+رفتم تو سالن...یه سطل آب کثیف دیدم....حتما مال سالنه...دورو برمو نگاه کردم...هیچ کس نبود...سطلو برداشتم... بردم طبقه ی بالا...یه طناب گیر آوردم بستم به سطل و آویزون کردم به پنجره..طنابو به چند جا وصل کردم و رفتم پایین.. و در آخر...نشستم منتظر شدم...برای رکس توپ مینداختم...اون هم عین اسگلا هی می رفت دنباله توپو برام می آوردش... تو کوچه یه پسری داشت ترقه بازی می کرد...رفتم پیشش... 

-کوچولو...این چیزایه خطرناکو از کجا آوردی؟

 پسر-من کوچولو نیستم..

. -باشه،قبول...نمی گی این وسایلا خطرناکه؟؟؟

 پسر-حواسم هست...اینارو از وسایل داداشم برداشتم... 

-کارِ خیلی بدی کردی..میدونی اگر داداشت بفهمه چی کار می کنه؟؟

 پسر-نه!! 

-هم دعوات می کنه..هم چندتا چک می خوابونه تو صورتت... 

+ترسید...بغض کرد...اومد گریه کنه... 

-نه...نه...گریه نکنیا...اگه کاریو که می گم انجام بدی...نمی زارم داداشت بفهمه،باشه؟ 

پسر-قول میدی؟ 

-آره بابا،قول میدم... 

پسر-باشه...بگو...

 -الان یه دخترو پسر میان تو این خونه...هر موقع با سرم بهت علامت دادم....ترقه هاتو بریز تو این سطله و فرار کن خونتون...فقط مواظب باش کسی نبینتا...

 پسر-باشه... 

+از جیبم یه شکلات در آوردم... 

-بیا این هم برای اینکه پسرِ خوبی بودی....اگه کارتو خوب انجام بدی،چندتا دیگم شکلات بهت میدم..حالا برو تا اون 2تا بیان...اومدن حواست باشه ها....

 +دوید رفت...سطل همسایه بغلی رو کش رفتم..با 1000 بدبختی تو سطل آتیش روشنو یه جا که دید نداشته باشه قایم کردم...نزدیکای در ورودی نشستم...ویکی داشت باعجله میومد...از جام بلند شدم رفتم کنار...توپو برای رکس پرت کردم...دوید..پاش گرفت به طناب..دویدن هماناو سطل رو کله ویکی ریختن همانا...شک زده،وایساد... سرمو برگردوندم به پسرِ علامت بدم..هی کله...چشم...ابرو،اومدم...از جاش تکون نخورد..ای درد بگیری بچه... نقشم،نقشه بر آب شد...حیف اون شکلاتی که بهت دادم...گفتم خَرم شدیا...باز کله اومدم..عوضی راهشو کج کرد و رفت تو اون روحت...نا امید برگشتم سمته ویکی... 

-وای خانم چی شد؟!!!! 

ویکی-اَه...چندش کدوم بی شعوری همچین کاریو کرده؟؟

 -واقعا کارش زشت بوده.... 

سامان-خانم اتفاقی که نیفتاد؟؟

 ویکی-برین کــــــنار.... 

+یه دفعه نمی دونم صدای...انفجار بود...شلیکِ گلوله بود...هرچی که بود...من به نوبه ی خودم گرخیدم...سامان اسلحشو در آورد...این ورو اون ورو نشونه می گرفت..منم ویکیو پرت کردم رو شمشاداوخودمم افتادم روش..1مین صدا ادامه داشت و قطع شد...تا تونستم ویکیو از قصد له کردم...اگه میشد گردنشم می شکستم...دوروبرو دیدی زدم... بچه کوچیکه رو دیدم با دستش یه چیزی نشون داد...غیرتی شدم...نیم خیز شدم برم بکوبم تو دهنه بچه هه...کثافت به من بیلا...هر چند به زبون اینا به علامت موفقیت و پیروزیه...عیبی نداره...دمت گرم..پس نیم وجبی کارِ تو بود؟؟؟ ترکوندیا..ویکیو دیدم... 

-خانم خوبین؟

 +چشماش بسته بود..چند تا زدم تو گوشش...خاک بر سر بیهوش شده..احمق میره شهربازی،سوار اون وسیله ها میشه... ککشم نمی گزه...اون وقت از این چیزا می ترسه...از روش بلند شدم...

 -سامان بیا اینو جمعش کن،غش کرد...

 +اومد جلو... 

سامان-چی کارش کردی؟ -من کاریش نداشتم...فقط افتادم روش.. 

سامان-چــــــــی؟؟؟!!!

 -هاااان!!!چقدر منحرفی...فقط خواستم آسیبی بهش نرسه...بلندش کن ببرش تو... 

سامان-مگه تو نمیای؟ 

-چرا برم یه سرو گوشی آب بدم میام... 

سامان-مراقب خودت باش....

 +سیریشو بلند کرد...برد تو...منم اطرافو دیدم...خبری از کسی نبود،رفتم پیشه پسرِ،بایه پسر هم سنو سال خودش وایساده بود...بلندش کردم،رو لپش 2تا ماچ آبدار کاشتم... 

-پسر دمت زیبا...کارت عالی بود...مگه چقدر از اینا داشتی؟ 

پسر-دوستمم از اینا داره،قرار شد اون هم ترقه هاشو بده..شکلاتارو شریکی نصف کنیم... 

+خندیدم...از تو جیبم پول در آوردم... 

-بیا این پولو بگیر..برین هرچی شکلات می خواین بخرین...نوش جونتون...

 +اومدم تو...ویکیو رو مبل دیدم...کپیده...یکی هم براش آب قند آورده...رو به سامان.. 

-این که هنوز بیهوشه.. 

سامان-بلند نمیشه... 

-الان هوشش میارم...

 +کنارش رو مبل نشستم..لیوان آبو برداشتم خالی کردم تو صورتش یه چَکِ پدر،مادر دارم کوبیدم تو گوشش...از جاش پرید..خودمو زدم به اون راه....پریدم بغلش... 

-خانم خدارو شکر به هوش اومدین... 

+جیغ زد...

 ویکی-دست از سرم بردار 

+بلند شد رفت بالا...منو سامانم دنبالش...یه راست رفت سر وقته پرهام،درو باشدت باز کرد..بیچاره خواب بود6متر پرید...ویکی پرید تو تختو شروع به زدن پرهام ننه مرده کرد...سامان خواست بره جلو..دستشو گرفتم...ویکی با صدای جیغ جیغوش: 

ویکی:کثافت...آشغال...هرزه...به من خیانت می کنی؟ 

+ پرهام دستاشو گرفت... 

