عینک دودیم را از چشم برداشتم و ناگهان حشمت را در

برابرم دیدم. ته سیگارش را روی زمین انداخت و با پاشنه ی

تخت کفش آل استارش آن را له کرد. مانتوی مشکی کوتاه و

تنگی به تن داشت که بیشتر شبیه به یک بلیز آستین سه

ریع بود تا مانتو. شلوار لی سرمه ای راسته ای پوشیده بود

که کهنه و کثیف به نظر می رسید. شال مشکی رنگی روی

سرش انداخته بود که هیچ جای موهایش را نمی پوشاند.

موهای قرمز بلندش پایین کمرش تاب می خورد و از جلو هم

روی ابروهایش ریخته بود. با یک دست پنج یا شش پلاستیک

به دست داشت که پر از میوه و مواد غذایی بود. جلو رفتم و

آهسته سلام کردم. در برابر نور خورشید چشم هایش را تنگ

کرد و جوابم را داد. بعد خندید و به سیگاری که روی زمین

انداخته بود اشاره کرد و گفت:

ناراحت نمی شی پول تو جیبیت رو دود می کنم؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

یه مدت آروشا مهمون تو بود. حالا تو مهمون اون باش.

حشمت به سمت آسانسور رفت و گفت:

این صدقه است. من کار می کردم.

پوزخند زدم و گفتم:

چه کار شرافتمندانه ای هم می کردی.

حشمت آهی کشید و گفت:

تو چی حالیته؟ از اولین روزی که به دنیا اومدی یه بار هم

گشنگی نکشیدی. تا حالا نشده دستت ببره و برات چسب

زخمی نباشه در حالی که ننه جون من از اسهال و استفراغ مرد.

وقتی صورت متعجب من را دید گفت:

برای همین آب و غذاهای کثیف دیگه... چرا این جوری نگاه می

کنی؟ تعجب کردی آره؟ من از وقتی سیزده سالم بود این کار رو

شروع کردم. نمی تونستم مردن مامانم رو ببینم. کار می کردم

که خرج دوا درمون ننه ام رو در بیارم. شوهر ننه ام پول نمی داد.

از خداش بود که زنش بمیره و بره یکی دیگه بگیره.

او چانه اش را خاراند و گفت:

البته اولین بار شوهرننه ام مجبورم کرد که کار کنم...

نمی دونم ... درست یادم نیست.

با چشم هایی که از تعجب گشاد شده بود نگاهش کردم.

خیلی راحت در این مورد حرف می زد. انگار آن قدر سختی

کشیده بود که دیگر این چیزها برایش مسئله ای نبود. یک

لحظه احساس کردم از او خوشم می آید. دختر قوی و محکمی

بود. خیلی بیشتر از من مرد بود. حشمت گفت:

ننه ام که مرد شوهر بی همه چیزش همه چیزمون رو بالا

کشید و از خونه پرتمون کرد بیرون... من و آبجیم رو... یه سال

از من کوچیکتر بود... بعدش برای شکم اون کار می کردم.

الانم رفته دوبی. همین کار من رو می کنه ولی درآمد بهتری

داری. ای بابا! بعدش هم که برای خواهر تو کار کردم.

خندیدم و گفتم:

آروشا خواهر منه ولی خواهر تو آبجیته آره؟

حشمت خندید و گفت:

آره دیگه! آخه خواهر شما با کلاسه.

سوار آسانسور شدیم. حشمت گفت:

باید مواظب خواهرت باشی. خیلی افسرده شده... یه

دکتری چیزی ببرش... تا آخر که نمی تونه این شکلی بمونه.

سرم را پایین انداختم و گفتم:

تو فکرش هستم. یه نقشه هایی کشیدم.

حشمت چیزی نپرسید. از آسانسور پیاده شدیم. کیسه ی

نان از دست حشمت افتاد. خم شدم و گفتم:

برو می یارمش.

حشمت در خانه را باز کرد و ناگهان فریاد زد:

کجا؟

از جا پریدم. شتاب زده به سمت در رفتم. داخل خانه شدم

و آروشا را دیدم که مانتو پوشیده بود. صورتش از عصبانیت

قرمز شده بود. با تعجب گفتم:

چی شد... .

آروشا وسط حرفم پرید و فریاد زد:

خفه شو عوضی!

حشمت کیسه ها را پرت کرد و پرسید:

چی شده دختر؟ خل شدی؟

آروشا گفت:

آره خل شدم.

بازوی آروشا را گرفتم ولی آروشا چرخید و چنان سیلی

محکمی به صورتم زد که چشم هایم پر از اشک شد. یه

قدم به عقب برداشتم. حشمت با صدای ضعیفی گفت:

آروشا... .

آروشا که از عصبانیت در حال انفجار بود گفت:

حرف نزن. اگه می یای بریم اگه نه... به هر حال من می رم.

دستم را از روی گونه ی دردناکم برداشتم و گفتم:

چت شده؟

هیچ وقت آروشا را این طور افسار گسیخته ندیده بودم. آروشا

که چشم هایش را تا جای ممکن گشاد کرده بود و دستش از

عصبانیت می لرزید به سمتم آمد و گفت:

اگه می دونستم همچین آدم رذل و پست و کثیفی هستی

هیچ وقت پامو توی این خونه نمی ذاشتم.

فریاد زدم:

نمی خوای بگی چی شده؟

آروشا بلندتر از من فریاد زد:

سر من داد نزن عوضی. فکر کردی کی هستی که سر من

داد می زنی؟ ادای آدم های پاک و عابد و زاهد رو در می یاری

در حالی که عین اون باربد عوضی هستی. من فکر می

کردم تو فقط یه کم شیطنت و جوونی می کنی ولی نمی

دونستم که یه آدم لش به تمام معنا هستی. ازت متنفرم...

آره! این بار منم که نسبت به تو احساس نفرت می کنم.

آروشا نفسی تازه کرد و ادامه داد:

پانی این جا بود.

وحشت زده به آروشا نگاه کردم. چینی که به صورتش داده

بود و نگاه خشمگینش نشان می داد که چه قدر نسبت به

من احساس نفرت می کند. خواستم چیزی بگویم که آروشا

گفت:

تو مثل باربدی... هیچ فرقی بین شما دو تا نیست...

الهی روز خوش نبینی. تو همون کاری رو با پانی کردی

که دوستت با من کرد.

شتاب زده گفتم:

من بابت کاری که با پانی کردم پشیمونم.

آروشا فریاد زد:

اوه خدای من! پشیمونه! بالاخره یه چیزی هم پیدا شد که

پسر دکتر ارجمند نسبت بهش یه کم احساس شرم و حیا کنه.

با بداخلاقی گفتم:

این قدر اسم بابا رو نیار.

آروشا پوزخند وحشتناکی زد و گفت:

این تویی که باید شرم کنی که اسم بابا رو بیاری. بابا همیشه

به تو اعتماد داشت. فکر می کرد یه کم سر به هوا و شیطون

هستی ولی اگه می دونست که یه دختر همسن من رو به

این روز انداختی دیگه سینه اش رو سپر نمی کرد و با غرور

نمی گفت که آرسام پسر منه.

با بیچارگی به حشمت نگاه کردم. لب هایش را جمع کرده

بود و دست به سینه پشت سر آروشا ایستاده بود. نمی

دانست ماجرا چیست و تعجبی که در چشم هایش موج می زد

نشان می داد که هیچ وقت آروشا را این طور عصبانی ندیده

است. من هم هیچ وقت او را این طور ندیده بودم. می

ترسیدم از شدت عصبانیت سکته کند.

