پرستار من5
آره یگانه باید تمومش کنی..چطوری؟
با مرگ خودم
هه هه..دیوونه شدی؟
آره مشکلیه؟اگه دیوونه نبودم که اون کار احمقانه رو نمی کردم
یگان دیوونه نشی برگردی پیش اون شهاب عملی
به کوریه چشم بعضیا بر می گردم
به درگیری میون عقل و دلم بیش از این گوش ندادم و بعد از پوشیدن یه مانتو سرمه ای و شلوار جین شالمو هم سرم زدم و کیف و مبایل و هم چنین کار هنریمو که اون سری یادم رفت به استاد نشون بدم برداشتم و رفتم توی هال تا به لیلا جون بگم که میرم دانشگاه..آهان گفتم کار هنری..بزارید بگم براتون..لیلا جونو فرستادم بره وسایلمو بیاره و دسته کلیدمو بهش دادم..خوشبختانه شهاب خونه نبود و ندیدش وگرنه بار دیگر من به سوی مرگ می رفتم..
-لیلا جون؟کجایی؟
-من اینجام دخترم
با دیدنم اخمی کرد و گفت:
-چه شال و کلاه کردی..کجا؟
-برم دانشگاه باید کارمو نشون استاد بدم..جلسه پیش هم یادم رفت ببرمش..
-تو هنوز حالت خوب نیس..
-نه خوبم..مشکلی ندارم.میرم و زود بر می گردم
با نارضایی منو تا دمه در بدرقه کرد..آژانس دمه در منتظرم بود..سوار شدم و گفتم میرم دانشگاه..
داشتم به سمت کلاس می رفتم که آرزو تک زد..همیشه وقتی دیر می رسیدم و استاد می رفت سر کلاس یه تک بهم میزد یعنی بجنب..منم متقابلا همین کارو می کردم..
وارد کلاس شدم و از استاد بابت تاخیرم معذرت خواهی کردم و رفتم بین آرزو و صدف نشستم و مشغول سوال پیچ کردن من شدن..
کجا بودی؟
این دو سه روز خبری ازت نبود
نکنه خبریه..
مرموز شدی
دیگه تحویل نمی گیری
آقا شهاب چطوره؟
و همین چرت و پرتا..استادمون هم اصلا نمی فهمید ما از اول کلاس داریم فک می زنیم..
اوووووم..یعنی نه..شاید می فهمید..ولی به رومون نمی آورد..
همین هم خوب بود..ولی نکنه بخواد زیر زیرکی نمره کم بده؟
نه بابا این ماله این کارا نیس..
بعد از کلاس رفتم ایستادم کنارش و گفتم:
-ببخشید استاد من طرحمو آوردم..
مکثی کرد و گفت:
-ولی از وقت تحویلش گذشته خانوم فلاحی...دیر شده..
-استاد من چند روزه دانشگاه نیومدم راستش..راستش..
-چیزی شده؟
فکر پلیدی به دهنم رسید..من کلا آدم پلیدی بودم..
-استاد یکی از اقواممون فوت کردن من این چند روزه شهرستان بودم
از بغضی که توی صدام بود خندم کرد..یگان اقوامت کجا بودن ما ندیدیمشون؟دروغگویی هستی واس خودتا..
با لحن متاثری گفت:
-متاسفم خدا رحمتشون کنه..
-خدا رفنتگان شما رو هم بیامرزه..
-حالا طحتون رو بزارید ببینم..ولی فقط همین یه دفعه
-ممنون استاد..
و بعد از کلی تشکر و ماچ و بوسه..نه شوخی کردم..ماچ و بوسه که نه..جدی گرفتین؟آخه من توی دانشگاه توی تهران بپرم استادمو ببوسم؟مگه این که دیوونه باشم..هر چند کم نیستما..
باز خوبه با خودن آنستم..
بابا انگلیش..
بابا تحصیل کرده..
با خودم می گفتم و توی دلم می خندیدم...سعی داشتم از این راه برگردم به یگانه ی گذشته..
یگانه ای که با وجود تمام مشکلات روی شونش...
با وجود کلی غم توی دلش،
با وجود بی پدر و مادریش،
و خیلی چیزای دیگه..
همیشه شاد بود و خندید..
من به خودم افتخار می کنم..
بابا افتخار...
هه هه هه
توی راهرو علیرضا رو دیدم.
-به سلام خانم کم پیدا..چطوری تو؟چکار می کنی؟
از لهجه ی تهرانی علی همیشه خندم می گرفت..
-میسی تو چطوری علیرضا جون؟
-ما هم خوبیم؟
-ارغون چطوره؟نی نی کوچولو؟
-ارغوانم خوبه..نی نی هم خوبه..چکارا می کنی؟
داشتیم قدم زنون از دانشگاه خارج می شدیم و منم براش توضیح میدادم که چه می کنم و چه قراره بکنم..
البته چیزی از دیوونه بازیم نگفتم..
به هیچ کس..
نباید کسی بفهمه چقدر احمقم..
توی خیابون صدف و آرزو اومدن سمتمون و بعد از سلام و علیک با علیرضا گفتن که میرن جایی و فردا شب همه دعوتن کافی شاپ...تولد حسام بی اف صدف بود و همه رو دعوت کرده بود..ما هم با کمال میل پذیرفتیم منت بر دیدگانشان بگذاریم...
آره دیگه..ما کلاس داریم..
چه کنیم..
بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن برای اینکه منو برسونه سوار شدم و آدرس یه کتاب فروشی و دادم تا منو برسونه اونجا..باید چند تا رمان می خریدم وگرنه کلافه می شدم..
من همین طوری خنگ می زدم فکر کن کلافه هم بشم..
چی می شود...
از ماشینش پیاده شدم و بهش قول دادم یه روز برم خونشون..
علیرضا یکی از بچه های خوب دانشگاه بود..در واقع یکی از بهترین ها بود...
اوی اوی..بد برداشت نکنیدا..داداشم بود..
زبون درازیییییییییی...
من رابط اون و ارغوان بودم..ارغوان دوست دبیرستانیم بود که دانشگاه هم با هم بودیم..
آخی..چقدر با هم می خندیدیم..
علی میومد پیش من التماس می کرد با ارغوان حرف بزنم بره خواستگاریش..
خیلی بچه خوبی بود...به قول بچه های یونی اهل حال بود شدید..
می گفت...می خندید..بی شیله پیله بود...حرفشو رک می زد..
دقیقا مشخصات یه بچه ی خوب..و تا چند ماه دیگه بابا میشد..
آخی..این خودش بچه اس..الهی..قراره هم عمه بشم هم خاله...جونم اون نی نی..
بعد از خریدن سه چهار تا کتاب درسی و سه تا رمان م.مودب پور به سمت خونه رفتم..تا حالا رمان های مودب پورو نخونده بودم و با توجه به حرفای بچه ها که خیلی تعریف می کردن تصمیم گرفتم امتحانشون کنم...
یلدا..گندم و یاسمین رو خریدم...
ترجیح دادم پیاده روی کنم...همینجور که قدم میزدم به این چند روز فکر می کردم..
به شهاب..
به کاراش..
به اعتیادش..
به عصبانیتش..
به خودم..
به مسخره بازیام..
به دیوونه بازیام..
به ضعف هام..
و به هزاران چیز دیگه..
به اینکه چقدر زندگیم پر هیاهو شده بود...
مخصوصا هفته ی پیش..
و این هفته...هفته ای که یک روزش گذشت..
و به خوشی گذشت..
حالا خوشی هم نباشه..
به خوبی گذشت..
و من باید سعی کنم این شش روز هم به خوبی بگذرونم...و اینکارو می کنم...
من به خودم مطمئنم..
حالا زیاد هم نه ها..
ولی یه بیست درصد..
نه نه پونزده درصد..
شایدم هم ده درصد..
پنج درصد خیرشو ببینی..
آره داشتم می گفتم حدود یک درصد که به خودم اعتماد دارم..
چی فکر کردین؟؟
زبون درازییییییییییییییی
بعد از شام به بهونه ی درس خوندن به اتاقم رفتم..آقای کیانی رفته بود ماموریت..
یاسمین رو برداشتم و شروع کردم..از همون اولش خندیدم تا جایی که خوندم..عاشق این کاوه شدم..خداییش بیست بود..یه جورایی مثه علیرضای خودمون..
از طرفی هم از بهزاد حرصم گرفته بود..خو میخواد بهت کمک کنه قدر نشناس...قبول کن دیگه..من جای تو تهوع گرفتم بس که تخم مرغ خوردم...
والا..
ملت چه کارایی می کنن..
کتابو روی میز کنار تختم گذاشتم و عینک طبیمو هم روش قرار دادم...چراغ خواب رو خاموش کردم و زیر پتو خزیدم.
اولین کاری که باید برای برگشت به خونه ی شهاب می کردم تحقیق بود..باید نوع رفتار با یک معتاد و این چیزا رو می فهمیدم..این دفعه باید محتاط تر عمل می کرم..دوست دارم سلامتیشو به دست بیاره..تا حداقل دل یه مادرو شاد کنم و زحمتهایی که برام کشیده رو جبران...خدا کنه بتونم...
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین