با صدایِ بهم خوردنِ قاشق به لیوان چشمامو اهسته باز کردم...مهسا با گریه سرمو در اغوش گرفته بود و هِی میگفت همش تقصیرِ من بود....ساغر با دیدنِ چشمایِ بازم لبخندی زد و دستِ سردمو گرفت و ماهک ابقند رو به لبام نزدیک کرد...یه قلپ خوردم و سرم رو بلند کردم ماهک گفت: -ما رو نصفه جون کردی دختر که....خوبی الان؟؟کیفِت بعدِ کارایِ خاکبرسری کوکه؟؟؟ باز یادِ اون دیوونه باعث شد لرزی به تنم بشینه و با صدایِ لرزانی پرسیدم: -اون...اون....کی....بود؟؟ صدایِ زنی باعث شد سمتِ چپ دقیقا پشتِ سرِ ماهک رو نگاه کنم: -پسرم بود...معذرت میخوام دخترم....احوالِ روحیش خوب نیست ... با یاداوریه بوسه ی پسر بازم لرزیدم...چندشم شده بود که لبام تفی شده..... لبخندِ لرزانی زدم و هیچی نگفتم... ساغر از جاش بلند شد: -معذرت میخوایم...خیلی اتفاق افتاد...مرسی بابتِ لباس...دیگه میریم... زن نگاهِ غمناکی به من انداخت و گفت: -میتونم اسمِ دوستِ جدیدتونو که کلی شرمندش شدم رو بدونم؟ ماهک با چشمایِ ریز شده ای به زن نگاه کرد و با لحنِ سردی که اجازه ی سوالِ بیشتر نمیداد گفت: -الناز... مهسا هم سریع از جاش بلند شد و دستِ من رو کشید و گفت: -مرسی خانوم بزرگوار...ببخشید زحمت دادیم..خدانگهدار... خانم بزرگوار خداحافظی زیر لبی گفت و نگاهِ عجیبش هنوز رویِ ما چهار نفر بود...مهسا کیسه ی لباس رو در دستش جا به جا کرد و با بچه ها من رو تا موقعِ خروج از باغ اسکورت کردن که مبادا باز بلایی سرم بیاد...وقتی از اون خونه ی کذایی بیرون اومدیم نفسِ عمیقی کشیدیم و ماهک گفت: -مامانِ خودش مشکل روانی داشت... مهسا لبخند زد و من بیتوجه به اونا دویدم سرِ کوچه تا از سوپرمارکتیه بزرگ اونجا بطری اب معدنی بگیرم.... بچه ها با تعجب از دویدنِ ناگهانیم دنبالم دویدن و پشتِ سرهم اسممو صدا میکردم...فکر میکردن حالم بده...ولی دوست نداشتم الان حرف بزنم...الان شستنِ دهانم واجب تر بود... واردِ سوپرمارکتی که شدم صدایِ بچه ها قطع شد...بطری اب معدنی رو حساب کردم و کنارِ جویِ اب مشت مشت آب در دهانم میریختم و لبامو میشستم و تف میکردم بیرون...وقتی بطری اب معدنیه بزرگ تموم شد...نفسِ راحتی کشیدم و انداختمِش سطلِ اشغال صدایِ پر از خنده ی ماهک رو از پشتِ سرم شنیدم: -عملیاتِ پاک سازی تموم شد بی لیاقت؟؟؟یه ماچِ ناقابل بودا...ببین اب به چه اندازرو تموم کرد....جون به جونت کنن اختلالِ روانی داری... خندم گرفت...زبونی واسش در اوردم و گفتم: -اگه سری بعد کلاهت افتاد اونجا برو داوطلبی بوس بده... با ترس و لرز نمایشی گفت: -من کیسه ی پُر از پولم اونجا بیفته سمتش نمیرم...مشکل روانی ندارم که...والا بخدا... همه زدیم زیرِ خنده... سرِ کوچمون وایسادیم و اولین نفری بودم که از بچه ها جدا میشد گفتم: -هوی بیوجدانا من نیستم حرفی نزنینا...بزارید منم باشم بعد حرفایِ بحث دار بزنیم... ساغر با خنده گفت: -باشه ...خیالت رو گول بزن... یه پس گردنی نثارش کردم: -کثافت...ماهک گفت: -من که میرم خونه سریع وسایلمو جمع میکنم میام پیشت تلپ میشم تا اخرِ هفته عزیزم....حتی پنج شنبه هم باهات میام توو خونهه...حال میده ...دلمان کمی هیجان میخواهد... مهسا نوچ نوچی کرد و سرِ تاسفی تکون داد و گفت: -منم میرم خونه وسایل جمع کنم بعدشم میرم پیشِ ساغر باباشو راضی کنم با هم دیگه میایم...فقط من پنج شنبه رو نیستم... ماهک سریع گفت: -دیوانه 4 نفر برن بهتر از اینه که یه نفر بره هممونم از دلواپسی بمیریم که... مهسا مردد نگاهمون کرد و گفت: -نمیدونم...حالا...فعلا... و سریع دستِ ساغر رو کشید و رفتن... ماهک چشمک زد: -میاد...مطمئن باش حله... خندیدم اما گفتم: -من چطوری شما ها رو از جلو چشمِ ابوالفضل رد کنم... -نمیدونم...حالا بعدا میایم در این یه مورد هم صحبت میکنیم....فعلا...زودی میبینمت... و سمتِ خیابون رفت و تاکسی دربستی گرفت... اهسته اهسته سمتِ خونمون رفتم و به اون پسرک فکر کردم...به نگاهِ متعجبِ باغبون...تصمیم گرفتم این قضیه رو به مامان بگم...اما بسرعت از تصمیمم برگشتم...مامان شخصیتی نداشت تا بشه بهش اتفاقایِ روزمررو گفت یا باهاش درد و دل کرد...شخصیتِ مامان اصلا اینطوری نبود...ظریف بود..شکننده بود...و من میترسیدم نگرانی رو به دل مشغولیاش اضافه کنم... بیخیال شدم و زنگِ خونرو زدم... در به سرعت باز شد... میدونستم الیاس انقدر سریع در رو برام باز کرده...لبخند زدم و پاستیلی که از بوفه ی مدرسه گرفته بودم رو از کیفم در اوردم و در روکه باز کردم به قیافه ی طلبکارِ داداشم نگاه کردم: -خجالت نمیکشی؟؟؟ با لبخند گفتم: -از چی وروجک؟ انگار داشت حرفشو مزه مزه میکرد و با خودش فکر میکرد ممکنه وقتی حرفشو زد من پاستیل رو بهش ندم؟؟؟...دیگه بعدِ این همه وقت خیلی راحت میتونستم بفهمم توو ذهنِ این فسقِل بچه چی میگذشت...به ثانیه نکشید که گفت: -اوم ...ابجی جونم پاستیلم کوش؟؟؟ با ذهنِ بچگانش سعی داشت ذهنمو از سوالِ بیجوابی که گذاشته بود منحرف کنه...خندیدم و پاستیل رو سمتِش پرت کردم و گفتم: -برو بچه خودتی.... و از کنارش گذشتم و اونم بی توجه به من با ذوق پاستیلش رو باز کرد... در رو باز کردم و مامان میز نهار رو میچید.... -سام علیک خانوم جون...احوالاتت جُفتُ جورِ عَیزَم؟ -کِی بزرگ میشی الناز؟ ریز خندیدم و گفتم: -جواب سلام توو دهاتِ ما واجبه جیگرا... خندید و گفت: -پاشو برو لباساتو عوض کن دست و صورتتو بشور بیا ناهار بخور... چشمکی زدم و چَشمِ کشیده ای گفتم و به سمتِ اتاقم راه افتادم...کولمو کنارِ تخت گذاشتم و مانتو و شلوارم رو اویزونِ چوب لباسی کردم و در کمدم گذاشتم و سریع یه لباسِ گشادِ استین بلندِ خردلی پوشیدم که بلندیش تا زیرِ باسنم بود شلوارِ کرمیمم پوشیدم و استینایِ لباسمو تا ارنج کشیدم بالا....کلا عادتم بود...استینایِ مانتوهایِ مدرسمم تا ارنج میدادم بالا.... سمتِ حمام رفتم و همونجا شیرِ وان رو باز کردم و دو تا مشت اب به صورتم زدم و شیر رو بستم....صورت و دستامو با دستمال کاغذی خشک کردم و دستمال کاغذی هایِ خیسِ گوله شده رو در سطلِ اشغالِ کنارِ میزم انداختم و از اتاق بیرون زدم و سریع سمتِ میزِ غذا رفتم....صدایِ الیاس بلند شد: -یا خدا این مدرسه بود یا قحطی؟؟؟ مامان خندید و با لبخند به الیاسِ شیرین نگاه کرد...منم بیتوجه به الیاس گفتم: -ای جـــــــــــــــونم قیمه بادمجـــــــــــــون... سه کفگیر غذا کشیدم و سه تا بادمجون و یه عالمه سیب زمینی تو بشقابم ریختم که باعث شد چشمایِ الیاس گشاد شه و خنده ی مامان بلند .... قاشقایِ غذا رو تند تند در دهانم میذاشتم و قشنگ میجویدم و قورت میدادم و دیدم که الیاس دست بر نمیداره با دهنِ پُر گفتم: -چه مرگته نفله...میذاری یه لقمه نون از گلومون پایین بره یا میخوای با نگات کوفتمون کنی؟؟؟مامان باز به لحنِ کوچه بازاریم اخم کرد اما الیاس زد زیرِ خنده و گفت: -یه لحظه با سیبیل تصورت کردم که داری این حرفارو میزنی....وای الناز چه هلویی میشی.... خندیدم....اما برنج توو گلوم پرید و شروع کردم به سرفه کردن...الیاس نوشابه برام ریخت که با این که داشتم میمردم اما پَس زدم...مامان لیوان ابی رو که از اشپزخونه هولهولکی اورده بود بهم داد و با استرس به پشتم کوبید... تمامِ اب رو سر کشیدم و تهشم دستمو دورِ دهنِ چربیم کشیدم و گفتم: -دمت جیز خانوم جون... بعد محکم پسِ کله ی الیاس کوبوندم که قاشق رو جلوش گرفته بود دهنشو باز کرده بود تا قاشقو توو حلقش کنه اما با زدنِ من بینیش محکم خورد به عاشق و قرمز شد....نیشم رو باز کردم و گفتم: -حقته نفله تا تو باشی واسه من اِهِم تُلُپ نکنی.... با حرص بهم نگاه کرد زبون در اورد و غذاشو خورد...منم بقیه غذامو خوردم...منتها با ارامشِ بیشتر... بابا هیچ وقت موقع ناهار خونه نبود....ساعتِ 6 بعد از ظهر از سرِ کار میومد به خاطرِ همین مامان ناهارشو با ما میخورد....اما عصرونشو با بابا....به قولِ خودشَم هیچ وقت ناهار بهش نمیچسبه...به قولِ الیاس نمیدونم موقع ناهار مگه من و الیاس اونجا بوقیم که بهش نمیچسبه... -راستی مامان بچه ها میان میریم طبقه بالا شاید تا جمعه بمونن... مامان باشه ای گفت و دیگه هیچی نگفت...ناهار که تموم شد و میز جمع شد هرکی سویِ خودش رفت....منم وسایلم جمع کردم و الیاس با شیطونی گفت: -اخیش میری چند روز از دستت راحت میشم... با حرص گفتم: -قورباغه همین بالا گوشتم ...دست تو اون چماغت کنی باخبر میشم... الیاس جیغِ زنونه ای کشید و گفت: -بینیه خودت چماغه... خندیدم و با شیطنت ابروهامو بالا انداختم: -بینیه من؟؟؟این که باریک و قلمی و سر بالاست...مماخِ توئه که از این سن به این اندازست وای به حالِ اینکه به سنِ بلوغ برسی.... لب و لوچشو اویزون کرد واز اتاق زد بیرون...دلم واسش سوخت ولی میدونستم همش اداست....بینیه الیاس تا الان دستِ کم 8 بار شکسته بود و قوسِ خفنی داشت و همین بینیش کلی بانمکش کرده بود ولی عهد کرده بود وقتی 18 سالش شد بره بینیشو عمل کنه....خرِ دیگه نمیدونه همین یه بینیشه که منو مُرده... چمدونه کوچیک رو برداشتم و سمتِ پله ها رفتم...مامان در رو باز کرد و واردِ خونه شد..متعجب گفتم: -کجا رفته بودی؟؟؟ همونطور که سمتِ اشپزخونه میرفت گفت: -رفتم موادِ خوراکی توو یخچالِ بالا بذارم... اهانی گفتم و در رو باز کردم واز خونه بیرون زدم...کوله ی مدرسم رو یه دوشم بود و کتاب درسیا و لباسامم توو یه کیفِ بزرگ سرمه ای بود...در بالا رو که مامان پیچ گذاشته بود رو با لگدی باز کردم و سمتِ اتاق رفتم و وسایلو مرتب کردم...همون موقع گوشیم زنگ خورد...ماهک بود: -بله؟ -بله چیه بی شخصیت بگو جانم عشقم.... -جانم عشقم؟؟؟ -اُه ...خودتی؟؟؟تو هیچ وقت گوش نمیکردی به حرفم که؟؟ صبرم تموم شد و از بینِ دندونایِ بهم دیگه فشرده شده گفتم: -بنال دیگه... همیشه اولِ تلفنِ من و ماهک همین بود...خندید و گفت: -این مدلیتو بیشتر میپسندم..عشقمو دیگه نگو میترسم شب خونتون بمونم اونوقت... خندم گرفت...جون به جونش کنن مثبتِ هیجده میزنه... -عزیزم نمیخوای حرفتو بزنی؟ -ووووییییی لرز میکنم این مدلی میگی عزیزم...عرضم به حضورت من جلو درِ خونتونم ولی داداشم با لحنِ صحبت کردنِ من شک کرد نمیذاره بیام توو میدونستم داره شوخی میکنه...با خنده گفتم: -من الان میام که خیالِ داداشت رختِ خواب شه! با حالتِ تعجبی و جیغ جیغی گفت: -وسطِ کوچه بیحیا؟؟؟ جیغم رفت هوا: -ماهک خودتو مرده حساب کن... سریع گفت: -غلط کردم... و گوشیو قطع کرد...خاک بر سرش... در رو باز کردم و به دو پله ها رو پایین رفتم و درِ خونرو باز کرد و با دیدنِ ماهک و ماهان داداشِش لبخندِ ملیحی زدم و رو به ماهان گفتم: -سلام... اونم متقابلا لبخندی زد و گفت: -سلام الناز خانوم..خوب هستید؟؟ -مرسی ممنون...شما خوبین؟خانواده خوبن؟بفرمایید داخل... -مرسی ما هم خوبیم...خانواده هم سلام دارن خدمتتون...نه مرسی ممنون...مزاحم نمیشم... ماهک اهمی کرد و گفت: -مثلِ اینکه فعلا من مزاحمم.. خندیدم و رو بهش کردم تو یه لحظه که داداشش بهش نگاه کرد چشامو واسش چَپ کردم و زبونم از ته حلقم واسش در اوردم....ماهک با دیدنِ نگاهِ خیره ی ماهان رویِ من زد زیرِ خنده ...منم لبمو گاز گرفتم...این پسر چطور یه دفعه برگشت سمتِ من اخه....دیدم ماهان پشتشو بهم کرد و شونه هایِ اونم میلرزید...حناق... -ماهک بیا بریم دیگه... ماهان برگشت و در حالی که سرخ شده بود نگاهِ پُر از خندشو به چشام دوخت...زهرمار چشاتو به زمین بدوز پسره پررو.. واسه من پسرخاله نشوها... ماهک ساک بدست کنارم وایساد و رو به ماهان گفت: -شرت کم... ماهان اخمِ حیدری کرد و سمتِ ماشینش رفت و با زدنِ بوق مثلا خداحافظی کرد...انقدر بدم میاد از اینا که هی بوق میزنن اونم به معنی هایِ مختلف...یکی بوق میزنه یعنی فوش میده..یکی سلامِ یکی خداحافظیه...اصلا وضعیه ها.... همونطور که با ماهک جلو درِخونه سر و کله میزدیم ماشینِ فرهاد جلومون وایساد و مهسا با قیافه ای اخمو و دمغ سریع پیاده شد...انگار زیرِش میخ بود...در رو بست و به سمتِ ما یورش برد....و زیر لب با خودش حرف میزد...یه نگاه به ماهک کردیم و هردو زدیم زیرِ خنده...ماهک بینِ خنده جدی شد و گفت: -ضعیفه تو خجالت نمیکشی؟؟؟یعنی الان شما یه شالِ بزرگ و لباس استین دار و شلوارِ گشاد پوشیدی حجابت کامله؟؟اومدی واسه من جلو درِ خونه هِر و کِر هم راه میندازی؟؟؟پاشو...پاشو برو تو خونه ضعیفه ی چشم سفید..غضنفر داره گریه میکنه برو از جلو چشمام خفه شو.... چپکی نگاش کردم و گفتم: -خدایش من مُردم که تو چطوری وسطِ یه بحث انقدر چرت و پرت به ذهنت میرسه... -عزیزم من نابغــــــــــم... ایشی گفتم و رو به مهسا کردم که با اخم به ما خیره شده بود... -هان چته؟ما گوشت نداریما... لباشو از حرص منقبض کرد و یدونه پس گردنی خواست نثارم کنه که جاخالی دادم و خورد توو صورتِ ماهک...زدم زیرِ خنده....فرهاد با صدایِ بلند گفت: -سلام... من که با این بشر قهر بودم واسه همین محلِشَم ندادم ماهک با جدیت سلام کرد..فرهاد نفسِ عمیقی کشید: -سلام کردیم مثلا خانوم النازِ جعفری ها... بعضی موقع ها از احساس صمیمتِ فرهاد دلنگران میشم.اما اینو میدونستم که واسه هم مثلِ دو تا دوستیم...ولی خب به فرهاد اصلا اعتمادی نیست..کلا ادمِ غیرِ قابلِ پیش بینیه....مهسا زیر لب چیزی گفت که من نشنیدم اما ماهک شنید و زد زیرِ خنده....مثلِ همیشه هندِل مانند خندید...از خندش نیشم گشاد شد...اما سریع جمعِش کردم و نگاهِ بیتفاوتی به فرهاد کردم و سرد گفتم: -سلام...بفرمایید داخل؟ دستاشو توو جیبش کرد همون موقع ساغر سر کوچه ی کوتاهمون نمایان شد اما رنگ پریده بود و به سرعت میدویید....با تعجب بهش نگاهی انداختیم....وقتی به ما رسید...کوله ی بزرگش گرومپ رویِ زمین افتاد...همونطور نفس زنان گفت: -وای...خیا....خیا... مهسا برایِ اولین بار از اومدنش یه حرفیو بلند زد: -چی میگی ساغر؟؟خیا چیه؟؟؟ ماهک گفت: -بابا یه دوره همی انقدر ارزش نداره که از خونه فرار کردی! مهسا با حرص گفت: -خفه شو ماهک چقدر زِر زِرِ اضافی میکنی من باباشو تلفنی راضی کردم.. حرصی گفتم: -بابا چقدر بحث میکنید!خیا دیگه چی چیه که هِی تکرار میکنی ساغر؟ ساغر نگاهِ پُر تشویشی به هر سه نفرمون انداخت و بدونِ اینکه متوجه فرهاد باشه گفت: -خیاطه...و بعد تند تند ابِ دهنشو قورت داد... چشام گشاد شد...خیاطه؟!خب چی؟؟خیاطه چی؟؟اصلا چه خیاطی؟؟؟ ماهک گفت: -مامان مشکل داره؟؟؟ ساغر سرشو تکون داد و مهسا هینِ بلندی کشید و منم با چشایِ گشاد بهش نگاه کردم..تازه فهمیدم..همین خیاط و دیوونه ای که ظهر دیدم.... ماهک باز بیصبر پرسید: -خب چه غلطی کرده زنیکه که اینطوری رنگِت پریده؟؟؟ -از جلو کوچشون داشتم رد میشدم..اخه سوپرمارکتِ جلوِ کوچه ی اونا بزرگتر و باحال تره...منم رفتم یه عالمه خوراکی خریدم..از سوپری که اومدم بیرون...مامانه جلوم سبز شد منو که دید انگار یه برقی توو چشماش اومد و با امیدواری و خواهش و التماس ازم خواست به سوالاش جواب بدم...انقدر قسمم داد که توو رودربایستی موندم....هِی ازتو ازم سوال میپرسید.... و به من اشاره کرد...ماهک زد به پیشونیش و گفت: -حتما توام با اشکاش خام شدیو جوابشو دادی! ساغر سرشو زیر انداخت....مهسا حرصی جیغ مانند گفت: -خیلی خری... فرهاد گفت: -میشه بگید چی شده؟؟ انگار هممون تازه فهمیدیم فرهاد هنوز اینجا وایساده...رنگِ هر چهار نفرمون پرید...ماهک مثلِ همیشه سریع یه داستان سرِهم کرد...توو این یه مورد استاد بود: -ظهر رفتیم لباسِ خاله محیا رو از خیاط بگیریم...خیاطه خیلی از الی خوشش اومد...هی میگفت پسرِ من فلانه و خیلی خوبه و اخرشم سربسته ادرسِ خونه خواست که الناز دروغ گفت من 12 سالمه و اینا و..... و اینکه خواهرِ منه....