+2ماه از زندگیه مشترکمون می گذره...از کارم اومدم بیرون....برگشتیم تهران و اونجا زندگی می کنیم... پرهام برای خودش یه دفتر مهندسی باز کرده و مشغول به کاره...منم گاهی کمکش می کنم...
چند روزیه حالم یهو بد میشه...نمی دونم احتمال میدم باردار باشم...یه بیبی چک گرفتم...اگه باشم که پرهام رو خفه می کنم...چون فعلا قصد بچه دار شدنو ندارم...اما کو گوش شنوا...آقامون عاشق بچس...همیشم سر این موضوع با هم کل کل می کنیم...
صبح زود از خواب بیدار شدم...رفتم دستشویی...یعنی جواب چیه؟؟؟
چشمم بستس...جوابو ببینم...نبینم...نه بابا الکی ترسیدم...یه چشممو باز کردم....
حالا هر دوتاش...چشمم در اومد...نگام رو جواب ثابت موند...اومدم بیرون رفتم بالا سر پرهام که خواب بود...جیغ زدم...
-پرهـــــام...پاشو که بدبخت شدیــــم...
+بی چاره 10متر از جاش پرید....
پرهام-چی شده؟؟!!!
-همش تقصیره توئه...بدبخت شدیم من حاملم....
+انگار هنوز خواب آلود بود...دوباره دراز کشید...
پرهام-خوب حالا...گفتم لابد کسی بلایی سرش اومده...
+یهو بلند شد....
پرهام-چی گفتی؟؟؟!!!
-می گم من حاملم...
پرهام-شوخی می کنی؟!
-شوخیم کجا بود...
+یه لبخند گله گشاد زد...
پرهام-پس بابا شدم...چه خوب...
+حرصمو در آورد....اصلا عین خیالش نیست...شیطونه میگه یه تیریپ لانچیکو براش بیاما....
-خفــــت می کنم...
+پریدم رو تخت...منو گرفت تو بغلش...گونمو بوسید...
پرهام-تبریک می گم خانومم...خشونتو بی خیال شو...انقدرم بپر بپر نکن...برات خوب نیستا...ببین تو که هی می گفتی من بچه می خوام...به حرفت گوش دادم...پس توهم به حرفم گوش کن...
-خیلی روت زیاده...من گفتم بچه می خوام؟
+خندید...
پرهام-آره دیگه...
-ایشالا بچم فقط به من بره...
پرهام-ببین از الان بچم بچم نکنا...اول شوهر بعد بچه...
-ای حسود بدبخت...
پرهام-همینه که هست...ظاهرو باطن...
****************
+10سال از زندگیمون می گذره...و ما یه خانواده ی 4نفره تشکیل دادیم...1دختروپسر 2قلو به اسم رادین و رها داریم که ماشالا از دیوار راست میرن بالا...عین منو پرهام مظلومن...
خدا به داد کسایی برسه که گیر این 2تا وروجک میوفتن...
بعد از کلی عذر خواهی و معذرت سامان...روابط خانوادگی پیدا کردیم...اسم زنش آنیتاس خیلی خانومه،یک پسر8 ساله به اسم آرش و یک دختر6ساله به اسم آوا داره...
ویلیام اعدام شد...ویکی هم به دلیل همکاری با پدرش به مدت 17 سال روانه ی زندان شد...به منو پرهام هم به دلیل همکاری با پلیس...لوح تقدیر دادن...
الان شبه و بچه ها رو بزور فرستادم برن بخوابن...از بس سرو صدا می کنن...دیگه مخم سوت کشید...اومدم تو اتاقمو درو بستم...ولو شدم رو تخت...
-وای...چقدر اینا انرژی دارن...این همه هم که ورجه وورجه می کنن خسته نمیشن...
پرهام-هر چی باشه به پدرومارشون رفتن...تو ناراحت نباش عزیزم...
+بغلم کرد..
-پرهام دست به من نزنیا...از بس ایناخونه رو بهم ریختن من جمع کردم خسته شدم...این زنم که صبحا میاد اگه خونه رو این شکلی ببینه میگه عجب زنِ شِتِره شلخته ایه...
پرهام-اون کارش تمیز کردنه....خودش می دونه کی خونه رو منفجر می کنه....
+یهو برقا رفت...
-اِ برقا رفت...
پرهام-چه بهتر...مهم نیست...
-بچه ها....
پرهام-ای بابا اونا خوابن....
+چند مین گذشت یهو در باز شد...منم ترسیدمو جیغ زدم....
رها-نترس مامان منو رادینیم....
+حالا هُل شدم...
-اِ...چیزه...دخترم اینجا به هم ریختس نیاین می خورین زمین...
رها-منظورت از دخترم همون دخ خرمه دیگه؟باشه رادین بریم که مزاحمیم...
+جفتشون خندیدن و درو بستن...شکه شدم دقیقا من این حرفو به مامانم زدم...این دختر لنگه ی خودمه...می گن هیچ وقت به کسی نخند چون سرت میاد...واقعا راسته...بچه های این دورو زمونه رو باش...نگاه چقدر پرروئن....
-بیا دلت خنک شد؟؟؟
+خندید....
پرهام-بچن دیگه...
+خدایا به منم یکم از این صبرا بده...اگه این لطف رو در حقم کنی...ممنونت میشم...
زندگی زیباست...زشتی های آن تقصیر ماست...
در مسیرش هر چه نازیباست...آن تدبیر ماست...


زندگی آب روان است...روان می گذرد...آنچه تقدیر ماست...همان می گذرد...
پایان
1391/7/19

پ.ن:خیلی کم مونده بود ازش وشماهمه چی روقسمت قبل فهمیدید...
با این حال...