابا...من که نخواستم باهاتون بیام...فقط خواستم بدونم چه جور مهمونیه به هرحال من باید بدونم خواهرم کجا میروبا کیا می گرده؟
نگار- خیالتون راحت بک مهمونی ساده که به افتخار نامزدي من ومیلاد برگزار شده
بلاخره پوریا با توجه به آدرسی که نگار داده بود ماشین رو جلوي یک خونه ي ویلایی نگه داشت.پوریا پیاده شد و سوئیچ ماشین را جلوي نگار گرفت و گفت:
-من با تاکسی بر میگردم
نگار- اگه میشه با ماشین من برین. ما شب با تاکسی بر می گردیم
پوریا- چرا با تاکسی؟خودم میام دنبالتون خوب نیست آخرشب 3تا دختر تنها با تاکسی برگردند. من همونجور به اون خونه ي ویلایی خیره شده بودم. بعد از رفتن پوریا به نگار گفتم:
-دوستاي جدید پیدا کردي؟آدم شدي؟واست توي ویلا مهمونی میگیرن!
نگار- یه سري جدیدن.یک سري هم همون بروبچس قدیمی خودمونن.حالا بریم تو با همه آشنا می شیم
به داخل ویلا رفتیم همه با دیدن نگار هورا کشیدند شروع به دست زدن و سوت زدن کردند!بعد از اینکه با همه آشنا شدیم.یک جا پیدا کردیم و نشستیم.همان جور نشسته بودیم که یکدفعه یکی از دوستاي جدید نگار به اسم کیانا اومد
و گفت:
-بروبچس پیکارو آوردن!
دوباره همه هورا کشیدند و من و پرنیان گیج ماندیم.شیشه هاي ابسلوط رو پخش کردند وقتی به من و پرنیان رسید تشکر کردیم و برنداشتیم کیانا با تعجب گفت:
-توهم زنی بدون ابسلوط؟
پرنیان- توهم زنی دیگه چه صیغه ایه؟
کیانا- مگه نگار بهتون نگفته؟
من با تعجب گفتم:
-نه اون گفت که یک مهمونی به افتخار نامزدیش برگزار شده
کیانا با صداي بلند زد زیر خنده و گفت:
-نگار باز خالی بستی؟
سپس شروع کرد به توضیح دادن واسه ما:
-ببین عزیزم.اسم این مهمونی توهم زنیه!یعنی یک عده آدم دور هم جمع می شوند .پیکارو میریزن بالا و مست میکن.وشروع می کنن به توهم زدن من که ازدروغ نگار عصبی شده بودم توي دلم گفتم:بذار برسیم خونه یک حالی ازت بگیرم. من که از خوردن این چیزا تنفر داشتم لب نزدم اما پرنیان که شیطنتش گل کرده بود یک کمی خورد وقتی همه مست شدند چراغاروخاموش کردند و شروع کردن به توهم زدن.خدا به دادم باید می رسید گیر یک مشت دیوونه افتاده بودم!هیچکس جز من درحالت عادي نبود.دربین توهماتی که تعریف می کردن همش اسم پسر بود:آرش- سهیل- کامران!
ساعت حدود 11 شب بود که پوریا به موبایل پرنیان مسج فرستاد:
-من دم در منتظرتونم
نمیدونستم چیکار کنم.گیج مونده بودم .پرنیان و نگار هیچ کدوم حالت طبیعی نداشتند.اگر پوریا می فهمید...واویلا می شد!سریع گوشی رو برداشتم و به جاي پرنیان جواب دادم:
-داریم میایم
با هزار بدبختی نعش نگار و پري رو جمع کردم و بردم.پوریا دم ماشین منتظر بود
پرنیان که هنوز مست بود زیر لب زمزمه میکرد:
-آرش.مایکل جکسون...
سوار ماشین شدیم پوریا از پرنیان پرسید
-خوب...چه خبر؟مهمونی خوش گذشت؟
پرنیان- آرش.....مایکل جکسون.....- کیوان
پوریا مات ومبهوت پرسید:
-آرش کیه؟کیوان کیه؟
دعا دعا میکردم به خونه برسیم تا من به تخت خوابم پناه ببرم.ولی پوریا که نگران به پري ونگار نگاه می کرد گفت:
-مهتاب خانم اینا چشون شده؟
-چیزي نیس...زیادي شام خوردن!
پوریا-مطمئنین چیز دیگه نخوردن؟
جواب ندادم.یعنی جوابی نداشتم که بدم.همش تقصیر نگار بود اگر اون می گفت که چه جور مهمونی داریم
میریم.هرگز باهاش نمی رفتم و پرنیانم نمی بردم.به خانه که رسیدیم نگاررو با خودم بردم داخل و خوابوندمش.
روز بعد نگاررا تا دم در بدرقه کردم که یکدفعه پوریا پشت سرم ظاهر شد:
-ترسیدم این چه طرزِ اومدنه؟
پوریا عصبی گفت:
-که یک مهمونی سادست...بعدشم شام میدن و تموم میشه...منو احمق گیر آوردین
من نمیدونستم چه جوابی بدم از یک لحاظ این دفعه حق با او بود ولی من نباید محاکمه می شدم چون من خودم از مراسم توهم زنی خبر نداشتم.توي همین فکرا بودم که پوریا فریاد زد:
-خانم محترم خواهر من دیروز توي حالت طبیعی نبود...
من که سعی کردم خونسرد باشم گفتم:
-شما درست میگین اما باور کنین تقصیر من نبود
پوریا- پس لابد تقصیر من بود...منی که به شما اعتماد کردم و خواهرمو به شما سپردم
دیگه اشکم داشت در میومد با بغض گفتم:
-من در قضیه نقشی نداشتم همش تقصیرِ اون نگار دروغگویه...
بعد بی هیچ حرفی اشکامو پاك کردم و رفتم خونه درحالیکه پوریا همونجور وایساده بود و به یک نقطه خیره شده بود.وقتی رفتم خونه از کار خودم پشیمون شدم و خودمو لعنت کردم چرا وقتی می دیدمش عین موش می شدم؟ من که دیگه عاشقش نبودم پس چرا هنوز از اون جذبه نگاهش می ترسیدم؟ناگهان توي قلبم حس انتقام زنده شد.من آدم انتقامجویی نبودم اما در مورد پوریا فرق می کرد چون اون منو خیلی بازي داد.قلبمو شکست و روحمو زخمی کرد پس باید ازش انتقام می گرفتم یک لحظه یاد همه ي خاطره ها افتادم اون موقع که به خاطر کمبود آب منو به خاطر حموم رفتنم سرزنش کرد.اون موقع که توي چالوس جلوي چشم رها و نگار خوار و ذلیلم کردو امروز که به خاطر کاري که توش من بی گناه بودم سرم فریاد زد.منم باید عین خودش ضایعش میکردم باید یه جوري جلوي همه ضایعش
میکردم...
سعی کردم زیاد بگذارم بازم شرمندم.باورکنید خیلی مشکلم بزرگ بود ونمیتونستم بیام.
قسمت بعد عروسی میلاد ونگاره.
سعی میکنم زودبه زود بذارم باورکنید گرفتار بودم
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین