باز هم صدای داد و فریاد جفتشون بلند شد...داشتن التماس می کردن...یهو صدای رکس اومد و بعد شلیک...چشمامو باز کردم...خدای من نــــــــــه....رکس یکم جلوتر از من افتاده بود روی زمین و همین جور ازش خون می رفت...بزور خودمو رسوندم به رکس....به بهترین دوستم....تو چی کار کردی رفیق...همین جور براش اشک ریختم...این همه کتک خوردم،دریغ از یک قطره اشک...اما به خاطر رکس....خدایا بزار زنده بمونه...سرمو آوردم بالا هنوز اسلحه دستش بود... سریع از بغل جورابم،اسلحه ای رو که سامان داده بود رو در آوردم و شلیک کردم به همون دستی که اسلحه داشت...ازدستش افتاد...خودشم دادش رفت هوا...هم زمان با این کارم پلیس ها عین مور و ملخ ریختن تو... هنوز اسلحه دستمه...ویکی که تا این صحنه رو دید غش کرد...همه رو گرفتن... یه شلیک دیگه به دست بعدیش کردم...نعره میزد... شلیک بعدی پای چپش.... پرهام-بهار نـــــــــــه!!!!!!!!!! -این هم به خاطر رکس  +و شلیک به پای راست...  -این هم به خاطر تمام کسایی که التماست کردن ولی تو صداشونو نشنیدی... +شلیک آخر به گوش چپش....جوری نزدم که بمیره....البته اگر بخواد از درد بمیره بحثش جداس... سامان اومد جلوم و اسلحه رو از دستم کشید....سریع آمبولانس اومد...با گریه: -تو رو خدا اول این حیوون رو نجات بدین...ازتون خواهش می کنم +تند تند به همه چیز رسیدگی کردن و رکسو بردن...نشستم رو زمین سرمو گرفتم تو دستام.... چند مین گذشت....حسه اینکه کسی بالای سرمه رو داشتم...سرمو بردم بالا....جم با لباس پلیس... جم-دخترم هم باید ازت معذرت بخوام....هم تشکر کنم...تو باعث شدی بزرگ ترین قاچاقچی ایرانو بگیریم... +خشک شدم... جم-ویلیام اسم تقلبیشه...اسم اصلیش اصغر...معروف به اصغر ترقه...چند ساله دنبالشیم...و یه سری مدرک که دستگیرش کنیم...با کمک تو خیلی جلو افتادیم... +فقط یه سوال پرسیدم... -رابطه ی پرهام و سامان چیه؟ جم-اونا دوستای چندینو چند ساله ی هم دیگن...و... -دیگه نمی خوام چیزی بدونم... +از جام بلند شدم و به ساعت نگاه کردم...کیفمو برداشتم... پرهام و سامان اومدن نزدیکم... پرهام-باید باهات صحبت کنم... -حرفی برای گفتن نداریم... پرهام-اما من دارم... سامان-بهار چند دقیقه گوش بده.... +دستمو بردم بالا که بزنم تو صورت جفتشون...ولی رو هوا نگه داشتم...به دستم خیره شدم... -لیاقت همین چک هم ندارین... +برگشتم...خواستم برم...جفتشون بازمو گرفتن... *صبـــــــــر کن... +سرمو کج کردم و رو به پرهام : -نترس میرم یه بادی به کلم بخوره....بدبختانه باید پیش خودت بمونم... +دستاشون شل شد...رفتم سمت ماشینم و سوار شدم...وقتی از خونه فاصله گرفتم،پامو رو پدال گز فشار دادمو خودمو رسوندم به فرودگاه...جریمه های ماشین هم چشمشون کور دندشون نرم خودشون بدن....به موقع رسیدم...پروازم می خواست حرکت کنه...وسایلمو تحویل دادمو تمام....الان تو هواپیما نشستم....می خوام برگردم ایران....ولی نمی خوام برم پیش خانوادم...سرمو به صندلی تکیه دادم..خدایا بلایی سر رکس نیاد...آخه چی شد؟معرفتو در حقم تموم کرد...اگه بمیره چی...همین که بدونم زندس برام کافیه...یعنی تو این مدت بازیچه ی دست این چند نفر بودم؟حتی یک لحظم به من فکر نکردن؟از همشون بدم میاد...چقدر راحت ازم سو استفاده شد...باهام بد تا کردن...بـــــــــــد +2ماه از اون جریان کذایی می گذره....ساکن شمال شدم...دوست ندارم،خانوادم از این موضوع بویی ببرن... هر موقع بخوام باهاشون تماس بگیرم از این کدهایی که باعث میشه شماره نیفته وارد می کنم...نفهمن کجام... به لطف پولدار بودن شوهرم...یه ویلای توپ دوبلکس،خیلی بزرگ خریدم...بلاخره چند ماه تو خونه ی خیلی بزرگ زندگی کردم...دیگه خونه ی کوچیک به چشمم نمیاد... طبقه ی زیر زمینی خونمو به صورت سالن ورزشی در آوردم و اوقات فراقتم اونجا تمرین می کنم... تو یک باشگاه هم به عنوان مربی تکواندو مشغول به کارم...دوست و رفیق هم زیاد دارم...اما نه در حدی که پاشون به خونم باز شه...می دونن متعهلم...خالی بستم شوهرم خارج از کشور مشغول به کاره... همینم مونده بفهمن فراریم....خیلی دلم می خواست بدونم حال رکس چطوره....خطام عوض شده...چون نمی خوام پیدام کنن... همیشه تو تنهایی،عین خوره خودمو می خورم که چه راحت پل های سر راهشونو باز کردم ولی اونا... چی بگم خاک تو سرشون...که با این کار دیوونم کردن....تو این 2 ماه کارم شده فوش دادن به همشون... باز خوبه تونستم حال ویلی یا همون اصغر ترقه رو بگیرم....چه میدونم شاید جم این حرفو زده که اسگلم کنه...از اینا هیچی بعید نیست.... الان نزدیک 2 هفتس هر یک روز در میون فیوز برقا می پره...جایگاه اصلیشم تو سالن پایینه...منم مجبور میشم برم تو حیاط و از اونجا وارد زیر زمین شم،که دوباره وصلش کنم....اما می گرخما...تنها تو یه خونه ی بزرگ....پر از دار و درخت...یکیو آوردم میگه هیچ مشکلی نداره.... راستش یکم ترسیدم...آخه تو این مدت کم اتفاقای عجیب و غریب برام نیوفتاده...اگه بکشنم هم هیچ کس نمی فهمه...حدس میزدم کار کسی باشه... امشب از اون شبایی هست که برق میره...تو اتاقم لب پنجره کشیک دادم ببینم کسی میاد تو خونه یا نه...چراغای حیاطم روشن گذاشتم که قشنگ همه جا رو ارزیابی کنم... 1 ساعت معطل بودم...از زور دستشویی داشتم می ترکیدم...هی به خودم امید واری می دادم که الان میرم... اما بی فایده بود...طاقتم تموم شد خواستم برم... یه سایه رو دیوار افتاد...یه آدم هیکلی سرتا پا مشکی...پشتش بهم بود قیافشو ندیدم...از دیوار پرید تو خونه...رفت سمت زیر زمین...چوبی که تو اتاقم گذاشتمو برداشتمو خواستم برم بیرون که برقا قطع شد... سریع چراغ قوه ی تو دستمو روشن کردم...رفتم تو پذیرایی...تا رسیدم چنان جیغی زدم که خونه به لرزه در اومد...یهو در سالن به ضرب باز شد و همون شخص پرید تو.... به خودم اومدمو با چوب افتادم دنبال یارو...دور تا دور سالن می چرخیدیم...شده حکایت دزد و پلیس... -اگه مردشی وایسا....فکر کردی نمی گیرمت...صبر کن... +انقدر دوییدیم که خودم خسته شدم...چون خونه تاریک بود....همون شخص یهو پاش رفت رو یه چیزی و خورد زمین....منم با شیرجه پرت شدم روش.... -بلاخره گرفتمت...کرم داری هی رو اعصاب من اسکی میری؟؟؟تو کی هستی... +حرف نمیزد... -لالی؟؟؟ +خواستم بزنم تو صورتش دستمو گرفت چراغ قومم پرت شده بود یه طرف دیگه نمیشد صورتشو درست ببینم...ولی معلوم بود نقاب داره....صحنه ی بدی بود دست به آب داشتم خفن...نمی تونستم خودمو کنترل کنم...همش وول می خوردم.... زدم به سیم آخر...خواستم از بغلش بیام بیرون...حالا اون ول کن نبود...داد زدم... -ولـــــــــــم کن...ریخـــــــــــت.... +به غلط کردن افتادم....اگه یک دقیقه دیگه می موندم آبرو و حیثیتم تیر بارون میشد...دستاش شل شد...شیرجه زنان پریدم تو دستشویی در هم از داخل قفل کردم.... آخیـــــــش....نزدیک بودا....داشتم با آرامش کارمو انجام میدادم که برقا اومد...انگار این یارو مخش تاب داره....مردم آزار.... اه نقشم خراب شد...یادم رفت اون ملافه سفیدو از بوفه بردارم....تو اون تاریکی تا چشمم خورد بهش فکر کردم روحه و کولی بازی در آوردم.... اومدم بیرون همه جا رو چک کردم نبود....نه پس وایمیسته تا من بیام....حرفا میزنما... ناچار خوابیدم تا دفعه ی دیگه حالشو بگیرم... 1هفته گذشت ازش خبری نشد...انگار آدم شده....از حمام اومدم بیرون و داشتم موهامو خشک می کردم...حس کردم صدا میاد...باز توهم زدم...یه تاپ شلوارک کوتاه ورزشی پوشیدمو مشغوله آرایش شدم... دیدم نه واقعا داره صدا میاد...آروم رفتم نزدیک پنجره...باز که این پیداش شد....رفت سمت زیر زمین... فرصت لباس عوض کردن نداشتم...اسلحمو(چوب)برداشتم و دوییدم سمت زیر زمین...تا رسیدم برقا رفت....چراغ قوه رو روشن کردم...رفتم تو و درو قفل کردم کلیدشم یه جا شوتیدم... -این سری نمیزارم در بری...بهترِ بیای بیرون.... +یکم اطرافو چراغ انداختم تا پیداش کنم....برگشتم پشت سرمو ببینم....یه جیغ کوتاه کشیدم... رو به روم بود... -ببینم تو همون زورو قبلیه نیستی؟؟؟؟!!!!!!!! +سرشو به نشونه ی + تکون داد... -تو کی هستی!!!!!!!!؟؟؟؟ +یه تای ابروشو داد بالا... *اگه گفتی من کیم؟؟ -نقابتو بردار.... *اُ اُ....نچ.... -بهت می گم بردار... *نمی خوام زوره؟؟؟ -الان یه نمی خوامی نشونت بدم...که 500تا دیگم از بغلش بزنه بیرون... +بهم لبخند زد و بوس فرستاد....چشمام شد قد یه قابلمه.... -بچه پررو الان حالیت می کنم... +چراغ قوه رو گذاشتم یه گوشه...چوبو دور سرم چرخوندم... -آآآآآآیییییییی نفـــــــــــس کـــــــش.... +حمله کردم سمتش...همش جا خالی میداد...چه زبل شده....دیدم با چوب فایده نداره...چوبو انداختم کنار و با جفتکو لگد وارد عمل شدم...همه ی ضرباتمو دفع می کرد...بیش از حد تیز بود...راحت حریف من میشد...اما یه ضربه هم به من نمیزد... دیدم فایده نداره....این جوری تا صبح باید باهاش دعوا کنم... وایسادم...نفس نفس میزدم... *چی شد خسته شدی؟ +چشامو ریز کردم...باید نقابشو بکشم...دوییدم سمتش...دستامو بردم بالا و خواستم نقابشو بکشم که با یه حرکت دستمو گرفت و برم گردوند....چسبوندم به دیوار... لبشو چسبوند به گوشم و زمزمه وار: *دلم برات تنگ شده بود... +خواستم ازش فاصله بگیرم...اما حتی یه تکون کوچیک هم نمی تونستم بخورم... *کوچولو بی خود تکون نخور..... -انقدر به من نچسب....چی از جونم می خوای؟؟؟ *خودتو.... -هــــِِـــ تو گلوت گیر نکنم یه وقت خفه شی... *نترس خودم بلدم چی کار کنم که خفه نشم... +گردنمو بوسید...مور مورم شد...داد زدم... -داری چه غلطی می کنی!!!! *عاشق همین غیرتی شدنتم.... -ولم کن تا حالیت کنم.... +به حالت مسخره ای گفت... *واااای نگو....منو می ترسونی.... -آره دیگه ترسویی...جرات نداری ولم کنی... +یهو ازم فاصله گرفت...برگشتم....ای خدا من که حریف این هرکول نمیشم....چه اعتماد به نفسیم داشتم کلیدو یه جا پرت کردم که خودمم نمی دونم کجاست...چجوری فرار کنم.... -با زبون خوش اون نقابو در بیار... *می تونی بیا درش بیار... +بازم بهش حمله کردم...چرا؟؟؟؟چرا نمی تونم حریفش شم....انگار با همه ی ضربات من آشناس... خسته شدم....یهو منو کشید تو بغلشو لباشو گذاشت رو لب هام...نــــــــه نباید بزارم....منو سفت گرفته بود...به بازوش هی مشت میزدم...مگه ولم می کرد...پاهامو بردم بالا که بکوبم جایی که نباید بزنم... سریع ازم دور شد...پاهامو رو هوا گرفت و بلندم کرد...پشت کمرش به صورت افقی بودم....جیغ زدم: -بزارم زمـــــــــین!!! +یهو شروع به چرخیدن کرد...منم از ترسم سفت چسبیدم بهش.... -دیوونه الان می ندازیم زمین....ولم کن سرم گیج رفت.... +اصلا گوش نداد....سرم گیج می رفت...شل شدم....با صدای کم جونی که به زور شنیده میشد... -جونه ننت بس کن.... +بی خیال شد و آروم گذاشتم زمین...چشمامو بستم...قادر نبودم جم بخورم...حس کردم کنارم دراز کشید....  *به همین زودی خسته شدی؟؟؟؟ +جوابی ندادم...دستشو نوازش گونه کشید روی صورتم.... *من مثل آدمیزاد نیستم...نه؟؟ +با این که حالم بد بود ولی با سرم حرفشو تایید کردم...خندید... *چه بخوای چه نخوای مال خودمی.... +چونمو بوسید....وای اگر بلند نشم کار به جاهای باریک می کشه...یکم حالم بهتر شد...اما باز خودمو زدم به ضعف.... *به هیچ قیمتی نمی خوام از دستت بدم... +یکم چشممو باز کردم...دیدم داره صورتشو میاره نزدیک صورتم....حالا وقتشه...یکم دیگه...و حالا... با کله رفتم تو صورتش... *آآآیییی... +سریع نقابشو کندمو از جام بلند شدم و رفتم برقا رو زدم.....دستش جلو صورتش بود...کم کم دستاشو برداشت....از چیزی که جلو ی چشمم میدم به معنای واقعی تعجب کردم.... -نـــــــــــه!!!!!!!!!! +لبخند زد  *هم آره هم نـــــــه!!!! -س....سا....سامان؟؟؟!!!!!!! +پوزخند زد... *عجله نکن...مشکل همین جاست... -سامان؟؟؟؟!!!!!!!! *می خوام که امشب اعتراف کنم....قبلا خواستم این کارو کنم....اما جلومو گرفتن...می بینی؟؟الان هیچ کسی نیست که جلومو بگیره... -تو چطور تونستی این کارو با من کنی؟؟ *تند نرو خلاف شرع نکردم... -بهتر کم چرت و پرت بگی... *اول به حرفام گوش بده... -ببین آقا سامان بهتر خیلی محترمانه راحتو بکشی و بری... *سامان؟؟؟ +اومد جلوم...دستشو گذاشت زیر گردنشو یهو صورتشو کشید.... دهنم باز موند....خشک شدم...پاهام یخ زد.... *تعجب نکن سامان هم قالب صورت منو داره.... -پرهـــــــــــام؟؟!!!!!می خوای منو دیوونه کنی؟؟؟ پرهام-بهت حق میدم...ولی به حرفم گوش بده...می خوام همه چیزو بهت توضیح بدم... برات اول از ازدواجمون می گم...می دونی که به خواست پدر بزرگامون ازدواج کردیم...اولش گفتم شاید تو راضی هستی...اما وقتی قیافتو اونجوری دیدم...فهمیدم تو هم مخالف 100درصدی.... +خندید... پرهام-خدایی قیافه جفتمون خیلی داغون بود...خانواده هامونم که حسابی تو شک بودن...بگذریم که چطور حرصمو در آوردی...منم خواستم باهات لجبازی کنم....که به همه گفتم موافقی....خواستم جلو همه جیغ جیغ کنی..می دونستم خیلی عصبانی شدی...اما در کمال تعجب دیدم راضی هستی... و اما شمال...منم با دوستام اومدم شمال...اتفاقی دیدمت...یه شب هم خواستم بیام یکم اذیتت کنم که اون اتفاق افتاد....وقتی تو اتاقت اومدم گفتم دوستاتو رد کنی و بعد اداهای خودت...وسوسه شدم که ببوسمت از کارمم اصلا پشیمون نیستم.... -چرا نخواستی بشناسمت؟؟؟ پرهام-صبر کن...خیالم از برگشتت راحت شد...منم زود برگشتم...بعد از اون شب دلم می خواست همش پیشت باشم...شیطنت هاتو دوست داشتم...برام شیرین بود...نمی خوام زیاد خستت کنم...قسمت هایی که واجبه بدونی رو برات می گم...دوست ندارم با چوب بیوفتی دنبالم....سابقت خرابه خانومی... دلم می خواست یه زندگی تشکیل بدم...ولی با کسی که دوستش دارم....وقتی دیدم به تو یه حسی دارم...برام همه چیز راحت شد...فقط یه مشکل خیلی بزرگ داشتم...نمی خواستم تو بدونی...ولی دوستم امیر گند زد به همه چیز...و اون اتفاق تو فرودگاه افتاد و تو ویکی رو دیدی... در رابطه با شغلم دروغ نگفتم...یعنی اصلا بهت دروغ نگفتم....فقط یه سری حقایقو مخفی کردم... منو سامان 19 ساله رفیقای فاب همیم....تو یک محل میشستیم...هنر های رزمی رو با هم دیگه شروع کردیم...اون دانشکده افسری درس خوند من عمران و معماری....باباشم که میدونی پلیسه... گذشت....چون هنر های رزمیم عالی بود سامان بهم پیشنهاد داد تو یکی از ماموریتاشون به عنوان داوطلب همراهیشون کنم....منم قبول کردم...بدونه اینکه خانوادم بویی ببرن...و این شد که 3 سال اونجا در گیر کارای ویلی بودمو با 1000 بدبختی اعتمادشو جلب کردم...شانس گندمم زدو ویکی عاشقم شد... وقتی خبر دادم دارم ازدواج می کنم...جم از دستم شاکی شد...نمی تونستم کاری کنم...قرار نبود ویکی بیاد فرودگاه...اما عین عجل معلق سر رسید....و من واسه تو شدم یه خائن.... این سری شانس باهام یار بودو مربی ای که دنبالش می گشتی جم بود...موقع تست گرفتن هنوز نمی دونستن تو زن منی...همون روز سامان اومد خونمون و تو رو دید....به خاطر همین یک دفعه باهات خوب شد...و گرنه سامان اخلاقش اینجوری نیست....خیلی از دستت شکار بود...به خاطر اون گوش گاز گرفتن... یه روز جم بهم زنگ زدو گفت کارم داره...رفتم پیشش...ازم خواست بدون اینکه خودت چیزی بفهمی با ما همکاری کنی...چون عقیده داشت دختر خیلی زرنگی هستی...و با استعدادی... تحت هیچ شرایطی زیر بار نمی رفتم...از بس سامان تو گوشم خوند تا قبول کردم...به شرطی که خودم همش پیشت باشم...و این شد که سارا قالب صورت منو سامان رو درست کرد... ما بلدیم صداهای همدیگه رو در بیاریم....از بچگی عاشق تقلید صدا بودیم.... می خوام بهت بگم...من هیچ وقت ویکی رو نبوسیدم...این من بودم که همش باهات بیرون می رفتم.... این من بودم که تو سالن خونه ی جم بوسیدمت...یا همش با قیافه ی خودم بودم یا سامان...خیلی کم پیش میود تو با سامان باشی....میدونی چرا وقتی سامانو که من باشم بوسیدی جفتمون از اون جا دور شدیم...سامان ترسید نکنه یه وقت واقعا این اتفاق بیوفته و شرمنده ی دوستش بشه...منم ترسیدم نکنه عاشق قیافه ی سامان بشی.... چند بار خواستم حقیقتو بهت بگم....اما جم حسابی مراقبم بود...خودتم دیدی چطور سر بزنگاه می رسید...وقتی میدید سریع کارا داره درست میشه...نمی خواست دیگه ریسک کنه... تو خونه ی ویلی جاسوس داشتیم...امیر همیشه دورا دور مراقبت بود...موقع دزدی از خونه ی ویلی اون صدایی که کنجکاو بودی بدونی کیه...امیر بود...نمی خواست لو بره چون جم پوست از سرش می کند اگه تو چیزی می فهمیدی...برای اینکه حرفمو باور کنی...می تونی زخم اون شبو ببینی... اون خال هم رو بدن من دیدی... بهار من نمی خواستم بلایی سرت بیاد...یادته با هم رفتیم آزمایش خون بدیم؟وقتی اومدی بیرون دیدی همون پسری که بهت نخ میداد قیافش چجوری بود؟اون بلا رو من سرش آوردم... همه ی این بدبختیام تقصیر جمِ...البته خودمم مقصرم... جم معتقد بود هر چی بیشتر از من بدت بیاد...بیشتر برای کارت تلاش می کنی.... می گفت خودم بعدا بهش توضیح میدم...ولی تو رفتی...اما سامان به دادم رسید... تو یکی از کفشات یک ردیاب گذاشت که اگر غیبت زد...اینجوری پیدات کنیم...به خاطر همین من الان اینجام... می خوام یه اعتراف دیگم کنم...تو مسابقه ی خوردن همبرگر تقلب کردم...من آخریشو نخوردم... الان این چیزا مهم نیست...مهم اینه منو ببخشی...می دونم با زندگیت بازی کردم...با انکارم بهت خیانت کردم...ولی نمی خواستم...مجبور شدم...مجبورم کردن... +تو شوک بودم....از یه طرف خوشحال بودم که با چند نفر همزمان نبودم...از یه طرف به خاطر کار پرهام قاط زدم شدید... -حتی %1 نگفتی ممکنه بمیرم؟؟؟ پرهام-بهار... -تو که ویلیو می شناختی؟؟؟!!!بازم خیلی راحت قبول کردی؟؟؟ یعنی من انقدر احمقم؟؟؟انقدر بی ارزشم؟؟؟اونجا جز تو کسیو داشتم که این کارو باهام کردی؟؟؟ +یه قطره اشک از چشمم اومد پایین...چشممو بستم... نباید گله کنی....تو هم با نیت درستی جلو نیومدی....اون هم نیومد.... ولی من نخواستم با جونش بازی کنم.... رفتم سمت در....کلید رو گیر آوردم....درو باز کردم...برگشتم... -کارت درست نبود....هیچ وقت نمی بخشمت.... ... +خواستم از در برم بیرون دستمو گرفت کشید،برم گردوند....بازوهامو گرفت....یک وجب باهاش فاصله داشتم.... پرهام-چرا متوجه نمیشی...من مجبور بودم.... -چرا مجبور بودی؟؟؟تو نباید زیر بار می رفتی... پرهام-درکم کن....من که عذر خواهی کردم.... -حالا چرا داری این حرفارو به من میزنی.... پرهام-می خوام که از نو شروع کنیم.... -آره....%1فکر کن من با تو زندگی کنم... پرهام-ببین تو زنِ منی....چه بخوای چه نخوای.... -زن؟؟؟زنه تو همون ویکی بود... پرهام-می گم من هیچ وقت رابطه ای با ویکی نداشتم...می فهمی؟؟؟ -هر چی که هست...به من ربطی نداره... پرهام-هـــِــ نکنه عاشق سامان شدی....اون موقع که خوب تلاش داشتی اونو شیفته ی خودت کنی... +خواستم با پام بکوبم تو دلش...ولی به جاش اون منو کوبید تو دیوار خودشم چسبید بهم.... پرهام-آره؟؟سامان رو دوست داری... -بهترِ حرف دهنتو بفهمی.... پرهام-مگه دروغ می گم.... -خیلی بچه ای.... +چیزی نگفتیم....خیره تو چشم هم بودیم....کم کم چشماش قِل خورد و اومد پایین.... -حتی فکرشم نکن.... +سرشو آورد پایین....نمی تونستم سرمو بکشم عقب چون چسبیده به دیوار بودم... -برو عقب.... +نزدیک تر شد...اندازه ی یک بند انگشت فاصله داشتیم....یهو صورتشو آورد جلو...منم سریع چشمامو بستم...ولی خبری نشد...چشمام بسته بود.... یه ذره گذشت یکی از چشمامو باز کردم...دیدم داره با خنده نگام می کنه....دوست داشتم کلمو بکوبم تو دیوار آخه چقدر شوت بازی در آوردم... پرهام-می بینم که تو هم بدت نمیاد... +بازم شدم همون بهار لجباز...صدامو بردم بالا.... -انگار باید کیلو کیلو سیر بخورم تا دست از سرم برداری؟بکش کنار عمــــــــــــو.... پرهام-اینجا واسه من لات بازی در نیارا.... -برو بزار باد بیاد..... پرهام-1 هفته بهت فرصت میدم که فکر کنی...بعد بر می گردم و ازت جواب می خوام....مراقب خودت باش عزیزم.... -به من نگو عزیزما...یاد ویکی میوفتم.... پرهام-باشه خانومم... +گونمو بوسید و سریع رفت.... رفتم تو اتاقم....دراز کشیدم رو تخت....یعنی تمام این مدت... پرهام کنارم بود!!!باورش برام سخته...خیلی...یه جورایی خیلی خوشحالم که همیشه کنارم بوده و هوامو داشته....اما بیشتر ازش عصبانیم که راحت بهم کلک زده... نمی دونم....واقعا نمی دونم چی کار کنم...بر فرض ببخشمش...هدف من که ازدواج نیست.... با این وضعیت هر جا که فرار کنم گیرم میاره....آقا اصلا من نخوام با یکی برم زیر یه سقف...کیو باید ببینم؟؟؟ خوب غلط کردی زن پسر مردم شدی...بگم غلط کردم خوبه؟؟؟ همین کارشو بهونه می کنم و میگم نمی خوام باهات زندگی کنم..... اگه طلاقم بده چی؟؟؟برا من که مهم نیست ولی خانوادم.... حالا تا یک هفته پیداش نمیشه...ولی بعدش چی کار کنم؟؟؟ با هزار فکر و خیال بلاخره خوابم برد... *********** +الان یک هفتس که از اون جریان می گذره....به طور کل پرهام از یادم رفته بود...از بس درگیر کلاسام شدم... عصر خسته و کوفته از باشگاه زدم بیرون...ماشین هم نداشتم....خواستم برم تو که بگم زنگ بزنن آژانس...یکی از مربیای ایروبیکو دیدم...لبخند زدم... -خسته نباشین... *ممنون عزیزم....مگه خونه نمیری؟؟؟ -چرا...می خواستم آژانس بگیرم...امروز ماشین نیاوردم.... *پسرم اومده دنبالم....بیا تو رو هم برسونیم.... +ایول شانسم زده...زدم رو دنده پررویی... -مزاحمتون که نیستم؟؟؟ *نه عزیزم این چه حرفیه...بیا بریم... +حرکت کردیم سمت یه پرشیای سفید....گوشی ترابی(مربیه)زنگ خورد... *جانم...بگو عزیز....اِ چرا؟؟؟تا چه ساعتی کلاس داره؟؟نه هنوز نرفتم....باشه الان میام.... +قطع کرد.... ترابی-ببخش رها جان باید برگردم باشگاه... -اتفاقی افتاده؟ ترابی-نه عزیزم...مربی سانس بعد یه مشکلی براش پیش اومده...قرار شد من برم جاش وایسم... -بله....باشه روزتون خوش... ترابی-کجا؟؟؟صبر کن پسرم می رسونت... -ممنون خودم میرم... ترابی-این چه حرفیه؟؟اونم عین برادرت....بیا بریم بهش بگم.. +حالا که انقدر اسرار می کنی میام دیگه...نزدیک ماشین شدیم....پسرش از ماشین پیاده شد... اووووف عجب پسر تپلی داره....بعد از سلام و احوال پرسی.... ترابی-رامین...رها جونو برسون منزلشون... رامین-بله خواهش می کنم بفرمایین.... -نمی خواستم مزاحم شم... رامین-اختیار دارین.... ترابی-برم که دیرم شد...بچه ها فعلا خداحافظ.... +خداحافظی کردیم...رامین نشست تو ماشین...موندم جلو بشینم یا عقب...اگه عقب بشینم میگه مگه راننده تاکسیشم...اگه جلو بشینم میگه این چه پرروییه... اه اصلا مگه فرقی داره؟؟؟کارم راحت شد....خودش در جلو رو باز کرد...نشستم.. رامین-کجا باید برم... +آدرسو دادم...یکم گذشت...آقا فکش گرم گرفت....از خاطرات سربازی گفت تا جک های بی مزه... منم مجبوری سرمو تکون میدادم و لبخند میزدم...حوصلم سر رفت....نزدیک خونه شدیم... -بازم ممنون... رامین-خواهش می کنم.... +وایساد کنار خونه.... -به مامان سلام مجدد برسونین....با اجازه... رامین-آهان حالا این یه جک هم گوش کن بعد برو.... +جااان این چه پسر خاله شد....تا حالا جک به این بی مزگی تو عمرم نشنیده بودم...برگشتم سمتش حالشو بگیرم...ولی با صحنه ای که دیدم زدم زیر خنده... صندلیو که تا آخر داده بود عقب ولی با این حالانقدر شکمش گندس که افتاده رو فرمون...تعجبم چجوری فرمونو چرخونده.... رامین-حال کردی؟حالا یکی دیگه.... -ببخشید من دیرم شده باید برم.... +یه کارت از جیبش در آورد... رامین-پس بهم زنگ بزن.... +اخمام رفت تو هم.... -من متعهلم.... رامین-عیبی نداره که مگه می خوایم چی کار کنیم.... +یهو در ماشین سمت خودش باز شد....یکی یقشو گرفت و کشید بیرون....خودمم پیاده شدم... پرهام-زیادی داری براش بلبل زبونی می کنی.... رامین-به تو چه زنمه... +یه تای ابروشو داد بالا.... پرهام—از کی تا حالا زن من شده زنه تو؟؟؟؟ رامین-هاااان؟؟؟!!!!مــــ...من گفتم دوست زنمه... +همینم مونده فک این تپلو بیاره پایین...رفتم پیش پرهام....تقریبا دستشو کشیدم.... -عزیزم ایشون پسر یکی از همکارامن...زحمت کشیدن منو رسوندن.... رامین-بله...بله....زحمت کشیــ...یعنی رسوندمشون.... +پوزخند زد.... پرهام-لطف کردین...در خدمت باشیم... رامین-خیلی ممنون...با اجازه.... +سوار ماشین شد...گازشو داد و رفت...بدونه اینکه به پرهام نگاه کنم شیرجه زدم سمت خونه....ولی عین بختک چسبید به من... پرهام-برا چی با این مرتیکه هِر هِر و کِر کِر راه انداختی... -یادم نمیاد از چی حرف میزنی.... پرهام-از کی تا حالا سلیقت انقدر افتضاح شده... +رسیدم به در سالن....وارد شدم...جوابشم ندادم...دستمو کشید... پرهام-با تو بودما.... -از وقتی که به تو رو انتخاب کردم.... پرهام-فکراتو کردی؟ -آره...نمی خوام باهات زندگی کنم.... پرهام-تا قبل از اینکه این صحنه رو ببینم...گفتم اگه بگی نه میرمو پشت سرمم نگاه نمی کنم....اما حالا عمرا ولت کنم.... -ببین من وکیل وصی نمی خوام....  پرهام-بهتر با من در نیوفتی...هنوز اون روی منو ندیدیا... -نگـــــــــو.....4ستون بدنم لرزید....جرات نداری کاری کنی... پرهام-اینجوریاس؟ -آره... پرهام-پس بچرخ تا بچرخیم.... -می چرخیم... +از در رفت بیرون...تو اون روحه رامین ببین چه الم شنگه ای راه انداخت...این پرهام هم که فقط منتظر یک بهونس...لباسمو عوض کردم و افتادم به جونه خونه...فردا جمعه بود و دلم می خواست اساسی بخوابم....کارام که تموم شد...رفتم بالا یه دوش گرفتم و بدون اینکه چیزی بخورم خوابیدم.... صبح با صدای در از جا پریدم...بدون اینکه ظاهرمو نگاه کنم....رفتم پایین...یکی رو در ضرب گرفته بود... خمیازه کشیدمو درو باز کردم....اما از چیزی که جلوم میدیم!!!نمی دونستم چی کار کنم..... کل خانواده ی خودم که شامل مامانو بابام....دنیل...داییم و زنش...عموها و عهدو عیال...پدر بزرگ و مادر بزرگای دو طرف... و خانواده ی پرهام...تا به خودم بیام همه شیرجه زدن تو بغلم.... بعد از سلام و احوال پرسی و ماچو بوسه....رضایت دادنو رفتن تو...فقط مامانم موند جلو در... مامان-دختر تو این جوری جلو پرهام باشی که سکته ی ناقص زده...آبروم جلو فامیلا شوهرت رفت... -مگه چشه؟؟ مامان-چش نیست گوشه....این چه سرو کله ایه؟؟؟از آنگولا فرار کردی؟؟؟ -آخه من از اومدنتون سوپرایز شدم...اصلا خبر نداشتم میاین... مامان-می دونم.... پرهام گفت می خواد سوپرایزت کنه....دیگه نمی دونست از دیدن ما ذوق مرگ میشی... -بیا تو عزیزم...حالا بی خیال...... +با هم رفتیم تو... -همگی خیلی خوش اومدین...ببخشید من تازه از خواب پاشدم....برم سرو وضعمو درست کنم میام... +خواستم از پله ها برم بالا باز صدای در اومد...وای مگه کس دیگه ای هم هست.... درو باز کردم... پرهام با کلی خرید اومد تو  پرهام-سلام خانومم...صبحت بخیر...هر چی که می خواستی خریدم....وای سلام به همگی.... +خریدارو پرت کرد تو بغل منو رفت پیش بقیه....دوست داشتم کلشو بکوبم تو دیوار...سعی کردم لبخند بزنم...وسایل رو گذاشتم تو آشپز خونه و اومدم بالا.... صورتمو شستم لباسامم عوض کردم...خواستم بیام بیرون پرهام اومد تو و درو بست...از دستش شاکی بودم حسابی... -برای چی این کارو کردی؟؟؟ پرهام-این جمله یادت نمیاد؟؟بچرخ تا بچرخیم؟؟ -تو داری با این کارت سو استفاده می کنی... +شونشو انداخت بالا... پرهام-من این بازی رو بهتر می پسندم... -اِ ؟؟؟پس اگه بلایی سرت اومد گِلِگی نکنی.... پرهام-بهترِ تو حواست به خودت باشه... -هــِـــ خواهیم دید.... +اومدیم پایین...باید جلو دیگران خیلی عشقولانه رفتار می کردیم... -خیلی از دیدن تک تکتون خوشحالم....تا ما میز صبحانه رو آماده می کنیم،شما هم وسایلتون رو بزارین تو اتاقا....4تا اتاق خواب پایینه...طبقه ی بالا هم باز 4تا اتاق دیگست... +میثم و مهرشاد به خاطر زنشون پایین موندن...پدر بزرگا و مادر بزرگا هم پایین...دوتایی رفتیم تو آشپز خونه....دنیل هم اومد...همین طور که وسایلو آماده می کردم.... -آقا دنیل ما چطوره؟؟ دنیل- خوبم...دلم برات تنگ شده بود...دیگه نمی ری؟ +موندم چی بگم.... پرهام-نه دیگه می مونیم... +برگشتم سمتش.. -شما... مامان-کمک نمی خواین... -نه مامان تو برو بشین ما کارارو می کنیم.... +مادر شوهرم(زهره)اومد... زهره-ببین عروسم تو این یک هفته که ما اینجایم،مسئولیت آشپزخونه با منو مادرته....شماها بعدا هم می تونین از ما پذیرایی کنین...برین بیرون... -اینجوری که خیلی بدِ... مامان-ما که غریبه نیستیم.... زهره- پرهام دست زنتو بگیر ببر بیرون... پرهام-چشم...بیا بریم بهار... +دستمو گرفت و برد بیرون... -خجالت نمی کشی؟؟مثلا ما میزبانیما.... پرهام-اینجوری احساس راحتی می کنن....چی کارشون داری؟ -خیلی روت زیادِ.... +همگی دور هم جمع شدیم....صبحانه رو در فضای خانوادگی میل کردیم...اما من حناق می خوردم بهتر بود.... منو پرهام کنار هم نشستیم...هی کرم میریخت...آخر از دستش کفری شدم و از زیر میز کوبیدم تو پاش...اونم ب پاش چنان تلافی کرد که می خواستم از زور درد خونه رو بزارم رو سرم... با ناخنام رونِ پاشو محکم فشار دادم...داشت بال بال میزد...جفتمون هی تغییر رنگ میدادیم... دیدم اگه یکی ببینه فکرای بد می کنه....بی خیال شدم تا بعد حالشو بگیرم....خوشبختانه اصلا نمیزاشتن دست به سیاهو سفید بزنیم یکم نشستم پیش سیما و فریبا وسارا(زن مهرشاد) چون تفریبا هم سن سال بودیم خیلی باهم می جوشیدیم....از هر دری حرف زدیمو خندیدیم....شوهرامونم که فوضول اومدن پیش ما... فرشاد-به چی هی می خندیدن..بگین ما هم بخندیم... فریبا-به درد شما نمی خوره.... میثم-بیاین بریم وسطی بزنیم...هفته ی دیگه باید عین اسب کار کنم...حداقل این هفته بزارین به آدم خوش بگذره...هر کی پایس بیاد... +همه رفتیم بیرون....سارا و سیما به خاطر باردار بودنشون نشستن بازی رو ببینن...منم چون میدونستم پرهام با توپ شهیدم می کنه گفتم بازی نمی کنم... مهرشاد-مگه دسته خودته یار کم داریم.... -دنیلو بگین بیاد... پرهام-اون بچس....ضربه ی توپ ما بهش بخوره داغون شده... -من با پرهامما... فرشاد-بیشین بینیم بابا...عمرا بزارم زن و شوهر با هم باشین...منو تو و میثم با هم... پرهام و مهرشادو فریبا باهم.... -اِ من می خوام با شوهرم باشم... +زیر لب گفتم: -وگرنه دهنمو سرویس می کنه.... میثم-بسه دیگه یار کشی کردیم +پرهام اومد بغلم و نزدیک گوشم... پرهام-مراقب خودت باش... +اول ما وسط بودیم...نامردا محکم میزدنا....من بیشتر پشت مردا قایم میشدم...اول فرشاد شوت شد بیرون...بعد میثم.... پرهام مخصوصا به من نمیزد تا الان بخواد تلافی کنه.... توپ هم دستش بود....توپو تو دستش چرخوند...یا خودِ خدا...5تا صلوات نظر می کنم بهم نخوره....توپو با تمام قدرتش پرت کرد...پریدم رو هوا و لنگامو باز کردم.... ایول نخورد.....تا اومدم برگردم کمرم تیر کشید....این مهرشاد درد گرفته چه محکم زد...سارا اومد پیشم... سارا-مهرشاد...خیلی بد زدی...بازیه وحشی بازی که نیست... مهرشاد-تو بازی که به هم ماچ نمیدن....بهار زنده ای.... +داشتم می مردم...اما برا اینکه جلو پرهام ضایع نشم.... -چیزی نیست که شمام شلوغش کردین....بریم ادامه ی بازیو کنیم... پرهام-مهرشاد خدا به دادت برسه.. مهرشاد-چرا؟ پرهام-صبر داشته باش متوجه میشی.... +حالا نوبته ما بود از خجالتشون در بیایم...اول فریبا خورد...بعد از کلی بازی کردن پرهام و در آخر مهرشاد.... خیلی زبل بود...توپ دستِ میثمِ،اگر مهرشاد 2تا ضربه ی بعدی رو رد می کرد یکی میود تو... میثم-مهرشاد جون آماده ای؟؟؟؟ مهرشاد-آره داداش تو که عددی نیستی.... +میثم توپو پرت کرد....مهرشاد جا خالی داد....ایول عجب توپِ کات داری...تا توپ رسید نزدیکم با پام محکم شوت کردم بهش...تا به خودش بیاد،توپ خورد وسط پاش....دادش رفت هوا...باز سارا دویید پیش فرشاد...منم سعی کردم فاصلمو باهاش حفظ کنم... سارا-عزیزم خوردی؟؟؟حالا بشین سر جات... مهرشاد-اگه دستم بهت برسه خفت می کنم... -وااااا تو بازی که به هم ماچ نمیدن عمو جون... +همه خندیدن...سارا بلند شد اومد نزدیکم...جوری که خودم بفهمم... سارا-خودمونیم شوهرم از مردی نیفته خیلیه... -نترس اونقدرام بد نزدم.... پرهام-گفتم خدا به دادت برسه.... مهرشاد-خوب رکو پوست کنده می گفتی می خواد چه بلایی سرم بیاره.... پرهام-می دونستم تلافی می کنه...اما چجوریشو دیگه نمی دونستم... +مردا مهرشادو خِرکِش کنون بردن تو... پرهام اومد نزدیکم.... پرهام-این سری از دستم در رفتی....منتظر بعدی باش.... -برو پسرم مال این حرفا نیستی.... +همگی نشسته بودیم...بحث غذا شد...من که آدم نبودم...از زن های حامله پرسیدن...اونام گفتن جوجه کباب درست کنن...که مردام باید زحمت می کشیدن....همگی رفتیم بیرون بساط ناهارو تو حیاط،رو میز انداختیم...دستم درد نکنه چه خونه ای خریدم...انقدر بزرگه که هر قسمتیش واسه یه روز پیک نیک رفتن کفایت می کنه...تا غذا درست شه من پامو انداختم رو پامو رفتم بالا ممبر و برای همه از لاس وگاس می گفتم...و یه سری خالیبندی که با پرهام کجاها رفتیم... کم کم غذا رو آوردن همگی نشستن سرمیز.... پرهام اومد پیشم...یه تیکه جوجه به چنگال زده گرفت سمتم... پرهام-بیا خانومم بخور...هی می گفتی هوس جوجه کردم اینم جوجه... فریبا یه چشمک زد... فریبا-خبریه؟؟؟ -نه بابا چه خبری.... +لابد این پرهام خواسته جلو همه خود شیرینی کنه....اومدم چنگالو بگیرم... پرهام-نه خودم می خوام بهت بدم...دهنتو باز کن... میثم-اُ اُ...بی خیالِ لاو بازی... پرهام-دستم خسته شدا... +دهنمو باز کردم...جوجه رو گذاشت تو دهنم همین که یه گاز زدم...دستمو گرفتم جلو دهنمو از جام پریدم رفتم...تو دستشویی...نامرد به قدری به این جوجه نمک زده که حالم به هم خورد... جوجش افتضاح شور بود...حتی یاد شوریشم می افتادم حالم دگرگون میشد...مامانینا هی میزدن به در مامان-بهار خوبی.... زهره-عزیزم چت شد؟؟ -خوبم چیزی نیست شما برین غذاتونو بخورین ... +گفتم چرا یهو محبتش قلمبه شد...نگو می خواست این بلا رو سرم بیاره...از دستشویی که اومدم بیرون دیدم همه وایسادن...تعجب کردم... -چیزی شده؟ مامان-الهی قربونه نوه ی گلم بشم.... -جاااان؟؟!!! زهره-بیا عزیزم...بیا بریم زیاد رو پا واینستا.... -چرا؟؟؟ میثم-داری مامان میشی و به ما نمی گی.... -چی دارین می گین؟؟!!به خدا این جور که شما فکر می کنین نیست.... سارا-بـــــــــرو.... +ملتمسانه به پرهام نگاه کردم...داشت ریز ریز می خندید....پس مخصوصا این کارو کرده...دارم برات... -اگه خبری باشه که اولین نفر به شما می گم...من هرچند وقت یه بار اینجوری میشم...غذاهای اونجا بهم نمی ساخت...اینه که معدم بهم ریخته... +همه بادشون خالی شد... +دنیل اومد جلوم... دنیل-بهار جون یه حرفه خصوصی باهات دارم..... -بگو عزیزم... دنیل-یعنی همین جا بگم؟ -مشکلی نیست بگو..... دنیل-می خوام یه قولی بهم بدی... -چه قولی... دنیل-اول قول بده... -قول میدم.... دنیل-اگه بچت دختر بود...باید زنه من بشه...چون من می خوام زنم مثل تو خوشکل باشه... -حالا شاید دخترم شبیه من نبود.... دنیل-چرا هست...دخترت ماله من؟؟ +رو به پرهام... -بفرما..دامادِ آیندتو تحویل بگیر... بابا-وروجک تو از الان تو نخه این چیزا باشی...پس فردا که بزرگ شدی چی میشی؟ما رو باش چه به دلمون صابون زدیم داریم نوه دار میشیم.... -غذاها یخ کرد بفرمایید... +همگی رفتن... پرهام موند،داشت می خندید... -انگار تنت خیلی می خاره... پرهام-آره خیلی... -برو حموم خوب میشی...صبر کن ببین چه بلایی سرت بیارم... +اومدیم بیرون....غذامونو خوردیم...قرار شد یه استراحت کنیم و بریم بیرون...رفتم تو اتاقم درو بستم...رو تخت دراز کشیدم...داشتم فکر می کردم چه بلایی سر پرهام بیارم...نیم ساعت گذشت...دیدم از پنجره صدا میاد...یکی داشت میزد به شیشه...بلند شدم درو باز کردم...کسی نبود...خواستم درو ببندم... پرهام-اینو بگیر دستم افلیج شد.... +پایینو دیدم.. پرهام آویزونِ پنجره بود و یه ساک هم دستش..ساکو گرفتم...اوه چقدرم سنگینه...خودشو کشید بالا...افتاد رو تخت... پرهام-کجایی 10 ساعته دارم به این شیشه میزنم... -بفرما تو دمه در بدِ...پاشو برو بیرون بینم...این ساک چیه؟آجر بار کردی توش... پرهام-نه بابا وسایله خودمه...اینجا که چیزی نداشتم... +وای حواسم به موندن این نبود...سابقشم که خرابه... -ببینم شب که نمی خوای اینجا بخوابی؟ پرهام-اتفاقا همین جا می خوابم.... -دیگه چی؟؟؟ پرهام-چیه می ترسی؟ -من؟از چی؟ پرهام-خودت بگو.... -تـــ...تو به من نظر بد داری... +خندید.... پرهام-اعتماد به نفست ستودنیه....من اگه می خواستم کاری کنم...قبل از اینکه خانواده هامون بیان...موقعیتای زیادی داشتم... -تو هم همچین آشه دهن سوزی نیستی.... پرهام-اینو نگی چی بگی.... -بابا خدای اعتماد به سقف.... +یه گوشه از تخت دراز کشیدم...پشتتم بهش کردم....یکم که گذشت چشمام گرم شد...و بی هوش شدم.... چشمامو باز کردم...هوا تاریک بود...وای چقدر خوابیدم....سریع لباس عوض کردمو اومدم پایین... هیچ کس نبود...یه نامه برام گذاشتن.... پرهام-خوب خوابیدی خانومم؟؟(یه آرم خنده)نزاشتم بیدارت کنن...گفتم خوب بخوابی که سر دردت خوب شه...تا ما میایم مراقبِ خودت باش..... کاغذو مچاله کردم و یه جیغ بلند زدم.... -عوضــــــــی...دیوونه...روان ی....وقتی یه کف گرگی بهت بزنم آدم میشی...بیشوور ببین یه کاری کرد نرم.... +تا قبل از اینکه بیان...یه برنامه ی مختصر براش داشتم...کارامو کردم و رفتم خرید...یه زنگم به همکارم زدم که این یه هفته رو جای من بره...وقتی برگشتم هنوز نیومده بودن...وسایلمو جاسازی کردم و یه گوشه نشستم...10مین بعد اومدن... پرهام اومد نزدیکم...گونمو بوسید.. پرهام-عزیزم بهتر شدی؟؟ -آره...مرسی که گذاشتی بخوابم...واقعا الان بهترم... +ابروهاشو داد بالا.... پرهام-واقعا؟ -پس چی؟ مهرشاد-فردا می خوایم یه وسطیه جانانه بازی کنیم.... -خوش بگذره.... مهرشاد-آره عزیزم با وجود تو حتما خوش می گذره... -من غلط کنم دیگه با تو بازی کنم..... مهرشاد-چرا می ترسی؟ -آره...می ترسم این سری جوری بزنمت که دیگه بچه دار نشی... سارا-نگو شوهرم گناه داره.... پرهام-زن من گناه نداره؟ میثم-نترسین بابا...اینا از پس هم بر میان... فرشاد-فقط شامو بخوریم...که خیلی خستم… +شامو خوردیم...هر کسی رفت بخوابه..منو پرهام هم رفتیم تو اتاقم...مسواکمو برداشتم رفتم تو دستشویی...وقتی مسواک زدم...ظرف فلفلو که قبلا کش رفتمو باز کردم...سرگوش پاک کنو حسابی بهش زدم و داخل خمیر دندون کردم... خوب که فلفلی شد ظرفو قایم کردم و اومدم بیرون... پرهام هم مسواک به دست رو تو دستشویی...2مین بعد با غضب اومد بیرون....رنگش قرمز بود...اما انقدر مغرور بود که به روی خودش نیاورد...رفت سمت کمدی که لباساش آویزونه...تا خواست درو باز کنه... - پرهام.... +برگشت... پرهام-هــــااااا....آآآیی.... +خوبیه فیلم دیدنِ زیاد همینه...به یاد فیلم تنها در خانه...یه فنر به در کمد بستم سرشم دستکش بکس...تا درو باز کرد...مشت ول شد زیر شکمش...دولا شد رو زمین.... -خوردی؟؟؟نوش جـــــــون.... پرهام-آآآآخ...آخه این چه شوخیه مزخرفیه.... -شوخی کجا بود...من کاملا جدیم... +لنگون...لنگون...اومد رو تخت دراز کشید.... پرهام-ببین چه به روزم آوردی.... -حقته به پا،بدتر از این سرت نیاد... پرهام-این کارتو بی جواب نمیزارم... -این هم تلافی اینکه نزاشتی بیام بیرون.... پرهام-خیلی مواظب خودت باش.... -تو بیشتر... +پشتمون رو کردیم به هم و خوابیدیم... با سر درد بیدار شدم...یه چشمم باز و یکی بسته...چرا متکام انقدر سفت شده...اَه...چند بار سرمو کوبیدم رو متکا... خواستم دستمو زیر متکا کنم...دیدم یه چیز نرم هست...هی دستمو زدم بهش...سرمو بلند کردم... ای داد سرم رو شکم پرهام چی کار می کنه؟!چرا این جوری خوابیدم؟!نگاه،بیشتر تختم جا گرفتم... این بدبختم یه گوشه خوابیده....چشمم افتاد به ساعت...بلند شدم یه دوش گرفتمو اومدم پایین...همه تک وتوک بیدار بودن...نیم ساعت بعد پرهام اومد پایین... حواسم 6 چشمی بهش بود...باید در حال آماده باش،باشم...آخر می ترسم یا من اینو بکشم...یا این منو....هر موقع چشمم بهش میوفتاد..می خندید..همینشم منو می ترسوند...که پشت این ظاهر چه فکر شومی نهفتس... تا شب هیچ اتفاقی نیفتاد...جز اینکه،سیما خانم 11 شب کودک درونش گل کردو گیر 3 پیچ داد..بیاین قایم موشک بازی کنیم... از این تعجب کردم که همه قبول کردن بازی کنن...به جز مامانا و پدرومادر بزرگا...رفتیم بیرون..قرار شد بابام چشم بزاره... بابا-خیلی دور نشینا... +هرکی بلا استثنا دست زنشو گرفت و رفت...بابای پرهام هم با دنیل...واقعا این چه طرز بازی کردنه؟! منو پرهام سوا رفتیم...جالب اینجاست که همه رفتن سمت جنگلِ پشت خونه....منم که تابع جمع...نامردا یه تعارف خشک و خالی نزدن بیا با ما بریم...منم تنها واسه خودم اینورو اون ور می چرخیدم...یکم گذشت،نمی خواستم خیلی دور شم...یه درخت تپل مپلی بزرگو دیدم....جون میداد ازش بری بالا...چراغ قوه ام رو زدم به کمربندم و رفتم بالا...انقدر بزرگ بود که می شد راحت روش بخوابی...منم که خوش خواب...چشمام رو بستم و کم کم خوابم برد... با احساس اینکه چیزی روم افتاد...از جا پریدم...خواستم جیغ بزنم که یکی دستشو گذاشت جلو دهنم...نور چراغو انداخت تو صورتم...چشمم کور شد... پرهام-بهار تو اینجا چی کار می کنی؟! +دستشو برداشت.... -خودت اینجا چه غلطی می کنی...مگه تو میمونی که از درخت میری بالا... پرهام-حالت خوبه؟!انگار خودتم این بالایی ها... -هااان حالا هر چی بکش کنار خفه شدم... +کشید کنار... -ساعت چندِ؟ پرهام-12 -دروغ؟! پرهام-خوش خواب باز یه جا گیر آوردی بیهوش شدی؟ -یهو خوابم برد...  پرهام-آره...من تو رو می شناسم... -تو اینجا چی کار می کنی؟ پرهام-از موقعی که اومدم اینجا...هر چند وقت یه بار میام بالای این درخت...خیلی حال میده نه؟ -حالو ماو ولش کن..بیا بریم همه نگرانمون میشن... پرهام-کسی نگرانه کسی نمیشه....همه به بهونه ی پیاده روی دو نفره،این حرفو زدن... -نــــــــه!!!! پرهام-آیکیوت منو کشته... +سرمو تکون دادم... -حالا هر چی من که دارم بر می گردم... پرهام-صبر کن با هم بریم... +بلند شدیم... پرهام-اول من میرم پایین... -نخیر اول من میرم... پرهام-بشین سرجات بابا....وایسا من رفتم بعد تو بیا.... -برو بزار باد بیاد...من اول میرم.... +نمی دونم چه فرقی می کرد...کی زودتر بره...انگار بهم لج کنیم و بخوایم حرف حرفه خودمون باشه...جفتمون همو هُل می دادیم که زودتر بریم... یه آن پرهام تعادلشو از دست دادو افتاد پایین...اومدم بگیرمش خودمم پرت شدم...در اوج شوت شدن بودیم که پرهام دستشو گرفت به یه شاخه...منم آویزونش... پرهام-سفت منو بگیر نیوفتی... -هر بلایی سرمون بیاد تقصیر توئه... پرهام-الان تو این موقعیت کل کل می کنن؟ -خواستم که بدونی... پرهام-خودتو بکش بالا که منم بتونم...وزنمون سنگینه...هر لحظه ممکنه شاخه بشکنه... +کف دستم عرق کرده بود...نمی تونستم خودمو خوب بکشم بالا... دستمو بردم بالا که یهو سُر خوردم...منم کش شلوار پرهام رو گرفتم... پرهام-چی کار می کنی؟؟!!!منو بگیر...شلوارو ول کن...الان میاد پایین... -اِ چقدر غُر میزنی...خوب نمی تونم... پرهام-می گم منو بگیر... +اما دیگه دیر شده بود...چون پرت شدم پایین،شلوارشم توی دستم...شانس آوردم با پا اومدم زمین...وگرنه نابود می شدم...البته شدما...اما نه خیلی... پرهام داد میزد: پرهام-بهـــــار!!!حالت خوبه؟!سالمی... -آره بابا... پرهام-صبر کن الان میام... +گفتم بزار یکم خودمو لوس کنم....رو زمین ولو بودم...چشممو بستم و اخم کردم....صداش اومد... پرهام-بهار...خانمی چت شد...بلند شو ببینم... +دستشو انداخت زیر کمرم خواست بلندم کنه... -آی آی دست نزن...نمی تونم تکون بخورم... پرهام-باشه کجات درد می کنه؟ -همه جام...وای افلیج شدم...آخ چاقالوس گرفتم... پرهام-بزار کمکت کنم... +چشممو باز کردم...اما از صحنه ای که دیدم هم خندم گرفت...هم چشمم 4تا شد... شلوارش که هنوز تو دستم بودو دادم بهش... -اِ می گم چیزه...می خوای بیا اول اینو پات کن... پرهام-اِ راست می گیا...آخه دختر خوب...این هم جا بود که آویزونش شدی... +شلوارشو پوشید... پرهام-می تونی بلند شی؟ -نه پامو نمی تونم حرکت بدم...حالا چی کار کنم... پرهام-بزار من بغلت می کنم... +ایول الان می رم رو کولش....چه حالی بده...ولی جا اینکه کولم کنه یه دستشو انداخت زیر پامو دست دیگشم دور کمرم و بلندم کرد...منم مجبور شدم دستمو بندازم دور گردنش... سرمو به سینش تکیه دادم...قلبش چه دیسکویی راه انداخته بود...چشممو بستم و نهایت استفاده رو بردم...داشتم تو ذهنم با آهنگ شان پال و آرش می رقصیدم... 4مین گذشت...دیدم پرهام راه نمی ره...تا چشممو باز کردم...یهو پرتم کرد رو زمین... -آخ چته روانـــــی...مگه مرض داری؟ پرهام-که پات درد می کنه... -خوب آره... پرهام-انگار میری تو فکر دیگه حالیت نیست... -منظورت چیه؟ پرهام-تو بغلِ من جا خوش کردی...می گی نمی تونم پامو تکون بدم...پس چجوری تو بغلم هی پاتو این وَرو اون وَر تکون میدی... +سرمو خاروندم... -اشتباه می کنی...الانم می گم...نمی تونم حرکت کنم... پرهام-جدی؟ -آره... پرهام-باشه دوباره بغلت می کنم...اما بزار 1مین استراحت کنم... +یه دستشو تکیه داد به درخت و همین جور وایساد...1دقیقش طولانی شد...سرمو آوردم بالا که بگم وقتت تمومه...دیدم داره به پشت سرم با تعجب نگاه می کنه...خواستم بر گردم.... پرهام-برنــــــــگرد.... -چرا؟؟!!! پرهام-بهار اصلا نترسیا...من پیشتم.... -چی شده؟! پرهام-یه نمی دونم گرگه،شغاله،لاش خوره چیه پشت سرته...هر لحظه ممکنه بهمون حمله کنه... -شوخی می کنی؟!!! +یه چشم غره رفت....از جام بلند شدم...با تعجب نگام کرد... پرهام-تو که نمی تونستی پاتو حرکت بدی؟! -می دونی...الان که فکر می کنم...می بینم می تونم حرکت کنم... +جیغ زدم... -فرار کن بریــــــــــم.... +با تمام سرعتمون دوییدیم سمت خونه...حتی 1 لحظه هم پشت سرمو نگاه نکردم...تا رسیدم خونه هم با دو رفتم بالا تو اتاقم....افتادم رو تخت... پرهام هم باهام بود...اونم ولو شد رو تخت...نفس نفس میزدیم...یکم گذشت برگشت سمتم و با خنده.... پرهام-خوب سرِکارت گذاشتما....آفرین به این دویدن... +بازم خندید...وااای باز منو سر کار گذاشت... -چــــــــــی؟؟؟!!!!!! پرهام-الان احساسه خوبی داری نه؟؟؟ -آره می خوام کَلتو بکنم.... پرهام-جرات می خواد... -از الان حسابی مراقب خودت باش... +باز هم خندید... چندقسمت دیگه تموم میشه....