-بدبخت شدیم مامانم اومد،بجنب لباساتو بردار برو تو اتاقم قایم شو  پرهام-اونکه نمیومد....  -نمی دونم فقط برو +لباسشو برداشت اتو هم دادم دستش -برو تو حموم اتاقم درم ببند تا من بیام،بیرون نیایی +رفت بالا،منم همه جارو دید زدم،درو زدم ورفتم تو آشپزخونه ظرف غذارو برداشتم و خودمو مشغول ظرف شستن کردم. مامان اومد تو -سلام چطوری؟مگه قرار نبود بمونی؟  مامان-سلام،چرا...داداششو زن داداشش اومدن گفتن می مونن -حالا بهترِ؟؟ مامان-آره یه کم بهتره  -غذا خوردی؟  مامان-آره خوردم،چه عجب داری ناپرهیزی می کنی؟قبلا ظرف نمی شستی!!! -خودت سفارش کردی خونه رو به هم نریزم  مامان-چقدرم تو حرف گوش کنی!!  -من خستم می خوام بخوابم،کاری نداری؟  مامان-نه برو  +داشتم می رفتم بالا که گوشی پرهامو رو میز دیدم،مامان هنوز آشپزخونه بود،گوشی رو برداشتم و تا برگشتم مامان اومد جلوم...  مامان-تو که هنوز نرفتی -داشتم می رفتم  مامان-چرا دستتو پشتت قایم کردی؟  +موندم چی بگم،گوشیو گذاشتم پشت کش شلوارمو دستمو آوردم بیرون... -همین جوری... مامان-آهان  +از بغلش آروم رد شدم سریع گوشی رو برداشتم که پشتم نبینه،همین که خواستم از پله برم بالا.... مامان-بهــــــــــار  +بدونه اینکه برگردم  -بله؟  مامان-کنترل کجاست؟ +ای تو روحت پرهام کنترلو کجا گذاشتی؟؟؟ -نمیدونم،خوب سرجاشه دیگه  مامان-نه اونجا نیست،برا چی پشتتو کردی به من،برگرد ببینم...  -حالم خوب نیست فردا صحبت می کنیم مامان-واااا مثلا چته؟؟ +داشت میومد نزدیکم،اگه گوشیو می دید فاتحمو باید می خوندم،الکی دستمو گرفتم جلو دهنمو شروع کردم به اُق زدن دویدم سمته بالا،از شانسه گلم مامانم دنبالم اومد،یه راست رفتم تو حموم اتاقمو درو از داخل قفل کردم،برگشتم پرهامم بود...  پرهام-برا چی اومدی اینجا؟! -گوشیتو چرا برنداشتی؟از دسته مامان فرار کردم،این تا مارو گیر نندازه ول کنه ماجرا نیست  مامان-بهار چت شد نکنه غش کردی؟زنده ای؟؟؟  +باز الکی شروع کردم به اوق زدن.. -خوبم مامان تو برو الان بهتر میشم  مامان-بهت می گم این درِ بی صاحابو باز کن .. -وا صاحبش منما او.....  +به پرهام گفتم پشت در قایم شه تا من برم بیرون،موبایلشم دادم و درو باز کردم و پریدم بیرون. درم بستم خودمو انداختم رو تخت...  مامان-ببینم چی خوردی؟ -هیچی نمی دونم یهو چم شد مامان-هی از این چرتو پرتای بیرون بخور که حاالو روزت بشه این  -بی خیال شو دیگه ساعت چنده؟  +ساعتشو نگاه کرد..  مامان-واااای 10 شد،خاک تو اون سرت کنن،باز این سریال رو ندیدم،هی وقتمو گرفتی،پاشو یه آب قندی چیزی بخور نمیری،من کار دارم،حداقل برم بقیه فیلمو ببینم(با این طرز حرف زدنش جلو پرهام آبرومو برد) -باشه عزیزم برو به فیلمت برس  مامان-اینم افتخاری به افتخار دختر گلم(ویک کار صدا دار بی تربیتی کرد) +چشمام داشت از تعجب گرد میشد مامان-چیه نگاه می کنی؟بادِ میادو میره،دسته آدمم که نیست،خواستم یه خاطره ی خفن از مادرت داشته باشی.  -مامان فقط برو،حالا امشبو بیخیال خاطره شو جونه هر کی دوست داری مامان-نه تازه می خوام از این حالو هوا درت بیارم  +التماس گونه نگاهش کردم....  -برو به خدا خوبم،مگه نمی خواستی فیلم ببینی؟ مامان-عیبی نداره تکرارشو می بینم  نشست رو صندلی اتاقم..  مامان-می دونی این مهناز چرا مریض بود؟باز اسهال گرفته،بترکه از بس تو هم خوری می کنه حقشه ترتر بگیره،من که اونجا بودم 100دفعه رفت خلاء فکر کنم یه 10،20 کیلویی وزن کم کرده -میگما حرف قشنگ تری نیست راجع بهش صحبت کنیم،این جوری می خوای حالمو خوب کنی؟ مامان-خوب تو یه زری بزن،خداحافظیهات تموم شد؟  -آره خیالت راحت ... +خوشبختانه بابا اومدو مامان رفت پایین,یه نفس راحت کشیدم،گرچه دیگه آبرویی برام نمونده بود .در اتاقو بستم و در حموم رو باز کردم .پرهام یه گوشه نشسته بود وتا منو دید زد زیر خنده...  پرهام-یعنی عاشق این مامانت شدم،خدایی یه دونست...  -اِ خوب بیا مامانمو جا من بگیر  پرهام-نه عزیزم اون صاحب داره فعلا که تو بی صاحابی  +اومدم جوابشو بدم که صدای در اتاقم اومد،در حمومو بستم و در اتاقمو باز کردم،مامانو بابا هم زمان اومدن تو... بابا-سلام بهاری مگه با پرهام نرفته بودی بیرون؟  -سلام بابا،چرا رفتم اما یه کار فوری براش پیش اومد زود برگشتیم بابا-چی خوردی؟می خوای بریم دکتر  -هیچی نخوردم،یه کم بخوابم خوب میشم مامان-اینا همش فیلمه عزیزم،عشق چشماشو کور کرده،داره خودشو لوس می کنه  -من اگه لوس بودم مامانم جا عزیزم بهم نمی گفت درد....مرض....خاک تو اون سرت...این همه آدم بهم تیکه میندازن ککم هم نمی گزه وبا یه بالا چشمت ابروِ قهر نمی کنم  بابا-داره باهات شوخی می کنه  -می دونم به قول یه بنده خدایی،مامانم یه دونست،بابامم که رو تخم چشمام جا داره  مامان-پاچه خواری نکن جا این که از من تعریف کنه داره از باباش تعریف می کنه -من غلط کردم  مامان-اونو که می دونم لازم نبود بگی  بابا-برو بخواب،منم برم بخوابم خیلی خستم +2تاییشونو بوسیدمو شب بخیر گفتم،درو قفل کردم و پرهامو آروم صدا زدم  -بیا بیرون رفتن پرهام از حموم اومد بیرون،فقط شلوارش پاش بود و پیرهنشم دستش بود  پرهام-من باید چجوری برم بیرون؟  -صبر کن اینا بخوابن،بعد برو  پرهام-ساعتو نگاه کردی؟همین جوری هم دیر می رسم خونه،چه برسه به اینکه بخوام یکی،دو ساعت دیگم بمونم -می گی چی کار کنم؟100 دفعه گفتم برو خودت لج کردی،الانم مجبوری بمونی  پرهام-پس امشب اینجا می مونم،صبح میرم  +یکم صدام رفت بالا...  -چـــــــی؟؟؟؟!!!  پرهام-نشنیدی؟؟گفتم می مونم،اگرم ناراحتی،عیبی نداره همین الان میرم +رفت سمته در اتاق،قفلشم باز کرد،اومد درو باز کنه که رفتم جلوش.... درو قفل کردم،کلیدم گذاشتم تو جیبم...  -چقدر ناز می کنی....بمون فردا برو،فقط باید رو زمین بخوابیا،من نمی تونم رو زمین بخوابم،کمر درد می گیرم پرهام-منم اصلا نمی تونم رو زمین بخوابم  -به من ربطی نداره  پرهام-نه پس به من ربط داره؟  +یه نگاه به تخت ویه نگاه به هم کردیم،هم زمان با هم دویدیم سمته تخت،این جور که ما پریدیم روش... تخت نشکست خیلی بود....تختم تقریبا بزرگ بود...جفتمون خوابیده بودیمو سعی داشتیم بیشترین جا رو بگیریم... همش به هم لگد می پروندیم.....بالشتو از زیر سر هم دیگه می کشیدیم....سر پتو هم دیگه بدتر.... شده بودیم عین این بچه های تخس که می خوان حرف خودشونو به کرسی بشونن... میون درگیری ما صدای تق تق دمپایی مامانم از پله اومد،رو تخت نشستمو با دقت به صدا گوش دادم... وای مامانم باز داشت میومد اینجا،برگشتم پرهامو صدا کنم که انگشتم رفت تو چشمش... پرهام-آآآ.... +سریع 2تا دستمو گذاشتم رو دهنشو فشار دادم،همش می خواست دستمو بردارم.. زور میزد که دستمو کنار بکشه ولی من همه ی حواسم به صدا بود... صدای در اتاقم اومد.... مامان-بهـار.... خوابی؟؟؟؟....... کپیدی.... خانم کوچولو..... گامبال..... اسب آبیه من..... +رومو کردم سمته پرهام بیچاره قرمز شده بود،دستمو برداشتم آروم و با التماس.... -جونه مادرت چیزی نگو  +بدبخت فقط تند تند نفس می کشید،مامانمم 2،3 بار با الفاظ شیرینِ دیگه صدام کرد وقتی دید جواب نمی دم رفت... منم یه نفس راحت کشیدم .... -آخیش به خیر گذشت پرهام-واقعا من می خوام با تو زندگی کنم؟ -چیه خیلی خوشحالی؟ پرهام-نه دلم به حال خودم میسوزه آروم گفتم:دلت به حال عمت بسوزه پرهام-نشنیدم معذرت خواهیتو؟؟؟- 100ساله سیاه،واسه چی باید معذرت بخوام؟؟ پرهام-چشممو نا کار کردی،لباسام داغون شده،خونه هم نرفتم،جامم که تنگ کردی،اینا عذر خواهی نمی خواد؟؟ ما که باهم این حرفارو نداریم،فکر کن 1%بخوام عذر خواهی کنم(استغفرالله) حالام بکش کنار می خوام بخوابم،حد فاصله خودتم رعایت کن پرهام-هه اینو باید به تو گفت،حواستو جمع کن به من نزدیک نشی... اِ پس پاشو رو زمین بخواب،یه وقت حامله نشی پرهام-خیلی بی حیایی ها -همینه که هست،با چیش مشکل داری؟ پرهام-من مشکلی ندارم،اگه تو دلت بچه می خواد من آمادگیشو دارما... -گمشو نکبت.. +با پام یکی کوبیدم بهش که پرت شد زمین پرهام-تو چرا اینقدر بی جنبه ای؟ -بهت رو دادم پرو شدی؟ پرهام-بزار بیام بخوابم دیگه هیچی نمی گم... +هر کدوم یه گوشه ی تخت خوابیدیم،انقدر خسته بودم زود خوابم برد.ده ونیم صبح کم کم چشمامو باز کردم...چشم ننم روشن....تو چه وضعیتی خوابیده بودم.سرم رو سینه ی پرهام بود،اونم که بغلم کرده بود،پاهامون قفل هم شده بود...بلیزم هم ماشالا...رفته بود بالا...خودمو جابه جا کردم حداقل پرهام این وضعیتو نبینه....آروم صداش زدم -پرهام..... پاشو.....صبحه.... هــــــــو....هــــــــوششش... هــــــی..... هــــــی عمو.... +با مشت کوبیدم تو دلش،6متر از جا پرید پرهام-چته....این چه طرز بیدار کردنه؟ -وای یادم رفته بود بپرم ماچت کنم...پاشو باید بری.. پرهام-باباتینا نیستن؟ -بابا سر کاره،مامانم هم معمولا این موقع میره پیاده روی پرهام-چه خانواده فعالی تو چی کار می کنی؟ -زندگی... پرهام-خسته نباشی منظورم به جز زندگی... -کار خاصی ندارم،بی کار،بی عار،برای خودم می چرخم پرهام-نمیری از فعالیت زیاد.... -غمت نباشه.. +بلاخره راضی شد،تشریف ببره......عجب روزی بود دیروز...روزها پس از دیگری می گذشت،تا چشم رو هم گذاشتم عقدم تموم شدو شوهرمون دادن رفت....به خواسته ی من قرار شد این مدت رو منو پرهام هر کدوم در کنار خانواده خودمون باشیم.پرهام خوشبختانه مخالفتی نکرد،تو این چند روز باقیمونده،تا تونستم تو این پاساژا واسه خودم چرخیدمو خرید کردم.فردا 12 ظهر پرواز داریم،قرارِ از خانوادم جدا شم،خیلی سخته از عزیزانت دور باشی گاهی با خودم فکر می کنم واقعا هدفت چی بود؟به کجا می خوای برسی؟به قیمت دور شدن از خانوادت؟ارزششو داشت؟اما امان از روزی که آدم طمع داشته باشه،منم که از بچگی همیشه بلند پرواز....بیشتر از حدم می خواستم...3نصف شب بود،خوابم نمی برد،به معنای واقعی عین سگ پشیمون بودم که چرا این کارو کردم از جام بلند شدم،بدون اینکه چراغو روشن کنم تو اتاق رژه می رفتم...غرق فکر بودم...یه صدایی اومد... فکر کردم توهمه ولی دیدم باز صدا میاد،رفتم دم پنجره داشتم حیاطو نگاه می کردم،دیدم بلــــه....از دیوار خونمون 3تا دزد خوشکلو مکشل جیگر داره میاد پایین... نکنه مسلح باشن؟؟جلو مامانینا که نمی تونم کاری کنم.......باباهم تنهایی از پس اینا بر نمیاد.... باز نگاه کردم،داخل حیاط بودنو می خواستن بیان تو....اولین کاری که کردم زنگ زدم پلیسو گزارش دادم.اونام گفتن سریع خودشونو میرسونن....حالا نوبتی هم باشه نوبته منه....برای آخرین بار می خوام از خانوادم حمایت کنم.....از تو کشوم لنز مشکی که خریده بودمو در آوردم گذاشتم تو چشمام،پایین لبمو با مداد یه خال گذاشتم،یه تیپ سر تا پا مشکی زدم کتونی مشکی هم پوشیدم ونقاب زورو هم زدم به چشمم،موهامم داخل یه کلاه کردم.از پنجره رفتم پایین،برادران دزدم رفته بودن تو خونه،بی سرو صدا وارد خونه شدم.برا خودشون داشتن کیف می کردن،دیدم یکی داره از پله ها میره بالا.... -هوی عمو کجا؟؟ 3تایی برگشتن سمتم یه نگاه به هم دیگه کردن...یکی از اونا: -هسیسسسس یواش،بیدار میشن،هر چی برداشتیم نصف نصف +هـــــــِِ، دِ بیا اینا فکر کردن من دزدم؟چه بهتر سرشونو گرم می کنم تا پلیس بیاد -از الان بگم 50،50 -زرشـــــــک،،همه چی تقسیم بر 4 میشه -نیستم 50،50 -چرت نگو همینه که هست بابا-اینجا چه خبرِه؟؟؟!! +وای تو از کجا پیدات شد؟؟بابا،با یه میله ی بارفیکس از پله ها دویید پایین.. آخه یکی نیست بگه چجوری می خوای حریف4 نفر بشی؟؟؟اومد یکی از اونا رو بزنه از دستش فرار کرد دیدم 3تایی دارن میرن سمته بابا،بیچاره گرخیده بود،میله رو ازش گرفتن و یه مشت خوابوندن تو صورتش... چـــی بابای منو میزنین؟؟رفتم سمت اونی که میله ی بارفیکس دستش بود،گردنشو گرفتمو بایه حرکت تـــق تموم شد...اون 2تا با تعجب نگام می کردن،به خودشون اومدنو حمله کردن سمته من با میله کوبیدم توشکم یکیشون اون یکی هم یه چرخش پرشیو پام کجاست؟؟تو صورت یارو...رفته بودم تو حسه جکی جانی وحسابی از خجالت همشون در اومدم،هر 3تا پخش زمین بودن.برگشتم سمته بابا...همین جور دهنش باز بودو به من نگاه می کرد،رفتم سمتش قدم رفت عقب وخورد به دیوار(هه بابای مارو)تو،یه دستم میله بود،اون یکی دستمو گذاشتم رو دیوار کنار صورت بابام...داشتم نگاهش می کردم....یعنی از فردا نمی بینمت؟؟چطور طاقت میارم؟صورتمو نزدیکه صورتش آوردم،چشماش 4تا شد...لپشو بوسیدم،هنوز ازش فاصله نگرفته بودم که...کمرم حس کردم خورد شد،برگشتم دیدم مامان دم پله ها وایساده..از اون جایه گلدون پرت کرده تو کمر منه بدبخت....صورتش خیلی عصبی بود مامان-کثافتِ آشغال شوهر منو بوس می کنی؟؟!! +انقدر درد داشتم که هنگ مونده بودم،سریع از بابا فاصله گرفتم،صدای آژیر پلیس اومد.میله رو پاک کردم اثر انگشت نمونه و با تمام سرعتم فرار کردم،رفتم تو حیاطو از دیوار رفتم بالا.دویدم تو اتاقو باهمون لباس رفتم زیر پتو1مین بعد در اتاقم باز شدو چراغ روشن صدایی نیومد،باز چراغ خاموش شدو در بسته،نفسمو با صدا دادم بیرون....لباسامو عوض کردم یه مسکنم خوردمو باز خوابیدم...کمرم داشت منفجر میشد از دردکلا تا صبح جون دادم... 9از جام بلند شدم یه دوش گرفتم،وسایلم آماده بود،اومدم پایین مامانو بابا تو آشپزخونه بودن.... -سلام صبح بخیر مامان-سلام عزیزم بشین صبحونه بخور بابا-بیا بابا بشین پیش خودم +نگاهش کردم رو گونش یه کم کبود بود،خودمو زدم به کوچه علی چپ.. -بابا صورتت چرا کبودِ؟؟؟!!! بابا-چیزی نیست -یعنی چی خوب چه بلایی سرت اومده؟؟!! مامان-دیشب دزد اومده بود +یه کم به تُنِ صدام جو دادم... -چــــــــــی؟؟؟!!! مامان-میگم دزد اومده -شوخی می کنی؟پس چرا من نفهمیدم؟ مامان-چون تو خواب ناز بودی -تعریف کن ببینم چی شده؟ مامان-نمی دونم 30/3،3بود،از خواب پاشدم آب بخورم،دیدم صدا میاد،آرمینو صدا زدم رفت دم پله ها دید دزد اومده.میله بارفیکسو برداشت رفت پایین...منم از بالا نگاش می کردم...لامصبا 4تا بودن.3تاشون افتادن به جونه بابات،اون یکی نمیدونم چرا شروع کرد به زدن هم دستاش...آخر سرم رفت سراغ بابات...پرید ماچش کرد...منــــــــو میگی...اومدم پایین...یه گلدونه گنده ی سنگین برداشتم کوبیدم تو کمر طرف..خیر ندیده خجالتم نمی کشید....رفتم سمتش 2تا چک زدم تو صورتش...یه 4،5باریم کلشو کوبیدم تو دیوار...خلاصه اینقدر التماس کرد تا ولش کردم....یکی از همسایه ها انگاری به پلیس خبر داده..اونام اومدن بردنشون.. +خندم گرفته بود،جز پرتابِ گلدون هنر نمایی دیگه ای از مامان ندیدم!!!لبمو از داخل گاز گرفتم تا نخندم،بابارو نگاه کردم،اونم یه لبخند گله گشاد زده بودوداشت مامانو می دیدمامانم براش چشمک زد تا دید دارم نگاش می کنم... مامان-اِ زود بخور دیگه...وسایلتو آماده کردی؟ -بـــــله بابا-باید سریع بریم فرودگاه +بعد صبحونه کارامو کردم بابا هم وسایلمو گذاشت تو ماشین وپیش به سوی فرودگاه......تقریبا همه اومده بودن،ایول عجب استقبال گرمی....با همه دست دادمو روبوسی کردم..به پرهام فقط دست دادم....موقع خداحافظی منو مامانو بابا چه فیلم هندی راه انداخته بودیم..مامان که حسابی گریه کرد(میخواستم بگم نمی خواد گریه کنی،دیشب به خاطر شاهکارت من به اندازه کافی گریه کردم(... -اِ گریه نکن قربونت برم،این کارارو کنی نمیرما... مامان-خیلی مراقب خودت باش ، پرهام جان دختر منو تنها نزاری ها... پرهام-این چه حرفیه مامان مگه میشه تنهاش بزارم،خیالتون راحت بابا-دخترمو می سپارم به تو امیدوارم امانت دار خوبی باشی… پرهام-تمام سعیمو می کنم...   ***** پرهام-بهار بلند شو رسیدیم -بزار یکم دیگه بخوابم بعدا میریم پرهام-چی چیو بخوابم پاشو همه رفتن +یهو از جام پریدم،هیچ کس تو هواپیما نبود...رفتیم بیرون...وسایلامون رو تحویل گرفتیم... پرهام-قرار بیان دنبالمون -کی؟ پرهام-یکی از دوستام -آهان باشه +داشتیم راه میرفتیم که یه دختر مو بلُند قد کوتاه لاغر،داشت میدویید سمته ما،با خودم گفتم طرف دیوونس..یه نیشخند زدم...اما درجا نیشخندم تبدیل به تعجب شد،جوری که چشمام داشت از کاسه در میومد دخترِ پرید بغل پرهامو،دستشو انداخت دور گردنشو لباشو بوسید..دهنم چسبیده بود کف زمین.زل زده بودم بهشون،پرهام دخترِرو از خودش جدا کردوبا ترس به من نگاه کرد.دخترم منو نگاه کردواومد جلوم دستشو دراز کرد -سلام من ویکتوریا نامزد پرهام هستم،میتونی ویکی صدام کنی،تو باید دختر عموی پرهام باشی؟ باز چشمام زد بیرون....چـــــــی؟؟؟!!!!نامـــــــزد!!!!به پرهام نگاه کردم؛سرشو انداخته بود پایین.. به دخترِ دست دادم،فارسی انگلیسی جوابشو دادم.. -هـــــِلو نکبت خانوم،هاو.آر.یو.یک دهنی از تو واین پرهام سرویس کنم... ویکی-چـــی؟ +ای داد،این فارسی میفهمه؟!! -اِ تو فارسی بلدی؟ ویکی-یک کم،نه خیلی(بهتر به نفع من بیشتر میتونم فوشت بدم( -زرشــــــــــک +دیدم یه پسری داره میاد سمته ما،لابد اینم می خواد بپره منو ماچ کنه!!پرهام با عصبانیت نگاهش می کرد،پسره هم سعی می کرد نگاهش نکنه...دستشو آورد جلو... -سلام خانوم،خیلی خوش اومدین،امیر هستم دوستِ پرهام جان +مجبوری باهاش دست دادم -سلام ممنون +آروم جوری که خودم بشنوم امیر-در ضمن تبریک میگم +چپ چپ نگاهش کردم حساب کار دستش اومد،پرهام اومد سمتمو نزدیک گوشم.. پرهام-بعدا بهت توضیح میدم +زل زدم تو چشماش ... -خفه شو حالم ازت بهم می خوره +و جلوتر از اون راه افتادم...این هم از زندگی جدیدم...در کنار یک هوو...چه شود...انقدر اعصابم داغون بود که توجهی به زیبایی بیرون نکردم...هـــِـــ چه کلاسی هم گذاشتن با لیموزین اومدن دنبالمون..تو راه هیچ کس حرفی نمیزد...ویکی که آویزون پرهام بود...امیرم سرش تو گوشیش...منم مثلا داشتم بیرونو نگاه می کردم...اصلا متوجه گذر زمان نشدم...ماشین توقف کردو ما باید پیاده میشدیم...امروز قیافم واقعا دیدنی بود...خونه که چه عرض کنم قصر جلوم بود...پرهام اومد کنارم... پرهام-به خونه ی خودت خوش اومدی -این جا مال تواِ؟؟!! پرهام-آره +حالا یکی بیاد منوجمع کنه،بابا این که میلیاردره.....آخه من چجوری اینو بتیغم؟؟هر چی ازش بزنم،بازم داره....ای خـــــدا چه گلی به سرم بگیرم...اونم با یه هوو...بدون اینکه اون 3نفرو آدم حساب کنم،رفتم دور تا دور این نمای ویلایی رو دید زدم....عجب چیزی بود.فضای دوروبرم انقدر جورواجور بود که حسابی محوش شدم...یه قسمتی پر بود از درختای نخل...ما بینش یه دیوارسنگی حالت صخره مانند بود،اونو دور زدم....ای جـــــــــــان این دیگه چیه....نشستم رو زانو....دستمو گذاشتم رو سرم... -ای خـــــــــــدا چی کار کنم....با چه رویی برگردم پیش خانوادم....از یه طرف زرقو برق اینجا منو گرفته....از یه طرفم غیرتم قبول نمی کنه خودمو خارو ذلیل نشون بدم...می گی چی کار کنم؟؟دست رو دست بزارم هر غلطی دلش خواست بکنه؟....پس تکلیف من چی میشه؟؟...من با این بچه ی تو شکمم چه کنم....اوم من که بچه ندارم....خدا جون این یه تیکه اشتباه شد...اصلا میدونی چیه.... +سرمو بلند کردم....جا شما خالی نباشه یه سکته ی خفیف زدم....یه سگ بزرگ مشکی از نژاد گرگی،جلوم سبز شد....داشت نگاهم می کرد...وایسادم....جیغ بنفش که چه عرض کنم،فراتر کشیدم و...الفـــــــــــرار. ....جیغ میزدم و می دوییدم....سگم پارس می کردو دنبالم میومد....از نفس افتاده بودم...از دور پرهامو دیدم،جیغ زدم..... - پرهــــــــــــام کمــــــک..... رسیدم بهش...رفتم پشت لباسشو گرفتمو پرهامو سپر خودم کردم...سگم ول کن نبود...آخر پرهام یه داد خفن سرش زد... پرهام-رکس بشــــــــــــین... +سگم خـــــــــــرِ حرف گوش کن(تا حالا دیده بودین؟)نشست،رنگم حسابی پریده بودو نفس نفس میزدم.... پرهام-چته؟؟؟!!بابا این که کاریت نداره،فکر کرده می خوای باهاش بازی کنی...قیافشو نگاه... -به قبر ننش می خنده،می خواد بازی کنه؟؟!!اگه وایساده بودم که تیکه پارم کرده بود... پرهام-نباید ازش بترسی،بیا جلو ببین کاریت نداره.. -نه من جام راحته....برش دار ببر...من از سگا متنفرم... پرهام-خوب بیا بریم تو -من هیچ جا نمیام پرهام-الان وقت لج بازی نیست بهار... -هــــِـــ لجبازی؟انتظار داری دور سرم حلوا،حلوات کنم؟ پرهام-گفتم بعدا توضیح می دم بیا بریم... +حرکت کرد بره،منم همین جور سر جام وایسادم.....باز سگه بلند شد....یه قدم رفتم عقب...انگشت اشارمو گرفتم طرفش.....جلو نیا.....خدا شاهدِمیزنم دکو دهنتو سرویس می کنم......چِخه....هـِـــری...(یکم اومد جلو(پیشته....هــــــو...میگم جلو نیا....چخه چخه.....زبون آدمیزاد حالیت نمیشه؟؟....دِ نیا لامصب.....جونه ننت....داییت...زن داییت...بیخیال من شو....اصلا بزار چاق بشم چله بشم بعد بیا هر غلطی دلت خواست بکن....ای بابا،خرم که نمیشی...دورو برمو نگاه کردم...یه توپ تنیس دیدم....آروم آروم رفتم توپو برداشتم.....سگه تا توپو دید،دوید سمتم،رو پاش بلند شد...یه داد زدم.. یا جــــــــدِ سادات +توپو با تمام قدرتم پرت کردم...سگم دویید دنبالِ توپ..از موقعیت استفاده کردم...رفتم پیش پرهام...داشت بهم میخندید(رو آب بخندی)وارد ویلا شدیم....خیلی بزرگ بود...دکو دهنمو جمع کردم که 10متر باز نشه...طبقه ی اول با 3دست مبل راحتی،2دست سلطنتی تزیین شده بود....بعضی از قسمتای سالن فرش کرم پهن شده بود...هر جایی که میدیدی 1 در داشت(عیب نداره بعدا فضولی می کنم)یه قسمت سالن از 2طرف پله می خورد،سمت بالا...(بدجوری چشمک میزد میگفت بیا بالا منو ببین)ویکی و امیر گوشه ای از سالن نشسته بودن...پرهام دستمو گرفت و2تایی رفتیم پیششون...مجبوری از بالا دل کندمو نشستم ور دله اینا... امیر-خوب خوش می گذره؟چی کارا می کنین؟ پرهام-به لطف شاهکارای تو مگه بدم می گذره؟ امیر خودشو جمعو جور کرد... امیر-می گی چی کار کنم؟...از صبح عین کنه چسبیده به من...منم میام فرودگاه...به اصطلاح خودم،خواستم بپیچونمش...اومدم میبینم جلوتر از من تو فرودگاهه... ویکی-چرا فارسی صحبت می کنین؟من متوجه نمیشم...لطفا انگلیسی صحبت کنید آروم:..... -خفه توی الاغِ خر این وسط عرعر کردنت واسه چیه؟ ویکی-چی به من گفتی خر؟(ماشالا به این گوشای تیز( -نه عزیزم...ما،یک اصطلاحی داریم...هر کس که چشمای خیلی گیراوزیبایی داشته باشه....میگیم چشماش خَــرداره..وتوهم چشمای خیلی زیبایی داری... +نیشش تا بناگوش باز شد... ویکی-اما من شنیده بودم میگن چشماش سگ داره... -تو داهاته ما که میگن خر داره(آره جونه عمم( ویکی-ممنون عزیزم،توهم خیلی زیبایی -مرسی،خوب عزیزم چند وقته با پرهام آشنا شدی؟ ویکی-حدودا 8ماهی میشه،ما تو یک مهمونی همدیگرو دیدیم وهمون جا بود که به قوله شما 1دل نه100دل عاشق هم شدیم.وخیلی هم دیگه رو دوست داریم... +به پرهام نگاه کردم و با یه لحنِ کش داری... -آررررره؟؟؟اتفاقا پرهام تو ایران همه فکرو ذکرش پیشه تو بود،مارو اونجا کچل کرد از بس گفت....ویکی....ویکی...کیوی..اِ ببخشید ویکی.... ویکی-یعنی چی کچل کرد؟ به فارسی... -اَه حالا دونه دونه،باید به این زبون نفهم چیز حالی کنم... +امیر سرشو انداخته بود پایینو ریز ریز می خندید.... پرهام هی لبشو گاز می گرفت...ویکی هم زل زده بود به من... _یعنی همش از تو تعریف می کرد امیر-ویکی بهتر ما بریم اینا خستن تازه از راه اومدن.. )+یاد شعر اگه اشتباه نکنم،معین افتادم)بلند شدم شروع کردم به بشکن زدنو خوندن... پرهام با تعجب نگام می کرد... -من از راه اومدم..........من از راه اومدم......با یک گاو اومدم(دستمو یواشکی سمته پرهام آوردم)....با یک گاو اومدم......آخه،تو باز کجا رفتی......با این الاغ کجا رفتی....خوب دستتو خوندم...من باهات نمونـــدم ... +ویکی فکر می کرد دارم یه چیز درستو حسابی می خونم...تشویق می کردو دست میزد....گاهی یه گردنی هم قِر می داد...امیر قاه قاه می خندید... پرهامم حسابی از دستم شاکی بود.... ویکی-واو.... بهار تو خیلی هنرمندی -داری پاچه خواری می کنی؟...به من ربطی نداره عزیز....تو خرت از پل گذشته...نمی خواد هوای فامیل شوهرو داشته باشی.... ویکی-بهار خواهش می کنم انگلیسی صحبت کن من فارسی سختمه... -عزیزم گفتم دفعه ی بعد سفارشی فقط برای تو میخونم ویکی-واو... مرسی تو خیلی مهربونی... -کیه که قدر بدونه امیر-ویکی بریم؟ ویکی-تو به من چی کار داری؟اگه عجله داری میتونی بری...من خودم بعدا میام... امیر-اِ ملاحظه ی بهارم کن،اون به خاطر تو نشسته...خستس می خواد استراحت کنه... ویکی-بهار برو استراحت کن من راحتم(بچه پررو،شیطونه میگه جفت پا بیام تو صورتش) -نه این جوری خوب من ناراحتم... ویکی-باشه پس فردا همو میبینیم... +بلند شدن،با پرهام تا در ورودی راهنماییشون کردیم،ویکی باز اومد پرهامو ببوسه که... پرهام-نه ویکی...من یه کم سرما خورم میترسم مریض شی عشقم...(زیر لب گفتم:تعارف نکن،جلو من خجالت می کشی؟( +ویکی با لبو لوچه آویزون ازش فاصله گرفت.....خداحافظی کردنو رفتن.... پرهام-بلاخره تنها شدیم از خونه خوشت میاد؟ -قابل تحمله پرهام-یعنی خوشت نیومده؟ -سلیقت افتضاحه....حداقل یه قشنگ ترشو انتخاب می کردی پرهام-داری طعنه میزنی؟ -مشخص نیست؟؟!!قدش تا زیر زانو منم نیست...از نظر عقلی هم مشکل داره....قیافشم..چه عرض کنم.. پرهام-بشین می خوام باهات صحبت کنم -من حوصله چرتو پرت گویی های تورو ندارم،الانم خستم می خوام بخوابم وسایلمو کجا گذاشتی؟ پرهام-بریم بالا نشونت بدم +بلاخره این حس فضولی که تو وجودم وول می خورد به آرزوش رسید...طبقه ی بالا به بزرگی پایین نبود...بیشتر حالت،اتاق،اتاق رو داشت....2تا راهروی جدا از هم و1 سالن بزرگ.....پرهام در یه اتاقو باز کردو منتظر شد برم داخل....ترکیب رنگ آمیزی وسایل،کرم بود...رنگ دیوار،صورتی چرک....در کل خوشم اومد....کوفتش بشه.... -من باید اینجا بخوابم؟ پرهام-ما باید اینجا بخوابیم +یه تای ابرومو دادم بالا.... با خودت چی فکر کردی؟فکر می کنی چون چیزی بهت نگفتم لالم؟نه جونم از این خبرا نیست...باید تکلیف منو روشن کنی.. پرهام-بچه بازی در نیار،ویکی برای من حکم یه سرمایس...بهترین قراردادو با پدرش بستم...میدونی اگه پدرش قراردادو فسق کنه،چه بلایی سرم میاد؟؟کله زندگیم از بین میره..... -پس واسه چی اومدی منو گرفتی؟ پرهام-به اجبار پدر بزرگم -چقدرم تو حرف گوش کنی...مگه خودت عقل نداری؟...فقط خواستی دختر مردمو بندازی سر زبون همه..که بگن نرفته برگشت خونه ننه باباش؟ پرهام-می گی چی کار کنم؟یه مدت صبر کن اینو دَکِش می کنم بره -مگه تو زندگیت جایی هم برا من هست؟ پرهام-وقتی خودم زندگیتو خراب کردم خودمم درستش می کنم... -حالم از ترحم دیگران بهم می خوره،ازت هیچ انتظاری ندارم...فقط می خوام بزاری اینجا بمونم...یه 2سالی میمونم...بعد بر می گردم.... پرهام-سختش نکن بهار...به خدا خسته شدم...دلم یه زندگی آروم می خواد...پشتمو خالی نکن..چرا بهم فرصت نمی دی؟ -میدونی...مقصر منو تو نیستیم،مقصر پدر بزرگامونن...مثلا خواستن پیوند دوستیشونو محکم کنن،اما بدتر گند زدن به زندگی ما پرهام-باور کن ویکی کوچک ترین اهمیتی برام نداره.. +یه لبخند اجباری زدم.. -زندگیه خودته...من ازت توضیح نخواستم...کاریه که شده... پرهام-می تونم به عنوان 1 دوست روت حساب باز کنم؟ دستشو آورد جلو...منم دستمو بردم جلو...همین که اومد دست بده،دستمو کشیدم عقب...انگشت اشارمو بردم بالا... -فقط دوست(باهاش دست دادم)حالا اتاقمو نشون می دی؟ +چند تا اتاق نشونم داد...یه اتاق دنجو نورگیر انتخاب کردم که پنجره های قدی داشت... پرهام-گرسنه نیستی؟هنوز هیچی نخوردی -نه سیرم می خوام بخوابم پرهام-باشه هر طور راحتی.. +هنوز وایساده بود...انگار باید با اوردنگی پرتش کنم بیرون... -شب بخیر +سرشو خاروند...نگام کرد... پرهام-باشه...شب بخیر خوب بخوابی +درو قفل کردم به این بشر اعتباری نیست....لباسمو عوض کردمو ولو شدم رو تخت...در عرض 3سوت بیهوش شدم... ************** 30/7صبح در اتاقمو می زدن،خواب خواب بودم -ای بر اون پدرت صلوات....چه مرگته... +صدای دختر جوونی میومد... -خانم صبحونتونو آوردم +جوابشو ندادمو باز خوابیدم...دوباره در زد...نصف انگلیسی....نصف فارسی حرف زدم.... -اَه....گو بابا....گو....می خوام بکپم....اوکی.. -خانم.... -درد.... می گم گو دیگه +از بس در زد،بلند شدم...درو باز کردم... -هان ....چی میگی اول صبحی؟؟ -آقا پایین منتظرن...گفتن صداتون کنم -باشه برو...خودم میام +درو بستم....آخه ننت خوب....بابات خوب...30/7 منو بیدار کردی صبجونه کوفت کنم؟؟چشمام بسته بود...یه شلوار گرم کن بایک تیشرت پوشیدم رفتم پایین...هنوز خواب از سرم نپریده بود...یه چشی راه می رفتم...وسط سالن وایساده بودم...چونمو خاروندم....حالا کجا باید برم؟؟همون دختر سیریشه اومد....سرتا پامو نگاه کرد... -خانم از این طرف... +دنبالش راه افتادم...در یک سالنو باز کرد....یه میز ناهار خوری 24 نفره بزرگ،همراه با بوفه واز این چرندیات...بابا کلاس...یعنی اینجا فقط سالن غذا خوریه؟...مایه دارن دیگه... به ما نمی خورن…پرهام قسمت بالایی میز نشسته بود...سرتا پامو نگاه کرد....سرشو انداخت پایین...دیدم داره می خنده...توقع داره اول صبحی با کت شلوار برم؟...تو حال خودم نبودم وگرنه حالشو می گرفتم..نشستم کنارش... -حالا واجب بود منو این موقع بیدار کنی؟ پرهام-الیک سلام خانم خوش خواب،خوب خوابیدی؟ -اگه میزاشتی بخوابم،اون موقع می تونستم جواب سوالتو بدم پرهام-اینجا 30/7 صبجونه سرو میشه...30/12 ناهار....5عصرونه....8شام -چه فرقی می کنه...بیخیال... پرهام-اینجا ایران نیست...این خونه قانون داره... -می گی چی کار کنم؟ +داشتم چرت میزدم که دستشو کوبید رو میز...6 متر از جا پریدم... -چته باز سگ شدی؟؟!!! پرهام-صبحونتو بخور بعد برو بخواب +اصلا میل نداشتم...رو میز 1 دیس میوه ی خرد شده...نون تست...کره...پنیر...شکلات...توی ظرف دیگم یه نوع سوپ..اینا هم خجستنا...کی اول صبح سوپ می خوره؟؟برا خودم کمی سوپ ریختم که سرمو باهاش گرم کنم...تا اون موقع پرهام صبحونشو خورده...دست از سرمنم بر می داره....سکوتی که بینمون بود....بیشتر باعث میشد خوابم بگیره،دستم زیر چونم....کم کم چشمام سنگین شد...1چرخشِ سر،2چرخش...با کله رفتم تو سوپ....دیگه چیزی نفهمیدم.....چشمامو باز کردم...رو تخت خودم بودم،تیشرتم عوض شده بودساعت چنده؟....چشمم به ساعت افتاد،مخم سوت کشید....30/6 بعد از ظهر...بلند شدم...خودمو تو آینه نگاه کردم...چشمام پف داشت...1قدم رفتم کنار...اما دوباره برگشتم...جیبای شلوارم چرا برعکسه؟!سرمو بردم پایین...وای شلوارمو برعکس پوشیدم..بیخود نیست دخترِ اونجوری نگاه می کرد...پرهامو بگو....شدم سوژه واسش...رفتم سراغ چمدونم نبود...در یه کمدو باز کردم...لباسامو چیده بودن توش(وظیفشونه)حولمو برداشتم،رفتم حموم....عجب حمومِ با کلاسی...کلی شامپو و...چیزایی که تا حالا ندیدم(دیگه ما تو خونمون از این سوسول بازیا نداشتیم)...نیم ساعته اومدن بیرون،حسابی سرحال بودم....لباسامو پوشیدم...رفتم پایین...اَه...باز که این دختره اینجاست...پس پرهام کو؟؟؟ویکی تا منو دید بلند شد باهام دست داد... ویکی-سلام بهار جون خوب شد اومدی...تنهایی خیلی حوصلم سر رفته.. -سلام عزیزم..مگه پرهام نیست؟ ویکی-نه گفت تا یک ربع دیگه میرسم -خوب چه خبر دلت زود به زود برای پرهام تنگ میشه ها... ویکی-آره بهش پیشنهاد دادم...منم بیام اینجا با هم زندگی کنیم..ولی قبول نمی کنه،میگه دوست دارم به عنوانِ همسرم همیشه اینجا بمونی...نه به عنوان هم خونم -عجـــــــــب...خوشبخت باشین... ویکی-همچنین تو...کسی تو زندگیت هست؟(برا اینکه کم نیارم( -آره یکی هست...تو ایرانه...خیلی دوستم داره...تصمیم دارم برگشتم ایران...باهاش ازدواج کنم.. +از پشت صدای پرهام اومد...برگشتم نگاهش کردم...اوه اوه با یه من عسلم نمیشه خوردش.....اخماشو نگاه...ویکی بلند شد دستاشو از هم باز کرد...به حالت دو می خواست بره تو بغل پرهام...باید از جلو من رد میشد...تا خواست بره یه جفت پا خوشکل براش اومدم که با مخ خورد زمین...از جام بلند شدم... پرهامم اومد -ای وای ویکی جون چی شد(آروم گفتم:زنده ای هنوز؟)این پرهام حسابی حواستو پرت کرده ها...ببینمت... + پرهام یه نگاه خوف ناک بهم کرد...نکنه دید جفت پا گرفتم؟ پرهام-احتیاجی نیست خودم کمکش می کنم... +ویکی هم تو این هیرو ویر...خودشو برا پرهام لوس می کردو آخ و اوخِش رفته بود هوا.... -چه بدنِ ضعیفی داری...النگوهات نشکنه... ویکی-نه من النگو ندارم(اَسگله نه؟( +با کمک پرهام نشست رو مبل...حوصله ی لوس بازی های اینو نداشتم...رفتم باز فضولی....در یه اتاقو باز کردم...حالت نشیمن داشت...،یک دست مبل راحتی،تی وی به دیوار وصل بود...پشت دیوارم راه راه سیاهو سفید...1قسمتم فقط در شیشه ای بودو به بیرون راه داشت...دراز کشیدم رو مبل،کنترلو برداشتم...کانالارو زیرو رو کردم...چیزی نداشت..زدم ماهواره..یه کانال همش شو پخش می کرد...همونجا گذاشتم خودمم بلند شدم به قر دادن...آهنگ اول تموم شد...آهنگ دوم...وسطای آهنگ در باز شدو پرهام اومد تو..منم تند تند شروع کردم درجا زدن.... پرهام-چی کار می کنی؟ -مگه نمی بینی دارم ورزش می کنم پرهام-آهان...بیا شام -می گفتی کلفتت صدام می کرد...برو میام پرهام-همیشه یه زهری بریز...باشه زود بیا +رفت منم باز ادامه ی رقصمو انجام دادم...تموم که شد،تی وی، رو خاموش کردم...رفتم پیش اونا..روبه روی ویکی نشستم... -بهتر شدی؟ ویکی-بله بهترم -میگم پرهام،به دوستت امیرهم می گفتی بیاد +یه تای ابروشو داد بالا: پرهام-که چی بشه؟ -هیچی دور هم باشیم... ویکی- پرهام بیا درباره ی تاریخ ازدواجمون صحبت کنیم...نظرت راجع به آخر همین ماه چیه؟ پرهام-عزیزم،گفتم تا این پروژه تموم نشه،من نمی تونم فکری واسه ازدواج کنم... +ویکی لب ورچید.... ویکی-آخه چرا؟مگه دوست نداری کنار هم باشیم؟تشکیل خانواده بدیم؟ پرهام-مگه میشه نخوام...اما الان ذهنم حسابی درگیرِ کارِ...تحمل کن عزیزم... ویکی-به خاطر تو بازم صبر می کنم(دستشو گرفت)دوستت دارم...سرشو آورد جلو... +اَ...اوق....دستمو بردم جلو دهنم چند تا اوق زدم...از جام بلند شدم... -مرسی شام خوشمزه ای بود...ولی انگار به من نمی سازه +اومدم بیرون...بهار نیستم اگه حالِ شما 2تارو نگیرم...رفتم اتاقم...درو قفل کردم...یه شلوارک برمودای جذبِ مشکی...تاپ مشکی...کتونی....نقابِ زورو...کلاه مشکی....تیپم واسه کرم ریختن آماده شد.....دوش حموم اتاقمو تا آخر باز کردم،اومدم بیرون.در پنجره اتاقمو باز کردم....و از دیوار رفتم پایین...یه راست رفتم سراغ ماشین ویکی......دورو برمو دید زدم...خبری نبود....با کلید،رو کاپوتِ ماشین یه آرم لبخنده گنده کشیدم وبغلش نوشتم...اگــــــه گفتی من کیم؟؟؟باز از دیوار بالا رفتم...نشستم رو صندلی...داشتم فکر می کردم چه بلایی سر پرهام در بیارم..یک ربع گذشت....صدای جیغ ویکی بلند شد...آخی،نازی...شاهکارمو دیدی؟؟نیم ساعت بعد پرهام با صدای بلند اسممو صدا میزد...با مشت میکوبید به درِ اتاق...وای اگه منو با این لباسا ببینه چی؟...همه ی لباسامو در آوردمو انداختم تو کمد...خودمم پریدم زیر دوش،موهام خیس شه...حسابی که خیس شدم...یه حوله گرفتم دورمو...اومدم بیرون...هنوز در میزد...درو باز کردم...اومد تو،درو بست.... -چی شده چرا همچین می کنی؟؟؟!!! +سرتا پامو نگاه کرد...داشت هیز بازی در میاورد... -اومدی اینجا واسه چی؟؟صداتم انداختی رو سرت.... پرهام-کی رفتی حموم؟؟؟ -همون موقع که از پیش شما رفتم...خدمتکارام منو دیدن...که چی؟؟ پرهام-یعنی تو اون بلا رو سرِ ماشین ویکی در نیاوردی؟؟؟ -چه بلایی؟؟!!!از چی حرف میزنی؟؟ پرهام-ولش کن مهم نیست... -یعنی چی؟؟پس بیخودی سرِمن داد زدی؟ پرهام-یکی کاپوتِ ماشین ویکی رو خط خطی کرده...از دوربین نگاه کردیم یه زن بوده... -از کجا فهمیدی زنه؟؟؟(وای حواسم به دوربین نبود( پرهام-از هیکلش دیگه...صورتشو با نقاب پوشیده بود...نتونستیم تشخیص بدیم کیه،زودم غیب شده... -حالا چرا اومدی سراغ من؟؟ پرهام-فکر کردم کارِ تواِ... -خوبه والا آش نخورده و دهن سوخته.. پرهام-من معذرت می خوام... -همین؟فقط معذرت می خوای؟همین جوری خشکو خالی؟ پرهام-خوب چی کار کنم برات؟ -اول بگو 2تا شربت بیارن با هم بخوریم... +ابروهاشو داد بالا.... پرهام-واقعا؟؟ -آره خیلی تشنمه +زنگ زد پایین.... پرهام-برام نوشیدنی بیارین..2نفریم...از اون سفارشیا... +یه لبخند بهم زد...ای ذاتِ خراب...معلوم نیست چه نقشه ای کشیده...خبر نداری می خوام چه بلایی سرت بیارم...سفارش پرهامو آوردن...2تا گیلاس یه ظرفِ پرِ یخ،که یه بطری داخلش بود...در بطریو باز کرد...گیلاسارو پر کرد... - پرهام از بیرون صدا میاد... پرهام-صدا کجا بود اشتباه می کنی... -بابا صدا میاد نکنه دزد باشه؟ +بلند شد رفت سمته پنجره،منم سریع از زیر میز قرص های خواب آورو که پودر کردمو برداشتم...ریختم تو گیلاس پرهام....با انگشت تند تند هم زدم...برگشت... پرهام-من میگم صدا نمیاد گوش نمی کنی +بلند شدم... -خوب صدا میومد.. +رفت در اتاقو قفل کرد...گیلاسارو برداشت..اومد سمتم.. -چرا درو قفل کردی؟ پرهام-مگه نمی گی صدا میاد؟درو بستم خیالت راحت باشه...نترس من اینجام.... +تو دلم گفتم خر خودتی...گیلاسمو ازش گرفتم.. -این چی هست؟ پرهام-چیز بدی نیست...بخور خوشت میاد -الکل داره؟؟اگه داره من نمی خورما... پرهام-خیلی کمه اصلا متوجه نمیشی...فقط باید یه جا سر بکشی،مثل من ببین... +گیلاسو تا ته سر کشید...منو نگاه کرد... پرهام-حالا نوبته تواِ +خدایا خودمو سپردم به تو...گیلاسو یه ضرب رفتم بالا...ای پرهام دهنتو سرویس،گلوم آتیش گرفت... -اه اه زهر مار بهتر از اینه....این چی بود دادی خوردم.. +خندید... پرهام-پیک اول اینجوریه..پیکای بعدی واست عادی میشه نه قربونت همین یکی کافی بود... + پرهام پشت به تی وی ایستاده بودومن روبه روش...یهو چشمم افتاد به نقابم رو کشوی پایین تی وی....رنگم پرید...نگاهم رو نقاب ثابت موند... پرهام اومد رد نگاهمو بگیره...برا اینکه چشمش به نقاب نیوفته....سریع دستامو گذاشتم ما بین صورتش...زل زدم تو چشماش...با تعجب نگام می کرد...حالا چه خاکی تو سرم کنم...خدایا خودت کمک کن.... -اوم...میگما چه چشمای خوشکلی داری؟ +چشماش رفت پایین سمته لبم... پرهام-جدا؟توهم لبای وسوسه کننده ای داری(برو بابا سیرابی( سرشو آورد جلو...ای ننه...یکی بیاد اینو بگیره...بازم اومد نزدیک....نفساش به صورتم می خورد... دستشو انداخت دور کمرم،اومد که فاصله ی بینمونو از بین ببره...ولی من زرنگتر از این حرفام...زود بغلش کردم،دستمو چند بار کوبیدم تو کمرش... -ماشالا...ماشالا...چه پسر آقایی....ماشالا عمو جون...ناز بشی پسر.... +می خواست از بغلم بیاد بیرون...حلقه ی دستمو تنگ تر کردم....عمرا بزارم به هدفت برسی....در حال کلنجار رفتن با دستای من بود...یه تکون خورد پرت شدیم رو تخت...هنوز دستمو سفت چسبیده بودم...با تمام قدرتش زور زد...دستامو از دورش برداشت،گذاشت بالای سرم.. -بابا اون هیکلو بنداز اونور کمپوت شدم... پرهام-صبرکن من اول یه کار ناتموم دارم... +سرشو آورد نزدیک صورتم... -راستی این شعرو شنیدی؟...یک خر خوبی داشتم....ینجه پیشش نزاشتم...دزدِ اومدو بردش...اوم بقیش چی بود؟؟آهان دزدِ اومدو بردش یهو گذاشت تو شورتش...ااِِاِ اشتباه شد(هر هر بهم می خندید(آهان...ای دزدک ناقلا.... خرم رو بردی کجا؟....من با این خرِ حیوون صبحا میرم به میدون...اگه دستم بیوفتی...می فرستمت تو زندون.... +همین جور که می خندید... پرهام-خوب تموم شد؟ -نه آهنگش مونده لالای...لالای..لالای لالای بگو ایشالا...ماشالا...چشم نخوری ایشالا... پرهام-این چه ربطی به اون داشت؟ -ربطش به بی ربطیشه... پرهام-حالا نوبته منه...منم بلدم هنر نمایی کنم... +باز صورتشو آورد نزدیکه صورتم....ای خدا همه چرتو پرتام ته کشید...سرم یه کم گیج میرفت...به فاصله ی 1سانت از صورتم گوشیش زنگ خورد...کلا ازم فاصله گرفت....بلند شد رفت سمت در...قفلو باز کرد... پرهام-سلام عزیزم خوبی...نه منتظر تماست بودم...آره راحت رسیدی....حتما پیگیری می کنم... +درو باز کرد سرشو برد بیرون....تنش تو اتاق بود کلش بیرون...سریع از تخت بلند شدم رفتم پشت سرش... پرهام-آره عشقم...منم همین طور...مراقب خودت باش...بوس بوس... +یهو درو باز کردم...یه لگد به پشت پرهام زدم...پرت شد بیرون....درو قفل کردم... پرهام-عزیزم شب بخیر... +صداش یکم رفت بالا... پرهام-بهار این چه کاری بود؟؟درو باز کن... +جواب ندادم.. پرهام-اون روی سگِ منو بالا نیارا....میگم درو باز کن.... -زرشک گذاشتم برات...بهترِ بری بخوابی،فردا ویکی جون کله سحر اینجاست... پرهام-درو باز نمی کنی نه؟؟ -آره عشقم....مراقب خودت باش...بوس بوس... پرهام-تو از این در میای بیرون...میدونم باهات چی کار کنم... -آره..البته اگه دستت بهم برسه.... پرهام-میرسه عزیزم...میرسه.... +صدای دور شدن قدم های پاشو شنیدم...آخیش به خیر گذشت...ایول..خوب شد با یه پیک مست نشدم...ساعتو نگاه کردم 11بود...یعنی 2ساعت دیگه بیهوش میشه؟؟آره بابا یه تن قرصه....حولمو درآوردم...لباس خوابمو پوشیدم...رو تخت دراز کشیدم تا 2 ساعت دیگه ************** 1 از جام بلند شدم....تو وسایلم،یه رژ جیگری 24 ساعته....رژگونه...ریمل ضد آب،برداشتم...در اتاقمو باز کردم....آروم آروم رفتم سمته اتاق خواب پرهام...در اتاقو باز کردم.....عین خرس قطبی خوابیده بود....رفتم نزدیکتر...حالا رو تختشم...چند بار دستمو جلو صورتش تکون دادم....دیدم نه...قرصه کار خودشو انجام داده...نوبتی هم که باشه نوبت منه....رژو کشیدم رو لباش...حسابی قرمز شد...بعد ریمل،به به مژه های خودشم بلند با ریمل چه شود....رژگونم براش زدم...2تا سنجاق از سرم برداشتمو زدم به بغلای موهاش...گوشیو برداشتم... پرهام جون بگو سیب....آفرین تموم شد...بی سروصدا از اتاقش اومدم بیرون....ای کاش سایه هم براش میزدما..ایشالا دفعه ی بعد...آخیش دلم خنک شد...رفتم تو اتاقم و راحت خوابیدم...