❤نقاب عاشق❤23
من و ساناز که قبلا با هومن رو در رو شده بودیم قرار نبود که خودمان را جلویش آفتابی کنیم. حشمت آن شب یک دامن کوتاه مشکی پوشیده بود و تاپ شرابی رنگی درست به رنگ پایین موهایش به تن داشت. بدون شک آن شب زیباترین و جذاب ترین دختر مهمانی بود. چشم های مشکی رنگش با آن آرایش وحشی تر از همیشه به نظر می رسید. من از رقص نورها و صدایی که کف سالن را به لرزه انداخته بود فاصله گرفتم و به اتاقم رفتم. عکسی که هومن حشمت را در آغوش کشیده بود را برداشتم و پشتش آدرس خانه یمان و ساعت شروع و پایان جشن را نوشتم. می دانستم با این کار هدفم را مشخص می کنم. همه ی عکس ها را در پاکتی گذاشتم و از اتاق خارج شدم. با چند نفر صحبت کردم و از مهمان های جدید استقبال کردم. هر چند که در آن دود و تاریکی نمی شد کسی را به درستی تشخیص داد. منتظر زنگ زدن آرتین نشدم. از خانه خارج شدم و خودم را به سکوت و سوز هوای شب سپردم. نفس عمیقی کشیدم و با بیرون دادن نفسم اضطراب اندکی که داشتم را از بین بردم. آرتین میس کال انداخت. فهمیدم هومن وارد خانه شده است. دیگر معطل نکردم. سوار ماشینم شدم و به سرعت به سمت مقصدم راندم. جلوی آپارتمانی که پانی و خانواده اش در آن زندگی می کردند نگه داشتم. ماشین را روشن رها کردم و زنگ خانه یشان را زدم. بابای پانی برداشت و گفت:
بله؟
من کمی صدایم را عوض کردم و گفتم:
آقای آراسته؟
بابای پانی با تعجب گفت:
بله. بفرمایید؟
گفتم:
یه بسته براتون دارم. لطفا تشریف بیارید دم در.
بابای پانی گفت:
بله... چند لحظه صبر کنید.
نفس راحتی کشیدم. خدا را شکر کردم که آیفونشان تصویری نبود. بسته را دم در گذاشتم و به سوار ماشین شدم. ماشین را جای مناسبی پارک کردم. در خانه که باز شد خودم را پایین کشیدم تا دیده نشوم. خوشبختانه ماشین آرتین مشکی رنگ بود و به اندازه ی ماشین من مدل بالا نبود. برای همین چندان جلب توجه نمی کرد. بابای پانی نگاهی به دو طرف کوچه کرد و ظاهرا انتظار داشت که یک پستچی را ببیند. بعد که ناامید شد شانه بالا انداخت و خواست در را ببندد که پاکت را دید. با شک و تردید خم شد و آن را برداشت. پاکت را باز کرد و با دیدن محتویات آن جا خورد. از تعجب یک گام به سمت عقب برداشت. می دیدم که هر عکس را چند بار نگاه کرد. در دل گفتم:
پشت عکس رو ببین!
نمی دانم پشت عکس را دید یا نه ولی با عجله به سمت خانه رفت. نفس راحتی کشیدم. بعد به برخوردی که با بابای پانی داشتم فکر کردم. پوزخندی زدم و گفتم:
وقتی حرف حساب سرتون نمی شه این جوری می شه دیگه!
موبایلم را در آوردم و به آرتین زنگ زدم. وقتی آرتین جواب داد فهمیدم که دم در ایستاده است. صدای موزیک خیلی بلند به نظر نمی رسید. گفتم:
الو؟ آرتین؟ همه چیز مرتبه؟
آرتین گفت:
آره بابا! تو چی کار کردی؟
من گفتم:
بابای پانی بسته رو دید ولی نمی دونم آدرس رو خوند یا نه. حشمت همون دور و بره؟
آرتین خنده ای کرد و گفت:
داره با هومن می رقصه. آرسام باید ببینی! هومن داره با چشاش می خوردش. البته این شیطونم امشب خوب خوشگل شده.
گفتم:
ببین! به حشمت علامت بده که برای مرحله ی بعد آماده باشه. هر لحظه ممکنه بابای پانی سر و کله اش پیدا بشه... اوه اوه! اومدن. به حشمت بگو شروع کنه.
ارتباط را قطع کردم و گوشی را در جیبم گذاشتم. می دیدم که پانی با صورت خیس از اشک دنبال باباش راه افتاده است. بازوی باباش را گرفته بود و با صدای بلندی که به گوش من هم می رسید می گفت:
تو رو خدا! اون شوهر منه. من باید بدونم... منم می یام.
بابای پانی که ظاهرا هل شده بود و اقتدار همیشگیش را از دست داده بود با او جر و بحث می کرد. صدایشان را پایین آورده بودند تا در و همسایه نشنوند. پانی روی شلوار توی خانه اش یک مانتوی کرم نازک پوشیده بود و شال سبز رنگی بدون هیچ تناسبی با شلوار و مانتویش سر کرده بود. ظاهرا خیلی عجله داشت که خودش را به آدرس پشت عکس برساند. بابای پانی هم وضع بهتری نداشت. در حالی که با دخترش جر و بحث می کرد دکمه های پیراهنش را بست و سوار ماشینش شد که کمی جلوتر از خانه پارک بود. پانی به سرعت دوید و سوار ماشین شد. ظاهرا بابای پانی مخالف آمدن او بود. توی ماشین هنوز با هم بحث می کردند. سرانجام بابای پانی تسلیم شد و به راه افتادند. با سرعت کمی دنبالشان رفتم. می دانستم پانی با دیدن عکس ها شوکه شده است. نمی دانستم بعد از گذشت چهار سال و تغییر قیافه ای که حشمت داده بود توانسته او را بشناسد یا نه. برایم زیاد مهم نبود. این دیگر جزو جزئیات به حساب می آمد.
یک ربع بعد جلوی خانه یمان بودیم. پانی پیاده شده بود و بازوی بابایش را گرفته بود. خوشبختانه چنان محو تماشای خانه ی ما شده بودند که من را ندیدند که چند متر آن طرف تر از ماشین پیاده شدم. آن دو به سمت خانه رفتند. آهسته به دنبالشان رفتم. در خانه با هماهنگی من و آرتین باز گذاشته شده بود. فضای خانه کاملا تاریک بود و جز رقص نورها منبعی دیگر برای روشنایی نبود. به سختی می شد دخترها و پسرها را که با هم می رقصیدند تشخیص داد. دی جی سنگ تمام گذاشته بود. کف خانه با صدای بلند موزیک می لرزید. صدا باعث شده بود احساس کنم که چیزی درون قفسه ی سینه ام می کوبد. گوش هایم اول کمی درد گرفت. عقب ایستادم و سعی کردم از بین جمعیت پانی را زیرنظر بگیرم. می دیدم که دنبال هومن می گردند و از بعضی ها که کمتر مست نشان می دادند چیزی می پرسند. دختری جلو آمد و بازویم را کشید و خواست باهام برقصد. اصلا نمی شناختمش. فکر کردم باید از دوست های ساناز باشد. خواستم دختر را کنار بزنم ولی خیلی سمج بود. حواسم پرت شد و پانی را گم کردم. بلند در گوش دختر گفتم:
بابا من صاحب مهمونی م. باید برم پیش دوست دخترم... ده دقیقه همین جا وایستا... برمی گردم که باهات برقصم.
دختر را پیچاندم. از او فاصله گرفتم و در آن تاریکی دنبال پانی گشتم. کار زیاد سختی نبود. یک دقیقه ی بعد آن ها را دیدم که از پله ها بالا می رفتند... داشتند به سمت اتاق ها می رفتند. با سرعت از بین جمعیت رقصان گذشتم و پایین پله ها ایستادم. نمی دانستم باید بالا بروم یا نه. هنوز به این نتیجه نرسیده بودم که پانی باید من را ببیند یا نه. می دانستم در نهایت می فهمد که کار من بوده است ولی ترجیه می دادم آن شب من را نبیند. یکی دو تا از پله ها را بالا رفتم و با هیجان چشم به اتاق حشمت دوختم. دیگر پانی و باباش وارد اتاق شده بودند. آهسته از پله ها بالا رفتم. هنوز داشتم با خودم می جنگیدم. نمی توانستم تصمیم بگیرم که چی کار باید بکنم. نمی دانستم باید منتظر بمانم یا باید شاهد باشم.
بالاخره وسوسه بر عقل پیروز شد و از پله ها بالا رفتم. آن قدر فضا تاریک بود که پله ها را نمی دیدم. بالاخره خودم را به اتاق رساندم. یواشکی نگاهی به داخل اتاق کردم. حشمت دست به سینه ایستاده بود و اخم کرده بود. هومن در حالی که پیراهنش را به تنش می کرد می گفت:
پانی به خدا تو نمی دونی ماجرا چیه.
تازه چشمم به پانی افتاد که روی تخت نشسته بود و گریه می کرد. بابای پانی که بالای سر دخترش ایستاده بود با عصبانیت گفت:
کدوم ماجرا مرد حسابی؟ تازه عکس هاتون رو هم دیدیم.
هومن اخم کرد و گفت:
عکس ها؟
حشمت نگاه سریعی به هومن کرد. فهمیدم احساس خطر کرده است. او به سرعت به سمت در آمد و از کنار من گذشت. من دنبالش رفتم و بازویش را گرفتم. بهش گفتم:
برو یه جایی که جلوی چشمش نباشی... آفرین... کارت حرف نداشت.
حشمت خیلی سر و حال به نظر نمی رسید. با خودم گفتم:
حق داره ولی ظاهرا زیاد از لحاظ فیزیکی با هم پیش نرفتن... دست کم لباس حشمت که دست نخورده ست. می تونست بدتر از اینا باشه.
این فکر را برای بعد گذاشتم. دوباره با هیجان به داخل اتاق نگاه کردم. پانی را دیدن که با گریه می گفت:
بهم گفته بودن که تو آدم کثیفی هستی ولی من خر بهت اعتماد کردم... توی دانشگاه شنیده بودم که با دانشجوهای دیگه تیک می زنی ولی باور نکردم... احمق بودم... احمق! تازه شنیدم که توی دوبی هم برنامه هایی داشتی. دیگه می دونم که دروغ نیست... وقتی عکس ها رو دیدم نفسم بند اومد... تو بهم خیانت کردی می فهمی؟
هومن پایین تخت روی زانویش نشست و گفت:
عزیزم من درستش می کنم... بهم فرصت بده... جبرانش می کنم.
پانی با این که از شدت گریه نفسش بند آمده بود جیغ زد:
چرا سهم من از زندگی فقط فرصت دادن به آدمای کثافته؟ حالم و به هم می زنی هومن... من و تو که با یه نگاه عاشق نشدیم. به خاطر این که فکر می کردم آدم هستی می خواستم باهات زندگی کنم... الانم که گند همه چیز در اومده... هومن ولم کن. بذار به درد خودم بمیرم... تو هم برو سراغ هر دختری که خواستی.
هومن که خیلی عصبی به نظر می رسید چنگی به موهایش زد و گفت:
می دونم آدم سر به راهی نیستم ولی تو رو دوست دارم. بهتره این و بفهمی. می دونم هیچ وقت از فکر اون پسره بیرون نیومدی. خیانت فقط یه تماس فیزیکی نیست. خیانت حتی می تونه با فکر هم باشه. تو هم به من خیانت می کردی. فکر نکن که نمی دونم. تو با فکرت که همیشه پیشه اون آرسام لعنتی بود بهم خیانت می کردی. اگه می خواستی می تونستی من و آدم کنی ولی داری با خیال راحت کنار می کشی... انگار همیشه منتظر فرصت بودی که از شرم خلاص شی.... تو من و دوست نداشتی ولی من دوستت داشتم... هنوزم دارم. تو هم مثل من گذشته ی سیاهی داشتی ولی ما دو تا باهم گذشته مون و کنار گذاشته بودیم و می خواستیم زندگی آیندمون و کنار هم بسازیم.
پانی با عصبانیت جیغ زد:
گذشته؟ مثل این که یادت رفته همین الان ازت چی دیدم!
هومن فریاد زد:
برام پاپوش درست کردند... من به ملیسا گفتم که عکس نگیره ازمون ولی اون گوش نکرد. معلومه نقشه داشته... می خواسته من و جلوی تو لو بده.
پانی که تمام اجزای صورتش دچار تیک های عصبی شده بود پوزخند وحشتناکی زد و گفت:
ملیسا؟ منظورت حشمته؟ من می شناسمش... می دونم چی کاره ست... نمی خواد برام توضیح بدی. من فکر می کردم که دیگه سراغ این کارا نمی ره ولی اشتباه کردم... من همیشه در حال اشتباه کردنم. اگه تو با همچین زن هایی می گردی دیگه جایی برای بحث کردن نمی مونه.
پانی سرش را گرفت. بابای پانی که از عصبانیت قرمز شده بود جلو آمد و گفت:
دیگه بسه... اجازه نمی دم دخترم و بیشتر از این عذاب بدی. همه چیز تموم شد. بلند شو برو. منتظر چی هستی؟ تویی که دنبال دختربازی بودی برای چی می خواستی زن بگیری؟
هومن از جایش بلند شد و گفت:
من باهاتون حرف دارم. بهتره سعی نکنید که ازم فرار کنید. من پیداتون می کنم و حرفام و می زنم. من از زنم دست نمی کشم.
در دل گفتم:
پررو!
دیگه وقت رفتنم رسیده بود. باید پنهان می شدم. از پله ها پایین رفتم. لحظه ای پایین پله ها مکث کردم و با چشم دنبال حشمت گشتم. در آن تاریکی کسی را نمی شد تشخیص داد. نور رقص نورها کافی نبود. از خانه بیرون آمدم. هوای تازه که به صورتم خورد نفس راحتی کشیدم. فضای داخل خانه خیلی خفه بود. آرتین در استفاده از بخار زیاده روی کرده بود. با خوشحالی به باغ نگاه کردم. درخت ها در آن تاریکی معلوم نبودند. آهسته از پله ها پایین رفتم. دیگر صدای موزیک برایم ناراحت کننده نبود... دیگر از چیزی ناراحت نبودم. من پانی را نجات داده بودم و همین برایم مهم بود. با این که صورت خیس از اشکش و حالت های عصبیش ناراحتم می کرد ولی از نتیجه ی کارم راضی بودم.
ناگهان دستی شانه ام را گرفت. با سرعت برگشتم و هومن را دیدم که پشتم ایستاده بود. او با شک و تردید به صورتم زل زد. با ناباوری گفت:
امیر؟
ترجیه دادم که مثل آدم بدهای توی فیلم که در آخرین لحظات فیلم خودشان را لو می دهند و نقشه هایشان را رو می کنند، هویتم را فاش نکنم. لبخندی زدم و گفتم:
آره!
هومن پوزخندی زد. پلکش می پرید. فهمیدم برخلاف ظاهرش بی نهایت عصبانی است. فاصله ام را باهاش حفظ کردم. نمی خواستم کتک بخورم. او گفت:
همچین بدم به نظر نمی رسی... معتاد بازی تو هم فیلم بود آره؟ به قیافه ت که نمی خوره معتاد باشی... همچین قیافه ی بدی هم نداری... خیلی هم خوب هستی.
شانه بالا انداختم و با بی خیالی نگاهش کردم. هومن نگاه تهدیدآمیزی بهم کرد و گفت:
بهتره به اون دختره ملیسا که اسم واقعیش یادم نیست بگی که بهتره دستم بهت نرسه... در ضمن! بدون که با بد کسی در افتادی. نشونت می دم... من هیچ کاری رو بی جواب نمی ذارم.
او بهم تنه ی سختی زد و به سمت در رفت. پشت سرش شکلکی در آوردم.
صبحانه ی مختصری خوردم و گوشی تلفن را
برداشتم. از سه روز پیش که نقشه ام را اجرا کرده بودم احساس رهایی و آزادی
داشتم. نمی دانستم هیجانم را چه طور باید کنترل کنم. تصمیم گرفتم که به
بابام زنگ بزنم و حداقل با انرژیم به او هم انرژی بدهم. با شنیدن صدایش
ناخودآگاه لبخندی به لبم نشست و گفتم:
سلام بابا! چه طوری؟ ما رو نمی بینی خوشی؟
بابام خنده ی کوتاهی کرد. فهمیدم که خسته ست. او گفت:
سلام. چه عجب! ظاهرا تو خیلی خوشی که قصد برگشتن نداری. چه طوری؟ چی کارا می کنی؟ اون جا چه خبر؟
گفتم:
من که خوبم. اینجا هم خبر خاصی نیست. همه چیز در امن و امانه. مامان خوبه؟ آروشا چه طوره؟
بابا گفت:
اونا
هم خوبن. الان خونه نیستن. رفتن برای خرید. مامانت یه کم بهتره... البته
روحیه ش رو می گم ولی خیلی چشم انتظارته. خل نشی اونجا بمونی ها! می دونی
که مامانت تحملش رو نداره. آروشا هم که سرش به دوستاش و دانشگاه گرمه.
راستی! این ترم و مرخصی گرفتی ولی ترم بعد رو می خوای چی کار کنی؟
آهی کشیدم و گفتم:
راستش نمی دونم فعلا بابا ولی بهت اطمینان می دم که من برمی گردم اونجا. زندگی من اونجاست... دانشگاه... خونواده... .
بابا گفت:
ولی دلت توی ایران گیره.
لبخندی زدم و گفتم:
راستش...
من نیومده بودم که بین پانی و نامزدش رو به هم بزنم. نمی خواستم زندگیش رو
خراب کنم. فقط باورم نمی شد که دیگه نسبت به من احساسی نداشته باشه... یه
کم که گذشت فهمیدم که به خاطر اینکه ازش محافظت کنم باید یه اقداماتی
بکنم. نامزدش زیاد آدم خوبی نبود... البته ماجراش طولانیه... بعدا برات
تعریف می کنم. به هر حال اون و خونواده ش تشخیص دادن که بهتره از نامزدش
جدا بشه. من تا قبل از این به این موضوع فکر نمی کردم که به دستش بیارم
ولی الان نمی تونم به چیزی جز این فکر کنم.
مکثی کردم و گفتم:
متوجه منظورم که می شی بابا!... الو؟ بابا!
متوجه
شدم که تلفن خاموش است. با تعجب به گوشی نگاه کردم. فکر کردم شاید برق
رفته باشد و تلفن خاموش شده باشد. چرخیدم و با تعجب به چراغ همیشه روشن
آشپزخانه نگاه کردم. چراغ روشن ثابت می کرد که اشکال از برق نیست. سراغ
بقیه ی تلفن های توی ساختمان رفتم. همه قطع بودند. صدای زنگ خوردن تلفن
اتاق خودم را شنیدم. قلبم از شدت هیجان به سینه ام می کوبید. خط تلفن اتاق
من با بقیه ی خانه فرق می کرد. در دل گفتم:
چیزی نیست که! حتما بابا داره زنگ می زنه. جن که نداریم تو خونه.
تلفن را برداشتم و گفتم:
الو؟
صدای ناآشنایی را شنیدم که جواب داد:
پس
آرسام تویی! فکر نمی کردم هیچ وقت سعادت آشنایی با تو نصیبم بشه. می دونی
به چی فکر می کنم؟ به این که چه قدر دور ولی در واقعا چه نزدیک بودی.
اخم کردم. فهمیدم هومن است. با خشونت پرسیدم:
چی می خوای؟
هومن گفت:
دوست ندارم در موردش حرف بزنم. من مرد عملم! مثل خودت... دوست دارم نشونت بدم.
پوزخندی زدم و گفتم:
بچه می ترسونی؟ تلفن خونه م و قطع می کنی که بگی خیلی خطرناکی؟
هومن گفت:
بازی تازه شروع شده. صبر داشته باش! به جاهای قشنگش هم می رسیم.
خواستم
چیزی بگم که دیدم این خط هم قطع شده است. بی معطلی به سمت حیاط دویدم. پله
ها را دو تا یکی پایین رفتم و در را باز کردم. کسی توی حیاط نبود. هر کسی
که بود خیلی سریع توی حیاط آمده بود و خطوط تلفن را قطع کرده بود و بعد
بیرون رفته بود. به دیوار بلند حیاط و در خیره شدم. خیلی بلندتر و صاف تر
از آنی بود که کسی بتواند از آن بالا بیاید... وارد شدن بی اجازه به خانه
ی ما کار هرکسی نبود.
در را بستم و موبایلم را برداشتم. به بابا زنگ زدم و با بی حالی گفتم:
سلام بابا! اینجا داره بارون می یاد و برق رفته. تلفن برای همین قطع شد. من بعدا بهت زنگ می زنم. باید ببینم حشمت کجا مونده.
روی کاناپه نشستم و با خودم فکر کردم:
من سه روز بی خودی ول گشتم و اون سه روز نقشه کشید... فهمید که کی م... حالا اونه که از من جلوتره.
******
باران
که شروع به باریدن کرد برق ها رفت. اول ترسیدم. فکر کردم هومن باعث شده
برق ها قطع شوند. وحشت کردم. سریع از خانه خارج شدم و وقتی دیدم هیچ برقی
در کوچه روشن نیست خیالم راحت شد. نفس راحتی کشیدم و به خانه برگشتم. در
دل گفتم:
پس این حشمت کجا مونده؟ از صبح که رفته نیومده.
آرزو
می کردم که ای کاش ماهرخ و مش رجب زودتر برگردند. هوا تاریک شده بود و من
نتوانسته بودم چراغ شارژی را پیدا کنم. با نور صفحه ی موبایلم رو به رویم
را روشن کرده بودم. بعد از حرف هایی که هومن بهم زده بود فهمیده بودم که
باید بیشتر حواسم را جمع کنم. حالا که نیاز داشتم بیشتر مراقب باشم برق
رفته بود. آهی کشیدم و به صفحه ی موبایلم نگاه کردم. باطری در حال تمام
شدن بود. در دل گفتم:
هر وقت که نافرم نیاز به موبایل دارم شارژ نداره.
تا موبایل را پایین آوردم زنگ خورد. شماره را نمی شناختم. در دل گفتم:
همه ی اون چیزی که توی این تاریکی نیاز دارم یه پیام تهدیدآمیز دیگه از هومنه.
با این حال جا نزدم. جواب دادم:
بله؟
از شنیدن صدای تماس گیرنده از جا پریدم و فریاد زدم:
پانی!
پانی گفت:
آرسام من... من باید باهات حرف بزنم... توی این چند روز یه اتفاقایی افتاده... باید باهات صحبت کنم.
دستم را روی قلبم که به شدت می کوبید فشار دادم و گفتم:
باشه... باشه... چی شده؟
پانی گفت:
راستش! من... باید زودتر از این ها بهت زنگ می زدم ولی فرصت نشد. این چند روز خیلی بد بود. من... یه عذرخواهی بهت بدهکارم.
ناگهان شارژ موبایلم تمام شد و گوشی خاموش شد. از عصبانیت بلند شدم و گوشی را روی زمین کوبیدم و فریاد زدم:
لعنت به این شانس!
در همان موقع صدای در را شنیدم و از جا پریدم. نور کمی تابید و چشمم را زد. پرسیدم:
کی اونجاست؟
صدای حشمت خیالم را راحت کرد:
می خواستی کی باشه؟
خوشبختانه موبایل او چراغ قوه داشت. او گفت:
چرا چراغ شارژی رو روشن نکردی؟
رویم را از نور برگرداندم و گفتم:
بگیر اون ورتر اون لامصب رو! کورم کردی... پیداش نکردم.
حشمت به سمت آشپزخانه رفت و من توی تاریکی تنها ماندم. بلند گفتم:
پانی بهم زنگ زده بود. تا خواستیم حرف بزنیم شارژ موبایلم تموم شد.
حشمت از توی آشپزخانه گفت:
بیا با موبایل من بهش زنگ بزن.
گفتم:
شماره ش رو ندارم.
حشمت گفت:
سیم کارتت رو بنداز توی گوشی من که اگه زنگ زد بفهمی.
آهی
کشیدم و به صدای ضعیف باران گوش سپردم. روی کاناپه نشستم و زانوهایم را
بغل کردم. حشمت چراغ شارژی را پیدا کرد و آن را روشن کرد. آن را روی میز
گذاشت و فضای هال کمی روشن شد. آهسته گفتم:
دستت درد نکنه... نجاتم دادی.
سرم
را بلند کردم با دیدن صورتش از جا پریدم. پیشانیش شکافته بود و لبش ورم
کرده بود. او روی صندلی نشست و بارانیش را در آورد. بدون هیچ حرفی گوشی
موبایلش را به سمتم انداخت. گوشی کنار من افتاد ولی توجهی به آن نکردم. با
صدایی که به زور در می آمد گفتم:
چی شده؟ کی این بلا رو سرت اورده؟
او
سرش را بلند کرد و توانستم جزئیات بیشتری از صورتش را ببینم. پای چشمش
کبود شده بود و ابرویش شکسته بود. از جایم بلند شدم و به سمتش رفتم. جلوی
پایش زانو زدم و گفتم:
بهم بگو!
حشمت آهی کشید و گفت:
صبح
که داشتم می رفتم خرید متوجه شدم یه ماشین مرتب دنبالمه ولی مشکوک نشدم.
فکر کردم به طور اتفاقی مسیرش با من یکی شده. جلوی پاساژ گشت وایستاده بود
و چون آرایش داشتم ترسیدم که من و بگیرن. رفتم توی کوچه پس کوچه ها تا دور
بزنم و از اون یکی در پاساژ برم تو. توی یکی از کوچه دوباره اون ماشین رو
دیدم. داشتم یه نگاه از روی کنجکاوی بهش می انداختم که یکی دستمال گرفت
جلوی دهنم و دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی چشمم رو باز کردم دیدم که توی یه
خونه ی خرابه م. شیشه ی پنجره ها شکسته بود و یه تیکه ای از سقف ریخته
بود. کف خونه رو هم کثافت برداشته بود. فهمیدم از این خرابه هاییه که سال
تا سال کسی توش پیدا نمی شه. اون مرتیکه ی گنده هم که من و گرفته بود رو
به روم نشسته بود. دو سه تا جمله ی بی فایده گفتم... من و آزاد کن... بذار
برم... از این جور حرف ها. اونم گفت باید صبر کنم که آقا بیاد.
حاضرم شرط ببندم که منظورش هومن بوده. کسی جز اون با من خصومت شخصی نداره.
خلاصه منم براش یه کم نقش یه دختر مظلوم و ضعیف و بازی کردم. خودم و وحشت
زده نشون دادم و حسابی گریه کردم. بعد ازش خواستم دستم و باز کنه که برم
دستشویی. تا دستم و باز کرد افتادم به جونش. من بزن اون بزن. بالاخره
افتاد زمین و سرش خورد به دیوار. یه کم گیج شد منم در رفتم.
ابرو بالا انداختم و گفتم:
تو یه دونه مرد گنده رو زدی؟
حشمت پوزخندی زد و گفت:
تو
همیشه من و دست کم می گیری. آرسام من از وقتی بچه بودم با پسرهای گنده تر
از خودم درگیر می شدم. زندگی من اون موقع که آواره بودم این طوری بود که
باید از خودم دفاع می کردم. توی بچه بالا شهری چی از خیابونایی می دونی که
من توش بزرگ شدم؟ هر گوشه از اون خیابونا یه گرگ ایستاده بود و برام دندون
تیز کرده بود. من هیچ وقت تسلیم نشدم... همیشه برنده شدم. چون توی یه
درگیری که فقط قصدت فرار کردن باشه مهم نیست که هیکلت چه قدری باشه. مهم
اینه که بدونی به کجا ضربه بزنی.
ناخواسته لبخندی زدم و گفتم:
پس جای آروشا پیشت حسابی امن بوده.
حشمت ابرو بالا انداخت و گفت:
هرکسی که با من باشه جاش امنه.
حشمت ادامه داد:
وقتی
اومدم بیرون دیدم که اون اطراف رو می شناسم. همون محله ای بود که آلونک
خودم اونجا بود. برای همین تونستم سریعا خودم و برسونم اینجا... ولی آرسام
این شروعشه. هومن دست بردار نیست. باید یه کاری بکنیم.
روی
زمین نشستم و ماجرای صبح را برایش تعریف کردم. حشمت ساکت ماند. داشت فکر
می کرد. منم هم دوباره به صدای باران گوش دادم. هوا کاملا تاریک شده بود و
نور سفید چراغ شارژی کمی چشم را اذیت می کرد. بالاخره حشمت به حرف آمد و
گفت:
ببین!
همین الان سیم کارتت رو بذار توی گوشی من... باید همه چیز رو به پانی
بگیم. باید براش تعریف کنیم. باید بهش هشدار بدیم که مراقب خودش باشه.
نباید با پنهون کاری آتو دست هومن بدیم.
سرم را پایین انداختم و گفتم:
می دونم که تو راست می گی ولی آخه... می ترسم فکر کنه که هومن بی گناهه و ما وسوسه ش کردیم. می ترسم پشیمون بشه.
حشمت گفت:
قبول دارم که پانی خیلی دختر ساده ایه ولی فکر نکنم پشیمون بشه.
پوزخندی زدم و گفتم:
اون در مورد من این طور رفتار کرد. وقتی فهمید که همه ی حرف هام دروغ بود من و بخشید.
حشمت گفت:
خب
آره! قبول دارم پانی یه کم زیادی بخشنده ست ولی ماجرای تو فرق می کرد.
پانی عاشق تو بود. برای همین حساب تو با هومن جداست. توی ماجرای شما پای
یه بچه هم در میون بود. برای همین پانی نمی تونست تو رو کلا بی خیال بشه.
این ماجرای بچه باعث شد به هم نزدیک تر بشید و بعد اون فهمید که تو جدا
پشیمونی. نمی تونم تضمین کنم که پانی هومن رو نبخشه ولی هیچ کدوم از ماها
تا حالا نشنیدیم که پانی بگه که عاشق هومنه.
سری تکان دادم. حق را به حشمت دادم. حشمت آهی کشید و گفت:
این برقم که خیال اومدن نداره.
او چشم هایش را بست و گفت:
زنگ بزن و تمومش کن.
می
دانستم که بیشتر از این تحمل ندارد و نمی تواند صحبت کند. آن روز خیلی بهش
سخت گذشته بود. حرف هایش را قبول داشتم ولی باز هم می ترسیدم. تحمل نداشتم
که یک بار دیگر هم پانی را از دست بدهم. با این حال دل را به دریا زدم. از
ساناز شماره ی جدید پانی را گرفتم و به او زنگ زدم. آرزو کردم ای کاش حشمت
به جای دیگری به جز دهان من زل بزند. بعد از چند تا بوق پانی گوشی را
برداشت. اجازه ی گله گذاری به پانی ندادم و گفتم:
سلام پانی. ببخشید! شارژ موبایلم تموم شد و چون برقا رفته بود نتونستم شارژش کنم.
پانی گفت:
راستش
اولش فکر کردم که تلفن رو قطع کردی و خیلی بهم برخورد. داشتم با خودم فکر
می کردم که چرا باید همچین کاری کرده باشی که زنگ زدی.
گفتم:
به هر حال معذرت می خوام. می دونی که گوشی موبایل همیشه بد موقع شارژ خالی می کنه.
پانی گفت:
آره! کاملا باهات موافقم.
صدایش
بی نهایت محزون و غمگین به نظر می رسید. دلم برایش سوخت. می دانستم بعد از
ضربه ای که از من خورده بود امیدش را به هومن بسته بود. حالا که هومن هم
رفته بود افسرده شده بود. نگاهی به حشمت کردم و چون دیدم منتظر است مصمم
شدم و گفتم:
پانی
من باید یه چیزی رو برات تعریف کنم. شاید بعدش از من متنفر بشی. فقط یه
چیزی رو بهم بگو... راستشم بگو... می خوای از زندگی هومن بیرون بکشی؟
پانی که تعجب کرده بود گفت:
معلومه... من نمی تونم برای زندگی آینده ی خودم و بچه هام روی یه مرد خائن و دروغگو حساب باز کنم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
پس باید همه چیز و بدونی... فقط خواهش می کنم بهم اجازه بده که ماجرا رو برات کامل تعریف کنم.
پانی که کمی نگران شده بود گفت:
بگو آرسام... داری من و می ترسونی.
آهی
کشیدم و همه چیز را برایش تعریف کردم. همه ی خاطرات خواهر حشمت را برایش
تعریف کردم. بهش گفتم که چه طور فهمیدم که هومن آدم درستی نیست. از نقشه
ام برایش گفتم. فداکاری های حشمت را برایش تشریح کردم و در آخر گفتم:
منظورم
اینه که درسته که همه ی اینا پاپوش بوده ولی من فقط می خواستم شخصیت حقیقی
هومن رو بهت نشون بدم. زمان نداشتم که رابطه ش با یه دختر دیگه رو کشف کنم
و بهت نشون بدم. پس مجبور شدم یه رابطه بسازم. مجبور شدم این نقشه رو
بکشم... پانی من می دونم که به تو خیلی بد کردم و خیلی عوضی بودم ولی باور
کن این کار رو نکردم که تو رو به دست بیارم. فقط نمی تونستم بشینم و
تباهیت رو ببینم... تحملش رو ندارم. می فهمی؟ مهمترین چیز برای من خوشحالی
تو اِ. شاید عذاب بکشم که ازت دور باشم ولی اگه بفهمم تو داری عذاب می کشی
نابود می شم... اگه گذاشتم رفتم آمریکا برای این بود که تشخیص دادم که اگه
در پناه خونواده ت باشی بهتره. می دونم که خیلی ناراحتت کردم که تنهات
گذاشتم ولی این به نفعت بود. توی مملکت ما یه دختر هفده ساله با یه بچه ی
کوچیک به هیچ جا نمی رسه. من نمی خواستم با خودخواهیم تو رو اذیت کنم و
زندگیت و خراب تر کنم. نمی خواستم شانس زندگی بهتر رو ازت بگیرم... من و
تو خیلی حرفا داریم که بزنیم ولی نمی دونم چرا هیچ وقت مناسبی برای زدن
این حرفا پیش نمی یاد.
پانی که گیج به نظر می رسید گفت:
آرسام من... نمی دونم چی بگم... واقعا گیج شدم... انتظار نداشتم که تو هم توی این کار نقش داشته باشی.
پانی
سکوت کردم. من هم ساکت شدم و اجازه دادم که این موضوع را پیش خودش بررسی
کند. می توانستم صدای نفس کشیدن های عمیقش را بشنوم. می فهمیدم که سعی می
کند خودش را آرام کند. متوجه بودم که دوست ندارد من پریشانیش را بفهمم.
ازم خجالت می کشید. می فهمیدم که به خاطر برخوردی که چند وقت پیش با هم
داشتیم عذاب وجدان دارد. کمی صبر کردم تا آرام تر شود. بعد گفتم:
پانی
به خاطر خودت این کار رو کردم... بهت گفته بودم که هومن آدم درستی نیست
ولی تو نسبت به من جبهه گرفته بودی و فکر می کردی دارم بازم فیلم بازی می
کنم... البته حق با تو اِ. ماجرای من مثل ماجرای چوپان دروغگو اِ. منم
چاره ای نداشتم جز این که این جوری تو رو متوجه اشتباهت کنم.
پانی که صدایش می لرزید گفت:
می
دونم که نیتت خیر بوده ولی... من به زمان نیاز دارم که بتونم این و هضم
کنم... یعنی... یعنی... یعنی ممکنه هومن بی گناه باشه و فقط این بار وسوسه
شده باشه؟
در دل گفتم:
وای خدا! این دختر چرا این قدر ساده س؟
گفتم:
من
که ماجرای خواهر حشمت و برات تعریف کردم. می خواستم بهت نشون بدم که هومن
از گذشته تا حالا خیلی تغییر نکرده. هنوز هم همون آدمه. به نظر می رسه
اصرارم داشته باشه که همون آدم باقی بمونه.
پانی گفت:
وای
خدای من! هومن خیلی دوبی می رفت... یعنی تمام مدت... واقعا که خیلی پست و
کثیفه. من فکر می کردم که خیلی از خود گذشته ست که من و اون شکلی قبول
کرده ولی... بابام در موردش تحقیق کرده بود ولی چیز بدی در موردش نشنیده
بود. معلومه خیلی حواسش بوده که ما سراغ کی می ریم و تحقیق می کنیم.
آرسام! من خیلی نگرانم. نکنه بلایی سرمون بیاره... هومن خیلی کینه ایه.
من گفتم:
یکی از دلایلی که بهت زنگ زدم این بود که بهت هشدار بدم و بگم که مواظب باشی. سعی کن فعلا از من فاصله بگیری. اون من و تهدید کرده.
پانی با صدای بلندی گفت:
چی؟
من گفتم:
آروم باش. من می تونم مواظب خودم باشم. فقط دارم بهت می گم که خیلی باید مراقب باشی و به مامان و بابات هم بگو که در جریان باشن.
