پرستار من9
با خیال راحت نفس کشیدم ...حالا هوای آلوده تهران حکم بهشت رو برام داشت ...چه خوب که شهاب هیچ کدوم ازاون دوتا نبود...هنوز معلوم نبود کجاس ولی ...فقط به این فکرمیکردم که نمرده باشه ...سهند به سمت در خروجی راه افتاد بازم عین جوجه هایی که دنبال مامانشون راه می افتن دنبال سهند رفتم ...حالش خوب نبود بدترم شده بود !!! سوار ماشین شدیم .می ترسیدم رانندگی کنه .ولی اون بی توجه بازم تند می رفت ...یه کم به خودم جرئت دادمو گفتم :
- بزن کنار من رانندگی کنم تو حالت خوب نیسبا صدای خش داری گفت :- خوبم انقد جدی گفت که ساکت نشستم وبه جلوم خیره شدم فقط هردفعه با اون سرعت فکرمی کردم الانه ماهم بریم پیش اون دوتا جسد!- آروم برو بابا آخرش ازدست تو جون سالم به درنمی بریما- همش تقصیر من بودبا تعجب به قیافش نگاه کردم ....گفتم :- چی تقصیر تو بود؟!- اگه من تنهاش نمی ذاشتم اون فرار نمی کرد....گولم زد نامرد گولم زد ...تازه می فهمیدم منظورش شهابه ...دوباره یادم اومد چه خاکی توسرمون شده ....نمرده بود ولی کجا بود؟!با صدای لرزونی گفتم :- چرا تنهاش گذاشتی ؟!- مرخصش که کردن آوردمش تو ماشین ...حالش خوب نبود ..مثل همیشه خمار...ولی لام تاکام حرف نمی زد ...هرچی می گفتم درد داری ؟ حالت خوبه ؟فقط می گفت برو خونه ....منم زود آوردمش که حرف حرف اون باشه ...هنوز نرسیده به ولی عصر گفت نگه دارم برم براش سیگار بخرم ...گفتم برات خوب نیس تازه عمل کردی ...داد زد که حالم خرابه ...بحثمون شد یکی من می گفتم دوتا اون ...وقتی دیدم داره غش می کنه زدم کنار ورفتم تو یه سوپری براش سیگار گرفتم ولی خودم یه نخشو برداشتم که فقط همونو بهش بدم ...وقتی اومدم پای ماشین ....سهند به اینجا که رسید سکوت کرد ...با حرص گفتم :- رفته بود ؟!یعنی حالش بد نبود ؟یعنی انقد آشغاله که برات نقش بازی کرد ...سهند زود پرید وسط حرفم وگفت:- نه ...خودم دیدم داشت جون می داد ...حالش بد بود ولی بازم رفت دنبال زهرماری ...مکث کرد وآروم ادامه ادامه داد:- می ترسم این دفعه دیگه ...گوشامو به نشنیدن زدم ...تو ذهنم خودم جملشو کامل کردم :این دفعه دیگه چیزی نمیشه ...این دفعه با همه دفعه ها فرق می کنه ...من مطمئنم فرق می کنه ...سهند جلو در یه خونه دو طبقه ایستاد...با کنجکاوی نگاه می کردم ...آشنا نبود!...سهند درحالی که پیاده میشد گفت :- بیا پایین پیاده شدم وبا تعجب گفتم :- اینجا خونته ؟!- نه ...خونه شیوا ایناسشیوا ؟؟؟؟؟؟....این دیگه کی بود ؟!...مغزم ارور یه ثانیه ای داد اما بلافاصله یاد دختر بامزه تو بیمارستان افتادم ..لبخند زدم :- آها نامزدت ؟! خب ؟!- خب که خب ...امشب تو مهمونشی تا خواستم اعتراض کنم سهند دستشو رو اف اف گذاشت واشاره داد داد وبیداد نکنم ...زور زورکی ساکت شدم اما با اخم بهش نگاه می کردم ...دو دقیقه بعد شیوا اومد دم در وباروی باز ازمن استقبال کرد ...انگار قبلا خبر داشت که من میرم خونشون ...معذب بودم اما مجبور بودم برم چون به قول سهند اگه با این حالم می رفتم پیش خانم کیانی حتما شک می کرد ...اون تازه مرخص شده بود...واقعا که اوضامون چه شیر توشیری شده بود!منو شیوا رفتیم تو ولی پدر ومادر شیوا هم سهند رو به زور آوردن داخل ...می گفتن آخره شبه دبگه همونجا بخوابه ومزاحم مامان بابای پیرش نشه ...هیچی ازخانواده سهند نمی دونستم فقط ازحرفاشون گاهی می فهمیدم چی به چیه ...شیوا وخانوادش خیلی خوش برخورد ومهربون بودن ...تا اون موقع که فکر می کنم ساعت از دوازده هم گذشته بود به خاطر ما بیدار مونده بودن !شیوا منو برد تو اتاق خودش ویه کم که صحبت کردیم چون می دونست حالم خوب نیست رفت بیرون چراغ اتاق رو خاموش کرد...منم با بلوز شلوار قرضی شیوا رفتم زیر پتو...به ثانیه نکشید بی هوش شدم ...نمی دونم ساعت چند بود ...اما بایه صداهایی چشمامو باز کردم ...اول زمان ومان رو تشخیص نمی دادم اما وقتی صدای پچ پچ بیرون گوشمو پر کرد تازه یادم اومد کجام ...رو ساعتم نگاه کردم 2:10 دقیقه نیمه شب ...از جام بلند شدم ...دلشوره ی همیشگی اومده بود سراغم ...برای اینکه ببینم صدای بیرون چیه ...پرده اتاق رو زدم کنار...سهند داشت در پارکینگ رو باز می کرد...شیوا هم وایساده بود کنار وبا ناراحتی نگاش می کرد ...سهند سوار ماشین شد ...پرده رو انداختم ..نفهمیدم چه جوری لباس عوض کردمو پریدم پایین فقط خدا خدا می کردم سهند منو جا نذاره ...من باید همراش می رفتم ...مطمئن بودم یه خبری شده ....با شدت در سالن رو باز کردم ورفتم بیرون ...سهند داشت در پارکینگ رو می بست ..دوتاشون از دیدن من جا خوردن ...سهند گفت :- کی تو رو بیدار کرد ؟!به دنبال این حرف به شیوا چپ چپ نگاه کرد ...شیوا بامن من گفت :- به خدا من ...من بیدارش نکردم ...پریدم وسط حرف شیوا:- من خودم بیدار شدم ...خبری شده ؟!سهند لولای در رو محکم جا زد وگفت :- نمی دونم - یعنی چی نمی دونی ؟!سهند جواب نداد ورفت سمت ماشین ...شیوا در گوشم گفت :- از کلانتری زنگ زدن گفتن یه شخصی با نشونی های شهاب پیدا شده - مرده ؟!- خدا نکنه ...حالا بیا بریم ...ایشالله که چیزی نیستا اومدیم به آدرسی که به سهند داده بودن برسیم صد بار جون دادمو دوباره زنده شدم ...آخه نصفه شب ..بیرون شهر ...تو اون جاده تاریک با اون بیابونای وحشت ناک ...اگه شهاب باشه ؟! آخه اون اینجاها چه غلطی میکرده ؟...سهند انقد عصبانی بود که بلند بلند شهاب رو فهش میداد ..می فهمیدم عصبانیه ...شیوا هی دلداریش می داد اما سهند فقط داد می زد ...دلم می سوخت ...شهاب خیلی اذیت شد خیلی زجر کشید آخرشم به خاطر ندونم کاریای خودش چوبشو خورد ...کاش می دونستم چرا ؟؟؟؟؟ دلیل همه ی چرا های ذهنم پیش خودش بود ...کاش بود ...اگه بود بیشتر ...خیلی بیشتر ...بیشتر ازیه پرستار بیشتر ازچشمام ازش مراقبت می کردم ...فقط کاش بود!حدودا نیم ساعت طول کشید تا رفتیم بیرون شهر ...تو اون تاریکی های مطلق ...تو اون سیاهی شب ...خدایا شهاب کجای این شب وحشناکه ؟!از دور چند تا چراغ کنا جاده سو سو می زد ...نزدیکش که شدیم ماشینای پلیس رو تشخیص دادم ...آژیر یه آمبولاس کنار جاده گوشمو کرد کرد....پریدم پایین ...دویدم ...نمی دونم چه جوری خودمو رسوندم فقط یادمه انقد با سرعت آدمای اونجارو کنار می زدم که هیچ کس جرئت اعتراض نداشت ...بالاخره رسیدم رسیدم به اون قسمتی که یه دکتر با یه روپوش سفید بالاسرش نشسته بود ...نمی دونم داشت چیکار می کرد فقط پنبه والکل پر از خون تو دستشو می دیدم ...پلیسا داشتن اخطار می دادن که منو بیارن کنار ...اما من زورتر از این حرفا بودم...به آدم رو زمین نگاه کردم ...بازم که خوابیده بود...این دفعه راحت نخوابیده بود ...انگار خیلی درد کشیده بود...لباساش پاره پاره بود ...فکر کردم یه حیوون شاید گرگ ...نه شاید سگ ...بهش حمله کرده بودن ...تنش زخمی بود ...سینه بدون مو مردونش لخت بودوپراز خون خشک ...خون خشک !!!!مگه چقدر از زخمی شدنش می گذشت ؟!...صورتش کبود ،زخم و پراز خون بود..چشماش بسته بود...شناختمش ...خوب شناختمش ..آدرسو درست اومده بودیم ...این دیگه شناسایی نمی خواست چند ماه خونش بودم ...با نفسای پر دودش نفس کشیدم ...آشنا بود ...شهاب بود!!!همون موقع یکی زیر بازومو کشید ...این دفعه جیغ نکشیدم ...داد نزدم ...هوار نکردم ...این دفعه فقط اشکام ریخت ...این دفعه برا مظلومیش ...بازم اشکام می ریخت ...شیوا منو یه کناری نشوند...سهند با پلیسا حرف می زد ...بازم نگاش کردم ... داشتم می ذاشتنش رو برانکارد ...سهند دوید طرف دکتر ...نمی فهمیدم چی می گه اما باعث شد سر سهند فریاد بزنه ...سهند کلافه می گفت می گفت ودکتر قبول نمی کرد...سهندم عصبانی شد ورفت سمت پلیسا ...چند دقیقه بعد دکتره سری تکون داد وسوار آمبولانس شد ...شیوا آروم گفت :- بالاخره راضیشون کرد تو خونه خودش مداواش کنننامفهوم نگاهش کردم ...نمی دونستم سهند چیکار می کنه ودلیل کاراش چیه ...فقط یه سوال داشتم ...کاش جواب می دادن...اون فرد تو آمبولانس هنوز جون داره ؟؟؟ شیوا شونه هامو می مالید ...چشمام می سوخت ...داشتن در عقب آمبولانس رو می بستن پریدم که منم سوار شم ...دلم می خواست شهاب رو ببینم ...شیوا جلومو گرفت ...هرچی تقلا می کردم صدام بالا نمی اومد ...نتونستم جیغ بزنم ...با التماس به شیوا نگاه کردم ...لبخند زدو گفت :- بیا بریم تو ماشین الان می ریم خونه می بینیش ....چه خوب که نمی بردنش بیمارستان ...دلیل این کار سهند رو نمی دونستم ولی خیلی دلتنگ خونه شهاب با خودش بودم ...چه مرده چه زنده .....رو تختی رو مرتب کردم...هوس کردم کنارش بشینم اما زشت بود...سهند و شیوا این جا بودن..باید می رفتم پیششون....چراغ رو خاموش کردم و از اتاق رفتم بیرون...رفتم توی آشپرخونه تا چای دم کنم که شیوا اومد پیشم و گفت:-چه کار می کنی؟-می خوام چای بزارم..-نمی خواد بابا..چای چه موقع؟ساعت چهار صبحه....ولش کن...بیا بریم بشین...داری از حال میری دیگه دختر خوب...لبخند محزونی زدم و بدون تعارف باهاش رفتم توی هال...راست میگه چای برا چیه..سهند گفت:-از فردا کار تو هم سخت تر میشه...حواست باشه بهش...از خونه نره بیرون...تلفن مشکوک....فردا میام اتاقشو مرتب می کنم هر چی مواد داره می ریزم بیرون..حرفشو قطع کردم و گفتم:-مواد نداره...هیچی..اگه داشت چاقو نمی خورد...اگه داشت محکوم به ایدز نمی شد...اشکم روی گونم سر خورد که شیوا دستمو گرفت و گفت:-باز گریه؟برای چی دیگه؟یگانه عزیزم الان شهاب توی اتاق خوابیده... خونه اس..همین کافی نیست؟ایشالا اگه تو بتونی روحیه ات رو حفظ کنی ترک هم می کنه و دیگه هیچ مشکلی نخواهد داشت..دیگه اینقدر گریه نکن..از این که این دختر این قدر با محبت بود خوشحال شدم... شاید من هیچ وقت نمی تونستم به این خوبی باشم...بهش قبطه می خوردم...سهند گفت:-ممکنه جایی گذاشته باشه که خودش یادش رفته باشه..نمی دونم..به هر حال...راستی..امتحانات از کی شروع میشه؟وای..امتحانا...-از هفته ی آینده..یک شنبه اولیشه..-خب باید بشینی درستم بخونی...حواست باشه از درست عقب نمونی....هر وقت هم کاری داشتی به من یا شیوا زنگ بزن..باشه؟-باشه..اما شماره ی شیوا رو ندارم..شیوا شماره اش رو روی کاغذی یادداشت کرد و زد به یخچال...بعد گفت:-گذاشتمش جایی که بیشترین بازدید رو داره...سهند گفت:-فردا کلاس داری؟-آره..فردا آخریشه..باید برم...از دوشنبه تا یک شنبه ی بعد فرجه داریم..-ساعت چند کلاست شروع میشه؟-ده شروع میشه...چطور مگه؟-پس آماده باش میام دنبالت..-نمی خواد..این طوری شهاب تنها می مونه..دستی به پیشونیش کشید و گفت:-راستی...باشه..پس تو با ماشین شهاب برو..باشه؟از پیشنهادش خوشحال شدم..حداقل لازم نبود سه ساعت منتظر تاکسی باشم..زود میرم و میام..-باشه..-من فردا ساعت نه اینجام...باشه؟-باشه..-فعلا..با شیوا هم خداحافظی کردم و بعد از قفل کردن درا یه لیوان آب خوردم و رفتم توی اتاق مهمان که شهاب توش خوابیده بود....سهند گفته بود چون فردا می خواد اتاقشو مرتب کنه اینجا بخوابه...بالای سرش نشستم و به صورتش خیره شدم...اگه کسی نمی دونست معتاده و توی خواب می دیدش مطمئنا به خودش می گفت چه مظلومه...دستی به پیشونیش کشیدم...دستش یه تکون کوچیک خورد که ترسیدم بیدار بشه...یه لحظه به این فکر کردم که چطور ممکنه بهش اجازه داده باشن که توی خونه ترکش بدیم...مگه میشه؟نمی دونم...یادم باشه از سهند بپرسم...از جا بلند شدم و خواستم به اتاق خودم برم که پشیمون شدم و همونجا کنارش روی کاناپه نشستم...سرمو به پشتی کاناپه تکیه دادم و چشمامو بستم...خیلی خسته بودم...بعد از گذشت چند دقیقه خوابم برد..**با صدای زنگ خونه از جام بلند شدم...گردنم تیر می کشید...دستمو به گردنم گرفتم و دکمه ی آیفون رو زدم..سهند اومد داخل و وقتی منو با همون لباسای دیشبی دید گفت:-تو چرا این شکلی شدی؟؟؟دیشب اتفاقی افتاده؟خمیازه ای کشیدم و گفتم:-نه..بیا تو..بالای سر شهاب خوابم برد...سرشو تکون داد و گفت:-گفتم حواست باشه نه اینقدری که اینجوری خودتو عذاب بدی دختر...برو یه آبی به صورتت بزن..لبخندی زدم...محبتاش منو یاد علیرضا می انداخت...دیدم زشته اگه ازش تشکر نکنم..برای همین گفتم:-راستش..می خواستم بابت لطفایی که کردی تشکر کنم...ممنونم..اخم کرد و گفت:-من این کارا رو برای تشکر کردن نمی کنم...برو آماده شو کلاست دیر نشه..نگران شهاب هم نباش من مراقبشم..رفتم بالا و صورتم رو با آب یخ شستم تا سرحال بیام...مسواک هم زدم و از حمام اومدم بیرون...یه پالتوی نوک مدادی پوشیدم و مقنعه ی مشکی ام رو هم بعد از اینکه موهامو دم اسبی بستم سرم کردم....به خودم نگاهی کردم...صورتم خیلی رنگ پریده بود....یه برق لب و یه ذره رژ گونه ی گلبه ای هم زدم برای این که از این حالت در بیام...کیف و وسایلم رو برداشتم و رفتم پایین...دیدم سهند نیست...فکر کردم رفته توی اتاق شهاب که صداش از آشپرخونه اومد:-یگانه بیا اینجام..با تعجب رفتم تو آشپرخونه و دیدم که سینی به دست داره از اونجا میاد بیرون..-این چیه؟-صبحانه برای شهاب..تو هم یه چیزی بخور سر کلاس ضعف نکنی...سوییچ ماشینشم روی لباسشوییه...لبخندی زدم و چیزی نگفتم..نمی دونستم چی بگم در جواب این محبتاش...مثل بابا ها بود....از این که شهاب این دوست رو داشت خوشحال بودم..اون که هیچ کسو نداشت حداقل سهند باهاش راه می اومد...سوار ماشین شدم و راه افتادم....توی راه به فکرم رسید که شاید بتونم از شیوا یه چیزهایی راجع به نفس بپرسم...و بعدش تصمیم گرفتم که امروز باهاش تماس بگیرم...شاید با فهمیدن این که نفس کیه بتونم به شهاب کمک کنم....یعنی نفس عشق شهاب بود؟یعنی شهاب نفس رو اونقدری دوست داشت که زندگیشو بخاطرش به این وضع در آورد؟خوس به حال نفس...خوش به حالش..توی راهرو وقتی داشتم به سمت کلاس می رفتم آرزو و صدف رو دیدم...بهشون سلام کردم که آرزو گفت:-معلوم هست کدوم گوری هستی؟نه یه زنگی...نه یه سری...صدف هم در ادامه ی حرف اون گفت:-آره راست میگه....بلد نیستی یه اس ام اس بدی؟آرزو گفت:-آره راست میگه..کلافه گفتم:-اِ..کوفت و راست می گه.. هی راست می گه راست میگه...خب شما یه زنگ بزنید می میرین؟؟بعد هم رامو کشیدم و رفتم سمت کلاس... بعضی اوقات دوستای آدم چه توقعاتی دارن...خب آدم عاقل من زنگ نزدم شما که می تونید یه سراغی بگیرید...نمی میرید که...اون دوتا هم چند دقیقه بعد اومدن تو کلاس و کنارم نشستن..آرزو گفت:-چه زود ناراحتم میشی...بی جنبه شدیا...-نه من بی جنبه نیستم..اما خب شایدم نتونستم زنگ بزنم..شما که می تونستید؟؟-خب وقتی نمی تونی زنگ بزنی جوابم نمی تونی بدی..غیر از اینه؟خندم گرفت...من نمی تونستم از دست این دو تا دیوونه ناراحت بشم..اونا هم وقتی خندمو دیدن خیالشون راحت شد که ناراحت نیستم....چند دقیقه بعد استاد اومد و با اومدنش همه ساکت شدن..بعد تعطیل شدن کلاس بدون این که معطل کنم زدم بیرون .خدارو شکر که دیگه کلاس نداشتم .باید حتما می رفتم خونه ...این روزا روزای مهمی بود ...صدف وآرزو غر غر می کردن وپشت سرم دادمی زدن .برگشتم باخنده براشون دست تکون دادمو رفتم بیرون....باماشین خوشکله شهاب شوت گاز خودمو رسوندم .میترسیدم سهند کار داشته باشه واذیت شه .من پرستار بودم وظیفه اون بیچاره که نبود تا همین جاشم خییییییییلی زحمت کشیده بود واقعا دوست به همچین آدمی می گنا!!!وقتی ازماشین پیاده شدم .یکی رو پشت درخونه دیدم .زود خودمو رسوندم بهش ..تازه بادیدن قیافش شناختمش یه مرد مسن ولی خوش تیپ وفوق العاده خوش برخورد ...دکتر خانوادگی کیانی ها!!!-سلام ...دکتر شمایین ؟! اصلا فکرشم نمی کردم که ببینمتون !-سلام دخترم ...چرا مگه ما آدم نیستیم ؟!-ای بابا نه قرار بود استرالیا باشین ..حالا اینجا ...دم خونه شهاب!-ببینم می خوای تا شب اینجا سوالاتو بپرسی ؟!-نه نه بفرمایین ...دره خونه رو باز کردم وکنار ایستادم اول تعارف کردم واونو فرستادم داخل وبعدم خودم ...-خب داشتین می گفتین دکتر-چی می خواستم بگم.....؟! ...آها هیچی دیگه رفتم وبرگشتم کارم کمتراز پنج ماه طول کشید ...شایدم شانس شهابه ...-بله واقعا خوش شانسه که شما تو این شرایطش هستین -حالش خوبه ...دیشب این دوستش زنگ زد بهم همه چیو گفت ...مثل اینکه عجل دنبالش بوده ...تودلم گفتم :ووووویییی عجل دنبال توئه پیرمرده نگو اون جوونو به خدا آرزو داره !!!-خدارو شکر خطر ازبیخ گوشش رد شد ...حالام بد نیس ..تصمیم داریم ترکش بدیم ...-صبح به خاطر این آقا شهابمون سه ساعت تموم تو کلانتری بودیم !!!دلم ریخت ...باز چی شده بود؟!-چرا دکتر؟!-دوستش می گفت پلیسابرا توخونه موندن شهاب تعهد می خواستن منو برد تعهد بدم و مدرکمو نشون بدم که مطمئن شن دکترخانوادگیشم ...