چمدان نه چندان سنگین را روی آسفالت خیس تهران کشیدم. شب سردی بود. من که از درون یخ بسته بودم بیمی از سرمای گزنده ی شهرم نداشتم. می لرزیدم ولی نه از سرما... این ترس و هیجان بود که من را به رعشه انداخته بود. دست چپم را در جیب کتم کردم و به سمت راننده آژانس رفتم. با صدایی خسته گفتم:
تهران... نیاوران می ری؟
راننده که فکر کرد من آدم ثروتمندی هستم لبخندی زد و گفت:
چرا نمی رم؟ بفرمایید!

چمدان را از دستم گرفت و در صندوق گذاشت. توی ماشین نشستم و به هوای تاریک و باران زده نگاه کردم. روی شیشه قطرات درشت باران دیده می شد. راننده در حالی که سرش را زیر بارش باران خم کرده بود سوار ماشین شد و به راه افتادیم.
آهی کشیدم. یاد چند روز پیش افتادم. سریعا یک بلیط به هلند و یک بلیط از هلند به ایران خریده بودم. درس و دانشگاه و آینده ام در آمریکا را رها کرده بودم و پی احساسی آمده بودم که با آن بیگانه بودم.
آن قدر هول شده بودم که بهانه های مزخرفی برای مامان و بابا آورده بودم. پروژه ام که در مورد عکاسی از صحرا بود را به مسافرتم ربط دادم ولی مامان اعتراض کرد. آن قدر عصبی و عجول شده بودم که غیر قابل تحمل تر از همیشه شده بودم. در آخر با بیچارگی تمام ماجرا را برای بابا تعریف کردم. بابا نگران بود و گفته بود:
فکر می کنی او دختری هست که آینده و دانشگاهت رو به خاطرش خراب کنی؟
نمی دانستم چی بگویم ولی حال خرابم احساسم را به بابام نشان داد. در برابر چشم های نگران مامان و بابا از خانه خارج شدم. با دلهره و هیجان خودم را به ایران رساندم. هیچ برنامه ریزی خاصی نداشتم فقط می خواستم پانی را پیدا کنم و او را از تصمیمش منصرف کنم. در دل می گفتم:
چرا؟ چرا این طوری شد؟ چرا نموندم و به دستش نیوردم؟ چرا میدون و سریع خالی کردم؟ چرا این قدر ضعیف بودم؟ پس اون همه اعتماد به نفسی که داشتم چی شد؟ چرا من به این موجود بی اراده و ضعیف تبدیل شدم؟ قبلا هر چه قدرم که بد بودم ضعیف نبودم.
آهی از روی حسرت کشیدم. چشم هایم را بستم. راننده از وضع هوا شکایت می کرد. چیزهایی در مورد گران شدن بنزین می گفت. همین طور سر تکان می داد و پشت سر هم حرف می زد. کلافه ام کرده بود. هر چند وقت یک بار می پرید و با لنگ کثیفش شیشه ی بخار گرفته را تمییز می کرد.
به خانه که رسیدم زنگ در را زدم. به حشمت اطلاع داده بودم که برمی گردم ولی او ساعت رسیدنم را نمی دانست. بعد از دو بار زنگ زدن در باز شد. چمدان را دنبال خودم کشیدم. ناخودآگاه با چشم دنبال مش رجب گشتم. چون او را پیدا نکردم حدس زدم که خواب باشد.
حشمت از خواب بیدار شده بود. موهای قرمزش را تا پایین شانه های ظرفیش کوتاه کرده بود. هنوز هم جذابیت و گیرایی گذشته را داشت. او با چشم هایی پف کرده به استقبالم آمد. به نرده ی چوبی تکیه کرد و گفت:
انتظار نداشته باش که از اومدنت خوشحال بشم... چون من و از خواب بیدار کردی دلم می خواد کله ت رو بکنم.
خندیدم و گفتم:
از این بیشتر هم از تو انتظار ندارم.
حشمت آهسته گفت:
ماهرخ خوابه. زیاد سر و صدا نکن. برو بخواب که فردا هزار تا بدبختی داریم.
چمدان را از زمین بلند کردم و روی پله ی اول گذاشتم. اخم کردم و پرسیدم:
کدوم بدبختی؟
حشمت خمیازه ای کشید و گفت:
برو بخواب... فردا بهت می گم... راستش منم درست خبر ندارم... بذار آرتین بیاد خودش بگه.
چمدان را از روی پله بلند کردم و گفتم:
آهان! خب... پس توام می دونی که پانی داره ازدواج می کنه.
حشمت با لحن بدی گفت:
نکنه انتظار داشتی منتظرت بمونه!
آهی کشیدم و گفتم:
انتظار نداشتم... آرزو داشتم.
حشمت پوزخندی زد و گفت:
خیلی رو داری به خدا! برای چی باید یه دختر این قدر خر باشه که منتظر پسری بمونه که یه بار بهش نارو زده و بعد از توبه کردن تنهاش گذاشته؟ قبول دارم که پانی به خاطر احساسش به تو خیلی کوتاه می اومد ولی توام باید می دونستی که این کوتاه اومدن تا ابد ادامه پیدا نمی کنه.
چمدان را به سمت اتاقم کشیدم. در دل گفتم:
درستش می کنم... همه چیز رو درست می کنم.
به حشمت گفتم:
انتظار داری میدون رو خالی کنم؟ من برای به دست اوردن اومدم نه از دست دادن.
در کمال تعجب نگرانی را در چشم های حشمت دیدم. او سری تکان داد و گفت:
اگه بدونی که چه قدر آرزو دارم موفق بشی... ولش کن... فردا آرتین برات می گه... فعلا بخواب... شب به خیر.
******
هیچ جا خانه ی آدم نمی شود. این جا جایی ست که به آن تعلق دارم. با خوشحالی به آفتاب صبحگاهی لبخند زدم. تخت نرم و شاهانه ام را ترک کردم و دست و صورتم را شستم. ماهرخ همه جا را تمییز و مرتب نگه داشته بود.حتی دستشویی و حمام هم برق می زد. لباس هایم را از داخل چمدان در آوردم و در کمد آویزان کردم. بعد لباسم را عوض کردم و از اتاق خارج شدم. صدای برخورد ظرف ها را به هم می شنیدم. فهمیدم حشمت و ماهرخ در آشپزخانه اند. وارد آشپزخانه که شدم ماهرخ جیغی از خوشحالی کشید و بی اختیار من را در آغوش کشید و گفت:
وای آقا نمی دونید چه قدر دلم براتون تنگ شده بود. آخه چرا ما رو گذاشتید و رفتید اون طرف؟ حالا بدون من خانوم چی کار می کنه؟
ترجیه دادم برای آنها از وضع مامان چیزی نگویم. ماهرخ با گوشه ی روسریش اشک هایش را پاک کرد. روی شانه اش زدم و گفتم:
منم دلم برات تنگ شده بود. من که از خدام بود توی ایران بمونم ولی خب! دیدی که چاره ای جز رفتن نداشتیم.
ماهرخ همان طور که با شوق و علاقه برایم میز صبحانه را می چید از حال و احوال اعضای خانواده می پرسید. منم لبخندزنان می گفتم که همه چیز خوب است. در مورد این که مامانم تحمل کار خانه را ندارد و بابام به اندازه ی کافی مریض برای ویزیت ندارد صحبتی نکردم. به اوضاع و احوال جدید آروشا هم اشاره ای نکردم. حشمت نشسته بود و با علاقه گوش می داد. او معتقد بود که بابا و مامان من خیلی بهش لطف داشته اند که بهش جا و مکان داده اند.
صبحانه ی مفصلی را که ماهرخ برایم تهیه دیده بود را با اشتها خوردم. برخلاف دیشب که مضطرب و ناامید بودم، آن روز احساس خوبی داشتم. دیدن اتاق قدیمیم بهم روحیه داده بود. احساس می کردم همان آرسام قدیمی شده ام که هرچه را اراده می کرد به دست می آورد. دوباره همان آدم بودم که برای اهدافش هیچ سد و مرزی وجود نداشت. به همه ی عقاید و رسوم بی اعتنا بود و فقط نقشه می کشید و به دست می آورد.
تا خواستم برای قدم زدن به باغ بروم سر و کله ی آرتین و ساناز هم پیدا شد. از دیدن آرتین آن قدر خوشحال شدم که به سمتش دویدم و بغلش کردم. تیپش مردانه تر شده بود. موهایش دیگر مثل قبل پرپشت به نظر نمی رسید. حتی منش و اخلاقش هم عوض شده بود. فهمیدم که ساناز کار خودش را کرده است و از او یک مرد ساخته است.
بعد از آرتین به سراغ ساناز رفت. او هم عوض شده بود. موهای بلند و فرفریش را بلوند کرده بود که خیلی بهش می آمد. آرایش ملایمی داشت ولی لباس هایش مثل همیشه مد روز بود. آن دو نشستند و حشمت هم با خوشحالی به آنها خوش آمد گفت. از انرژی من ماهرخ هم انرژی گرفته بود. مرتب برای پذیرایی وارد سالن می شد. چای و میوه و شیرینی را پشت سر هم می آورد و لبخند از روی لب هایش پاک نمی شد. سرانجام برای درست کردن ناهار به سراغم آمد و با لحن مادرانه ای پرسید:
چی دوست داری برات درست کنم؟
خندیدم و گفتم:
می دونی که لوبیاپلو دوست دارم.
ماهرخ خنده کنان به سمت آشپزخانه رفت. آرتین کمی از شرکت و دانشگاه گفت. او و ساناز فوق لیسانسشان را گرفته بودند و با هم یک شرکت تاسیس کرده بودند. کار و بارشان بد نبود. من هم از دانشگاه و محیط آن جا صحبت کردم. بعد از یک ساعت سکوتی بینمان برقرار شد. ناگهان احساس کردم که قلبم از هیجان به تپش در آمده است. حس کنجکاوی به همراه غم وجودم را در بر گرفت. لب هایم را خیس کردم و گفتم:
خب... ام... چیزی در مورد پانی نمی گید؟
با نگرانی به آرتین و ساناز نگاه کردم. ساناز سرش را پایین انداخت و با فنجان چایش مشغول بازی شد. آرتین که دید او خودش را کنار کشیده است گفت:
می دونم خیلی بهت بد خبر دادم... راستش... خودمم شوکه شدم.
ساناز آهی کشید. آرتین باری دیگر با التماس به ساناز خیره شد. ساناز سرش را بالا آورد و گفت:
خب... بعد از رفتن تو من ازش بی خبر بودم تا این که او دانشگاه قبول شد. وقتی رفت دانشگاه آزادی بیشتری به دست اورد و تونست با من تماس بگیره... می دونی! بعد از ماجرای تو باباش خیلی مراقبش بود. می ترسید که تو بهش نزدیک بشی. از احساس علاقه ای که ممکن بود بین شما باشه می ترسید.
اخم کردم و گفتم:
علاقه داشتن هم گناهه؟
ساناز شانه بالا انداخت و گفت:
می دونی که اکثر خانواده های ایرانی چه طور فکر می کنند. از نظر اونا عشق و علاقه سن و سال داره و این سن برای دوست داشتن زوده.
سر تکان دادم و گفتم:
من خیلی خوب یادمه که ده سالم بود ولی به تمام معنا عاشق یه دختر شدم.
ساناز گفت:
در مورد ده سالگی نمی دونم ولی من فکر می کنم که اتفاقا آتیشی ترین احساس های یه دختر توی سن نوجونی و زمان بلوغشه. آدم که بزرگتر می شه این احساس یه شکل دیگه به خودش می گیره. عشق های دوره ی نوجونی خیلی خالصه.
آرتین نگاه متعجبی به ساناز کرد و گفت:
خب! دیگه چی؟ مثل این که خیلی تجربه داری.
ساناز خندید و گفت:
ساکت شو! من که خودم توی اون دوران کسی و دوست نداشتم.
آرتین چشمکی زد و ساناز ادامه داد:
این که می بینی دخترهای نوجوون این طوری خودشون رو به آب و آتیش می زنند هم برای همینه. به هر حال این یه احساسه خاصه... بابای پانی هم تنها بچه شو مسلما دوست داره و با تموم وجودش ازش محافظت می کنه. خلاصه بعد از دانشگاه ارتباط من و پانی برقرار شد. البته اون خیلی مایل نبود که من دور و برش باشم. می خواست با خاطرات اون دوران خداحافظی کنه. می خواست که همه چیز رو فراموش کنه و یه زندگی جدید رو شروع کنه... هیچ اتفاق خاصی نیفتاد تا این که چند وقت پیش پای تلفن بهم گفت که داره ازدواج می کنه. خیلی توضیح نداد ولی من و آرتین کنجکاو شدیم و سر و گوش آب دادیم و آمار طرف رو در اوردیم.
آرتین ابرو بالا انداخت و گفت:
رقیب سرسخته! اسمش هومن میرشفیعیه. استاد دانشگاه پانیه. سنش یه کم زیاده. سی و دو سالشه... وضع مالی... چی بگم برات آرسام؟ وضع مالیش فوق العاده خوبه. شنیدم باباش هم خیلی پولدار و با نفوذه. خلاصه! از هر نظر تکمیله. خوب کیسی به تور پانی خورده.
سرم را پایین انداختم و آهی کشیدم. احساس کردم که غم در دلم تلنبار شده است. دوست داشتم هومن را پیدا کنم و خفه اش کنم. دستی به صورتم کشیدم. عذاب وجدان از کارهای گذشته ام گریبانم را گرفت. هجوم اشک به چشم هایم را احساس کردم. بغض راه گلویم را بست. لرزش کمی بدنم را فرا گرفت. به خودم لعنت می فرستادم که برای به دست آوردن پانی خودم را به آب و آتش نزده بودم. ساناز که متوجه دگرگونی حالم شده بودم کنارم نشست و دستش را دور شانه ام انداخت. با مهربانی گفت:
آرسام تو که نباید ناامید بشی. باید تلاش بکنی و پانی رو دوباره به دست بیاری. این ناامیدی و ضعف کاری از پیش نمی بره. آرتین فقط حقیقت رو گفت. باید محکم وایستی و برای چیزی که می خوای مبارزه کنی.
سرم را تکان دادم و با صدای گرفته ای گفتم:
همه ی اینا رو که می گی می دونم... برام تکرارشون نکن... فایده ای نداره. به یه جایی رسیدم که نمی دونم دیگه باید چی کار کنم.
آرتین با تعجب گفت:
چیزی شده؟
با تعجب و کمی خشم به سمتش برگشتم. در دل گفتم:
مگه نمی دونه که پانی رو دوست دارم؟
ولی دیدم که آرتین به حشمت نگاه می کند. رنگ حشمت به وضوح پریده بود. دست لرزانش را جلوی دهانش گرفته بود و چشم هایش از تعجب گشاد شده بود. ساناز پرسید:
چی شده حشمت؟
حشمت آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان از آرتین پرسید:
گفتی کی؟
آرتین گفت:
کیو می گی؟
حشمت پرسید:
گفتی هومن میرشفیعی؟
آرتین یک تای ابرویش را بالا انداخت و پرسید:
آره! می شناسی مگه؟
حشمت دستش را روی گلویش گذاشت و به زمین خیره شد. ما سکوت کرده بودیم و به او خیره شده بودیم. حتی من موقتا ماجرای پانی را فراموش کردم. نگاهی به آرتین کردم. آرتین شانه بالا انداخت و اظهار بی اطلاعی کرد. ساناز با صدای آرامی گفت:
حشمت؟ می شناسیش؟
حشمت سرش را آهسته بلند کرد و به من گفت:
یادته بهت گفتم که آبجیم توی دوبی کار من و می کنه؟
چند بار تند تند پلک زدم. یادم نبود. فکر کردم و با عجله اطلاعات مغزم را بهم ریختم. یادم آمد که یک بار در آسانسور خانه ی مشترک من و باربد ماجرای زندگیش را به صورت مختصر برایم تعریف کرده بود. بله! بهم گفته بود که خواهرش در دوبی شغل او را دارد. سر تکان دادم و گفتم:
آره یادمه!
حشمت از جایش برخاست. شروع کرد به قدم زدن. من و ساناز با تعجب به هم نگاه کردیم. آرتین هم دست کمی از ما نداشت. سرانجام ساناز گفت:
نمی خوای به ما بگی قضیه چیه؟
حشمت از حرکت ایستاد. دوباره روی کاناپه نشست و گفت:
راستش... وقتی شوهرننه م ما رو از خونه بیرون کرد من این شغل رو ادامه دادم... برای شکم آبجیم کار می کردم. بعد یه مدت یه زنی پیدا شد و پیشنهاد داد که حوریه... همون آبجیم... رو ببره دوبی. گفت اگه اون شیخه خوشش بیاد ازش پول خوبی براش می ده... گفت فقط هم یه هفته نگهش می داره. من نمی خواستم بذارم که اون بره... آبجی کوچیکم بود... ننه م اون و دست من سپرده بود. من تمام مدت برای اون و به عشق اون کار می کردم. اگه اون نبود همون موقعی که ننه م مرد خودم و می کشتم.... می خواستم پول در بیارم و اون و بفرستم دانشگاه... ولی اونم از این که من همچین کاری می کردم ناراحت بود. دور از چشم من با اون زنه قرار گذاشت و یه هفته بعدشم پرید دوبی. حوریه خیلی قشنگ تر از منه. خوشگل تر و تر و تازه تره... .
حشمت دست هایش را در هم گره کرد و از عصبانیت دندان هایش را به هم فشرد. خودش را به جلو و عقب تاب می برد. مشخص بود که با فکر کردن به آن خاطرات خیلی عذاب می کشد. او آب دهانش را قورت داد و گفت:
نصف پولی که از شیخ گرفت و برای من فرستاد... منم با اون پول اون آلونکی و گرفتم که با آروشا توش بودیم. به حوریه گفتم برگرده ایران ولی گوش نکرد. توی مهمونی شیخ چشم یه آقایی اون و گرفته بود... ایرانی بود. می خواست حوریه رو صیغه کنه. زن خودش رو توی ایران چشم انتظار گذاشته بود و می خواست کیفش و توی این یکی دو سال بیزینسش توی دوبی با آبجی من بکنه... به حوریه گفتم که سوار زندگی کسی نشه... بهش گفتم که این کار عاقبت نداره... گوش نکرد... نمی دونم... پول اون طرف چشمشو گرفته بود. اصلا انگار کور شده بود. پاشو که گذاشت توی خونه ی اون بابا حتی من رو هم فراموش کرد. اون مردک یه پسری داشت که اون جا باهاش زندگی می کرد. پسره دانشگاه می رفت... از حوریه هم خوشش می اومد. بیشعور یه کم غیرت نداشت که به دختری که برای باباش جای ننه ش رو گرفته سخت بگیره و ازش متنفر بشه. برعکس! عاشق سینه چاک حوریه شده بود. البته عاشق خوشگلی و لوندیش شده بود. عشق نبود که! هوس بود.
حشمت با پایش تیک عصبی می زد. ناخن هایش را جوید و مکثی کرد. آرتین و ساناز سرشان را پایین انداخته بودند و گرفته به نظر می رسیدند. حشمت ادامه داد:
اون مردکم همه ی زندگیش و داشت به پای حوریه می ریخت... ان قدر ازش خوشش اومده بود که داشت بیخیال ایران رفتن می شد. می دونید اسمش چی بود؟ اکبر میرشفیعی!
قلبم در سینه فرو ریخت. پس پسرش... هومن بود. با هیجان و کنجکاوی بیشتری به حشمت نگاه می کردم. حشمت ادامه داد:
یه روز که اکبر خونه نبود هومن می ره سراغ حوریه و هرکاری می کنه تا حوریه راضی بشه. حوریه م که یه آدم پول دوسته... دیگه همه می دونند... هومن هم می دونست. بهش پیشنهاد پول زیادی رو داد و حوریه هم نه نگفت. خواهر نفهم من! اصلا به ننه مون نرفته بود... خلاصه این قضیه بین اینا تا یه مدتی ادامه پیدا کرد. حوریه م که تا اون موقع همیشه با پیرپاتالا بود این دفعه با یه پسر جوون طرف شده بود که خوشگل و جذاب بود. تازه کار داشت بهش مزه می داد. خلاصه یه روز اکبر زودتر می یاد خونه و این دو تا رو با هم می بینه... حوریه رو تا می خورد زد و بعد از خونه بیرون انداخت. حوریه م همه چیزش رو از دست داد... خودش موند و خودش... آواره ی خیابون ها شد... تازه شد مثل من! ولی من این سر دنیا و او اون ور دنیا. زنگ زد بهم و همه چیز رو با گریه برام تعریف کرد. بهش گفتم برگرده ولی گوش نداد... بازم گوش نداد... الانم... نمی دونم... چهار پنج ساله ازش خبر ندارم.
سرم درد گرفته بود. حشمت به آرامی بلند شد و به دستشویی رفت. ما سه نفر ساکت ماندیم. حرفی برای گفتن نداشتیم. همه یمان شوکه شده بودیم. دوست نداشتم پانی را با هومن تصور کنم. من هم پسر چشم و گوش بسته ای نبودم ولی حداقل خانواده ی درستی داشتم. حرف های حشمت حالم را به هم زده بود. بابای هومن هم مثل پسرش عوضی بود. تازه در مهمانی شیخ ها هم شرکت می کردند. حتما مهمانی کثیفی بود که شیخ حوریه را هم با خوش برده بود... .
از تصور این که همچین پسری بخواهد شوهر پانی بشود خونم به جوش می آمد. دیگر مسئله فقط برایم این نبود که پانی دارد با یکی دیگر ازدواج می کند. مسئله این بود که آن کس دیگر آدم مناسبی نبود.
نمی دانم چه طور بابای پانی با آن همه سخت گیری راضی به این کار شده بود.
بعد از این که حشمت دوباره پیش ما نشست ماهرخ ما را برای ناهار صدا زد. همه یمان در فکر بودیم. ماهرخ از این تغییر حال ناگهانی ما تعجب کرده بود ولی طبق عادت خوب همیشگیش چیزی نپرسید. غذا را در سکوت خوردیم. همه در فکر بودیم. من توانایی فکر کردن به آینده را نداشتم. فقط جمله های حشمت در ذهنم تکرار می شد.
یک ساعت بعد همگی توی هال نشستیم. ماهرخ ظرف ها را می شست و ما همچنان ساکت بودیم. سرانجام آرتین گفت:
حالا چی کار کنیم؟
ساناز گفت:
همه چیز رو به بابای پانی بگیم؟ می رن تحقیق می کنند و خودشون متوجه می شن که اینا آدم های درستی نیستند.
حشمت گفت:
فکر نمی کنم فایده داشته باشه. تا جایی که من می دونم میرشفیعی توی ایران خیلی اسم و رسم داره. هر غلطی کرده مال اون ور آب بوده. تازه اونم یواشکی.
ساناز اخم کرد و گفت:
پس چی کار کنیم؟ نمی شه که دست روی دست بذاریم.
حشمت شانه بالا انداخت و گفت:
نمی دونم... شاید من اشتباه کردم و این هومن اون هومن نیست... شایدم هومن عوض شده باشه و دیگه اون آدم سابق نباشه.
آرتین گفت:
خب پس باید ببینیم چطور آدمیه.
ساناز پرسید:
چی تو مغزته؟
آرتین سرش را تکان داد و گفت:
فعلا هیچی!
من آهی کشیدم. چیزهای مختلفی توی ذهنم آمد. برای این که بتوانم بیشتر رویشان کار کنم به دستشویی رفتم. آبی به صورتم زدم و به تصویر خودم خیره شدم. از جذابیت گذشته ام کمی کاسته شده بود. خیلی وقت بود که به خودم نمی رسیدم. بینی ام هم کمی کج شده بود. با این حال برقی آشنا در چشم های عسلیم بود. ناخودآگاه لبخند زدم. احساس کردم که روح آن آرسام سابق در روحم دمیده شد. انگار دوباره می توانستم مثل او با سرعت نور سناریو بنویسم و نقش هایم را بی عیب و نقص بازی کنم. دوباره همان آدم شدم. دیگر مرز و محدوده برایم معنایی نداشت. دیگر چیزی نبود که اراده کنم و به دست نیاورم.

این آخرین راه چاره بود. نه به خاطر خودم و نه به خاطر علی... بلکه این بار به خاطر پانی باید باری دیگر نقاب به چهره می زدم.

ساناز موهای فرش را زیر مقنعه مرتب می کرد. برای هزارمین بار گفتم:
نری بگی آرسام اومده ایران!
ساناز گفت:
وای آرسام! خیلی خب! نمی گم... همین جا من و پیاده کن... می ترسم پانی ما رو با هم ببینه.
ساناز از ماشینم پیاده شد. آن روز طبق نقشه ساناز به پانی زنگ زده بود و بعد از یک مکالمه ی دوستانه ساناز به پانی گفته بود که دوست دارد به دانشگاه آنها برود تا هم پانی را بعد از مدت ها ببیند و هم ببیند نامزد او چه شکلی است. قرار بود ساناز به صورت مهمان وارد دانشگاه بشود و سر کلاس با پانی بنشیند و در اولین فرصت آمار یکی از دخترهای کلاس را به من بدهد.
من توی ماشین نشسته بودم و بی کار بودم. نگاهی به صورت خودم در آینه کردم. بعد از مدت ها ته ریشم را مرتب کرده بودم. لباس مارک دار و نویی پوشیده بودم. بعد از مدت ها سوار بنزم شده بودم. چند سال قبل ماشینم تک بود و یکی از مدل بالاترین ماشین ها بود. با گذشت چهار سال هنوز هم ماشین باکلاسی بود ولی چندتایی مثل آن را در خیابان ها دیده بودم. آهی کشیدم و با خودم فکر کردم:
چه قدر وضعمون خوب بود... یادش به خیر!
یادم افتاد که چه قدر پول توجیبی می گرفتم و شاهانه خرج می کردم. هیچ کدام از لباس هایم را بیشتر از یکی از دوبار نمی پوشیدم. حسابی بریز و بپاش داشتم. تفریح مورد علاقه ی مامانم خریدن جواهر بود و دست به سیاه و سفید نمی زد. بابا مریض های زیادی داشت و بابت هر جراحی پول کلانی به دست می آورد. به خاطر آوردم که چه قدر همگی ولخرج بودیم. من هم که در ناز و نعمت بزرگ شده بودم بسیار ناشکر بودم. هیچ وقت فکرش را نکرده بودم که روزی دیگر این همه پول نداشته باشیم. دیگر از آن خرج و مخارج بی حساب خبری نبود. مجبور بودم به همراه مارشال توی مغازه ای کار کنم تا دستم را پیش بابام دراز نکنم.
به خودم یادآوری کردم که فردا صبح به مامان و بابام زنگ بزنم. بعد یاد مارشال افتادم. بهش خبر نداده بودم که به ایران برمی گردم. حتما تا به آن موقع فهمیده بود و از دستم ناراحت شده بود. به خاطر سپردم که به او هم زنگ بزنم.
دو ساعت گذشت تا ساناز بهم اس ام اس داد:
دختری که ما داریم پشت سرش از دانشگاه می یام بیرون. یه مانتوی بافت مشکی پوشیده با بوت مشکی... شلوار لی آبی آسمونی داره... موهاش کاراملیه و فرق کج باز کرده. چشم های آبی روشن داره و یه عالمه هم آرایش کرده.
نگاهی به در دانشگاه کردم. در دل آرزو کردم که این دختر ماشین نیاورده باشد. با چشم دنبالش گشتم تا بالاخره پیدایش کردم. تازه از در دانشگاه بیرون آمده بود.به ساناز اس ام اس دادم:
دیدمش... پانی رو معطل کن.
دختر را زیر نظر گرفتم که داشت از خیابان رد می شد. در امتداد خیابان شروع به راه رفتن کرد. ساناز اس ام اس داد:
چه جوری معطلش کنم؟
سریع و بی دقت اس ام اس زدم:
ببرش بوفه به هوای چای.
ماشین را روشن کردم و آهسته به دختر نزدیک شدم. شیشه را پایین دادم و با خوش رویی پرسیدم:
ببخشدی خانوم! کافی شاپ (...) کجاست؟
دختر نگاهی به من کرد. لبخند کمرنگی زد و گفت:
همین خیابون رو تا ته برید بعد بپیچید سمت چپ. اونجا یه پاساژه این کافی شاپم هم کنارشه.
لبخند زدم و گفتم:
جای خوبیه؟
دختر سر تکان داد و گفت:
آره خوبه.
گفتم:
اوهوم!... دوست داری با هم بریم؟
دختر خندید و مکثی کرد. گفتم:
زیاد طول نمی کشه که!
دختر باز خندید و گفت:
باشه ولی... جلوی در دانشگاه نه!
سر تکان دادم و گفتم:
برو سر خیابون می یام سوارت می کنم.
دختر لبخند زد و رفت. آهسته دنبالش رفتم و سر خیابان سوارش کردم. تا سوار شد بوی خوب عطرش ماشین را پر کرد. دختر خوش رویی بود و مرتب می خندید. ماشین را پارک کردم و با هم وارد کافی شاپ شدیم. هر دو قهوه سفارش دادیم و مشغول صحبت کردن با هم شدیم. دختر خودش را فروغ معرفی کرد. همسن پانی بود ولی ملاحت و سنگینی پانی را نداشت. پرسیدم:
چی می خونی؟
فروغ موهایش را مرتب کرد و گفت:
ترم سوم کامپیوترم. تو چی؟
با خودم فکر کردم اگر بگویم آمریکا درس می خوانم باورش نمی شود. برای همین گفتم:
من ترم نه معماری دانشگاه (...) م.
اسم دانشگاه قبلیم را گفتم. فروغ با خنده پرسید:
پس این جا چی کار می کنی؟
فنجان را به لب هایم نزدیک کردم و گفتم:
اومده بودم دنبال تو.
فروغ خندید و دندان های سفیدش را بیرون انداخت. قهوه را مزه کردم و با خودم فکر کردم که چه قدر بدمزه است. فنجان را پایین آوردم و گفتم:
خونه ی دوستم این دور و براست . اومده بودم دیدنش.
یاد قهوه هایی افتادم که بعد از کلاس های دانشگاه با مارشال می خوردم. حرف نداشتند. به ته فنجان خیره شدم و گفتم:
راستی... هومن میرشفیعی می شناسی؟
فروغ یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:
آره... چه طور؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
همین جوری... می شناسمش... یکی از دوست های خانوادگیه. با داداشم توی دوبی هم کلاس بود. شنیده بودم اینجا درس می ده.
فروغ پوزخندی زد و گفت:
آره! چه درسی هم می ده! خدایی هیچی حالیش نیست.
دوباره روی کلمه ی دوبی تاکید کردم و گفتم:
آره داداشم می گه دوبی که بودن همیشه به زور واحداش رو پاس می کرد.
فروغ گفت:
پس جدا دوبی درس خونده. من که فکر می کردم خالی می بنده که اونجا درس خونده.
خیالم راحت شد. فهمیدم که هومن جدا دوبی بوده است و با کس دیگری اشتباه گرفته نشده است. گفتم:
توی آشناهای ما که با همه ی دخترها تیک می زد. توی دانشگاه هم این اخلاق و داره؟
فروغ گفت:
تیک که می زنه ولی الان چشمش فقط دنبال یکی از بچه های کلاس ماست... نامزدن. یکی از دوستام می گه که نامزدش نمی دونه ولی میرشفیعی هر شب توی یه پارتیه.
سر تکان دادم و گفتم:
اون که آره. فکر کنم نامزدش رو خیلی می پیچونه.
فروغ سری تکان داد و گفت:
آره ولی خیلی هم دوستش داره. سر کلاس همچین با عشق نگاهش می کنه که حال همه بچه های کلاس رو به هم می زنه.
مسلما باید در آن لحظه می خندیدم ولی از عصبانیت فنجان را فشار دادم. در دل گفتم:
همچین عشقی نشونت بدم که حالت جا بیاد.
یک ربع بعد از کافی شاپ خارج شدیم. خواستم فروغ را برسانم ولی فروغ گفت که ماشین آورده است. شماره هایمان را رد و بدل کردیم و من قول دادم که بهش زنگ بزنم. هرچند که خودم هم می دانستم هرگز این کار را نمی کنم. به خانه برگشتم. حشمت خانه نبود. ماهرخ قیمه درست کرده بود. آن چند روز سنگ تمام گذاشته بود. غذاهایی که دوست داشتم را درست می کرد و مرتب تعریف می کرد که من چه قدر خوش اخلاق و آقا شده ام. در دل با خودم می گفتم:
نمی دونه که وقتی اومدم ایران آروشا از دست اخلاق گندم یه نفس راحت کشید.
بعد از ناهار سر و کله ی ساناز هم پیدا شد.
من توی اتاقم بودم و داشتم با کامپیوتر کار می کردم. ساناز خودش را روی تخت انداخت و مقنعه را از سرش در آورد. پرسید:
چیزی دست گیرت شد؟
تمام چیزهایی را که فهمیده بودم برایش تعریف کردم. ساناز بعد از شنیدن صحبت هایم گفت:
آره! بهش می خورد. خیلی جذاب و خوش قیافه بود ولی من اصلا ازش خوشم نیومد. یه جوری بود. از اون پسرهای نکبت بود. با چشماش می خواست آدم رو قورت بده.
گفتم:
پس احتمال این که حرف های حشمت درست باشه و این هومن همون آدم باشه زیاده.
ساناز گفت:
ولی هنوز برای نتیجه گیری زوده.
گفتم:
خب! می ریم سراغ نقشه ی بعدی.
ساناز گفت:
گندش بزنن... این همه آدم! باید با این طرف می شدیم؟
سری به نشانه ی تاسف تکان دادم و گفتم:
چرا پانی به همچین آدمی راضی شده؟
ساناز سرش را پایین انداخت. آهی کشید و گفت:
اون موقعیتی نداره که هر کسی قبولش کنه... خیلی هم نسبت به قبل افسرده شده و اعتماد به نفسش هم پایین اومده... من فکر می کنم قبل از هر چیزی تو باید باهاش صحبت کنی.
با ناباوری به ساناز نگاه کردم و گفتم:
چی؟ تو بهش گفتی که من اومدم ایران؟
ساناز سری تکان داد و گفت:
خیلی احتیاج داشت که این رو بشنوه. خیلی خره که هنوز تو رو دوست داره.
دهانم باز مانده بود. هرچند که با شنیدن جمله ی آخر ساناز خوشحال شدم ولی گفتم:
ساناز تو نباید بهش می گفتی که من برگشتم.
ساناز نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
خوب کاری کردم. تو باید باهاش حرف بزنی. شاید بتونی با حرفات راضیش کنی که دست از هومن بکشه.
با دست سرم را گرفتم و گفتم:
هزار بار بهت گفتم که نگو.
ساناز با مهربانی گفت:
ناراحت نشو دیگه... نترس! پانی نمی خورتت. برو پیشش... شما خیلی حرف ها دارید که بهم بزنید. 

_ می دونم رفیق... ببخشید که از قبل بهت نگفتم. یه دفعه ای شد به خدا. ماجراش که خیلی طولانیه. باید یه روز سر فرصت برات تعریف کنم.... اصلا تعریف کردنش کار یکی دو روز نیست.
مارشال آهی کشید و گفت:
برمی گردی؟
لبخند زدم و گفتم:
نمی دونم... اگه همه چیز خوب پیش بره شاید نه!
مارشال با لحن مطمئنی گفت:
می دونم که پای یه دختر در میونه.
خندیدم و گفتم:
معلومه؟
مارشال گفت:
از همون موقع که توی دانشگاه بودیم و به هیچ کس محل نمی ذاشتی مشخص بود.
موضوع بحث را عوض کردم و گفتم:
جشن چه طور بود؟
مارشال خندید و گفت:
خب... بدک نبود. آرسام مطمئنی بین تو و لیزا چیزی نبوده؟ توی جشن تنها اومده بود.
مطمئنا اگر مارشال می دانست چه طور عذاب وجدان گریبانم را گرفت این حرف را نمی زد. برای چند ثانیه احساس کردم که سرم گیج رفت. چشمم سیاهی رفت. خودم هم از این حالم متعجب شدم. نمی دانستم این یکی را چطوری باید درست کنم. من من کنان گفتم:
نمی شه یه جوری بهش بگی که... ام... آرسام رفته ایران ازدواج کنه؟
مارشال تقریبا فریاد زد:
چی؟
به سرعت گفتم:
به اون این جوری بگو. نمی خوام منتظرم باشه. من اصلا طوری باهاش حرف نزدم. که امیدوار بشه.
مارشال که مشخص بود گیج شده است گفت:
باشه... باشه... من که نفهمیدم ماجرا چیه ولی غیرمستقیم بهش می گم.
با امید کمی گفتم:
ممکنه به خاطر من تنها نیومده باشه.
مارشال گفت:
نه... خودش یه چیز توی همین مایه ها به آنا گفت.
آهی کشیدم. در آخر صحبت مان گفتم:
فردا که کلیسا می ری؟
مارشال گفت:
البته.
آهی کشیدم و گفتم:
برام دعا کن.
******
حشمت پایش را با حالتی عصبی تکان می داد. ناخن هایش را می جوید و چنان اخمی کرده بود که جرئت نکردم یک کلمه باهاش حرف بزنم. هر دو نفرمان چشم به ماشین هومن دوخته بودیم. یک ماشین آخرین مدل عبور موقت داشت. مشخص بود که هنوز هم به دوبی رفت و آمد دارد. بالاخره سر و کله ی او و پانی پیدا شد. با دیدن پانی قلبم در سینه فرو ریخت. بزرگ شده بود. قدش از آروشا بلندتر شده بود ولی همچنان باریک و خوش هیکل بود. موهای خرمایی رنگش را مثل قدیم ها فرق کج باز کرده بود. آرایش خیلی کمی داشت ولی زیبایی و سادگیش قلبم را به تپش انداخت. با دیدنش ذهنم از هر فکری خالی شد. فقط دوست داشتم بهش زل بزنم و زیباییش را در دل تحسین کنم. چه قدر دلم برایش تنگ شده بود. وقتی آهسته به صحبت های هومن می خندید قبل از اینکه حسادت وجودم را پر کند، دلم برای خنده هایش تنگ می شد. چه طور همچین دختری را از دست داده بودم؟ پانی یک پالتوی نازک کرم و کوتاه پوشیده بود که بی نظیرش کرده بود. مثل قبل شیک پوش بود. تغییر خیلی خاصی نکرده بود ولی احساس می کردم خیلی بیشتر از همه ی ما در این چهار سال عوض شده است... حتی بیشتر از آرتین.
بالاخره از پانی چشم برداشتم و به هومن نگاه کردم. بی اختیار سوتی کشیدم. او قد بلند بود و هیکل ورزشکاریش برای لحظه ای من را وحشت زده کرد. چشم های خاکستری کشیده و موهای مشکی داشت. بسیار جذاب به نظر می رسید. بینیش را عمل کرده بود و من از پسرهایی که بینیشان را عمل می کنند متنفرم. به نظرم بینیش با هیکل ورزشکاریش تناسبی نداشت. در همان نگاه اول قبول کردم که او به اندازه ی من جذاب است... تیپش نسبت به من مردانه تر بود.
صدای حشمت من را به خودم آورد:
آرسام! این قدر تابلو بهشون زل نزن. جلب توجه نکن... عینک دودیت هم بزن.
به حشمت نگاه کردم و گفتم:
آخی کی تو چله ی زمستون عینک دودی می زنه؟
دوباره محو تماشای خوش و بش کردن های هومن و پانی شدم. از هومن خوشم نیامده بود. یک جوری به پانی نگاه می کرد انگار او یک تیکه خوراکی است... یا شاید هم من دوست داشتم تصور کنم که هومن خیلی عوضی است. هومن ماشین را روشن کرد و به راه افتادند. به طرز غیرمنتظره ای به سمت ماشین ما آمدند. من و حشمت هم زمان فریاد زدیم:
اوه!
من به سمت حشمت چرخیدم و دستم را روی پشتی صندلی او گذاشتم و وانمود کردم که دارم با او خوش و بش می کنم. حشمت هم تا جای ممکن سرش را پایین انداخت و با یک حرکت سر موهایش را توی صورتش ریخت. در دل دعا می کردم که آن دو به ما توجه نکنند. ماشینشان درست از کنار ماشین ما گذشت. وقتی دور شدند حشمت سرش را بلند کرد. رنگش پریده بود. با عصبانیت گفت:
خیلی احمقی آرسام! بهت گفتم که اون ور تر پارک کنی. اگه پانی ما رو شناخته باشه چی؟
با بی خیالی گفتم:
نه بابا! از کجا بشناسه؟
حشمت چشم غره ای بهم رفت و گفت:
از ماشینت که تا حالا صد بار دیدتش... از ریخت و قیافه ت که چندان تغییر نکرده.
قلبم در سینه فرو ریخت. اصلا حواسم به ماشینم نبود. آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم که خونسرد باشم. گفتم:
خب! بیا دعا کنیم که ما رو نشناخته باشه... موهای قرمز تو از همه چیز تابلوتره.