پانی خنده ی تمسخرآمیزی سر داد و گفت:
بابام
خیلی دلش می خواد که ازت متنفر باشه ولی وقتی این اتفاق افتاد دور از چشم
من به مامانم می گه که حق با تو بود و نباید باهات اون طوری رفتار می
کردن.
من گفتم:
حالا صدات چرا این قدر گرفته؟
پانی گفت:
بعد سه روز گریه زاری بهت زنگ زدم. از همون شب تصمیم گرفتم بهت زنگ بزنم ولی این قدر حالم بد بود که نشد. امروز آروم تر بودم.
چیزی نگفتم. ناراحت شده بودم. می دانستم که او حال خیلی بدی دارد ولی تنها راه چاره زمان بود.
پانی آهسته گفت:
حشمت نباید این کار رو می کرد... من اون شب فکر کردم اونه که بهم خیانت کرده ولی الان... معنی کارش رو می فهمم. نباید این طوری... .
او حرفش را نصفه گذاشت. من گفتم:
من خودم هم نمی دونم چرا این کار رو کرده.
پانی گفت:
من می دونم... ولی کارش درست نبود. من ارزش این ریسک و نداشتم. نباید این طوری جبران می کرد.
من پرسیدم:
چیو؟
پانی گفت:
باشه برای بعد... بابام اومد. من دیگه باید برم.
******
کوله پشتی را روی دوشم انداختم و به سمت در رفتم. منشی صدایم زد:
آقای ارجمند!
برگشتم و گفتم:
آرتین کارم داره؟ یادم رفته بود... خوبه ده دقیقه پیش بهم گفته بود!
با عجله به سمت دفتر آرتین رفتم. در را باز کردم و گفتم:
ببخشید آرتین... پاک یادم رفته بود که می خواستی من و ببینی. این چند روز خیلی حواسم پرت بود.
آرتین از پشت عینک نزدیک بینش بهم نگاه کرد و لبخندی زد. در دل گفتم:
با این عینک عین بچه مثبت ها شده.
سعی کردم جلوی خنده ام را بگیرم. آرتین به صندلی اش تکیه داد و گفت:
پس دو روز مرخصی هم نتونست حالت و جا بیاره.
خواستم
چیزی بهش بگویم که چشمم به باربد افتاد. دهانم که باز مانده بود را بستم و
بی اختیار چشم غره ای بهش رفتم. باربد کنار ساناز نشسته بود و به من خیره
شده بود. با ناباوری گفتم:
تو!... اینجا؟... اینجا چی کار می کنی؟
با خشم به طرف آرتین برگشتم و گفتم:
ماجرا چیه؟
نگاهم
به آرتین چنان خشمناک بود که آرتین تحمل نکرد و سرش را پایین انداخت. با
نگاهم صد تا فحش و ناسزا روانه اش کردم. ساناز به جای آرتین جواب داد:
راستش باربد می خواست باهات صحبت کنه ولی نمی خواست طرف خونه تون بیاد.
اخم کردم و رو به باربد گفتم:
حالا چرا این قدر نجیب شدی که نمی خوای سراغ خونمون بیای؟
باربد
پا روی پا انداخت و لبه ی راست کت سورمه ایش را روی لبه ی چپ انداخت و تی
شرت اسپرت مشکی رنگش را پنهان کرد. ژستش حالم را به می زد. با نفرت از او
چشم برداشتم و ترجیه دادم به کفش های مشکی براقش نگاه کنم. او گفت:
موضوع
این نیست. هومن خونه تون رو زیر نظر گرفته و منم نمی خوام اون طرفا آفتابی
بشم. اگه بفهمه که تو رو می شناسم دیگه نمی تونم کمکت کنم.
ابرو بالا انداختم و بدون این که نگاهش کنم گفتم:
مگه الان می تونی؟
باربد گفت:
ببین
آرسام! من یه چیزهایی می دونم. هومن برات نقشه کشیده. می تونم بفهمم که
قراره واقعا برای تو و اون دوستت که توی خونه ت قایمش کردی دردسر درست
کنه. بهتره سریعا میدون و خالی کنی. به فکر این که با هومن در بیفتی نباش.
هومن تا حالا این نقشه ها رو روی ده نفر اجرا کرده. اون خیلی کینه ایه و
گذشت و بخشش نداره. در جریان یکی از این نقشه هاش بودم. یه دختری بود که
با هومن دوست شده بود ولی فقط می خواست هومن و تیغ بزنه. این قدر از آدم
های هومن کتک خورد که از ریخت و قیافه افتاد. یه مرده بود که وکیل بود و
با بابای هومن در افتاد. حتی باعث شد پای بابای هومن به زندان باز بشه.
وکیله داشت دست این خونواده رو رو می کرد. هومن براش نقشه کشید و پای طرف
وسط یه ماجرای ساختگی کشید. اون وکیله الان به جرم قتلی که انجام نداده
زندانه. هومن براش پاپوش درست کرد... آرسام! بازی کثیف هومن شروع شده و
این قدر قاطی کرده که واقعا قصد داره با تمام قدرت له ت کنه. اون پانی رو
دوست داشت... به روش خودش دوستش داشت. شاید کاری که کردی به نظر خودت حق
بود ولی هومن و عصبانی کردی... اگه پانی رو می خوای سریعا کارات و درست کن
و با خودت ببرش آمریکا. هومن دست بردار نیست ها! بهتره حواست و جمع کنی.
از میدون به در کردن تو و اون دوستت که اینجا بی کس و کارید خیلی آسونه.
گفتم:
مثلا می خواد چی کار کنه که برای من مشکل ایجاد کنه؟ می خواد من و بکشه؟
باربد گفت:
نمی
دونم دقیقا چی می خواد ولی می دونم که درگیر شدن توی این مسئله اصلا به
نفعت نیست. دفعه ی پیش دوستت خیلی شانس اورد که هومن یه نفر رو براش
فرستاده بود. اون و دست کم گرفته بود ولی الان دیگه می دونه با کی طرفه.
با تعجب سرم را بلند کردم و به صورتش نگاه کردم و پرسیدم:
تو این چیزها رو از کجا می دونی؟
باربد شانه بالا انداخت و گفت:
بهت
که گفتم! من و هومن آشناییم. راستش دیشب خونشون بودیم. وقتی که بهش زنگ
زدند و خبر فرار کردن دوستت و دادن، توی اتاقش بودم. چیز زیادی دستگیرم
نشد ولی بعدش هومن یه کوچولو در مورد این مشکل کوچولو باهام درد و دل کرد.
فقط این قدری بهم گفت که بفهمم تو توی بد خطری هستی. بعدش که اومدم اینجا
هم آرتین یه چیزهایی بهم گفت. ببین! هومن هم برای خلاف کاری آدم داره هم
برای کارای قانونیش پارتی داره. فکر نکن با شکایت کردن و این جور حرف ها
کارت پیش می ره. بابای هومن خیلی آشنا زیاد دار. تا حالا صد تا پرونده
براشون درست شده که صد در صد براشون دردسر بوده ولی با پول دادن به وکیل و
قاضی و با پارتی بازی از زیرش در رفتن. باباش خیلی پولدارتر از حد تصورته.
برای پسرش هم خوب خرج می کنه. این رو گفتم که هوس نکنی ازش شکایت کنی. این
جوری فقط خودت و ضایع می کنی. از اون گذشته بهتره بدونی که با فیلم بازی
کردن هات نمی تونی کاری از پیش ببری. چون که الان شدیدا تحت نظری و اونم
هر لحظه فشار رو بهت بیشتر می کنه. اونم بلده نقشه بکشه. آرسام این یه
بازیه که تو شروعش کردی و فکر کردی که توش برنده ای ولی نمی دونستی که
حریفت چه قدر قدره. تو بازنده ی این بازی هستی و فقط یه یه شانس داری.
شانست هم اقامتت توی آمریکاست. اگه بری نمی تونه دنبالت بیاد. خیلی کار می
بره که بتونه خودش رو به اون جا برسونه.
پوزخندی زدم و گفتم:
اگه پولداره در آمریکا به روش بازه. هزار تا راه وجود داره که اقامت اونجا رو به دست بیاره.
باربد گفت:
می دونم ولی هومن توی آمریکا امکانات و نفوذی رو که توی ایران و دوبی داره رو نداره.
سر تکان دادم و به تمسخر گفتم:
خیلی خب! تو می تونی بری. رسالتت و انجام دادی.
باربد از جایش بلند شد و گفت:
همه چیز و به شوخی می گیری... به هر حال از من گفتن بود.
باربد خداحافظی کرد و رفت. چشم از در بسته برداشتم و رو به آرتین کردم. گفتم:
برای چی راهش دادی؟
ساناز گفت:
بسه
آرسام! من کاملا بهت حق می دم که جبهه بگیری و حرفاش و باور نکنی ولی
حرفای باربد منطقی بود. ما که هومن و می شناسیم و می دونیم که چه نفوذی
داره. باید سریعا از ایران بری.
من نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم:
نمی
دونم چرا نمی ذارید این بازی ادامه پیدا کنه. چرا همتون این قدر ترسیدید؟
مگه هومن چی کار کرده؟ واقعا فکر می کنید من آخرش می بازم؟
آرتین سرش را تکان داد و گفت:
بحث
برد و باخت نیست... ببین! ما چرا اینجاییم؟ چرا به اینجا رسیدیم؟ همه ش به
خاطر این بود که می خواستی انتقام علی رو بگیری. آرسام! متوجه نشدی که آخر
انتقام گرفتن هیچی نیست؟ هومن هم مثل تو اهل بازیه. تا کی می خواهید به
جون هم بیفتید و انتقام بگیرید؟ پس کی می خوای زندگی کنی؟ یه نگاه به
زندگی خودت بکن! آرسام بس کن دیگه. به فکر زندگیت باش. زندگی تو توی ایران
تموم شده. تو که خودتم قبول داری باید بری آمریکا. خونواده ت اونجان. تازه
دانشگاهت هم هست. یادم نمی یاد که برای موندن توی ایران نقشه کشیده باشی.
با بابای پانی صحبت کن و با هم از اینجا برید. این طوری هم امنیت بیشتری
دارید هم می رید سر زندگیتون. این کاریه که در هر صورت باید انجام بشه. پس
لطف کن و قبل از اینکه هومن یه اقدام جدی بکنه این کار رو تموم کن. به خدا
از این استرس و اضطراب هم در می یای.
ساناز اخم کرد و گفت:
حشمت چی؟ یادتون رفته که اون بدون هیچ چشم داشتی چه قدر کمکمون کرده؟ نباید نامرد باشیم و تنهاش بذاریم.
دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
تو راست می گی... قضیه ی حشمت هم هست. اون از همه بیشتر توی خطره. تازه خونواده ی پانی هم ممکنه مخالف باشن. باباش از من متنفره.
آرتین گفت:
شاید
بعد این قضیه یه کم دیدشون عوض شده باشه. دیگه باید بفهمن که دخترشون هم
شانس این رو که توی ایران ازدواج بی دردسری بکنه رو نداره.
ساناز دست به سینه زد و گفت:
کی گفته؟
آرتین با بی حوصلگی گفت:
ببین
ساناز الان وقت بحث کردن در این مورد نیست. منم مثل تو موافقم که این طرز
فکر درست نیست ولی همینه که هست. من و تو نمی تونیم با یه روز بحث کردن
این سنت رو عوض کنیم. باید واقع بین باشیم. الان وقت این صحبت ها نیست.
آرتین آهی کشید و ادامه داد:
با
این حال من اصلا متوجه نمی شم که حشمت چه طوری حاضر شد این کار رو بکنه.
فکر نمی کنم پانی دیگه بتونه دید خوبی نسبت بهش داشته باشه.
پوزخندی زدم و گفتم:
امیدوارم قضیه عشق و عاشقی نباشه.
ساناز اخم کرد و گفت:
خیلی
خری که فکر می کنی همه ی مسائل دنیا به عشق و عاشقی مربوطه. ببین آرسام!
حشمت همیشه توی زندگیش برای آدم های کوچیک تر از خودش فداکاری کرده. شاید
این طور احساس زندگی می کنه. اول به خواهرش رسیدگی کرد و بعد به آورشا و
حالا هم به پانی. این چیزیه که اون به امیدش زندگی می کنه. مطمئن باش به
خاطر شغلی که توی گذشته داشته خودش بیشتر از هرکس دیگه ای عذاب کشیده. اون
درس نخونده و الان بیکاره. قبلا شغل کثیفی داشته و خونواده ی درست و حسابی
هم نداره. این دختر هیچ هدف و امیدی برای زندگی نداره. با این فداکاری ها
زندگیش معنی پیدا می کنه. حس می کنه به دنیا اومده که از دخترهایی که همسن
خواهر کوچیکش هستن مراقبت کنه.
سرم درد گرفته بود. چشم هایم را بستم و با یک دست سرم را گرفتم و گفتم:
نمی دونم والا... شاید حق با تو باشه. به نظر من پانی نمی تونه کاملا اون و بی تقصیر بدونه.
ساناز شانه بالا انداخت و گفت:
منم همین نظر رو دارم. به هر حال تا آخر عمرش اون صحنه ای که از هومن و حشمت دیده جلوی چشمشه.
آرتین از پشت میز بلند شد و گفت:
آرسام! این حرفا رو ولش کن. الان باید در مورد کارهای هومن صحبت کنیم.
دست هایم را بالا آوردم و مانع از ادامه ی صحبتش شدم و گفتم:
بهترین کاری که تو و ساناز می تونید بکنید اینه که از این قضیه دور بمونید. هومن نباید بفهمه که پای شما هم گیر بوده.
نگاهی به ساعتم کردم و گفتم:
من دیگه باید برم. حشمت توی خونه تنهاست و براش نگرانم. خدا رو شکر فردا ماهرخ برمی گرده. اون که باشه خیلی بهتره.
از
آن دو خداحافظی کردم و از شرکت خارج شدم. سوار ماشین شدم ولی آن را روشن
نکردم. فکرم مشغول حرف هایی بود که باربد زده بود. بدون این که بخواهم
نگران شده بودم. ته دلم می دانستم که قدرت مقابله با هومن را ندارم. بدون
پشتوانه ی مالی کار زیادی ازم بر نمی آمد. آن روز بود که کشف کردم آن مرد
نقاب دار بدجوری به بابای پولدارش متکی بود.
******
نگاهی
به گل های رز سفید انداختم. تضاد عجیبی با سنگ قبر مشکی رنگ داشت. آن قدر
روی زمین نشسته بودم که احساس می کردم پاهایم خواب رفته است. آهی کشیدم و
به سنگ قبر علی نگاه کردم. یاد دوران خوش کودکی برایم زنده شده بود. به
بهترین دوستی که داشتم فکر کردم. یادم آمد که چه طور همه ی بازی ها از این
سنگ قبر آغاز شد. پوزخندی زدم. به عجول بودن و سنگدل بودنم فکر کردم. چه
بازی مسخره ای را راه انداخته بودم. ای کاش زودتر متوجه شخصیت خاص پانی می
شدم و به جای اذیت کردنش، بهش عشق می ورزیدم... افسوس که همه این فکرها بی
فایده بود.
احساس
کردم که شخصی کنارم ایستاد. اول به حضورش توجهی نکردم ولی بعد به کفش های
مارک دار اسپرتش شدم. با کنجکاوی سرم را بلند کردم و چشمم به هومن افتاد.
از جا پریدم. هومن خندید و گفت:
ترسوندمت؟
پس فهمیدی که باید ازم بترسی. آفرین پسر خوب و عاقل ولی دیگه دیر شده.
کاری و که نباید کردی. دختری که دوستش داشتم و ازم گرفتی.
پوزخندی زدم و از جایم بلند شدم. پایم تا بالای رانم خواب رفته بود. نمی توانستم درست روی پایم بایستم. هومن دوباره خندید و گفت:
چه
شل و ول هم هستی. چه جوری پانی تو رو به من ترجیه داد؟ چه جوری تونستی مخش
و بزنی؟... البته... صورتت و دوست دارم... خوش قیافه ای.
گفتم:
تقصیر خودت بود که از دستش دادی. هیچکس به جز خودت مقصر نیست.
هومن شانه بالا انداخت و گفت:
این که تو چی فکر می کنی مهم نیست. مهم اینه که تا حالت و نگیرم آروم نمی شم.
گفتم:
خیلی خب! حرف های تکراری نزن. یه بار زنگ زدی. تهدید کردی بس بود. مثلا ترسیدم.
هومن یک قدم به سمتم برداشت و گفت:
پات و از زندگی پانی بیرون بکش وگرنه بد می بینی. پانی مال منه. مهم نیست که من و جلوش خراب کردی. من دوباره به دستش می یارم.
پشتم را بهش کردم و گفتم:
هر کاری دوست داری بکن. منم دوست دارم علاف شدن تو رو ببینم. دل پانی پیش منه و این یه حقیقته که نمی تونی هیچ جوری عوضش کنی.
بهش
مهلت ندادم که حرفی بزند. با گام هایی بلند به سمت ماشینم رفتم. سوار شدم
و با سرعت به راه افتادم. ناخودآگاه از آینه به عقب نگاه می کردم. انتظار
داشتم که ماشینی را ببینم که تعقیبم می کند. هر چند که چیزی نیافتم. ذر
همان موقع پانی بهم زنگ زد. بدون این که سرعت ماشین را کم کنم، جواب دادم:
جانم؟
صدای وحشت زده ی پانی باعث شد که یک دفعه بزنم روی ترمز. صدای بوق ماشین های پشت سرم بلند شد. پانی گفت:
آرسام؟ کجایی؟... آرسام... من... .
بلند گفتم:
الو؟ پانی؟ چی شده؟
نفسش بالا نمی آمد و نمی توانست حرف بزند. گفتم:
آروم باش. چند تا نفس عمیق بکش. من فرار نمی کنم. آروم که شدی بگو منم گوش می کنم.
پانی یک دقیقه مکث کرد. صدای نفس هایش در تلفن پیچید. وقتی شروع به حرف زدن کرد کمی آرام تر شده بود. او گفت:
آرسام من چی کار کنم؟ هومن زده به مامانم.
فریاد زدم:
چی؟
پانی شروع کرد به گریه کردن و گفت:
مامانم
رفته بود خونه شون... داشته با مامان هومن صحبت می کرده که دعواشون شده...
وقتی از خونه بیرون اومده هومن با ماشین زیرش کرده.
با تعجب گفتم:
آخه برای چی؟... چه قدر این بشر عوضیه.