الانم این خانوم رفته راستشو کفِ دستِ خانومه گذاشته... نگران به ماها نگاهی انداخت و باز به فرهاد نگاه کرد و ادامه داد: -فکر کنم پس فردا منتظرِ یه خواستگار باید باشیم... فرهاد لبخندی زد و گفت: -چه مشکل داری بود که از الناز خوشش اومدا.... مهسا باز زیرِ لب گفت: -انگار خودش مشکل دار نیست هی چشاش هیز میگرده..... زیر و بمِ دخترا رو در میاره ،تازشم اخرسر میره سراغِ اونا که بوقن... حرفشو هم من شنیدم هم ماهک....هِی لبمونو گاز گرفتیم که نزنیم زیرِ خنده...کلا مهسا وقتی از یکی حرصی میشه خیلی حرفاش از رویِ حرص بانمک میشه.... مهسا رو به فرهاد گفت: -واسه جشنِ تولدِ فردا خودت یه فکری بکن و یه همپایِ دیگه ببر میخوام این چند روز رو فقط با بچه ها باشم... فرهاد اولش راضی نمیشد و اصرار میکرد که نه باید بیای اما بالاخره با هزار دنگ ُ فنگ راضیش کردیم و خیلی محترمانه ردِش کردیم و همگی باهم سمتِ طبقه ی بالا رفتیم اما بچه ها در این بین اول به طبقه ی خودمون رفتن و به مامان و الیاس سلام کردم و تعارفاتِ مزاحم شدیم و اینا رو تیکه پاره کردن و در اخر وقتی قشنگ توو خونه مستقر شدیم دیگه هوا تاریک شده بود.... ساغر که خونه داریش عالی بود موادِ ماکارونی رو سریع اماده کرد و همگی کَفِ اشپزخونه نشسته بودیم و ساعت 8 شب بود....ساغر وقتی لایه هایِ ماکارونی و موادشو قشنگ با هم در قابلمه مخلوط کرد زیرِ گاز رو کم کرد و درِ قابلمرو گذاشت و اهسته کنارِ ما نشست.... ماهک گفت: -یعنی چی اخه؟؟چرا اصرار داشت اسمِ الناز ، پرند باشه؟؟؟ این سوالو صد بار از اون موقعی که ساغر واسه ما حرفاشونو تعریف کرده بود پرسیده بود....ساغر دستاشو توو هوا تکون داد: -من چه میدونم اخه...چقدر میپرسی....هِی میگفت یعنی واقعا اسمش الناز؟؟؟اخر سر هم که گفتم بهتون، بهش گفتم اگه باور ندارید برید از همسایه هاشون بپرسید...کوچه پشتیه شما هستن و 16 ساله تو خونه ی اجر نمایِ مشکی زندگی میکنند... بعد انگشتشو گاز گرفت وادامه داد: -پلاکتونو بلد نبودم ...تنها هم خونه ی شومائه که اجر نماش مشکیه واسه همین دیگه همینو گفتم دیگه... ماهک پس گردنی نثارش کرد: -خب نباید همینم میگفتی ابله...با بالا گرفتنِ بحث بی حوصله به مهسا نگاه کردم و برایِ عوض کردنِ بحثِ بینِ ساغر و ماهک پرسیدم: -چطور شد با فرهاد اومدی؟؟؟ -اقا مثلِ همیشه خونمون تلپ بود واسه همین وقتی فهمید دارم میام خودشو وبالَم کرد... ساغر سریع گفت: -جابه جا گفتی...تو وبالِش بودی... مهسا-حناق ماهک-بیخیال من گشنمه...اقا من ماکارونی زیاد پخته دوس ندارم...همینو بزنیم توو رگ؟ همه باهاش موافقت کردیم و وقتی ماکارونی رو خوردیم و با خنده و شوخی ظرف ها رو شستیم دوباره دورِ هم نشستیم اما با تشرِ ساغر که گفت فردا باید مدرسه بریم ساعتِ 12 شب همونطور که دستامون توو دستِ همدیگه بود خوابیدیم... **** -جعفری؟! سرمو از دفترم برداشتم و به خانومِ حیدرزاده که معلمِ عقده ای دیفرانسیِل بود خیره شدم و بی حال گفتم: -بله خانوم؟ برگه ی امتحانیمو در دستش تکون داد و گفت: -بیا اینجا... اَه تو ذاتت کنن...نمیشه خودت بیای؟من خوابَــم میاد...همونطور که کفشمو رویِ موزاییکایِ کلاس میکشیدم..بی حال سمتِ معلمِ عقده ایمون که طلبکار بهم نگاه میکرد رفتم و قدمایِ کشان کشانم رو کنارِ میزِش متوقف کردم...با حرص به استینایی که طبقِ عادت تا ارنج بالا داده بودم و دست در جیبِ مانتو بودم و خمار بهش نگاه میکردم ،خیره شد...تا مثلا مثلِ ادم وایسم..اما به رویِ خودم نیوردم...حرصی برگه ی امتحانیمو رویِ میز کوبوند و گفت: -این چه وضعشه؟؟؟ بینیم رو بالا کشیدم که چندشش شد...وااا چه پاستوریزه انگار کسی تا حالا جلوش این کار رو نکرده....خمیازمو پشتِ لبایِ بستم قاییم کردم و به برگه ی کوبیده شده رویِ میز خیره شدم...9...نمرم 9 شده بود...و من مطمئن بودم نمره الکی ازم کَم شده....یه تایِ ابرومو بالا انداختم و برگرو از رویِ میز کشیدم و بدونِ توجه به نفسایِ اژدهایی معلم سمتِ میزِ سوگولیه خانوم معلم رفتم....سرونازِ شمس....کسی که نمیدونم به چه دلیل اما این ادمِ عقده ای همیشه سرِ امتحانا کمکِش میکنه...یعنی کَم مونده خودکار رو از دستِش بگیره به جایِ سروناز واسَش بنویسه...برگه ی سروناز رو از دستش کشیدم و گفتم: -با اجازه... لبخند زد....دخترِ خوبی بود...اما خب خنگیش حرص درار بود...برگه ها رو جلویِ خانوم رویِ میز گذاشتم...میدونستم انتظارِ این کار رو نداره... 2 ماهه شروع کرده نمره هامو الکی کم کردن...دلیلشم فقط به خاطرِ این بود که اصلا سرِ کلاسِش درس گوش نمیدم چون معتقدم اصلا بلد نیست درس بده...واسه همینم یا اصلا به درساش گوش نمیدم یا اگه گوش بدم با سوالایِ پِی در پِیَم گیجش میکنم و البته فوق العاده عصبانی...مهم نیست بلد نیست...ولی اونقدر باید واسمون ارزِش قائل بشه که قبل از جلسه ای که باهامون داره درسی که میخواد واسمون رو توضیح بده اول خودش یه مروری داشته باشه تا ابهامی واسش وجود نداشته باشه...هرچقدر هم تلاش کردم عوضش کنم کادرِ مدرسه یه کلام حرفِش بود..درس دادنِش واسه ما ثابت شده که خوبه...نمیدونم واسه اونا چطوری ثابت شده وقتی سرِ کلاساش نیستن.... برگه ی سروناز رو جلویِ خانوم کشوندم انگشتِ اشارمو زیرِ سوالِ اولِ سروناز گذاشتم و انگشتِ اشاره ی دستِ چپم هم زیرِ سوالِ اولِ خودم گذاشتم...با هم حرکت میدادم بدونِ این که حرفی بزنم...تمامِ راهِ حلا یکی بود...تا اخرِ سوالِ 10 همین کار رو کردم و در اخر فقط رویِ یه جوابِ اخر که بیست و پنج صدم بارم داشت رو ننوشته بودم چند بار کوبوندم و پوزخند زدم ...دووم نیوردم تیکمو نمینداختم توو گلوم میموند: -معذرت میخوام خانوم ها ولی مثلِ اینکه به جز بلد نبودن تو حیطه ی کاریه درس دادن...صحیح کردنِ برگه هم بلد نیستید... نفسِ بچه هایِ کلاس حبس شد و ماهک با چشم اشاره میکرد که بیام بتمرگم سرِجام...ولی دوماه از طرفِ دفتر به خاطرِ نمره هایِ کمِ دیفرانسلم سرزنش شدن واسم کافی بود..الان وقتِ شورِش بود...برگه ها رو برداشتم و با تمسخر گفتم: -یا من باید 19.75 بشم...یا سروناز باید نمرش 9 بشه....یا اینکه این دو تا برگه زیرِ دستِ خانومِ حسینی بره و اون تصمیم بگیره که چی به چیه..اخه شنیدم یه مدت معلمِ دیفرانسیِل بودن و بلدن...