+باهم تو پارک در حال قدم زدن بودیم...
 سامان-بهار این 1هفته بگذره باید کارمونو شروع کنیم...آماده ای؟
-آره...فکر می کنی چقدر کارت طول بکشه؟
سامان-اگه بگم بستگی به تو داره باور می کنی؟
-به من؟!مگه باید چی کار کنم؟
سامان-یه نقشه هایی تو سرمه...بزار همه چیو سرو سامون بدم،بهت می گم...
-چقدر گشنمه...چقدر خسیسی بابا بیا بریم یه ساندیسی،بستنی...چیزی بده ما بریزیم تو این شکم انقدر قاروقور نکنه...
 سامان-ماشالا...ماشالا...بچم اصلا خوراک نداره...
+قیافه مظلومی به خودم گرفتم...
 -اِ تو هم فهمیدی؟باید یه دکتر تغذیه برم...اینجوری نمیشه....
 +دستشو انداخت دور گردنم...لپمو کشید...
 سامان-خوشم میاد از رو نمی ری...بچه پررو..
-باز تو پسر خاله شدی؟آخه من لپ دارم که هی می کشیش؟
سامان-آخه خیلی باحاله...
-همه این کارارو می کنی که بستنی ندی؟
سامان-اِ تابلو شد؟
-بدبخته گدا....
سامان-یه جا هست بستی های خیلی خوشمزه ای داره اما محلش جای جالبی نیست...
-مگه چجوریه؟
 سامان-یه محله ی قدیمیه..آدمای درست و حسابی نداره...همه گنده لاتن...
-عیب نداره...بیا بریم خوش می گذره...
 سامان-باید با ماشین بریم
... 
-
باشه زنگ بزن به سارا بگو ماشینو بیاره،3تایی باهم میریم...
+به سارا زنگ زد...40مین بعد سارا اومد...با هم رفتیم به همون آدرسی که سامان داد...وا اینجا دیگه کدوم جهنم دره ایه...پایین شهر ما در برابر اینجا لاس وگاسه... باهم رفتیم نمیشه گفت کافی شاپ...چون به همه چی می خورد الا...انگار خونه ی ارواحه...یه پیشخوان و سالن بزرگ...سقف خیلی بلند و میز صندلی مال عهد دقیانوس...
یه پنکه سقفی بزرگ هم وصل بود..پله های چوبی که می رفت طبقه ی بالا...آدماشم تیریپ درست و حسابی نداشتن...یه جورایی،خط خطی و خلاف...
سارا-جا قحط بود مارو آوردی اینجا؟!
سامان-بهار خیلی علاقه داشت اینجارو ببینه...
-این حرفارو بیخیال...بریم سراغ اصل کاری...
سارا-من کیک و قهوه می خوام
 سامان-سان شاین...
 -اوووم..کوپ شکلات...کافه گلاسه...کیک شکلاتی...حالا چون اسرار می کنین سان شاینم می خورم.... +چشماشون 4تا شد...
 سامان-بچه دل درد می گیری...
-این چیزا یه تیکه از معده ی منم نمی گیره...اینا رو می خورم تا شام ضعف نکنم....
 سامان-از این به بعد صدات می کنم بچه غول....
 -منم خِشتکتو می کشی رو سَـــ....
 +جلو سارا آبروم رفت...تا حالا جلوش اینجوری حرف نزدم...سارا بهم می خندید... سامان هم ابروشو بالا و پایین می نداخت...سفارشامونو آوردن...دست به کار شدم...اول کافه گلاسه...کیک شکلاتی...کوپ...و در آخر سان شاین...همهچیش عالی بود یعنی عالی هم براش کمه،حرف نداشت...نصف سان شاینمو خوردم...دیدم 3تا خرس کنگ فو کار،اومدن سر میز ما...یکیشون رو به من...
*جووون عـــــــــــزیزم....چه بامزه می خوری...آدم اشتهاش باز میشه..این آقا یکی پیش خودش داره...افتخار میدی در کنار ما باشی؟
 +رگ گردن سامان شد قدِ هیکل من...اومد بلند شه،دستمو از زیر میز گذاشتم رو پاش...
-نچ نمیشه،بات حال نمی کنم...جام راحته...
*ماهم برات راحتش می کنیم....
-برو عمو جون...بـــــــرو رد کارت....
 +رو به سارا به فارسی...
-اَه زَهرَم کردن،نفهمیدم چی خوردم....می بینی تورو خدا؟؟؟...شانس ندارم که،مجبورم دوباره سفارش بدم.... +سارا زد زیر خنده.. سامان چپ چپ نگاش کرد...
 *چی بهش گفتی خوشکله؟؟
-به توچه مفتشی؟؟؟برو بزار باد بیـــــــــاد
 *من بدون تو جایی نمیرم...
+دستمو گرفت کشید... سامان از جاش بلند شد و با مشت خوابوند تو صورت یارو...اون 2تای دیگه حمله کردن به سامان....سارا خیلی ترسید..اما من با خیال راحت داشتم سان شاینمو می خوردم... سارا-بهار یه کاری بکن الان می کشنش... "-اون از پس خودش بر میاد...وایسا یه دره دیگه مونده،اینو بخورم...الان بلند میشم...تو فقط مواظب خودت باش...
+از جام بلند شدم رفتم رو میز....
-آآآی نفــــــــــس کـــــــــــــش....
+پریدم رو کول یکیشون...دسته دسته موهاشو کندم...اون هم ای عَروده میزد...همش می خواست بیارم پایین اما عین کنه بهش پسبیده بودمو میزدمش....دید فایده نداره بادو رفت سمت دیوار...حتما می خواست منو با دیوار یکی کنه...هــِــ کور خوندی3سوته بلند شدم رو شونشو تا نرسیده به دیوار دستمو گرفتم به پنکه،خودمو آویزونش کردم...پنکه آروم می چرخیدو منم باهاش می چرخیدم...چند تا لات دیگم بلند شدن تا از رفیقاشون دفاع کنن...خودمو چند تا تاب دادمو پریدم رو کله یکی دیگه..این یکی کچل بود رو سرش بندری میزدم...
سامان بیچاره داشت خودشو تیکه پاره می کرد،اون وقت من تارزان بازیم گل کرده...یکی رفت سمته سارا،رو کول کسی که بودمو با یه حرکت گردنشو مرخص کردم...رفتم سراغ مزاحم سارا...دخل اونو هم آوردم..
دیدم هی داره تعداد زیاد میشه...به سامان اشاره کردم فرار کنیم...دست سارا رو گرفتم و با تمام سرعتمون دوییدیم...بعد از 10مین دویدن...
 سامان-بیاین بریم تو این باغه...
+یه جای شلوغ بود...شاید عروسیه...3تایی قاطی مهمونا شدیمو الکی می رقصیدیم...
سامان-اصلا به روی خودتون نیارین...
+من که از خدامه قر بدم...شروع کردم به قر دادن...یکم که رقصیدم،چشمم خورد به یک میز بزرگ پر از خوراکی و نوشیدنی...با رقص رفتم سمت میز،هم می خوردم هم قر میدادم... سامان و سارا هم اومدن...
سامان-هنوز منفجر نشدی؟
-چی میگی واسه خودت اصلا من از صبح تا حالا لب به چیزی زدم؟
 سامان-نه اصلا...
-خجالت نکشین...شمام بخورین...اینارو برا منو شما گذاشتن که بخوریم،حیفه زحمت کشیدن خراب میشه...از قدیم گفتن:مفت باشه کوفت باشه...سارا جون بخور...
 +اونا هم از خودشون پذیرایی کردن...من که میزو درو کردم...همین طور که می رقصیدیمو می لومبوندیم..یه پسر خوشکلو ناز اومد طرف ما...تقریبا هم سن پرهام بود...
 پسر-سلام...خیلی خوش اومدین...ببخشید شمارو به جا نمیارم...
 +یه دستم شکلات بود و دست دیگم آبمیوه..خیلی با اعتماد به نفس گفتم...
-ما فامیل عروسیم...
 +پسره لبخند زد...منم کل آبمیومو سر کشیدم....
پسر-ببخشید...ولی اینجا تولدِ...
 +تا اینو گفت هر چی آبمیوه تو دهنم بود...خالی شد تو صورت پسرِ...3تایی باهم گفتیم...
- اِ اِ اِ راست می گی؟؟!!!
 +پسرِ تو شک لباسو صورتش بود...
-ای وای ببخشید بیا بریم صورتتو تمیز کنم...
 +دستشو گرفتمو به بچه ها علامت دادم برن بیرون...شیر آبو پیدا کردم و صورتشو شستم....از جیبم دستمال در آوردم وصورتشو خشک کردم..تو حال خودم بودم...دیدم پسره خیره شده به لبام...بی تربیتِ بی حیا..
اون زمانی که شوهر نکردم..هر چی کورو کچله گیرم میومد..حالا که مزدوج شدم ببین چه جیگرایی پیدا میشن...
 -صورتت پاک شد...اما برای پیرهنت متاسفم...
پسر-اشکالی نداره..این باعث شد تا با دختر خوشکلی مثل تو آشنا شم...
-ممنون...بازم معذرت می خوام آدرسو اشتباه اومدیم..
 +از جیبش یه کارت در آورد..
 پسر-مهم نیست..امروز تولد بهترین دوستمه...مهموناشم خودم دعوت کردم...خودش خبر نداشت..با خانوادش،قرار بود سوپرایزش کنیم...دیدم شمارو نمی شناسم به خاطر همین اومدم پیشتون....از آشناییت خوشحال شدم...سم هستم..این کارتمه...خوشحال میشم باهام تماس بگیری...
+کارتو گرفتم..
-آنا هستم...منم خوشبختم...خوب من دیگه باید برم...
+باهاش دست دادم...
-برم که زودتر به عروسی برسم...روز خوش...
پسر-به امید دیدار...
 +رفتم پیش بچه ها...
سامان-چقدر لفتش دادی...چی کار می کردی 10 ساعت...
 -خوب نباید تابلو بازی در میاوردم که شک کنه....
 سارا-بهتر بریم می ترسم باز اونا سرو کلشون پیداشه...
 +ماشین 2تا کوچه بالاتر از خونه ارواح پارک بود...با احتیاط رفتیم سوار ماشین شدیم و دِ برو که رفتیم...
سارا-بچه ها بریم خرید؟؟
سامان-من کاری ندارم بریم...
سارا-بهار توچی؟
-من که خرید ندارم...اما میام یه چرخی میزنم...
+باهم چند تا پاساژ باحال رفتیم...منی که گفتم خرید ندارم...کل پاساژو خرید کردم...البته با پول سامان...
هرچی می خواستم برام می خرید،عاشق این لارژ بودنشم...پرهام هم خدایی خیلی لارژه،کلی پول به حسابم میریزه...اما یه قرونشو خرج نکردم(گذاشتم برای روز مبادا)انقدر گشتیمو چرخیدیم که نفهمیدم کی شب شد...
 سارا-وای چقدر خسته شدم...بریم شام بخوریم؟
 -آره بریم...
 سامان سر قولت که هستی؟
سامان-معلومه که هستم...
 سارا-چه قولی؟
+شرط بندیمونو تعریف کردم...
سارا-شماها واقعا می تونین 7تا ساندویچو یه جا بخورین؟!
منو سامان-آره مگه چیه؟
 سارا-ببینیمو تعریف کنیم...
+توی فست فود نشستیم...منو دستمون بود...
سارا-من سیب زمینی و سالاد می خوام...
سامان-تکلیف ما هم که روشنه 14 تا همبرگر...
-میگم،سیب زمینی هم بگیریم؟؟
سامان-موافقم...سالاد چطوره؟
-حرف نداره...نوشابه هم می خواما...
سامان-مشکی؟
 -آفرین....
سامان-چیز دیگه ای نمی خوای؟
 -نه فعلا همینا خوبه....
+سارا با دهن باز نگامون کرد...
 سارا-شما 2تا دیوونه این...
+با سامان بلند شدیم...
سارا-کجا؟؟!!
منو سامان-دستشویی...
+آره دیگه بلاخره باید تخلیه شیم....10مین تو دستشویی بودیم... اول سالادو سیب زمینیمونو آوردن..
منو سامان غذامون مشترک بود...2تایی افتادیم به جون سیب زمینی و سالاد....سارا هم خیلی شیک با غذاش بازی می کرد....
-سارا این چه طرز خوردنه آدمو از اشتها می ندازیا....
 سامان-ولش کن این بی ذوقه...
+14تا همبرگرمونو آوردن...همه با تعجب زل زدن به ما...بین خودمون 2تا غذارو تقسیم کردیم...بخور بخور شروع شد...همچین با ولع می خوردیم انکار تا حالا لب به غذا نزدیم...ششمین همبرگرو که خوردم...کم آوردم...یه نفس بلند کشیدم... سامان هم کم آورده بود...
سامان-چیه کم آوردی؟
 -نه...
 سامان-پس چرا نمی خوری؟
-نیست خودت داری می خوری....
سامان-بیا آ آ....
 +هفتمیو باز کرد...
 سامان-کم آوردی؟
-اگه بزاری برم تا اون سر خیابونو برگردم...میام این یکی هم می خورم...
 سامان-باشه برو...
+بلند شدم...تا یه مسیری رفت و برگشت میشد 10مین،دوییدمو اومدم پیش سامان...ساندویچش نبود...
-غذات کو؟
سامان-پشت کوه..خوب خوردم دیگه...
-قبول نیست باید جلو من می خوردی...
سامان-گشنم بود نمی تونستم صبر کنم...
-واقعا خوردی؟
سامان-آره...
 -باشه....
+اون یکی همبرگرمم خوردم...
-مساوی شدیم...
 سارا-شما 2تا عجب جونورایی هستین...
-خواهش می کنم قابل نداره...
 سامان-برم حساب کنم الان میام...
 +بلند شد..چشمم افتاد به یه نفر داشت اسپاگتی می خورد...دلم خواست...
-صبر کن سامان....
سامان-چیه؟
-بشین...اسپاگتی می خوام...
 سامان و سارا-چــــــــی؟؟؟!!!!!
 -چتونه...مگه چی گفتم... سامان می خری دیگه؟
سامان-بازم جا داری بخوری؟!!!
-هوس کردم خوب...
سامان-باشه...
 +سفارش اسپاگتی داد...تا غذارو آوردن سرمو انداختم پایین و شروع به خوردن کردم...لقمه ی آخر غذام ...
تو دهنم پر بود و یه رشته آویزون...سرمو آوردم بالا...یه لپم باد کرده از غذا...داشتم غذامو می جوییدم...
دیدم همه دستشون زیر چونشونه ودارن منو نگاه می کنن...اون یه رشته ی آویزونمو کشیدم بالا و غذامو قورت دادم...
 -وا چرا همه اینجوری نگاه می کنن!!!حالا یه لقمه غذا خوردیما...انگار ارث باباشونو ازم طلب دارن... سامان جون دستت درد نکنه،حسابی چسبید...
 +بهم لبخند زد...دستشو از زیر چونش برداشت...
سامان-سیر شدی؟
 -آره...
سارا-دسر نمی خوای؟!!!
+چشمام برق زد...اما تا اطرافمو دیدم پشیمون شدم...جلو اینا حناقم نمیشه خورد...
-نه سیر شدم...
+تا زمانی که پامو از اونجا بزارم بیرون..همه ی نگاها سمتم بود..چشم ندارن ببینن آدم یه ذره غذا می خوره...رسیدیم خونه...
-شماها برین تو...من یکم دیرتر میام...
سامان-کجا می خوای بری؟
 -پیاده روی....
سامان-منم میام...
سارا-وای من خیلی خستم میرم بخوابم...
-باشه شبت زیبا...
سارا-زود برگردینا...
 سامان-باشه..
.+باهم توی پارک قدم میزدیم...فقط صدای خش خش برگایی که زیر پامون له میشن شنیده میشه...
-بیا یه کم بدوییم...باید این غذاهارو هضم کنیم...
سامان-اینجوری که تا صبحم باید بدوئیم...تو همیشه اینقدر غذا می خوری؟
-همیشه که نه...سر شرط بندی تا این حد خوردم....همین جور که زیاد می خورم،اگه 10 روز هم لب به غذا نزنم چیزیم نمیشه....
سامان-پس بگو مثل شتر می مونی...کوهانت کو؟
-به من میگی شتر؟!
+دوئیدم دنبالش...یکم دوییدیم
-کاریت ندارم...بیا با هم بدوییم...
+بعد از 1 ساعت دوییدن...رو صندلی پارک ولو شدیم...
سامان-شبا حال میده تو پارک بدوییما...بیا هر شب همین کارو کنیم...
 -مگه خدا روزو ازت گرفته که شب بخوای بدوئی؟
سامان-آخه شب خلوتتره ...حالش بیشتره....
 -اِ ....از اون لحاظ...می گم سامی جون اون هیکل گندتو بکش کنار،من یکم دراز بکشم...
+گوشه ای از صندلی نشست....رو صندلی دراز کشیدم...
 سامان-سرتو بزار رو پام...سر درد می گیری...
-نه راحتم.. سامان-خودتو لوس نکن دیگه...
 +سرمو بلند کرد و گذاشت رو پاش...
 -الان خوابم می گیره ها...اون وقت مجبور میشی تا خونه کولم کنی....
سامان-تو که مگس وزنی،پس مشکلی نیست...
-دستت درد نکنه هم شترمون کردی هم مگس...دستی،دستی داری حیوونم می کنیا...
سامان-به دل نگیر...من عادت دارم اینجوری از دیگران تعریف کنم...
-پس قربونت نمی خواد از من تعریف کنی...
سامان-انتقاد چی اونو که می تونم؟
 -نه مشکلی نیست...
 سامان-یکم جلوی خودتو بگیر....اندازه ی گاو می خوری....
-لازم نیست انتقاد کنی...در حد همون سلامو احوال پرسی،راضیم...
+مدتی گذشت چشمام داشت سنگین میشد...حس کردم سامان داره با موهام بازی می کنه..
سامان-بهـــــــــار....
-هــــــوووم...
سامان-اگه 1روز بفهمی...کسی که تو زندگیت نقش مهمی داره...بهت دروغ بگه،چی کار می کنی؟
-بستگی داره چه دروغی بگه....
سامان-فکر کن یه دروغ بزرگ...
 -هیچ وقت نمی بخشمش...
 سامان-اگه اون شخص مجبور بوده که بهت دروغ بگه چی؟
-اگه من براش ارزش داشته باشم مسلما بهم دروغ نمی گه...حالا چه مجبور باشه...چه نباشه...خیلی بدم میاد یکی بهم دروغ بگه،حس می کنم طرفم داره دورم میزنه...درسته خودمم خالی زیاد می بندم...ولی زود راستشو به طرفم می گم...
 سامان-چه راهی وجود داره که تو طرفتو ببخشی؟
-هیچ راهی وجود نداره...حالا چی شده که این سوالو می پرسی؟
سامان-همین جوری...کنجکاوی...می خواستم با شخصیتت بیشتر آشنا شم...بعد از این جریانا می خوای چی کار کنی؟
-زندگی...
 سامان-یعنی چی؟
-حالا کو تا بعدا؟اصلا ببین من تا اون موقع زنده هستم؟ +

دیگه طاقت نیاوردمو چشمام بسته شد...صبح که از خواب بلند شدم...تو اتاق خودم بودم...یعنی سامان منو کولم کرده آورده خونه؟!خاک تو سرِ خرسِ گندم کنن...عرضه نداشتی یه ذره صبر کنی بیای خونه بکپی؟دیگه کار از کار گذشته،مهم نیست...دوش گرفتمو رفتم پایین...سرمیز نشستم...بهتر تا خونه ی اینا هستم مراقب خوردنم باشم...
غیر مستقیم دارن می گن..انقدر چیز کوفت نکن بریز تو این حندق بلا...یکم صبحانه خوردم...تشکر کردم...
همه با تعجب نگام می کردن...
 جم-چیزی شده؟!
سارا-حالت خوبه؟!
 سامان-مریض شدی؟!
-نــــــــــــــه!!!من خوبم...
سامان-پس چرا چیزی نمی خوری؟!
+می خوری می گن چرا می خوری...نمی خوری هم یه جور دیگه اعتراض می کنن
-خوب سیر شدم...
+کسی چیزی نگفت...رفتم تو اتاقم.... سامان اومد...
سامان-میگما،نکنه از حرفای دیروزم ناراحت شدی؟به خدا شوخی کردم..
-این چه حرفیه...من پرروتر از این حرفام که از چیزی ناراحت شم...
 سامان-خیالم راحت باشه که به خاطر حرفای من نیست؟
-بیشین بینیم بابا...چه خودشم تحویل می گیره...
سامان-راستی...4روز دیگه نقشمونو اجرا می کنیم...امشب نقشم کامل میشه،فردا همه چیزو بهت توضیح میدم...
 -خسته نباشی...اما جونه هر کی دوست داری،یه نقشه نکشی که این یارو بفهمه دهنه جفتمونو سرویس کنه ها... سامان-نه خیالت راحت باشه...
-فعلا که نیست..دستی دستی داریم خودمونو می ندازیم تو چاه...
سامان-انقدر منفی فکر نکن،اگه کارمون تموم شه...زندگیمون بر می گرده به روال عادی...
 -شاید برای تو برگرده...اما فکر نکنم زندگی من تغییر کنه...
 +زیر لب یه چی گفت که نفهمیدم..
. +این 4 روز عین برقو باد گذشت...البته اگر کتک خوردنای منو نادیده بگیریم...چون واسه من قد یه قرن گذشت...جم و سامان بیش از حد تصور،تو تمرینا سخت می گیرن.... قرار به جز من چند تا از دوستای سامان هم کمکش کنن...دوستایی که هیچ وقت ندیدم... الان 12شبِ و 2تایی بیرون از خونه منتظر دوستاشیم که بیان دنبالمون...انتظارمون زیاد به پایان نرسید.. 2تا ون مشکی،با شیشه های دودی...اومدن...
سوار یکیشون شدیم...جز ما 2نفر دیگه یکی پشت فرمون..یکی هم بغلش...نشسته بودن...همگی سر تا پا مشکی پوشیدیم...اوناهم چهره هاشونو پوشوندن...کسی که بغل راننده بود...
*سلام آماده این؟
سامان-آره وسایلو آوردی؟
 *تو اون کوله مشکیس...
-ببخشید شما صدات خیلی آشناس...میشه اون ماس ماسَکو از صورتت برداری؟
 +چقدر بی شخصیته...تا این حرفو زدم روشو کرد اون ور...شک ندارم صداشو شنیدم...بزار فکر کنم...
سامان-بیا اینو بزن به صورتت...
-یعنی فقط چشممون معلوم باشه؟
سامان-خیلی دوست داری ویلیام بشناستت؟
+هیچی نگفتم...بلند شد یه چیزی به کمرش وصل کرد...منم بلند کرد و به کمر منم زد
-این چیه؟
 سامان-برای فرار لازم میشه...
+هندزفیری کوچیکی به گوشش وصل و 1 انگشترم دستش کرد...
 -از اینا به من نمی دی؟
 سامان-تو احتیاجی نداری...
+هـــــِــ چه ضایع شدم..بهترِ خفه شم...رسیدیم نزدیکای خونه ویلی...چراغای ماشینو خاموش کردن... 2تایی پیاده شدیم...حالا باید از 7 خان رستم بگذریم...خدا کنه نقشش بگیره...آخه چطور می خوایم از میون این همه محافظ رد شیم...دوربینارو بگو...مقابل 1 دیوار وایسادیم...تا اومدم دستمو بزنم به دیوار...
 سامان-دست نـــــــــزن...برق داره!!!
-چـــــــی؟!
+به دوستاش از طریق گوشی آمار داد...
سامان-برقا رو قطع کنین،نزدیک دیواریم...باشه...
+از کیفش 2تا وسیله ی کوچیک مکعبی در آورد..
 سامان-اینو بگیر عین من بیا بالا...
 +دستشو گرفت بالا...دکمه ی اون ماس ماسَکو که نمی دونم چیه رو زد...سرش حالت چنگک شد و ویــــــژ رفت بالا،بهشم 1 طناب مشکی بود...باز دکمه رو زد و خودش کشیده شد بالا...جلل خالق...چقدر خارجکیه...منم همین جوری رفتم بالا...داخل محوطه بودیم...
سامان-اینو بگیر...هر محافظی رو دیدی...با این فوت می کنی به گردنش...
-حالا اومدیمو به جای دیگش خورد...
سامان-قبلا امتحانتو پس دادی...
 +محافظای بیرونو با چیزی شبیه لوله ی خودکار..که داخلش سوزنای ریز و ماده ی بیهوشی داره..بیهوش کردیم...رسیدیم به در اصلی...
-در با اثر انگشت ویلی باز میشه یا کارت...اولیو بی خیال...کارت داری؟
سامان-نه....
-ما رو اسگل کردی؟!
+از جیبش 1 زر ورق(سِلفون مانند)در آورد...دکمه ی اثر انگشت رو زد...ورقه رو چسبوند بهش...در با یه تیک باز شد...
-چی کار کردی؟!
 سامان-در با اثر انگشت ویکی هم باز میشه...منم اثر انگشت ویکیو برداشتم...
 -بابا دمت گرم...
+رفتیم داخل باید خیلی احتیاط می کردیم که جلو دوربینا دیده نشیم...
سامان-20مین بیشتر فرصت نداریم...اگه کارمون خوب پیش بره %70 کارا تموم میشه...آماده ای؟
-آره...
 +با 1000 بدبختی خودمونو رسوندیم به اتاق کار ویلی...
-اینجا دوربین نداره؟
 سامان-تنها جایی که دوربین نداره همین جاس...
-بقیه دوربینا چی؟
 سامان-بچه ها یه کاری کردن دیده نشیم
-چجوری؟!
 سامان-الان وقت نداریم،بعدا توضیح میدم...
+داخل اتاقو زیرو رو کردیم،بلکه گاو صندوقشو گیر بیاریم...پشت همه ی تابلمو ها،کتابخونه...گشتیم نبود...
-پس کجاست؟
 سامان-تو همین اتاقه شک ندارم...بازم بگرد...

-گشتم نبود...نگرد نیست....
 +نشستم رو صندلی...آخ چقدر دماغم می خاره...دیدم سامان حواسش نیست....دستمو تو دماغم کردم...آخـــــــــیش...راحت شدم...دستمال هم این دوروبرا نیست...پس دستمو با چی پاک کنم؟ آهان زیر صندلی بهترین جا اِ ...دید هم نداره...دستمو بردم زیر صندلی..دستمو حسابی تمیز کردم..تا خواستم دستمو بردارم...به یه چیزی گیر کرد...فشارش دادم...دیوار 1 قسمت باز شد...
 سامان-چجوری درو باز کردی؟!
-هاااان؟!!اوووم....خوب...خوب ما اینیم دیگه...
+یک راهروی تاریک بود خواستم برم تو....
سامان-نـــــــرو!!!
-چــــــــرا؟؟!!!
 سامان-دوست داری خودتو به کشتن بدی؟؟؟!!
-مگه چی کار کردم؟!
 +از کیفش 2تا عینک در آورد....
سامان-بزن به چشمت می فهمی...
 +عینکو زدم...نورای خطی قرمز و سبز ما بین 2 دیوارِ...
سامان-این اشعه ها هم یه نوع دزدگیرِ...هم یه جور تَلس..کافیه بخوری بهشون،چنان برقی می گیرتت که درجا خشک میشی....فقط هم از طریقه این عینکا می تونی این خطا رو ببینی....
-چـــــــــــی میگـــــــــــــی؟؟؟؟؟!!!
سامان-باید از اینا رد شیم...بزن بریم...
+با سلام و صلوات رد شدیم...چه گاو صندوق غول پیکری هم داشت... سامان 5مین داشت به گاو صندوق ور می رفت...ساعتشو نگاه کرد...
سامان-وای بدبخت شدم،دیگه زمان نداریم....
 -چرا؟کسی که چیزی نفهمیده!!!
سامان-بعد از 20مین دوربینا فعال میشه...دزد گیر هم صداش در میاد...
-واااای حالا چی کار کنیم؟؟!!!!
سامان-بهـــــــار...
-هااااان؟؟!!!
سامان-اینجاست که به کمکت نیاز دارم...
-من چی کار کنم؟! سامان-یکم زمان می خوام...
-از کجام در بیارم؟!
 سامان-سرشونو گرم کن...نقشه ساختمونو که بلدی...یه کاری کن همه محافظا برن پشت بوم یا بالا...فقط 10 مین...
-فقط 10 مین؟
 سامان-آره...
-چاییدی...که بعد خودت در بریو من بمونمو یه ایل مرد؟
 +اخماشو کرد توهم...
سامان-لازم نکرده کاری کنی....
+سرعت کارشو برد بالا...دو دل بودم...منو آورده که کمک کنم...پس نباید جا بزنم...از جام بلند شدم...
-فقط 10 مین....
+خندید...از بین خطا رد شدم،خواستم برم....
سامان-کارم تموم شد سریع میام پیشت...
+بسم الله گویان از اتاق اومدم بیرون....نقشه ی کل ساختمون تو ذهنم بود...خواستم برم...صدای آژیر بلند شد...به سمت پله ها دوییدم...نمی دونم چرا هوس کردم برم تو اتاق ویلی...تغییر مسیر دادم و وارد اتاقش شدم... اوووف عجب اتاقه شاخی داره....از جیبم یه رژ برداشتم...تا بود این آرمو برای دخترت کشیدم...این هم برای خودت...آینشو خوشکل کردم...اگه بفهمی من کیم که عممو میاری جلو چشمم....از اتاق اومدم بیرون...
از شانس مزخرفم،یه محافظ منو دید...با بی سیم به بقیه خبر داد...باهاش درگیر شدم...خوشبختانه زور آنچنانی نداشت....بیهوشش کردم..بزور کشیدمش یه گوشه که پیدا نباشه... بی سیمو برداشتمو الفرار...واای این امارت چقدر پله داره...یک طبقه دیگه مونده تا برسم و اَد...5تا محافظ دنبالم بودن..می دوئیدم بالا...اونام پشت سرم...
1 گلدون خیلی بزرگو از کنار پله ها برداشتم،پرت کردم سمت پایین....تعادلشونو از دست دادنو خوردن زمین....رسیدم به پشت بوم... آخه دیگه کجا فرار کنم....این هم جائه میگه برو اینجا؟فقط 6مین گذشته...
خدایا خودمو سپردم به تو...از کجا در برم....اینا هم سرو کلشون پیدا شد...اومدن دنبالم،منم همش اینورو اون ور می پریدم...انگار داریم گرگم به هوا بازی می کنیم..یکی دستمو گرفت مجبور شدم براشون حرکات موزون بیام...اون هم چه موزونی...4به1...چند مین کتک کاری کردیم....تعدادشون زیاد شد حدود 15 نفر....
دیگه حریف 15 نفر نمیشم... من عقب می رفتم و اونا میومدن جلو....حاضرم بمیرم،اما دست اینا نیفتم...
برگشتم پشت سرمو نگاه کردم... ای نــــــنه ارتــــــفاع..... رومو برگردوندم...دارن نزدیک میشن...خدایا خودت به دادم برس....بیا و معجزه کن،منو غیب کنی...جونه خودم به هیچ کس هیچی نمی گم...قول می دم...قوله شرف...
یا یه بلایی سر اینا بیار...فقط نزار به من نزدیک شن...نمی کنی؟؟!!باشـــــــه!!!!اگر بار گران بودیمو رفتیم...
اگر نامهربان بودیم....می خواستیم نریم ولی به زور مجبورمون کردن بریم و ما هم دِ برو که رفتیم... رفتم لبه ی پشت بوم...چشمامو بستم....خدایا این آخرین فرصته ها... بـــــــــــرم؟؟؟ نبــــــــــود؟؟؟ باشـــــــه.... یهو یکی دستشو انداخت دور کمرمو...باهم پرت شدیم...چنان جیغی زدم که مرده و زندم جلو چشمم اومد....چشمامو باز کردم.... رو هوا تو بغل سامان بودم...عین کنه چسبیدم بهش....صدای شلیک اومد...
سامان-آآآآخ...بهار...یکم کمتر منو فشار بده...
 +همون چیزیو که به کمرمون بسته بودیم....الان شد راه نجاتمون...یه چیزی تو مایه های چتر نجات..ولی اون نبود...سرعتش زیادترِ...کلا از اون جا دور شدیم...همون دستیو که انگشتر بودو برد بالا ازش یک نور خارج شد....بلاخره فرود اومدیم...تا فرود اومدیم...همون 2تا ون سریع اومدنو،ما رو سوار کردن...
سامان-تموم شد...خیلی جلو افتادیم...
-مدارکو برداشتی؟؟!
سامان-آره...البته با کمک تو....
+همونی که صداش آشنا میزد...
 *همه ی مدارکو برداشتی؟
 سامان-آره...چیزای به درد بخور زیادی پیدا کردم...دیگه نمی تونه از دستم فرار کنه...
+جلوی در خونه پیادمون کردن....رفتیم تو.... سامان رنگو روش پریده بود...
-چرا رنگت پریده؟
سامان-چیزی نیست....
 +دیدم از دستش داره خون میاد...
 -زخمی شدی؟؟!!!
 سامان-یه خراش کوچیکه...
-بزار ببینم!!!!
+لباسشو در آورد...از بازوش خون میومد...
-تـــ...تو تیر خوردی؟؟!!
 سامان-نه...شانس آوردم از بغل بازوم رد شده...
-برو تو اتاقت...برم یه چیزی بیارم دستتو پانسمان کنیم...
+جعبه ی کمک های اولیه رو بردم تو اتاقش...رو تخت نشسته بودو زخمشو نگاه می کرد..با بتادین زخمشو شستشو دادم و براش بستم...گوشه ی بازوش یه خال کوچیک داشت...حس کردم قبلا هم این خالو دیدم...
-خال بازوت خیلی آشناس...
+رنگ نگاهش عوض شد...
 سامان-خو..خوب خیلی ها خال اینجوری دارن...
-نه آخه این رو مخمه..نمی دونم کجا دیدم...
سامان-بهتر بری بخوابی...منم می خوام استراحت کنم...مرسی که کمکم کردی...
 +وااا این هم یه چیزیش میشه ها...
-نه کاری نکردم...تو هم بهم کمک کردی...پس بی حسابیم...شب خوش...
سامان-شب بخیر..خوب بخوابی...
+اومدم تو اتاقم...با همون لباسام رو تخت دراز کشیدم...این سامان هم جدیدا خیلی مشکوک میزنه...شاید من خیلی حساس شدم...نمی دونم....خدایا آخرو عاقبت مارو به خیر کن...
+نمی دونم چرا کلافمو خوابم نمی بره...دوش هم گرفتم اما فایده نداشت...نزدیک 30/5 صبحه...حوصلم خیلی سر رفته... تیپ بیرون زدم و بی سرو صدا از اتاقم اومدم بیرون...از جلوی اتاق سامان رد می شدم...
 صدای حرف زدنش توجهمو جلب کرد...من که عمرا اهل فالگوش وایسادن نیستم....الان هم رنگ در اتاقش توجهمو جلب کرده..وایسادم درو نگاه می کنم...دیگه اگه صداش میاد به خودش مربوطه...
سامان-آره فقط آخرین مرحله مونده... اگه بیاد قیافش دیدنی میشه... غلط کرد... چه خبر از اون یکی؟ همون بهتر که من نبودم... خیلی سیریشه... منم بی خبر... آره خوبه... جدیدا خیلی نگرانم می کنه... زیادی کنجکاو شده... دارم می پیچونمش... باید دست سارا رو طلا گرفت.... نه حواسم هست...
+صداش نزدیک تر شد...سریع از پله هل اومدم پایین...و یه راست از خونه زدم بیرون...یعنی این موقع صبح با کی حرف میزد؟چجوری سر از کارش در بیارم...اصلا به من چه...مگه من با اون چه نسبتی دارم؟ فضول مردم که نیستم...اما حرفاش خیلی بو داره...تا حالا ازش چیزی ندیدم...اَخ داره دیوونم می کنه...
منظورش از اون حرفا چی بود؟؟انگار تو این دنیا به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد... بهترِ تا پرهام برگشت،بهار هم از مسافرت برگرده...تو خونه ی خودم باشم راحتترم...هــــِــ خونه ی خودم،چه جو گرفتتم..کدوم خونه؟تو اینجا جایی رو نداری..دلم به حال خودم سوخت... همیشه آرزو داشتم یکی منو یه خاطر خودم بخواد...فقط خودم...
نمی دونم هدف پرهام از اینکه منو گرفت چیه...یا سامان،رفتاراش خیلی عجیبه...گاهی یه کارایی می کنه که حرص منو در میاره... جایگاه من تو زندگی اینا کجاست؟؟؟نمی دونم چرا همه ی ذهنم شده پرهام...حتی گاهی سامان رو مثل پرهام می بینم.....نه نه از فکرش بیا بیرون..باید قوی باشی،خودتو وابسطه ی هیچ کس نکن..
این جور آدما ارزش عشقو ندارن...بی خیال دنیا...خودمو عشقست... حدودا 1 ساعت پیاده روی کردم...داشتم راه می رفتم که صدای جیغو گریه از یک کوچه بلند شد...نزدیک کوچه شدم...4تا ارازل یک پیرزن و 2تا بچه ی کوچیکو دوره کردن...و می خواستن کیفشو بزور ازش بگیرن...
 پیرزن-خواهش می کنم کاری به ما نداشته باشین...من پول زیادی ندارم،با این پول می خوام برای بچه هام غذا بگیرم...این یه ذره پولو از من نگیرین...
 *حرف نباشه کیفو رد کن  بیاد...
+از بچه ها یکیشون پسر و یکی دختر بود...پسر بزرگترِ بهش می خورد6،7 سالش باشه...
 پسر-آقا با مادر بزرگ من کاری نداشته باش وگرنه با من طرفی هااا...
 +مرد یکی محکم کوبید تو گوشش..پسره پرت شد زمین و شروع به گریه کرد...
*خفشو آشغال...گمشو کنار...
 +عجب آدم عوضیه...فقط هیکل گنده کرده...شعورش که هنوز پایینه...خیلی ناراحت شدم...رفتم جلو...
*بـــــــه بچه ها مهمون داریم...خانم خوشکله خوش اومدین...
 +دوستاش برگشتن سمت من...به همشون لبخند زدم...رفتم پیش پسر بچهه...نشستم رو زانو...اشکاشو پاک کردم...
-اِ مرد که گریه نمی کنه...اشکاتو پاک کن...
+همین طور که هق هق می کرد...
پسر-از اینا بدم میاد...منو زدن...مامان بزرگمم می خواستن بزنن...
 +به نگاه به ارازل انداختم چه لبخند شتری به لباشونه...آروم در گوشه پسره:
-دوست داری ادبشون کنم؟
+با سرش جواب + داد...
-پس تو مواظب خانوادت باش،تا من حساب اینارو برسم...دیگه گریه نکنیا...باشه؟
پسر-باشه...
 +بلند شدم دستشو گرفتم بردم یه گوشه...رفتم نزدیک اون 4تا...صدامو صاف کردم..
-عزیزای من..کارِ بسیار بسیار بدی انجام دادین که زور خودتون رو به ضعیف تر از خودتون نشون میدین...بهترِ ازشون عذر خواهی کنین..همه چی به خوبیو خوشی تموم شه...
+همچین افتضاح خندیدن که اگه الاغ عَر عَر می کرد..صداش قشنگتر بود...
 *بچه ها...ببینین این خوشکله چی می گه....
 -چیه جک گفتم؟عزیزم یه معذرت خواهی که این حرفارو نداره...
+اومد نزدیکم...یه دستشو گذاشت رو صورتم...
*عزیزم ما هیچ وقت از کسی معذرت نمی خوایم...این دیگرانن که از ما طلب بخشش می کنن...
+داشت صورتشو میاورد جلو...همون دستیو که رو صورتم بود،برداشتم چنان ضربه ای بهش زدم،صدای استخوناش بلند شد...با آرنجم 2بار محکم کوبیدم تو صورتش...یه داد خیلی بلند زد و افتاد زمین.... دوستاش بهم حمله کردن اونم با چی؟؟؟یا چاقو یا چوب...همین جور با هم درگیر بودیم...محض رضای خدا یه پرنده هم تو کوچه پر نمیزد،حداقل دلم خوش باشه...2تاشون فرار کردن..2تای دیگم افتادن رو زمین...همونی که کوبید تو صورت بچهه رو بلند کردم...بردم پیش پسرِ....
 -اگه دوست داری می تونی حسابی بزنیش...
+پسرم نامردی نکرد....حسابی زدش..اما انگار داشت نوازشش می کرد..
-اسمت چیه؟
 پسر-دَنیِل...
-گوشتو بیار...
+گوششو آورد جلو...یه چیزی در گوشش گفتم...ازم فاصله گرفت...با ذوق گفت...
دنیل-یعنی می تونم؟؟؟
+سرمو تکون دادم...رو به روی مرد وایساد،کلی ژست اومد...خندم گرفت...دستشو مشت و یه فوت هم بهش کرد...چنان با مشتش کوبید زیر شکم یارو که خودم گرخیدم...مردِ افتاد زمین...دنیل هم ذوق زده بالا و پایین می پرید و دختر کوچیکم براش دست میزد...آخی چه ذوقی می کنن...برگشتم رفیق مردِ رو ببینم که یه چاقو اومد سمتم...خودمو کشیدم عقب ولی شدت ضربش زیاد بود و چاقو اندازه ی 1 بند انگشت رفت تو شکمم..
نزاشتم چاقو رو بیشتر فرو کنه،دستشو گرفتمو چاقو رو کشیدم بیرون...با پام چند ضربه پشت سرهم به ترتیب...ساق پا...زانو...رون...کمر....بازو..... در آخر به گردنش زدم...چرخیدمو با پام کوبیدم تو دهنش....بیهوش افتاد رو زمین... واقعا هیچ جا ایران خودمون نمیشه...اگه تو ایران تو یک جای خلوت بین 2 نفر یه دعوای کوچیک بشه...1 قشون آدم جمع میشه اینارو از هم سوا کنه که با خودت می گی این همه آدم از کجا پیداشون شد...اما اینجا اگر جنازتم بیوفته...کسی نمی گه خرت به چند منه...
پیرزن-خانم حالت خوبه....وااای تو زخمی شدی...
 +دستمو گذاشتم رو شکمم...همینجور ازش خون میومد...
 -نه خوشبختانه زیاد عمیق نیست..بهترِ از این جا برین...اینجا خیلی خطر ناکه....
پیرزن-پس بزار برات یه تاکسی بگیرم....
+کمکم کرد تا سر کوچه رفتیم...چشمام سیاهی می رفت...با این قیافه نمیشد بیمارستان برم...اگه کلاه گیسمو بردارن و بفهمن مدارکم تقلبیه دخلم اومده...شانس آوردم خر زورم وگرنه هر کی جا من بود در جا غش می کرد...منتظر تاکسی شدیم...حالا مگه ماشین میاد..منم عین خجسته ها دستمو رو شکمم فشار می دادم خونش بند بیاد...اما مگه بند میومد...احساس ضعف شدید داشتم...یه تاکسی اومد..تا نشستم تو تاکسی دیگه هیچی نفهمیدم...

**************