ه سمت استاد رفتم و گفتم:
-ببخشید من الان حذف میشم؟نگاهی بهم کرد و گفت:-انتظار دیگه ای دارید؟-استاد راستش من بیمارستان مریض دارم...یکی از بستگانم اس ام اس داد که آوردنش بخش تا منو از نگرانی در بیاره..خب شما جای من..چی می گفتم تا از خیر حذف کردنم می گذشت؟همین دمه امتحانات..وای...از هفته دیگه امتحانا شروع میشه..-اس ام اس نه پیامک..خندیدم و گفتم:-معذرت می خوام..-برو...تا بعد یه فکری به حال بکنم..-جلسه بعدی بیام؟-برو فعلا..خندیدم و بعد از خدافظی اومدم بیرون...دربست گرفتم و به سمت بیمارستان رفتم...از یکی از پرستارا شماره اتاق شهاب رو گرفتم...سهند دمه در ایستاده بود:-سلام خوبی؟-سلام...شهاب چطوره؟بیدار شد؟لیلا جون و آقای کیانی کجان؟-یکی یکی دختر خوب...شهاب خوابیده هنوز...اونا هم فرستادم برن یه استراحتی بکنن...البته به زور..-من میشه برم داخل..-آره اما چه فایده؟خوابه-عیب نداره..-باشه پس من میرم توی محوطه..رفتم داخل اتاق..شهاب آروم آروم خوابیده بود..روی صندلی کناریش نشستم..ناخودآگاه دستشو توی دستام گرفتم...آروم و زیر لب گفتم:-با خودت چه کار کردی شهاب؟به خودم جواب دادم:-تقصیر تو بود یگانه...شهاب منو می بخشی؟اشکم روی گونم سر خورد...نگاهی به دستش کردم..سرمو کنار دستش روی تخت گذاشتم..چشمامو بستم و از ته دل از خدا خواستم سلامتیه کاملشو به دست بیاره..سالم سالم...پاک پاک بشه..چشمامو باز کردم...گردنم درد گرفته بود...حس نوازش دستی رو روی سرم حس می کردم...سرمو بلند کردم..شهاب با لبخندی غمگین بهم نگاه می کرد... به خودم اومدم..داشت سر منو نوازش می کرد...وای دستش توی دستم چه کار می کنه؟با حالتی شرمنده اومدم دستمو از توی دستش در بیارم که دستمو فشار داد و آروم زیر لب گفت:-بزار باشه..نگاهی بهش کردم...صورتش زار میزد که محتاجه مواده...اون الان به من نیاز داره...نباید دستی که به سمتم دراز کرده رو پس بزنم..لبخندی به چهره ی رنگ پریده اش زدم و دستشو فشار دادم..آروم گفت:-تو حالت خوبه؟کی منو آورد بیمارستان؟-من خوبم..تو هم با آمبولانس اومدی..-تو با کی اومدی؟تو هم با آمبولانس اومدی؟-نه..با سهند اومدم..-مگه اونم اینجاس؟-آره رفته توی محوطه...بیچاره از دیشب تا حالا اینجاس...چند دقیقه آروم بود بعد گفت:-یگانه؟وای از این که صدام کرد دلم غرق خوشی شد..دخی جلو خودتو بگیر..حالا جلوش پس میفتیا..-بله؟-من دارم می میرم...بدنم ضعیفه..به مواد احتیاج دارم..اخم کردم و گفتم:-نمی بینی به خاطر مواد افتادی روی این تخت؟بازم می خوای؟سرفه ای کرد و گفت:-چی کار کنم؟معتادم..می فهمی؟معتاد..معتاد آخرو تقریبا بلند گفت..لا مصب هنوزم برای داد زدناش جون داشت..البته بهش حق میدادم...حالش خراب بود..دستشو فشار دادم و گفتم:-انتظار نداری که توی بیمارستان بهت مواد تزریق کنن؟هیچی نگفت..روشو کرد به سمت مخالف من..اما دستش هنوز توی دستم بود..می خواستم برم به پرستار بگم لا اقل یه مسکنی زهرماری چیزی بیارن بزنن به این بیچاره که یه کم آروم شه ...اما شهاب دستمو محکم گرفته بود ...باشه بابا ولم کن فرار نمی کنم .نخیییییییررررر....کلا تعطیل بود ...- شهاب تو دلم گفتم الان می گه :جان ؟؟؟؟؟ولی فقط سرشو برگردوند روبهم ومنتظر نگام کرد....خاک تو سرت ...بی لیاقت ...ببین باچه احساسی صدات زدم ! یه جانم بگی هرویینای توخونت کم میشه ؟؟؟؟گفتم:- درد نداری ...- نه...- به من دروغ نگو- به نظرت تاحالا خیلی بهت دروغ گفتم ؟!- حرفو عوض نکن شهاب لبخند زد...بازم دستمو فشار داد...زل زد بهم ...ای بابا چرا این یهو این جوری شد ؟؟؟ چاقوئه اثر داشتا!!!می دونستم درد داره ...مطمئن بودم درد داره وتحمل می کنه ...مگه میشه یه همچین ادمی با اون ضربه چاقو با اون خماری حالا بعد عمل هیچیش نباشه!!! غیر ممکن بود...ولی یه آهم نمی کشید ...وااااااااای چه تحملی داره اینم ...داشتم به این نتیجه می رسیدم که چیکار کنم تا بتونم دستمو ازدستش بکشم بیرون ....یکی در اتاق رو زد وبدون منتظر شدن پرید تو...دوتایی ازجا پریدیم ...تند دستامونو ازهم جدا کردیم ومن صاف نشستم ...سهند داشت بایه حالتی نگامون می کرد ...شهاب بهش چشم غره می رفت ...منم که سرمو زیر انداخته و داغ کرده بودم ....چه آبرو ریزی !!! اون از دیشب وگریه هام که سهند اون سوالای مسخره رو می کرد اینم از تصویری که امروز دید....حالا خوبه وارد مرحله های بدتر نشده بودیم !!!سهند با چند تا نایلون میوه وکمپوت ورانی ویه جعبه شیرینی اومد تو...چه خبر بود این همه خوردنی ...!...نایلونا رو ازش گرفتم وتشکر کردم ...سهند کنار شهاب رو تخت نشست وزد رو شونش :- چطوری فیق ؟!- مث این که شما بهتری !- اون که بعله ...جدی جدی دیشب داشتی حلوا خورمون می کردیا ...نصفه راه دیدی یکی خیلی منتظرته بی خیال شدی دیگه آره ؟!سهند حرف می زد اما با لبخند معنا داری نگاه من می کرد...شهاب رد نگاه سهند رو دنبال کرد ...چشم تو چشم شدیم ...لا مصب اون چشم بود یا پروژکتور ...خمار اما برق می زد...زود خودمو سرگرم گذاشتن نایلونها توی کشوی کمد کردم ...صدای شهاب رو شنیدم :- تا چشمت دراد ...حالا خودتو تیکه تیکه کنیا دیگه برنمی گردم ...- بعله دیگه شما که بعله منم یه همچین پَ ....یهو ساکت شد ....وا ؟! چرا بقیه حرفشو نزد ؟! ...کشو رو بستم وبرگشتم روبهشون ...شهاب بلافاصله دستشو از رو دهن سهند برداشت ...سهند یه نفس عمیق کشید وبا اخم گفت :- الهی که یه هفته گیرت نیاد ....داشتی خفم می کردی بی شعور...- مفت زر می زنی خب یه اهمی کردم تاحواسشون جمع من شه ...نگاه دوتاشون رو من افتاد گفتم :- اِ ..من برم بیرون زود برمی گردم ...سرتکون دادن ...سهند داشت تو گوش شهاب پچ پچ می کرد اما شهاب نگاشو با لبخند ازمن جدا نمی کرد ...آخرم که داشتم می رفتم شهاب خندید وبامشت زد روبازو سهند وگفت :- خفه شو ...بی حیا! از اتاق رفتم بیرون ...خندم گرفته بود ببین شهاب به کی می گه بی حیا!!!!!! والله ما حیا شهاب رو شناخته بودیم !وقتی به سهند می گه بی حیا ...خدا رحم کنه سهند دیگه چیه !!! خیلی دلم می خواست بدونم چی می گفتن تو گوش هم ..خاک برسرا یه ذره هم فکر نمی کردن جمعیم درگوشی حرف نزنن ...اون شهاب زرنگ رو بگو ...نذاشت سهند حرفشو کامل کنه ...اییییییییی چقدر حرصم گرفت...رفتم تو ایستگاه پرستاری ...دوتا خوشکل آرایش کرده ابرو بدون دم...روپوش کوتاه ...موها هایلایت ...اوه ناخونا مانیکور ..پر از لاک سرخ ...!!! اوووووف اومدی پرستاری یا طنازی ؟!!! ببین چه کرده خودشو !- جونم چیزی می خوای عزیزم ...- ببخشید اون مریضی که دیشب چاقو خورده بود ...تازه آوردنش بخش فکرکنم درد داره میشه مسکن بهش بزنین ؟!- اسمش چیه؟!- شهاب کیانی - دکترش ؟!- نمی دونم - خیلی خب شماره اتاق رو بگو با دکترش میام بالا سرش ...- آخه ....می دونین چیه ؟!یه مشکل دیگه هم هس - چی ؟!داشتم این پا واون پا می کردم که بگم یانه...فکر کردم بالاخره که می فهمن ..اصلا اینا دیشب فهمیدن شهاب چه وضعیه ...دلو زدم به دریا :- اون اعتیاد داره ...برا همین هم درد داره هم فک می کنم نمی تونه تحمل کنه ...برخلاف تصورم که فکر می کردم الان پرستاره بد نگاه می کنه یا یه چیز می گخ که ناراخت شم بی خیال سرشو تکون داد وگفت :- باشه خانومی شماره اتاقتو بگو تا نیم ساعت دیگه میام یه مسکن بهش می زنم ...البته باید با دکترش هماهنگ کنم ...- مرسی اتاق 216یه لبخند گنده زد ولبای صورتیشو به نمایش گذاشت ...بعدم من راهمو کج کردمو رفتم تو محوطه ....دوست نداشتم برم پیش اون دوتا ...هرچی باهاشون تنها نباشم بهتره ...مخصوصا با اون شیرین کاریای زشت سهند ...اه معلوم نبود چه حرفایی پشت سرم در گوشش گفت ...کاش می فهمیدم !ویبره ی گوشیم،یادم رفته بود از روی ویبره برش دارم..از توی جیبم درش آوردم..شماره ی آقای کیانی بود:-سلام..-سلام دخترم حالت خوبه؟-ممنون..شما خوبید؟لیلا جون خوبه؟-ما هم بد نیستیم.... کجایی؟-من بیمارستانم...-مگه کلاس نداشتی؟-آره رفتم و اومدم...-آهان..عزیزم ما بیایم؟می ترسم بیایم و شهاب عصبانی بشه..عمق ناراحتیش توی کلامش پیدا بود..-آقای کیانی نگران نباشید..من الان میرم سعی می کنم آروم بهش بگم که می خواید بیاید و ببینیدش.. بهتون خبر میدم..سعی می کنم راضیش کنم..-مرسی دخترم...ما نمی دونیم چه طور ازت تشکر کنیم..تو اوج جوونی زندگیتو داری در اختیار این کار می زاری... نمی دونم چی بگم..متاسفم..لبخند غمناکی صورتمو پوشوند:-نگید این طوری...اگه شما نبودید من الان این قدر راحت زندگی نمی کردم...-برو دخترم.. دیگه هم این چیزا رو نگو...-مرسی..راضیش می کنم..خدافظی کردم و گفتم به لیلا جونم سلام برسونه...بعد به سمت اتاق شهاب رفتم..صدای صحبتای خودش و سهند می یومد..فوضولیم گل کرد..به خودم گفتم فقط در حد دو سه تا جمله گوش میدم..سهند گفت:-شهاب اصلا نمی تونی تصور کنی...خیلی عجیب بود برام..شهاب- برو بابا..میخوای منو خر کنی؟ من که می دونم به این غلظت هم نبود..- تو خودت خری من چرا زحمت بکشم... از من گفتن بود.. بقیش با خودته..از حرفاشون چیزی نفهمیدم...ولش کن بابا..دو تا تقه به در زدم که صدای سهند اومد:- بفرماییددرو باز کردم و رفتم داخل..سهند کنار شهاب نشسته بود.. با دیدن من از جا بلند شد و گفت:-چیزی شده؟-نه راستش.. راستش می خواستم یه موضوعی رو به شهاب بگم..فکر کنم فهمید جریان چیه.. گفت:-من میرم پوسیدم توی این اتاق... شهاب بهش گفت:-برو داداش.. برو خونه یه سر بزن.. این طور خوب نیست..یه استراحتی کن و بعد بیا..فکر نمی کردم اون قدر با هم صمیمی باشن که به هم بگن داداش...سهند با مهربونی سر شهاب رو بوسید و گفت:-باشه..تا یکی دو ساعت دیگه میام..فعلا..از کنارم که رد شد آروم گفت:-حواست به گوشیت باشه.. کارت دارم..تعجب کردم یعنی چه کارم داشت که همین جا نگفت؟؟!!کنار شهاب روی صندلی نشستم.. نمی دونستم چه جوری مقدمه چینی کنم...بعد از یه دقیقه شهاب گفت:-چی شده؟منم ترس و استرس رو بیخیال شدم و شروع کردم.. خودمو به دست خدا سپردم... فقط دعا کردم عصبانی نشه...-شهاب.. یه چیزی بگم؟-فکر کنم اومدی تا حرف بزنی.. دیگه چرا سوال می کنی؟خب بگو...-خب نه..می دونی چیه؟حوصله ی مقدمه چینی نداشتم یه دفعه حرفم پرید بیرون..-مامان و بابات می خوان بیان ببیننت...بگم بیان؟عصبانی شد و گفت:-کار مهمت این بود؟ نه.. نمی خوام ببینمشون..کوتاه نیومدم و گفتم:-آخه چرا؟مگه اونا چه کار کردن؟با صدای بلند گفت:-به تو چه ربطی داره؟چرا تو مسائل خصوصی زندگیم دخالت می کنی؟بعد از این حرف بهت زده بهش نگاه کردم... باورم نمی شد این حرفو بزنه... یعنی من به اون حدی نرسیده بودم که بدونم جریان چیه..دلم شکست.. من پرستارش بودم... محرم راز هاش.. اما اون..روشو اونور کرد و گفت:-نمی خوام هیچ کس رو ببینم..برو بیرون...با بغض گفتم:-من فقط خواستم کمک کنم..حرفمو قطع کرد و گفت:-به کمکت احتیاجی ندارم..اِ؟؟واقعا؟ بزنم زیر فکت تا آدم شی؟پررو..من جونتو نجات دادم..اون موقع چرا از این شر و ور ها تحویلم نمی دادی؟شیطونه میگه.. بیخیال یگانه شیطونه حرف زیاد می زنه.. صد بار گفتم به حرف بچه ها نباید زیاد توجه کنی..البته منظور از بچه ها شیطون بود ها نه شهاب...وای چه هماهنگ..شیطون و شهاب...چه بهم میان...از اتاقش رفتم بیرون....به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و رو به پرستار گفتم:- ببخشید قرار بود برای اتاق216 مسکن بزنید..چی شد؟- الان میرم..به نماز خونه رفتم و یه گوشه دراز کشیدم....ولی خیلی گرسنه بودم...شکمم صداش رفته بود بالا..به ناچار از جا بلند شدم و به سمت بوفه ی بیمارستان رفتم...یه ویفر توت فرنگی و یه رانی هلو خریدم...با یه بسته آدامس اربیت آبی...توی محوطه نشستم و ویفرمو خوردم....حوصلم خیلی سر رفته بود..ناگهان یه تصمیم شیطانی گرفتم..شهاب از کجا می فهمه اگه..به آقای کیانی زنگ زدم ..بعد از چند تا بوق جواب داد:-بله یگانه جان؟چیزی شده دخترم؟-نه..می خواستم بگم که متاسفانه شهاب داد و بی داد راه انداخت..من..من متاسفم..اما..نفس عمیقی که تقریبا مثل آه بود کشید و گفت:-عیب نداره دخترم..تو چرا شرمنده باشی...اما چی؟-اما الان پرستار رفت تا به خاطر دردش بهش مسکن بزنه.. بعد که خوابش برد می تونید بیاید ببینیدش..متوجه نمی شه این طوری..با خوش حالی گفت:-باشه...الان به لیلا می گم..ما تا نیم ساعت دیگه اون جاییم...آخی..چه پدر و مادری بودن.. البته همه همین طورن.... عاشق بچه هاشون..راستی یه سوال...چرا پدر من این طور نبود..آهی کشیدم و به خودم جواب دادم:-استثنا توی هر چیزی هست...همین طور توی پدر خوب و پدر بد..نه...پدر بد دیگه چه صیغه ایه؟نمیشه پسوند بد برای پدر انتخاب کرد... با تمام بدی هایی که پدرم در حقم کرد باز هم نمیشه کلمه ی پدر رو لکه دار کرد..ای کلمه اون قدر مقدس هست که با اذیت های بابای من پسوند بد نگیره...در اتاقش رو آروم باز کردم..خواب خواب بود...مسکن اثر کرده بود و خوابش برده بود...به گوشیم نگاه کردم که یه اس ام اس داشتم.... اه دوباره بادم رفته بود از روی ویبره برش دارم... روی حالت معمولی گذاشتمش و اس رو خوندم...از سهند بود..-جریان چیه؟ می خوای به مامان و باباش بگی بیان؟این کارو نکن..من قبلش یه ذره براش مسئله رو باز کردم دعوام کرد....به هیچ وجه راضی نمیشه...اس ام اس ماله نیم ساعت پیش بود..کاش همون موقع می خوندم و بهش نمی گفتم تا اونم اون حرفا رو بهم نزنه...دوباره حرفی که بهم زد مثل پتک به سرم کوبیده شد:-به تو چه ربطی داره؟چرا تو مسائل خصوصی زندگیم دخالت می کنی؟...... به کمکت احتیاجی ندارم...... نمی خوام هیچ کس رو ببینم.....برو بیرون.....ای خدا سهم من از این دنیا فقط همین جمله ها رو شنیدنه؟ یعنی بعد از این همه مدت این حقم بود؟خودم که این طور فکر نمی کنم....جواب اس ام اسشو دادم:-دیر شد دیگه..بهش گفتم کلی هم حرف بهم زد... الان خوابه... قراره بیان ملاقات و تا بیدار نشده برن...روی صندلی کنار در اتاق نشستم و منتظر شدم تا بیان....بازم فکرم رفت سمت خوابی که دیده بودم .یه چیزی ته دلمو قلقلک داد.لعنتت به تو یگانه ...نه خودت آدمی نه فکرات ...سرمو چرخوندم سمت در ورودی بیمارستان ...گل ازگلم شکفت .زود ازجام پاشدم ورفتم سمتشون ...خدا می دونه چه شوقی تونگاهاشون بود.دلم آتیش گرفت .خانم کیانی که اشک توچشماشم مخفی نمی کرد.- سلام ...- آقای کیانی : سلام دخترم ...خوبی ؟!شهاب خوبه ؟!- مرسی ...بعله اونم حالش خوبه خوبه ..انگار نه انگار که دیشب تامرز کمارفت ...دوتاشون ازخوشحالی لبخند زدن اما لبخند خانم کیانی یه نگاه تشکرآمیزم داشت .بانگاش ازم قدردانی میکرد.این بهترین چیز بود واسم .داشتم جواب تموم محبتاشو پس می دادم!راهنماییشون کردم سمت اتاق شهاب اول قبل ازاینکه وارد شیم بازم یه نگاه یواشکی انداختم تو اتاق که ببینم مطمئن شم شهاب بیدار نشده بعد دوتاشونو فرستادم داخل وخودمم پشت سرشون رفتم . رفتیم بالا سرش ...انقد آروم نفس میکشید که منم ....استغفروالله ...خانم کیانی که مادرش بود !!! اشکای اونم آروم آروم می ریخت روصورتش ...- ببین چقد لاغر شده ...تا توخونه مابودپوستش مث برف بود حالا ...چه بلایی سرخودش آورده ...باز باشدت بیشتری گریه کرد.دلم ریش ریش شد به خدا حق داشت ...معلوم نبود چندماهه ندیده بودش...آقای کیانی گریه نمی کرد اما چشماش ترشد خودم مطمئنم ...لیلا خانم رو به من روم گفت :- دستشو بگیرم بیدار میشه ؟!دلم می خواست بگم تومادری توباید بدونی بچت خواب سنگینه یانه !!!!...گفتم :- نمی دونم والله ...ولی تااون جا که من دیدم بغل گوشش بمبم در کنن بیدار نمیشه لیلا خانم یه لبخند محزون زد ودست خودشو به نرمی سر داد نودست شهاب ...از ترس قلبم باز شروع کرد...میترسیدم شهاب بیدار شه .لبمو دندون گرفتم تا شدت اضطرابم کم شه ...خدایا به خیربگذرون ...اگه بیدار شه بیمارستانو رو سرمون خراب می کنه !لیلا خانم سرشو برد نزدیک با اون یکی دستش موهای پرپشت شهاب رو نازمی کرد...یا خدا ...این یکی دیگه نه...اگه بیدارشه !نمی تونم که بهش بگم بچتو بوس نکن ...لباشو گذاشت رو صورت ته ریشی شهاب ...زیر لب صلوات فرستادم ...بیچاره هم اشک می ریخت هم می خندید...نمی تونست ازش دل بکنه ...خدا خیر بده آقای کیانی رو ...دستشو گرفت واونو یواش کنار کشید :-خانوم ممکنه بیدارشه ...براش خوب نیس بااین وضعش مارو ببینهخانم کیانی اشکاشو پاک کرد.به من نگاه کرد منم برای اینکه حرف شوهرشو تایید کنم لبخند زدم .دیگه به شهاب نزدیک نشد .وایساده بود فقط به صورتش نگاه می کرد ...نگاه به ساعتم کردن از وقت ملاقات چیزی نمونده بود تموم شه ...همون موقع شهاب یکی از پاهاشوتکون داد...تپش قلبم بالا گرفت ...با اضطراب به مامان باباش نگاه کردم ..انگار فهمیدن که دیگه باید برن ...آقای کیانی زیر بازوی زنشو گرفت وانو کشون کشون برد بیرون ...لیلا خانم که تا لحظه ی آخر هی برمی گشت وهی نگاه پسرش می کرد ...آخرم باصدای آرومی زود گفت :- خیلی مواظبش باش سرمو تکون دادم ودر اتاق بسته شد ...نفسمو فوت کردم ....خدایا شکرت ...شهاب چشماشوبازنکرد ولی هی غلت می خورد ...نکنه باز ؟؟؟؟؟ ...ولی پرستاره گفت مسکنه خیلی قویه ....یعنی اونم اثر نکرده ؟!...شونه ای بالا انداختم ورفتم بیرون. هنوز دم در وایساده بودن ...گفتم :- خدا بخیر کرد داشت بیدار میشد ؟!- خانم کیانی :بیداره ؟!- نمی دونم ...ولی اونجا می موندین ممکن بود بیدارشه چیزی نگفتن ...منم دلداریشون دادم وراهیشون کردم که برن خونه ...شهاب تا فردا مرخص می شد با تمام اعتماد بنفسم مطمئنشون کردم که ازشهاب مراقبت ویژه می کنم ...اونا رفتن ومنم زود پریدم تو اتاق شهاب...... دراتاق رو زدم بهم وسرمو بالا کردم ...شهاب باتعجب اما لبخند زنون نگام می کرد...یهو وا رفتم ...اصلا فکرشم نمی کردم بیدارشده باشه ...گفت :- کسی دنبالت می کرد ؟!- هان ؟!- چرا اینجوری اومدی تو؟!- چه جوری اومدم تو؟؟؟سرشو تکون داد وگفت :- هیچی بابا بی خیال شو رفتم کنارش ورو صندلی نشستم ...وای باز داشت جو ساکت می شد ...زیر چشمی نگاش کردم یه پاشو تا کرده بود و آرنجشو رو زانوی تاشدش گذاشته بود بادستش تو موهاش چنگ زده بود....نگام سر خورد رو چشماش ...یه متر ازجا پریدم ...قلبم ریخت ...زل زده بود بهم ...این ازکی داشت این جوری نگام می کرد ؟!...آبروم رفت...منم چه راحت داشتم بررسیش می کردم !...وقتی دید دستپاچه دیدم ...لبخند زد:- خیلی زشتم نه ؟!- هان ؟!- ریختمو می گم ...تاحالا عملی ندیده بودی درسته ؟!جواب ندادم ...تو سکوت نگاش کردم ...کاش می دونست همین ریخت زشتش توهمه ی صورتا تک شد !- یگانه دلم ریخت ...خدایا چه خوشکل می گه یگانه ...لبمو گاز گرفتم ...از شوق دلم می خواست بپرم بغلش ...دلم می خواست بازم آغوش آرومشو تجربه کنم ...آغوش یه عملی !... من عملی بودنشو به صدتا سالم نمی دادم !!!یگانه بازشروع کردی ...! ببین یه خواب الکی دیدی ازصبح تا حالا چه فکرای چرتی می کنی ؟!...صداشو که شنیدم سرمو بالا کردم ونگاش کردم ...- از من دلخوری ؟!بازم فقط نگاش کردم ....دلخور که ...خب آره ...راستشو بگم نه ...ولی ناز می کردم بهتر بود...می خواستم ببینم خریدار داره یانه !!!...- خیلی اذیتت کردم پاشو برو خونه استراحت کن - ......جواب ندادم ولی نگاشم نکردم....- می خوای بگی ناراحتی دیگه ؟!- ......سرمو پایین انداختم وبا ریشه های مانتوم بازی می کردم ...یه نفس عمیق کشید وگفت :- اونا خیلی اذیتم کردن ...بازم به مامان باباش گفت اونا...آخه چه دشمنی داشت باهاشون ...؟!...من چیزی نگفتم واون ادامه داد:- اونا یه نفرو ازم گرفتن که دیگه هیچ وقت جاش پر نمی شه ...من تقصیر دارم اما اونا بیشتر ...درکم کن یگانه نمی تونم ببخشم ...تاوقتی که نفس رو تو زندگیم نداشته باشم نمی تونم ببخشمشون ...سرمو بالا کردم ...خدای من ...چشم خوشکلاش داشت اشکی می شد ...یه کمی تر بود...ای جوووووووونم خمار و درشت پر اشک ...وای الان غش می کنم ! ...این معتاده وضعش خوشکلتره ها!!!!میون اخماش لبخند زد...با اشکای توچشماش ...گفت :- سهند زنگ زد گفت میاد تا فردا پیشمه تو دیگه خسته شدی حرف نزدم ...داشت بیرونم می کرد...خسته بودم اما نه برا پرستاری از اون ...چون خودش می خواست بلند شدم کیفمو برداشتم و روکولم انداختم ...یه کمپوت از تو یخچال برداشتم .قبلا درشو بازکرده بودم اما شهاب نخورد براهمین یه چنگال گذاشتم توش ودادم دست شهاب ...بدون حرف زدن حتی بدون خدافظی رفتم سمت در...دستگیره رو دست گرفتم چرخوندمش درو کشیدم جلو خواستم یه قدم بردارم ...صداش میخکوبم کرد:- یگانه برگشتم سمتش ...تو نگاهش یه چیز بود...نخواستم باور کنم ...باور کنم که یه کلمه چهارحرفیه ...یه چهار حرفی تو نگاش موج می زد ...یه تمنا ....گفت :- دلخور نباش ازم فقط زل زدم تو چشماش ...بهتر بود چیزی نمی گفتم ...گاهی وقتا نگاه ها بهتر حرفای آدمارو بهم می رسوندن ...برگشتم که برم بازم صدام زد :- یگانه اومدم بیرون وبی توجه درو بهم زدم ....از بیمارستان اومدم بیرون و آروم آروم تو پیاده رو راه افتادم ...چشمامو محکم رو هم فشار دادم ...نبارین لعنتیا ...از دیشب تا حالا دیوونم کردین ...واسه چی انقد براش پایین می ریزین ...هان ؟! واسه چی ؟! واسه عملی بودنش ؟! واسه تنها بودنش ؟! واسه زجرکشیدناش ؟! واسه تمناش ؟! واسه نگاش ؟! واسه چشمای خمارش ؟! واسه آغوش داغش ؟! واسه بوسه های پرحرارتش ؟! واسه دستای آرامش بخشش؟!...واسه ...واسه چی ؟!...نمی ذارم ...دیگه نمی ذارم چشمام به خاطر اون خیس شه ...اون بیرونم کرد اون سهند رو به من ترجیح داد...دیگه نمی رم بیمارستان ...بهتره با همون سهندش تنهاش بذارم ...... اول خواستم برم خونه پیش لیلا جون اما بعدش نظرم عوض شد..به سمت خونه ی شهاب رفتم...با خوردن اون کیک نیم وجبی که گرسنگیم رفع نشده بود...وقتی به خونه رسیدم اول یه دوش گرفتم تا بوی بیمارستان از تنم خارج بشه... خودم دیگه داشت حالم از خودم بهم می خورد...بعدش گوشیو برداشتم تا زنگ بزنم برام غذا بیارن:-سلام بفرمایید؟-سلام ببخشید یه مخصوص می خوام با یه نوشابه سیاه..-اشترکتون؟-اشتراک نداریم..آدرس بدم؟-بله بفرمایید..آدرسو دادم که گفت:-براتون اشتراک هم می فرستم...-ممنون...موهامو خشک کردم و پای تلویزیون نشستم...وقتی غذا رو آوردن روی میز گذاشتمش تا بخورم که به شدت حس جای خالی شهاب اذیتم کردم...غذامو خوردم و تصمیم گرفتم برم کمی بخوابم..قبل از اینکه از پله ها بالا برم تلفن زنگ خورد:-بله؟-سلام یگانه..چرا موبایلتو جواب نمی دی؟سهند بود...کمی فکر کردم و گفتم:-توی اتاق بود...چی شده؟-یگانه خودت رو برسون اگه میشه...با ترس گفتم:-چیزی شده؟-بیا می فهمی...تلفن رو گذاشتم و سریع زنگ زدم آژانس..بعدش لباس پوشیدم تا خودمو به سرعت به بیمارستان برسونم...ترس توی تک تک سلولام نفوذ کرده بود....خدایا چیزیش نشده باشه..****سریع خودمو به اتاق شهاب رسوندم...سهند پشت در ایستاده بود....وقتی بهش رسیدم گفت:- شهاب حالش خیلی بد شده....داغونه...با وحشت داد زدم:-چش شده؟سعی کرد با لحنش آرومم کنه..انگار پشیمون شد که اینطوری صریح بهم گفت...-خودت می دونی که اون به مواد احتیاج داره...مسکن ها هم آرومش نمی کنن...نمی تونه اینطوری دووم بیاره...زخمش عمیق بوده و خون زیادی از دست داده... اعتیادش هم بدتر اوضاعش رو وخیم می کنه...این دفعه گریه هم نکردم....اصلاا اشکم در نمیومد..روی صندلی کنار در اتاقش نشستم و سرمو توی دستام گرفتم...سهند با نگرانی پرسید:-حالت خوبه یگانه؟سرمو بلند کردم و زیر لب گفتم:-آره...چند لحظه ساکت بودم و فکر می کردم....که صدای یه دختر باعث شد سرمو بلند کنم و بهش نگاه کنم...چند لحظه ساکت بودم و فکر می کردم....که صدای یه دختر باعث شد سرمو بلند کنم و بهش نگاه کنم...-سهند....سهند از جاش بلند شد و رو به دختره گفت:-سلام..خوبی؟من که گفتم نمی خواد بیای...دسته گلی که توی دستش بود رو به دست سهند داد و گفت:-گفتم که باید بیام ملاقاتش....همون موقع متوجه حضور من شد...سلام کرد و گفت:-یگانه خانم..درست میگم؟با تعجب از اینکه منو می شناسه اما من نمیشناسمش گفتم:-بله...بعد با حالت سوالی به سهند نگاه کردم که گفت:-آهان راستی یگانه نمیشناست شیوا جان...شیوا نامزد من هست...شیوا دستشو به سمتم دراز کرد که منم با لبخند غمگینی دستشو توی دستم فشار دادم...فکر نمیکردم سهند نامزد داشته باشه....یعنی تا حالا هیچی ازش نگفته بود..شیوا دسته گل رو از سهند گرفت و گفت:-بفرما یگانه جون... شنیدم تو این چند وقته زندگیتو گذاشتی به پای شهاب...ممنونم..این چرا باید از من تشکر کنه؟؟ادامه داد:-شهاب به گردن من و سهند خیلی حق داره...ما خیلی بهش مدیونیم...امیدوارم زودتر از این منجلاب خلاص بشه...سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و بابت گل تشکر کردم...سهند گفت:-دکترا دارن معاینش می کنن....هیچ مسکنی روش اثر نداره....-یعنی الان چی میشه؟کلافه سرشو تکون داد و گفت:-نمی دونم...نمی دونم...چند دقیقه همه ساکت بودیم که شیوا گفت:-کی میشه ببینیمش؟سهند رو بهش گفت:-هر وقت دکتر اومد بیرون...بعد رو به من گفت:-یگانه به مامان و باباش چیزی نگو...باشه؟اون بیچاره ها رو نگران نکن...-باشه....دکتر که از اتاق اومد بیرون سهند رو کشید کنار و باهاش حرف زد و بعدم رفت...سهند و شیوا رفتن داخل اتاقش...اما من همون جا موندم....نمی خواستم برم ببینمش....تحمل این که توی این وضع و زمانی که درد می کشه ببینمش رو نداشتم.... از اتاق که بیرون اومدن به سهند گفتم:-میشه بگی دکتره چی گفت؟نفسشو فوت کرد و گفت:-ببین چیزی که می خوام بگم نه خوبه نه بد... اما باید خودت رو کنترل کنی...تند و عصبی گفتم:-باشه..بگو چی شده؟همون موقع شیوا پرید وسط حرفمون و گفت:-سهند من برم مامان گفته بیا دفترم..مثل این که کارم داره...فعلا کاری نداری؟سهند با لبخند بهش گفت:-نه برو عزیزم...مراقب خودت باش..با من هم خداحافظی کرد و منم تشکر کردم از این که اومد...وقتی رفت به سهند گفتم:-نمی خوای بگی؟-شهاب.....طاقتم تموم شده بود دیگه ...کلافه گفتم :-توروخدا حرف بزن جون به لبم کردی سهند سرشو انداخت زیر ...با سوییچ ماشینش بازی می کرد ...شنیدم زیر لب گفت :-HIVگوشام سوت کشید ....داشتم پرت می شدم رو زمین ....سرمو تو دستام گرفتم ...یه سرگیجه ی مزخرف دست از سرم برنمی داشت !خودمو به زور کنترل کردم ...سهند اومد جلو...نگرانی از سرو صورتش می بارید:-چی شد باز؟! ..ای بابا چرا انقد کم طاقت شدی تو ؟! این دفعه باز داشت اشکام می جوشید...چشامو محکم رو هم فشار دادم ...اگه راست باشه ...اگه واقعا ...زدم زیر گریه ....مگه چقدر طاقت داشتم که انقد اذیتم می کردن چرا نمی ذاشتن یه روز خوش داشته باشم ...همش عذاب ...همش گریه .....صدای سهند رو از بالاسرم شنیدم :-تازه آزمایش گرفتن هنوز معلوم نیس ...جوابش فردا میاد...سرمو بالا کردم وداد زدم سرش :- هنوز جوابش نیمده بهش می گی ایدزی آره ؟ به توهم می گن دوست ؟- من کی بهش گفتم ایدزی ...من می خواستم بگم آزمایش HIV ازش گرفتن .غیر ممکنه شهاب آلوده باشه .اون بیشتر تو خونه مصرف می کرد ..سرنگ وخرت وپرتاش از خودش بود نگران نباش !- کی گفته من نگرانم ؟! به جهنم که ایدز داره ...انقد بکشه تا بمیره تا همه مرضارو بگیره ...دوباره اشکام ریخت ....زیر لب گفتم :-خاک تو سرمن که می خواستم ترکش بدم !-مگه دیگه نمی خوای ....پریدم وسط حرفش ...با خشم زل زدم تو صورتش :-نه دیگه نمی خوام آدم شه ...ایدزی هس بذارهرویینی هم باشه -یگانه ....ساکت وبی رمق سرمو انداختم زیر ...سهند ادامه داد:-تو همین الان داشتی می گفتی تا جوابش نیمده بهش نگیم ...یه مکث کرد وگفت:-من از دوست خودم اطمینان دارم ...اون چیزیش نیس ...بهت خیلی احتیاج داره ...من نباشم اون به حالش فرقی نداره ولی تو نباشی...ببین الان ناراحتی یه چیزی پروندی پاشو برو خونه من اصلا غلط کردم به تو زنگ زدم ...خودم نوکرشم هستم مراقبشم ...نا مطمئن بهش نگاه کردم ...یه لبخند زد وگفت :-پاشو دیگه به خدا مراقبشم...-جواب آزمایشو بهم خبر می دی؟-حتما خودم بهت اس می زنم -ممنون با بی حالی بلند شدم و راه افتادم به سمت در...قدمام سست بود ...با خودم قرار گذاشته بودم دیگه نیام دیدنش ولی چند قدم که رفتم برگشتم ورفتم سمت در...سهند می خواست جلومو بگیره اما من زورتر از این حرفا بودم ...دراتاقش وبا شدت باز کردم وچشم دوختم بهش ...همه نگاه ها خیره شد به من ...-خانم بفرمایین بیرون صدا پرستار کنار دست دکتر بود...بی توجه به شهاب زل زده بودم ...اونم به من ...داشتم بازشدن لبشو می دیدم داشتم لبخندشو پیدا می کردم که یکی درو محکم به روم بست وشهاب بازم از دیدم رفت ....سهند حرف می زد ولی نمی فهمیدم چی می گه راه افتادم به سمت درخروجی ...سهند دیگه دنبالم نبود...بیچاره بین دوتا دیوونه گیر کرده بود...منو شهاب ...آخرش شهاب آدم نشه این سهند دیوونه میشه من مطمئنم !!!تا رسیدم به درسالن بیمارستان دوتا در کشویی مثل پرده سینما ازجلوم کنار رفتن .بلا فاصله رفتم بیرون وسعی کردم مغزمو از هرچی فکر منفیه پاک کنم ...ازاین که جواب HIV مثبت باشه ...از این که شهاب ایدزی نیس ..ازاین که حق زندگی نداره ...ازاین که نمی تونه زن بگیره ...نمی تونه طعم پدربودنو حس کنه ...ازاین که خودم دیدم اون مرد با یه سرنگ از خودشون به شهاب تزریق کردن ...ازاین که ممکنه اون سرنگ آلوده باشه ...همه رو پاک کردم ...همه ی منفیای ذهنمو پس زدم ...بیچاره خانم کیانی !!!نمی دونستم کجا برم..نمی دونستم این درد رو به کی بگم...باید یه هم راز برای خودم پیدا می کردم...وگرنه خفه می شدم....این همه بدبختی توی این مدت کم....نمی تونم..-دربست..-کجا می رید؟-اکباتان-هفت تومن...زیر لب گفتم:-به جهنم..و سوار ماشین شدم...چشمامو روی هم گذاشتم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم..البته سعی نیازی نبود...چون ذهنم خالی بود..خالی از هر چیزی...دیگه حتی مغزم نصیحتم نمی کرد..حتی بین خودم و خودم جدالی وجود نداشت...هیچی...فقط به این فکر می کردم که چرا بین این همه آدم من پرستارش شدم...چرا من؟؟؟پرستار یه مرد...پرستار یه شخص معتاد..یکی که می خواد از سنگ باشه اما دلش پاکه.. یکی که می خواد خودشو آلوده کنه و نمی تونه...یکی دیگه می خواد بگه زشته اما صورتش بین اون همه نقاشی حرف اولو زد...پرستار یه پسر جوون...پرستار شهاب..شهاب کیانی...کرایه شو دادم و از ماشین پیاده شدم...به آپارتمان نگاه کردم...شک داشتم که حرف بزنم..می ترسیدم بخواد نصیحتم کنه...از این کلمه بیزار بودم...مخصوصا توی این شرایط..به تصویر خودم توی آینه ی اتاق ارغوان نگاه کردم...این چشمای پف کرده مال یگانه ای بود که وقتی از خونه ی پدریش فرار کرد هم این قدر ناراحت نبود... و این قدر طعم تلخ غم رو نچشید...شاید می تونستم با علیرضا حرف بزنم...حداقل اون مثل برادرم بود... می تونست یه راهی پیش روم بزاره... می دونم اگه با ارغوان حرف می زدم می خواست نصیحت کنه...همه ی دخترای اطرافم این طور بودن...هر وقت مساله روی این ماجرا ها بود تنها کارشون زخم زبون و نصیحت بود.. اما علیرضا..نمی دونمتلویزیون روی پی ام سی بود....آهنگ بعدی از افشین بود...چند لحظه گذشت...ارغوان فهمید می خوام با علیرضا حرف بزنم برام شربت آورد و رفت توی آشپرخونه خودشو سرگرم کرد...صدای افشین توی فضا پیچید:خدایا خسته گردم خلاصم کنپر از رنج و غم و دردم رهایم کنمن از این نشعه بیزارم خداوندابیا آغوش پاکت را از آنم کنخلاصم کن خلاصم کنخلاصم کن خلاصم کناز این درد و از این تنهایی و دیواراز این بد نامی و روح و تن بیماراز این افیون بی درمون لاکردارخداوندا خلاصم کن از این آوارخلاصم کن خلاصم کنخلاصم کن خلاصم کنمنم چون سایه ای در یک شب مهتابکه افتاده ز نیزاری به یک مردابمنم چون نی پر از ناله پر از فریادخداوندا خلاصم کن از این بیدادخلاصم کن خلاصم کنخلاصم کن خلاصم کنخدایا خسته گردم خلاصم کنپر از رنج و غم و دردم رهایم کنمن از این نشعه بیزارم خداوندابیا آغوش پاکت را از آنم کنخلاصم کن خلاصم کنخلاصم کن خلاصم کنصورتم خیس شده بود..خدایا شهاب... افشین حرف دل شهاب رو می زد..یعنی اونم می خواست ترک کنه؟؟یعنی شهابم دوست داشت از این بند خلاص بشه؟؟؟؟-می خوای بگی چی شده یا نه؟؟-علی...-جانم خواهری؟ چی دل کوچیکتو غصه دار کرده؟؟بگو عزیزم..-علی دلم گرفته..شهاب ..شهاب ممکنه ایدز داشته باشه...با حالت گنگ نگام کرد و گفت:-چی داری می گی؟؟-HIV...شهاب...-یگانه درست حرف بزن ببینم...نفسم گرفت....علی کنارم نشست و گفت:-آروم باش دختر...چت شده؟؟؟آروم باش حالا می میری بچه...شربت رو از روی میز برداشت و گفت:-یه ذره از این بخور..بخور حالت جا میاد...به زور یکم خوردم و لیوان رو پس زدم...-حالا اگه آرومی بهم بگو چی شده..سرم رو به مبل تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم... شروع کردم به تعریف کردن...تمام حرفای دلم رو ریختم بیرون...طاقت راز داری نداشتم..باید به یکی می گفتم..وگرنه خفه می شدم...حرفام که تموم شد چشمامو باز کردم...علیرضا اصلا نصیحتم نکرد...همون چیزی که می خواستم ...فقط با یه حال مغموم گفت:-بسه دیگه گریه...پاشو برو توی اتاق یکم دراز بکش...پاشو عزیزم..از جا بلند شدم که سرم گیج رفت و نزدیک بود بیفتم... علی زیر دستمو گرفت و گفت:-وقتی این همه گریه و زاری می کنی همین نتیجه اشه..زیر بغلم رو گرفت و به اتاق بردم...روی تخت دراز کشیدم که گفت:-به هیچی فکر نکن...فقط بخواب...باشه؟زیر لب گفتم:-باشه...ممنون..چشمامو بستم اما خواب...به هیچ وجه..شاید استراحت میشد کرد..اما خواب نه...دوباره و دوباره ذهنم برگشت...ایدز..شهاب..شهابی که فقط بیست و چهار سال داره....شهابی که...شهابی که خودش خواست این طور بشه....بخاطر نفس بود..نفس کی بود؟؟؟عشقش؟کسی که دوستش داشت؟حتما همین بود وگرنه برای چه کسی می تونه این طوری زندگیشو به گند بکشه؟؟؟فقط عشق می تونه اینقدر قوی باشه...تیکه ی شعر افشین توی ذهنم چرخید:خدایا خسته گردم خلاصم کنپر از رنج و غم و دردم رهایم کنمن از این نشعه بیزارم خداوندابیا آغوش پاکت را از آنم کنخلاصم کن ....خلاصم کنشهاب توام می خوای خلاص بشی؟؟ خدایا شهابو نبر..تو رو خدا..نه به خاطر من..به خاطر مادرش...برای دل پدرش...برای این که هنوز مونده تا زندگی کنه...شهاب هنوز جا داره...تا اینکه بمونه و بشنوه که کسی بهش بگه بابا....تا این حرف رو بشنوه و ذوق کنه..شهاب هنوز زوده...گناه داره....از جام بلند شدم و رفتم دستشویی..صورتم رو با آب سرد شستم..آب خیلی سرد بود..ماله هواست دیگه..با یادآوری این که توی ماه دی هستیم یادم اومد که امتحانا دارن شروع میشن و من هیچی بلد نیستم... از طرفی هم نمی خواستم گند بزنم..سجده رفتم و برای شهاب دعا کردم...برای این که خوب بشه و برگرده پیش پدر و مادرش...حتی اگه من هم توی آیندش نقش نداشته باشم مهم نبود.... مهم این بود که اون خوب باشه...چادر نمارو جمع کردم که ارغوانو توی درگاه دیدم:-عزیزم چای می خوری بریزم؟لبخندی زدم و گفتم:-بریزی که خیلی ممنون میشم....ببخشید خیلی زحمتت دادم..اخم کرد و گفت:-ساکت باش..وگرنه از خونه میندازمت بیرون..زود باش بیا...لبخندی زدم و باشه ای گفتم.. خوبه حداقل جایی بود که وقتی غم دارم کمی آروم بشم...داشتیم چای می خوردیم که علی گفت:-کی نوبت سونوگرافی داری؟ارغوان گفت:-فردا عصر...بعد با لبخند ادامه داد:-به نظرتون نی نیم دخمله یا پسمل؟؟؟به مبل تیکه دادم و گفت:-به نظر من دوقلوئه...علی گفت:-لطفا از این نظرا نده...ارغوانو تو کمید دو تا بچه دیگه هم بیاره من باید مهدکودک بزنم...ارغوان یه قند برداشت و به سمتش پرت کرد که علیرضا با خنده گفت:-عاشق همین خر بازیات شدم دیگه..این دفعه ارغوان جیغ کشید:-علـــــــــی می کشمت...چه کار بچم داری؟منم گفتم:-راست می گه علیرضا.. حق نداری به بچه های خواهرم حرف بزنی...علیرضا با اعتراض گفت:-اِ اینطوریه؟نه خیرم جنابعالی عمه ی بچمی نه خالش..گفته باشم..ارغوان گفت:-نخیر..خالشه..خندیدم و به کل کل اونا گوش دادم... چه خوش بودن..بی هیچ غمی...بی هیچ دردی...با صدای زنگ گوشیم از جا بلند شدم و به سمت کیفم رفتم...شماره ی سهند بود...با ترس جواب دادم و گفتم:-چی شده؟-یگانه آروم باشه..خانم کیانی زنگ زده بیمارستان از پرستار حال شهابو بپرسه که اونم گفته ازش آزمایش ایدز گرفتن منتظر جوابن...اونم حالش بهم خورده...با ناله گفتم:-نه.. همین یکی کم بود...حالا کجاس؟-آوردنش بیمارستان...الان آقای کیانی بالای سرشه...بهش سرم زدن...-من بیام؟-نه نمی خواد بیای...بمون خونه...بهشون گفتم که رفتی استراحت کنی..دوباره نیا اینجا..من پیش شهابم..خانم کیانی هم وقتی سرمش تموم شد مرخص میشه..پوفی کشیدم و گفتم:-باشه...فردا صبح میام..چیزی شد بهم بگو..-باشه کاری نداری؟-نه..خداحافظی کردیم و قطع کردم...علیرضا پرسید:-چیزی شده؟-نه...لیلا خانم فهمیده ازش آزمایش گرفتن حالش بهم خوره...حالا هم زیر سرمه...-این پسر با خودش و اطرافیانش چه کرده...آره واقعا... همه رو داغون کرده...اما آیا ضربه ای که خودش خورد سنگین تر از این چیزا نبود؟؟؟اون زندگی خودش رو خراب کرد...و این زندگی هم فقط به جواب یه آزمایش بسته شده...دوباره از ته دلم خدا رو صدا زدم...برای صدمین بار...و ازش خواستم شهابو نجات بده- لااقل صبر کن بیام برسونمت - نمی خواد خودم میرم، تا بیای تو آماده شی ماشین بزنی بیرون من خونه ام - حالا مطمئنی مرخصش کردن ؟!- آره بابا قرار بود امروز بعداز ظهر مرخص شه- یگانه - واااااای علیرضا باز شروع نکنا با تعجب گفت :- من که هنوز هیچی نگفتم !- می دونم میخوای بگی نرو این شغل به دردت نمی خوره واین حرفا....لبخند زد وسرشو تکون داد:- نخیر می خواستم بگم مواظب خودت باش !!!!!بعدشم فوری یه شکلک مسخره باصورتش درآورد ...خندم گرفته بود انگار نه انگار داشت بابا می شد ...هنوز بچه بود ...ارغوان چپ چپ نگاش می کرد...گفتم :- خدا صبرت بده ارغوان ...خب دیگه مارفتیم خدافظی کردم و رفتم سرخیابون...می خواستم به شهاب فهش بدم ولی دهنم باز نشد...آخه اگه ماشینو ازم نمی گرفت که این همه بدبختی نمی کشیدم ...یکی نیست بگه چرا نذاشتی علیرضا برسونتت ؟؟؟...اون بیچاره که راننده سرویس نیست هی منو این ور و اون ور کنه !!! خدارو شکر این دفعه ایستگاه اتوبوس نزدیک بو تازه اتوبوس خلوت بود حالم بد نشد ...بلافاصله سوار شدم .تا بیاد برسه هزارجور فکر مغزمو متلاشی کرد...دیگه موقعش بود ...دیگه باید راضیش میکردم .حالا که حالش خوبه وبا مسکن وآمپول آروم شده از حالا به بعدم تحمل می کنه وترکش میدیم...ولی اون خیلی زوره ...اگه نخوادچی؟!...اگه باز لجبازی کنه؟!...اگه باز سرم داد بزنه بگه به تو ربطی نداره !!! خدایا به خیر بگذرون...می ترسیدم .یه دلهره کوچولو که نه ،یه کم بزرگتر تو دلم پیچ وتاب می خورد...می ترسیدم نتونم جواب محبتای لیلا خانمو بدم ...اگه ترک نکرد ...اگه نخواست ...اگه لج کرد یه بلایی سرخودش آورد چی ؟!...چشمامو بستم وسرمو به صندلی تکیه دادم ...زیر لب خدارو صدا می زدم ...با صدای پیییییییس در تاشو اتوبوس چشمامو باز کردم ...زود تر ازهمه خودمو ازمیون زنا کشیدم بیرون ورفتم پایین .تند تند راه می رفتم .کاش خونه باشن .کاش وقتی رسیدم شهاب رو آورده باشه .خدا کنه سهند راست گفته باشه .کاش جواب آزمایشش اومده باشه ...کاش HIVمنفی باشه ! وقتی رسیدم نزدیک خونه با دو خودمو رسوندم به در خونه ...همون طوری که نفس نفس می زدم دستمو گذاشتم رو اف اف .....کسی جواب نداد...بی حوصله بازم دستمو گذاشتم رو اف اف ویه زنگ طووووووووولانی زدم ....تعطیل بود....با حرص مشتمو کوبیدم به در....کلید داشتم اما دوست داشتم درو به روم بازکنن!یعنی هنوز نیومده بودن ...می ترسیدم اتفاقی افتاده باشه ...چی می شد من انقدر منفی فکر نمی کردم ؟!...نفسمو با شدت دادم بیرون وگوشیمو ازکیفم بیرون آوردم ...رو اسم سهنددکمه ویس کال زدم ...دفعه اول برنداشت ...دیگه داشت عصبانیتم به انفجار می رسید...قطع کردم ودوباره زدم ...انقدر صبر کردم تا گوشی برداره اما بعد یه مدتی صدای زنی رو شنیدم که میگه بابا دست بردار چل کردی طرفو!!!!تا گوشیمو پرت کردم تو کیفم که برم بیمارستان صدای زنگش بلند شد...با عجله جواب دادم :- معلومه توکجایی؟؟؟- نتونستم جواب بدماز صداش شوکه شدم ...با تته پته گقتم :- سهند ...سهند چرا صدات گرفته ؟؟؟گریه کردی ؟؟؟- نه ...- دروغ نگو...توروخدا چی شده ؟! - چیزی نیس ...فقط ...- فقط چی ؟؟؟ جواب آزمایش اومده آره؟؟؟سهند جواب نداد ...صدای نفساشو می شنیدم ...داد زدم :- مثبته ؟!آره سهند جواب منو بده ایدز داره ؟!- نه نه به خدا نه - پس چته تو ؟!چی شده ؟!- کجایی یگانه ؟!- دم خونه شهاب - باش الان میام دنبالت - برا چی ؟!صدای بوق ممتد.............. به ساعتم نگاه کردم نه شب بود ...به دیواری تکیه دادمو خودمو کشیدم پایین ...آسمونو نگاه کردم ...مشکی مشکی پراز ستاره های ریز ودرشت ...درخشان وکم نور...چشمک زن وثابت ...کاش منم مثل ستاره ها یه روز ازخوشحالی چشمک بزنم ...پررنگ شم ...درخشان ...انقد که تو فقط فکرم درخشیدن باشه ...فقط خودم نه ...نه کسی دیگه ...نه شهاب!درک نمی کردم هیچی رو ...کارام ...رفتارام ...گفته هام ...گریه هام ...دلیلشونو نمی فهمیدم ...کاش اونی نباشه که تو فکرمه ...کاش دلیل همه اینا دلسوزی باشه کاش!نوریه ماشین داشت چشمامومی زد ...با صدای بوق ماشین تازه فهمیدم سهنده ...بلند شدم وسلانه سلانه راه افتادم به سمت ماشینش ...سوار شدم وبدون اینه سلام کنم گفتم :- پش شهاب کو؟!سهند گاز ماشینو گرفت وگفت :- میگم بهت - چرا مرخص نکردن پس؟!جواب آزمایش چی شد ؟!- .........- با توئما ...دارم از سردرد میمیرم بگو چی شده راحتم کن - .....- کری ؟؟؟؟؟یهو سهند جوش آورد ...داد زد:- یه کم دندون رو جیگر بذار...می فهمی سهندی که همیشه می خندید ..شوخی می کرد ومنو دل داری می داد...حالا یه اعصاب داغون داشت که منم از ترس ساکت شدم ...دزدکی نگاش کردم ...اشک تو چشماش جمع شده بود...هی لبشو گاز می گرفت ولی انقد غرق بود که نمی فهمید سرعتش رو صد وشصته !!! همون موقع با سرعت از رو یه سرعت گیر رد شدیم .ماشین تا ده متر رفت هوا وبرگشت رو زمین ...نزدیک بود چپ شیم ...از ترس یه جیغ بلند کشیدم ...سهند بی خیال بازم گاز می داد...- دیوانه الان به کشتن میدیمونجواب نمی داد...خیلی کلافه بود ...منم کم کم از رفتاراش دلهرم بیشتر شد ...دیگه مطمئن شدم یه چیزی شده ...شهاب کجا بود؟!..اگه بیمارستان بود سهند منو کجا می برد ؟!اصلا چرا سهند گریه می کرد؟!...مگه نگفت شهاب ایدز نداره ؟1خب حتما نداشته دیگه حتما جواب آزمایشه مثبت بوده ...پس چرا داره از ناراحتی می ترکه .....با ترمز وحشتناکش با شدت پرت شدم جلو! نزدیک بود سرم بخوره به داشبورد ولی خودمو گرفتم .قبل ازاینکه بخوام باهاش دعوا کنم پیاده شده بود...سریع پیاده شدمو ودنبالش راه افتادم ...بادیدن در بزرگ سبز رنگ روبرم ....دلم ریخت ....کلانتری 112 تهران بزرگ .....دلم مثل سیرو سرکه می جوشید ...خدایا قراره چه بدبختی دیگه سرمون بیاد؟؟؟سهند بی توجه به من که پشت سرش بودم می رفت ...توروخدا یکی به من بگه اینجا چه خبره ؟!!!!- سهند ...از صدای داد من سهند برگشت نگام کرد...زود گفتم :- تو روخدا بگو چی شده ؟- بیا بهت می گم بیا...دوباره راه افتاد...با یه پام محکم کوبیدم رو زمین ...لعنت به ...به کی ؟!...به شهاب به سهند به همه به خودم !!!دنبال سهند از پله های ساختمون بالا رفتم بعدش وارد یه سالن فوق العاده شلوغ شدیم ...یه سالن که هر کی هرکی بود ...یکی گریه می کرد واونی که پسرشو زیر گرفته بودنفرین می کرد...یکی دستبند به دست پشت در اتاق نشسته بود یه مامورم بالاسرش ...یکی با دیگری دعوا می کرد که چرا خواهرشو به کتک گرفته ...یکی با صورت درب وداغون اومده بود براشکایت ...اوضاعی بود ...کلا برا تخریب روحیه جای عالی بود!!!!دم یه اتاق که یه مامور با روپوش سبز ایستاده بود وایسادیم ...سهند رفت جلو ویه کم با مامور حرف زد...بعدش مامور سرشو تکون داد ودرو باز کرد.سهند اشاره کرد برم تو..من زودتر رفتم وبعدش سهند وارد شد..باهم سلام کردیم ...یه مرد حدودا چهل ساله با روپوش سبز مخصوص که رو شونش چند تا ستاره صلایی وصل بود درحالی که پشت میزش داشت یه چیزایی می نوشت .روی سمت راست روپوششم یه اسم دیدم با خط سفید نوشته بود"سرگرد محمدمهدی احمدی"سرشو بالا کرد ویه نیم نگاهی به ما کرد وبعد گفت :- بفرماییدسهند زود گفت :- ببخشید به ما گفتن گمشدمون پیدا شده گمشده ؟؟؟؟؟؟ کی گمشده ؟؟!!!!...از ترس به سهند نگاه کردم نگاشو می دزدید...نکنه نکنه شهاب !!!صدای سرگرد توجهمو جلب کرد :- گمشده شما ؟؟؟ اسمش چی بوده ؟!سهند نگاه من کرد وبعد ازیه مکث مغموم گفت :- شهاب کیانی زانوام تا شد...بازم شکستم !...سهند اومدم طرفم ...دستشو پس زدم وخودمو کشیدم رو صندلی کنار دیوار ...سرگرد داد زد :- صالحی در باز شد وهمون سرباز دم در اومد تو...با ادای احترام یه پاشو محکم کوبید رو زمین وسرشو بالا گرفت :- بله قربان - برا خانم یه لیوان آب بیار- چشم دوباره ادای احترام کرد ورفت بیرون ...سهند در گوشم حرف می زد ولی من نمی شنیدم ...گوشام ونگ ونگ می کرد...صدای سرگرد رو شنیدم...سرمو بالا کردمو با ناامیدی با صورتی آویزون نگاش کردم :- ما گمشده شما رو پیدا نکردیم ولی همین دوساعت قبل دوتا جسد بیرون شهر تو چند تا خرابه پیدا کردن ...از قرار معلوم اونا هم اعتیاد داشتن ...با نشونی هایی که شما دادین حدس زدیم که گمشده شما باشه ...می تونین برین جسدا رو شناسایی کنین؟!یه سهند نگاه کردم ...اشک تو چشماش می جوشید ...من اشک نداشتم ...ولی بغض بدی گلمو فشار می داد ...احساس تنگی نفس می کردم ...سهند باصدای ضعیفی گفت :- بله من میرم- منم میام هر دو با تعجب نگام می کردن ...سهند گفت :- لازم نیس همین جوری ام داری پس می افتییهو بلند داد زدم :- ولی من میام سرگرد پرید وسط حرفم :- آروم باشین خانم ..فقط یه نفر اجازه داره برا شناسایی بره ...بهتره ایشون برن چون خانوما تحمل این جور چیزا رو ندارن ..به خصوص که جسدا خیلی وحشتناک به قتل رسیدن !قتل !!! قتل!!! قتل!!! خدای من ...چی می شنوم ؟! قتل ...شهاب ...شهابو به قتل رسوندن ...؟! اون چیکار کرده که بکشنش ؟! تازه داشت ازبیمارستان مرخص می شد ...تازه دعاهام اثر کرده بود..تازه رنگ وروش جا اومده بود!یعنی دیگه رمقی برام مونده بود که جسد خونیشو ببینم ؟! یعنی طاقت اینو هم داشتم ؟!داشتم یا نه ؟!...خدایا چقدر امتحان ؟!چقدر بدبختی ؟! یه آدم مگه چقدر جون داره ...خدایا قبول ...من شکستم زیر امتحانت کمرم خم شد ...خدایا بسه ...تمومش کن بسه هرچی کشیدم هرچی دیدم ....نمی فهمیدم دور وبرم چه خبره ...فقط دلم میخواست کلمو محکم بکوبم تو دیوار ...انقد رنگ خون بهم بفهمونه که دارم میمیرم وخلاص ...باسهند رفتیم بیرون ...سهند هرچی می خواست زیر بازومو بگیره نذاشتم ...با راهنمایی ی ه سرباز رفتیم سمت سرد خونه ...تقریبا جدا ازساختمون اصلی بودئ ...چند تا ساختمون تو در تو بود ...کاملا می شد فهمید سرزمین ارواحه !!!!...سرد بود وسفید سفید ...نذاشتن من برم داخل ...اما سهند رو بردن ومن دم در لرزون گریون وپراز اضطراب منتظرشدم ...زیرلب صلوات می فرستادم ...دندونام از سرما می خورد بهم ...بازم شهاب می خواست بره ...مگه اون دفعه به سهند نگفت "اگه خودتو تیکه تیکه کنیا دیگه برنمی گردم " چی شد پس ؟! اگه یکی از اونا باشه ؟! اگه واقعا این دفعه خانم کیانی بدون پسر شه ؟! اگه پرستار بودن من امشب برای همیشه تموم شه ؟!...شهاب ...شهاب بدقول تو گفتی دیگه نمی رم ...تو می خواستی خوب شی ...تو می گفتی حفظت می کنم ..تو می گفتی ازت دلگیر نباشم ....نمی دونم چقدر گذشته بود که درباز شدوسهند با شدت پرید بیرون ...با سرعت خودشو به سرویس ساختمون بهداشتیا رسوند ...دنبالش دویدم ...پشت درایستادم ...- چی شد سهند ؟! حالت خوبه ؟!- فقط صدای عق زدنشو می شنیدم ...بیچاره این که مرد بود این حالو پیدا کرده بود ...اگه من می رفتم سکته می کردم وخلاص!!!ده دقیقه بعد سهند با چشمایی قرمز و صورت آب زده اومد بیرون...با نگرانی نگاهش کردم ...تو نگاهش فقط یه چیز می دیدم :سرگردونی ! با من من گفتم :- اون نبود نه ؟! بگو بگو که نبود بگو سهنددستشو کشید رو صورت خیسش ...سرشو تکون داد...جیغ زدم :- جون به لبم کردی سرشو بالا کرد وبا چشمایی افتاده وحالتی زار نگام کرد ...آروم ...انقد آروم که لب خونی کردم گفت :نه ...نبود...