باهزار بدبختی ازدستشون نجات پیدا کردیم این جماعت خیلی پیله ان خندیدم ...-خدارو شکر هیچی نشده ...ازبس این مدته همش بیمارستان وپلیس دیدم اسمشون که میاد مو به تنم سیخ میشه -غصه نخور دخترم درست میشه ...سرموبه نشونه موافقت تکون دادم وباهم وارد سالن شدیم .دکتر رفت اتاق شهاب ومن رفتم لباسامو عوض کردم.بیست دقیقه بعد بادوتا فنجون نسکافه رفتم توحال...دکتر هنوز نیومده بود...خواستم سینی رو بردارم وبرم تو اتاق که خوشبختانه یا بدبختانه خودش اومد بیرون ...ازپله ها اومد وپایین ورو مبل روبروی من نشست ...چشم انتظار به دهنش چشم دوخته بودم ...لبخند ژکوندی زد وگفت :-برا منه ؟!به فنجونا اشاره کرد...متقابلا لبخند زدم :-نوش جون یکیشونو برداشت وآروم آروم از نسکافش خورد ...حالا هرچی ما داشتیم ازتاراحتی چل می شدیم اون عین خیالشم نبود ...همچین با طمانینه می نوشید که دلم می خواست سینی رو تو مخش دونصف کنم !آخرش طاقت نیوردم ...خب زبونشو که موقع خوردن از دست نمی داد هم کوفت می کرد هم می تونست توضیح بده ...گفتم :-دکتر وضعش چه جوریه ؟!یه نگاه بهم کرد وبازم از نسکافش نوشید ...ای خدا ..........یه دوسه دقیقه ای که گذشت فنجونو گذاشت تو نعلبکی وگفت :-وضعش تعریفی نیس ولی امید هس ...-یعنی چی ؟!من باید دقیقا چیکار کنم ؟!-تو خونه ترک دادن ممکنه بکشدتش!-چی ؟!-نترس ..ببین این چیزا طبیعیه .دیشب وقتی دوستش بامن حرف می زد گفت تصمیم داره تو خونه ترکش بده ولی من به شدت مخالفم دلیلشو می دونم ولی بازم می گم مخالفم اون می گه ازکمپای ترک اعتیاد مطمئن نیس یعنی شنیده که خیلیا رو به کشتن دادن اما منم میگم شماهم انقد اطلاعات ندارین که بتونین ازجونش محافظت کنین ...بهتره ببریمش یه جای مطمئن منم کمک می کنم ایشالله که تایک ماهه آینده شهاب پاک پاکه ...دلم یه جوری شد ...ترک دادن شهاب یه آرزوی دست نیافتنی برام شده بود!!!!بانگرانی گفتم :اگه خودش نخواد چی ؟! می ترسم اون لجبازه می ترسم یه بلایی سرخودش بیاره دیگه بعد از این همه اتفاق بهش اطمینان ندارم دکتربه خدا ازجونش نمی ترسه !-مگه می تونه نخواد من می یارمش اصلا کاری می کنم خودش باپاهای خودش بیاد راضی راضیم باشه ...اگه راضی نباشه ممکنه تو کمپ فرارکنه واین بدترین چیزه براش ..ببین تو بحث ترك معتادا در واقع وابستگی جسمانی و روانی ازمهمترین دلیلای میل به برگشت و یا اعتیاد مجدده. تمام معتادا مث سكه دو رودارن، یه رو تمایل قوی به ترك و یه رو تمایل به ادامه اعتیاده كه این دو حالتدو روی تفكیك ناپذیر سكه ان.گروهی كه علاقه به ترك دارن واقعاً تصمیم به ترك میگیرن، چون ازدیدن وضع جسمانی خودشون و مشكلاتی كه برای اطرافیان به وجود آوردن عذاب می كشن.من فکرمی کنم شهابم جز همین دسته است وحتما سالم بودنشو ترجیح می ده ...اون خیلی شمارو اذیت کرده نه ؟!-دکتر حالا ازخودش گذشته کمپ های ترک اعتیاد چی ؟! یعنی واقعا سهند راست گفته که بعضیاشون سود جوئن وجوونای مردمو می کشن ؟!- خب از آونجایی كه بعضی تو هر زمینه ای به جنبه منفی و همچنین سودجوییخودشون اهمیت می دن از ترك دادن معتادا هم سوء استفاده می کنن و با استفاده ازداروهای غیرمجاز این افراد و از چاله در آورده و به چاه می ندازن. از جمله داروهایی كه به صورت غیرمجاز و قاچاق توسط افراد سودجو كه هدف سود بیشتروهمچون مافیای مواد مخدر دنبال می كنن و تنها تفاوتشون در ترك افراده البته به ظاهر با تولید كننده و پخش كننده مافیای مواد مخدرهستن. تعدادی ازداروهای شناخته شده خطرناك خانواده "بوپره نورفین" كه به شكل آمپول وقرصهای زیرزبونی موجوده .فکر می کنم همه کشته شدن معتادها ازاین دارو گرفته میشه ...نگران به دکتر چشم دوخته بودم ...کیف سامسونتشو برداشت ودرحالی که بلند میشد گفت :-شما ازپسش برمیایین من مطمئنم ...حالام پاشو یه چیز ببربده این دوستش بخوره خیلی بهم ریخته بود بیچاره ...بهش قول دادم تا روزای آینده بیام ببرمش یه جای مطمئن فقط باید منتظر باشیم حالش بهتر شه ...بلند شدم وتا دم در همراهیش کردم ...ازش خیلی خیلی تشکر کردم واون خدافظی کرد ورفت ...تازه یادم افتاده بود به سهند بیچاره ...باید می رفتم عذرخواهی می کردم ......... اتاق مهمان رفتم...همون موقع دیدم سهند داره از اتاق میاد بیرون..بهم گفت:-کاری داری؟-نه هیچی...خواستم ببینم چیزی نیاز ندارید..-برو یه سوپی چیزی درست کن شهاب بخوره یه ذره جون بگیره...حتی حال حرف زدنم نداره..منم برم دور اتاقش..-صبر کن من غذا درست کنم بیام کمکت..-نه نمی خواد...خودم تنهایی از پسش بر میام...تبسمی کردم و گفتم:-باشه..ممنون..و معذرت بابت این که از کار و زندگی افتادی..-این حرفا چیه؟برو ببینم..رفتم پایین و موادی که برای تهیه غذا می خواستم رو چک کردم...خدا رو شکر همه چیز داشتیم تو خونه...برای شهاب سوپ درست کردم و چون دیر شده بود برای خودمون من مرغ سرخ کردم با سیب زمینی...از توی یخچال کاهو در آوردم و شستم...گوجه ها رو حلقه کردم....خیار و هویج هم رنده کردم....یه مقدار از گوجه ها و کاهو ها رو کنار گذاشتم برای ساندوایچ مرغ..بقیه رو هم برای شهاب سالاد درست کردم...هنوز هم می دونستم بدون سالاد غذا نمی خوره...ظرف سالاد و ساندویچ مرغ و سوپ رو توی سینی گذاشتم و با کمی سبزی و یه پارچ آب بردمشون بالا...از قبل هم میز رو برای سهند چیده بودم..کدبانویی بودم و خودم خبر نداشتم..اول با همون سینی یه سر به اتاق شهاب رفتم و گفتم:-سهند من غذا گذاشتم روی میز..برو بخور تا من اینو به شهاب بدم...با لبخند دست از کار کشید و گفت:-چرا زحمت کشیدی؟یه چیزی می خوردم من..دستت درد نکنه..برای این که حالشو بگیرم گفتم:-برای تو درست نکردم که..خودم هم بودم..خندید و بی هیچ حرفی اتاق رو ترک کرد و رفت پایین..خوشحال بودم که خودم می تونم به شهاب غذا بدم....سینی رو روی میز کنار تختش گذاشتم و بهش نگاه کردم...بی هیچ احساسی روی تخت دراز کشیده بود و به جلوش خیره شده بود....گفتم:-شهاب اول چی می خوری؟نگاهی بهم کرد و گفت:-چیزی نمی خورم..اخم کردم و گفتم:-مگه میشه...من این همه برات غذا درست کردم..ببین سالاد هم برات درست کردم..باید بخوری..ظرف سوپ رو برداشتم و قاشق رو پر کردم و به سمتش بردم...-دهنتو باز کن دیگه..بچه شدی؟لبخند محزونی که معلوم بود از ته دله زد و گفت:-کاش بچه بودم...-حالا اینو بخور..دهنشو باز کرد و قاشق اول رو خورد..همین طور بعدی..و بعدیش...باورتون میشه؟من توی دهنش غذا می ذاشتم...اونم بی هیچ حرفی آروم آروم می خورد...هیچ وقت شهابو به اون مظلومی ندیده بودم... همیشه پر غرور و لجباز بود..این شهاب...همون شهاب رویایی بود...همونی که اون شب توی خواب دیدم..بس کن یگانه..قرار شد به اون خواب فکر نکنی..-یگانه کجایی؟تموم شد دیگه..با صدای شهاب به خودم اومدم و گفتم:-ببخشید حواسم پرت شد...بعد لحنمو عوض کردم و با شادی گفتم:-خب حالا نوبت غذای اصلیه..-جدی باورت شده من بچه ام؟اخم ظریفی کردم و گفتم:-مگه فقط بچه ها غذا می خورن؟می دونست هر چی بگه براش جواب دارم برای همین هم بی هیچ حرفی ساندویچش و پس از اون سالادش رو خورد...وقتی تموم شد گفتم:-باورم نمی شه...جدی جدی همه رو خوردی؟-مگه قرار بود نخورم؟صداش هنوز هم ضعیف و بیمار گونه بود..سینی رو برداشتم و از جا بلند شدم..-نه اما فکر نمی کردم به حرفم گوش کنی..دستمو توی دستش گرفت...انگار بهم برق وصل کردن...دستش سرد بود..برگشتم به سمتش و گفتم:-بله؟چیزی می خوای؟-پارچ آب رو بزار اینجا..-تشنته؟-یه کم..یه لیوان آب ریختم و دادم دستش...بعد گفتم:-چیزی خواستی صدام بزن..سرشو به نشونه ی باشه تکون داد و خواست دراز کش بشه که گفتم:-روی غذا نخواب..یکم صبر کن..-ای بابا.. حوصلم سر رفته..چرا منو آوردین این اتاق؟فکری به ذهنم رسید:-می خوای برات کتاب بیارم؟-نه...حالم خوب نیست...با نگرانی گفتم:-چته؟نگاهی بهم انداخت و گفت:-خودت می دونی چمه..آهی کشیدم..هنوز بدنش به مواد نیاز داشت...گفتم:-ببین شهاب..تو باید..حرفمو قطع کرد و گفت:-می دونم..نمی خواد تو هم مثل سهند و دکتر حرفا رو برام دیکته کنی..برو بیروندرکش می کردم..مریض بود و تحملش کم...به قول یاس من با یه سرماخوردگی دنیا رو بهم می ریزم این بیچاره چی بگه که یه عمره داغونه؟وقتی رفتم توی آشپرخونه سهند داشت دستاشو می شست...حرصم گرفت..مگه این جا دست شویی بود؟اینجا ظرف شویی بود..چیزی نگفتم که گفت:-یگانه دست پختت خیلی خوشمزه اس..خوش به حال شهاب..حرفش دو پهلو بود شدید...لبخندی زدم که اونم تشکر کرد و رفت بیرون...آخیش...یکی بیاد تیکه های اینو جمع کنه..والا..تا غذا خوردم و ظرفا رو شستم و یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم ساعت شده بود پنج..داشتم موهامو شونه میزدم که سهند در اتاقم رو زد..روسریم رو روی سرم انداختم و گفتم:-اومدم..درو باز کردم که سهند گفت:-بیا کار اتاق شهاب تموم شد..با هم به اتاق شهاب رفتیم..با دیدن اتاق تعجب کردم...تمام وسایل جاشون عوض شده بود و رنگ پرده ها و ملافه ها هم زرد ملایم شده بودن..با تعجب گفتم:-این ملافه ها و پرده ها رو از کجا آوردی؟-با یه ذره گشتن پیداشون کردم..نو بودن...البته تعجبم نکردم..شهاب این رنگ رو خیلی دوست داشت اما با اعتیادش دست از همه ی علاقیاتش کشید...نقاشی....پدر و مادرش...حتی دیگه به نفس هم سر نزد..یه دفعه شک زده گفت:-من چی دارم می گم...برم شهاب رو بیدار کنم بیارمش اینجا..اما من توی بهت حرفش بودم...نفس...نفس..نفس..ناگهان گفتم:-سهند تو تا کی اینجایی؟-برای چی؟من کاری ندارم می مونم..تو جایی می خوای بری؟-آره..باید برم جایی..میشه بمونی؟-آره برو به کارت برس..با این حرفش با دو رفتم پایین و شماره ی شیوا رو از روی در یخچال برداشتم...رفتم توی اتاقم و شمارشو گرفتم..-بله؟-سلام شیوا جان..من یگانه ام..-سلام یگانه جون..خوبی گلم؟-ممنون..می خواستم ببینمت..میشه؟با لحن مشکوکی پرسید:-چیزی شده؟-نه چند تا سوال دارم...فکر می کنم تو جوابشون رو بدونی...برای همین مزاحمت شدم..-مزاحم چیه عزیزم..باشه...کجا؟-هر جا تو بگی...بهش آدرس یه کافی شاپ دادم و تلفن رو قطع کردم....کاش می دونست جریان نفس چیه....کاش می دونست و بهم می گفت..کاش..پالتومو تنم کردم و یه جین یخی و شال و کلاه مشکی...یه ذره ریمل زدم و برق لب...همین..به خدا همین بودا...چیز دیگه ای نبود..خب شهابم که از ماشینش استفاده نمی کنه بزار من ببرمش یه وقت خراب نشه تو پارکینگ..آره بخدا فقط برای اینکه خراب نشه می خوام سوارش بشم...یگانه خودتو خر کن..ملت که مثه تو نیستن دور از جونشون..سهند داشت توی اتاق با شهاب حرف می زد...اخمای شهاب در هم بود...-به هر حال این تنها راهه...صدای سهند بود...این دفعه فضولی نکردم و فوری رفتم جلو و گفتم:-سهند من دارم میرم..شهاب چیزی نمی خوای؟شهاب با همون اخمش گفت:-کجا؟-برم یه جایی خرید دارم و زود میام..من دروغ گو نیستم... اما اون موقع بهونه ی بهتری نداشتم..نمی شد بگم دارم می رم از شیوا درباره نفس می پرسم که...-با ماشین من برو..آخیش..اجازه ی خودش هم صادر شد...باشه ای گفتم و رفتم پایین... ماشینو از پارکنیگ بیرون آوردم و برو که رفتیم...یگانه خانم برای خودت راننده ای شدیا...وقتی به کافی شاپ مورد نظر رسیدم ماشینو پارک کردم و از ماشین پیاده شدم...به سمت میزی که شیوا نشسته بود رفتم و گفتم:-سلام..خوبی؟-ممنون گلم..تو چطوری؟شهاب؟اون نامزد بی وفای من خوبه؟نشستم روی صندلی و با شرمندگی گفتم:-ببخشید شیوا جان..بخاطر من شما هم سهند هم از کارتون افتادید..-نه بابا اینا چیه میگی...گفتم که...ما به شهاب مدیونیم...اون باعث وصال ما بوده...بعد که انگار توی خاطراتش فرو رفت گفت:-یادش بخیر.... چه روزایی با سهند و شهاب و نفس داشتیم..با شنیدن اسمش دوباره نفسم حبس شد..دیگه با این حرفا مطمئن بودم که یه چیزی بین شهاب و نفس بوده..یه چیز محکم و قوی...یه عشق..یه عشق بزرگ...-راستش من دقیقا می خوام همینو بدونم..شاید فکر کنی فضولم..اما تا اون جایی که من می دونم شهاب به خاطر نفس با خانوادش قطع رابطه کرده... و به سمت مواد رفته... گفتم..گفتم شاید بتونم با فهمیدم این موضوع بهتر بهش کمک کنم..لبخند تلخی زد و گفت:-از چی بگم؟از کجاش؟-از هر جایی که فکر می کنی بهم مربوطه...من نمی خوام توی رابطشون دقیق بشم..فقط می خوام بدونم کی بوده که شهاب به خاطرش حاضر به نابودیه زندگیش و ترک خانوادش شده...شیوا با لحن محزونی گفت:-از وقتی که یادمه منو شهاب و نفس با هم بودیم...سه تا دوست صمیمی و جون جونی...از سه سالگی با هم بزرگ شدیم... نفس همه چیز شهاب بود...نفس شهاب بود... زندگی شهاب بود..از همون بچگی هم جون شهاب به نفس بسته شده بود...آب دهنمو قورت دادم..همون چیزی بود که انتظارش رو داشتم...عشق..-تا این که زد و یه خانواده ی جدید به محلمون اومد..اون موقع شهاب هجده سالش بود و منو نفس شونزده ساله بودیم...اون خانواده دو تا پسر داشت...سهند و سعید..همین سهندی که می بینی و سعید هم..سعید سر به هوا بود...خیلی با سهند فرق داشت..سهند همسن شهاب بود و سعید هفده ساله بود...نفس عاشق سعید شد... عاشق که نه...دیوونه ی سعید..سعیدم همین طور...اونقدر عاشق بودن که سعید خانوادشو مجبور می کنه بیان خواستگاری نفس... پدر و مادر نفس قبول نکردن..به هیچ وجه..چطور میشه دخترشون رو بدن به پسری که بخاطر کاراش خانوادش از محلشون فرار کردن؟امکان نداشت..اون هم خانواده ای مثل اونا...که توی هر چیزی حرف اول رو می زد...یعنی چی؟گیج بودم...از حرفاش سر درنیاوردم..نفس کی بود...شهاب کجای این داستان بود؟-اون روز رو هیچ وقت یادم نمیره...نفس بهم گفت"شیوا..اگه من مردم تو چی کار می کنی؟" منو نفس از این حرفا زیاد با هم می زدیم..به شوخی تقسیم ارث می کردیم... جای پولامونو بهم می گفتیم و این حرفا...اون روز هم مثل همیشه گفتم"اول پولاتو بر می دارم..بعدش..شاید..شاید یه ذره گریه کردم...همین"جوابی که اون روز نفس بهم داد می دونی چی بود؟یه لبخند تلخ و جنازه ای که شبش توی وان حمامشون پیدا کردن...نفس...نفس خودکشی کرده بود..بخاطر سعید..به خاطر سعیدی که عشقش واقعی بود و هیچ کس باورش نداشت...بگذریم...همه داغون شدیم..از اون روز به بعد مهمون هر شب من اشک چشمامه...نفس نزدیک ترین به من بود...سعید بعد از مراسمش گم و گور شد...بعد از یه سال هم خبر رسید که فوت شده...همه داغون شدن...خورد شدن... و متعجب از عشق این دو تا نوجوون بودن..حتی خود من...اشک روی گونش رو پاک کرد و گفت:-قصه ی ما این بود یگانه...شهاب هم بعد از این ماجرا از خانوادش قهر کرد و این وضعو برای خودش ساخت...شهاب سوخت..توی داغ تنها خواهرش سوخت یگانه...توی عشقی که به خواهرش داشت سوخت یگانه....نفس برای شهاب خواهر نبود...نفسش بود... زندگیش بود..شهاب خانم و آقای کیانی رو مسئول مرگ نفس می دونه..برای همین ترکشون کرده...نه..امکان نداره..یعنی داستان این بوده؟با صدای شیوا به خودم اومدم:-بقیه چیزا رو شهاب بهت می گه عزیزم...ما دیگه از اون موقع تا زمانی که تو سراغ سهند اومدی هیچ ارتباطی باهاش نداشتیم... اما سهند همیشه دورادور مراقبش بود...بدون این که دست خودم باشه بازم چشمام پر از اشک شدن...از این می سوختم که شهاب مظلوم بود و زندگیش خراب شد... به خاطر خواهرش..بهش نمی اومد اینطور باشه..شیوا از جا بلند شد و گفت:-با احتیاط برو جلو..شهاب اول راهه..هنوز تا سلامتیش خیلی راه مونده... احساست رو به خودت ثابت کن..اگه تونستی با خودت کنار بیای و خودت رو قانع کنی که دوسش داری، اون موقعست که عقلت هم پذیرای عشقت میشه..تا زمانی که این اتفاق می افته قدم هاتو آروم و با طمانینه بردار...نزار بعدا پشیمون بشی..با بهت بهش نگاه کردم که با لبخند غمگینی گفت:-تنهات میزارم..حالا راحت تر می تونی تصمیم بگیری و پاش وایسی...خدانگه دارت...بعد هم در مقابل چشمای متعجب من پول میز رو حساب کرد و از کافی شاپ خارج شد...به قهوه ی روبروم خیره شدم که دست نخورده باقی مونده بود..داشتم می روندم اما نمی دونستم به کجا میرم...فقط به یک کلمه فکر می کردم..به یه واژه..به یه شخص...به یه عشق برداری..به عشقی که برادر به خواهرش داشت..به عشقی که...باعث نابودیه یه نفر شده..بعدش افکارم بیشتر و بیشتر شد...به شهاب فکر کردم..به نفس..به خودم...به لیلا جون..به آقای کیانی...به سعید...به شیوا..به سهند...به دلیل مخالفت خانواده ی نفس که به ظاهر قانع کننده بود...به مرگ نفس..به نابودی شهاب..به زندگی...به اعتیاد..به هرویین...به مواد..به اون موادفروشی که باعث شد شهاب تا دمه مرگ بره و بیاد..به اون کسی که برای اولین بار بهش مواد داد... به درد کشیدناش..به مظلومیتش..به سادگیش...با پاکیش...شهاب پاک بود...شهاب برای من حکم فرشته رو داشت..شهاب مهربون بود و اگه صد بار دیگه هم سرم داد بکشه برو بیرون یا نمی خوام ببینمت باز هم من پرستارشم..یه پرستار متعهد...که باید شهابو مداوا کنه..که به زندگی برش گردونه..که باید بیشتر از یه پرستار مایه بزاره...که باید از عشقش مایه بزاره...به خودم فکر کردم که الان عاشق بود..توی سن نوزده سالگی...به یگانه ی عاشق فکر کردم و به شهاب پاک و ساده..*****-کدوم گوری بودی؟با بغض گفتم:-به خدا کاری پیش اومده بود که..شهاب با همون صدای ضعیفش که از ظهر بدتر شده بود گفت:-چه کاری؟ساعتو نگاه کن..سهند سعی کرد مداخله کنه..گفت:-شهاب تو آروم باش... یگانه کجا بودی؟چی می گفتم؟می گفتم رفتم کجا؟-من..من...شهاب با کلافگی گفت:-تو چی؟هان؟کجا بودی؟ساعت دوازده شبه...دوازده..می فهمی؟تمام زور خودش رو زد و کلمه ی آخرو داد زد..بیچاره دیگه هیچ رمقی نداشت...چشماشو بست و منم از موقعیت سو استفاده کردم و دویدم به سمت اتاقم..از همون جا داد زدم:-به خدا کار داشتم..فکر بد نکنید..گریم گرفته بود..هنوز هم دلم پر بود.. از این که نفهمیدم ساعت چنده و تا دوازده شب توی کوچه و خیابون دور زدم....از اینکه شهاب حرص بخوره و اعصابش خورد بشه...دوست نداشتم دوباره عصبی بشه و حالش بد شه.. از بازی زمونه حرصم می گرفت که شهاب الکی سوخت..اه یگانه هی کانال عوض کن تو...صدای شهاب اومد که گفت:-لعنتی.. نمی دونم حرص چند تا چیزو بخورم...سهند نمی کشم..چاره ای نبود..باید تحمل می کردم..هر چندخیلی برام سخت بود..به محض این که شرایط رو مناسب دیدم برای همه چیو می گم...بخاری برقی رو روشن کردم و توی تختم خزیدم...خیلی خسته بودم..بعد از اندکی فوری به خواب رفتم...ساعت ازنه صبح بود که من با بی حالی وهنوزم گرم خواب ازجا پاشدم .سرم یه خورده سنگین بود ازبس فکر کرده بودم مخم داشت می ترکید .رفتم یه آب به سرو صورتم زدم ویه شال خوشرنگ صورتی انداختم رو سرم تا بی رنگی صورتمو پنهان کنه ورفتم از اتاق بیرون .حدس می زدم سهند نباشه چون خونه خیلی سوت وکور بود معمولا وقتی سهند خونه بود سروصداشون با شهاب دیوارا رو پایین می ریخت !تو آشپزخونه بعد یه ساعت سوپ خوشمزه ای درست کردم وتوظرف ریختم .بیچاره شهاب حالا دیگه شب وروز باید سوپ بخوره !به خودم قول دادم ظهر یه ناهار خوب واسش بپزم ...یه لیوان آب وبا یه سینی ازغذای شهاب وداروهایی که باید می خورد و برداشتم وبه سمت اتاقش راه افتادم .کاش ناراحتی دیشب رو فراموش کرده باشه ...کاش می تونستم بهش بگم واسه خاطر خودش دیرکردم.بدون اینکه دربزنم دراتاق رو بازکردم و واردشدم.خواب که نبود هیچی تازه بیدار روتختشم نشسته بود...رفتم نزدیک سینی رو روعسلی کنار تختش گذاشتم وسربه زیر سلام کردم...حالش خوب نبود اصلا خوب نبود...جواب نداد...پس هنوزم ناراحته !برااین که بهش نزدیک تر باشم وبتونم داروهاشو بدم لب تختش نشستم ...چندنوع قرص باید می خورد .همشو درآوردم وبا لیوان آب نزدیک دهنش گرفتم ...نگام کرد .....واااااااایییییییخدایا این بشرتو زشت ترین حالت هم جذابه ...دلم واسش کباب بود چشمای خیره توچشمام بدجور اشکی وقرمزبود...اشک نه واسه این که خودش بخواد گریه کنه ...اشک واسه این که داشت تو درد بی هرویینی می سوخت!من نمی تونستم کاری کنم فقط به دستورای دکترش عمل می کردم اون هنوز بدنش ضعیف بود نباید اذیت میشد کاش یه بس داشتم میدادم می کشید !!!خفه شو یگانه ...بابا نمی شه که طرف رو یهویی بکشم داره درد می کشه چشماشو ببین !!! یگانه واست بمیره چقدر مظلوم شده ...کواون شهاب مغروروسرکش که تو لجبازی وکل کل کردن با من کم نمی آورد ؟!....بغضمو قورت دادم ...چقدرمزش تلخ بود ...!!!شهاب هنوزم نگام می کرد تو خیره شدن بهم ماهر بود ...هیچ وقت ازرو نمی رفت یه نگاه هایی می کرد که دل سنگ آذرین رو هم آب می کردم ...حالا من که یگانه !گفتم :-پس چرا نمی خوری ؟!بگیر دستم افتاد-دیشب کجا بودی یگانه ؟!دستمو انداختم ولیوان آب رو گذاشتم تو سینی ...نفسمو مثل آه بیرون فرستادم ...نخیر ایشون فقط مرض اعتیاد دارن ...فراموشی رو بی خیال شدن ! ...با یه کم مکث گفتم :-رفته بودم پیش شیوا باهم قرار داشتیم -شیوا؟!!!!!!یهو لب گزیدم ..خاک تو مخ بی مصرفت یگانه ...می دونی چقدره که اونو ندیده ؟!؟...ازقیافش معلوم بود شوکه شده ...دارم می بینم تو فکره حتما داره خاطراتشو.....وای نه خاطراتش که خیلی بده نباید یادش بیاد. زود با من من کردن گفتم :-شیوا دوست دانشگاهیمه .امشب شب تولدش بود بابچه ها توکافی شاپ قرار داشتن منو هم دعوت کردن .اگه نمی رفتم ناراحت می شد مجبورشدم.مشکوک نگام می کرد...خدایا منو صدهزارمزتبه ببخش انقدر دروغ گوئم .فعلا نمیشه توضیح راست وحسینی بدم !گفتم :-بابا کلانتری که نیس انقد بازرسی می کنی ! غذاتوبخوربدون هیچ حرفی داروهاشو ازم گرفت وخورد وبعدم صبحونشو...نخورد ! باورتون میشه .چشم دوخته بود به دستای من !نمی دونم چرا یهو دلم قیری ویری رفت ...با چشم باهم حرف می زدیم ...انگار داشت ادای آدمای فلج رو درمی آورد مطمئن بودم می تونه دیگه خودش غذا بخوره ...دست بردم ویه قاشق سوپ آوردم نزدیکش اما نه برای بردن تودهنش می خواستم خودش بگیره ...منتظر قاشق رو جلوش نگه داشته بودم مردمک چشماش می لرزید ...همون موقع سرشو جلو آورد وقاشق رو دهنش برد...سوپای توی قاشق رو خورد ...بدون اینکه دست به قاشق بگیره !این یعنی تو بهم غذابده ! پررووووووووو...نوکرشم شدما...تاباشه ازاین نوکریا...نوکرشم هستم !کم کم خودم بهش غذا دادم .یه کم دستام می لرزید .زیر نگاهاش داشتم ذوب میشدم .انگار فهمید حالم خوش نیس می خواست ازدست خودش نجاتم بده گفت :-نمی خوام دیگه ببرشونسرمو تکون دادمو سینی رو برداشتم ورفتم بیرون .هنوزم نمی دونستم دروغمو باور کرده یا نه!!!!!!**************************************امروزه ما به اعتياد به عنوان يك بيماري نگاه مي كنيم. از نظر ما اعتياد بيماري قابل درماني است كه نياز به شناخت دقيق ريشه هاي آن دارد.......... اعتياد بيماري است كه در شخصيت، افكار و باورهاي فرد معتاد وجود دارد و با گذشت زمان آنرا به اطرافيان و وابستگان خود انتقال مي دهد. .......براي مثال همسران و يا خانواده هاي معتادين پس از مدتي زندگي در كنار فرد معتاد مبتلا به مشكلاتي نظير افسردگي، بي تفاوتي، استرس و ....... مي شوند. طبعا با شروع درمان فرد معتاد، خانواده نيز بايد تحت درمان قرار گيرند تا هم بستر بهبودي معتاد بهتر فراهم گردد و هم مشكلات خانواده ها مرتفع شود. اولين گام براي درمان خانواده فرد معتاد ترك فيزيكي فرد معتاد مي باشد زيرا با اين امر بسياري از درگيريهاي فكري خانواده از بين مي رود و آرامش نسبي در محيط حكمفرما مي گردد.......اكثر مشاهده شده كه خانواده معتاد بارها اقدام به ترك دادن فرد معتاد كرده اند ولي به دفعات شكست خورده اند و دچار نوعي شك و ترديد نسبت به بهبودي معتاد شده اند. اگر از روش درمان صحيح و مناسبي استفاده گردد با تمام پيچيدگي مشكل اعتياد قابل درمان است..... پس خانواده ها بايد قبول كنند كه روشهاي درماني گذشته صحيح نبوده و يا خانواده بستر مناسب بستر مناسب درمان را فراهم نكرده است.... پس خانواده ها مي بايست كه يك سري از مسائل قابل تعليم را در محيط محل سكونت رعايت كنند........... در گام بعدي لازم است كه خانواده معتاد و يا فردي كه كه با او زندگي مي كند جهت روانكاوي و درمان به مشاورين مجرب مراجعه كرده و تحت درمان قرار گيرد تا مشكلاتي را كه فرد معتاد به او انتقال داده را رفع نمايد.......... به عقیده برخی كارشناسان، اعتیاد یك بیماری است واز وابستگی شدید روحی و جسمانی فرد بیمار(معتاد) به مواد مخدر حكایت می کندپژوهشگران یكی از مهمترین علل اعتیاد را بیكاری عنوان كرده اند، چنانچه اگر فردبیكار باشد، دچار فشار اطرافیان می شود كه برای آرامش دست به مصرف مواد مخدر می زندتصور می كند مواد مخدر منشأ آرامش روحی و روانی او هستند........... مواد مخدر بهداروهایی اطلاق می شود كه در انسان اعتیاد جسمی و روانی و یا هر دو را پدید می آورد........ امروزه بیش از یكصد نوع ماده مخدر در جهان وجود دارد كه پژوهشگران بر اساسدیدگاههای خود آنها را طبقه بندی كرده اند...... به طور مثال مخدرهایی كه دستگاه عصبی راتحت تأثیر قرار می دهند و در آغاز احساس نشاط و شادی و سبكی ایجاد می كنند، اما بعدسستی و بی حالی؛ مانند تریاك، هروئین، الكل و قرصهای اكستازی. در زمینه مقابله ودرمان معتادان به این نوع مواد مخدر پژوهشهای زیادی انجام گرفته است ولی دو روشبرای درمان مورد اتفاق نظر است.......... یك روش معطوف به جنبه جسمانی است و در روش دوم بایدمعتاد از لحاظ روانی ترك داده شود........ در درمان جسمانی با ساختار سلولی انسان سر و كاراست و فعالیت بدن تحت تأثیر قرار می گیرد........ برای درمان جسمانی، راهبردهایی از قبیلدرمان پزشكی و دارویی از یك طرف و ورزش درمانی از طرف دیگر وجود دارد.مرحله رواندرمانی فرآیند پویایی است كه بدان وسیله به تعدیل كژرفتاری یا درمان اختلالات وغیره اقدام می كند و برای افزایش كارآمدی فرد است.از جمله عوامل مهمی كه در رواندرمانی معتاد مؤثر است، رفع وابستگی روانی است.............برگه ها رو انداختم رو تخت وبه سرو گردنم یه تکون دادم ...ازصبح تا شب می نشستم اینارو خوندن .به فکر درسام نبودما اما این اطلاعان ازدرسامم مهم ترشده بود...حالا من یه هفته دیگه امتحان ترمام شروع میشد! دکترشهاب شب قبل بازاومد بهش سر زد .اتفاقا همون موقع هم شهاب داشت از درد نعره می زد ...بهش مسکن زد یه مسکن خیلی قوی که خوابش برد وتا امروز ظهر هنوز خواب بود.قراره تا بعدازظهر شهاب رو ببریم توی کمپ مورد نظر.دکتر می گفت ازهمه لحاظ درمورد اون کمپ و نحوه ی فعالیت هاش تحیقیق کرده.مطمئن بود اون کمپ شهاب رو خوب می کنه ...من هنوزم تردید داشتم نه برا ترک شهاب برا خوب بودن سازمان ترک اعتیاد!همه ی خبرارو برا مامان بابای شهاب می دادم گاهی زجر کشیدناشو سانسور می کردم تا بیشتر از ترک دادنش خوشحال شدن !صدای اف اف باعث شد از هرچی فکره بپرم بیرون...سریع ازاتاق زدم بیرون وبدون این که اف اف رو جواب بدم درو باز کردم ...دلم مثل سیر وسرکه می جوشید...نفسامم که تند تند می زد...خدا خدا می کردم که همونی باشه که می خوام ...در ورودی سالن باز شد وسهند اومد تو...باترس چشم دوخته بودم بهش ...تودستاش همونی بود که یا جونمو می گرفت یا ممکن بود تا چند ثانیه دیگه بهم جون بده ....-سلام ...آب دهنمو قورت دادمو باسر جواب دادم ...گفتم :-مثبت یا ....نذاشت حرفمو ادامه بدم ...نفس عمیقی کشید جواب آزمایشو انداخت رو میز توالت دم دروبا لبخند محزونی گفت :-خدارو شکر پاکه پاکه رو مبل وار رفتم وگذاشتم اشکام برا صدمین بار بریزه ...حالا باید می رفتم دنبال ادا کردن نذارم !صدای سهند اومد:- یگانه اومدی؟مضطرب به چهره ی خودم توی آینه نگاه کردم و گفتم:- اومدم..رنگم از همیشه پریده تر بود..شهاب داشت می رفت به جایی که شاید برگشت نداشت..یعنی... یگانه این چه حرفیه...شهاب میاد..شهاب پاک بر می گرده....شهاب دوست داشتنی تر از الان بر می گرده...به شهابی که بازوش توی دست سهند بود و چشماش به زور باز شده بود نگاه کردم...شهاب... این شهاب هم دوست داشتنیه... این شهاب نشئه ام خوبه...و من... این شهاب رو از خودم هم بیشتر دوست دارم..نمی خوام انکار کنم... نمی خوام به خودم دروغ بگم.... من شهابو دوست داشتم..حتی این طوری.... اوایل یه حس دلسوزی ساده بود...نه شاید از اول دوست داشتن بود...این چیزا رو نمی دونم..مهم این بود که حالا که داشت می رفت دوستش داشتم...حالایی که...من شهابو دوست دارم...همین مهمه...با کمک هم شهابو سوار ماشین کردیم... شهاب ناراحت بود...آروم گفت:- یگانه..میشه عقب پیش من بشینی؟از این حرفش حسابی تعجب کردم... به سهند نگاه کردم که بهم اشاره کرد قبول کنم... آخه مگه سهند کیه که باید اجازه بده؟به خودم جواب دادم:- مهم نیست کیه و چیکاره اس...مهم اینه که فعلا عاقل ترین کسیه که می تونه بهمون کمک کنه.. هم به من.. هم به شهاب..رفتم عقب و کنار شهاب نشستم....شهاب سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشماشو بسته بود.. حس کردم الان بیش از هر زمانی به خانوادش نیاز داره.. ترس رو کنار گذاشتم... آروم گفتم:- شهاب... چشماشو آروم باز کرد و زیرلب گفت:- چیه؟آب دهنمو قورت دادمو گفتم:- به..به مامان و بابات... بهشون بگم بیان؟عصبانی نگاهم کرد و گفت:- بس کن.. یک بار برای همیشه گفتم.. نه..با وجود بی حالیش که در کلامش هم مشخص بود اما اونقدر حرفش تحکم داشت که دیگه چیزی نگفتم...سهند رفت در همون خونه ی دو طبقه... خونه ی شیوا.. اون شبی که این جا بود.. اون شب.. چه شب سختی بود...بعد از یکی دو دقیقه ایستادن شیوا اومد و سوار ماشین شد... به چهره ی شهاب دقیق شدم.. اول کمی تعجب.. بعد کمی عصبانیت.. و بعد... الهی بمیرم...الهی فدای اون برق اشک چشمات...آن چنان اشکی توی چشمش نشسته بود که دلم هری ریخت پایین... ناخودآگاه دستشو گرفتم توی دستم و زیر لب زمزمه کردم:- حالت خوبه؟بهم نگاه کرد...چشماشو بست و سرش رو رو به پنجره برگردوند...شیوا گفت:- سلام.. منو سهند جوابشو دادیم و سهند حرکت کرد.. دستم هنوز توی دستاش بود... توی دستایی که.. وای خدای من... توی همون دستی که من چند وقت پیش بهش سرنگ زدم...با این حرف دوباره اشک به چشمم نشست..دوباره غم.. و دوباره..شهابی که دستم رو محکم تر فشار داد.. و دوباره..قلبی که فشرده شد و توی اوج غم از خوشحالی پر پر زد....****با صدای سهند که گفت:-رسیدیم...همین جاست..اول یه نگاه به ساختمون روبروم کردم و بعد یه نگاه به شهابی که همچنان به پنجره ی دودی خیره شده بود... و همچنان دستش توی دستم بود..اول یه نگاه به ساختمون روبروم کردم و بعد یه نگاه به شهابی که همچنان به پنجره ی دودی خیره شده بود... و همچنان دستش توی دستم بود..صدای شیوا اومد:- نمی خواین پیاده بشید؟با وجود حال خرابم به روش لبخندی زدم و دستمو از دست شهاب بیرون کشیدم..با این حرکتم شهاب نگاه تب دارشو بهم انداخت و دوباره با این دل صاب مرده بازی کرد...سهند در سمت شهابو باز کرد و گفت:- بیا بیرون دیگه .. نکنه پشیمون شدی؟شهاب گفت:- نه... منو نشناختی هنوز داداش؟ من بخوام کاری رو بکنم انجامش می دم..سهند گفت:- آره.. اینو که می دونم توش استادی... نابود کردن زندگیت یکی از همون کاراس..شهاب از ماشین پیاده شد و هیچی نگفت.. انگار خودشم باور داشت که زندگیش رو نابود کرده.. و حالا.. این جا... قراره اونو از نو بسازه.. فقط.. فقط.. فقط کاش دوباره ساخته بشه.. کاش..داشتیم می رفتیم داخل که همون موقع صدای دکتر از پشت سرمون شنیده شد...ایستادیم و باهاش سلام احوال پرسی کردیم که رو به شهاب گفت:- می بینم که عاقل شدی کیانی کوچیک..سهند لبخند زد و گفت:- آقای دکتر کیانی کوچیک داره بزرگ می شه دیگه..شهاب بدون این که جوابی بده راهشو رفت که ما هم دنبالش رفتیم...داخل کمپ داشتیم به سمت اتاق پزشک می رفتیم که صدای فریاد یه نفر پرده ی گوشم رو نوازش که نه...بهش سیلی زد...با ترس گفتم:- این جا هم این طوره؟نمی دونم چرا انتظار داشتم جایی که شهاب رو میاریم اینطوری نباشه و یه جای آروم و متفاوت از بقیه ی کمپ ها باشه..دکتر با تعجب گفت:- مثل کجا؟سهند گفت:- هیچی..راستش قبلا منو یگانه با هم رفته بودیم یه مرکز ترک.. اون جا رو که دیدیم ترسیده بود..برای همین حالا...همین لحظه شهاب عصبانی گفت:- چرا یگانه رو با خودت بردی؟دکتر که خواست به بحث خاتمه بده گفت:- بسه بچه ها.. این جا که جای بحث نیست..بریم.. دکتر منتظره..پرستاری رو دیدم که با عجله داره به سمت یه اتاق می ره... همون اتاقی که ازش صدای فریاد اومد... دکتر و شهاب و سهند رفتن داخل اتاق.. و من و شیوا پشت در منتظر بودیم..شیوا روی صندلی نشست و سرشو بین دستاش گرفت.. منم که فوضولیم گل کرده بود رفتم به سمت همون اتاق...دست و پای یارو رو به تخت بسته بودن و سعی داشتن آرومش کنن... دستاش خیلی محکم بسته شده بودن... انگار دستش خون مرده شده بود.. اشک دیدم رو تار کرده بود..دوباره داد زد...پرستار یه سرنگ رو محکم توی رگش فرو کرد.. دوباره داد.. خدای من... شهاب.. شهاب منم اینجوری میشه... نه..پسره بعد از چند دقیقه آروم شد... چشماش بسته شد و انگار توی دستاش حس نبود... بی حال روی تخت افتاده بود...زانو هام کنار دیوار سست شدن.. افتادم.. همون موقع پرستار از اتاق زد بیرون و گفت:- خانم.. خانم حالتون خوبه؟حس جواب دادن نداشتم.. زبونم توی دهنم نمی چرخید...چشمام سیاهی می رفت.. شهابم رو هم اینطوری می کردن؟شهاب هم اینطوری فریاد می کشید؟خدای من..شهاب... شهاب من..نه...بر اثر جیغی که کشیدم گوش خودم هم اذیت شد...پرستار و شیوا دستامو گرفته بودن..سهند و شهاب روبروم ایستاده بودن..اما من همه رو تار می دیدم..به جز... به جز یه جفت چشم خمار..که با نگرانی بهم خیره شده بودن... و یه دست، که روی صورتم کشیده می شد...سرمو بالا کردمو زل زدم بهش ...با لبخند آرامش بخشی داشت صورتمو ناز می کرد...یکی منو بگیره الان غش می کنم ...ای خدااااااااااااااااا....چرا کسی نمیره تنهامون بذاره ...همه وایساده بودن بالاسرمن ...یگانه خیلی بی حیایی...با بغض زل زدم به شهاب ...بازومو گرفت وبلندم کرد ...از روزمین پاشدم ...سهند وشیوا غیب شدن خدارو شکر که نیستن .دوست نداشتم ضعفمو دربرابر شهاب بدونن...حالا دیگه مطمئن بودم فهمیدن خیلی می خوامش ...شهاب نزدیک گوشم گفت :- بریم بیرون حالت جا بیاد؟!سرمو به نشونه موافقت تکون دادم ...با شهاب ازساختمون زدیم بیرون ...هنوزم بازوم تو دستش بود ولی اعتراض نمی کردم ...آروم آروم قدم برداشتیم تا به یه صندلی وسط محوطه رسیدیم ...من خودمو کشیدم به سمت صندلی شهابم وقتی دید می خوام بشینم چیزی نگفت وباهم کنارهم میشه گفت چسبیده به هم دست تو دست هم نسشتیم ...فضای این کمپ کجا واون یکی که با سهند رفتیم کجا !!!! دکتر شهاب رو به یه جایی معرفی کرده بود که ازهمه نظر مرفه بود ...فضاش بزرگتر ازاونی که فکرمی کردم بود توساختمونش تمیز تر بود ودکتر پرستارا بهتر به مریضا رسیدگی می کردن ...فقط مشکل اصلیش این بود که هنوزم صدای داد وفریادای مریضا توی گوش آدم زنگ می زد...!صدای شهاب رو که ازسمت چپم شنیدم سرمو چرخوندم سمتش:- تو چت شد یهو؟؟؟سرمو انداختم زیر وزیر لب گفتم :- هیچی - براهیچی اینجارو گذاشته بودی رو سرت ؟!- تو واقعا راضی شدی ترک کنی ؟!- اگه دوس نداری برمیگردیم باهم می زنیم هان ؟!با اخم نگاش کردم ...من حرص می خوردم اون آروم می خندید ...هنوزم ازاون بچه تخسا بود...وقتی دید بدجور اخم کردم ...سرشو نزدیکم کرد وگفت :- الان باید نازکشی کنم ؟؟؟ نگاش نکردم ...شایدم دوست داشتم واقعا نازمو بکشه ...ولی ازحرفشم حرص می خوردم ...من حرف نزدم وبازم اون گفت :- یگانه دلم ش رفت ...باز این منو به اسم صدا زد ...کم پیش می اومد به اسم صدام بزنه ولی وقتی ام صدام میزد تا اوج می بردم ...- اگه من ترک کردم تو کارت توخونه من تمومه ؟!دلم ریخت ...تازه فهمیدم داره چه خاکی تو سرم میشه ...راست می گفت وقتی ترک کرد من با دوریش چه غلطی بکنم ...؟!...بازم سرمو به طرف مخالفش گرفته بودمو نگاش نمی کردم ...بهتر بود اون حرف بزنه- حالا یعنی قهری دیگه ؟! پرستارم انقد نازنازی ...اه اه دلم میخواست با مشت بکوبم تو ملاجش...بدون این که نگاش کنم .دستمو کشیدم وبلند شدم که برم تو ساختمون ...این بشر آدم بشو نبود...تا بلند شدم ...دستمو کشید :- خیلی خب بابا اصلا غلط کردم خوبه بعدم کشیدم به سمت خودش و از قصد اون افتادم تو بغلش ...گر گرفتم ...تو اون محوطه تو اون فضا که پراز آدمای ناجور بود جای این چیزا نبود ....ولی اون عین خیالشم نبود...دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرده بود ...باصدایی که به زور ازگلوم دراومد گفتم :- شهاب ...زشته شهاب ولم کن - چی زشته ؟! این که داریم خدافظی می کنیم ؟!- توروخدا ...داشتم با التماس نگاش می کردم ...ولی اون بدون ترس سرشو نزدیکم کرد وگفت :- نترس کسی حواسش به ما نیست ...بعدم تو یه ثانیه زیر گلومو بوسید و ولم کرد...آتیش گرفتم ...زیر گلوم می سوخت انگار سوخته بود...شهاب با لبخند خاصی نگام می کرد ...سرمو انداختم زیر و بدون اینکه محلش بذارم می خواستم بذارم وبرم ...بازم دستمو کشید ...برگشتم سمتش ...گفت :- ازم دلخوری ؟!- توخود خواهی شهاب- من این کارو از رو هوس نکردم قلبم تا مغز استخونم تیر کشید .........پس واسه چی بوسیدم ؟! هه عشق ؟!...شهاب ؟!پوزخند زدم وگفتم :- مگه جز هوس چیز دیگه ای هم ممکنه ؟!- آره ...بگم ؟!منتظر چشم دوختم به دهنش ...دهنشو باز کرد ...حرف بزن لعنتی ...صداشو ضعیف شنیدم :- برا تشکر هم میشه کسی رو بوسید نمی شه ؟!...وا رفتم ....بی شعور ببین چه جوری داده دستم ...! ناخوداگاه یه ناراحتی تو دلم نشست ...من دوست داشتم یه چیز دیگه بگه ...نه دوست نداشتم ...نه داشتم یگانه دوست داشتی بگه بگه ...بگه که ...- یگانه توبردی نگاش کردم ...دستمو ول کرد وگفت :- اگه سالم برگشتم که برگشتم اگه برنگشتم منو ببخش ...مکث کرد وبعد ادامه داد:- از یه مادر برام بیشتر زحمت کشیدی ...اگه آدم شدم به مرگ خودم قسم جبران می کنم - شهاب ...وای ...دل خودمم یه جوری شد ...چرا ما امروز این جوری همو صدا می زنیم ...صداهامون یه چیزی توش پنهان شده بود ...نمی دونستم چیه ولی کاش می فهمیدم ...شهاب لبخند زد وگفت :- بخشیدی دیگه ؟!- دلخور نبودم - توروخدا ؟! دروغ گو رو خدا دوس نداره ها!!!!زل زدم تو چشماش ...شیطون بود ...چشماشم می خندید...چقدر خوشحال بودم که راضیه ومصمم که خوب شه ...چقدر مهربون شده بود...کاش همیشه اینجوری باشه ....- من میرم داخل ...بیرون اومدنم با خداست ولی دعاهایی که تو کنی حتما برآوردس ...هرچی خواستی دعا کن ولی قبلش منو با همه اذیتام ببخش ...- بس کن شهاب ...منم میام همرات- کجا ؟! داخل ؟! نکنه توهم آره ؟!این بشر به کل دیوونه بود...با حرص گفتم :- جهنم نمیام ...خودت تنهایی بروسرشو نزدیک گوشم کرد و آروم گفت :- آوردمت بیرون که حالت بدتر نشه ...اون جا برات خوب نیس .تاهمین جاشم پابه پام اومدی ...اگه می ذاشتی واسه تشکر سرتا پاتو...سریع نگاش کردم...ریز می خندید ...بچمون چه بی حیا شده ها...گفتم :- بسه دیگه انقد چرت نگو برو ...یه چشمک کوچولو زد وگفت :- خدافظ....بعدم با پشت دست آروم کشید رو صورتمو رفت .......داشتم رفتنشو نگاه می کردم ...خداحافطی رو قبول نداشتم ....زیر لب زمزمه کردم :- به امید دیدار.... *********منتظر یه امداد غیبی بودم...نگاهی به بغل دستیم کردم... یکی از مثبت ترین دخترای کلاس... لیلا دانش... عمرا تقلب می داد... سرمو انداختم پایین و نگاهم به سوال روبروم افتاد..مامــــان...من اینو بلد نیستم..صدف این کلاس رو باهامون نداشت.. آرزو هم اول نشسته بود... من بیچاره افتاده بودم ته کلاس هیچ کس رو هم نداشتم...به نمره ی سوال نگاه کردم.. سه نمره.. کلاس تقریبا خالی شده بود.. زیر لب گفتم:- هر چه باداباد...بعد هم از جام بلند شدم و برگه رو به استاد دادم و گفتم:- خسته نباشید...از کلاس که رفتم بیرون نفس عمیقی کشیدم... به سمت سلف راه افتادم تا یه چای داغ بخورم...هوا خیلی سرد شده بود... مخصوصا با برف شدیدی که دیشب زده بود....توی سلف نشسته بودم و داشتیم چایمو مزه مزه می کردم که سر و کله ی آرزو پیدا شد:- چطور دادی؟بهش گفتم:- ای بدک نبود... برای منی که زیاد نخونده بودم خوب بود... تو چی؟اخم کرد و گفت:-نه زیاد راضی نیستم... مثل همیشه نبود...بعد لحنش عوض شد و گفت:- امروز چکاره ای؟-هیچ... باید برم خونه بشینم برای امتحان پس فردا بخونم... هیچی بلد نیستم ازش..-جزوه ها رو داری؟- آره همه رو از لیلا گرفتم.. به زور دادشون...خندید و گفت:- نمیای بریم بیرون امشب؟ خسته نشدی از بس تو خونه موندی؟از جا بلند شدم و گفتم:- نه متاسفانه... گفتم که.. هیچی بلد نیستم... باید برم بخونم... ایشالا بعد امتحانات از خجالت خودم در میام... من باید برم دیگه.. فعلا...-خدافظ..رفتم توی پارکینگ و ماشین رو برداشتم.. با نشستن داخل ماشین یاد شهاب افتادم... یاد آخرین باری که دیدمش... یاد لحن غمناکش موقع خداحافظیش..یاد بوسه ای که زیر گلوم نشست و هنوز هم با به یاد آوردنش گر می گیرم و از خودم خجالت می کشم و تعجب می کنم که چرا هیچ عکس العملی نشون ندادم... یاد نگاهش.. یاد چشمای خمارش... یاد شهابی که روز آخر با حال بدش با من تا توی حیاط قدم زد و من اون موقع نفهمیدم حالش بده و داره خودشو نگه می داره.. یاد درد کشیدناش و هیچی نگفتناش..یاد صبر کردناش...و در آخر،یاد به امید دیدار گفتن خودم... اما الان.. هنوز موفق به دیدنش نشدم.. یعنی نه که موفق نشدم... نزاشتن ببینمش.. یعنی نزاشت ببینمش... سهند رو قسم داده بود که نزاره برم و ببینمش...با گذشت این دو هفته حالم بهتر شده بود.. دیگه رنگم دائم پریده نبود... فشارم پایین نبود.. دیگه هر شب کمتر گریه می کردم... کم و کمتر... اما قلبم.. عشقم.. هر روز و هر روز... بیشتر و بیشتر می شه... زیاد و زیاد تر... بزرگ و بزرگ تر... تلخ و تلخ تر...توی این دو هفته، بعضی اوقات به این فکر می کنم که چرا.. چرا غروری که تا چند وقت پیش حاضر نبودم بشکنمش رو این قدر ساده برای شهاب خورد کردم... و هر بار بعد از این فکر به خودم گفتم:- یگانه غرور توی عشق در هم می شکنه... غرور توی عشق کم رنگ میشه... و کم کم از بین میره... تا به هیچ برسه...و الان...بعد از این مدتی که از عاشق شدنم می گذره... غرورم براش به هیچ رسیده...به هیچ...آره... من عاشق شهاب شدم و غرورم براش از بین رفت.. و از این اتفاق خوشحالم.. خیلی خوشحال..خوشحالم که عاشق شهاب شدم... خوشحالم که عاشق یه معتاد شدم... عاشق یه معتاد...دوباره ذهنم پر کشید به سمت چشمای خمارش و تنم داغ شد.. دوباره به یادش داغ شدم....ماشین رو پارک کردم و رفتم توی خونه... لیلا جون رفته بود خونه ی یکی از دوستاش...آقای کیانی هم سر کار بود...صدای زنگ گوشیم در اومد، سهند بود:- سلام.. خوبی؟- سلام.. آره ممنونم... - کجایی؟- خونه...تازه رسیدم... دانشگاه بودم..- امتحانت رو خوب دادی؟- آره بد نبود.. شهاب چطوره؟- خوبه.. بد نیست..آروم گفتم:- خیلی درد می کشه؟آهی کشید و گفت:- قانونش همینه یگانه... نمی شه که درد نکشه...- داد و فریاد هم میزنه؟- یگانه چرا می خوای با این حرفا خودتو ناراحت کنی؟- سهند تو می خوای با دور کردن من از اون جا.. با نگفتن و تعریف نکردن.. تو می خوای با این چیزا منو از فکر و خیال دور کنی... اما نمیشه.. فکر نکن وقتی سراغی ازش نمی گیرم یا زمانی که نمی بینمش نمی دونم چقدر اذیت می شه...نمی دونم چرا اون حرفا رو به سهند زدم.. نمی دونم.. دلم پر بود.. دلم تنگ بود... می خواستم ببینمش... اما نمیزاشتن...-آره خب... تو عاشقی... آدم عاشق هم درد عشقشو می فهمه...سعی کردم خودمو نبازم و گفتم:- کی همچین حرفی زده؟سهند گفت:- پنهونش نکن.. اگه به عشقت ایمان و یقین داری پنهون کاری چه صیقه ایه؟ وقتی دوسش داری...با عصبانیت و کلافگی گفتم:- سهند می شه قطع کنم؟ حالم خوب نیست.. نمی تونم حرف بزنم..صدای ممتد زنگ گوشی اومد... همه کم و بیش فهمیده بودن من دوسش دارم... خب معلومه.. یه پرستار مگه می تونه اینقدر نگران باشه.. این قدر گریه کنه.. این قدر بی تابی کنه...صدف و آرزو هم فهمیده بودن یه مشکلی دارم... همه فهمیده بودن...****با شنیدن صدای اذان از مسجد نزدیک خونه چادر نمازم رو سرم کردم و رو به قبله ایستادم...نیت کردم..الله اکبر...بسم الله الرحمن رحیم...نمازم که تموم شد همون طوری نشستم و قرآن رو برداشتم.. همون جور که زیر لب ذکر می گفتم قرآن رو باز کردم... بسم الله ای گفتم و شروع کردم به خوندن اون آیات آرامش بخش...آرامش؟آرامش معنا نداره پیش اون حس قشنگی که گرفتم... پیش حس روحانی و زیبایی که اون لحظه داشتم...پیش حس نزدیکی به خدا.. حس این که خدا از شاهرگت هم بهت نزدیک تره... حس این که پیشته.. کنارته و غمت رو می فهمه.. پیش این که اونقدر بزرگ هست که نزاره بنده هاش غم ببینن... زیرلب گفتم:- خدایا کوچیکتم....پیشت خیلی کوچیکم خدا.. خیلی... خدا بازم اومدم... بازم رو به قبله شدم... بازم نذر دارم.. خدا بازم دست به دامنم.. همیشه بودم.. همیشه.. توی این نوزده سال همیشه محتاجت بودم.. خدا تو هوامو داری مگه نه؟ به جای مادری که رفت و پدری که رفت، اما زجر داد و رفت هوامو داری؟ خدا داری هوامو؟با صدای بلند تری گفتم:- خدا نشه روزی برسه که دستمو رها کنی.. خدا ول نکنی یگانتو.. خدا تنهاش نزاری این دخترو... خدا نشه روزی برسه شهابو ببری... خدا نشه روزی برسی هواتو از دلم بگیری... خدا پیشم باش... باشه؟خدا پیشم باشیا... لحظه ی آخر که خواستم از جام پاشم زیر لب گفتم:- خدا نشه روزی برسه شهابمو ببری پیش خودت... من طاقتشو ندارم..از جا بلند شدم تا چادرم رو جمع کنم که صدایی گفت:- اون قدر دلت پاکه که غیر ممکنه دعات مستجاب نشهبا بهت برگشتم... بهش نگاه کردم.. برق اشک توی چشماش بود... یعنی حرفامو شنیده بود؟ شرمنده سرمو انداختم پایین که گفت:- چرا شرمنده ای عزیز دلم؟سرمو بلند نکردم.. بهم نزدیک تر شد و سرمو تو آغوش کشید:- مدیونتم یگانه... خیلی... بمیرم برات که اینقدر زجر کشیدی..با بغض و زیر لب گفتم:- من.. من..- می دونم خانومی.. تو عاشق شدی... این که چیز بدی نیس..- لیلا جون متاسفم... از این که بهم اعتماد کردی و من... من باعث ناامیدیت شدم متاسفم...سرمو بیشتر روی شونش فشار داد و گفت:- بس کن این حرفارو... من متاسفم که تو این سن فرستادمت اون جا و این قدر زجرت دادم... چرا این کارو کردم.. به خدا خودم هم جوابی براش ندارم... چطور تونستم زندگیتو نابود کنم؟ چطور...با هم روی تخت نشستیم که گفت:- از همون لحظه ی اولی که دیدمت مهرت به دلم نشست... مثل اون خدا بیامرز توی صورتت جز مظلومیت هیچی نبود.. جز پاکی هیچی نبود.. مثل اون بودی... معصوم بودی... نگاهت عاری از هر ناپاکی بود... چهره ات پاک بود... پاکِ پاک.. مثل برف... اون غمی که تو چشمات بود مثل همون غمی بود که شب آخر تو چشم نفسم دیدم... همون بود... نفسم که رفت تنها شدم... نفس که رفت شهابم با خودش برد... شهاب رو دیگه ندیدیم.. به خاطر اشتباه خودمون دو تا بچمون رو از دست دادیم.. از اون روز به بعد منو کیانی هم نابود شدیم... شده بودیم دو مرده ی متحرک... تا الان به عشق این که یا بار دیگه روی صورت مثل گل پسرم بوسه بزنم زنده موندم... وقتی اون پیشنهاد رو بهت دادم کیانی کلی دعوام کرد.. گفت حالا فکر می کنه برای همین این قدر بهش امکانات دادیم.. گفت فکر می کنه می خوایم هزینه ی خورد و خوراکش رو در بیاره.. گفت فکر بد می کنه... اما تو... اونقدر پاک بودی و ذهن پاکی داشتی که فکر بد به سراغت نمیومد... با تواضع قبول کردی.. چرا.. چون به خانوم و آقای کیانی اعتماد داشتی... چون فکر نمی کردی با رفتن به اونجا روحت تخریب میشه.. چون فکر نمی کردی تو سن نوزده سالگی این چیزا رو ببینی.. و بدتر از همه... فکر نمی کردی تو این سن کم.. عاشق بشی... عاشق شهاب...سرمو روی زانوم گذاشتم و گفتم:- از همون روزی که دیدمتون.. بوی مادرو حس کردم... بوی مادری که پدرم با نامردی ازم گرفتش... از همون روز با وجود سن کمم فهمیدم غصه دارید.. زیادم دارید.. وقتی دیدم هیچ کس نمیاد به دیدنتون... نه بچه ای نه چیزی... وقتی بعد از چند ماه از لابلای حرفاتون شنیدم که یه پسر دارید.. فهمیدم اون غم هیچی جز غم فرزند نیست.. من بهش اعتماد کردم.. رفتم خونه ی یه پسر جوونی که هیچ شناختی ازش نداشتم.. تا اون غمو از چشماتون بگیرم... تا بتونم جبران کنم... تا بتونم جبران این که نزاشتید آواره بشم رو بکنم... تا همون طور که در حقم مادری کردید در حقتون فرزندی کنم... تا شادتون کنم..دست روی صورتش کشیدم و گفتم:- این اشکا برای شهابه یا نفس؟با تعجب گفت:- مگه تو...سرمو زیر انداختم و گفتم:- آره.. می دونم.. ببخشید فوضولی کردم.. اما من قصدم این بود که به شهاب کمک کنم...نگاهی به دور اتاق انداخت و گفت:- این جا اتاق نفس بود... اتاق نفس خونه... اتاق روح خونه که رفت و روح رو از زندگی هممون برد...بعد از جا بلند شد و گفت:- می خوای عکساشو بهت نشون بدم؟همون چیزی بود که مدت ها آرزوشو داشتم...با لبخند گفتم:- آره خیلی دوست دارم ببینمش...از اتاق خارج شد و بعد از چند دقیقه با یه آلبوم نه چندان قدیمی اومد و نشست روی تخت..آلبوم رو باز کرد... عکس یه دختر چهار پنج ساله بود..- اینجا چهار سالشه...رفت صفحه ی بعد.. یه دختر و یه پسر.-نفس و شهاب... اینجا نفس نه ساله بود و شهاب یازده ساله..تمام آلبوم رو نگاه کردیم.. صفحه ی آخر یه عکس از شهاب بود.. باورم نمی شد این شهابه.. همون عکسی که بدون ریش و سبیل و کاملا ذهنی ازش کشیدم بود... ناخود آگاه از جام بلند شدم و رفتم نقاشی رو از لابلای برگه های توی کشو پیدا کردم و بی هیچ حرفی به لیلا جون نشون دادم، بعد از چند دقیقه با تعجب گفت:- تو اینو کشیدی؟سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت:- چطوری؟- کاملا ذهنی...با لبخند گفت:
- بزن کنار من رانندگی کنم تو حالت خوب نیسبا صدای خش داری گفت :- خوبم انقد جدی گفت که ساکت نشستم وبه جلوم خیره شدم فقط هردفعه با اون سرعت فکرمی کردم الانه ماهم بریم پیش اون دوتا جسد!- آروم برو بابا آخرش ازدست تو جون سالم به درنمی بریما- همش تقصیر من بودبا تعجب به قیافش نگاه کردم ....گفتم :- چی تقصیر تو بود؟!- اگه من تنهاش نمی ذاشتم اون فرار نمی کرد....گولم زد نامرد گولم زد ...تازه می فهمیدم منظورش شهابه ...دوباره یادم اومد چه خاکی توسرمون شده ....نمرده بود ولی کجا بود؟!با صدای لرزونی گفتم :- چرا تنهاش گذاشتی ؟!- مرخصش که کردن آوردمش تو ماشین ...حالش خوب نبود ..مثل همیشه خمار...ولی لام تاکام حرف نمی زد ...هرچی می گفتم درد داری ؟ حالت خوبه ؟فقط می گفت برو خونه ....منم زود آوردمش که حرف حرف اون باشه ...هنوز نرسیده به ولی عصر گفت نگه دارم برم براش سیگار بخرم ...گفتم برات خوب نیس تازه عمل کردی ...داد زد که حالم خرابه ...بحثمون شد یکی من می گفتم دوتا اون ...وقتی دیدم داره غش می کنه زدم کنار ورفتم تو یه سوپری براش سیگار گرفتم ولی خودم یه نخشو برداشتم که فقط همونو بهش بدم ...وقتی اومدم پای ماشین ....سهند به اینجا که رسید سکوت کرد ...با حرص گفتم :- رفته بود ؟!یعنی حالش بد نبود ؟یعنی انقد آشغاله که برات نقش بازی کرد ...سهند زود پرید وسط حرفم وگفت:- نه ...خودم دیدم داشت جون می داد ...حالش بد بود ولی بازم رفت دنبال زهرماری ...مکث کرد وآروم ادامه ادامه داد:- می ترسم این دفعه دیگه ...گوشامو به نشنیدن زدم ...تو ذهنم خودم جملشو کامل کردم :این دفعه دیگه چیزی نمیشه ...این دفعه با همه دفعه ها فرق می کنه ...من مطمئنم فرق می کنه ...سهند جلو در یه خونه دو طبقه ایستاد...با کنجکاوی نگاه می کردم ...آشنا نبود!...سهند درحالی که پیاده میشد گفت :- بیا پایین پیاده شدم وبا تعجب گفتم :- اینجا خونته ؟!- نه ...خونه شیوا ایناسشیوا ؟؟؟؟؟؟....این دیگه کی بود ؟!...مغزم ارور یه ثانیه ای داد اما بلافاصله یاد دختر بامزه تو بیمارستان افتادم ..لبخند زدم :- آها نامزدت ؟! خب ؟!- خب که خب ...امشب تو مهمونشی تا خواستم اعتراض کنم سهند دستشو رو اف اف گذاشت واشاره داد داد وبیداد نکنم ...زور زورکی ساکت شدم اما با اخم بهش نگاه می کردم ...دو دقیقه بعد شیوا اومد دم در وباروی باز ازمن استقبال کرد ...انگار قبلا خبر داشت که من میرم خونشون ...معذب بودم اما مجبور بودم برم چون به قول سهند اگه با این حالم می رفتم پیش خانم کیانی حتما شک می کرد ...اون تازه مرخص شده بود...واقعا که اوضامون چه شیر توشیری شده بود!منو شیوا رفتیم تو ولی پدر ومادر شیوا هم سهند رو به زور آوردن داخل ...می گفتن آخره شبه دبگه همونجا بخوابه ومزاحم مامان بابای پیرش نشه ...هیچی ازخانواده سهند نمی دونستم فقط ازحرفاشون گاهی می فهمیدم چی به چیه ...شیوا وخانوادش خیلی خوش برخورد ومهربون بودن ...تا اون موقع که فکر می کنم ساعت از دوازده هم گذشته بود به خاطر ما بیدار مونده بودن !شیوا منو برد تو اتاق خودش ویه کم که صحبت کردیم چون می دونست حالم خوب نیست رفت بیرون چراغ اتاق رو خاموش کرد...منم با بلوز شلوار قرضی شیوا رفتم زیر پتو...به ثانیه نکشید بی هوش شدم ...نمی دونم ساعت چند بود ...اما بایه صداهایی چشمامو باز کردم ...اول زمان ومان رو تشخیص نمی دادم اما وقتی صدای پچ پچ بیرون گوشمو پر کرد تازه یادم اومد کجام ...رو ساعتم نگاه کردم 2:10 دقیقه نیمه شب ...از جام بلند شدم ...دلشوره ی همیشگی اومده بود سراغم ...برای اینکه ببینم صدای بیرون چیه ...پرده اتاق رو زدم کنار...سهند داشت در پارکینگ رو باز می کرد...شیوا هم وایساده بود کنار وبا ناراحتی نگاش می کرد ...سهند سوار ماشین شد ...پرده رو انداختم ..نفهمیدم چه جوری لباس عوض کردمو پریدم پایین فقط خدا خدا می کردم سهند منو جا نذاره ...من باید همراش می رفتم ...مطمئن بودم یه خبری شده ....با شدت در سالن رو باز کردم ورفتم بیرون ...سهند داشت در پارکینگ رو می بست ..دوتاشون از دیدن من جا خوردن ...سهند گفت :- کی تو رو بیدار کرد ؟!به دنبال این حرف به شیوا چپ چپ نگاه کرد ...شیوا بامن من گفت :- به خدا من ...من بیدارش نکردم ...پریدم وسط حرف شیوا:- من خودم بیدار شدم ...خبری شده ؟!سهند لولای در رو محکم جا زد وگفت :- نمی دونم - یعنی چی نمی دونی ؟!سهند جواب نداد ورفت سمت ماشین ...شیوا در گوشم گفت :- از کلانتری زنگ زدن گفتن یه شخصی با نشونی های شهاب پیدا شده - مرده ؟!- خدا نکنه ...حالا بیا بریم ...ایشالله که چیزی نیستا اومدیم به آدرسی که به سهند داده بودن برسیم صد بار جون دادمو دوباره زنده شدم ...آخه نصفه شب ..بیرون شهر ...تو اون جاده تاریک با اون بیابونای وحشت ناک ...اگه شهاب باشه ؟! آخه اون اینجاها چه غلطی میکرده ؟...سهند انقد عصبانی بود که بلند بلند شهاب رو فهش میداد ..می فهمیدم عصبانیه ...شیوا هی دلداریش می داد اما سهند فقط داد می زد ...دلم می سوخت ...شهاب خیلی اذیت شد خیلی زجر کشید آخرشم به خاطر ندونم کاریای خودش چوبشو خورد ...کاش می دونستم چرا ؟؟؟؟؟ دلیل همه ی چرا های ذهنم پیش خودش بود ...کاش بود ...اگه بود بیشتر ...خیلی بیشتر ...بیشتر ازیه پرستار بیشتر ازچشمام ازش مراقبت می کردم ...فقط کاش بود!حدودا نیم ساعت طول کشید تا رفتیم بیرون شهر ...تو اون تاریکی های مطلق ...تو اون سیاهی شب ...خدایا شهاب کجای این شب وحشناکه ؟!از دور چند تا چراغ کنا جاده سو سو می زد ...نزدیکش که شدیم ماشینای پلیس رو تشخیص دادم ...آژیر یه آمبولاس کنار جاده گوشمو کرد کرد....پریدم پایین ...دویدم ...نمی دونم چه جوری خودمو رسوندم فقط یادمه انقد با سرعت آدمای اونجارو کنار می زدم که هیچ کس جرئت اعتراض نداشت ...بالاخره رسیدم رسیدم به اون قسمتی که یه دکتر با یه روپوش سفید بالاسرش نشسته بود ...نمی دونم داشت چیکار می کرد فقط پنبه والکل پر از خون تو دستشو می دیدم ...پلیسا داشتن اخطار می دادن که منو بیارن کنار ...اما من زورتر از این حرفا بودم...به آدم رو زمین نگاه کردم ...بازم که خوابیده بود...این دفعه راحت نخوابیده بود ...انگار خیلی درد کشیده بود...لباساش پاره پاره بود ...فکر کردم یه حیوون شاید گرگ ...نه شاید سگ ...بهش حمله کرده بودن ...تنش زخمی بود ...سینه بدون مو مردونش لخت بودوپراز خون خشک ...خون خشک !!!!مگه چقدر از زخمی شدنش می گذشت ؟!...صورتش کبود ،زخم و پراز خون بود..چشماش بسته بود...شناختمش ...خوب شناختمش ..آدرسو درست اومده بودیم ...این دیگه شناسایی نمی خواست چند ماه خونش بودم ...با نفسای پر دودش نفس کشیدم ...آشنا بود ...شهاب بود!!!همون موقع یکی زیر بازومو کشید ...این دفعه جیغ نکشیدم ...داد نزدم ...هوار نکردم ...این دفعه فقط اشکام ریخت ...این دفعه برا مظلومیش ...بازم اشکام می ریخت ...شیوا منو یه کناری نشوند...سهند با پلیسا حرف می زد ...بازم نگاش کردم ... داشتم می ذاشتنش رو برانکارد ...سهند دوید طرف دکتر ...نمی فهمیدم چی می گه اما باعث شد سر سهند فریاد بزنه ...سهند کلافه می گفت می گفت ودکتر قبول نمی کرد...سهندم عصبانی شد ورفت سمت پلیسا ...چند دقیقه بعد دکتره سری تکون داد وسوار آمبولانس شد ...شیوا آروم گفت :- بالاخره راضیشون کرد تو خونه خودش مداواش کنننامفهوم نگاهش کردم ...نمی دونستم سهند چیکار می کنه ودلیل کاراش چیه ...فقط یه سوال داشتم ...کاش جواب می دادن...اون فرد تو آمبولانس هنوز جون داره ؟؟؟ شیوا شونه هامو می مالید ...چشمام می سوخت ...داشتن در عقب آمبولانس رو می بستن پریدم که منم سوار شم ...دلم می خواست شهاب رو ببینم ...شیوا جلومو گرفت ...هرچی تقلا می کردم صدام بالا نمی اومد ...نتونستم جیغ بزنم ...با التماس به شیوا نگاه کردم ...لبخند زدو گفت :- بیا بریم تو ماشین الان می ریم خونه می بینیش ....چه خوب که نمی بردنش بیمارستان ...دلیل این کار سهند رو نمی دونستم ولی خیلی دلتنگ خونه شهاب با خودش بودم ...چه مرده چه زنده .....رو تختی رو مرتب کردم...هوس کردم کنارش بشینم اما زشت بود...سهند و شیوا این جا بودن..باید می رفتم پیششون....چراغ رو خاموش کردم و از اتاق رفتم بیرون...رفتم توی آشپرخونه تا چای دم کنم که شیوا اومد پیشم و گفت:-چه کار می کنی؟-می خوام چای بزارم..-نمی خواد بابا..چای چه موقع؟ساعت چهار صبحه....ولش کن...بیا بریم بشین...داری از حال میری دیگه دختر خوب...لبخند محزونی زدم و بدون تعارف باهاش رفتم توی هال...راست میگه چای برا چیه..سهند گفت:-از فردا کار تو هم سخت تر میشه...حواست باشه بهش...از خونه نره بیرون...تلفن مشکوک....فردا میام اتاقشو مرتب می کنم هر چی مواد داره می ریزم بیرون..حرفشو قطع کردم و گفتم:-مواد نداره...هیچی..اگه داشت چاقو نمی خورد...اگه داشت محکوم به ایدز نمی شد...اشکم روی گونم سر خورد که شیوا دستمو گرفت و گفت:-باز گریه؟برای چی دیگه؟یگانه عزیزم الان شهاب توی اتاق خوابیده... خونه اس..همین کافی نیست؟ایشالا اگه تو بتونی روحیه ات رو حفظ کنی ترک هم می کنه و دیگه هیچ مشکلی نخواهد داشت..دیگه اینقدر گریه نکن..از این که این دختر این قدر با محبت بود خوشحال شدم... شاید من هیچ وقت نمی تونستم به این خوبی باشم...بهش قبطه می خوردم...سهند گفت:-ممکنه جایی گذاشته باشه که خودش یادش رفته باشه..نمی دونم..به هر حال...راستی..امتحانات از کی شروع میشه؟وای..امتحانا...-از هفته ی آینده..یک شنبه اولیشه..-خب باید بشینی درستم بخونی...حواست باشه از درست عقب نمونی....هر وقت هم کاری داشتی به من یا شیوا زنگ بزن..باشه؟-باشه..اما شماره ی شیوا رو ندارم..شیوا شماره اش رو روی کاغذی یادداشت کرد و زد به یخچال...بعد گفت:-گذاشتمش جایی که بیشترین بازدید رو داره...سهند گفت:-فردا کلاس داری؟-آره..فردا آخریشه..باید برم...از دوشنبه تا یک شنبه ی بعد فرجه داریم..-ساعت چند کلاست شروع میشه؟-ده شروع میشه...چطور مگه؟-پس آماده باش میام دنبالت..-نمی خواد..این طوری شهاب تنها می مونه..دستی به پیشونیش کشید و گفت:-راستی...باشه..پس تو با ماشین شهاب برو..باشه؟از پیشنهادش خوشحال شدم..حداقل لازم نبود سه ساعت منتظر تاکسی باشم..زود میرم و میام..-باشه..-من فردا ساعت نه اینجام...باشه؟-باشه..-فعلا..با شیوا هم خداحافظی کردم و بعد از قفل کردن درا یه لیوان آب خوردم و رفتم توی اتاق مهمان که شهاب توش خوابیده بود....سهند گفته بود چون فردا می خواد اتاقشو مرتب کنه اینجا بخوابه...بالای سرش نشستم و به صورتش خیره شدم...اگه کسی نمی دونست معتاده و توی خواب می دیدش مطمئنا به خودش می گفت چه مظلومه...دستی به پیشونیش کشیدم...دستش یه تکون کوچیک خورد که ترسیدم بیدار بشه...یه لحظه به این فکر کردم که چطور ممکنه بهش اجازه داده باشن که توی خونه ترکش بدیم...مگه میشه؟نمی دونم...یادم باشه از سهند بپرسم...از جا بلند شدم و خواستم به اتاق خودم برم که پشیمون شدم و همونجا کنارش روی کاناپه نشستم...سرمو به پشتی کاناپه تکیه دادم و چشمامو بستم...خیلی خسته بودم...بعد از گذشت چند دقیقه خوابم برد..**با صدای زنگ خونه از جام بلند شدم...گردنم تیر می کشید...دستمو به گردنم گرفتم و دکمه ی آیفون رو زدم..سهند اومد داخل و وقتی منو با همون لباسای دیشبی دید گفت:-تو چرا این شکلی شدی؟؟؟دیشب اتفاقی افتاده؟خمیازه ای کشیدم و گفتم:-نه..بیا تو..بالای سر شهاب خوابم برد...سرشو تکون داد و گفت:-گفتم حواست باشه نه اینقدری که اینجوری خودتو عذاب بدی دختر...برو یه آبی به صورتت بزن..لبخندی زدم...محبتاش منو یاد علیرضا می انداخت...دیدم زشته اگه ازش تشکر نکنم..برای همین گفتم:-راستش..می خواستم بابت لطفایی که کردی تشکر کنم...ممنونم..اخم کرد و گفت:-من این کارا رو برای تشکر کردن نمی کنم...برو آماده شو کلاست دیر نشه..نگران شهاب هم نباش من مراقبشم..رفتم بالا و صورتم رو با آب یخ شستم تا سرحال بیام...مسواک هم زدم و از حمام اومدم بیرون...یه پالتوی نوک مدادی پوشیدم و مقنعه ی مشکی ام رو هم بعد از اینکه موهامو دم اسبی بستم سرم کردم....به خودم نگاهی کردم...صورتم خیلی رنگ پریده بود....یه برق لب و یه ذره رژ گونه ی گلبه ای هم زدم برای این که از این حالت در بیام...کیف و وسایلم رو برداشتم و رفتم پایین...دیدم سهند نیست...فکر کردم رفته توی اتاق شهاب که صداش از آشپرخونه اومد:-یگانه بیا اینجام..با تعجب رفتم تو آشپرخونه و دیدم که سینی به دست داره از اونجا میاد بیرون..-این چیه؟-صبحانه برای شهاب..تو هم یه چیزی بخور سر کلاس ضعف نکنی...سوییچ ماشینشم روی لباسشوییه...لبخندی زدم و چیزی نگفتم..نمی دونستم چی بگم در جواب این محبتاش...مثل بابا ها بود....از این که شهاب این دوست رو داشت خوشحال بودم..اون که هیچ کسو نداشت حداقل سهند باهاش راه می اومد...سوار ماشین شدم و راه افتادم....توی راه به فکرم رسید که شاید بتونم از شیوا یه چیزهایی راجع به نفس بپرسم...و بعدش تصمیم گرفتم که امروز باهاش تماس بگیرم...شاید با فهمیدن این که نفس کیه بتونم به شهاب کمک کنم....یعنی نفس عشق شهاب بود؟یعنی شهاب نفس رو اونقدری دوست داشت که زندگیشو بخاطرش به این وضع در آورد؟خوس به حال نفس...خوش به حالش..توی راهرو وقتی داشتم به سمت کلاس می رفتم آرزو و صدف رو دیدم...بهشون سلام کردم که آرزو گفت:-معلوم هست کدوم گوری هستی؟نه یه زنگی...نه یه سری...صدف هم در ادامه ی حرف اون گفت:-آره راست میگه....بلد نیستی یه اس ام اس بدی؟آرزو گفت:-آره راست میگه..کلافه گفتم:-اِ..کوفت و راست می گه.. هی راست می گه راست میگه...خب شما یه زنگ بزنید می میرین؟؟بعد هم رامو کشیدم و رفتم سمت کلاس... بعضی اوقات دوستای آدم چه توقعاتی دارن...خب آدم عاقل من زنگ نزدم شما که می تونید یه سراغی بگیرید...نمی میرید که...اون دوتا هم چند دقیقه بعد اومدن تو کلاس و کنارم نشستن..آرزو گفت:-چه زود ناراحتم میشی...بی جنبه شدیا...-نه من بی جنبه نیستم..اما خب شایدم نتونستم زنگ بزنم..شما که می تونستید؟؟-خب وقتی نمی تونی زنگ بزنی جوابم نمی تونی بدی..غیر از اینه؟خندم گرفت...من نمی تونستم از دست این دو تا دیوونه ناراحت بشم..اونا هم وقتی خندمو دیدن خیالشون راحت شد که ناراحت نیستم....چند دقیقه بعد استاد اومد و با اومدنش همه ساکت شدن..بعد تعطیل شدن کلاس بدون این که معطل کنم زدم بیرون .خدارو شکر که دیگه کلاس نداشتم .باید حتما می رفتم خونه ...این روزا روزای مهمی بود ...صدف وآرزو غر غر می کردن وپشت سرم دادمی زدن .برگشتم باخنده براشون دست تکون دادمو رفتم بیرون....باماشین خوشکله شهاب شوت گاز خودمو رسوندم .میترسیدم سهند کار داشته باشه واذیت شه .من پرستار بودم وظیفه اون بیچاره که نبود تا همین جاشم خییییییییلی زحمت کشیده بود واقعا دوست به همچین آدمی می گنا!!!وقتی ازماشین پیاده شدم .یکی رو پشت درخونه دیدم .زود خودمو رسوندم بهش ..تازه بادیدن قیافش شناختمش یه مرد مسن ولی خوش تیپ وفوق العاده خوش برخورد ...دکتر خانوادگی کیانی ها!!!-سلام ...دکتر شمایین ؟! اصلا فکرشم نمی کردم که ببینمتون !-سلام دخترم ...چرا مگه ما آدم نیستیم ؟!-ای بابا نه قرار بود استرالیا باشین ..حالا اینجا ...دم خونه شهاب!-ببینم می خوای تا شب اینجا سوالاتو بپرسی ؟!-نه نه بفرمایین ...دره خونه رو باز کردم وکنار ایستادم اول تعارف کردم واونو فرستادم داخل وبعدم خودم ...-خب داشتین می گفتین دکتر-چی می خواستم بگم.....؟! ...آها هیچی دیگه رفتم وبرگشتم کارم کمتراز پنج ماه طول کشید ...شایدم شانس شهابه ...-بله واقعا خوش شانسه که شما تو این شرایطش هستین -حالش خوبه ...دیشب این دوستش زنگ زد بهم همه چیو گفت ...مثل اینکه عجل دنبالش بوده ...تودلم گفتم :ووووویییی عجل دنبال توئه پیرمرده نگو اون جوونو به خدا آرزو داره !!!-خدارو شکر خطر ازبیخ گوشش رد شد ...حالام بد نیس ..تصمیم داریم ترکش بدیم ...-صبح به خاطر این آقا شهابمون سه ساعت تموم تو کلانتری بودیم !!!دلم ریخت ...باز چی شده بود؟!-چرا دکتر؟!-دوستش می گفت پلیسابرا توخونه موندن شهاب تعهد می خواستن منو برد تعهد بدم و مدرکمو نشون بدم که مطمئن شن دکترخانوادگیشم ...باهزار بدبختی ازدستشون نجات پیدا کردیم این جماعت خیلی پیله ان خندیدم ...-خدارو شکر هیچی نشده ...ازبس این مدته همش بیمارستان وپلیس دیدم اسمشون که میاد مو به تنم سیخ میشه -غصه نخور دخترم درست میشه ...سرموبه نشونه موافقت تکون دادم وباهم وارد سالن شدیم .دکتر رفت اتاق شهاب ومن رفتم لباسامو عوض کردم.بیست دقیقه بعد بادوتا فنجون نسکافه رفتم توحال...دکتر هنوز نیومده بود...خواستم سینی رو بردارم وبرم تو اتاق که خوشبختانه یا بدبختانه خودش اومد بیرون ...ازپله ها اومد وپایین ورو مبل روبروی من نشست ...چشم انتظار به دهنش چشم دوخته بودم ...لبخند ژکوندی زد وگفت :-برا منه ؟!به فنجونا اشاره کرد...متقابلا لبخند زدم :-نوش جون یکیشونو برداشت وآروم آروم از نسکافش خورد ...حالا هرچی ما داشتیم ازتاراحتی چل می شدیم اون عین خیالشم نبود ...همچین با طمانینه می نوشید که دلم می خواست سینی رو تو مخش دونصف کنم !آخرش طاقت نیوردم ...خب زبونشو که موقع خوردن از دست نمی داد هم کوفت می کرد هم می تونست توضیح بده ...گفتم :-دکتر وضعش چه جوریه ؟!یه نگاه بهم کرد وبازم از نسکافش نوشید ...ای خدا ..........یه دوسه دقیقه ای که گذشت فنجونو گذاشت تو نعلبکی وگفت :-وضعش تعریفی نیس ولی امید هس ...-یعنی چی ؟!من باید دقیقا چیکار کنم ؟!-تو خونه ترک دادن ممکنه بکشدتش!-چی ؟!-نترس ..ببین این چیزا طبیعیه .دیشب وقتی دوستش بامن حرف می زد گفت تصمیم داره تو خونه ترکش بده ولی من به شدت مخالفم دلیلشو می دونم ولی بازم می گم مخالفم اون می گه ازکمپای ترک اعتیاد مطمئن نیس یعنی شنیده که خیلیا رو به کشتن دادن اما منم میگم شماهم انقد اطلاعات ندارین که بتونین ازجونش محافظت کنین ...بهتره ببریمش یه جای مطمئن منم کمک می کنم ایشالله که تایک ماهه آینده شهاب پاک پاکه ...دلم یه جوری شد ...ترک دادن شهاب یه آرزوی دست نیافتنی برام شده بود!!!!بانگرانی گفتم :اگه خودش نخواد چی ؟! می ترسم اون لجبازه می ترسم یه بلایی سرخودش بیاره دیگه بعد از این همه اتفاق بهش اطمینان ندارم دکتربه خدا ازجونش نمی ترسه !-مگه می تونه نخواد من می یارمش اصلا کاری می کنم خودش باپاهای خودش بیاد راضی راضیم باشه ...اگه راضی نباشه ممکنه تو کمپ فرارکنه واین بدترین چیزه براش ..ببین تو بحث ترك معتادا در واقع وابستگی جسمانی و روانی ازمهمترین دلیلای میل به برگشت و یا اعتیاد مجدده. تمام معتادا مث سكه دو رودارن، یه رو تمایل قوی به ترك و یه رو تمایل به ادامه اعتیاده كه این دو حالتدو روی تفكیك ناپذیر سكه ان.گروهی كه علاقه به ترك دارن واقعاً تصمیم به ترك میگیرن، چون ازدیدن وضع جسمانی خودشون و مشكلاتی كه برای اطرافیان به وجود آوردن عذاب می كشن.من فکرمی کنم شهابم جز همین دسته است وحتما سالم بودنشو ترجیح می ده ...اون خیلی شمارو اذیت کرده نه ؟!-دکتر حالا ازخودش گذشته کمپ های ترک اعتیاد چی ؟! یعنی واقعا سهند راست گفته که بعضیاشون سود جوئن وجوونای مردمو می کشن ؟!- خب از آونجایی كه بعضی تو هر زمینه ای به جنبه منفی و همچنین سودجوییخودشون اهمیت می دن از ترك دادن معتادا هم سوء استفاده می کنن و با استفاده ازداروهای غیرمجاز این افراد و از چاله در آورده و به چاه می ندازن. از جمله داروهایی كه به صورت غیرمجاز و قاچاق توسط افراد سودجو كه هدف سود بیشتروهمچون مافیای مواد مخدر دنبال می كنن و تنها تفاوتشون در ترك افراده البته به ظاهر با تولید كننده و پخش كننده مافیای مواد مخدرهستن. تعدادی ازداروهای شناخته شده خطرناك خانواده "بوپره نورفین" كه به شكل آمپول وقرصهای زیرزبونی موجوده .فکر می کنم همه کشته شدن معتادها ازاین دارو گرفته میشه ...نگران به دکتر چشم دوخته بودم ...کیف سامسونتشو برداشت ودرحالی که بلند میشد گفت :-شما ازپسش برمیایین من مطمئنم ...حالام پاشو یه چیز ببربده این دوستش بخوره خیلی بهم ریخته بود بیچاره ...بهش قول دادم تا روزای آینده بیام ببرمش یه جای مطمئن فقط باید منتظر باشیم حالش بهتر شه ...بلند شدم وتا دم در همراهیش کردم ...ازش خیلی خیلی تشکر کردم واون خدافظی کرد ورفت ...تازه یادم افتاده بود به سهند بیچاره ...باید می رفتم عذرخواهی می کردم ......... اتاق مهمان رفتم...همون موقع دیدم سهند داره از اتاق میاد بیرون..بهم گفت:-کاری داری؟-نه هیچی...خواستم ببینم چیزی نیاز ندارید..-برو یه سوپی چیزی درست کن شهاب بخوره یه ذره جون بگیره...حتی حال حرف زدنم نداره..منم برم دور اتاقش..-صبر کن من غذا درست کنم بیام کمکت..-نه نمی خواد...خودم تنهایی از پسش بر میام...تبسمی کردم و گفتم:-باشه..ممنون..و معذرت بابت این که از کار و زندگی افتادی..-این حرفا چیه؟برو ببینم..رفتم پایین و موادی که برای تهیه غذا می خواستم رو چک کردم...خدا رو شکر همه چیز داشتیم تو خونه...برای شهاب سوپ درست کردم و چون دیر شده بود برای خودمون من مرغ سرخ کردم با سیب زمینی...از توی یخچال کاهو در آوردم و شستم...گوجه ها رو حلقه کردم....خیار و هویج هم رنده کردم....یه مقدار از گوجه ها و کاهو ها رو کنار گذاشتم برای ساندوایچ مرغ..بقیه رو هم برای شهاب سالاد درست کردم...هنوز هم می دونستم بدون سالاد غذا نمی خوره...ظرف سالاد و ساندویچ مرغ و سوپ رو توی سینی گذاشتم و با کمی سبزی و یه پارچ آب بردمشون بالا...از قبل هم میز رو برای سهند چیده بودم..کدبانویی بودم و خودم خبر نداشتم..اول با همون سینی یه سر به اتاق شهاب رفتم و گفتم:-سهند من غذا گذاشتم روی میز..برو بخور تا من اینو به شهاب بدم...با لبخند دست از کار کشید و گفت:-چرا زحمت کشیدی؟یه چیزی می خوردم من..دستت درد نکنه..برای این که حالشو بگیرم گفتم:-برای تو درست نکردم که..خودم هم بودم..خندید و بی هیچ حرفی اتاق رو ترک کرد و رفت پایین..خوشحال بودم که خودم می تونم به شهاب غذا بدم....سینی رو روی میز کنار تختش گذاشتم و بهش نگاه کردم...بی هیچ احساسی روی تخت دراز کشیده بود و به جلوش خیره شده بود....گفتم:-شهاب اول چی می خوری؟نگاهی بهم کرد و گفت:-چیزی نمی خورم..اخم کردم و گفتم:-مگه میشه...من این همه برات غذا درست کردم..ببین سالاد هم برات درست کردم..باید بخوری..ظرف سوپ رو برداشتم و قاشق رو پر کردم و به سمتش بردم...-دهنتو باز کن دیگه..بچه شدی؟لبخند محزونی که معلوم بود از ته دله زد و گفت:-کاش بچه بودم...-حالا اینو بخور..دهنشو باز کرد و قاشق اول رو خورد..همین طور بعدی..و بعدیش...باورتون میشه؟من توی دهنش غذا می ذاشتم...اونم بی هیچ حرفی آروم آروم می خورد...هیچ وقت شهابو به اون مظلومی ندیده بودم... همیشه پر غرور و لجباز بود..این شهاب...همون شهاب رویایی بود...همونی که اون شب توی خواب دیدم..بس کن یگانه..قرار شد به اون خواب فکر نکنی..-یگانه کجایی؟تموم شد دیگه..با صدای شهاب به خودم اومدم و گفتم:-ببخشید حواسم پرت شد...بعد لحنمو عوض کردم و با شادی گفتم:-خب حالا نوبت غذای اصلیه..-جدی باورت شده من بچه ام؟اخم ظریفی کردم و گفتم:-مگه فقط بچه ها غذا می خورن؟می دونست هر چی بگه براش جواب دارم برای همین هم بی هیچ حرفی ساندویچش و پس از اون سالادش رو خورد...وقتی تموم شد گفتم:-باورم نمی شه...جدی جدی همه رو خوردی؟-مگه قرار بود نخورم؟صداش هنوز هم ضعیف و بیمار گونه بود..سینی رو برداشتم و از جا بلند شدم..-نه اما فکر نمی کردم به حرفم گوش کنی..دستمو توی دستش گرفت...انگار بهم برق وصل کردن...دستش سرد بود..برگشتم به سمتش و گفتم:-بله؟چیزی می خوای؟-پارچ آب رو بزار اینجا..-تشنته؟-یه کم..یه لیوان آب ریختم و دادم دستش...بعد گفتم:-چیزی خواستی صدام بزن..سرشو به نشونه ی باشه تکون داد و خواست دراز کش بشه که گفتم:-روی غذا نخواب..یکم صبر کن..-ای بابا.. حوصلم سر رفته..چرا منو آوردین این اتاق؟فکری به ذهنم رسید:-می خوای برات کتاب بیارم؟-نه...حالم خوب نیست...با نگرانی گفتم:-چته؟نگاهی بهم انداخت و گفت:-خودت می دونی چمه..آهی کشیدم..هنوز بدنش به مواد نیاز داشت...گفتم:-ببین شهاب..تو باید..حرفمو قطع کرد و گفت:-می دونم..نمی خواد تو هم مثل سهند و دکتر حرفا رو برام دیکته کنی..برو بیروندرکش می کردم..مریض بود و تحملش کم...به قول یاس من با یه سرماخوردگی دنیا رو بهم می ریزم این بیچاره چی بگه که یه عمره داغونه؟وقتی رفتم توی آشپرخونه سهند داشت دستاشو می شست...حرصم گرفت..مگه این جا دست شویی بود؟اینجا ظرف شویی بود..چیزی نگفتم که گفت:-یگانه دست پختت خیلی خوشمزه اس..خوش به حال شهاب..حرفش دو پهلو بود شدید...لبخندی زدم که اونم تشکر کرد و رفت بیرون...آخیش...یکی بیاد تیکه های اینو جمع کنه..والا..تا غذا خوردم و ظرفا رو شستم و یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم ساعت شده بود پنج..داشتم موهامو شونه میزدم که سهند در اتاقم رو زد..روسریم رو روی سرم انداختم و گفتم:-اومدم..درو باز کردم که سهند گفت:-بیا کار اتاق شهاب تموم شد..با هم به اتاق شهاب رفتیم..با دیدن اتاق تعجب کردم...تمام وسایل جاشون عوض شده بود و رنگ پرده ها و ملافه ها هم زرد ملایم شده بودن..با تعجب گفتم:-این ملافه ها و پرده ها رو از کجا آوردی؟-با یه ذره گشتن پیداشون کردم..نو بودن...البته تعجبم نکردم..شهاب این رنگ رو خیلی دوست داشت اما با اعتیادش دست از همه ی علاقیاتش کشید...نقاشی....پدر و مادرش...حتی دیگه به نفس هم سر نزد..یه دفعه شک زده گفت:-من چی دارم می گم...برم شهاب رو بیدار کنم بیارمش اینجا..اما من توی بهت حرفش بودم...نفس...نفس..نفس..ناگهان گفتم:-سهند تو تا کی اینجایی؟-برای چی؟من کاری ندارم می مونم..تو جایی می خوای بری؟-آره..باید برم جایی..میشه بمونی؟-آره برو به کارت برس..با این حرفش با دو رفتم پایین و شماره ی شیوا رو از روی در یخچال برداشتم...رفتم توی اتاقم و شمارشو گرفتم..-بله؟-سلام شیوا جان..من یگانه ام..-سلام یگانه جون..خوبی گلم؟-ممنون..می خواستم ببینمت..میشه؟با لحن مشکوکی پرسید:-چیزی شده؟-نه چند تا سوال دارم...فکر می کنم تو جوابشون رو بدونی...برای همین مزاحمت شدم..-مزاحم چیه عزیزم..باشه...کجا؟-هر جا تو بگی...بهش آدرس یه کافی شاپ دادم و تلفن رو قطع کردم....کاش می دونست جریان نفس چیه....کاش می دونست و بهم می گفت..کاش..پالتومو تنم کردم و یه جین یخی و شال و کلاه مشکی...یه ذره ریمل زدم و برق لب...همین..به خدا همین بودا...چیز دیگه ای نبود..خب شهابم که از ماشینش استفاده نمی کنه بزار من ببرمش یه وقت خراب نشه تو پارکینگ..آره بخدا فقط برای اینکه خراب نشه می خوام سوارش بشم...یگانه خودتو خر کن..ملت که مثه تو نیستن دور از جونشون..سهند داشت توی اتاق با شهاب حرف می زد...اخمای شهاب در هم بود...-به هر حال این تنها راهه...صدای سهند بود...این دفعه فضولی نکردم و فوری رفتم جلو و گفتم:-سهند من دارم میرم..شهاب چیزی نمی خوای؟شهاب با همون اخمش گفت:-کجا؟-برم یه جایی خرید دارم و زود میام..من دروغ گو نیستم... اما اون موقع بهونه ی بهتری نداشتم..نمی شد بگم دارم می رم از شیوا درباره نفس می پرسم که...-با ماشین من برو..آخیش..اجازه ی خودش هم صادر شد...باشه ای گفتم و رفتم پایین... ماشینو از پارکنیگ بیرون آوردم و برو که رفتیم...یگانه خانم برای خودت راننده ای شدیا...وقتی به کافی شاپ مورد نظر رسیدم ماشینو پارک کردم و از ماشین پیاده شدم...به سمت میزی که شیوا نشسته بود رفتم و گفتم:-سلام..خوبی؟-ممنون گلم..تو چطوری؟شهاب؟اون نامزد بی وفای من خوبه؟نشستم روی صندلی و با شرمندگی گفتم:-ببخشید شیوا جان..بخاطر من شما هم سهند هم از کارتون افتادید..-نه بابا اینا چیه میگی...گفتم که...ما به شهاب مدیونیم...اون باعث وصال ما بوده...بعد که انگار توی خاطراتش فرو رفت گفت:-یادش بخیر.... چه روزایی با سهند و شهاب و نفس داشتیم..با شنیدن اسمش دوباره نفسم حبس شد..دیگه با این حرفا مطمئن بودم که یه چیزی بین شهاب و نفس بوده..یه چیز محکم و قوی...یه عشق..یه عشق بزرگ...-راستش من دقیقا می خوام همینو بدونم..شاید فکر کنی فضولم..اما تا اون جایی که من می دونم شهاب به خاطر نفس با خانوادش قطع رابطه کرده... و به سمت مواد رفته... گفتم..گفتم شاید بتونم با فهمیدم این موضوع بهتر بهش کمک کنم..لبخند تلخی زد و گفت:-از چی بگم؟از کجاش؟-از هر جایی که فکر می کنی بهم مربوطه...من نمی خوام توی رابطشون دقیق بشم..فقط می خوام بدونم کی بوده که شهاب به خاطرش حاضر به نابودیه زندگیش و ترک خانوادش شده...شیوا با لحن محزونی گفت:-از وقتی که یادمه منو شهاب و نفس با هم بودیم...سه تا دوست صمیمی و جون جونی...از سه سالگی با هم بزرگ شدیم... نفس همه چیز شهاب بود...نفس شهاب بود... زندگی شهاب بود..از همون بچگی هم جون شهاب به نفس بسته شده بود...آب دهنمو قورت دادم..همون چیزی بود که انتظارش رو داشتم...عشق..-تا این که زد و یه خانواده ی جدید به محلمون اومد..اون موقع شهاب هجده سالش بود و منو نفس شونزده ساله بودیم...اون خانواده دو تا پسر داشت...سهند و سعید..همین سهندی که می بینی و سعید هم..سعید سر به هوا بود...خیلی با سهند فرق داشت..سهند همسن شهاب بود و سعید هفده ساله بود...نفس عاشق سعید شد... عاشق که نه...دیوونه ی سعید..سعیدم همین طور...اونقدر عاشق بودن که سعید خانوادشو مجبور می کنه بیان خواستگاری نفس... پدر و مادر نفس قبول نکردن..به هیچ وجه..چطور میشه دخترشون رو بدن به پسری که بخاطر کاراش خانوادش از محلشون فرار کردن؟امکان نداشت..اون هم خانواده ای مثل اونا...که توی هر چیزی حرف اول رو می زد...یعنی چی؟گیج بودم...از حرفاش سر درنیاوردم..نفس کی بود...شهاب کجای این داستان بود؟-اون روز رو هیچ وقت یادم نمیره...نفس بهم گفت"شیوا..اگه من مردم تو چی کار می کنی؟" منو نفس از این حرفا زیاد با هم می زدیم..به شوخی تقسیم ارث می کردیم... جای پولامونو بهم می گفتیم و این حرفا...اون روز هم مثل همیشه گفتم"اول پولاتو بر می دارم..بعدش..شاید..شاید یه ذره گریه کردم...همین"جوابی که اون روز نفس بهم داد می دونی چی بود؟یه لبخند تلخ و جنازه ای که شبش توی وان حمامشون پیدا کردن...نفس...نفس خودکشی کرده بود..بخاطر سعید..به خاطر سعیدی که عشقش واقعی بود و هیچ کس باورش نداشت...بگذریم...همه داغون شدیم..از اون روز به بعد مهمون هر شب من اشک چشمامه...نفس نزدیک ترین به من بود...سعید بعد از مراسمش گم و گور شد...بعد از یه سال هم خبر رسید که فوت شده...همه داغون شدن...خورد شدن... و متعجب از عشق این دو تا نوجوون بودن..حتی خود من...اشک روی گونش رو پاک کرد و گفت:-قصه ی ما این بود یگانه...شهاب هم بعد از این ماجرا از خانوادش قهر کرد و این وضعو برای خودش ساخت...شهاب سوخت..توی داغ تنها خواهرش سوخت یگانه...توی عشقی که به خواهرش داشت سوخت یگانه....نفس برای شهاب خواهر نبود...نفسش بود... زندگیش بود..شهاب خانم و آقای کیانی رو مسئول مرگ نفس می دونه..برای همین ترکشون کرده...نه..امکان نداره..یعنی داستان این بوده؟با صدای شیوا به خودم اومدم:-بقیه چیزا رو شهاب بهت می گه عزیزم...ما دیگه از اون موقع تا زمانی که تو سراغ سهند اومدی هیچ ارتباطی باهاش نداشتیم... اما سهند همیشه دورادور مراقبش بود...بدون این که دست خودم باشه بازم چشمام پر از اشک شدن...از این می سوختم که شهاب مظلوم بود و زندگیش خراب شد... به خاطر خواهرش..بهش نمی اومد اینطور باشه..شیوا از جا بلند شد و گفت:-با احتیاط برو جلو..شهاب اول راهه..هنوز تا سلامتیش خیلی راه مونده... احساست رو به خودت ثابت کن..اگه تونستی با خودت کنار بیای و خودت رو قانع کنی که دوسش داری، اون موقعست که عقلت هم پذیرای عشقت میشه..تا زمانی که این اتفاق می افته قدم هاتو آروم و با طمانینه بردار...نزار بعدا پشیمون بشی..با بهت بهش نگاه کردم که با لبخند غمگینی گفت:-تنهات میزارم..حالا راحت تر می تونی تصمیم بگیری و پاش وایسی...خدانگه دارت...بعد هم در مقابل چشمای متعجب من پول میز رو حساب کرد و از کافی شاپ خارج شد...به قهوه ی روبروم خیره شدم که دست نخورده باقی مونده بود..داشتم می روندم اما نمی دونستم به کجا میرم...فقط به یک کلمه فکر می کردم..به یه واژه..به یه شخص...به یه عشق برداری..به عشقی که برادر به خواهرش داشت..به عشقی که...باعث نابودیه یه نفر شده..بعدش افکارم بیشتر و بیشتر شد...به شهاب فکر کردم..به نفس..به خودم...به لیلا جون..به آقای کیانی...به سعید...به شیوا..به سهند...به دلیل مخالفت خانواده ی نفس که به ظاهر قانع کننده بود...به مرگ نفس..به نابودی شهاب..به زندگی...به اعتیاد..به هرویین...به مواد..به اون موادفروشی که باعث شد شهاب تا دمه مرگ بره و بیاد..به اون کسی که برای اولین بار بهش مواد داد... به درد کشیدناش..به مظلومیتش..به سادگیش...با پاکیش...شهاب پاک بود...شهاب برای من حکم فرشته رو داشت..شهاب مهربون بود و اگه صد بار دیگه هم سرم داد بکشه برو بیرون یا نمی خوام ببینمت باز هم من پرستارشم..یه پرستار متعهد...که باید شهابو مداوا کنه..که به زندگی برش گردونه..که باید بیشتر از یه پرستار مایه بزاره...که باید از عشقش مایه بزاره...به خودم فکر کردم که الان عاشق بود..توی سن نوزده سالگی...به یگانه ی عاشق فکر کردم و به شهاب پاک و ساده..*****-کدوم گوری بودی؟با بغض گفتم:-به خدا کاری پیش اومده بود که..شهاب با همون صدای ضعیفش که از ظهر بدتر شده بود گفت:-چه کاری؟ساعتو نگاه کن..سهند سعی کرد مداخله کنه..گفت:-شهاب تو آروم باش... یگانه کجا بودی؟چی می گفتم؟می گفتم رفتم کجا؟-من..من...شهاب با کلافگی گفت:-تو چی؟هان؟کجا بودی؟ساعت دوازده شبه...دوازده..می فهمی؟تمام زور خودش رو زد و کلمه ی آخرو داد زد..بیچاره دیگه هیچ رمقی نداشت...چشماشو بست و منم از موقعیت سو استفاده کردم و دویدم به سمت اتاقم..از همون جا داد زدم:-به خدا کار داشتم..فکر بد نکنید..گریم گرفته بود..هنوز هم دلم پر بود.. از این که نفهمیدم ساعت چنده و تا دوازده شب توی کوچه و خیابون دور زدم....از اینکه شهاب حرص بخوره و اعصابش خورد بشه...دوست نداشتم دوباره عصبی بشه و حالش بد شه.. از بازی زمونه حرصم می گرفت که شهاب الکی سوخت..اه یگانه هی کانال عوض کن تو...صدای شهاب اومد که گفت:-لعنتی.. نمی دونم حرص چند تا چیزو بخورم...سهند نمی کشم..چاره ای نبود..باید تحمل می کردم..هر چندخیلی برام سخت بود..به محض این که شرایط رو مناسب دیدم برای همه چیو می گم...بخاری برقی رو روشن کردم و توی تختم خزیدم...خیلی خسته بودم..بعد از اندکی فوری به خواب رفتم...ساعت ازنه صبح بود که من با بی حالی وهنوزم گرم خواب ازجا پاشدم .سرم یه خورده سنگین بود ازبس فکر کرده بودم مخم داشت می ترکید .رفتم یه آب به سرو صورتم زدم ویه شال خوشرنگ صورتی انداختم رو سرم تا بی رنگی صورتمو پنهان کنه ورفتم از اتاق بیرون .حدس می زدم سهند نباشه چون خونه خیلی سوت وکور بود معمولا وقتی سهند خونه بود سروصداشون با شهاب دیوارا رو پایین می ریخت !تو آشپزخونه بعد یه ساعت سوپ خوشمزه ای درست کردم وتوظرف ریختم .بیچاره شهاب حالا دیگه شب وروز باید سوپ بخوره !به خودم قول دادم ظهر یه ناهار خوب واسش بپزم ...یه لیوان آب وبا یه سینی ازغذای شهاب وداروهایی که باید می خورد و برداشتم وبه سمت اتاقش راه افتادم .کاش ناراحتی دیشب رو فراموش کرده باشه ...کاش می تونستم بهش بگم واسه خاطر خودش دیرکردم.بدون اینکه دربزنم دراتاق رو بازکردم و واردشدم.خواب که نبود هیچی تازه بیدار روتختشم نشسته بود...رفتم نزدیک سینی رو روعسلی کنار تختش گذاشتم وسربه زیر سلام کردم...حالش خوب نبود اصلا خوب نبود...جواب نداد...پس هنوزم ناراحته !برااین که بهش نزدیک تر باشم وبتونم داروهاشو بدم لب تختش نشستم ...چندنوع قرص باید می خورد .همشو درآوردم وبا لیوان آب نزدیک دهنش گرفتم ...نگام کرد .....واااااااایییییییخدایا این بشرتو زشت ترین حالت هم جذابه ...دلم واسش کباب بود چشمای خیره توچشمام بدجور اشکی وقرمزبود...اشک نه واسه این که خودش بخواد گریه کنه ...اشک واسه این که داشت تو درد بی هرویینی می سوخت!من نمی تونستم کاری کنم فقط به دستورای دکترش عمل می کردم اون هنوز بدنش ضعیف بود نباید اذیت میشد کاش یه بس داشتم میدادم می کشید !!!خفه شو یگانه ...بابا نمی شه که طرف رو یهویی بکشم داره درد می کشه چشماشو ببین !!! یگانه واست بمیره چقدر مظلوم شده ...کواون شهاب مغروروسرکش که تو لجبازی وکل کل کردن با من کم نمی آورد ؟!....بغضمو قورت دادم ...چقدرمزش تلخ بود ...!!!شهاب هنوزم نگام می کرد تو خیره شدن بهم ماهر بود ...هیچ وقت ازرو نمی رفت یه نگاه هایی می کرد که دل سنگ آذرین رو هم آب می کردم ...حالا من که یگانه !گفتم :-پس چرا نمی خوری ؟!بگیر دستم افتاد-دیشب کجا بودی یگانه ؟!دستمو انداختم ولیوان آب رو گذاشتم تو سینی ...نفسمو مثل آه بیرون فرستادم ...نخیر ایشون فقط مرض اعتیاد دارن ...فراموشی رو بی خیال شدن ! ...با یه کم مکث گفتم :-رفته بودم پیش شیوا باهم قرار داشتیم -شیوا؟!!!!!!یهو لب گزیدم ..خاک تو مخ بی مصرفت یگانه ...می دونی چقدره که اونو ندیده ؟!؟...ازقیافش معلوم بود شوکه شده ...دارم می بینم تو فکره حتما داره خاطراتشو.....وای نه خاطراتش که خیلی بده نباید یادش بیاد. زود با من من کردن گفتم :-شیوا دوست دانشگاهیمه .امشب شب تولدش بود بابچه ها توکافی شاپ قرار داشتن منو هم دعوت کردن .اگه نمی رفتم ناراحت می شد مجبورشدم.مشکوک نگام می کرد...خدایا منو صدهزارمزتبه ببخش انقدر دروغ گوئم .فعلا نمیشه توضیح راست وحسینی بدم !گفتم :-بابا کلانتری که نیس انقد بازرسی می کنی ! غذاتوبخوربدون هیچ حرفی داروهاشو ازم گرفت وخورد وبعدم صبحونشو...نخورد ! باورتون میشه .چشم دوخته بود به دستای من !نمی دونم چرا یهو دلم قیری ویری رفت ...با چشم باهم حرف می زدیم ...انگار داشت ادای آدمای فلج رو درمی آورد مطمئن بودم می تونه دیگه خودش غذا بخوره ...دست بردم ویه قاشق سوپ آوردم نزدیکش اما نه برای بردن تودهنش می خواستم خودش بگیره ...منتظر قاشق رو جلوش نگه داشته بودم مردمک چشماش می لرزید ...همون موقع سرشو جلو آورد وقاشق رو دهنش برد...سوپای توی قاشق رو خورد ...بدون اینکه دست به قاشق بگیره !این یعنی تو بهم غذابده ! پررووووووووو...نوکرشم شدما...تاباشه ازاین نوکریا...نوکرشم هستم !کم کم خودم بهش غذا دادم .یه کم دستام می لرزید .زیر نگاهاش داشتم ذوب میشدم .انگار فهمید حالم خوش نیس می خواست ازدست خودش نجاتم بده گفت :-نمی خوام دیگه ببرشونسرمو تکون دادمو سینی رو برداشتم ورفتم بیرون .هنوزم نمی دونستم دروغمو باور کرده یا نه!!!!!!**************************************امروزه ما به اعتياد به عنوان يك بيماري نگاه مي كنيم. از نظر ما اعتياد بيماري قابل درماني است كه نياز به شناخت دقيق ريشه هاي آن دارد.......... اعتياد بيماري است كه در شخصيت، افكار و باورهاي فرد معتاد وجود دارد و با گذشت زمان آنرا به اطرافيان و وابستگان خود انتقال مي دهد. .......براي مثال همسران و يا خانواده هاي معتادين پس از مدتي زندگي در كنار فرد معتاد مبتلا به مشكلاتي نظير افسردگي، بي تفاوتي، استرس و ....... مي شوند. طبعا با شروع درمان فرد معتاد، خانواده نيز بايد تحت درمان قرار گيرند تا هم بستر بهبودي معتاد بهتر فراهم گردد و هم مشكلات خانواده ها مرتفع شود. اولين گام براي درمان خانواده فرد معتاد ترك فيزيكي فرد معتاد مي باشد زيرا با اين امر بسياري از درگيريهاي فكري خانواده از بين مي رود و آرامش نسبي در محيط حكمفرما مي گردد.......اكثر مشاهده شده كه خانواده معتاد بارها اقدام به ترك دادن فرد معتاد كرده اند ولي به دفعات شكست خورده اند و دچار نوعي شك و ترديد نسبت به بهبودي معتاد شده اند. اگر از روش درمان صحيح و مناسبي استفاده گردد با تمام پيچيدگي مشكل اعتياد قابل درمان است..... پس خانواده ها بايد قبول كنند كه روشهاي درماني گذشته صحيح نبوده و يا خانواده بستر مناسب بستر مناسب درمان را فراهم نكرده است.... پس خانواده ها مي بايست كه يك سري از مسائل قابل تعليم را در محيط محل سكونت رعايت كنند........... در گام بعدي لازم است كه خانواده معتاد و يا فردي كه كه با او زندگي مي كند جهت روانكاوي و درمان به مشاورين مجرب مراجعه كرده و تحت درمان قرار گيرد تا مشكلاتي را كه فرد معتاد به او انتقال داده را رفع نمايد.......... به عقیده برخی كارشناسان، اعتیاد یك بیماری است واز وابستگی شدید روحی و جسمانی فرد بیمار(معتاد) به مواد مخدر حكایت می کندپژوهشگران یكی از مهمترین علل اعتیاد را بیكاری عنوان كرده اند، چنانچه اگر فردبیكار باشد، دچار فشار اطرافیان می شود كه برای آرامش دست به مصرف مواد مخدر می زندتصور می كند مواد مخدر منشأ آرامش روحی و روانی او هستند........... مواد مخدر بهداروهایی اطلاق می شود كه در انسان اعتیاد جسمی و روانی و یا هر دو را پدید می آورد........ امروزه بیش از یكصد نوع ماده مخدر در جهان وجود دارد كه پژوهشگران بر اساسدیدگاههای خود آنها را طبقه بندی كرده اند...... به طور مثال مخدرهایی كه دستگاه عصبی راتحت تأثیر قرار می دهند و در آغاز احساس نشاط و شادی و سبكی ایجاد می كنند، اما بعدسستی و بی حالی؛ مانند تریاك، هروئین، الكل و قرصهای اكستازی. در زمینه مقابله ودرمان معتادان به این نوع مواد مخدر پژوهشهای زیادی انجام گرفته است ولی دو روشبرای درمان مورد اتفاق نظر است.......... یك روش معطوف به جنبه جسمانی است و در روش دوم بایدمعتاد از لحاظ روانی ترك داده شود........ در درمان جسمانی با ساختار سلولی انسان سر و كاراست و فعالیت بدن تحت تأثیر قرار می گیرد........ برای درمان جسمانی، راهبردهایی از قبیلدرمان پزشكی و دارویی از یك طرف و ورزش درمانی از طرف دیگر وجود دارد.مرحله رواندرمانی فرآیند پویایی است كه بدان وسیله به تعدیل كژرفتاری یا درمان اختلالات وغیره اقدام می كند و برای افزایش كارآمدی فرد است.از جمله عوامل مهمی كه در رواندرمانی معتاد مؤثر است، رفع وابستگی روانی است.............برگه ها رو انداختم رو تخت وبه سرو گردنم یه تکون دادم ...ازصبح تا شب می نشستم اینارو خوندن .به فکر درسام نبودما اما این اطلاعان ازدرسامم مهم ترشده بود...حالا من یه هفته دیگه امتحان ترمام شروع میشد! دکترشهاب شب قبل بازاومد بهش سر زد .اتفاقا همون موقع هم شهاب داشت از درد نعره می زد ...بهش مسکن زد یه مسکن خیلی قوی که خوابش برد وتا امروز ظهر هنوز خواب بود.قراره تا بعدازظهر شهاب رو ببریم توی کمپ مورد نظر.دکتر می گفت ازهمه لحاظ درمورد اون کمپ و نحوه ی فعالیت هاش تحیقیق کرده.مطمئن بود اون کمپ شهاب رو خوب می کنه ...من هنوزم تردید داشتم نه برا ترک شهاب برا خوب بودن سازمان ترک اعتیاد!همه ی خبرارو برا مامان بابای شهاب می دادم گاهی زجر کشیدناشو سانسور می کردم تا بیشتر از ترک دادنش خوشحال شدن !صدای اف اف باعث شد از هرچی فکره بپرم بیرون...سریع ازاتاق زدم بیرون وبدون این که اف اف رو جواب بدم درو باز کردم ...دلم مثل سیر وسرکه می جوشید...نفسامم که تند تند می زد...خدا خدا می کردم که همونی باشه که می خوام ...در ورودی سالن باز شد وسهند اومد تو...باترس چشم دوخته بودم بهش ...تودستاش همونی بود که یا جونمو می گرفت یا ممکن بود تا چند ثانیه دیگه بهم جون بده ....-سلام ...آب دهنمو قورت دادمو باسر جواب دادم ...گفتم :-مثبت یا ....نذاشت حرفمو ادامه بدم ...نفس عمیقی کشید جواب آزمایشو انداخت رو میز توالت دم دروبا لبخند محزونی گفت :-خدارو شکر پاکه پاکه رو مبل وار رفتم وگذاشتم اشکام برا صدمین بار بریزه ...حالا باید می رفتم دنبال ادا کردن نذارم !صدای سهند اومد:- یگانه اومدی؟مضطرب به چهره ی خودم توی آینه نگاه کردم و گفتم:- اومدم..رنگم از همیشه پریده تر بود..شهاب داشت می رفت به جایی که شاید برگشت نداشت..یعنی... یگانه این چه حرفیه...شهاب میاد..شهاب پاک بر می گرده....شهاب دوست داشتنی تر از الان بر می گرده...به شهابی که بازوش توی دست سهند بود و چشماش به زور باز شده بود نگاه کردم...شهاب... این شهاب هم دوست داشتنیه... این شهاب نشئه ام خوبه...و من... این شهاب رو از خودم هم بیشتر دوست دارم..نمی خوام انکار کنم... نمی خوام به خودم دروغ بگم.... من شهابو دوست داشتم..حتی این طوری.... اوایل یه حس دلسوزی ساده بود...نه شاید از اول دوست داشتن بود...این چیزا رو نمی دونم..مهم این بود که حالا که داشت می رفت دوستش داشتم...حالایی که...من شهابو دوست دارم...همین مهمه...با کمک هم شهابو سوار ماشین کردیم... شهاب ناراحت بود...آروم گفت:- یگانه..میشه عقب پیش من بشینی؟از این حرفش حسابی تعجب کردم... به سهند نگاه کردم که بهم اشاره کرد قبول کنم... آخه مگه سهند کیه که باید اجازه بده؟به خودم جواب دادم:- مهم نیست کیه و چیکاره اس...مهم اینه که فعلا عاقل ترین کسیه که می تونه بهمون کمک کنه.. هم به من.. هم به شهاب..رفتم عقب و کنار شهاب نشستم....شهاب سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشماشو بسته بود.. حس کردم الان بیش از هر زمانی به خانوادش نیاز داره.. ترس رو کنار گذاشتم... آروم گفتم:- شهاب... چشماشو آروم باز کرد و زیرلب گفت:- چیه؟آب دهنمو قورت دادمو گفتم:- به..به مامان و بابات... بهشون بگم بیان؟عصبانی نگاهم کرد و گفت:- بس کن.. یک بار برای همیشه گفتم.. نه..با وجود بی حالیش که در کلامش هم مشخص بود اما اونقدر حرفش تحکم داشت که دیگه چیزی نگفتم...سهند رفت در همون خونه ی دو طبقه... خونه ی شیوا.. اون شبی که این جا بود.. اون شب.. چه شب سختی بود...بعد از یکی دو دقیقه ایستادن شیوا اومد و سوار ماشین شد... به چهره ی شهاب دقیق شدم.. اول کمی تعجب.. بعد کمی عصبانیت.. و بعد... الهی بمیرم...الهی فدای اون برق اشک چشمات...آن چنان اشکی توی چشمش نشسته بود که دلم هری ریخت پایین... ناخودآگاه دستشو گرفتم توی دستم و زیر لب زمزمه کردم:- حالت خوبه؟بهم نگاه کرد...چشماشو بست و سرش رو رو به پنجره برگردوند...شیوا گفت:- سلام.. منو سهند جوابشو دادیم و سهند حرکت کرد.. دستم هنوز توی دستاش بود... توی دستایی که.. وای خدای من... توی همون دستی که من چند وقت پیش بهش سرنگ زدم...با این حرف دوباره اشک به چشمم نشست..دوباره غم.. و دوباره..شهابی که دستم رو محکم تر فشار داد.. و دوباره..قلبی که فشرده شد و توی اوج غم از خوشحالی پر پر زد....****با صدای سهند که گفت:-رسیدیم...همین جاست..اول یه نگاه به ساختمون روبروم کردم و بعد یه نگاه به شهابی که همچنان به پنجره ی دودی خیره شده بود... و همچنان دستش توی دستم بود..اول یه نگاه به ساختمون روبروم کردم و بعد یه نگاه به شهابی که همچنان به پنجره ی دودی خیره شده بود... و همچنان دستش توی دستم بود..صدای شیوا اومد:- نمی خواین پیاده بشید؟با وجود حال خرابم به روش لبخندی زدم و دستمو از دست شهاب بیرون کشیدم..با این حرکتم شهاب نگاه تب دارشو بهم انداخت و دوباره با این دل صاب مرده بازی کرد...سهند در سمت شهابو باز کرد و گفت:- بیا بیرون دیگه .. نکنه پشیمون شدی؟شهاب گفت:- نه... منو نشناختی هنوز داداش؟ من بخوام کاری رو بکنم انجامش می دم..سهند گفت:- آره.. اینو که می دونم توش استادی... نابود کردن زندگیت یکی از همون کاراس..شهاب از ماشین پیاده شد و هیچی نگفت.. انگار خودشم باور داشت که زندگیش رو نابود کرده.. و حالا.. این جا... قراره اونو از نو بسازه.. فقط.. فقط.. فقط کاش دوباره ساخته بشه.. کاش..داشتیم می رفتیم داخل که همون موقع صدای دکتر از پشت سرمون شنیده شد...ایستادیم و باهاش سلام احوال پرسی کردیم که رو به شهاب گفت:- می بینم که عاقل شدی کیانی کوچیک..سهند لبخند زد و گفت:- آقای دکتر کیانی کوچیک داره بزرگ می شه دیگه..شهاب بدون این که جوابی بده راهشو رفت که ما هم دنبالش رفتیم...داخل کمپ داشتیم به سمت اتاق پزشک می رفتیم که صدای فریاد یه نفر پرده ی گوشم رو نوازش که نه...بهش سیلی زد...با ترس گفتم:- این جا هم این طوره؟نمی دونم چرا انتظار داشتم جایی که شهاب رو میاریم اینطوری نباشه و یه جای آروم و متفاوت از بقیه ی کمپ ها باشه..دکتر با تعجب گفت:- مثل کجا؟سهند گفت:- هیچی..راستش قبلا منو یگانه با هم رفته بودیم یه مرکز ترک.. اون جا رو که دیدیم ترسیده بود..برای همین حالا...همین لحظه شهاب عصبانی گفت:- چرا یگانه رو با خودت بردی؟دکتر که خواست به بحث خاتمه بده گفت:- بسه بچه ها.. این جا که جای بحث نیست..بریم.. دکتر منتظره..پرستاری رو دیدم که با عجله داره به سمت یه اتاق می ره... همون اتاقی که ازش صدای فریاد اومد... دکتر و شهاب و سهند رفتن داخل اتاق.. و من و شیوا پشت در منتظر بودیم..شیوا روی صندلی نشست و سرشو بین دستاش گرفت.. منم که فوضولیم گل کرده بود رفتم به سمت همون اتاق...دست و پای یارو رو به تخت بسته بودن و سعی داشتن آرومش کنن... دستاش خیلی محکم بسته شده بودن... انگار دستش خون مرده شده بود.. اشک دیدم رو تار کرده بود..دوباره داد زد...پرستار یه سرنگ رو محکم توی رگش فرو کرد.. دوباره داد.. خدای من... شهاب.. شهاب منم اینجوری میشه... نه..پسره بعد از چند دقیقه آروم شد... چشماش بسته شد و انگار توی دستاش حس نبود... بی حال روی تخت افتاده بود...زانو هام کنار دیوار سست شدن.. افتادم.. همون موقع پرستار از اتاق زد بیرون و گفت:- خانم.. خانم حالتون خوبه؟حس جواب دادن نداشتم.. زبونم توی دهنم نمی چرخید...چشمام سیاهی می رفت.. شهابم رو هم اینطوری می کردن؟شهاب هم اینطوری فریاد می کشید؟خدای من..شهاب... شهاب من..نه...بر اثر جیغی که کشیدم گوش خودم هم اذیت شد...پرستار و شیوا دستامو گرفته بودن..سهند و شهاب روبروم ایستاده بودن..اما من همه رو تار می دیدم..به جز... به جز یه جفت چشم خمار..که با نگرانی بهم خیره شده بودن... و یه دست، که روی صورتم کشیده می شد...سرمو بالا کردمو زل زدم بهش ...با لبخند آرامش بخشی داشت صورتمو ناز می کرد...یکی منو بگیره الان غش می کنم ...ای خدااااااااااااااااا....چرا کسی نمیره تنهامون بذاره ...همه وایساده بودن بالاسرمن ...یگانه خیلی بی حیایی...با بغض زل زدم به شهاب ...بازومو گرفت وبلندم کرد ...از روزمین پاشدم ...سهند وشیوا غیب شدن خدارو شکر که نیستن .دوست نداشتم ضعفمو دربرابر شهاب بدونن...حالا دیگه مطمئن بودم فهمیدن خیلی می خوامش ...شهاب نزدیک گوشم گفت :- بریم بیرون حالت جا بیاد؟!سرمو به نشونه موافقت تکون دادم ...با شهاب ازساختمون زدیم بیرون ...هنوزم بازوم تو دستش بود ولی اعتراض نمی کردم ...آروم آروم قدم برداشتیم تا به یه صندلی وسط محوطه رسیدیم ...من خودمو کشیدم به سمت صندلی شهابم وقتی دید می خوام بشینم چیزی نگفت وباهم کنارهم میشه گفت چسبیده به هم دست تو دست هم نسشتیم ...فضای این کمپ کجا واون یکی که با سهند رفتیم کجا !!!! دکتر شهاب رو به یه جایی معرفی کرده بود که ازهمه نظر مرفه بود ...فضاش بزرگتر ازاونی که فکرمی کردم بود توساختمونش تمیز تر بود ودکتر پرستارا بهتر به مریضا رسیدگی می کردن ...فقط مشکل اصلیش این بود که هنوزم صدای داد وفریادای مریضا توی گوش آدم زنگ می زد...!صدای شهاب رو که ازسمت چپم شنیدم سرمو چرخوندم سمتش:- تو چت شد یهو؟؟؟سرمو انداختم زیر وزیر لب گفتم :- هیچی - براهیچی اینجارو گذاشته بودی رو سرت ؟!- تو واقعا راضی شدی ترک کنی ؟!- اگه دوس نداری برمیگردیم باهم می زنیم هان ؟!با اخم نگاش کردم ...من حرص می خوردم اون آروم می خندید ...هنوزم ازاون بچه تخسا بود...وقتی دید بدجور اخم کردم ...سرشو نزدیکم کرد وگفت :- الان باید نازکشی کنم ؟؟؟ نگاش نکردم ...شایدم دوست داشتم واقعا نازمو بکشه ...ولی ازحرفشم حرص می خوردم ...من حرف نزدم وبازم اون گفت :- یگانه دلم ش رفت ...باز این منو به اسم صدا زد ...کم پیش می اومد به اسم صدام بزنه ولی وقتی ام صدام میزد تا اوج می بردم ...- اگه من ترک کردم تو کارت توخونه من تمومه ؟!دلم ریخت ...تازه فهمیدم داره چه خاکی تو سرم میشه ...راست می گفت وقتی ترک کرد من با دوریش چه غلطی بکنم ...؟!...بازم سرمو به طرف مخالفش گرفته بودمو نگاش نمی کردم ...بهتر بود اون حرف بزنه- حالا یعنی قهری دیگه ؟! پرستارم انقد نازنازی ...اه اه دلم میخواست با مشت بکوبم تو ملاجش...بدون این که نگاش کنم .دستمو کشیدم وبلند شدم که برم تو ساختمون ...این بشر آدم بشو نبود...تا بلند شدم ...دستمو کشید :- خیلی خب بابا اصلا غلط کردم خوبه بعدم کشیدم به سمت خودش و از قصد اون افتادم تو بغلش ...گر گرفتم ...تو اون محوطه تو اون فضا که پراز آدمای ناجور بود جای این چیزا نبود ....ولی اون عین خیالشم نبود...دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرده بود ...باصدایی که به زور ازگلوم دراومد گفتم :- شهاب ...زشته شهاب ولم کن - چی زشته ؟! این که داریم خدافظی می کنیم ؟!- توروخدا ...داشتم با التماس نگاش می کردم ...ولی اون بدون ترس سرشو نزدیکم کرد وگفت :- نترس کسی حواسش به ما نیست ...بعدم تو یه ثانیه زیر گلومو بوسید و ولم کرد...آتیش گرفتم ...زیر گلوم می سوخت انگار سوخته بود...شهاب با لبخند خاصی نگام می کرد ...سرمو انداختم زیر و بدون اینکه محلش بذارم می خواستم بذارم وبرم ...بازم دستمو کشید ...برگشتم سمتش ...گفت :- ازم دلخوری ؟!- توخود خواهی شهاب- من این کارو از رو هوس نکردم قلبم تا مغز استخونم تیر کشید .........پس واسه چی بوسیدم ؟! هه عشق ؟!...شهاب ؟!پوزخند زدم وگفتم :- مگه جز هوس چیز دیگه ای هم ممکنه ؟!- آره ...بگم ؟!منتظر چشم دوختم به دهنش ...دهنشو باز کرد ...حرف بزن لعنتی ...صداشو ضعیف شنیدم :- برا تشکر هم میشه کسی رو بوسید نمی شه ؟!...وا رفتم ....بی شعور ببین چه جوری داده دستم ...! ناخوداگاه یه ناراحتی تو دلم نشست ...من دوست داشتم یه چیز دیگه بگه ...نه دوست نداشتم ...نه داشتم یگانه دوست داشتی بگه بگه ...بگه که ...- یگانه توبردی نگاش کردم ...دستمو ول کرد وگفت :- اگه سالم برگشتم که برگشتم اگه برنگشتم منو ببخش ...مکث کرد وبعد ادامه داد:- از یه مادر برام بیشتر زحمت کشیدی ...اگه آدم شدم به مرگ خودم قسم جبران می کنم - شهاب ...وای ...دل خودمم یه جوری شد ...چرا ما امروز این جوری همو صدا می زنیم ...صداهامون یه چیزی توش پنهان شده بود ...نمی دونستم چیه ولی کاش می فهمیدم ...شهاب لبخند زد وگفت :- بخشیدی دیگه ؟!- دلخور نبودم - توروخدا ؟! دروغ گو رو خدا دوس نداره ها!!!!زل زدم تو چشماش ...شیطون بود ...چشماشم می خندید...چقدر خوشحال بودم که راضیه ومصمم که خوب شه ...چقدر مهربون شده بود...کاش همیشه اینجوری باشه ....- من میرم داخل ...بیرون اومدنم با خداست ولی دعاهایی که تو کنی حتما برآوردس ...هرچی خواستی دعا کن ولی قبلش منو با همه اذیتام ببخش ...- بس کن شهاب ...منم میام همرات- کجا ؟! داخل ؟! نکنه توهم آره ؟!این بشر به کل دیوونه بود...با حرص گفتم :- جهنم نمیام ...خودت تنهایی بروسرشو نزدیک گوشم کرد و آروم گفت :- آوردمت بیرون که حالت بدتر نشه ...اون جا برات خوب نیس .تاهمین جاشم پابه پام اومدی ...اگه می ذاشتی واسه تشکر سرتا پاتو...سریع نگاش کردم...ریز می خندید ...بچمون چه بی حیا شده ها...گفتم :- بسه دیگه انقد چرت نگو برو ...یه چشمک کوچولو زد وگفت :- خدافظ....بعدم با پشت دست آروم کشید رو صورتمو رفت .......داشتم رفتنشو نگاه می کردم ...خداحافطی رو قبول نداشتم ....زیر لب زمزمه کردم :- به امید دیدار.... *********منتظر یه امداد غیبی بودم...نگاهی به بغل دستیم کردم... یکی از مثبت ترین دخترای کلاس... لیلا دانش... عمرا تقلب می داد... سرمو انداختم پایین و نگاهم به سوال روبروم افتاد..مامــــان...من اینو بلد نیستم..صدف این کلاس رو باهامون نداشت.. آرزو هم اول نشسته بود... من بیچاره افتاده بودم ته کلاس هیچ کس رو هم نداشتم...به نمره ی سوال نگاه کردم.. سه نمره.. کلاس تقریبا خالی شده بود.. زیر لب گفتم:- هر چه باداباد...بعد هم از جام بلند شدم و برگه رو به استاد دادم و گفتم:- خسته نباشید...از کلاس که رفتم بیرون نفس عمیقی کشیدم... به سمت سلف راه افتادم تا یه چای داغ بخورم...هوا خیلی سرد شده بود... مخصوصا با برف شدیدی که دیشب زده بود....توی سلف نشسته بودم و داشتیم چایمو مزه مزه می کردم که سر و کله ی آرزو پیدا شد:- چطور دادی؟بهش گفتم:- ای بدک نبود... برای منی که زیاد نخونده بودم خوب بود... تو چی؟اخم کرد و گفت:-نه زیاد راضی نیستم... مثل همیشه نبود...بعد لحنش عوض شد و گفت:- امروز چکاره ای؟-هیچ... باید برم خونه بشینم برای امتحان پس فردا بخونم... هیچی بلد نیستم ازش..-جزوه ها رو داری؟- آره همه رو از لیلا گرفتم.. به زور دادشون...خندید و گفت:- نمیای بریم بیرون امشب؟ خسته نشدی از بس تو خونه موندی؟از جا بلند شدم و گفتم:- نه متاسفانه... گفتم که.. هیچی بلد نیستم... باید برم بخونم... ایشالا بعد امتحانات از خجالت خودم در میام... من باید برم دیگه.. فعلا...-خدافظ..رفتم توی پارکینگ و ماشین رو برداشتم.. با نشستن داخل ماشین یاد شهاب افتادم... یاد آخرین باری که دیدمش... یاد لحن غمناکش موقع خداحافظیش..یاد بوسه ای که زیر گلوم نشست و هنوز هم با به یاد آوردنش گر می گیرم و از خودم خجالت می کشم و تعجب می کنم که چرا هیچ عکس العملی نشون ندادم... یاد نگاهش.. یاد چشمای خمارش... یاد شهابی که روز آخر با حال بدش با من تا توی حیاط قدم زد و من اون موقع نفهمیدم حالش بده و داره خودشو نگه می داره.. یاد درد کشیدناش و هیچی نگفتناش..یاد صبر کردناش...و در آخر،یاد به امید دیدار گفتن خودم... اما الان.. هنوز موفق به دیدنش نشدم.. یعنی نه که موفق نشدم... نزاشتن ببینمش.. یعنی نزاشت ببینمش... سهند رو قسم داده بود که نزاره برم و ببینمش...با گذشت این دو هفته حالم بهتر شده بود.. دیگه رنگم دائم پریده نبود... فشارم پایین نبود.. دیگه هر شب کمتر گریه می کردم... کم و کمتر... اما قلبم.. عشقم.. هر روز و هر روز... بیشتر و بیشتر می شه... زیاد و زیاد تر... بزرگ و بزرگ تر... تلخ و تلخ تر...توی این دو هفته، بعضی اوقات به این فکر می کنم که چرا.. چرا غروری که تا چند وقت پیش حاضر نبودم بشکنمش رو این قدر ساده برای شهاب خورد کردم... و هر بار بعد از این فکر به خودم گفتم:- یگانه غرور توی عشق در هم می شکنه... غرور توی عشق کم رنگ میشه... و کم کم از بین میره... تا به هیچ برسه...و الان...بعد از این مدتی که از عاشق شدنم می گذره... غرورم براش به هیچ رسیده...به هیچ...آره... من عاشق شهاب شدم و غرورم براش از بین رفت.. و از این اتفاق خوشحالم.. خیلی خوشحال..خوشحالم که عاشق شهاب شدم... خوشحالم که عاشق یه معتاد شدم... عاشق یه معتاد...دوباره ذهنم پر کشید به سمت چشمای خمارش و تنم داغ شد.. دوباره به یادش داغ شدم....ماشین رو پارک کردم و رفتم توی خونه... لیلا جون رفته بود خونه ی یکی از دوستاش...آقای کیانی هم سر کار بود...صدای زنگ گوشیم در اومد، سهند بود:- سلام.. خوبی؟- سلام.. آره ممنونم... - کجایی؟- خونه...تازه رسیدم... دانشگاه بودم..- امتحانت رو خوب دادی؟- آره بد نبود.. شهاب چطوره؟- خوبه.. بد نیست..آروم گفتم:- خیلی درد می کشه؟آهی کشید و گفت:- قانونش همینه یگانه... نمی شه که درد نکشه...- داد و فریاد هم میزنه؟- یگانه چرا می خوای با این حرفا خودتو ناراحت کنی؟- سهند تو می خوای با دور کردن من از اون جا.. با نگفتن و تعریف نکردن.. تو می خوای با این چیزا منو از فکر و خیال دور کنی... اما نمیشه.. فکر نکن وقتی سراغی ازش نمی گیرم یا زمانی که نمی بینمش نمی دونم چقدر اذیت می شه...نمی دونم چرا اون حرفا رو به سهند زدم.. نمی دونم.. دلم پر بود.. دلم تنگ بود... می خواستم ببینمش... اما نمیزاشتن...-آره خب... تو عاشقی... آدم عاشق هم درد عشقشو می فهمه...سعی کردم خودمو نبازم و گفتم:- کی همچین حرفی زده؟سهند گفت:- پنهونش نکن.. اگه به عشقت ایمان و یقین داری پنهون کاری چه صیقه ایه؟ وقتی دوسش داری...با عصبانیت و کلافگی گفتم:- سهند می شه قطع کنم؟ حالم خوب نیست.. نمی تونم حرف بزنم..صدای ممتد زنگ گوشی اومد... همه کم و بیش فهمیده بودن من دوسش دارم... خب معلومه.. یه پرستار مگه می تونه اینقدر نگران باشه.. این قدر گریه کنه.. این قدر بی تابی کنه...صدف و آرزو هم فهمیده بودن یه مشکلی دارم... همه فهمیده بودن...****با شنیدن صدای اذان از مسجد نزدیک خونه چادر نمازم رو سرم کردم و رو به قبله ایستادم...نیت کردم..الله اکبر...بسم الله الرحمن رحیم...نمازم که تموم شد همون طوری نشستم و قرآن رو برداشتم.. همون جور که زیر لب ذکر می گفتم قرآن رو باز کردم... بسم الله ای گفتم و شروع کردم به خوندن اون آیات آرامش بخش...آرامش؟آرامش معنا نداره پیش اون حس قشنگی که گرفتم... پیش حس روحانی و زیبایی که اون لحظه داشتم...پیش حس نزدیکی به خدا.. حس این که خدا از شاهرگت هم بهت نزدیک تره... حس این که پیشته.. کنارته و غمت رو می فهمه.. پیش این که اونقدر بزرگ هست که نزاره بنده هاش غم ببینن... زیرلب گفتم:- خدایا کوچیکتم....پیشت خیلی کوچیکم خدا.. خیلی... خدا بازم اومدم... بازم رو به قبله شدم... بازم نذر دارم.. خدا بازم دست به دامنم.. همیشه بودم.. همیشه.. توی این نوزده سال همیشه محتاجت بودم.. خدا تو هوامو داری مگه نه؟ به جای مادری که رفت و پدری که رفت، اما زجر داد و رفت هوامو داری؟ خدا داری هوامو؟با صدای بلند تری گفتم:- خدا نشه روزی برسه که دستمو رها کنی.. خدا ول نکنی یگانتو.. خدا تنهاش نزاری این دخترو... خدا نشه روزی برسه شهابو ببری... خدا نشه روزی برسی هواتو از دلم بگیری... خدا پیشم باش... باشه؟خدا پیشم باشیا... لحظه ی آخر که خواستم از جام پاشم زیر لب گفتم:- خدا نشه روزی برسه شهابمو ببری پیش خودت... من طاقتشو ندارم..از جا بلند شدم تا چادرم رو جمع کنم که صدایی گفت:- اون قدر دلت پاکه که غیر ممکنه دعات مستجاب نشهبا بهت برگشتم... بهش نگاه کردم.. برق اشک توی چشماش بود... یعنی حرفامو شنیده بود؟ شرمنده سرمو انداختم پایین که گفت:- چرا شرمنده ای عزیز دلم؟سرمو بلند نکردم.. بهم نزدیک تر شد و سرمو تو آغوش کشید:- مدیونتم یگانه... خیلی... بمیرم برات که اینقدر زجر کشیدی..با بغض و زیر لب گفتم:- من.. من..- می دونم خانومی.. تو عاشق شدی... این که چیز بدی نیس..- لیلا جون متاسفم... از این که بهم اعتماد کردی و من... من باعث ناامیدیت شدم متاسفم...سرمو بیشتر روی شونش فشار داد و گفت:- بس کن این حرفارو... من متاسفم که تو این سن فرستادمت اون جا و این قدر زجرت دادم... چرا این کارو کردم.. به خدا خودم هم جوابی براش ندارم... چطور تونستم زندگیتو نابود کنم؟ چطور...با هم روی تخت نشستیم که گفت:- از همون لحظه ی اولی که دیدمت مهرت به دلم نشست... مثل اون خدا بیامرز توی صورتت جز مظلومیت هیچی نبود.. جز پاکی هیچی نبود.. مثل اون بودی... معصوم بودی... نگاهت عاری از هر ناپاکی بود... چهره ات پاک بود... پاکِ پاک.. مثل برف... اون غمی که تو چشمات بود مثل همون غمی بود که شب آخر تو چشم نفسم دیدم... همون بود... نفسم که رفت تنها شدم... نفس که رفت شهابم با خودش برد... شهاب رو دیگه ندیدیم.. به خاطر اشتباه خودمون دو تا بچمون رو از دست دادیم.. از اون روز به بعد منو کیانی هم نابود شدیم... شده بودیم دو مرده ی متحرک... تا الان به عشق این که یا بار دیگه روی صورت مثل گل پسرم بوسه بزنم زنده موندم... وقتی اون پیشنهاد رو بهت دادم کیانی کلی دعوام کرد.. گفت حالا فکر می کنه برای همین این قدر بهش امکانات دادیم.. گفت فکر می کنه می خوایم هزینه ی خورد و خوراکش رو در بیاره.. گفت فکر بد می کنه... اما تو... اونقدر پاک بودی و ذهن پاکی داشتی که فکر بد به سراغت نمیومد... با تواضع قبول کردی.. چرا.. چون به خانوم و آقای کیانی اعتماد داشتی... چون فکر نمی کردی با رفتن به اونجا روحت تخریب میشه.. چون فکر نمی کردی تو سن نوزده سالگی این چیزا رو ببینی.. و بدتر از همه... فکر نمی کردی تو این سن کم.. عاشق بشی... عاشق شهاب...سرمو روی زانوم گذاشتم و گفتم:- از همون روزی که دیدمتون.. بوی مادرو حس کردم... بوی مادری که پدرم با نامردی ازم گرفتش... از همون روز با وجود سن کمم فهمیدم غصه دارید.. زیادم دارید.. وقتی دیدم هیچ کس نمیاد به دیدنتون... نه بچه ای نه چیزی... وقتی بعد از چند ماه از لابلای حرفاتون شنیدم که یه پسر دارید.. فهمیدم اون غم هیچی جز غم فرزند نیست.. من بهش اعتماد کردم.. رفتم خونه ی یه پسر جوونی که هیچ شناختی ازش نداشتم.. تا اون غمو از چشماتون بگیرم... تا بتونم جبران کنم... تا بتونم جبران این که نزاشتید آواره بشم رو بکنم... تا همون طور که در حقم مادری کردید در حقتون فرزندی کنم... تا شادتون کنم..دست روی صورتش کشیدم و گفتم:- این اشکا برای شهابه یا نفس؟با تعجب گفت:- مگه تو...سرمو زیر انداختم و گفتم:- آره.. می دونم.. ببخشید فوضولی کردم.. اما من قصدم این بود که به شهاب کمک کنم...نگاهی به دور اتاق انداخت و گفت:- این جا اتاق نفس بود... اتاق نفس خونه... اتاق روح خونه که رفت و روح رو از زندگی هممون برد...بعد از جا بلند شد و گفت:- می خوای عکساشو بهت نشون بدم؟همون چیزی بود که مدت ها آرزوشو داشتم...با لبخند گفتم:- آره خیلی دوست دارم ببینمش...از اتاق خارج شد و بعد از چند دقیقه با یه آلبوم نه چندان قدیمی اومد و نشست روی تخت..آلبوم رو باز کرد... عکس یه دختر چهار پنج ساله بود..- اینجا چهار سالشه...رفت صفحه ی بعد.. یه دختر و یه پسر.-نفس و شهاب... اینجا نفس نه ساله بود و شهاب یازده ساله..تمام آلبوم رو نگاه کردیم.. صفحه ی آخر یه عکس از شهاب بود.. باورم نمی شد این شهابه.. همون عکسی که بدون ریش و سبیل و کاملا ذهنی ازش کشیدم بود... ناخود آگاه از جام بلند شدم و رفتم نقاشی رو از لابلای برگه های توی کشو پیدا کردم و بی هیچ حرفی به لیلا جون نشون دادم، بعد از چند دقیقه با تعجب گفت:- تو اینو کشیدی؟سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت:- چطوری؟- کاملا ذهنی...با لبخند گفت:
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 8:42 PM توسط نیکی
|
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین