+خواستم بغلش کنم...اما نخواستم بیشتر از این اذیت شه...فقط باهاش دست دادمو اومدم بیرون...5تا پسر ترک موتور منتظر نشسته بودن...به همشون سلام دادمو ترک یه موتور سوار شدم...رفتم به آخرین مهمونی...
قبل از اینکه نزدیک باغ بشیم همگی نقاب زدیم..دقیقا 7 رسیدیم...رفتیم قسمت ورودی...یه کارت نشون دادیم تا اجازه ی ورود دادن...هـــِ چقدر به باغ رسیدن...یه هندزفری خیلی کوچیک تو گوشم بود که اصلا دیده نمیشد...گوشمو فشار دادم تا سامان صدام رو بشنوه...
-سامان رسیدیم...
سامان-برید قسمت رخت کن که مثلا آماده شین...
-باشه فعلا...
+دور تا دور باغ پر مشعل بود و روی همه ی میزا،شمع و گل...کلی مهمون داشتن...همه از دم با کلاس..ویکی یه پیرهن نباتی خیلی کوتاه تنش بود و عین چسب دوقلو به پرهام چسبیده...ویلی هم داشت حناق کوفت می کرد...
و با چند نفر صحبت می کرد..یه زن هم رفته بود رو سنی که برای اجرا درست کردن و با صدای خراشیدش آهنگ می خوند...هــِـــ خوبه اسمشو بزارن حنجره طلا...با بچه ها رفتیم قسمت رخت کن...
-یادتون نره...تا اجرامون تموم شد...سریع باید از این جا خارج شین...حتی اگه خودم نیومدم...
*بله...
+پسرا لباس عوض کردن...اما من همون جوری بودم...لیاقت همین لباس هم ندارن...ساعت 8 اجرا داشتیم...هر چی به 8 نزدیک میشدیم،استرسم بیشتر میشد...نوبت رسید به اجرای ما...
-سامان داریم میریم حواست باشه...
سامان-مراقب باش...موفق باشی...
+با هم رفتیم رو سن..هم زمان با ما گروه شعبده بازی اومد...رفتم یه میکروفون به خودم وصل کردم...
می خواستم آهنگی که قرار بود غیر مستقیم حرفمو به ویلی حالی کنمو خودم بخونم...صدام بد نبود...البته برای خارجی خوندن...تو این 1 ماه خیلی روش کار کردم... آهنگ کاسکادا(pyromania) پخش شد و خودمم با گروه مشغول اجرا شدم و می خوندم...(اینجا ترجمشه!!)اولش پسرا شروع کردن...
*آتش افروزی.... آتش افروزی...
-من رو عقده ای خطاب کن!!!به من بگو (دیوونه)...یه چیزی در رگ های من جریان داره...
چشم های من نمی تونه ببینه که...در درون چه چیزی وجود داره...
من نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم...تو هم نمی تونی جلوی منو بگیری...
من می خوام این آتیش رو به پا کنم....کاری کنم که نفس کشیدن برای تو غیر ممکن بشه...
حرارت داره بالا میره...بالا میره...
چون که من دارم از حرارت بالا آتیش می گیرم...
+همزمان با این حرفم دستمو گرفتم بالا و همه ی مشعل های باغ روشن شد...شعبده باز ها هم فقط با آتیش برنامه اجرا می کردن...
- آتش افروزی... آتش افروزی...اوه اوه اوه... آتش افروزی
حرارت بالا رفته... آتش افروزی...من باید اعتراف کنم که....
دمای 1000درجه بالای صفر...خشونت منو به اوج میرسونه....
ترس نداشته باش...جایگاه خودت رو پیدا کن...
این همه ی ترس های تو رو از بین می بره...من می خوام این آتیش رو به راه بندازم...
کاری کنم که نفس کشیدن برای تو غیر ممکن بشه...حرارت داره بالا میره...
هوا داره گرم میشه و من دارم از حرارت می سوزم...
آتش افروزی.... آتش افروزی...اوه اوه اوه...
تو نمی بینی که من دارم آتیش می گیرم...
آتش افروزی... آتش افروزی...
+زل زدم تو صورت ویلی....
-همون موقع که شعله های آتیش به اوج میرسه...دمای بالا من رو در احاطه ی خودش قرار گرفته...
و من نمی خوام معذرت خواهی کنم...هوا داره گرم میشه و من دارم از حرارت می سوزم...
آتش افروزی... آتش افروزی...
+اجرامون تموم شد اومدیم پایین...ویلی رفت رو سن...پرهامو ویکی رو صدا زد...
-بچه ها برین بیرون...
ویلی-امشب می خوام یه خبر خیلی مهمیو بهتون بدم...
+دست دوتاییشونو گرفت...
ویلی-می خوام همین جا...
-سامان...حالا...
+یهو صدای شلیک گلوله همه جا پخش شد...همه جیغ میزدن و فرار می کردن...همین جور صدا میومد...
وقتی که خیالم راحت شد همه رفتن بیرون....
- سامان بسه رفتن بیرون....(صدای شلیک به وسیله ی چند تا اسپیکر که به درختا وصل بود پخش میشد)
سامان-خودتم رفتی بیرون؟
-آره...فعلا...
+یکی از مشعلا رو برداشتم...چند تا از رومیزی هارو آتیش زدم...همین باعث شد آتیش پخش شه...خواستم برم بیرون دیدم ویلی رو زمین افتاده...
ویلی-کمکم کن...
+نقابو از صورتم برداشتم..چشماش گرد شد...
-هـــِِِِِِِــ دخترت که انقدر حرصشو میزدی،کمکت نکرد...انتظار داری من کمکت کنم؟؟
ویلی-امکان نداره...تو چطور زنده موندی؟!!
-حالا که می بینی...سورو مورو گنده جلوت وایسادم...
ویلی-پس اون جنازه ی سوخته!!!
-اون هم یه راننده تاکسی بدبخت بود که قربانیه کاره احمقانه ی تو شد....بهتر بری به جهنم...
+یه لگد محکم بهش زدمو فرار کردم بیرون...چون شعله های آتیش هی داشت زیاد میشد...موتور یکی از پسرارو قرض گرفتم و قرار شد بدم سامان بهش پس بده...کلاهمو سرم گذاشتمو سوار موتور شدم...موتور سواری هم از صدقه سر میثم یاد گرفتم...وقت زیاد نداشتم...سریع حرکت کردم سمت خونه...توی راه همش گوشیم زنگ می خورد..اما فرصت نداشتم جواب بدم...با اون سرعتی که من رفتم 1 ساعته رسیدم....چراغای محیط اطراف خونه همه روشن بود...حیف این خونه که قسمت ویکی بشه...سریع رفتم تو چمدونامو برداشتم و آوردم بیرون،گذاشتم تو ماشینی که پرهام تازه برام خریده...سوار شدم خواستم حرکت کنم...یادم افتاد مدارکمو برنداشتم...باز رفتم تو خونه و مدارکو برداشتم...اومدم در ورودی رو باز کردم و رفتم بیرون...این بار برای گوشیم اس ام اس اومد درو بستمو اس ام اسمو باز کردم...
سامان-چرا جواب نمیدی!!!!!!!فرار کن دنبالتن...
+همین جور که راه می رفتم....خوردم به یکی...سرمو بلند کردم...چشمام 4 تا شد.
رو به روی ویلی و دارو دستش بودم
...
ویلی-به به پارسال دوست امسال آشنا...از این طرفا؟امشب بلاخره سر از کارت در میارم....بگیرینش...
+خواستم فرار کنم....از چند طرف محاصرم کردن...ویکی هم اومد ولی خبری از پرهام نبود...خواستن نزدیکم شن که باهاشون درگیر شدم....اما حریف 10 تا آدم نر غول که همشون هم رزمی کارن نمیشدم...بالاخره گرفتنم....یکی از پشت گرفتم....2تای دیگم هر کدوم یه بازومو...ویکی اومد نزدیک و زل زد تو چشمام...برای بار دوم یکی محکم خوابوند توی گوشم...
ویکی-اینو زدم چون جشنمو خراب کردی...
+یکی دیگه زد....
ویکی-این هم به تلافی زبون درازی های قبلت...
+تف کردم تو صورتش...
-شاهکار نکردی داری منو با این وضع میزنی...اگه نمی گرفتنم که یه بادمجون خوشکل پا چشمت می کاشتم...
ویکی-حالا که دستات بستس و دور،دور منه...
-آخـــــی نامزدیت خوش گذشت...راضی نبودم از وسط جشنت بیای دیدن من....آخ راستی تبریک می گم..
+بهم حمله کرد...
ویکی-کثافتِ آشغال تو باعث شدی نامزدیم بهم بخوره...تازه موفق شدم پرهام رو راضی کنم...ولی تو گند زدی به همه چیز...
+همین جور مشتشو ول می کرد تو شکم و پهلوم...یه دفعه جو گرفتتش و افتاد به جون موهام...از بس کشید که کلاه گیسم کنده شد...با تعجب به کلاه گیس توی دستش نگاه کرد...یکم گذشت...دستشو گذاشت زیر چونمو سرمو برد بالا....
ویکی-به من نگاه کن...
-خوش ندارم...
+داد زد...
ویکی-گفتم به من نگاه کن...
+خیره تو چشمش شدم...سرشو آورد نزدیک...
ویکی-چطور متوجه لنزت نشدم!!!!
+خواست دستشو بیاره نزدیک چشمم که لنزو در بیاره....منم چنان گازی از دستش گرفتم که صدای بع بع در آورد...خواست بزنم....با پام محکم کوبیدم تو شکمش...پرت شد زمین...پاهامو گرفتن...ویلی اومد جلو چند تا چک محکم زد تو صورتم...
ویلی-لنزاشو در بیارین...
+یورش بردن سمت صورتم...داد زدم...
-خودم در میــــــــــــارم....
+ویلی اشاره زد دستمو ول کنن....لنزو در آوردم...در گوش یکی از محافظا یه چی گفت...اون هم سرشو تکون داد و رفت...3مین بعد با یه سطل اومد نزدیکم...یه سطل آب یخ خالی شد روی کلم...و با دستمال افتاد به جون صورتم....کارش که تموم شد،کشید کنار...تو تمام این مدت داشتم دادو بیداد می کردم....
ویلی-بـــــه....بهارِ،آنا نما...می بینم که خوب خودتو تغییر دادی.....
ویکی-از همون روز اول عین بختک چسبیدی به زندگی من...چی از جون زندگیم می خواستی؟
-بهتر دهنتو ببندی....
+باز اومد نزدیکم...این بشر از رو نمی ره...هم دستامو گرفتن هم پاهامو...
ویکی-این سری چنان چکی بهت میزنم که تا عمر داری یادت نره...
+همچین زد تو گوشم که مخم سوت کشید....خم به ابرو نیاوردم...صورتشو آورد جلو...یه لبخند بزرگم گوشه ی لبش...
ویکی-چطور بود عزیزم؟
-عالی عزیزم...عالی....حالا اینو داشته باش...
+نامردی نکردمو با کله رفتم تو صورتش...مخ خودم نابود شد چه برسه به اون...همچین جیغ زد و بالا و پایین پرید که ویلی دستور داد حسابی از خجالتم در بیان...تا خواستن بهم حمله کنن...صدای پرهام بلند شد...
پرهام-ولش کنین...
+برگشتم دیدم اسلحه دستشه...
-به به داماد عزیز....کارای جدید ازت می بینم..
+ویکی دویید بره تو بغل پرهام...تا رسید بهش پرهام برش گردوند و اسلحه رو گذاشت رو سرش...چشمام داشت از کاسه در میومد....ویلی با عصبانیت...
ویلی-داری چه غلطی می کنی؟
پرهام-بگو محافظات ولش کنن...وگرنه یه گوله تو مخ دخترت خالی می کنم...
ویکی-پرهام!!!
پرهام-بهتر خفه شی...
+اگه یه ذره دیگه ادامه میداد...باید به طور حتم چشمامو از رو زمین جمع می کردم....بهشون اشاره زد...
از دستشون خلاص شدم....خواستم برم نزدیک پرهام...صدای سامان منو میخکوب کرد...
سامان-اسلحتو بزار زمین....
+دیدم یکی از محافظا اسلحشو در آورده...و اما سامان که با لباس پلیسو اسلحه به دست وایساده...بی خیــــــــــال...مرد آروم اسلحشو گذاشت رو زمین...سامان با جدیت:
سامان-برو پیش پرهام...
+تو شوک تیپ سامان بودم....اصلا حواسم نبود...پام گیر کرد به یه سنگو از شانس گندم پرت شدم جلوی پای ویلی...اون هم نمی دونم از کجاش یه اسلحه در آورد و منو نشونه گرفت....
ویلی-بهتر اسلحتون رو بندازین...
پرهام-دخترت پیش منه بهتر تو اسلحتو بندازی...
ویلی-خودت بهتر میدونی که با کسی شوخی ندارم...تا 3 میشمارم...اگه اسلحتون رو انداختین که هیچی...اگه نه شلیک می کنم...1...2...
پرهام-باشه...صبر کن...سامان اسلحتو بزار زمین....
+هر دو گذاشتن زمین...ویلی دستور داد پرهام و سامان رو بگیرن...ویکی هم اومد کنار باباش...هر کدوم رو بردن یه گوشه...
ویکی-پرهام چرا این کارو با من کردی؟من دوستت داشتم...
-ویلی-الان موقع این حرفاست؟
+رو به پرهام...
ویلی-پس همه ی کارات نقشه بود؟خیلی سعی کردی اعتماد منو جلب کنی...موفق هم شدی...اما برات حسابی گرون تموم میشه...فقط ارتباطت رو با این 2 تا درک نمی کنم...
پرهام-بزار برن...خودم توضیح میدم...
ویلی-بعد از این همه سال هنوز منو نشناختی؟
پرهام-بهتر کاری به کار بهار نداشته باشی...
ویلی-جدی؟
سامان-دست از این کارات بردار...دیر یا زود دستگیر میشی...راه فرار هم نداری...کلی ازت مدرک داریم...
ویلی-من اگه تو چاه فرو برم شماهارم با خودم می کشم توی چاه...
سامان-بزار بهار بره هر کاری خواستی با ما بکن...
ویلی-تازه براتون نمایش دارم...
+هولم داد سمت جلو...اسلحه رو به سمتم نشونه گرفت
ویلی-اول دست و پای این 2تارو ببندین...
پرهام-می خوای چی کار کنی؟!
ویلی-بهتر تو یکی حرف نزنی....
+دستو پاشونو بستن به درخت.. پرهام سمت چپ و سامان سمت راست...منم بین اینا وایساده بودم...
ویلی به محافظاش اشاره کرد...اونام اومدن نزدیکم....10 نفر آدم....فرار کردم...گرفتنم...باهاشون درگیر شدم...با تمام قدرتم میزدم...خستگی برام معنایی نداشت...همیشه ساعت ها تمرین داشتم...پس برای این مواقع،انقدر بهم سخت می گرفتن؟یعنی سامان پلیسه؟نقش من این وسط چیه؟یاد جم افتادم که منو مجبور کرد همزمان با خودش و سامان مبارزه کنم...همش نقشه بود؟ذهنم هنگ کرد....رابطه ی پرهام و سامان چیه؟؟!!!همین باعث شد حواسم پرت شه و بریزن سرم...افتادم زمین...اونام با نامردیه تمام میزدنم...صدای داد و فریاد پرهام و سامان همه جارو گرفته بود...
پرهام-ولش کنین کثافـــــتا...
سامان-نزنینــــــــــش....بســـــ ـــه... 
+دردو زیاد حس نمی کردم...بازم صدای جم تو گوشم زنگ زد..
باید مقاومت بدنیتو ببری بالا...کلی علامت سوال تو سرم بود...
ویلی-فعلا بسشه...
+ازم فاصله گرفتن...ویلی رو به من...
ویلی-دوست داری بعد از خودت کدوم یکی از اینا رو بفرستم جهنم؟
-بهتر اول خودتو دخترت برین به درک...
ویلی-هنوز هم زبونت کوتاه نشده...
-در حد خودم نمی بینمت که باهات هم کلام شم...
+نیم خیز رو زمین افتادم...اسلحشو گرفت بالا...
ویلی-بهتر با زندگیت خداحافظی کنی...
-فقط قبلش می خوام یه چیزی بهت بگم....تو و دخترت حالمو به هم میزنین....از جفتتون متنفرم...به قیافتون که نگاه می کنم...اوقم می گیره...می خوام بالا بیارم...و در آخر تو جهنم می بینمت....
+یه نیشخند زد....چشمام رو بستم.....