پانی هق هق کنان گفت:
اون
دیوونه ست... زنگ زد بهم و گفت که اگه بخوام ترکش کنم دفعه ی بعد یه جوری
مامانم و زیر می کنه که دیگه از جاش بلند نشه... من باید چی کار کنم؟ من
می ترسم... اگه موضوع در مورد خودم بود این قدر نگران نمی شدم... ولی
ماجرا سر مامانمه.
دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
پانی
باور کن نمی دونستم آخر و عاقبتش این می شه. من نمی خواستم توی خطر
بندازمت. فکر می کردم دارم نجاتت می دم. فکر نمی کردم که با این کارم همه
چیز خراب بشه. دوباره حماقت کردم.
پانی که آرام تر شده بود گفت:
دیوونه
شدی؟ من ناراحت نیستم که این کار رو کردی. تو من و نجات دادی. من که نمی
تونستم با همچین آدمی یه عمر زندگی کنم... راستش... من واقعا از هومن
شناخت کافی نداشتم. مراسم خواستگاری هم به سبک سنتی بود. همین که مامانم
اینا فهمیدن که هومن پسریه که تحصیل کرده ست و وضعش خوبه و از همه مهمتر
من و این شکلی قبول می کنه جواب مثبت دادم. بابام هم برای تحقیق کردن رفت.
دیدی که! هومن خیلی راحت پیش بینی کرد که بابام سراغ کیا می ره و
متقاعدشون کرد که چیزی نگن... شایدم اصلا چیزی نمی دونستن. مثلا از یه سری
از استادهای دانشگاه پرسید و از در و همسایه. همه شون کسایی بودند که
چشمشون هر روز توی چشم هومن بود. اگه می دونستن هم راستش و نمی گفتن...
حالا هم من افسرده نشدم... من اصلا عاشق هومن نبودم که افسرده بشم. من فقط
بهش عادت داشتم... می دونی! خیلی از آدم ها فرق بین عادت و عشق و تشخیص
نمی دن... من می دونم که فقط بهش عادت داشتم... بهش تکیه کرده بودم. مسلما
حالا که تکیه گاهم رفته ناراحتم ولی ته دلم از شانسی که اوردم هم
خوشحالم... راستش... از برگشتن پیش تو هم خیلی خوشحالم... اون قدر خوشحالم
که ناراحتیم بابت هومن خیلی به چشم نمی یاد. از وقتی فهمیدم که از آمریکا
برگشتی بی تاب شده بودم... خود هومن هم فهمیده بود و خیلی حسودی می کرد...
آرسام من خیلی نگرانم... نمی دونم کی همه چی درست می شه... کی من آرامش
پیدا می کنم؟
قبل از این که دوباره بغض کند گفتم:
نگران نباش... همه چی درست می شه.
پانی وسط حرفم پرید و گفت:
چی چی و درست می شه؟ هومن تا جفتمون و نکشه ول نمی کنه.
من گفتم:
آروم باش... یه چیزی گفتم که مثلا از نگرانی درت بیارم... الان کجایی؟ بیمارستانی؟
پانی آهی کشید و گفت:
نه... خونه خاله م ام. خاله م من و فرستاد خونه.
من گفتم:
خیلی خب! ببین پانی! باید از هومن شکایت کنید.
پانی گفت:
می
دونم. بابام هم الان دنبال همین کاره. می دونی که وکیله! یه خانومی هم
شاهد بوده که هومن به مامانم زده. بابام به محض این که مطمئن شد مامانم
حالش خوبه رفت دنبال این قضیه... من هم به جای خونه ی خودمون اومدم خونه ی
خاله م. می ترسیدم توی خونه ی خودمون تنها باشم. آرسام! تو تنها کسی هستی
که می تونی یه کاری بکنی. خواهش می کنم یه فکری بکن!
******
به ساعتم نگاه کردم. هفت شده بود.
خیلی دیر کرده بودم. سرعت ماشین را بیشتر کردم. دلم برای حشمت و ماهرخ شور
می زد. هیچ وقت آنها را تا آن وقت تنها نمی گذاشتم. به خانه که رسیدم با
عجله در را باز کردم و داخل شدم. چشمم که به چهره ی رنگ پریده ی حشمت و
ماهرخ افتاد فهمیدم که نگرانی هایم بیهوده نبوده است. ماهرخ به سمتم آمد و
گفت:
خوب شد اومدید آقا! شما نبودید دزد اومد.
اخم کردم و گفتم:
دزد؟
با تعجب به حشمت نگاه کردم. حشمت نگاه معنا داری بهم کرد و گفت:
آره! بهتره یه سری به اتاقت بزنی و ببینی چیزی کم شده یا نه.
فهمیدم که ماجرا چیز دیگری بوده است. با حشمت به اتاقم رفتم. در را بستم و پرسیدم:
جریان چیه؟
حشمت گفت:
آدم های هومن اومده بودند. از در حیاط بالا رفتند و سعی کردند در ورودی خونه رو بشکنند.
قلبم در سینه فرو ریخت. با وحشت به چشم های وحشی حشمت نگاه کردم که برق خشم آنها را تیره تر از همیشه کرده بود. حشمت ادامه داد:
من
و ماهرخ میز و هل دادیم و پشت در گذاشتیم. سعی کردیم جلوشون رو بگیریم.
چون در خیلی سنگین بود نتونستن بیان تو. آرسام باورت نمی شه! شیشه ی پنجره
رو شکوندن و اومدن تو.
با تعجب گفتم:
پنجره ها که حفاظ داره.
حشمت پوزخندی زد و گفت:
پنجره های طبقه ی اول بله! ولی پنجره اتاق خوابا نه!
تقریبا فریاد زدم:
از اتاقا اومدن؟
حشمت سری تکان داد و گفت:
از اتاق مامانت اینا. شیشه رو شکستن و اومدن تو.
چنگی به موهایم زدم و گفتم:
ولی چه طوری؟ چه طوری از دیوار بالا اومدن؟
حشمت روی تختم نشست و گفت:
من ندیدم چه طوری این کار رو کردن ولی کاملا معلوم شد که با کی طرفیم. این آدما یه مشت دزد معمولی نبودن. تعلیم دیده بودن.
گفتم:
مطمئنی این طوری اومدند؟
حشمت گفت:
آره
بابا! همسایه دیدشون. زنگ زد به پلیس ولی پلیس وقتی رسید که رفته بودند.
آخه اومده بودند دنبال تو... قمه داشتند... وقتی پیدات نکردند رفتند. می
خوای بری کلانتری؟ باید شکایت کنیم.
گفتم:
فکر
نمی کنم پلیس بتونه کاری بکنه... اگه این قدر بدون ترس می ریزن توی خونه
مون یعنی مشکلشون و با پلیس حل کرده اند... انگار حرف های باربد راسته.
حشمت آب دهانش را قورت داد و گفت:
آرسام باید هر چه سریع تر یه کاری بکنیم.
گیج شده بودم. شانه بالا انداختم و گفتم:
آخه چی کار کنیم؟
حشمت نفس عمیقی کشید و گفت:
فرار کنیم.
******
جمعه
بود و من داشتم با آروشا چت می کردم که پانی بهم زنگ زد. لبخندزنان جواب
دادم. پانی زیاد سرحال به نظر نمی رسید. بعد از احوال پرسی های معمولی گفت:
می شه ببینمت؟ بابام باهات کار داره.
گفتم:
ام... باشه... خب فکر کنم نمی شه شما بیاید اینجا. هومن اینجا رو زیر نظر داره. من بیام اونجا؟
پانی گفت:
باشه بیا... فقط می شه زود بیای؟ بابام کار داره. زیاد وقت نداره.
گفتم:
باشه. تا نیم ساعت دیگه اونجام.
سریعا
با آروشا خداحافظی کردم و لباس پوشیدم. برای دوش گرفتن وقت نداشتم. خیلی
روی لباس پوشیدنم دقت نکردم. وارد هال که شدم حشمت را دیدم که داشت کتاب
می خواند. بهش گفتم که کجا می روم. بعد گفتم:
مواظب خودت و ماهرخ و خونه و اینا باش.
حشمت سعی کرد خودش را خونسرد نشان بدهد و گفت:
باشه. من بهتر از تو می تونم مراقب همه چی باشم.
به حرفش خندیدم و از خانه بیرون رفتم. مش رجب را دیدم که داشت حیاط را جارو می کرد. به سمتش رفتم و جارو را از دستش گرفتم و گفتم:
جارو کشیدن وظیفه ی تو نیست. با این کمردردت چرا این کار رو می کنی؟... من می رم بیرون. مواظب خودت و خانوما باش.
سوار ماشین شدم و از خانه خارج شدم. لحظه ای برگشتم و با نگرانی خانه را نگاه کردم. در دل گفتم:
حشمت هست دیگه... می تونه مراقب همه چی باشه.
به
موقع به خانه ی پانی رسیدم. وارد آسانسور که شدم نگاهی به لباس هایم کردم.
بلیز مشکی رنگم کمی چروک بود. با نارضایتی چشم از آن برداشتم و موهایم را
در آینه مرتب کردم.
بابای پانی در را باز کرد. متوجه شدم که نگاهش دیگر آن طور خصمانه نیست. او گفت:
سلام. بفرمایید.
از
این که دیدم رفتار محترمانه ای را در پیش گرفته خوشحال شدم. او کاملا رسمی
لباس پوشیده بود و احتمالا آماده بود که بیرون برود. پشت سرش پانی ایستاده
بود. پانی یک بلیز یقه اسکی مشکی با شلوار لی سفید پوشیده بود و موهایش را
بالای سرش جمع کرده بود. با دیدن او ناخواسته لبخندی بر لبم نشست. او هم
جواب لبخندم را داد. بابای پانی سرفه ای مصنوعی کرد. پانی سرش را پایین
انداخت و من هم رویم را برگرداندم. بابای پانی به مبل اشاره کرد و گفت:
بفرمایید.
من
نشستم و پانی برایم چای آورد. او کمی دورتر از ما نشست و سرش را پایین
انداخت. برایم سخت بود که نسبت به او بی توجه باشم. سعی کردم بهش نگاه
نکنم. قلبم چنان محکم در سینه می زد که می ترسیدم بابای پانی صدای آن را
بشنود. در دل گفتم:
درست عین دخترهای چهارده ساله شدم.
بابای پانی صدایش را صاف کرد و گفت:
خب
من زیاد وقت ندارم... باید برم دنبال کارام. نمی دونم خبر داری یا نه...
من از هومن شکایت کردم ولی... خبرهای خیلی خوبی ندارم. ما یه شاهد داشتیم
که خیلی روی کمکش حساب می کردیم ولی... راستش آدم های میرشفیعی رفتند محل
کار اون خانوم و تهدیدش کردند که اگه دخالت کنه از کار بی کارش می کنند...
اون خانومم ترسیده و دیگه حاضر نیست که شهادت بده.
سرم را با تاسف تکان دادم. بابای پانی پا روی پا انداخت و آهی کشید. ادامه داد:
این
چند وقته که با همکارام دنبال رسیدگی به این شکایت بودم فهمیدم که با کی
طرفیم. قبلا چیزی در موردشون نشنیده بودم ولی همکارام می شناختنشون... می
گفتند که هر پرونده ای که به این خانواده مربوطه به بن بست می رسه. مثل
این که به طرز گسترده ای هم توی کارهای خلاف اند... قاچاق و اینا... می
دونم تو قبلا همه ی اینا رو به من و خونواده م گفته بودی ولی ما... خب...
من ازت کینه به دل گرفته بودم. به خاطر ماجراری پانی... می دونی که مسئله
ی کوچیکی نیست. پانی می گه که یه خواهر همسنش داری. پس مطمئنم که متوجه می
شی که چی می گم.
گفتم:
بله...
من واقعا درک می کنم. من چند سال پیش اشتباه بزرگی کردم... این قضیه هم
کاملا تقصیر من بود و پانی واقعا خطایی نکرده. من تا ابد مدیون شما می
مونم.
بابای پانی سری تکان داد و گفت:
هیچ دینی در کار نیست... تو خیلی به ما لطف کردی. من می خوام ازت تشکر کنم.
شانه بالا انداختم و گفتم:
وظیفه بود.
نفس راحتی کشیدم. بابای پانی گفت:
حالا دیگه ما باید پشت هم باشیم. هم ما در خطریم هم تو. بهتره مراقب خودت باشی.
صدای
زنگ موبایلش بلند شد. از هال بیرون رفت و مشغول صحبت کردن با موبایلش شد.
من سرم را چرخاندم و به پانی نگاه کردم. او لبخندی بهم زد. ناخواسته
خندیدم و گفتم:
خوشحال به نظر می رسی.
پانی سرش را تکان داد و گفت:
هستم... فکر نمی کردم بابام ببخشتت... این چند وقته خیلی احساساتی شده.
گفتم:
احساساتی؟!
بابای پانی وارد هال شد و گفت:
پانی! من باید برم.
من بلافاصله از جام بلند شدم. زیر نگاه سنگین بابای پانی سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم:
خداحافظ.
پانی هم با لحنی مشابه جوابم را داد. به دنبال بابای پانی سوار آسانسور شدم و گفتم:
فکر نکنم درست باشه که تنهاش بذاریم.
بابای پانی آهسته گفت:
خاله ش می یاید پیشش الان.
از
آسانسور که پیاده شدیم خداحافظی کردیم. او به سمت پارکینگ رفت و من از
ساختمان خارج شدم. در را که بستم چشمم به ماشین پلیسی افتاد که دم در پارک
شده بود. دو مامور به حالت آماده باش کنار ماشین ایستاده بودند. از خودم
پرسیدم:
اینا اینجا چی کار می کنند؟ بابای پانی با اینا کار داشت؟
نگاهم
را از آنها گرفتم و سوار ماشینم شدم. در پارکینگ باز شد و بابای پانی با
ماشینش خارج شد. خواستم بپیچم و بروم که دیدم مامورها به سمت ماشین بابای
پانی رفتند. نگران شدم و ماشین را نگه داشتم. مامورها شروع به صحبت کردن
با بابای پانی کردند. بعد به سمت پشت ماشین رفتند و صندوق عقب را باز
کردند. یکی از آنها در جعبه ای که در صندوق عقب بود را باز کرد. چشمم که
به صورت رنگ پریده ی بابای پانی افتاد قلبم در سینه فرو ریخت. زیر لب گفتم:
اتفاق بدی افتاده.
از ماشین پیاده شدم و به سمتشان رفتم. بابای پانی هنوز گیج به نظر می رسید. یکی از مامورها دستبند به دستش زد. با تعجب فریاد زدم:
آقای آراسته!
بابای پانی سرش را بلند کرد و گفت:
آرسام
مراقب پانی باش... سپردمش دست تو... از این جا برید... برید یه جایی که
دست هومن بهتون نرسه... از ایران برید... مراقبش باش... نذار دست هومن بهش
برسه.
چهره ی وحشت زده ی بابای پانی بیشتر از هر چیزی من را می ترساند. کم مانده بود سکته کند. من گفتم:
اشتباه شده... برای چی دارین می برینش؟
مامور پلیس پوزخندی زد و گفت:
اشتباه شده؟ پس اینا چیه؟
اشاره
ای به صندوق عقب کرد که پر جعبه بود. در یکی از جعبه ها باز بود و در آن
بطری های مشروب دست نخورده کنار هم چیده شده بودند. قلبم در سینه فرو
ریخت. دهانم از تعجب باز مانده بود. صدای باربد در سرم پیچید:
یه
مرده بود که وکیل بود و با بابای هومن در افتاد. حتی باعث شد پای بابای
هومن به زندان باز بشه. وکیله داشت دست این خونواده رو رو می کرد. هومن
براش نقشه کشید و پای طرف وسط یه ماجرای ساختگی کشید. اون وکیله الان به
جرم قتلی که انجام نداده زندانه. هومن براش پاپوش درست کرد... .
بی اختیار یک گام به عقب برداشتم. قلبم دیوانه وار به سینه ام می کوبید. دست هایم یخ کرده بود. با خودم گفتم:
پس این چیزیه که هومن توش استاده! پاپوش درست کردن.
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
به خدا اشتباه شده. این آقا اهل این چیزها نیستند. براشون پاپوش درست کردند.
بابای پانی که صورتش مثل گچ سفید شده بود با صدای لرزانی گفت:
آرسام فایده نداره. کاری که بهت گفتم و بکن.
با صدای بلندی گفتم:
نباید تسلیم بشیم.
مامورها بابای پانی را به سمت ماشین پلیس بردند. بابای پانی سرش را برگرداند و گفت:
نگران من نباش... مواظب پانی باش... مراقبش باش. من کسی و ندارم... چشم امیدم به تو اِ.
وقتی
ماشین پلیس حرکت کرد چشم های من پر از اشک شده بود. همسایه ها را می دیدم
که از پشت پنجره شاهد همه چیز بودند. لرزش بدنم را کنترل کردم. اشک هایم
را با دست پاک کردم. سرم را بلند کردم و پرده ی سالن پذیرایی خانه ی پانی
را دیدم که تکان خورد. پس پانی همه چیز را دیده بود.
با
سرعت وارد خانه یشان شدم. تا زنگ را زدم پانی باز کرد. آسانسور را بی خیال
شدم و با سرعت از پله ها بالا رفتم. در خانه باز بود. وارد خانه شدم و صدا
زدم:
پانی!
او
را دیدم که روی مبل نشسته بود. گریه نمی کرد ولی چشم هایش پر از اشک بود.
وقتی سرش را بلند کرد و نگاهم کرد، غمی بزرگ را در صورتش دیدم. آهی کشیدم.
کاری نمی توانستم بکنم. پانی بی حرکت و بی صدا روی مبل نشسته بود و به
دیوار رو به رویش خیره شده بود. بی صدا به آشپزخانه رفتم و یک لیوان آب
برایش آوردم. پانی لب به آب نزد. آهسته اشک می ریخت. با این که می دانستم
باید به او زمان بدهم که با قضیه کنار بیاید گفتم:
وسایلت و جمع کن... باید بریم.
پانی با صدایی پر از بغض گفت:
خاله م می یاد پیشم.
با لحن سرزنش آمیزی گفتم:
تو که نمی خوای یه نفر دیگه رو هم قاطی این ماجرا کنی! می دونی که خطرناکه.
پانی
سرش را پایین انداخت و از جایش بلند شد. آهسته به سمت اتاقش رفت. من روی
مبل نشستم و سعی کرد تصویر صورت وحشت زده ی بابای پانی را از ذهنم بیرون
کنم. من ناباوری و شکست را در صورتش دیده بودم... شوکه شده بود... این هم
یک چشمه از هنرهای هومن بود.
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین