اگه گفتی من کیــ؟6
منو پرت کرد
کنار...رفت پیش رکس...خودمو رسوندم بهش...تا خواست بزنش...خودمو انداختم جلورکس...چوب خورد تو کمرم....خیلی بد زد،یعنی اگه به این حیوون خرده
بود...داغون می شد(نیست من داغون نشدم(از بس تو این مدت بد کتک خوردم دیگه درد برا عادی شده...این رکس بد
بختم محکم گاز نگرفتا...فقط پرید
بهش...این عوضی داره ادا میاد...الکی دستمو گرفتم به کمرمو خم شدم...خودمو انداختم
زمین...پرهام هول شد...چوبو انداخت رو زمین اومد سمته من....بغلم کرد....
پرهام-این چه کاری
بود تو کردی دختر...
+ویکی تا اون موقع
الکی اینورو اون ور می پرید...تا دید پرهام منو بغل کرده اومد بالا سرمو منو
خشمگین نگاه کرد...برا
اینکه حسابی حرصشو در بیارم...هی خودمو این ورو اون ور می کردم.. پرهامم کمرمو
ماساژ میداد....
پرهام-بهار....خانومی...چت شد....ببخشید...اشتباه کردم...
ویکی-حالا مگه چی شده...
+ پرهام یه نگاه بهش
کردو برگشت سمت من...سرمو بوسید...
پرهام-دورت بگردم بهتری؟؟
+بسه دیگه حرصش در
اومد... پرهامم داره سو استفاده می کنه...همین الان جلو من جیک تو جیک بودنا...سعی کردم ازش فاصله بگیرم....
-ولم کن
خوبم...پاشو،زنت داره سکته می کنه...
+اهمیتی نداد...
پرهام-خوبی؟؟؟
-نه پس تو خوبی....
+از بغلش اومدم
بیرون...بلند شدم کمرمو گرفتم...دولا دولا رفتم تو خونه(ای دستت بشکنه)..در اتاقمو
بستم...گوشیمو برداشتم...شماره سارا رو گرفتم..بعد از چند بوق جواب داد...
سارا-باز پیدات شد؟چی از جونه ما می خوای؟
-کارِ فوری دارم خونه
ای؟؟
سارا-چی شده؟
-خونه ای؟
سارا-آره
-تا 1ساعت دیگه اونجام...
سارا-باشه منتظرم...
+گوشیو قطع کردم..تو
حیاطو سرک کشیدم...نبودن...یه سری وسیله جمع کردم..در اتاقو زدن...
-بله؟
پرهام-بهار درو باز کن منم...
-می خوام بخوابم برو....
پرهام-من نمی خواستم این اتفاق بیوفته...
-که چی؟
پرهام-درو باز کن می خوام ببینم خوبی...
-آره خوبم بهتر بری
کاراتو کنی واسه شب...
پرهام-تو هم کاراتو کن باهم بریم...
-من حالم خوب نیست تو برو
خوش بگذره...
پرهام-مطمئنی؟
-آره
پرهام-باشه مراقب خودت باش...
+رفت...منم کولمو
برداشتمو از پنجره رفتم بیرون...حواسمم به دوربینا بود...وقتی رسیدم خونه ی جم تا
در زدم...ساراوسامان همزمان اومدن بیرون...
سامان-چی شده؟!
-به کمکتون احتیاج
دارم...
+2تایی بهم نگاه کردن....
سامان-بریم تو...
+تو سالن نشستیم...
سارا-خوب بگو...
-اول یه شربت خنک بگین
بیارن...حالم بهتر شه....
+سامان گفت شربت
آوردن...تا شربتو آورد یکی برداشتم..اومد بره نگهش داشتم...
-صبر کن...
+شربتو تا ته سر
کشیدم...لیوان خالیو گذاشتم سر جاش...یکی دیگه برداشتم..
-حالا می تونی بری...
+خدمه به سارا تعارف
کرد بر نداشت...بعد به سامان...اون یکی شربتم خوردم...هنوز تشنم بود...شربت سامان بد جوری چشمک میزد...با حسرت بهش نگاه کردم....سامان رد
نگاهمو دید...
سامان-من تشنه
نیستم...اینم می خوای؟؟
+از جام بلند شدم،رفتم
سمتش ....شربتو از دستش گرفتم....
-وا چرا تعارف می
کنی،خوب می خوردی دیگه...
+شربتو همون جا
خوردم...لیوان خالیو گذاشتم جلوش وباز نشستم سرجام...2تایی با تعجب نگام می کردن...
سامان-نمی خوای تعریف کنی؟
+چونمو خاروندم....
-میگم تو خونتون میوه
ای ....شیرینی....چیزی...پیدا نمیشه...؟
+تعجبشون بیشتر
شد....باز سامان گفت میوه بیارن.......حسابی میوه خوردم...انگار از قحطی
برگشتم..زل زدن بهم...
-چیه؟شما میوه نمی
خورین؟
سارا-نه تو بخور!!!
+دستمال برداشتم
دستامو پاک کردم.....تکیه دادم به مبل...یه جورایی ولو شدم...
-آخیش خیلی حال دادا...
سامان-چیز دیگه ای نمی خوای؟؟؟
-نه تکمیلم...دستت
درست...
سامان-حالا تعریف کن ببینم چی شده....
+همه چیزو از اول تا
به امروز...با سانسور تعریف کردم..
-می خوام حال ویکیو
پرهامو بگیرم...باید بفهمم پرهام اینجا چه غلطی می کنه با کی میره...با کی
میاد...این حرفا هم باید بین خودمون3تا بمونه....کمکم می کنین؟
سارا-من اگه کاری از دستم بر بیاد،انجام میدم....
سامان-من چه کمکی از بر میاد؟؟؟
-سارا باید قیافه ی
منو عوض کنه...سامان توهم باید به عنوان دوست پسرم همراهم باشی...
سامان-بعدش چی؟
-همه چیزو بسپار به
زمان...ههِ قرار امروز برن قر بدن...ما هم میریم همون جا..
سامان-کجا هست؟
-...بلدی؟
سامان-چه خوش اشتها...
-ساعت 8 میرن...سارا
میتونی منو تا اون موقع آماده کنی؟
سارا-آره بیا بریم اتاق کارم....
-سامان،برات مشکلی
نداره همراه من بیای؟
سامان-نه...من پای ثابت هر چی هستم...
-پس تو هم برو آماده
شو....
+با سارا رفتم تو اتاق
کارش....چه جای شلوغو عجیب غریبی...3ساعت رو صورتم بود...بعد 3ساعت کشید کنار...موهای بلندم...زیر یه کلاه گیس کوتاه مشکی و های لایت قهوه ای مخفی
شده...موهای لخت لخت...یه وری
ریخته رو صورتم....رنگ چشمام لنز مشکی...پایین گوشه لبم،نگینِ....رنگ ابروهام قهوه
ای و پوست برنز...زمین تا
آسمون عوض شدم...نیست خیلی مظلومم...قیافم شیطون تر شده...شلوار چرم فاق کوتاه با
تاپ چرم کوتاه که تا رو نافمِ...رو نافم،یه نگین کار گذاشت...کفشای پاشنه 7سانتی
ورنی...رو بازومم خالکوبی پیک حکم...باهم رفتیم بیرون...سامان پشتش به ما
بود....تیپ سفید مشکی زده...
-سارا این آقا خوش
تیپه کیه؟
+سامان با لبخند برگشت...
سامان-سلام خانوم...سارا،بهارو صدا کن دیگه دیر میشه....
سارا-بهار...سامان میگه دیر میشه...
+رفتم جلو...
-سلام عشقم...بریم؟؟
سامان-بهار تویی؟
-نه پس...عمته..
سامان-عجب دافی شده دلبر...خواهری ترشی نخوری یه چی میشی ها...
-مگه قیافه خودم چشه؟
سامان-درسته قیافه خودت خوشکل ترِ..اما الان قیافه ی شیطونی پیدا کردی...
-سارا بی زحمت بیا این
هندونه ها رو از زیر بغل من بگیر...کار داریم می خوایم بریم...