پرهام-این چرتو پرتا چیه؟؟!!!خیانت کدومه؟؟!!

 ویکی-خودم باهاش حرف زدم...که باهاش میری حموم آره؟؟دیگه چه غلطی کردی؟

 +2تا شاخه گنده رو سرش سبز شد...

 پرهام-از چی حرف میزنی؟

 ویکی-از همون دختری که باهاش بودی....کجا قایمش کردی؟؟نکنه داره دوش می گیره؟ 

پرهام-این چه حرفیه آنا همش با من بوده از اون بپرس.... 

+ویکی برگشت سمتم....

 ویکی-راستشو بگو.... 

-اوووم....اِاِ....خوب راستش...من بیرون بودم چیزی ندیدم... 

+ پرهام با تعجب زل زد تو چشمام...

 پرهام-تو مگه از صبح عین بختک نچسبیدی به من؟؟؟!!

 -من که همه جا با شما نبودم....

 پرهام-سامان جلو نامزدتو بگیر داره پا رو دم من میزاره...

 -چرا پای سامانو می کشی وسط...مگه من خودم چلاغم که یکی دیگه حواسش به کارای من باشه؟

 پرهام-برای چی دروغ می گی؟ 

-هر کاری که کنم دروغ نمی گم...بهترِ برای سرپوش گذاشتن کاراتون،راهه دیگه ای رو انتخاب کنین... 

ویکی-فقط بگو چرا؟

 پرهام-چرا چی؟!

 ویکی-چرا بهم خیانت کردی؟ 

پرهام-دیوونه من دوستت دارم...هیچ کس چشم نداره خوشبختیه منو تورو ببینه..همه حسودیشون میشه...من فقط تورو می خوام... 

+ویکی از خدا خواسته رفت تو بغل پرهام و عین بچه های زر،زرو گریه کرد... پرهام پیشونیشو بوسید...

 پرهام-گریه نکن دیگه...طاقت اشکاتو ندارم... 

+ویکی ازش فاصله گرفت... 

ویکی-اگه می خوای بهم ثابت شه ،دوستم داری،باید یه کاری کنی...

 پرهام-باشه...تو جون بخواه.... 

ویکی-بیا همین فردا ازدواج کنیم... 

+رنگم پرید.... 

پرهام-گفتم صبر کن...می خوام بهترین عروسی رو برات بگیرم...

 ویکی-نمی خوام بهترین عروسی رو داشته باشم...نمی خوام بهترین خونه رو داشته باشم..من فقطو فقط تو رو می خوام... 

پرهام-منم فقط تورو می خوام...وقتی خودم بهترین گلو کنارم دارم...زنای دیگه به چشمم نمیان...

 +حالم داشت بهم می خورد...سامان دستمو گرفتو برد بیرون... 

-می خوام یکم هوا بخورم لطفا تنهام بزار

 +رفتم تو محوطه ی باغ یکم قدم زدم...نشستم کنار استخر... پرهام داره منو میشکنه...نمی تونم تحمل کنم...3،4ماه دیگه برمی گردم ایران...الان یکم زودِ... چطور می تونه انقدر پست باشه....از گوشه ی چشمم یه قطره اشک چکید...سریع پاکش کردم... برای کسی که ارزش نداره نباید گریه کرد...بی خیال دنیا...خودمو عشقست...برگشتم تو سالن،سامان نبود...نشستم رو مبل...5مین گذشت...سامان با دو از پله ها اومد پایین...نشست کنارم...

 سامان-خوبی؟! 

-چته چرا این جوری اومدی پایین؟! 

سامان-مهم نیست... 

+نگاهم افتاد به یقش..2تا از دکمه های بالایی لباسش رو چپکی بسته بود..خندیدم.. 

-یواشکی زیرآبی میری؟ 

سامان-یعنی چی؟ 

+با چشمم اشاره به دکمه هاش کردم..سرشو انداخت پایین و دکمه هاشو دید..سریع دکمه هاشو درست کرد... سامان-به خدا اینجوری که فکر می کنی نیست...

 -آره خوب معلومه.. 

سامان-اذیت نکن نمی خوام فکر بد راجع بهم کنی.. 

+میدونستم پسر خیلی خوبیه...تو این مدت کوچکترین اشتباهی ازش سر نزده... 

-میشناسمت..خودتو اذیت نکن... 

+پرهامو ویکی داشتن از پله ها میومدن پایین....

 - سامان اگه یه کاری کنم ناراحت نمیشی؟ 

سامان-نه...

 -شرمنده با اجازه... 

+دستمو گذاشتم رو دهنشو لبمو چسبوندم به دستم..هر کس از دور مارو میدید فکر می کرد داریم همو میبوسیم... ویکی-واااو پرهام ببین اینا چه رمانتیکن...یاد بگیر... 

+از سامان فاصله گرفتمو اونارو نگاه کردم..پرهام قرمز شده بود،با دو رفت بالا... سامان متعجب نگام کرد..بی هیچ حرفی رفت بیرون...بچم ناراحت شد...فقط منو ویکی موندیم...

 ویکی-چرا سامان رفت؟!

 -خجالت کشید...چرا آقا پرهام رفتن؟؟! 

ویکی-حسودیش شد...ولش کن...

 +لباساشو عوض کرده بود...می خواستم برم پیش سامان...عذاب وجدان داشتم...این سیریشم چسبیده به من داره فک میزنه...خوبه بادیگارد این نشدم...وگرنه مخمو می کرد تو قوطی...با 1000 بدبختی پیچوندمشو رفتم پیش سامان...داشت راه می رفت یه دستش تو جیبش..دست دیگش لای موهاش...

 - سامان معذرت می خوام نمی دونستم انقدر ناراحت میشی... 

سامان-ازت خواهش می کنم دیگه این کارو نکن... 

-خودتم میدونی کار بدی نکردم...

 سامان-آره میدونم..ولی ازت خواهش می کنم دیگه این کارو نه تنها با من بلکه با هیچ کس نکن..

 -وا مگه چی کار کردم... 

+کلافه گفت:

 سامان-چند ماه به من فرصت بده هم زندگی تورو درست می کنم هم زندگی خودمو... 

+بِروبر زل زدم بهش...اینهم جدیدا تیک میزنه ها...

 -حالت خوبه؟!

 سامان-نه اصلا خوب نیستم..بیا بریم خونه...دیگه با ما کار ندارن... 

-مگه ویکیو نمی رسونی؟

 سامان-نه امشب اینجا میمونه... 

-چ...چــــــی؟!میمونه؟؟!! 

سامان-آره مگه مهمه؟ 

-مهم؟!خوب نه هر کاری دلش می خواد بکنه به خودش مربوطه.... 

+رفتیم خونه،نتونستم شام بخورم...مگه میشد با این فکرو خیال چیزی خورد...

 سامان-بهار امشب بابا بهت تمرین میده..خستم میرم بخوابم... 

-باشه...خوب بخوابی...

 +آقا خودش میره خوابه 7 پادشاهونو می بینه...اون وقت من باید این وسط خودمو تیکه پاره کنم...از دست جم شدم مثل جنازه...2نصف شب بود مگه خواب به چشمم میومد...همه ی فکرو ذکرم پیش این ویکیه خیر ندیدس...آخر طاقت نیاوردم...تیریپ دزدیمو زدم...از خونه یواشکی زدم بیرون... رسیدم خونه پرهام...دیگه آمار همه ی دوربینارو داشتم..می دونستم دوربینارو کجا کار گذاشته... نقاب زورو رو زدمو...وارد محوطه شدم و عین مارمولک از دیوار بالا،رفتم تو اتاق خودم...آروم درو باز کردم...جاااان؟؟؟؟!!!بیخیــــ ــال!!!ویکی با یه لباس خواب افتضاح که نمی پوشید سنگین تر بود...جلو در اتاق پرهام... 

-پرهام عــــشقم؟؟؟درو باز کن....خسته شدم از بس در زدم...یعنی تو انقدر خوابت سنگینه؟؟!! 

+داشت بال بال میزد که درو باز کنه...دمش گرم زد تو خالش صداشم در نیومد...ویکی نا امید پاشو چندبار کوبید به زمینو رفت تو یکی از اتاقا...به این اعتباری نیست یهو دیدی از درو پنجره رفت تو اتاق...باید یه کاری کنم...خونه رو زیرو رو کردم تا یه طناب گیر آوردم....رفتم سمته اتاق ویکی در یکم باز بود... نشسته موهاشو میبافه..آروم در زدم..تند تند موهاشو باز کردو ریخت دورش..خودشو انداخت رو تخت... 

ویکی-می دونستم دلت طاقت نمیاره و میای پیشم،خیلی وقته منتظرتم...بیا تو... 

+اِاِاِ عجب بچه پرروییه ها...خجالتم نمی کشه...نه شرمی...نه حیایی...خاک برسرت،پس ننه بابات چی یادت دادن؟دوباره در زدم..

. ویکی-ای شیطون،دوست داری خودم بیام استقبالت؟؟باشـــــــه...

 +خودمو کشیدم کنار..تا درو باز کرد،دستمو گذاشتم جلو دهنشو رفتم تو..درو با پام بستم..خواست جیغ بزنه.. 

-صدات در بیاد گردنتو شکستم..جیک نمی زنی...فهمیدی؟ 

+سرشو چند بار به معنی آره تکون داد...درو از داخل قفل کردم..از جیبم اسلحه در آوردم..

 -دستمو بر می دارم اگه جیغ بزنی...یه گوله حروم اون مخِ پوکت می کنم... 

+دستمو برداشتم... 

-بشین رو صندلی...

 +نشست از کولم طنابو در آوردمو دستشو از پشت بستم... 

ویکی-با من چی کار داری؟!! 

-حرف نزن...خیلی محترمانه میگم خفه شو.... 

+از کیفم یه کلاه گیس مو فری...کوتاه...پُر...که خیلی بی ریخته در آوردمو گذاشتم رو کلش..یه سبیل رستمی هم چسبوندم پشت لبش...1خال گوشتی هم کنار دماغش...ابروشم پاچه بزی درست کردم(همه ی این وسایلو از سارا کش رفتم).. دوربینمو در آوردم...با ام پی4 ....دستشو باز کردم... 

-اگر کاریو که می گم نکنی...درجا کشتمت...باهاتم شوخی ندارم..برو اون گوشه آهنگ میزارم.. می رقصی..بــــــــــرو... 

ویکی-برای چی باید این کارو کنم؟؟!!

 -حرف نباشه بـــــــــرو...

 +رفتم رو فیلم برداری....آهنگ خوشکلا باید برقصن اندیو گذاشتم...از جاش تکون نخورد..اسلحه رو بردم بالا..شروع کرد به رقصیدن...اونم چه رقصیدنی...خیلی خودمو کنترل کردم نخندم...اشاره زدم سرتو تکون بده و بخند..وای چه کلیپی شد..خودمم پشت دوربین می رقصیدم....آخرای آهنگ بود... .دوربینو یه جا گذاشتم...تا آهنگ تموم شد...پریدم جلو دوربین علامت پیروزی دادم... 

-وی لاو یو... پی ام سی... 

+اومدم کنار...دوربینو قطع کردم...

 -برو رو تخت.... 

ویکی-چـــ....چــــر....چرا؟؟!! 

-اه چقدر چه چه میزنی کاریو که گفتم بکن.... 

ویکی-خواهش می کنم کاری به من نداشته باش....هر چقدر پول بخوای بهت می دم....

 -حرف نزن انگار باید جور دیگه حالیت کنم... 

+اسلحه رو گرفتم رو کلش...

 ویکی-باشه...باشه..هر چی تو بگی.... 

+رفت رو تخت..طنابو 4قسمت کردمو دستو پاشو به تخت بستم 

-حرف نمیزنی تا کارمو کنم....

 ویکی-مگه می خوای چی کار کنی؟؟!! 

-خفه شو...رو به دوربین میگی سیب...می خوام ازت عکس بگیرم.. 

ویکی-خواهش می کنم این کارو نکن....

 -نمی گی؟باشـــه... 

+رفتم سمت اسلحه... 

ویکی-باشه میگم... 

+4،5تا عکس خوشکل ازش گرفتم...

 -به به تو فیس بوک چه عکسی شود... 

+گریش در اومد... 

ویکی-با آبروی من بازی نکن... 

-برای من اشک تمساح نریز... 

+دهنشو با چسب بستم..رو آینه آرم خنده رو کشیدم و(اگه گفتی من کیم)پایینش نوشتم...اسلحه رو جلوش گرفتم... -بهتر با زندگی خداحافظی کنی....

 +تو جاش هی وول می خوردو می خواست جیغ بزنه... 

-آماده ای؟؟؟1 2 3..... 