از او می ترسیدم. از او و آن چه شنیده بود... از او و

آن چه ممکن بود پیش بیاید می ترسیدم. آروشا هنوز از خشم

می لرزید. لب هایش را به هم فشرد و نگاهی پر از نفرت به

من کرد و گفت:

توی همین خونه... توی همین تختی که من روش می

خوابیدم... کاری رو با پانی کردی که باربد با من کرد... حتی

می خواستی پیش الماس ببریش.

حشمت اخم کرد. دیگر فهمیده بود که ماجرا چیست. احساس

بدبختی می کردم. دستم به هیچ جا بند نبود. حالت ضعف بهم

دست داد. روی لبه ی کاناپه نشستم و گفتم:

ببین! من واقعا خر شدم که اون کار رو کردم. به خدا پشیمونم.

چرا باورت نمی شه؟

آروشا گفت:

چون خوب می دونم که تو هم مثل باربد بلدی چطوری مخ بزنی.

گفتم:

اگه تو بذاری بری که مشکل پانی حل نمی شه.

آروشا گفت:

ولی نمی تونم وایستم و شاهد نابود شدنش باشم.

گفتم:

تو بهم بگو چه کاری درسته. تو بهم بگو چی کار کنم.

آروشا به دیوار تکیه داد. پایش را با حالتی عصبی تکان می داد.

حشمت با همان حالت یک گوشه ایستاده بود و با کنجکاوی به

دهان آروشا خیره شده بود. آروشا داشت فکر می کرد. من هم

به این فکر می کردم که چرا سر و کله ی پانی پیدا شده است.

می دانستم که چیزی نمانده است که مامانش از حالت

هایش پی به بارداریش ببرد. ماجرای آروشا و باربد او را از

خاطرم برده بود. یادم رفته بود که باید در مورد آن بچه فکر

بکنم.

آروشا سرش را بلند کرد و گفت:

اگه می خوای من رو داشته باشی باید مثل یه مرد وایستی

و مسئولیت اون بچه رو قبول کنی. باید برای اولین بار توی

زندگیت مرد باشی.

چشم هایم از تعجب گشاد شد. در دل گفتم:

نه!

آهسته گفتم:

تو فکر می کنی پانی هنوز من رو دوست داره؟ فکر می کنی

دوست داره با مردی ازدواج کنه که بهش ... تجاوز کرده؟

آروشا گفت:

من در مورد ازدواج حرف نزدم. من در مورد اون بچه حرف زدم.

نگفتم که ازدواج کنید. گفتم که باید مسئولیت اون بچه

رو قبول کنی.

دستم را میان موهایم کردم و در همان حال ماندم.

آروشا گفت:

در غیر این صورت این جا نمی مونم. ترجیه می دم دوباره

آواره بشم ولی زیر سایه ی تو نباشم. اگه بهم ثابت نکنی

که مردی و پای کارهایت می ایستی برای همیشه می رم.

نمی دانستم باید چی کار کنم. با بیچارگی سرم را بلند

کردم و گفتم:

من دوست ندارم یه پدر بیست و یه ساله باشم.

آروشا پوزخند زد و گفت:

باید از قبلش به این موضوع فکر می کردی. پانی هم دوست

نداشت که یه مادر هفده ساله باشه ولی تو اون بچه رو توی

دامنش گذاشتی.

گفتم:

به خدا یه دکتر خوب پیدا می کنم که بدون این که بهش آسیب

برسونن شر اون بچه رو کم کنند. آروشا با حالت وحشتناکی به

سمتم آمد. یقه ام را گرفت و فریاد زد:

یه بار دیگه حرفش رو بزنی می ذارم برای همیشه می رم

فهمیدی؟

ترسیدم و عقب رفتم. از رفتن او می ترسیدم. نمی خواستم

دوباره عزیزترین کسم را از دست بدهم. آروشا ازم فاصله

گرفت. به آخرین چیزی که به ذهنم رسید چنگ زدم و گفتم:

اگه اون بچه به دنیا بیاد تکلیف مامان و بابای پانی چی

می شه؟

آروشا خنده ای عصبی کرد و گفت:

واقعا نمی تونم تصورش رو بکنم که تو نگران مامان و بابای

پانی باشی. تو به هیچ کس جز خودت فکر نمی کنی. برای

من فیلم نیا. خوب می شناسمت. چرا این قدر مزخرف می

گی آرسام؟ پانی نمی خواد بچه ش رو بندازه. این یعنی این

که فکر مامان و باباش رو کرده. این دیگه به تو مربوط نیست.

کم مانده بود به گریه بیفتم. نمی خواستم دوباره حال و

هوای آن روزها را پیدا کنم که از آروشا بی خبر بودم. به خصوص

که فهمیده بودم با چه وضعی در آن مدت زندگی کرده است.

نمی خواستم دوباره به آن خرابه برگردد که روی روزنامه بخوابد.

نمی خواستم پول کثیف حشمت را قبول کند... نمی خواستم...

سعی کردم دوباره نقشه بکشم. می خواستم آرسام قبلی

بشوم. می خواستم سناریو بنویسم و نقاب بزنم. نقش بازی

کنم و خواسته هایم را اجرا کنم ولی دیگر نمی توانستم.

گویی آن مرد که نقابی به چهره داشت و همه را مطیع خودش

می کرد مرده بود. بعد از ضربه ای که از دیدن آروشا در آن

وضع خورده بودم ناتوان شده بودم. چهره ی پلید دنیا را دیده

بودم و از آن نازپروردگی خارج شده بودم... آن دنیایی که روزی

خودم برای دیگران زشت و ناپاکش می کردم... این بار بهترین

دوستم مقدمات کثیفیش را برایم فراهم کرده بود... مردی که

عاشقم بود!

نه! دیگر یک مرد ضعیف بودم. از آن اراده و آن هوش و ذکاوت

خبری نبود. خرد شده بودم.

چاره ای نداشتم. گفتم:

خیلی خب! بهش فکر می کنم.

آروشا گفت:

باشه. تا فردا جوابم رو بده.

آروشا خودش را روی کاناپه انداخت. حشمت هم خم شد و

کیسه ها را از روی زمین برداشت. با خودم فکر کردم:

فردا؟ خیلی وقت کمیه.

آهی کشیدم و به آروشا نگاه کردم. چهره اش سخت بود و

نشان می داد که هیچ انعطافی از خودش نشان نخواهد داد.

هنوز از خشم نفس نفس می زد. ابروهای باریکش را در هم

کشیده بود و دست هایش را مشت کرده بود. نگاه از چهره

ی دوست داشتنی او برداشتم. آن روز فهمیدم که چه قدر

خواهرم عوض شده بود. بزرگ شده بود. آن دختری که همیشه

خودش را مقصر می دانست و در برابر امر و نهی بزرگ تر هایش

سکوت می کرد و در باطن رنج می برد دیگر وجود نداشت...

آن دختری که من برایش بت بودم و هیچ وقت بهم بی احترامی

نمی کرد برای همیشه رفته بود. آروشا یاد گرفته بود که چطور

باید زندگی کند. هرچند که تلخی خاطرات گذشته آزارش می

داد و افسرده اش کرده بود ولی خیلی چیزها یاد گرفته بود.

من هم فهمیدم که نمی توانم با او مقابله کنم. فهمیدم که

واقعا مجبورم به خاطر او بچه ام را قبول کنم. در نگاهش دیده

بودم که کاملا مصمم است و تصمیمش را گرفته. در دل گفتم:

آخه چه گیری به این بچه داده؟ پانی چرا به این بچه گیر داده؟

پانی! در دل گفتم:

مگه دستم بهت نرسه!

از خانه خارج شدم. بی اراده قدم برمی داشتم. به آن بچه و

پانی فکر می کردم. دوست نداشتم با پانی ازدواج کنم. هرچند

که تا به حال از او بدی ندیده بودم ولی احساس می کردم که

اصلا نمی شناسمش. در دل گفتم:

حتما دختر خوبی بود که علی دوستش داشت.

لعنت به دوستی من و علی! بله! پانی دختر خوبی بود ولی

من دوست نداشتم در سن بیست و چند سالگی ازدواج کنم.

از آن دسته پسرها بودم که ازدواج کردن را دوست نداشتم و

ترجیح می دادم مثل اروپایی ها بدون خواندن خطبه ی عقد با

محبوبم در یک خانه زندگی کنم. هیچ وقت به ازدواج فکر نکرده

بود ولی آن بچه! یعنی من می توانستم یک پدر باشم؟ پدر! مثل

بابای باربد مهربان و روشن فکر؟ مثل بابای علی خوش گذران و

بی قید و بند؟ مثل بابای پارمیدا متعصب؟ یا مثل بابای خودم

متین و سنگین؟

به پارکینگ رفتم ولی بعد به یاد آوردم که ماشینم را بیرون

پارک کرده ام. از پارکینگ بیرون رفتم و خواستم از عرض خیابان

رد بشوم که ناگهان یک پرادوی مشکی در نیم متریم روی ترمز

زد. از جا پریدم. قلبم در سینه فرو ریخت. نزدیک بود تصادف کنم.

دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:

اوی! چشم کورت رو باز کن.

در ماشین باز شد و دو تا مرد قوی هیکل با لباس های چسبان

پیاده شدند. عینک دودی داشتند و موهایشان را تراشیده بودند.

با دیدنشان اخم کردم. یکی از مردها کنارم ایستاد و جسم تیزی

را به آهستگی به پهلویم فشرد و گفت:

صدایت در نیاد... سوار شو.

چنان متعجب شدم که جایی برای ترس نماند. خواستم از

رفتن امتناع کنم که جسم تیز را محکم تر به پهلویم کشید.

خراشی روی پهلویم افتاد. آهسته پرسیدم:

چی کارم داری؟ ولم کن!

مرد با خشونت بازویم را گرفت و به سمت ماشین کشید.

نگاهی وحشت زده به اطرافم کردم ولی سر ظهر بود و در

کوچه پرنده پر نمی زد. خواستم فریاد بزنم که مرد دستش

را روی دهانم گذاشت و به زور من را در ماشین انداخت.


******


نمی توانستم تکان بخورم. لبه ی تیز چاقو پهلویم را حسابی

خراش داده بود. تقریبا از ترس زبانم بند آمده بود. هرازچند

گاهی نگاهی به هیکل درشت مرد کناریم می انداختم و باقی

مانده ی اعتماد به نفسم را هم از دست می دادم. عین بید

می لرزیدم. با خودم می گفتم:

نکنه می خوان من رو بدزدند تا از بابام پول بگیرند؟... نکنه

می خوان شکمم رو سفره کنند تا کلیه هام رو بفروشند؟...

وای نه! خدایا غلط کردم... این دیگه چه بدبختی بود؟ چرا هر

دفعه بحث نحس پانی می یاد وسط یه اتفاق نحس تر می افته؟

به خارج شهر رسیده بودیم. نمی دانستم کجا هستیم. تنها

جایی که به آن جا شباهت داشت محل زندگی الماس بود ولی

با یک نگاه فهمیدم که آن جا هم نیست. خشک تر از آن جا بود.

دست کمی از یک بیابان نداشت. تپه های شنی دو طرف جاده

ی ناهموار قرار داشت و هیچ خانه ای دیده نمی شد. اطراف

جاده آشغال دیده نمی شد. از همین موضوع فهمیدم که جای

کم رفت و آمدی است. ایرانی ها هر جا پایشان را بگذارند پر از

آشغال هندوانه و پلاستیک می شود. مردی که رانندگی می

کرد خیلی آهسته با موبایل صحبت می کرد. با تمام وجودم

گوش می دادم ولی چیز زیادی دستگیرم نمی شد. عباراتی

پراکنده به گوشم می خورد:

آره... همون جا... همون جور که خواستی... مقاومت...