سامان-جنبه نداریا...بدو دیر شد...
+از سارا تشکر و
خداحافظی کردم
*******************
+تو ماشین قبل از
اینکه پیاده شیم...
-بیا شرط بندی کنیم...
سامان-چه شرطی؟
-هر کی امشب بیشتر مخ زد...از بازنده یه چیزی می خواد....
سامان-قبول...
-بزن قَدِش..
+وقتی وارد شدیم همه
تو هم می لولیدن...صدای آهنگ گوشارو کر می کرد...هی چشم انداختم پرهامو ببینم...اما قسمت نشد...همه ی نگاها سمته ما بود...هنوز هیچی نشده دارن می
خورنمون....
-سامی رقص که بلدی؟
سامان-آره....
-بیا بریم وسط...منم
یه کم جوادی برقصم دلم باز شه...تا این ویکی گور به گور شده...پیداش شه...
+اومدم برم دستمو کشید...
سامان-چی چیو جوادی برقصم؟؟!!!می خوای آبرو جفتمون بره؟؟
-نترس نمی ره تو جبران
می کنی...
+دستشو کشیدم 2تایی
رفتیم وسط....وایساده بودو با ترس نگام می کرد....
-نمی رقصی؟
سامان-بهار اگه بلد نیستی...بی خیالش شو....
-جهنم نرقص...
+خودم شروع کردم به
رقصیدن... سامان با دهن باز نگام کرد....ازش فاصله گرفتموبرا خودم می رقصیدم...کم کم پسرا اومدن جلو..با اونا هم یه قر کوچیک دادم...همه نگاها سمته
من بود....منم هی دلبری می کردم...دورم
شلوغ شد... سامان اومد دستمو گرفت....
سامان-لازم نکرده با
کسی برقصی،بیا با خودم برقص...
2تایی با هم می رقصیدیم..الحق حرکاتش حرف نداشت...خودمم ترکوندم...دورمون جمع شدن...یه چرخ زدم..پرهامو
ویکیو....دیدم...اونا هم داشتن نگاهمون می کردن...پرهام داشت منو قورت می داد...ویکی، سامانو...بعد چند دقیقه خسته
شدیمو یه گوشه نشستیم...
سامان- انگار توهم
ترشی نخوری یه چی میشی...ماشالا...هنرمندی واسه خودت...
-چه میشه
کرد(خندیدم)همینه که هست...تو هم بد نیستی...
+یه تای ابروشو داد
بالا...
سامان-فقط بد نیستم؟
+لپشو کشیدم...
-نه بابا تو عشق منی...
سامان-میدونم....میدونم....از چشات معلومه...ولی هیچ موقع،اینجوری با دلبری...برای
هیچ مردی نرقص...
-باشه فقط واسه تو
میرقصم...
سامان-اون وقت درسته قورتت می دم که...
-اِ هِــــــــم پرو
نشو...
+چند تایی اومدن هم به
من هم به سامان درخواست رقص دادن...هیچ کدومو قبول نکردیم...داشتیم تعداد متقاضیامونو واسه شرط بندی میشمردیم...پرهامو ویکیم
مسخره می کردیم و می خندیدیم...تو جو
خنده بودیم...ویکی اومد...
ویکی-می تونم دوست پسرتو چند دقیقه قرض بگیرم؟؟
+به سامان نگاه
کردم...یه چشمک بهش زدم...رو به ویکی...
-البته...چرا که نه...
+با سامان رفت...خیلی
دلم می خواست بدونم...پرهام داره چی کار می کنه...2مین بعد،یکی جلوم سبز شد...سرمو بلند کردم...پرهام بود...
پرهام-تقاضای رقص منو قبول می کنید؟
+دستشو گرفتم...
-البته...
+با هم رفتیم
وسط...پرهام به Dj اشاره
کرد..اونم آهنگِ:
Akon-right
now(na na na)
گذاشت...حرکاتمون یکی
و هما همنگ بود...نه بابا،پرهامم تو خیلی چیزا تخصص داره...البته همش از صدقه سد
دوست دخترای رنگو وارنگشه....از دور سامانو دیدم...برام چشمک زد...جوابشو
دادم....پرهام زل زد تو صورتم...انگار
کلا هیزِ....فکر کردم فقط منو اینجوری نگاه می کنه...نگو کلا اینجوریه...تا آهنگ
تموم شد...
پرهام-ممنون که
همراهیم کردین....
-خواهش می کنم..
+ سامان و ویکی اومدن
نزدیکمون...
ویکی-من ویکتوریام...این هم همسرم پرهام...
+سامان نگاهم
کرد....چهره ی بی تفاوتی به خودم گرفتم...
-آنا هستم،نامزدم
سامان...
پرهام-شما ایرانی هستین؟
سامان-من بله...
+پرهام به فارسی گفت
تبریک میگم نامزد زیبایی دارین...
سامان-ممنون..
ویکی-عزیزم بیا برقصیم...(دست پرهامو گرفت،اومدن ازمون فاصله بگیرن...نگاهم رو یه
مرد ثابت مون(
+اسلحه داشت...پرهامو
نشونه گرفته بود... سامانو نگاه کردم اون داشت یکی دیگه رو نگاه می کرد...یکی هم ویکیو نشونه گرفته بود.... همزمان همو نگاه کردیم... سامان
ویکیو کشید تو بغلش من پرهامو...صدای
شلیک بلند شد...4تایی خوابیدیم رو زمین...صدای جیغو داد همه جارو گرفته بود...آروم
بلند شدیم..
سامان-از این طرف دنبالم
بیاین...
+از 1 در دیگه رفتیم
بیرون...تا پامونو گذاشتیم بیرون..4تا غول بیابونی جلومون سبز شدن...یکی از اونا:
*بهترِ از جاتون تکون
نخورین...
+ویکی چپیده بود تو
بغل پرهام،بیرون بیا هم نبود....منو سامان همو نگاه کردیم....پاشنه کفشمو محکم
کوبیدم رو زمین...کنده
شد...2تایی..وارد میدونِ جنگ شدیم....اون 2تا هم خوشو خورم گوشه دیوار وایساده
بودن...2
نفرشون ناکار
شدن...یکی دیگه رو زمین دولا شد....داد زدم...
- سامان ماشینو بیار...
سامان-تو برو بیار...
-من نمی تونم برو...
+دوید رفت...نفر آخر
خیلی خر زور بود...هی میزدمش از رو نمی رفت...رفتم رو کمر همونی که رو زمین دولا
شده بودرو هوا یه چرخش زدمو با پام محکم کوبیدم تو کله یارو...بلاخره رضایت دادو
افتاد رو زمین...یکیشون
از رو زمین بلند شدرفتم سمتش...دستشو به حالت تسلیم داد بالا..
مرد-نه.....نه...خواهش می کنم با من کاری نداشته باشین....
+ سامان اومد 3تایی
سوار شدیم...
سامان-از کدوم طرف برم؟
پرهام-برو به این آدرس...
دهنم چسبید به داشبورد...اینجا چیزی کمتر از قصر نداشت....جلو در آهنی بزرگی ایستاد....
چند تا مرد شبیه بادیگاردا جلو در ایستاده بودن.....یکیشون اومد جلو...داخل ماشینو نگاه کرد..
با گوشی گفت درو باز کنن...رفتیم داخل... پرهامو ویکی پیاده شدن.... سامان یه نیشگون از پام گرفت...
-چته؟؟!!کبود شدم....
سامان-انقدر ندید بدید بازی در نیار...پیاده شو منتظرن...
+با هم رفتیم داخل....وقتی وارد شدیم...عظمت خونه منو گرفت...یه چرخ زدم....
-ناکس چی ساخته!!!!
+سامان بازومو فشار داد:
سامان-برا چی فارسی صحبت می کنی؟؟می خوای دخلمونو بیارن؟؟؟
-حواسم نبود ....ببخشید
+با سامان رو یه مبل نشستیم...