+چند بار بهش شلیک کردم....آخیش از دستش راحت شدم...حالا اگه می تونی برو پیش پرهام... فکر نکنین ظالمم....اسلحم کجا بود....اونی که دستمه از این تفنگ اسباب بازی آب پاچیاس...خودم رنگش کردم...وقتی حسابی خیس شد...یه بوس براش فرستادمو اومدم بیرون...آروم آروم از بیرون خودمو آویزون پنجره پرهام کردم،ببینم چه غلطی می کنه...اینم اسگله ها این موقع نشسته رو تختش داره فیلم می بینه..چه تخمه ای هم میشکنه...پشتش به من بود..اومدم جا به جا شم ببینم فیلمش چیه...نمی دونم پام به چی گرفت تعادلمو از دست دادمو شوت شدم پایین...مچ پای چپم داغون شد... سریع از خونه جیم زدم بیرون و سلانه سلانه رسیدم خونه جم...یه مسکن خوردم و رو تخت دراز کشیدم..با اینکه درد دارم اما خیالم از بابت پرهام راحته ومی تونم با آرامش بخوابم...ویکیو بگو...تا صبح چه کنه...حقشه تا اون باشه...دنبال شوهر مردم نره... صبح با سامان رفتیم خونه پرهام...اوه اوه اینجا چه خبرِ...؟؟؟نکنه ویکی مرده...نکنه خفه شده!!! خیلی ترسیدم...وارد خونه شدیم ویلیامو بادیگارداش اینجا بودن...رفتیم پیش پرهام...

 سامان-چه اتفاقی افتاده؟؟؟

 پرهام-ظاهرا یکی از دشمنای ویلیام،خواسته به ویکی آسیب برسونه...صبح یکی از خدمه میره ویکیو صدا کنه...در میزنه جواب نمیده...میره داخل ویکیو میبینه،دهنو،دستو پاشو بستن...روآینم پیغام گذاشتن...به ویلیام زنگ زدن خبر دادن...الان هم پیشه دخترشه...از دوربیناهم هیچی معلوم نیست...

 سامان-حالش چطوره؟

 پرهام-خوبه....فقط یکم ترسیده....

 -آخی ناراحت شدم...

 پرهام-سامان بیا اتاقم کارت دارم... 

-این چه کاریه که من نباید بدونم... 

پرهام-مردونس....

 +رفتن بالا...فضولیم گل کرده بود اساسی..حیف که محافظا همه جای خونه بودن،وگرنه میرفتم سراغ ویکی....انتظارم زیاد به پایان نرسید...ویلی و ویکی اومدن پایین...بلند شدم...به هردوشون سلام دادم...ویلی فقط سرشو تکون داد..ویکی عین آدم جواب داد...نشستن رو مبل..بلاتکلیف وایسادم..نمیدونستم بشینم یا برم...ترجیح دادم یه حرفی بزنم... 

-خانم وقتی فهمیدم..چه بلایی سرتون آوردن خیلی متاثر شدم...چطور دلشون میاد همچین کاری کنن..

 ویکی-آنا خیلی ترسیدم....نمی دونی،خیلی ترسناکه...5تا مرد غول پیکر بودن...هیچ کاری نمی تونستم کنم... +ناخداگاه ابروهام رفت بالا...یعنی من انقدر غولم؟!اونم از نوع 5تایی؟؟!! 

-بله...اگه من بودم از ترس سکته می کردم...شما خیلی قوی و نترس هستین(عمه ی من بود التماس می کرد؟؟؟) ویلی-باید بیشتر احتیاط کنیم..از این به بعد 24 ساعته محافظ دارین...

 ویکی-یعنی چی اینا که نمی تونن 24 ساعته با ما باشن... 

ویلی-هر 12ساعت محافظاتو عوض می کنم...

 +رو به من... 

ویلی-سامان کجاست؟ 

+اومدم جواب بدم...جفتشون با هم اومدن...

 سامان-بله قربان...در خدمتم... 

ویلی-برناممون عوض شده...تو از 8صبح تا 8 شب پیش ویکی می مونی...بعد باید پستتو به محافظ بعدی تحویل بدی... 

سامان-بله آقا... 

ویلی-و اما تو...طبق همون برنامه ی قبلیت پیش میری... 

-بله..

 ویلی-ما به مدت 2هفته قرار بریم مسافرت...احتیاجی به شما نیست..محافظای خودم هستن...می تونین این 2 هفته رو حسابی استراحت کنین...

 +مگه پرهام هم میره؟؟!!اومدم بپرسم..سامان پا برهنه پرید وسط... 

سامان-بله آقا...بهتون خوش بگذره...خانم شما هم بیشتر مراقب خودتون باشین...

 ویکی-خوب آناوسامانو چرا همراه خودمون نمی بریم؟مگه اونا محافظای ما نیستن؟ 

+ویلی یه نگاه بهش انداخت من جا اون حساب کار دستم اومد....ازجاش بلند شد دست ویکی رو گرفت.. 

ویلی-ما میریم... پرهام وسایلاتو جمع کن 3ساعت دیگه پرواز داریم... 

پرهام-پس کارم چی؟

 ویلی-کارت مهم ترِ یا دختر من؟؟

 پرهام-خوب معلومه ویکی تو این دنیا از هر چیزی برامن با ارزش ترِ...

 ویلی-خوبه...پس آماده باش... 

+سرشو عین گاو (البته بلانسبت گاو)انداخت پایین و رفت...موندیم ما 3تا... پرهام خودشو رو مبل انداخت.. 

پرهام-بشینین.. 

+بلاخره نشستیم...این همه دیشب عذاب کشیدم،به خودم زحمت دادم...ویکی سر وقت پرهام نره...اون وقت الان می فهمم با هم می خوان برن مسافرت..اون هم چی 2هفته...ای خدا چی میشه نرن...یا مارو با خودشون ببرن...اصلا مگه ما بادیگاردای اینا نیستیم؟پس چرا نمی برنمون؟ پرهام غلط کرده بدون اجازه ی من میره مسافرت...آخه نیست من ازش اجازه گرفتم...که حالا اون بخواد اجازه بگیره...بیخود نیست ویکی 2سوته برام بلیط گرفت..نگو واسه همچین روزی نقشه داشته....با مشت محکمی که سامان به بازوم زد به خودم اومدم...

 سامان-کجایی عمو...10 ساعته دارم صدات می کنم،جواب نمیدی... 

-حالا تو چته؟!دستمو پرس کردی 

سامان-آخه هر چی صدات می کنم جواب نمی دی... 

-وای سامان تو این 2هفته چقدر بهمون خوش بگذره..

 +دستشو گرفتم... 

-کجا بریم بهترِ؟؟

 +سامان بهم چشم غره رفت.. پرهام زل زد به ما...

 سامان-دوست داری بریم مسافرت؟؟ 

-آره مگه عیبی داره؟دیگه از این فرصتای طلایی نصیبمون نمیشه ها...

 سامان-باشه عزیزم میریم... 

+این سری پرهام به سامان چشم غره رفت..من میگم این پررواِ می گین نه...کلا چشمش دنبال همه ی زناس...به همه حسودی می کنه...زن به این جیگری داری...قدرشو ندونستی...داره می پره...آخرم میرم زن سامان میشم... پرهام-بهترِ برم وسایلمو جمع کنم...شما هم برین..سفر خوش بگذره...

 +اومدیم بیرون...سوار ماشین شدیم...جفتمون ساکت بودیم... سامان گوشه ای نگه داشت...

 سامان-تو ماشین بشین میرم زود بر می گردم... 

-کجا می خوای بری؟ 

سامان-یه سری خرید دارم...زود میام... 

-خوب می خوای منم همراهت بیام؟

 سامان-اگه دوست داری بیا... 

-نه برو...تو ماشین می مونم 

+خندید...

 سامان-کلا مردم آزاری رو دوست داری نه؟؟ -اگه یه نفر تو این دنیا مظلومو ساکت باشه..بدون اون نفر فقط منم...شک نکن... 

سامان-آره از وجناتت پیداست....بشین زود میام... 

-دیر اومدی هم اومدی...عیب نداره...منم اینجا غاز می چرونم... 

+از ماشین پیاده شد و رفت...5مین گذشت...برام اس اومد...

پرهام-چی کارا می کنی؟ 

-جز عشق و حال کار دیگه ای هم هست؟؟؟.... 

پرهام-دارم 2هفته میرم مسافرت 

-خوش بگذره... 

پرهام-نمی خواب بدونی با کی میرم؟

 -برام مهم نیست...

 پرهام-دوست داشتم با تو برم ..اما... چرا باید زندگیمون اینجوری شروع شه...

 -مگه چشه؟؟ پرهام-هر چی که هست عین بقیه نیست...

 -آره...چون هر کی ازدواج کنه،با یه نفر ازدواج می کنه...تو تنوع کاریت بالاس با 1نفر قانع نمیشی... 

پرهام-بزار این کارم تموم شه...برات بهترین زندگی رو می سازم... 

+جالبه همه به فکر منافع خودشونن..سامان غیر مستقیم همین حرفو میزنه.. پرهامم همش میگه بعد کارم...

 -لابد بعدش می خوای بری سراغ یکی دیگه..بگی بعد کارم...

 پرهام-نــــه...به خدا خودمم خسته شدم....قول میدم وقتی کارم تموم شد،باهم برگردیم ایران...یا نخواستی همین جا میمونیم...با یه دختروپسر خوشکل...دخترمون به تو بره..پسرمونم به من...

 +با صدای بلند خندیدم...این واقعا فکر کرده من از پشت کوه اومدم؟؟یه مدت من مسخره ی این بودم...چطوره حالا من بفرستمش سر کار... 

-اسم پسرمونو من انتخاب می کنم...

 پرهام-پس دخترمونم من...دخترمون بشه هستی...پسرمون چی؟؟ 

-اوووم...رادین...

 پرهام-دلم هم هواتو کرده...هم تنگ شده... 

+می خواستم گوشیو پرت کنم بیرون... 

-جدا؟ 

پرهام-آره عشقم..بدون همیشه مواظبتم... 

+فعلا که من مواظبتم...

 -از اینکه حمایتم می کنی ممنونم... 

پرهام-بهــــــــــار...

 -هان... 

پرهام-شد 1بار درست جواب بدی؟ یکم صمیمی تر... 

-بلـــــه...

 پرهام-یکم دیگه... 

-جانم عزیزم...خبـــــــــــــرت بیاد...حرفتو بزن دیگه... 

پرهام-می گم همون هان بهتر بود..

. +بنال دیگه حوصلمو سر بردی... 

پرهام-دوستت دارم...دوستم داری؟؟

 +این چه دله خجسته ای داره...گذاشتم برات... 

- پرهام میدونی چیه؟ 

پرهام-تو بگو تا بدونم..

. -د... دو... دوس... دوسس... دوس ت.... دو،سه تا که پس گردنی بخوری..آدم میشی... هه فکر کردی میخوام بگم دوستت دارم؟...زرشـــــــــــــک... . 

+دیگه جوابشو ندادم...یعنی این روی هر چی بچه پررو اِ کم کرده... سامان با دست پر اومد... 

-این همه وسایل برای چیه؟ 

سامان-تو این مدت که ویلیام نیست کارمونو شروع می کنیم...باید بهت تیر اندازی هم یاد بدم..بیشتر این وسایل برای تو اِ... 

- سامان گفتم که اسلحه دستم نمی گیرم...پس نیازی به آموزش نیست...

 سامان-وقتی جونت در خطر باشه حتما این کارو می کنی... 

-مگه می خوایم چی کار کنیم؟!! 

سامان-داریم با دم شیر بازی می کنیم...

 -هر چی باشه من نمی تونم آدم بکشم....

 سامان-حالا تو آموزش ببین..انگار%100 می خوادآدم بکشه... 

-تو مگه تیر اندازی هم بلدی؟!

 سامان-آره منم مثل تو،تو همه ی ورزشا یه فضولی کردم...

 -من نشونه گیریم خیلی دقیقه ها.... 

سامان-اِ با اسلحه کار کردی...

 -نه اون جوری...مثلا آشغال نشونه گرفتم از راه دور،انداختم تو سطل...دمپایی پرت کردم پس کله دوستام...آهان یه بارم دایی میثمم شوخی شهرستانی بازی در آورد...حرصم گرفت یه سیب شوتیدم جایی که نباید بخوره...

 سامان-نه بابا!!!امیدوارم نشونه گیری با اسلحتم خوب باشه...

 +رفتیم خونه...تو اتاقم پای لب تابی که سامان بهم داده بود نشستم...کلیپی که از ویکی گرفتم..واردش کردم...سایت پی ام سی...کلیپو ارسال کردم..ویکی جون برو که معروف شدی....داشتم کلیپو میدیدم... سامان اومد تو...سریع در لب تابو بستم... 

-بلد نیستی در بزنی؟!شاید هیچی تنم نبود...

 سامان-اِ چه خوب... 

-خیلی پررویی... 

سامان-چی داشتی می دیدی...که تا من اومدم،زود جمعش کردی؟؟؟ 

-ناموسیه...

 سامان-منظورت از اون فیلماس؟ 

-هم خیلی بی تربیتی..هم بی حیا...چی کار داری اومدی؟

 سامان-بیا بریم ناهار بخوریم...بعد بریم سر تمرین... 

-برو اومدم... سامان-نخیر با هم میریم...حوصله این همه پله رو ندارم دوباره بیام صدات کنم... 

-بقیه کجان؟ 

سامان-سارا با دوستاش رفته بیرون..بابارو نمی دونم....پاشو

+باهم رفتیم پایین....وقتی بحث غذا میشه(خودتون می دونین دیگه)...شانس آوردم استعداد چاقی ندارم...وگرنه با این وضع تا الان قد به گاو بودم...غذامو که حسابی خوردم،سرمو آوردم بالا... سامان زل زده به من....

 -چیه؟شاخ در آوردم یا دم؟ 

سامان-هیچ کدوم ...غذا خوردنتو دوست دارم...

 +داشتم آبمیوه می خوردم تا این حرفو زد...آبمیوه پرید تو گلومو هرچی تو دهنم بود شوت شد رو صورتش...خیلی خجالت کشیدم..بلند شدم خراب کاریمو درست کنم... 

-اصلا نگران نباش الان صورتتو می شورم... 

+یه پارج آب بغل شربت بود..اومدم بردارم...گوشیم زنگ خورد...مامان... 

-سلام بر مادر گله خودم...چطور مطوری؟

 مامان-علیک سلام...یه وقت دستتو تو اون سوراخ گوشی نکنی یه زنگ بزنی... 

-من که زنگ می زنم... 

مامان-آره جونه عمت...چه خبرا...نی نی تو راه نداری؟ 

-نه بابا حالا زوده...تو چه خبر... 

مامان-2تا خبر توپ دارم برات..میثم و مهرشاد دارن بابا میشن...

 +جیغ زدم...

 -راســــــــــت می گی؟!!....

 مامان-آره بابا...گوشم کر شد...

 -به سلامتی مبارک باشه....زنگ میزنم تبریک می گم...

 مامان-حال کردی...دارم عمه میشم... 

+تو دلم گفتم...عمه شدن که افتخار نداره...از این به بعد باید کلی فوش بخوری...هر کی فوش میده می گن عمته...یا آره جونه عمت...وچندتا موارد دیگه که اینجا جاش نیست... دستمو گذاشتم رو گوشی تا به سامان خبر بدم..امـــــا....شربتی بود که رو سرش چکه می کرد...یعنی من ریختم؟؟!!!

 -تو...تو چرا اینجوری شدی؟! 

سامان-تلفنو قطع کن دارم برات... 

+بلند شد رفت بالا...من کی این کارو کردم؟!!

 مامان-الو بهار هستی؟ 

-جانم مامان بگو...

 مامان-من دلم نوه می خواد...می خوام تا پیر نشدم..نوه هام دورم باشن...

 +یه لبخند تلخ نشست گوشه ی لبم... 

-عجله نکن...همه چی به موقعش..تازه من اون سر دنیام..تو این سر دنیا...بزار وقتی برگشتیم یه فکری می کنیم... مامان-مرغ تو همیشه یه پا داره...هر جور خودت صلاح می دونی...برو دخترم...برو گمشو که کلی کار دارم ... 

-مراقب خودت باش...به همگی سلام برسون...از قول من به میثمو مهرشاد تبریک بگو... تا خودم بعدا بهشون زنگ بزنم... 

مامان-باشه..کاری نداری... 

-نه عزیزم...قربونت خداحافظ...

 مامان-قربونم بری...بای.... 

+وای سامانو چی کار کنم؟بهترِ الان دورو برش آفتابی نشم...تو اتاقم خوابیدم....در خواب ناز بودم...حس کردم رو هوام...انگار یکی بغلم کرده...بیشتر جمع شدم...چه حالی میده...اما این حالم زیاد طول نکشید...پرت شدم تو وان آب یخ...شکه شدم...چشمامو باز کردمو خودمو کشیدم بالا... سامان وایساده بودو هر هر می خندید...جیغ زدم... 

-رو آب بخندی...این چـــــــه کاری بود؟؟!!! 

+دوییدم دنبالش...از سرما می لرزیدم...مهم نبود...الان فقط باید حال سامانو بگیرم...رفت تو اتاقش تا اومد درو ببنده...شیرجه رفتم تو در...ناسلامتی،جدیدا زورم زیاد شده..در بکوب باز شد... سامان افتاد رو زمینو منم افتادم بغلش...کلم صاف رفت تو گردنش...لبم رو گردنش بود...اوهَــــــــــــــ...چ ه وضعیتی...پرهام جون چشمت روشن... سامان قفسه ی سینش تند تند بالا و پایین میشد..سرمو آوردم بالا...ای ننه...باید جو رو عوض کنم...اوضاع داره خطری میشه....دستمو گذاشتم رو گردنشو فشار دادم...

 -خجالت نمی کشی ....نمی گی سینه پهلو کنم؟؟؟هان؟؟؟ 

+از جاش تکون نخورد...اصلا تو باغ نبود...حتی دستمم نگرفت...دستمو بلند کردم...

 -سامان خوبی؟؟!!!!الــــــــــو....

 +جواب نداد...جیغ زدم.... 

- سامــــــــــــان...... 

سامان-برو لباساتو عوض کن...سالن پایین منتظرم...

 +بلند شد رفت...یه تخته اینم کمه انگار...شلوارک آدیداس سرمه ایم که یکم بالای زانومه...با تاپ هم رنگش پوشیدم...اوه.. سامان،چه جفتکی می پرونه...این چشه؟؟!!! 

-جناب من اومدم چی دستور می فرمایین؟؟

 +اومد پیشم..دستمو گرفت برد سمت یه در که همیشه دوست داشتم بدونم توش چه خبرِ...درو باز کرد..یه راهرو که پله می خورد به سمت پایین...وایسادم..کلید یه جارو زد همه جا روشن شد...ایول 1 سالن دیگه!!! 

-اینجا سالن چیه؟ 

سامان-تیراندازی... 

-چَـــــــــــ.....

 سامان-نشنیدی گفتم تیر اندازی... 

+اطرافو نگاه کردم شاید در دیگه ای داشته باشه،بازم بره پایین...اون وقت میشه زندان..ذهنمو خوند.. 

سامان-نگرد این آخرین طبقس...نباید وقتو هدر بدیم...با من بیا... 

+2تا گوشی و عینک برداشت با هم رفتیم یه قسمت...داخل اسلحه رو پر کرد...نمی دونم واقعیه یا نه... 

سامان-خوب نگاه به دستام و پاهام و ایستادنم می کنی...الان هدف می گیرم..

 +ژستت تو حلقم...تیراندازیش عالی بود...

 -این تیرا واقعیه؟ سامان-نه ولی قدرت شتابش جوریه که میتونه،شیشه رو بشکته...حالا نوبته تو اِ.... +کلی ژست گرفتمو مسخره بازی در آوردم..حرصش در اومد..

.سامان-بهار الان وقت شوخی نیست...آماده ای؟ 

-خوب بابا تواَم...الان برات یه نشونه بگیرم حال کنی...

 +اگه صغری بند انداز نشونه می گرفت بهتر از نشونه های من بود...به همه چی زدم الا هدف...سرمو خاروندم... -اولشه...خودتو زیاد ناامید نکن...درست میشه... 

+داخل اسلحه رو دوباره پر کرد...پشت سرم وایساد...دوتا دستاشو گذاشت رو دستام... 

سامان-حواستو قشنگ جمع کن...رو هدفت تمرکز کامل می کنی...فهمیدی... 

+نفهم که نیستم...اگه دستشو برداره بهترِ...صاف تو بغلشم می خواد تمرکزم داشته باشم...برا اینکه از دستش خلاص شم...همه ی حواسمو دادم به نشونه...به خودم دلداری می دادم...فکر کن داری مثل دفعه های قبل آشغال پرت می کنی تو سطل...کاری نداره که...یه چشممو بستم ونشونه گرفتم...پشت سرهم شلیک کردم... سامان زد صفحه اومد جلو...چشمای جفتمون از کاسه در اومد...همش به مرکز خورده...خودم بودم؟؟!!!نه نبودم... 

سامان-بیا یه بار دیگه بزن ببینم... 

-دوباره نشونه گرفتم..خودمم باورم نمیشد...کلا تو ورزش استعداد عجیبی دارم... 

سامان-کارت حرف نداره...مرگ من راستشو بگو..قبلا کلاس رفتی..مارو سر کار گذاشتی؟

 -نه به خدا کلاسم کجا بود.... (البته بچه که بودم با تفنگ ساچمه ای پرنده ها رو نشون می گرفتم....با خودم می گفتم چون دوستم دارن صاف میوفتن پایین که بیان پیشم...نگو بیچاره هارو نفله می کردم) (یه بارم داشتم با همین ساچمه ای ها تو پذیرایی بازی می کردم...توش خالی بود هیچی نداشت..1 ساعت خشابشو می کشیدمو الکی تیر می زدم..بعد 1 ساعت رفتم پیش مامانم... -مامان.. مامان-جونم عزیزم... -دستتو ببر بالا... +بهم لبخند زد...دستشو برد بالا...منم تفنگو از بالا سرم آوردم پایین...خیلی شیک گفتم: -بَنــــــــــگ.... +ننم یهو جیغ زدو صورتشو گرفت فکر کردم داره فیلم بازی می کنه...هر هر خندیدم...دستشو برداشتو اومد جلوم یکی خوابوند تو گوشم...شکه شدم...دیدم دقیقا وسط ما بین ابروش قرمزِ... -مامان بخدا من 1ساعت الکی شلیک کردم تیر نداشت... +مامان همون جا جلو چشمم تفنگو گرفت و خوردش کرد...منم دیگه بی خیال این حرفه شدم(این داستان واقعیه خود خیر ندیدم همچین بلایی رو سرِ مامانم در آوردم)) 

+چند بار دیگم نشونه گرفتم...دست هرچی جومونگو...رابین هودِ از پشت بستم... 

سامان-بیا شرط بندی کنیم... 

-چی؟ 

سامان-نشونه می گیریم هر کی بیشتر به هدف زد،به بازنده دستور میده... 

+با اینکه ریسک بود،ولی قبول کردم

 -باشه قبول....

 سامان-همین جا باش الان بر می گردم... 

+خدایا خودمو سپردم به تو..منو جلو این ضایع نکنی...رفت 5مین بعد برگشت...اون هم با دست پر...چند تا سیبو توپ واز این چرتو پرتا دستش بود...همه رو با نخ با چند جا وصل کرد... چندتام بادکنک باد کرد توشون آب ریخت...یکی از باد کنکا رو کش رفتم واسه روز مبادا...

 سامان-خوب حاضری؟

 -آره... سامان-تو اول بگو کدومو بزنم...

 -اون سیبه که اون گوشس... 

+زد به هدف...تند تند نشونه می گرفتیم..آخرش یکی موند...من زدم خورد...موند، سامان که اون هم %100 میزد...پس باید نامردی کنم...تا خودم برنده شم...نشونه گرفت،تا اومد شلیک کنه...یه جیغ بنفش زرد قناری کشیدم...دستش کج شد وبه هدف نخورد...

 سامان-چی شد؟!!!!

 -وای فکر کردم سوسکه....ببینم زدی به هدف؟؟اِ نخورد که...ایول من بردم..... 

سامان-نخیر اینجوری نامردیه...تو حواسمو پرت کردی....

 -به من چه می خواستی شلیک نکنی...و امــــــــــــا شرط... 

سامان-گفتم قبول نیست... 

-منم گفتم به من ربطی نداره... 

سامان-سخت باشه انجام نمی دما.... 

-نه زیاد سخت نیست...برو برام یه میزو صندلی بیار...

 سامان-دیگه چی؟! 

-ببین،حوصله ی تکرار یه حرفو ندارما.... 

+میزو صندلیو آورد...

 -دلم میوه،شربت،شیرینی می خواد بدو... 

+از قیافش معلومه تو دلش داره 1000تا فوش بارم می کنه..همه رو گذاشت رو میز... 

-اِ یادم رفت شکلاتم می خوام...

 سامان-می خواستی همون موقع بگی..من دیگه این همه پله رو نمی رم بالا... 

-می خواستی شرط بندی نکنی...بــــــــرو... 

+تا رفت بیرون یه نخ برداشتم رفتم رو میز بادکنکه که توش پر آب بودو به سقف بستم...اومدم از رو میز پایین...وسیله ی پذیراییم آماده شد...نشستم همه چیو با ولع خوردم...بدون اینکه ذره ای از چیزی به سامان بدم... -بیا جلو

 +اومد...دستمو اساسی با لباسش پاک کردم...

 سامان-میدونی چیه؟ 

-چیه؟ 

سامان-دوست دارم با همین دستام خفت کنم....

 -دِ آخه نمی تونی...الان دور،دورِ منه.... 

+پاهامو انداختم رو میز... 

-مچ پای چپم خیلی درد می کنه...یکم ماساژ بده... 

سامان-عمرا... -نامردا زیر قولشون می زنن تو هم نامردی؟

 سامان-ای تو اون روحت...عزیزم به موقعش تلافیشو در میارم..

. +دیگه چه دستوری بدم؟بسشه بلاخره اون هم واسه خودش غرور داره...آهام یه کار کوچولو مونده...1تیر دیگه تو اسلحم داشتم....باد کنک بالای سر سامانو نشونه گرفتم و به قول بچگیام،بَنـــــــــــــگ.. .. آبا خالی شد رو کلش...دستمو بردم بالا.. 

-ناراحت نشو تلافی اینکه پرتم کردی تو وان....پاهامم بسه...

 +پاهامو از رو میز برداشتم....

 -اینجا دیگه کار نداریم؟ 

سامان-نه..

 +رفتم رو صندلی... 

-باید کولی بدی...منو ببری بالا..این آخریشه.... 

سامان-100 سالِ سیاه...مگه من حمالم... 

-یعنی انقدر نامردی؟؟

 +غضبناک زل زد بهم...اومد سمتم..پشتشو کرد... 

سامان-بپر بالا...

 +ابروهامو چند بار انداختم بالا...دستامو انداختم دور گردنش...پاهامو گرفتم دورش...رفت بیرون.. 

-چراغارو خاموش نمی کنی؟ 

سامان-به نظرت اون وقت جایی رو می بینم؟ 

-خوب چه کاریه بعدا خاموش می کنی... 

+سری از روی تاسف تکون داد...از پله رفت بالا...6،7تا پله رفت بالا که یهو برقا رفت... سامان هم پاشو یک پله دیگه گذاشت بالا که از پشت شوت شدیم پایین...یعنی به معنای واقعی شدم ضد ضربه...با کمر افتادم رو زمین... سامان راحت بود چون افتاد رو من...

 -آآآآخ کمرم...تو روحت...پرس شدم....ننت برات بگریَد 

+برگشت سمتم...دستشو گذاشت پشت سرم... 

سامان-بهار زنده ای!!!سرت نشکسته!!!

 -واای کمرمو شکستی...خاک تو سرت.... آخه کی به تو گواهی نامه داده؟؟؟

 +بلند خندید...

 سامان-چه ربطی داره... 

-بلد نیستی یه مسیرو بالا بری.... 

سامان-خوب چشمم جایی رو ندید... 

-احیانا نمی خوای از بغل من بیای بیرون؟؟ 

سامان-مگه تو بغل تواَم؟ 

-شواهد اینطور نشون میده... 

سامان-اِ میگم زمین چه نرم شده....

 -بکش کنار... 

+جابه جا شد..هیچ حرفی نزدیم...هنوز دستش زیر سرم بود...اومدم بلند شم...ولی کشیده شدم تو بغلش و گرمی لبشو رو لبم حس کردم...خواستم ازش فاصله بگیرم..سفت منو گرفته بود...همش تقلا می کردم،فایده نداشت...بعد یه مدت منو جابه جا کردو گذاشت رو زمین...سرشو برد سمته گردنم.. 

- سامان ازت خواهش می کنم...من متاهلم...تو مثل داداشمی... 

+گرمیه نفساش به صورتم می خورد...هیچ کاری نکرد...انگار به خودش اومد...از روم بلند شد..داد زد...

 سامان-لعنتــــــــــی... 

+صدای مشتش به درو دیوار،به خوبی شنیده می شد... 

سامان-بهار منو ببخش... 

+صدای پاش که از پله می رفت بالارو شنیدم...چقدر پررواِ...نکرد بلندم کنه...خوبه بهش گفتم کمرم درد می کنه ها...اما من انگار پرروترم...خجالت تو وجودم نیست....خاک برسر بی جنبم کنن...تا یکی میپره ماچم می کنه...دلم قیری ویری میشه...تا الان سه نفر این کارو کردن و احساسم یکی بوده....جنبه ندارما..خوب شد جلوشو گرفتم...وگرنه کاربه جاهای باریک می کشید . دعای ننم که در حسرت،نَوس مستجاب میشد...استغفرالله..خدایا توبــــــــــــه....

+از جام بلند شدم..یه دستم به کمرم بود...دست دیگم به نرده ی راه پله ها...رفتم بالا.. سامان تو سالن نبود...اومدم برم تو اتاق خوابم...گفتم بزار یواشکی یه آمارم از این پسرِ بگیرم...رسیدم جلوی در اتاقش...گوشمو چسبوندم به در... 

سامان-دیگه بریدم....نمی تونم ادامه بدم...به خدا منم آدمم...از سنگ که نیستم...احساس دارم...نه دیگه گوش نمی دم...این چه وضعیه که من دارم....به درک من دوستش دارم... 

+راجع به کی حرف میزنه؟!تا اونجایی که من میدونم کسی تو زندگی سامان نیست...نکنه....نه بابا...چرا حرف مفت میزنی...تو هم براش مثل سارایی...برو بابا اگه مثل سارا بودی که اونجوری بوست نمی کرد....به من چه که دوستم داره...من اخلاقو رفتار سامان رو خیلی دوست دارم...اصلا قابل مقایسه با پرهام نیست...اما وقتی صورتشو می بینم یاد پرهام میوفتم،که زن کس دیگه ایم...تا زمانی که تکلیفم با پرهام مشخص نشه نمی تونم به کسی فکر کنم....گوشمو بیشتر چسبوندم به در... 

سامان-تا کی این باز ادامه داره...نه حالیم نیست...آره داغونم...اگه منو نخواد چی؟..تا اون موقع دیوونه میشم...می فهمی....دیوونه... 

+از بس گوشم چسبید به در...گفتم الانه که از اون در بزنه بیرون... 

سامان-کی میشه بتونم یه زندگی عادی داشته باشم....می خوام زندگی کنم... 

+یهو در اتاق باز شد...پرت شدم تو اتاق...وای آبروم رفت...
ادامه دارد...