❤نقاب عاشق❤13
با دیدن او احساس
کردم تمام بدنم یخ کرده است. قلبم در سینه فرو ریخت. یک
لحظه احساس کردم دارم غش می کنم. با صدای ضعیفی
گفتم:
آروشا!
******
یک لحظه چشمم سیاهی رفت و احساس کردم دارم می افتم.
دستم را به دیوار گرفتم و تعادلم را حفظ کردم. وقتی عمق فاجعه
را درک کردم خشم سراسر وجودم را در برگرفت. دست هایم را
مشت کردم و تمام بدنم از شدت عصبانیت به لرزه افتاد. آروشا
که که آشکارا از ترس می لرزید عقب عقب رفت و گفت:
آرسام... تو اینجا چی کار می کنی؟
به سمتش رفتم. دستم را بلند کردم و محکم در گوشش
زدم. دیگر کنترلم را از دست داده بودم. با بلندترین حدی که
صدایم اجازه می داد فریاد زدم:
کثافت! از خونه فرار کردی که همین غلطا رو بکنی؟ مامان
بدبخت من رو دیوونه کردی برای همین چیزها؟ اون همه آزادی
رو برای همین کثافت کاری ها می خواستی؟ بی شرف! بی وجدان!
دوباره محکم توی صورت آروشا زدم. آروشا جیغ بلندی کشید
و ثانیه ای بعد آرتین و یکی از دخترها وارد اتاق شدند. آرتین
من را عقب کشید و گفت:
چی کار می کنی؟ دیوونه شدی؟
دختر که موهای قرمز بلندی داشت و لباس توری مشکی رنگی
پوشیده بود صورت آروشا را بررسی کرد و بعد فریاد زد:
کی به تو گفت روش دست بلند کنی؟
من فریادزنان گفتم:
به تو چه ربطی داره؟
آرتین را به عقب هل دادم و دوباره به سمت آروشا حمله کردم.
دختر من را به عقب هل داد. او مثل عسل نبود که اگر بهش
دست بزنم اشکش در بیاید. یک گرگ تمام عیار بود. سرم
فریاد زد:
گمشو عقب! می کشمت اگه بهش دست بزنی.
آروشا که از ترس می لرزید بازوی دختر را چسبیده بود. آرتین
که تازه او را شناخته بود گفت:
آروشا؟ تویی؟
و با تعجب من را نگاه می کرد. بعد انگار فهمید که چه اتفاقی
افتاده است. سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. سامان و
سپهر من را روی صندلی نشاندند. اشک هایم صورتم را پوشانده
بود. دست هایم می لرزید. سرم را میان دست های لرزانم گرفتم.
صدای هق هق من با صدای هق هق گریه های آروشا در هم
آمیخت. امیر برایم یک لیوان آب آورد ولی دست نخورده باقی
ماند. آروشا خودش را به پایم انداخت و گفت:
آرسام تو رو خدا من رو ببخش! این جوری نکن. بیا من رو
بزن ولی این جوری گریه نکن.
چشم هایم را بستم و او را با دست هایم عقب زدم و گفتم:
برو گمشو! دیگه نمی خوام ببینمت... ای کاش می مردی...
ای کاش مرده بودی. برای مامان و بابام این طوری بهتر بود.
دختره ی (...) . حالم ازت بهم می خوره.
آروشا دوباره به پایم افتاد و گفت:
خواهش می کنم آرسام! تو زندگی منی. این طوری خودت
رو داغون نکن.
سرم را چسبیدم و دوباره به گریه افتادم. نفسم بالا نمی آمد.
چشم هایم را نمی توانستم باز کنم. دوست داشتم همه جا
تاریک شود و بمیرم. ناگهان فریاد زدم:
ای کاش مرده بودی آروشا!
آروشا هم نمی توانست حرف بزند. او هم روی زمین افتاده بود
و ضجه می زد. هیچکس چیزی نمی گفت. هیچ کس اتفاقی
که افتاده بود را باور نمی کرد. من زیرلب گفتم:
خواهر من مرده... آروشا مرده.
آروشا جیغ زد:
نگو! آرسام التماس می کنم.
آرتین من را در آغوش کشید و دختر مو قرمز هم کنار آروشا
نشست. آروشا سرش را روی شانه ی او گذاشت و سخت
گریست. زیرلب می گفتم:
ازت متنفرم آروشا... ای کاش هیچ وقت خواهر نداشتم... ای
کاش مرده بودی... ای کاش!
دختر مو قرمز که چشم های مشکی آرایش کرده اش با خشم
به من دوخته شده بود با تحقیر گفت:
تو داداششی؟
آرتین با بداخلاقی گفت:
تو این یکی ساکت شو... کاسه ی داغ تر از آش نشو.
دختر خواست چیزی بگوید که آروشا مانع شد. سپهر و امیر من
را به هال بردند. روی کاناپه ی کثیف سپهر نشستم. احساس
می کردم قلبم درد می کند. آرتین کنارم نشست و گفت:
بیا بریم آرسام... باید بریم.
نمی توانستم حرف بزنم. قلبم درد می کرد و نفسم بالا نمی
آمد. سامان به زور لیوانی آب به دستم داد. آب را که خوردم
توانستم حرف بزنم. رو به آرتین کردم و گفتم:
چه خاکی توی سرم کنم؟ با این افتضاح کجا برم؟ این دختره
رو چی کار کنم؟
آرتین با نگرانی به آروشا نگاه کرد که تازه وارد هال شده بود.
دیگر گریه نمی کرد ولی می لرزید. دختر مو قرمز بازویش را
گرفته بود و نگاهی تهدیدآمیز به ما می کرد. آرتین با مهربانی
گفت:
آروشا... بیا بریم خونه... آرسام خونه ی مجردی داره... تو برو
خونه ی آرسام. آرسام هم شب می یاد خونه ی ما.
آروشا روی زمین نشست و ناله کرد:
نمی خوام مامانم اینا رو ببینم... نمی خوام... می ترسم.
خواستم بگویم اگر بخواهی هم من اجازه نمی دهم آنها را
ببینی ولی توانی در خودم احساس نکردم. آرتین مدیریت می
کرد. دختر موقرمز را مطمئن کرد که کسی به آروشا صدمه نمی زند.
بعد دستمزدی که باید در آخر روز به دخترها می داد را پیشاپیش
پرداخت. از سپهر و دوستانش معذرت خواهی کرد. من را کشان
کشان سوار ماشینش کرد و خودش پشت فرمان نشست.
آروشا کنارم نشست. دختر موقرمز در را برای آروشا بست.
نگاهش رنگی از نگرانی داشت. آرتین ماشین را روشن کرد
و به راه افتادیم. آروشا دستم را گرفت ولی من دستم را پس
کشیدم. او سکوت کرد. از پنجره بیرون را نگاه می کردم.
مغزم کار نمی کرد. مغزی که با سرعت نور سناریو می
نوشت و نقشه می کشید این بار از شدت شک وارده کار
نمی کرد. آرسامی که به سرعت باد رنگ عوض می کرد و
لبخندهای دخترکش می زد داشت از بین می رفت. آن
پسری که جذابیتش زبانزد خاص و عام بود حالا گوشه ی
ماشین کز کرده بود و آرزوی مرگ می کرد. همان روز می
دانستم که دیگر آدم سابق نخواهم شد. کمرم زیر بار این
اتفاق شکست. با خود فکر کردم:
هیچ کس رو به اندازه ی او دوست نداشتم... حتی مامان
و بابام رو این قدر دوست نداشتم. چرا او باید به این راه
کشونده بشه؟
چشم هایم را بستم. اشک از لای پلکه های بسته ام
روی گونه ام ریخت. در دل گفتم:
دنیا خوب انتقامی ازم گرفت... هرچی که داشتم انگار
ازم گرفت.
یاد حرف سپهر افتادم که می گفت دختر توی اتاق وسطی
تازه کار است. خواستم خودم را با آن حرف تسکین بدهم
ولی خرد شده بودم.
آهی سوزناک کشیدم. چشم هایم را باز کردم ولی ترجیه
دادم دوباره آنها را ببندم. در دل گفتم:
ای کاش هیچ وقت آرزو نمی کردم که او برگردد.
******
چشم هایم را بیست دقیقه قبل از اینکه
مغزم به کار بیفتد باز کرده
بودم. آفتاب با نور شدیدش تمام اتاق را روشن کرده بود ولی چشم
های من جز تاریکی چیزی نمی دید. مغزم آهسته آهسته به کار
افتاد. ابتدا زمان و بعد مکان را کشف کردم و بعد... روز قبل را به
خاطر آوردم. قلبم درد می کرد. چهره ام از درد آن در هم رفت. از
شدت عجز اشک به چشم هایم آمد. زیرلب گفتم:
خدایا!... نشونم بده که همه چیز دروغ بوده... نشونم بده که هنوز
اصلا عید نشده... نشونم بده که آروشا از خونه فرار نکرده... نشونم
بده که علی زنده ست... خواهش می کنم... نمی تونم دیگه این
جوری زندگی کنم... خواهر من هرزه نیست... نه نه نه!...
خواهش می کنم... می دونم که آدم کثیفی بودم... می دونم
خیلی عوضیم... می دونم یه آشغال نامردم... کسیم که با
دوست دختر دوستش پنهانی رابطه داشته... کسیم که به
هر دختری که رسیده ابراز احساسات کرده و دروغ گفته و بعد
سوء استفاده کرده... آره! من عسل رو وسط خیابون ول
کردم... باعث شدم پارمیدا و اردلان اخراج بشن... دل بهاره رو
به خاطر دو خط تقلب و یه نمره ی کشکی که برام خیلیم
مهم نیست به دست اوردم... به یه دختر هفده ساله تجاوز
کردم و خواستم بچه ی خودم رو بکشم... می دونم که
خیلی نامردم... می دونم!... من آدم خوبی نیستم... ولی
خودت می دونی که همیشه دوستت داشتم. هیچ وقت
مثل اکثر دوستام کفر نگفتم... درسته که هیچ وقت ازت
نترسیدم و بهت گوش ندادم... اصلا من به کی تا حالا گوش
دادم؟... ولی من احمق و بی لیاقتم مثل بقیه بنده ی توام...
آخه چرا آروشا؟... من هیچ کس رو به اندازه ی اون دوست
ندارم... تو تنها کسی بودی که می دونستی چه قدر دوستش
دارم... خدایا! خودت درستش کن... من دیگه نمی تونم...
دیگه این مغزم به جایی نمی رسه... تنها هنری که دارم نقش
بازی کردنه... تو بگو چه نقشی بازی کنم که خودم و خواهرم
و خانواده ام رو نجات بدم؟
با دست اشک هایم را پاک کردم. با اندوه بسیار از جایم بلند
شدم. آرتین هنوز خواب بود. دمر خوابیده بود و پتوی قهوه ای
رنگش پایین تختش افتاده بود. همیشه وقتی می خواست بخوابد
لخت می شد. این بار ظاهرا فراموش کرده بود. او هم در شک
اتفاق دیروز بود. بدنم به خوابیدن روی زمین عادت نداشت.
تمام استخوان هایم درد می کرد ولی در آن لحظه این کمترین
چیزی بود که به آن اهمیت می دادم. آهسته لباس هایم را
عوض کردم. نخواستم آرتین را بیدار کنم. پاورچین پاورچین از
اتاق خارج شدم. کسی در خانه ی شیک و تمیزشان نبود.
بابای آرتین رفته بودتا به کارخانه اش سر بزند و مادرش هم
به یکی از سفرهای اروپایی چند ماه اش رفته بود.
سوار ماشینم شدم و به سمت خانه ام راندم. یک دقیقه آرزو
می کردم که همه ی اینها خواب باشد و آروشا را ندیده باشم
و یک دقیقه ی دیگر آرزو می کردم که بی خبر از خانه ام نرفته
باشد. نمی دانستم کدام را بیشتر می خواهم.
وقتی سوار آسانسور شدم احساس می کردم که پاهایم می
لرزد. با شک و تردید در را با کلید باز کردم. در لحظه ی اول هیچ
کس را ندیدم. همان خانه ی خالی خودم بود. قلبم در سینه فرو
ریخت. در دل گفتم:
یعنی آروشا کجا رفته؟
بعد دلم آرام گرفت. زیر لب گفتم:
خدا رو شکر که همه اش یه کابوس بود.
سرم را چرخاندم و آروشا را دیدم. از اتاق خواب بیرون آمد. چشم
هایش پف کرده بود. معلوم بود تا صبح گریه کرده بود. لباس های
مندرسش چروک شده بود. با دیدن من آهسته گفت:
سلام.
جوابش را ندادم. توانایی حرف زدن نداشتم. او به دیوار تکیه کرد.
اشک هایش آرام آرام روی گونه هایش ریخت. بینیش را آهسته
بالا کشید و گفت:
چرا چیزی نمی گی؟... یه چیزی بگو... .
همه ی توانم را جمع کردم و گفتم:
باورم نمی شه می خواستی همچین کاری بکنی.
آروشا با دست اشک هایش را پاک کرد و گفت:
می دونی! چند هفته ست که چیزی نخوردم... صاحب خونه ی
حشمت پول می خواد... دو روز دیگه پرتمون می کنند بیرون...
نمی خوام آواره ی خیابون ها بشم... نمی خوام اسباب دست
لات و لوت ای خیابون بشم. نمی خوام پلیس من رو بگیره و تحویل
مامانم بده... دیگه نمی خوام مامانم رو ببینم... اون همه ازم
محافظت کرد تا از راه راست منحرف نشم ولی آخرش از اون چیزی
که می تونست تصور کنه هم بدتر شدم.
آهسته گفتم:
نمی تونم همچین چیزی رو درک کنم... هیچ بهونه ای برای این
کار کثیف قابل قبول نیست.
آروشا پوزخند زد و گفت:
نباید هم درک کنی... تک پسر دکتر ارجمند... جراح معروف!... پسر
عزیز کرده ی مامان و بابا... پسری که همیشه بهترین غذاها سر
ساعت برایش آماده می شه... پسری که هر روز سفارش می ده
برایش غذاهای محبوبش رو بپزند... پسری که آن قدر پول تو جیبی
می گیره که دور از چشم مامان و باباش بتونه با اون پول ها خونه
ی مجردی توی یکی از بهترین آپارتمان های بالای شهر بگیره... .
نگاهی به در و دیوار خانه ام کرد. نفسش را بیرون داد و ادامه داد:
نباید هم این چیزها رو درک کنه... چرا فقط من آدم بدی هستم؟
چرا فقط زن هایی که همچین شغلی رو دارند بد هستند؟ ما آدم
های بدبختی هستیم. می فهمی؟ ولی شماها که با این زن
ها سر و کار دارید چرا بد نیستید؟ شما که دیگه بدبخت
نیستید. شما که مجبور نیستید... اگه ما بدیم شما بدترید.
روی کاناپه نشستم و گفتم:
تنها چیزی که هیچ وقت ادعایش رو نداشتم اینه که آدم خوبی
هستم. می دونم که پسر خوبی نیستم. نمی گم بهش افتخار
می کنم ولی از کارهایم لذت می برم.
آروشا با فاصله از من آن سر کاناپه نشست و گفت:
آخرین آدمی که فکر می کردم از در اون اتاق وارد می شه تو بودی.
پوزخند زدم و گفتم:
تو هم آخرین آدمی بودی که فکر می کردم باهاش روبه رو شم...
اون پسره کجاست؟
آروشا پرسید:
کدوم؟
گفتم:
همونی که باهاش فرار کردی.
آروشا گفت:
من با کسی فرار نکردم...اصلا فرار نکردم... من خونه رو گم
کردم... وقتی پیداش کردم فهمیدم دیگه جام اونجا نیست.
اخم کردم و پرسیدم:
منظورت چیه؟
آروشا چیزی نگفت. وقتی سکوتش طولانی شد گفتم:
آروشا؟
آروشا آهسته گفت:
نمی خوام الان بهت بگم... آمادگیش رو ندارم... اصلا مطمئن
نیستم که هیچ وقت بهت بگم.
در سکوت سرمان را پایین انداختیم و به آینده ی مبهممان فکر
کردیم. بعد نیم ساعت از جایم بلند شدم و آهسته به سمت
در رفتم. در را باز کردم و گفتم:
خواهش می کنم دوباره فرار نکن... خواهش می کنم این جا
رو ترک نکن... نمی دونم حشمت کیه... ولی هرکی هست
بیارش اینجا... من خرجتون رو می دم... خواهش می کنم دیگه
از این کارها نکنید.
آروشا سرش را بالا گرفت. به صورتش که دیگر شادابی سابق را
نداشت و به طرز عجیبی لاغر شده بود نگاه کردم. آروشا گفت:
خجالت نمی کشی که همچین خواهری داری؟ آبروت رو جلوی
دوستات بردم.
گفتم:
دوستام برام مهم نیستند... تو برام مهمی.
صدایم می لرزید. برق اشک چشم های آروشا را درخشان کرده بود.
همه ی توانم را جمع کردم و حرف دلم را زدم:
هیچ کس رو به اندازه ی تو دوست ندارم.
******
مامان باربد من را به خانه یشان راه نداد. با خشم و غضب سوار
ماشینم شدم و با سرعت به سمت خانه ی خودم رفتم. در دل
برای مامان باربد خط و نشان می کشیدم. تصمیم داشتم در اولین
فرصت به بابای باربد زنگ بزنم و گله کنم. با بداخلاقی وارد سوپر
مارکت شدم و مقداری مواد غذایی خریدم. وارد آسانسور شدم و
بدون اینکه به همسایه هایم آشنایی بدهم وارد خانه ام شدم.
بلافاصله چشمم به دختری مو قرمز افتاد که روی کاناپه دراز
کشیده بود. با دیدن من از جا پرید و سلام کرد. به نظر نمی رسید
هل شده باشد. شلوار بگ یشمی و بلیز چسبان مشکی به تن
داشت. لباس هایش تمیز ولی کهنه بود. موهای قرمز و لختش
پایین کمرش تاب می خورد. چشم های کشیده ی مشکی رنگی
داشت که این بار کاملا بدون آرایش بود. ابروهایش زیر چتری های
پرپشت و بلندش پنهان شده بود. از ظاهرش می شد فهمید که
دختر سرکشی است. با آروشا که کناری نشسته بود و مظلومیت
و فلاکت ازش می بارید خیلی فرق می کرد.
آهسته سلام کردم و به سمت آروشا رفتم که روی مبل نشسته
بود و زانوهایش را بغل کرده بود. او را در آغوش گرفتم و عاشقانه
بوسیدم. آروشا چشم های گود افتاده اش را به من دوخت و گفت:
آرسام! این حشمته... جون من رو نجات داده... تمام مدت مراقبم بوده.
حشمت با بی خیالی شانه بالا انداخت و با لحن کوچه بازاریش گفت:
مثه آبجی خودمی!
نگاه غمگینی به آروشا کردم که دست کم ده کیلو وزن کم کرده
بود. لباس های کهنه اش به تنش زار می زد. موهایش مثل قبل
تمیز و براق نبود. پوست صورتش کدر شده بود و زیر چشم هایش
گود افتاده بود. بین تک دختر دکتر ارجمند با دختر افسرده ای که رو
به رویم نشسته بود خیلی تفاوت وجود داشت. تمام وجودم را تاثر
نسبت به آدمی پر کرد که بیشتر از هرکسی در دنیا دوستش داشتم.
او را در آغوش گرفتم و دوباره عاشقانه بوسیدمش. آهسته گفتم:
برای چی؟... این همه بدبختی رو برای چی تحمل کردی؟...
یعنی ما این قدر بد بودیم که این فلاکت رو به ما ترجیه دادی؟
احساس کردم که آروشا بغضش را خورد. با صدایی لرزان گفت:
چون دوستتون داشتم برنگشتم... نخواستم فریبتون بدم... نمی
خواستم پنهان کاری کنم... نمی خواستم براتون فیلم بازی کنم...
نمی خواستم دروغ بگم... اگه همه چیز معلوم می شد ابروتون
می رفت... من عاشقتونم... برای همین رفتم... آرزو می کردم
من احمق رو فراموش کنید... ای کاش فراموش می کردید.
گفتم:
چه جوری انتظار داری که فراموشت کنیم؟ من فراموشت کنم که
جونم بهت بسته ست؟ تو که می دونستی همه ی زندگی منی...
مامان فراموشت کنه که هیچ کس رو به اندازه ی تو دوست نداره؟
آروشا! نمی دونی الان چه حالیه... کمر بابا رو شکوندی... همه
مون رو داغون کردی... آخه چرا؟
آروشا گفت:
نپرس... نمی خوام بیشتر از این عذاب بکشی... اگه بفهمی
داغون می شی... نمی خوام اذیتت کنم. می دونی که دوستت
دارم.
قطره ی اشکم روی موهای آروشا چکید. نفس عمیقی کشیدم
و اشک هایم را کنترل کردم. نمی خواستم او را بیشتر از این
متاثر کنم. حشمت تمام مدت با نگاهی که حاکی از بی اعتمادیش
بود به من زل زده بود. وقتی آروشا به آشپزخانه رفت تا برایم چای
بیاورد از حشمت پرسیدم:
با من مشکلی داری که این طوری نگاهم می کنی؟
حشمت سیگاری آتش زد و به من هم تعارف کرد. من هم
برداشتم. او دود سیگار را بیرون داد و با صدای دورگه اش گفت:
اعتقاد داری که آدم هایی که از یه قماشند مثه هم هستن؟
آدم ها با هر کی می گردن مثه همون ها هستن یا دست کم
آرزو می کنند مثه اونا باشند. یا دنبال کسایی می افتن که
براشون خدا هستن یا دنبال کسایی می افتن که مثلشون هستن.
شانه بالا انداختم و گفتم:
خب؟
حشمت پوزخندی زد و گفت:
شاید آروشا به چشم خواهری و از روی علاقه نبینه که برادرش
چه جور آدمی هستش ولی من مردها رو خیلی خوب می شناسم.
می دونم چه تیپ آدمی هستی. درست مثه آدمی هستی که
خواهرت رو به این روز انداخته.
با حرص گفتم:
نمی خوای بگی داری از کی حرف می زنی؟ نکنه منظورت آرتینه؟
می دونم که اون روز با اون اومده بودم... .
حشمت وسط حرفم پرید و گفت:
اون رو نمی گم... اون که خودش رو هم به زور جمع می کنه.
دارم از کسی حرف می زنم که که مثه خودته. نچ نچ نچ! عین
همید. می تونم حس کنم که نقشه های پلیدتون رو هم با
هم می کشید.
با عصبانیت گفتم:
درست حرف بزن.
حشمت با سر به آروشا اشاره کرد و گفت:
اون دوست نداره داداشیش رو ناراحت کنه ولی من دوست دارم
بفهمی که داری با دخترها چی کار می کنی. برای همین می
خوام خلاف میل آبجیت عمل کنم... داداش یه کم دور و بر خودت
رو نگاه کن. آبجیت آدم چشم و گوش بسته ای بوده. با هرکسی
رفت و آمد نداشته. هر جایی نمی رفته. حتی با سرویس برمی
گشته خونه. شانس آشنایی با هیچ پسری رو نداشته... مگه
اینکه آشنا بوده و شمام می شناختینش.
لحظه ای به فکر فرو رفتم. در دل گفتم:
هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم... راست می گه!
چرا همه اش فکر می کردم این پسره ناآشناست؟ حالا کی
می تونه باشه؟... من که آدم بدذاتی رو دور و بر خودم
نمی شناسم.
قلبم در سینه فرو ریخت. به چشم های حشمت نگاه کردم
که از پشت دود سیگار با حالتی که تمسخر را فریاد می زد به
من خیره شده بود. چشم هایی که درست مثل چشم های خودم
یاغی و سرکش بود... چشم هایی که درست مثل چشم های
خودم به آسانی نمی شد محبت حقیقی را در آن خواند. از کلمه
ای که ممکن بود از دهان حشمت خارج شود می ترسیدم. دهانم
از ترس خشک شده بود. آمادگی نداشتم اسم کسی را بشنوم
که زندگی خواهرم را سیاه کرده بود. صدای قلبم را می شنیدم.
پرسیدم:
اون آشنا کیه؟
حشمت پوزخندی زد و گفت:
دوست جون جونیت... باربد!
******
یادتون نره بگید از کدوم شخصیت داستان خوشتون میاد
(راسی چون هنوز تا آخرشو نخوندین نمیتونین در مورد حشمت نظر بدین اما باور
کنین خعلی مهربون و گله)
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین