فصل هیجدهم

چند وقت از این ماجراها گذشت کوروش که توي درس ریاضی افتاده بود باید دوباره امتحان می داد.اون روز من وکوروش روي تخت توي حیاط نشسته بودیم و من داشتم با کوروش ریاضی کار می کردم که یکدفعه پوریا اومد کنارمنشست و گفت:

-میتونم باهاتون صحبت کنم

من با این که هنوز از دستش ناراحت بودم بیشتر جلوي کوروش معذب بودم اما کوروش که توي این موارد پسر زبلیبود شروع کرد به محاسبه کردن:

-دودوتا چهارتا .دوسه تا...

پوریا گفت:

-من میخواستم بابت اون روزازتون معذرت بخوام.راستش بعد از رفتن شما من خیلی حالم گرفت و از رفتاري کهکردم خیلی ناراحت شدم و حسابی با خودم کلنجار رفتم خب راستش ...من تازه متوجه شدم که تنها کسی که اون شب مست نبوده شما بودین

میخواستم بهش بگم تو چه میدونی که من مست همیشگی توام!ولی گفتم:

-به هرحال شما باید به خواهرتون توجه داشته باشید ولی همین حرفارو می تونستین با آرامش بزنین نه دعوا
پوریا- من که معذرت خواهی کردم باور کنین اون لحظه خودم نبودم!

-میدونم...حالا دیگه گذشته ها گذشته...فراموشش کنین ... نمی خوام نصیحتتون کنم اما هیچ وقت سعی نکنین بادادو هوار حرفتونو به دیگران بفهمونین مخصوصا اگه طرفتون یه دختر باشه آخه دخترا روحیه لطیفی دارن و زودآزرده میشناینو گفتم تا توي زندگی مشترکتون با شایلی خانم مشکلی نداشته باشین

پوریا با خنده گفت:

-حالا کی گفته من میخوام باشایلی ازدواج کنم؟

با تعجب گفتم:

-همه دنیا فهمیدن!مگه همچین قصدي ندارین؟

پوریا- من شایلی رو به عنوان دختر عمه دوس دارم نه همسر بعدشم واسه ازدواج هنوز خیلی زوده...

یکدفعه هردومون متوجه کوروش شدیم و برگشتیم بهش نگاه کردیم.اونکه محو صحبت هاي ما شده بود خودشو بهاون راه زد و شروع کرد به محاسبه:

-دو پنج تا بیستا!

-دو پنج تا بیستا کوروش؟

کوروش- پس چندتا؟

پوریا- فکر کنم بشه 10 تا!

همه زدیم زیر خنده پوریا با اجازه اي گفت و رفت و منم با کوروش ریاضی کار کردم

****

روز عروسی میلاد و نگار از راه رسید.از صبح با نگار و مامان و خاله به آرایشگاه رفتیم.من پیراهن دکلته مشکی که کوتاه بود دامنش حالت پین داشت پوشیدم و حسابی خوشگل شده بودیم.عروسی توي باغ برگزار میشد من که خواهر داماد بودم داشتم به مهمونا خوش آمد میگفتم.جمعی از مهمونا دوستاي نگار بودند که نگار براي حضورشون کلی با میلاد دعوا کرده بود.خانواده پناهی با سبد گل وارد شدند.پوریا کت شلواري به رنگ چشاش پوشیده بدو کهجذابیتشو چند برابر کرده بود.آقا محمودم با خانمش راحله خانم و تک پسرشون مسعود وارد شدند.نگار توي لباسعروس انقدر زیبا و دیدنی شده بود که من به حالش غبطه خوردم و میلادم کم تر از اون نبود.از ته دل براشون آرزوي خوشبختی کردم ناخود آگاه چشمم وسط عروسی دنبال پوریا میگشت.بعد از رقص و پایکوبی و شام خوردن همگی دنبال ماشین عروس رفتیم و کلی گشت و گذار کردیم.دم در خونه اي که قرار بود نگار و میلاد توش زندگی کنند واسشون گوسفند قربونی کردند نگاررا درآغوش گرفتم و گفتم:

-خوشبخت باشی عزیزم

نگاه درحالی که اشک میریخت گفت:

-ایشالله روز تو مهتاب جان

-خودتو لوس نکن خرس گنده گریه نداره که تازه عروس خواهر شوهر شدیم!از فردا جنگ جهانی سوم آغاز میشه!

نگار زد زیر خنده .بعد همه از هم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه . خوشحال بودیم که مراسم آبرومندانه برگزار شدو همه چیز به خیروخوبی گذشت.کوروش که حسابی توي ماشین شیطنت کرده بود و خوش گذرونده بود و شادباش گرفته بود توي ماشین خوابشبرده بود خودم بغلش کردم و توي تخت خواب میلاد گذاشتم کوروش بلاخره به آرزوش رسیده بود و اتاق دار شدهبود.بعد از میلاد کوروش دیگه صاحب اتاقش میشد.وقتی گذاشتمش توي تخت و بوسه اي برگونه اش زدم و گفتم:

-کی تو داماد میشی وروجک!

****

اواسط شهریور بود که خبر دار شدم سروناز و خانوادش میخوان بیان تهران زندگی کنن.من از تصمیم آن ها خوشحال بودم و از این که هرروز سروناز رو میبینم ذوق کرده بودم.حالا که نگار ازدواج کرده بود سروناز میتونست جاي اونو پرکنه.نگارومیلاد بعد از عروسیشون براي ماه عسل به اتریش رفتند و تاحالا برنگشتند.دلم براي هر جفتشون تنگ شده.چند روز بعد از اینکه سروناز اینا در تهران مستقر شدند بهش زنگ زدم تا به خونمون بیاد.ماجراي پوریا ومراسم توهم زنی رو براش تعریف کردم کلی خندید و گفت:

-هنوزم دوسش داري؟

نمی دانستم چی بگم. اگه می گفتم نه دروغ بود با بغض گفتم:

-نمی تونم فراموشش کنم سروناز

سروناز مرا در آغوش گرفت و براي این که بحث را عوش کند شروع به تعریف از خانه جدیدشان کرد.

آن شب سروناز شام خونه ي ما موند و بعد رفت.

نگار و میلاد بلاخره از مسافرت برگشتند وکلی سوغاتی و خاطرات خوش باخودشون اوردند.نگار حسابی چاق شدهبود و خودش می گفت میلاد حسابی بهش رسیده و بهش غذا داده!بالاخره مهرماه از راه رسید و من وارد مقطع پیش دانشگاهی شدم.میخواستم حسابی روي درسام تمرکز کنم تادانشگاه قبول بشم.دیگه دغدغه اي نداشتم و سعی می کردم پوریا رو از یاد ببرم.شب وروز درس میخوندم و بهموفقیت و ادامه تحصیل در دانشگاه فکر میکردم.چند ماه از شروع سال تحصیلی می گذشت و دي ماه بودکه نگار با ناراحتی پیش من آمد.من تنها درخانه مشغولدرس خوندن بودم:

 -چی شده نگار؟اتفاقی افتاده؟با میلاد دعوات شده؟

نگار درحالیکه اشک میریخت گفت:

-من اشتباه کردم مهتاب

منظورشو نمی فهمیدم گفتم:

-چی میگی؟...واضح حرف بزن

نگار- من به درد ازدواج نمی خورم مهتاب

-اینو حالا میگی؟آخه چطور تو که رابطت با میلاد خوب بود؟

نگار- ببین مهتاب...تو منو از بچگی می شناسی.من دختر آزادي بودم و کلی تفریح میکرد م فکر میکردم بعد ازازدواج هم به همین روال زندگی می کنم ولی از وقتی از ماه عسل برگشتیم میلاد فقط پی کارشه نه اینکه به من نرسه ولی جز اینجا و خونه مامانم جایی نمیذاره برم.اون ازم توقع داره فقط بمونم خونه و کاراشو بکنم .لباسشو بشورمو اتوکنم و براش قیمه بادمجون درست کنم!نه مهتاب من نمیتونم یک عمر اینجوري زندگی کنم اصلا من طلاق میخوام

ناباور گفتم:

-چی میگی نگار؟طلاق؟هنوز یکسال نشده عروسی کردین.ببین عزیزم زندگی مشترك مشکلات خودشو داره و تو ومیلاد باید باهاشون بجنگین.زندگی که همش خوشگذرونی نیس.دعوا نمک زندگیه تو به جاي اینکه فکر طلاق بکنیباید باهاش حرف بزنی و مشکلتو حل کنی

آن روز کلی باهاش حرف زدم و بلاخره قانعش کردم و به خانه فرستادمش.به مامان نگفتم که نگار اومده بود چون اگه می فهمید نگار اول ازدواج طلاق میخواد حسابی غصه میخورد اما اونآخرین باري نبود که نگار میومد و چند بار دیگه نگار گریان پیش من اومد و من هردفعه به یک امید به خونه میفرستادمشنگار زن زندگی نبود اون توي زندگی مشکلات زیادي نکشیده بود وو باغصه بیگانه بود بنابراین تحمل کوچکترینسختی رو نداشت.

فصل نوزدهم

اسفند ماه آغاز شده بود که کم کم متوجه تغییر رفتار اطرافیانم شدم. مامان و بابا داشتند با هم مشورت می کردند ودر گوش هم پچ پچ می کردند.کوروش ناقلا که خبرچین بود سریع پیش من اومد و گفت:

-مهتاب...واست خواستگار اومده

بابا من را احضار کرد وباهام صحبت کرد فهمیدم که پسر آقا محمود یعنی مسعود من رو توي عروسی نگار پسندیدهو خواستگاري کرده.نمیدانستم چه بگویم ولی فعلا باید بیشتر با مسعود آشنا می شدم . بابا وقت خواستگاري را پنجشنبه تعیین کرد.منم به اتاقم رفتم و فکر کردم. هنوز به پوریا علاقه داشتم و نمی توانستم مهرشو از دلم بیرون کنم پس چه جوري زن مرد دیگه اي بشم درحالیکه کسی دیگر را دوست دارم.باز با خودم کلتجار رفتم:

-مهتاب اون تورو نمی خواد اگر میخواست تا حالا پا پیش گذاشته بود.مگه نمیبینی چطور جلوي چشم همه ضایعتمی کنه؟اون حتی اگه با شایلی ازدواج نکنه با تو هم ازدواج نمیکنه...اگرم می بینی ازت معذرت خواهی می کنه همشاز روي ترحمه

****

روز پنج شنبه از راه رسید و من حسابی به سرو وضعم رسیدم.دامن جین بلندي پوشیدم با یک بلوز سفید بلند و شالسفید و آرایش ملایمی هم کردم. میهمان ها آمدند.و من هم شروع کردم به پذیرایی کردن .مسعود پسر خوبی به نظر میومد.کم حرف بود اما وقتی حرف می زد آدم ازداناییش حیران می ماند. دانشجوي رشته ي حقوق بود وکالت میخوند و میخواست وکیل بشه.اما از لحاظ ظاهري بایدبگم یک درصد از زیبایی پوریا رو نداشت. ریش پروفسري گذاشته بود و قیافش شبیه خبرنگار ها بود تا وکیل!با همهاین ها مرد ایده آلی بود و معلوم بود که مثل پدرش مرد زحمت کشیه.خلاصه اون شب بعد از رفتن مهمونا من و نگار به اتاقم رفتیم از نگار پرسیدم:

-نظرت درباره مسعود چیه؟

نگار – پسر خوبی به نظر می اومد

-یعنی باهاش ازدواج کنم

نگار- خودت میدونی نکنه هنوز دودلی؟

-دودل؟

نگار – آره...ببین مهتاب تو نمیتونی منو گول بزنی من میدونم که تو دلت هنوزپیش پوریاس

-نه نگار من دارم فراموشش می کنم...دیگه اون علاقه اي که قبلا بهش داشتم رو ندارم

انگار داشتم دروغ میگفتم و انکار می کردم.ولی سعی کردم بیشتر روي مسعود فکر کنم و به این نتیجه رسیدم کهمسعود میتونه من خوشبخت کنه. دومین جلسه خواستگاري بود که بزرگتر ها از من و مسعود خواستند تا باهم صحبت کنیم. منم با مسعود به حیاط رفتیم و روي تخت نشستیم و شروع به صحبت کردیم.من که محو صحبت هايمسعود شده بودم گذر زمان رو حس نمی کردم که یکدفعه پوریا باماشینش وارد شد.وقتی پیاده شد با دیدن ما ماتشبرد و منم کلی خوشحال شدم چون تلافی کرده بودم دفعه قبل من اون وشایلی رو باهم توي حیاط دیدم و حالا اونمارو دیده بود!پوریا به سمت ما اومد و مسعود دستشو جلوبرد پوریا که مسعورو نمی شناخت با او دست داد و پرسید:

-ببخشید به جا نمی آرم

مسعود- ولی من شمارو میشناسم پوریا خان بنده مسعود کار آموز هستم پسر آقا محمود...

پوریا باز ماتش برد و گفت:

-ببخشید...انوقت شما چه نسبتی با مهتاب خانم دارین؟

مسعود- اگه خدا بخواد قراره زن و شوهر شیم

پوریا آب دهنشو به سختی قورت داد و رنگش پرید به سختی گفت:

-بسیار خب...خوشبخت باشید

و بعد گذاشت و رفت. مسعود دوباره شروع کرد به تعریف کردن درحالیکه من همه فکرم پیش واکنش پوریا بود.اونشب ساعت 12 بود که با صداي شکستن شیشه اي من از خواب پریدم. وقتی بیدار شدم فهمیدم که دعواي شدیديتوي خونه ي پرنیان اینا در گرفته. من وکوروش که خیلی فضول بودیم رفتیم دم در و دیدیم که پوریا از شدتعصبانیت مشتشو توي شیشه کوبیده و از تمام دستش خون می چکید آقاي پناهی سعی داشت پوریا رو آروم کنه وپوریا هم هر دقیقه بیشتر آتیشی می شد و این جمله رو همش تکرار می کرد:

-همش تقصیر شماست

ما که نمی دونستیم دعوا سرچیه تصمیم گرفتیم برگردیم خونه. از اون به بعد من دیگه پوریا رو ندیدم. ماشینش تويحیاط خاك خورده بود و اون حتی آموزشگاه نمیرفت.بهار از راه رسید من و مسعود چند بار باهم بیرون رفتیم و حسابی بهمون خوش گذشت علاوه بر این مسعود تويدرسام خیلی کمکم کرد.مسعود رو دوست داشتم ولی عاشقش نبودم.براي سیزده به در با خانواده آقامحمود به پارك جنگلی رفتیم. اون روزاروزاي خوبی واسم بود ولی چه زود گذشت.اردیبهشت ماه بود که هرچی به مسعود زنگ می زدم جواب نمی دادحسابی تعجب کرده بودم دو هفته گذشت و منم هیچ خبري از مسعود نداشتم دیگه یک روز طاقتم طاق شد و رفتمدم خونشون.اما راحله خانم از پشت آیفون گفت:

-مسعود از ازدواج با تو منصرف شده

.حسابی حالم گرفت اون حق نداشت منو بازي بده اما باید دلیلش رو می فهمیدم.باید میفهمیدم مسعود که عاشق وخاطر خواه من بود چطور یکدفعه نظرش عوض شد؟اینجوري همه فکر می کردن لابد من عیبی داشتم مسعود  که ازازدواج با من پشیمون شده.ولی من ولکن نبودم هرروز بهش زنگ میزدم تا دلیل بی وفاییش رو بپرسم.انقدر زنگزدم که آخر تسلیم شد و جواب داد:

-مهتاب لطفا زنگ بهم نزن من و تو بهم تعلق نداریم

-چی میگی مسعود ولی تو که عاشق من بودي حداقل بهم بگو که چرا پشیمون شدي اگه دلیلت قانع کننده باشه قولمیدم برم پشت سرمم نگاه نکنم

-باشه ولی فقط یک جمله میگم وبعدشم خداحافظ واسه همیشه

-باشه

یک کمی مکث کرد گفت:

-مهتاب...تو به کس دیگه اي تعلق داري

-کی همچین حرفی زده؟

هرچه قسمش دادم دیگه هیچی نگفت و قطع کرد. خدا می دانست چه حالی داشتم.فقط گریه می کردم و دوبارهافسرده شده بودم.از اون به بعد دیگه آقا محمود را هم ندیدم و فهمیدم که پوریا اخراجش کرده.گیج شده بودم آخه چرا پوریا بایدهمچین کاري می کرد حتما خوب انجام وظیفه نکرده بود مخصوصا که این روزا آقا محمود همش مریض بود و دیگهنمی تونه کار کنه.اواخر خرداد بود پرنیان که عجله داشت بعد از امتحان خودش تنها خونه رفت ولی من که همیشه بعد از امتحانا با بچهها توي حیاط گپ میزدم دو ساعت بعد به سمت خونه راه افتادم وقتی رسیدم هرچی زنگ زدم کسی دررا بازنکردحتما مامان و کوروش به خاله رفته بودند.فکر کردم شاید مامان کلید را به پرنیان اینا داده. اومدم درشون روبزنم که صداي غم انگیز گیتار شنیدم.حسابی دلم گرفت دلم میخواست گریه کنم.بعد از دو بار زنگ زدن پوریا دررا باز کرد. از دیدنش تعجب کردم حتی نزدیک بود نشناسمش ریشاش دراومده بود و بلند شده بود.موهاش آشفته وبلند تاگردنش شده بود.چشماي خاکسترش سرخ و خیس بود و ظاهرا حال خوبی نداشت.فقط تا 5 دقیقه مبهوتنگاش می کردم.اونم زل زده بود تو چشام. چقدر دلم براش تنگ شده بود بلاخره سکوت را شکستم:

-س..سلام آقاي پناهی..ببخشید مامانم کلیدو به شما ندادند؟

پوریا با صدایی گرفته گفت:

-نه...خونه نیستن؟

-نه...فکر کردم کلیدو داده به شما

پوریا- ببینید شاید توي جاکفشی گذاشتن

-گشتم...نبود به هرحال مرسی...

و به سمت پله ها رفتم.پوریا بی معطلی پرسید:

-کجا میرین؟

-میرم حیاط تا مامانم بیاد

پوریا-چرا حیاط؟...هوا خیلی گرمه...بفرمایید داخل

-مرسی مزاحم نمیشم

پوریا- مزاحمتی نیست...راستش خودمم کار تون داشتم

قلبم تند تند میزد.یعنی چی کار داشت؟رفتم داخل خونشون ظاهرا تنها بود:

-پس پرنیان کجاست؟

پوریا- رفته با مامانم خونه داییم

-پس واسه همین امروز انقدر عجله داشت؟

روي مبل نشستم و پوریا واسم شربت اورد:

-زحمت نکشین من زودي میرم

پوریا- زحمتی نیس

چشمم به گیتارش افتاد گفتم:

-شما خیلی قشنگ می نوازین.

پوریا- نظر لطفتونه.گیتار یه جورایی همدمه تنهایی منه

-خوش به حالتون که حداقل گیتار همدمتونه ما که هیچ همدمی نداریم

پوریا- البته همدم اصلی من گیتار نیس...کسیه که واسش این جوري گیتار میزنم میخوام ادامه بدم شما چی دوسدارین؟

-یه آهنگ غمگین مثل همون آهنگ بغلم کن

پوریا آهنگ بغلم کن رو نواخت درحالیکه سعی می کرد جلوي اشکاشو بگیره حال منم بهتر از اون نبود ولی اون وسطآهنگ دست از نواختن کشید وگفت:

-مهتاب می تونم باهات حرف بزنم

من فقط نگاش کردم که گفت:

-می بینی مهتاب؟می بینی چه به سرم آوردي؟چند ماهه از خونه بیرون نرفتم.سروضعم شده عین جنگلیا...می بینیعشقت با من چه کرده؟

انگار که خواب بودم گوشام سنگین شده بود و با سختی می شنیدم:

-ببین مهتاب...بذار همه چیزو واست بگم من از اولش که شما اومدین اینجا زیاد ازت خوشم نمیومد چون فکر میکردم مثل بقیه دخترا که یک پسر جذاب می بینن دست و پاشون شل میشه هستی.حتی حاضر نبودم بهت نگاه کنم چون می ترسیدم محو زیباییت بشم و دلموببازم...آره مهتاب چون تا اون موقع همه دخترا من رو به خاطر قیافم وپولم میخواستن و من به همه دخترا بدبین شده بودم و پی انتقام از یک دختر بودم که تو اومدي توي زندگیم.همهاتفاقاتی هم که افتاد بهم ثابت کرد تو از اون دخترایی که فکر میکردم نیستی.نجابتی که توي چشمات بود رو هیچدختري که من دیدم نداشت کم کم دلم واست پر کشید و تا به خودم اومدم یک عاشق بودم اونم عاشق دختري کهخیلی رنجش دادم متاسفم بابت همه اتفاقا...ولی بدون سرنوشت خودش منو تنبیه کرد اون شب که با مسعود تويحیاط دیدمت دنیا روي سرم آوار شد چون من از خیلی وقت پیش میخواستم بیام خواستگاریت ولی متاسفانه قضیه يشایلی رو باید اول حل می کردم .تمام خانواده من و شایلی را از بچگی نامزد هم کرده بودند ولی من از اون خوشم نمیاد میدونی چرا؟چون یک درصد از نجابت تورو نداشت اون دختر اروپایی بود که آزاد زندگی می کرد ولی تنهاخوبی که داشت دختر منطقی بود چون من بهش گفتم که کس دیگه اي رو دوست دارم و اون هم درك کرد و خودشوکنار کشید و بی هیچ حرفی به کشورش برگشت.

پوریا انقدر حرف زده بود که دهنش خشک شده بود.کمی شربت نوشید من گفتم:

-پس لابد قضیه ي مسعود هم کار تو بود؟

پوریا لبخند کمرنگی زد و گفت:

-تو دختر باهوشی هستی...من میدونستم که اون یک جوونمرده واسه همین ازش خواستم از زندگیت بره بیرونواونم که فهمیده بود من عاشقتم قبول کرد حتی از آقا رسول خواستم دیگه این جا نیاد و دیگر کار نکنه البته حقوقشسر جاشه

چند دقیقه سکوت حکم فرما شد و بعد پوریا گفت:

-مهتاب...منو می بخشی؟ با من ازدواج می کنی؟

نمی دانستم چی بگویم سال ها منتظر همچین لحظه اي بودم ولی حالا من من می کردم 

گفتم:

با این بلاهایی که سرم اوردي چه انتظاري داري؟

پوریا که انگار تشنه ي گریه بود گفت:

-مهتاب...جبران می کنم...توي این چندماه خدا به اندازه کافی زجرم داده تو دیگه عذابم نده من به خاطر تو با

خانوادمم درافتادم باهاشون قهر کردم اعتصاب غذا کردم اون شب یادته ساعت 12 خونه ي ما جنگ شده بود که من

شیشه رو شکستم؟اون موقع دعوا سرتو بود...

من لبخندي زدم و گفتم:

-بهم فرصت بده پوریا...من باید فکر کنم

و بعد از جام بلند شدم. پوریا تا دم در بدرقم کرد.منم از خونه بیرون رفتم.بی هدف توي خیابون ها قدم میزدم تازه فهمیدم زندگی چقدر قشنگه همه چیز بهم لبخند میزد حتی گلهاودرختايپارك.نمیدونم چند ساعت توي خیابان ها راه میرفتم و به پوریا فکر میکردم.وقتی به خونه برگشتم مامان کلی باهام دعوا کرد که تا حالا کجا بود وچکار میکردم ولی من حواسم جاي دیگر بود و فقط به عشق فکر کردم...

فصل بیستم

با این که میدونستم جوابم مثبته ولی احساس می کردم اگر زود جواب مثبت بدم خودمو کوچیک کردم والبته براملذت داشت که قالش بذارم!واسه همین چند وقت جلوي چشمش آفتابی نشدم و به بهونه هاي مختلف ازش فرار میکردم واز جواب طفره میرفتم وحسابی کیف می کردم که دارم حرصشو در میارم.انگار خودش هم فهمیده بود و تا منوگیر بندازه و بلاخره هم تونست!یک روز که از خونه نگار برگشتم توي حیاط از پشت غافلگیرم کرد!کلی خندیدیم وبعد پوریا جدي شد:

-مهتاب؟جواب منو نمیدي؟من هرروز منتظرم جوابتم به خدا آخرش سکته می کنم از دستتا؟!

لبخندي زدم و فقط نگاش کردم.پوریا که بی تاب و خسته شده بود گفت:

-مهتاب خواهش میکنم...انقدر نیگا نیگا نکن...دلم میره واسه اون نگات!

بلاخره گفتم:

من با همون پوریاي سابق ازدواج می کنم نه تو!

پوریا با تعجب نگاهم کرد که گفتم:

-همون پوریایی که موهاش کوتاه و مرتب بود و صورتش هم تمیز بود و ریش نداشت و...

مکثی کردم و با صدایی آرام ادامه دادم:

-و توي چشماش غم نداشت...

پوریا لبخندي زد و گفت:

-از این به بعد تو پوریاي سابقو می بینی...

و بعد قصد رفتن به آرایشگاه را کرد.منم خوشحال رفتم خونه.

****

امروز سه شنبه آخرین روز خرداد ماه 82 است.بی نهایت خوشحالم چون بلاخره دارم به عشقم میرسم امروز قراره خانواده پناهی براي خواستگاري به خانه ي ما بیایند انقد هولم که امروز سه تا استکان شکستم!مامان میگه:

-چته دختر؟مگه اولین باره واست خواستگار میاد؟چرا انقدر هولی؟

منم میگم:

-نه مامان جون این یکی فرق می کنه!

مامانم کلی متلک بارم می کنه:

-بله!میدونیم...بلاخره بعد دوسال پسر مردم رو خر کردي!

-اوا مامان...؟من اینجوریم

مامان- والله سر جنازش انقد گریه کردي که اگه من یا باباتم می مردیم اونجوري واسمون زار نمی زدي که واسه اینپسره زدي!

-مامان جون یه زبونم لالم بگین!

مامان- واسه من و بابات یا واسه اون پسره؟

خلاصه کلی سر به سرم میذارن!چیزي به اومدن مهمونا نمونده بهتر دیگه برم

امضا:مهتاب

****

خانواده پناهی رسیدند ومن از دیدن پوریا به وجد آمدم موهاشو کوتاه و فشن زده بود و صورتش کاملا تمیز کرده بودتوي کت و شلوار و کروات هم که ماه شده بود!منم پیرهن لیمویی با شال زرد و دامن پوشیده بودم.کلی دعا کردم کهسوتی ندم و خدارو شکر ندادم ! نگار زیرزیرکی میخندید و من هم تهدیدش می کردم که بعدا حالشو میگیرم!بزرگترا امن و پوریا خواستند تا چند کلمه اي تنهایی حرف بزنیم با این که من و پوریا قبلا حرفامونو زده بودیم ولی قبول کردیم و در اتاق من به حرف نشستیم.

-پوریا؟قضیه غضنفرو یادته؟

پوریا زد زیر خنده و گفت:

-مگه میشه یادم بره

-خب حالا واقعا؟اسم بچه هامونو چی بذاریم

پوریا با خجالت گفت:

-حالا فعلا بذار عروسی کنم بعد درباره بچه حرف میزنیم!

آن شب بلاخره با همه قشنگیاش گذشت و تمام شد و خانواده ام که با پوریا مشکلی نداشتند جوابشون مثبت بودخلاصه همه چیز به خیر و خوبی گذشت و من و پوریا به آرزو هامون نزدیک می شدیم.پوریا و میلاد توي یک محضر براي عقد وقت گرفتند . نگار که از خوشحالی من خوشحال بود مثل خواهر دور وبرم بود. روز عقد کنون در آرایشگاه پوریا دنبالم آمدپیراهن نباتی قشنگی تنم کرده بودم و آرایش و گریم هم حرف نداشت قرار شد واسه عروسی هم به همونآرایشگاه برم.تا به خودم آمدم جلوي سفره ي عقد و کنار پوریا نشسته بودم و قرآن دستم بود آن را بوسیدم و صفحهاي از آن را باز کردم و شروع به خوندن کردم در دلم براي خوشبختی تمام دخترها و پسر ها دعا کردم . پرنیان ونگار بالاي سرما پارچه اي سفید گرفته بودند و سروناز هم بالاي سرما قند می سابید

یکدفعه صداي حاج آقا بلند شد:

-دوشیزه مهتاب محتشم وکیل شما رو با مهریه...به عقد آقاي پوریاي پناهی در بیارم وکیلم؟

قرآن را بوسیدم وگفتم:

-با اجازه بزرگترها بله...

مامان اینا کل کشیدند وهمه کف زدند.حلقه هامون رو ردوبدل کردیم و بقیه مراسم اجرا شد.توي خونه هم بزن وبرقصی بود تا ساعت 12 شب و همگی شام خوردیم.من و پوریا چند بار با هم بیرون رفتیم سینما.پارك و رستوران و کافی شاپ و حسابی بهمون خوش گذشت.پوریايشاید روزي بیش از بیست بار جمله ي"دوست دارم" رو تکرار می کرد و من هرروز بیشتر عاشقش می شدم.قرار بودما در واحد بالاي خونه پرنیان اینا زندگی کنیم.پوریا که حالا استاد موسیقی محسوب می شد علاوه بر آموزشگاهی کهدر آن کار می کرد به کمک پدرش آموزشگاهی تاسیس کرد و کلی هنرجو پذیرفت و چون به قول خودش به عشقش یعنی من رسیده بود هفته اي یکبار به بهزیستی می رفت و به کودکان بی سرپرست به طور رایگان موسیقی آموزشمی دادوقتی وسایل خونمون آماده شد و همه کارا خوب پیش رفت روز عروسی را تعیین کردند.روز عروسی از صبح آرایشگاه بودیم.تا نزدیک ظهر روم کار کردند وقتی خودمو توي آینه دیدم باورم نشد که همونمهتاب سابقه ام صورتم رو اصلاح کرده بودند و ابرو هایم هم به شکل کشیده وکموند برداشته وقهوه اي رنگ کردهبودند توي لباس عروس واقعا معرکه شده بودم دوس داشتم پوریا منو ببینه و کلی ازم تعریف کند.بلاخره پوریا باناهار از راه رسید با دیدن من فقط یک ساعت بهم زل زده بود!بعد از خوردن ناهار شنلمو پوشیدم و دست در دست پوریا سوار پرشیاي گل زده ي پوریا شدیم.تالار در الهیه بودوقتی وارد تالارشدیم همه بلند اعلام کردند:

-عروس داماد آومدند...

یکدفعه با دیدن جمعیت دست هردومون یخ کرد همه نگاهشون روي ما بود وصحنه ي قشنگی بود!عروسی خیلی شلوغ پلوغی بود و همه دور ومن و پوریا می رقصیدند و پایکوبی می کردند.آخر شب هم همه دنبال ماشین ما بوق بوق می کردند .پوریا همچین گاز می داد که من جیغ میزدم:

-پوریا میخواي شب اول عروسی ما رو به کشتن بدي

پوریا- بابا اینارو اگه ولشون کنیم تا صبح دنبال ما راه می افتند باید یه جوري فرار کنیم دیگه...

بلاخره پوریا انقدر از میانبرا پیچید تا همه مارو گم کردند.چه جالب بود که باران شب عروسی ما آن هم در تابستانشروع به باریدن کرد. پوریا توي یک پارك جنگلی که سربالایی بود پیچید

-پوریا کجا داري میري؟نمیریم خونه؟

پوریا-فعلا میخوام ببرمت یک جایی بهتر از خونه

پوریا انقدر بالا رفت که به آخرش رسید.دست من رو گرفت و ازماشین پیاده ام کرد.

چه صحنه ي قشنگی بود...تهران زیرپامون بود.

-واي پوريا...عجب جایی دبشیه!چقدر از اینجا تهران قشنگه!

بعد سرمو روي شونه پوریا گذاشتم و اون برام حرف زد انقدر قشنگ حرف زد که نفهمیدم کی خوابم برد...

هم عروسی میلاد ونگار روگذاشتم هم عروسی این دوتا رو.
ادامه دارد
....