جاده... .

در دل گفتم:

لعنتی!

نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که سعی می کردم

نلرزد گفتم:

من رو کجا می برید؟

مرد کناریم گفت:

حرف نزن. الان می فهمی.

با عصبانیت گفتم:

اون چاقو رو بردار دیگه. اینجا که دیگه آدمی نیست که

اگه داد بزنم بشنوه.

مرد کناریم پوزخندی زد و گفت:

برام تعریف کردند که خیلی مارمولکی. اگه ورش دارم در می ری.

با سر به منطقه ی بیابان مانند اشاره کردم و گفتم:

از این جا؟

مرد جوابی نداد. اعتماد به نفسم با افزایش فشار چاقو کاهش

پیدا کرد. راننده گفت:

خب! پیاده ش کن.

نگاهی به اطرافم انداختم. مثل راهی که پشت سر گذاشته

بودیم بود. مرد کناریم بازویم را گرفت و با خشونت من را از

ماشین پایین انداخت. روی مچ دستم افتادم و فریادم از درد

به آسمان رفت. هر دو مرد خندیدند. یکی از آنها گفت:

داد نزن کوچولو! تازه شروع شده.

روی دو تا زانوهایم نشستم و دستم را محکم گرفتم. چشم

هایم را از درد بستم. ناگهان یکی از آن دو نفر با پا محکم

توی شکمم زد. از درد خم شدم. نفسم بند آمد. کمی به

خودم پیچیدم. هنوز نفسم بالا نیامده بود که هر دو مرد

شروع کردند بی امان با لگد به شکمم زدن. از درد به خودم

می پیچیدم و خم شده بودم تا ضربات بی رحمانه یشان به

زیر شکمم اصابت نکند ولی بی فایده بود. کمی بعد که برای

من مثل یک سال پر از درد گذشت ولم کردند. نفسم بند آمده

بود ولی از درد نمی توانستم نفس بکشم. به خودم می

پیچیدم و با دست هایم شکمم را گرفته بودم. اشک هایم

با خاک روی جاده در هم می آمیخت. ناله های ضعیفی

که از دهانم خارج می شد به هیچ کجا نمی رسید. یکی

از مردها موهای سرم را گرفت و از زمین بلندم کرد. فریادم

به آسمان رفت. چشم هایم را به زحمت باز کردم و مرد دیگر

را دیدم که رو به رویم ایستاده بود و می خندید. هر دو تا

دستش را روی شانه هایم گذاشت و با زانو محکم به زیر

شکمم زد. دیگر حال خودم را نمی فهمیدم. خم شدم و از

درد آرزوی مرگ کردم. چشم هایم دوباره پر از اشک شد.

دندان هایم را روی هم فشردم. در همین موقع مشت محکمی

توی صورتم خورد. روی زمین افتادم. بی حرکت ماندم و در

دل گفتم:

خدایا من رو بکش دیگه! دیگه بسمه... دیگه می

خوام بمیرم.

صدایی شنیدم و چشم هایم را باز کرد. یک ماشین

مشکی رنگ در برابرم بود. ولی چشم هایم تار می دید

و نمی توانستم جزئیات را تشخیص بدهم. اشک هایم دیدم

را تارتر هم کرده بود. متوجه شدم که دو زن از ماشین پیاده

شدند یکی از آنها به ماشین تکیه داده بود و دیگری به سمتم

می آمد. سینه خیز به طرف زن رفتم. شال سرخابیش در باد

گرم و سوازن آن محله ی بی آب و علف از سرش افتاد. موهای

مش کرده ی آشنایی داشت. اهمیت نمی دادم او کیست

فقط سینه خیز به سمتش می رفتم. می خواستم خودم را

از آن دو مرد دور کنم. بالاخره به زن رسیدم. کفش های پاشنه

ده سانتی اش رو به روی صورتم بود. با صدایی که خوشحالی

از آن می بارید گفت:

ببین کی خودش رو به پای من انداخته!

دندان هایم را از خشم روی هم سابیدم. پس او بود که برای

انتقام گرفتن آمده بود. صدای نحسش را شناختم. او با همین

صدا بارها جملاتی عاشقانه در گوشم زمزمه کرده بود و حالا... .

عسل!

او خم شد و با دست های لطیفش صورتم را بالا گرفت. با

خنده ای دندان هایش را از بین لب های سرخابی رنگش

بیرون انداخت. گفت:

آخی! ببین آرسام به چه روزی افتاده! نچ نچ نچ! اون روزی که

من رو وسط جاده ول کردی فکرش رو می کردی که کارت به

این جا بکشه؟

آن قدر عصبانی بودم که نفهمیدم چطور توی صورتش تف کردم.

عسل از جا پرید و با پشت دستش صورتش را پاک کرد. از چشم

های آرایش کرده اش خشم زبانه می کشید. با پا محکم توی

پهلویم زد ولی من تا جای ممکن عکس العملی نشان ندادم.

عسل فریاد زد:

تو باید بهم التماس کنی.

قیافه ی مظلومی به خودم گرفتم. تمام توانایی های بازیگریم

را جمع کردم و آن قیافه را به خودم گرفتم. نگاهی سرشار از

التماس به او کردم و گفتم:

من ... من... نباید اون کارها رو باهات می کردم...

چون تو... تو... .

عسل با اشتیاق منتظر ادامه ی کلامم بود. از هیجان تند تند

نفس می کشید. گفتم:

نباید باهات دوست می شدم... چون... تو زشت ترین دختری

هستی که می شناسم.

عسل با پاشنه ی کفشش به دهانم کوبید. روی زمین افتادم

و دهانم پر از خون شد ولی خودم را بلند کردم و خون را روی

زمین تف کردم. دیگر برایم مهم نبود که چه به روزم می آید.

دیگر آن پسر لوس و نازپرورده نبودم. حتی برای لحظه ای هم

به یاد آسایش و راحتی آن خانه ی قصرمانندمان نیفتادم. دیگر

به یاد مسئولیت آروشا و آن بچه ای که توی راه داشتم نیفتادم.

یاد مامان و بابای بیچاره ام که چشم به راهم بودند نبودم. دیگر

هیچ چیزی نبودم. یک آشغال بودم که روی زمین افتاده بودم.

برایم مهم نبود که چه به روزم بیاید. برایم فقط این مهم بود که

عسل را تحقیر کنم. هیچ وقت به اندازه ی آن لحظه ازش متنفر

نبودم. عسل که از خشم می لرزید به آن دو مرد گفت:

این جوری آدمش کردید؟

یکی از مردها گفت:

تا می خورد زدیمش. بچه پرروه. چی کار کنیم خانوم؟

عسل با بی تابی نگاهی به پشت سرش انداخت. آن دختر

مو نقره ای را دیدم که به ماشین سیاه تکیه داده بود. آهسته

خندیدم و گفتم:

پس متحد شدید. یادش رفته که تو دوست پسرش رو از

راه به در کردی؟

دختر مو نقره ای در حالی که سیگار می کشید به سمتم

آمد. عسل گفت:

تو بودی که من رو توی دامت انداختی. تو حتی به دوست

خودت هم خیانت کردی.

گفتم:

خفه شو بابا! تو هم به دوستت خیانت کردی. اگه من بد بودم

تو بدتر بودی. تو بودی که از اولین روز دانشگاه به پر و پای من

می پیچیدی. چون دستت به من نرسید با باربد دوست شدی

که بهم نزدیک باشی. بعدش هم اکس زدی و خودت رو از ماشین

بیرون انداختی. این وسط تقصیر من چیه؟ چرا پای خریتت وای

نمی ایستی؟

پارمیدا به ما رسید. پای چشم هایش سیاه شده بود. لاغر

شده بود و از ریخت و قیافه افتاده بود. ریشه ی موهایش رنگ

نشده بود و آرایش نداشت. اعتیاد نابودش کرده بود. با تحقیر

نگاهش کردم و گفتم:

خب! بگو دیگه پارمیدا خانوم. تو هم یه چیزی بگو. گناه خودت

رو بنداز گردن من. زود باش!

پارمیدا رو به دو مرد کرد و گفت:

معلومه اصلا کار بلد نیستید. هنوز نتونستید زبونش رو قیچی کنید.

از جیب مانتوی سفید رنگش یک چاقو در آورد. آب دهانم را

قورت دادم و سعی کردم نگاهم وحشت زده نباشد. در دل گفتم:

من رو نمی کشه... می کشه؟

پارمیدا چاقو را زیر چشم چپم گذاشت و گفت:

بگو غلط کردی... بابت همه ی کارهایی که کردی عذر

خواهی کن کثافت!

هل کردم و نالیدم:

پارمیدا! این کار چه لزومی داره؟

پارمیدا جیغ زد:

گفتم بگو!

از ترس داشتم قبض روح می شدم. عسل پشت سر پارمیدا

ایستاده بود و با لبخندی ما را تماشا می کرد. تمام بدنم به

لرزه افتاد. گفتم:

من... من... غلط کردم.

پارمیدا با نوک چاقو زیر چشمم را خط انداخت. از وحشت

داشتم سکته می کردم. پارمیدا گفت:

بقیه اش رو بگو.

با عجله گفتم:

غلط کردم... من غلط کردم که شما دو تا رو پیچوندم.

پارمیدا چاقو را در جیبش گذاشت. نفس راحتی کشیدم. پارمیدا

رو به دو مرد کرد و گفت:

ان قدر بزنینش که دیگه زبون درازی نکنه.

قبل از اینکه به التماس بیفتم دوباره مردها به جانم افتادند. با

مشت و لگد به هر جایی که می توانستند زدند. نمی دانستم

باید دعا کنم که بمیرم یا دعا کنم که زنده بمانم. تک تک اعضای

بدنم درد می کرد. آن قدر با لگد به شکمم زدند که خون بالا

آوردم. خون تمام صورتم را پوشانده بود. دیگر درد مچ دستم

به حساب نمی آمد.

کم مانده بود از حال بروم که عسل گفت:

خیلی خب بسه دیگه! سوار ماشینش کنید. حیف که

قول دادم نکشمش... حیف!

دو مرد من را بلند کردند. شکم و کمرم به قدری درد می

کرد که دیگر بی ملاحظه اشک می ریختم. تمام بدنم می

لرزید و درد تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. من را در ماشین

انداختند. عسل جلو نشست و آن مرد دوباره کنار من جا گرفت.

پارمیدا به سمت ماشین مشکی رنگ دیگر رفت. راننده با سرعت

شروع به رانندگی کرد. صورتم از درد در هم رفته بود. با دست

هنوز شکمم را گرفته بودم. با آستینم خون روی دهانم را پاک

کردم. سعی کردم تشخیص بدهم کجا می رویم ولی چشم

هایم سیاهی می رفت. راننده سرعت را کمی کم کرد و مرد

کناری من در کنارم را باز کرد. قبل از اینکه به خودم بیایم با پا

به پهلویم زد و از ماشین بیرون افتادم. این بار سرم به زمین

خورد و بیهوش شدم.


******

(وقتی عسل و زایع کرد خعلی کیف کردم خعلی باحال

بود...از اون یه جاش کلی خندیدم)