-اینا چقدر بی فرهنگن...بلد نیستن پذیرایی کنن؟؟؟یه چایی...شربتی..کوفتی...مرضی..با با گلوم خشک شد.. سامان-یه دقیقه جلو این شکمتو بگیر..
-10 ساعت به خاطر اینا دعوا کردیم....انرژیم حروم شده..یعنی توقع یه رسیدگی خشک وخالی هم نداشته باشم؟ سامان-بس می کنی یا نه؟
+دیگه هیچی نگفتم...این 2 تا بیشعورم معلوم نیست کدوم گوری رفتن..5 مین گذشت...
پرهامو ویکی،همراه 1مرد مو بلند سفید...زلفاشم از پشت بسته..از پله ها اومدن پایین...
مرده قد متوسطی داشت... هیکلشم معمولی بود... یه پیپم دستش...بلند شدیم...رسیدن به ما...
ویکی-ددی،اینا همونان که جون ما رو نجات دادن...
+مردِ انقدر قشنگ تحویلمون گرفت که گرخیدم...بدون اینکه توجهی به ما کنه...رفت نشست رو یه مبل تکی..
پاشو انداخت رو پاش وپیپشو فندک زد...مام عین الاغ بلاتکلیف وایساده بودیم...خیلی بهم برخورد.
.یه ماچی...بوسی...دستِ نوازشی...عجب احمقیه...نا سلامتی به خاطرِدخترت خودمونو جر دادیما
البته به خاطر پرهام نه این ببو گلابی)اخمامو تو هم کردم...
-می تونیم بریم؟؟
+مردِ بعد قرنی افتخار دادونگاهمون کرد...
مرد-بشینین..
+نشستیم....سرتا پامونو بر انداز کرد...
مرد-انگار باید به خاطر اینکه جونه دختر و دامادمو نجات دادین ازتون تشکر کنم...(انجام وظیفه می کنی)
سامان-احتیاجی نیست...شاید اگه اونام جای ما بودن همین کارو می کردن...
مرد-هیچ کس جونه خودشو به خاطر کسی به خطر نمیندازه...
-آقا ما غلط کردیم،دفعه ی دیگه اگه خواستن تیر بارونشونم کنن،یه تخمه می گیریم دستمون میشینیم نگاه می کنیم،خوبه؟ اجازه هست بریم؟
+مرد یه لبخند زد.... سامانو پرهامو ویکی با وحشت نگام می کردن...وا مگه چی گفتم؟؟
مرد-خوشم میاد آدم ترسویی نیستی...میدونی من کیم؟
-نه جناب.. مرد-پس واسه همینه..زبونِ درازی داری..
+سامان دم گوشم گفت:
سامان-بهترِ دهنتو ببندی..این یه اشاره کنه..نسلِ کل خاندانمون از زمین منقرض میشه...
+چشمام گرد شد...برگشتم سمته مردِ...
-چطوری عمو جون...من جسارت نکردم...دیدم جو خشکه..گفتم از این خشکی درش بیارم...
+مرد خنده ای کرد....
مرد-چقدر پاداش می خواین؟
-ما سگه کی باشیم......پاداش چیه؟؟کاری داشتی به خودم بگو در خدمتم...
مرد-براتون 1 پیشنهاد دارم..
. -چه پیشنهادی؟
مرد-شما می تونین به عنوان بادیگارد دخترودامادم استخدام شین...
سامان-ما باید فکر کنیم...
مرد-شما فقط همین الان می تونین جواب بدین...
-اجازه بدین مشورت کنیم
+در گوش سامان:
-قبول نکنیا...فکر منم بکن...تازه مگه خودت کارو زندگی نداری؟
سامان-پس بگیم نه؟
-آره
سامان-باشه...
+مردِ که بعد فهمیدیم اسمش ویلیامِ منتظر مارو نگاه کرد... سامان گلوشو صاف کرد...
سامان-ما فکرامونو کردیم...
ویلی-خوب؟
سامان-قبول می کنیم
+چشمام 4تا شد...این چه حرفی زد؟؟!!!
ویلی-خوبه پس می تونین فردا کارتون رو شروع کنید...فقط مدارکتونم بیارین..
+اسمامون رو پرسید...
ویلی-سامان تو محافظ ویکی و آنا محافظ پرهام...هر جا خواستن برن همراهشون می رین..
پرهام-اما من احتیاجی به بادیگارد ندارم....
ویلی-همین که گفتم.....
+پرهام خفه شد...عصبی سامانو نگاه کردم...
ویلی-در ضمن لباس فرمتون باید رسمی باشه...
-یعنی من باید کت شلوار بپوشم؟؟؟!!!!!!
+یه تای ابروشو داد بالا..
ویلی-مشکلی داری؟
-می دونین...کت شلوار،اصلا به من نمیاد...قبلا تو 1 هتل کار می کردم..با این تیپ...نمی تونم تکون بخورم..میشه منو معاف کنین؟؟
ویلی-فردا،با تیپ خودت بیا...تا ببینم چی میشه...
+ویکیو پرهام با تعجب منو نگاه می کردن...منم فقط منتظر بودم برم بیرون تا دهن سامانو سرویس کنم...
بی شخصیتا دریغ از یه چیکه آب....خیلی محترمانه بیرونمون کردن...سامان گوشه ای ماشینو نگه داشت...
از صندوق کولمو برداشتم و دوباره راه افتاد....
-چرا این کارو کردی؟؟مگه نمی دونی من نمی تونم بیام؟آخه یکی نیست بگه..ننت بادیگاردِ..بابات بادیگاردِ که تو می خوای این کاره شی....
سامان-مگه نمی خواستی بفهمی پرهام چی کار می کنه؟؟خوب این بهترین فرصته...
-اِ آره بهترین فرصته...اما فکری به حال بهار کردی؟من مدارک تقلبی از کجا بیارم؟؟؟
سامان-مدارکت با من..بهارم چطوره یه مدت بفرستیم مسافرت؟
-چرت میگی؟کلا 6 ماهه اومدم اینجا،بنظرت پرهام می زاره تنها جایی برم؟نمی گه هنوز نیومده کجا می خوای تشریف ببری؟ یا اگه گفت منم میام چی...بر فرض قبول کنه...تا آخر عمرم که نمی تونم قایم شم...اینا خطر ناکن نمی بینی با اسلحه تهدیدشون کردن؟ اگه تو یه درگیری اتفاقی بیفته چی؟
سامان-بهار هیچی نمی شه ...فقط یه مدته...تحمل کن،به خاطر زندگیت...به قول خودت همه چیو بسپار به زمان... +نیشخند زدم...
-هــــــه بسپارم به زمان؟؟؟چاییدی...
سامان-خیلی لات شدیا....حواست باشه...
-مدیونی؟؟؟در عجبم...این یارو با این همه دب دبه و کب کبه،می خواد ما باریگاردِ دخترش شیم... همه بادیگارداش 4تای ما هیکل دارن....
سامان-راست میگیا...یه جای کار می لنگه...
-اون زمانی که گفتم بگو نه...بخاطر همین چیزاس..
سامان-ای بابا چه می دونستم شم پلیسی تو دیر کار می کنه....گفتم میریم یه مدت قاطیشون...چون پولدارن جاهای باکلاسی میرن...ما هم به هوا اونا...خوش می گذرونیم...
-خاک بر اون سرت کنن...
سامان-می خوای فردا نریم؟
-زرشک..... به همین خیال باش ...از کجا می دونی شاید دارن تعقیبمون می کنن؟؟
+از آینه ماشین نگاه کرد...بلـــــــه بلاخره....عاقبت این فیلم پلیسیا به درد خورد...
سامان-آره دارن تعقیبمون می کنن..
-سرعتتو زیاد کن،منو بنداز یه جا...اگه پرهام بفهمه...من کیم،روزگارمو سیاه می کنه....
+سرعتشو زیاد کرد...تو فرعی پیچید...دمِ1 پارک نگه داشت...سریع پیاده شدم...
-بهت زنگ می زنم...
+گاز دادو رفت....
.+داخل پارک شدم...رفتم تو دستشویی..تند تند لباسامو عوض کردم....سر راه برای فردا لباس خریدم و اومدم خونه.... شدم عین این دزدا...یواشکی میرم...یواشکی میام...وسایلمو تو کمد گذاشتم...دلم می خواست یکم شنا کنم.... ولش کن کی حوصله شنا داره.....تو وان حموم دراز کشیدم..کم کم چشمام سنگین شد...
صبح از زور گردن درد پاشدم... آب یخِ یخ بود...نمیرم خیلیه...عضلاتم حسابی گرفته...بزور از جام بلند شدم و رفتم زیر دوش آب گرم....لباس پوشیدمو رو تخت افتادم...گوشیم 63 تا میس کال از سامان بود...زنگ زدم
بهش...
سامان-هووم.... (خواب آلود)
-هومو درد...زنگ زدی چی کار داشتی؟
+صداش جدی شد....
سامان-کدوم گوری رفتی؟چرا جواب نمی دادی؟؟؟؟گفتم مردی..
. -حالا که زندم...تو وانِ حموم خوابم برد...الانم همه جام درد می کنه...
سامان-دسته کمی از خرس نداریا....سرو تهِ تو بزنن خوابی...
-همینه که هست ...چی کارم داشتی؟
سامان-30/10با این یارو قرار داریما...9 اینجا باش...
-دیروز چه جوری پیچوندیشون..؟؟؟
سامان-به سختی..خیلی سیریش بودن...
-عیب نداره بزرگ میشی یادت میره....برو..منم بچپم زیر پتو بلکه آروم شم...
سامان-باز نخوابی خواب بمونیا.....
-مگه من خوابِ درست و حسابی دارم؟؟حرفا میزنیا....
سامان-دماغت دراز نشه....9 منتظرم...
-باش تا اموراتت بگذره...تا بعد...
+یک ساعتی این ورو اون ور شدم....مگه این درد می زاشت بکپم....بلند شدم رفتم پایین....به 1 مستخدم گفتم...
-یکیو بفرست بیاد تو اتاقم...منو ماساژ بده...عضلاتم درد می کنه...
+برگشتم برم بالا.. پرهامو تو راه پله دیدم... اهمیتی ندادم...به راه خودم ادامه دادم...
پرهام-علیک سلام..
-بر فرض علیک...توقع داری من اول سلام کنم؟؟؟....
پرهام-از کی تا حالا بزرگتر به کوچیک تر سلام می کنه؟
-از هر وقتی دلش بخواد...
پرهام-بهتری؟درد نداری؟ +براش یه بازو گرفتم...
-عین شاخ شمشاد جلوت وایسادم...مگه زاییدم؟؟؟
پرهام-مگه نمی خوای صبحونه بخوری؟؟؟
-نه می خوام بخوا...اووم... می خوام برم حموم...
پرهام-خوب بعدا برو...
-نمیشه...
+بدون هیچ حرفی رفتم بالا...بلوزمو در آوردمو شیرجه رفتم تو تخت...به پشت خوابیدم..2
مین بعد صدای در اومد...
-بیا تو درم ببند...بدو که دارم از درد می میرم...بیشتر سر شونه ها و کمرمو ماساژ بده...
+خدمه شروع به ماساژ دادن کرد...منم زمزمه وار...نصف فارسی..نصف انگلیسی،شرو ور بلغور می کردم...
-آخیش...آروم تر....آهان همین جا خوبه...ای درد بگیری پرهام......بیچارم کردی...نه...نه..اینجا نه....برو بالاتر... چه دستای نرمی داری....یادم باشه تورو کلفت شخصی خودم کنم...ایول چه حالی میده...ای بابا..ببین کار ما به کجا رسیدِ.. می دونی چیه؟؟هر چند تو که نفهمی...از کجا بدونی...آورین...آورین...بز کوهیه من... خاک تو هِدت کنن،چرا زودتر پیدات نکردم....دستات معجزه می کنه...بهتر شدم...دیگه احتیاج... نه ولش کن این که کار نداره...نه نه عزیزم ادامه بده...چشمام داشت گرم میشد...بسه دیگه گم شو برو بیرون می خوام بخوابم..
درم پشت سرت ببند...هِری... خاک بر سر .....با این ماساژت....حالم بهم خورد...عرضه یه کار هم نداره...حیف نون...پس به چه دردی می خوری... گو..گو بابا...شرت کم....
+داشتم بیهوش میشدم...دیدم هنوز داره به کارش ادامه میده.
. -حالیت نیست ....میگم بسه....حتما باید یه چپ و راست بهت بزنم؟؟؟!!
+همچنان ادامه میداد...ای داد...سرشونمو بوسید...یا خدا،هم جنس باز نباشه...خاک تو گورت...الان حالیت می کنم... یهو برگشتمو یه چک خوابوندم تو صورتش،ولی اون کسی نبود جز پرهام شک زده دستشو گذاشت رو صورتشو منو نگاه کرد... منم با بهت نگاش کردم...
-تو...ت...تو اینجا چی کار می کنی؟!
پرهام-تو واقعا دختری؟!
-حرف دهنتو بفهم یعنی چی؟؟؟؟
پرهام-منظورم اینه...تو جای دختر...باید پسر میشدی...هیچیت به دخترا نمی خوره...
-آهان از اون لحاظ....اینجا چه غلطی می کنی؟؟
پرهام-خواستم به جبران دیروز....یه کاری برات کرده باشم....(شیطون نگام کرد)می بینم که دستم معجزه می کنه... -چی؟!به چه حقی به من دست زدی؟؟؟!!
پرهام-چه بخوای چه نخوای من شوهرتم....(تو شلنگم نیستی چه برسه به شوهر)
+از موقعیت استفاده کردم....
-شوهرم؟تو اگه شوهرم بودی،میزاشتی برم مسافرت....6ماهه این جا فسیل شدم....
پرهام-بزار یکم سرم خلوت شه باهم میریم...
-ویکی جون اجـــــازه میدن؟؟!!بزار تنها برم...باشه؟؟؟
پرهام-مگه تو جایی رو بلدی؟گفتم صبر کن تا 2،3 ماه دیگه باهم میریم...
+لج بازی کردم...
-اما من حوصلم سر رفته می خوام برم....پری...برم؟؟؟؟
پرهام-اگه 1بار دیگه بگی پری من میدونم وتو....
+خوبه ازش یه آتویی گرفتم...بعدا ازش استفاده می کنم....حیف که الان موقعیتش نیست...
-باشه نمی گم...حالا می زاری برم؟؟؟تنها نیستم با 2تا از دوستامم...
پرهام-گفتی گفتم نه....
+اتاقم به سمت راه پله یکم دید داشت...رو دیوار سایه ی کسی افتاد داشت میومد بالا......بــــــه..این که ویکیه... به معنای واقعی سیریشه...رفت اون قسمت راهرو که اتاق پرهامِ....حتما الان میاد این ور...ای جان موقعیت منم عالی... لباس تنم نیست....این فکرِ شیطانی چه ها که نمی کنه....دستمو انداختم دور گردن پرهام...متعجب نگام کرد...
-عزیزم بزار برم.....
پرهام-بهار دستتو بردار...
-آخه چرا؟بحثو عوض نکن برم؟
پرهام-به نفعته دستتو برداری..وگرنه بعدشو تضمین نمی کنم...
+صورتمو بردم جلو...
-یک بارم به حرفم گوش بده...(سرمو کج کردم)هوووم؟؟؟؟
پرهام-مثله اینکه تنت می خاره؟!
+یک دستشو گذاشتم رو شونمو دست دیگشو پشت کمرم.. زل زد تو صورتم...سایه ی ویکیو حس کردم...سریع خوابیدم رو تخت و پرهامو انداختم رو خودم.... سرشو آورد نزدیک صورتم....خدایا این دخترو زود برسون...ویکی اومد جلو در...جیغ زدم...
-ولم کن عوضی... +سرشو بلند کرد... پرهام-چته؟روانی؟
+صدای جیغ جیغو بلند شد.... ویکی-پـــــــــــــرهام!!!!!!!!!!!!
ادامه دارد...
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین