جرات یاحقیقــت؟! "6"
وشحالیش خیلی بامزه
بود...کلا اصلا بهش نمیخورد یه زنِ میانسال باشه...پُر بود از شادی و نشاط که
البته اتفاقاتِ زندگی نذاشته بود زیاد این ویژگی خودشو نشون بده...
ساغر تقریبا داد زد:
-چه غلطی میخوای بکنی؟!
با خوشحالی بشکنی توو
هوا زدم:
-میخوام یه ماه مدرسه
رو بپیچونم...
ماهک ریز خندید و
حسرت بار گفت:
-ای کاش منم میتونستم
بیام...ای بابا ، مهسا...ساغر چتونه شماها...قرار نیست بره ازدواج کنه که...میره
مسافرت ِ خاک بر سری...
لبخند زد...نه دیگه
شدتشو ماهک زیاد کرد...خاک برسری نداریم ما....
مهسا به حرف اومد:
-تو یک عدد خری!
-چاکریــــــم.
همون موقع پسری که از
کنارمون رد میشد برگشت و به ماهک یه نگاه انداخت و با نیشِ گُشاد یه چشمک
زد....ماهک حرصی یه ایشی گفت....و اهسته زیرِ لب به ما گفت:
-همرو سیل میبره...منو
شاشِ خر! یعنی اون منگله از این سرتره!
-هوی!مُنگُل چیه!در
موردِ اقامون دُرُس بِحَرف...
با این جملم نفری یه
پس گردنی مهمونم کردن و شروع کردیم به مسخره بازی.....همونطور که سمتِ کوچه ی ما
میرفتیم ماهک گفت:
-خوش به حالت
ساغر پوفی کشید:
-دهنمونو سرویس کردی
انقدر از اون موقع تا حالا دو دقیقه یه بار گفتی خوش به حالت...بابا خاله که هنوز
قَبِلتُ رو نداده!
مهسا با لبِ بسته خندید
و گفت:
-توو خونه ی الی اینا
برعکسِ خونه یِ همه ی ماهاست!توو خونه ی اونا مامانِش حرفِ اول و اخر رو
میزنه!مامانشَم که احساساتی!عمرا اگه اجازه نده!
سر کوچه
وایسادیم!همون موقع خانومِ بزرگوار با لبی خندون از خونمون بیرون زد! یعنی قبِلتُ
رو گرفته؟!سوارِ ماشینِش شد و از کوچمون بدونِ اینکه متوجه ما باشه زد بیرون!
با بچه ها خداحافظی
کردم و سمتِ خونه دویدم ام قبل از اینکه زنگِ در رو بزنم باید به خودم مسلط
میشدم!مامان نباید میفهمید من از قبل چیزی رو میدونم!
بعد از اینکه هیجانم
رو سرکوب کردم زنگِ در رو زدم که بعد از مدتی صدای تیکِ باز شدن باعث شد سرمو بالا
بگیرم و فشاری به در بیارم و واردِ راهرویِ خونمون بشم و در رو اهسته پُشتِ سرم
بستم.کفشامو از پام در اوردم همانطور با جوراب رویِ پله ها حرکت کردم و دری که صد
در صد توسطِ الیاس پیچ گذاشته شده بود تا یه بار دیگه از جاش پا نشه رو باز کردم و
مثلِ همیشه داد زدم:
-سام علیک اهلِ
بیت!منزِل خوبه؟؟؟
مامان در چهارچوبِ
اشپزخونه نمایان شد و با اخم گفت:
-این چه وضعشه اخه
دختر!مثلِ خانوما رفتار کن!ببینم تو میتونی اخر سر رفتارِ من رو تغییر بدی و غر
غرو بکنی یا نه!بدبختی اینجاس نمیشه در مقابلِ تو ساکت بود!
خندم گرفت!مامانو عشق
است!یه بار به جایِ اخم و چشم غره یه دو سه تا جمله کنارِ هم چید و نثارمان
کرد!یعنی عاشقِ این تغییر و تحولما!انقدر مامانِ غرغرو دوس میدارم!
لبخندی زدم و لقمه ی
نونِ سنگکِ تُردی که الیاس میخواست به دهن ببرد رو سریع از دستِش قاپیدم و یه جا
توو دهنم کردم!دادش در اومد و منم با دهنِ پُر و لُپایی باد کرده ابرو بالا
انداختم و واردِ اتاقم شدم و لباسامو عوض کردم و از اتاق بیرون زدم و سمتِ کاناپه
رفتم و دراز به دراز شدم و سرمو گذاشتم رو پایِ الیاس که طلبکارانه بهم نگاه میکرد
اخر سرم دووم نیورد و گفت:
-پررو نونمو دزدیدی
حالا پامم صاحِب شدی؟؟
-اِ الیاس تو که انقدر
نامرد نبودی!
مامان همون موقع اومد
رویِ مبلِ کناریمون نشست و من ناخوداگاه سیخ سرِجام نشستم و واسه اینکه خراب
کاریمو ماست مالی کنم تا مامان بویی از حرکتِ مسخره ی یه دفعه ایم نبره سریع گفتم:
-الیاس خیلی بیشوری
اصلا باهات قهرم!اینهمه تو پایِ منو غصب کردی...یه بارم من!مگه چی میشه؟!
مامان لبخندی زد و
قبل از اینکه الیاس جواب بده گفت:
-خب حالا بس کنید!
بعد رو به من گفت:
-خانوم بزرگوارو
یادته؟؟؟
الکی خودمو مشغول به
فکر کردن نشون دادم و بعد گفتم:
-اها همون خانومه که
با دیدنِش هُل شدین!
خندید و گفت:
-بعله!معلومه که نباید
یادتم بره!
نیش خندی زدم و مامان
ادامه داد:
-میگفت میخواد بره
مسافرت اما خیلی تنهاست و خیلی از تنهایی گله و شکایت کرد!
الیاس پرید وسطِ بحث:
-الان مثلا ما باید
واسش دنبالِ شوهر باشیم تا از تنهایی در بیاد؟!
یعنی خدایی تیکه بود
این داداشِ رزقِلِ من ...با لحنِ بچگونه و طلبکار و با مزه و چشمایِ فوق العاده
شیطون!زدم زیرِ خنده...از خنده نفسم بالا نمیومد!مامان که مونده بود بخنده یا
نه!اخر سر موضعِ خودشو مشخص کرد و با اخمِ غلیظی گفت:
-الیاس من که تو رو
بیتربیت بار نیوردم!این چه وضعشه!در موردِ بزرگترت باید درست حرف بزنی!
بعد یه چشم غره به من
رفت که یعنی ببند گوالرو تا رودتو دیدم دخترِ خیرِسر!
سریع خندمو جمع کردم
و در حالی که توو صدام هنوز اثارِ خنده بود گفتم:
-خب بقیَش!
ارواحِ شکمم خودم
نمیدونم بقیَش چی میشه!
-اجازه گرفت که تو رو
با خودش ببره...اخه خیلی به دلِش نشستی و از وقتی که دخترِ خواهرش رفته، خونشون
سوت و کور شده و از هیجانِ تو خیلی خوشش اومده و ازم خیلی خواهش کرد و بهم خیلی
اصرار کرد تا اجازه بدم این مسافرتِ چند هفته ای رو بری!باباتو میتونم راضی
کنم!اما درسِت!اگه بتونی خودتو برسونی بعدِ مسافرت مشکلی با رفتنِت ندارم!
خواستم ژست بیام که
مامان سریع گفت:
-واسم ادا و اصول هم
در نیار که خودم میدونم تهِ دلِت داره مالِش میره!
لبمو گزیدم و الیاس
اعتراض کرد:
-نخیرِشَم مگه خودت
نگفتی مسافرت فقط با خانواده مامان خانوم؟؟؟من اجازه نمیدم بره...مگه اجازَش فقط
دستِ شماهاست؟!
باز هم فتنه هایِ
بچگونه....با اخم یه چشم غره حیدری به الیاس رفتم که اونم دست به سینه سرتق اخم
کرد و لباشو جمع کرد و به تلویزیون خیره شد و گفت:
-من نمیذارم بری!
بی خیال کنترل رو
برداشتم و زدم رو ماهواره:
-مامان کِی وسایلَمو
جمع کنم؟؟؟
مامان به الیاس نگاه
کرد و با لبخندِ مهربونی گفت:
- فردا شب!
الیاس قهر کرد و از
مبل بلند شد و سمتِ اتاقِش رفت و در رو محکم به هم کوبید....دلم واسَش سوخت!اما فعلا
مسافرت رو عشق است!
اون روز مامان با
بابا صحبت کرد و بابا به خاطرِ اینکه مامان خانومِ بزرگوار رو میشناخت و به خاطرِ
اینکه تازه امتحانام رو داده بودم اجازه رو صادر کرد که برم!اصلا توو دلم کیلو
کیلو شیرینی جات آب میکنن!انقدر خوشحالم که حَد نداره!
بعد از شام بابا یه
نگاهی به الیاس کرد که نصفه غذاشو رها کرد و واردِ اتاقِش شد و برخلافِ همیشه ادبو
زیرِ پا گذاشت و تشکر هم بابتِ شام از مامان نکرد!کاری که جزوِ کارهایی بود که
عمرا من و الیاس بعدِ هر وعده ی غذایی انجام ندیم!
تشکری کردم و غذامو
رها کردم و سمتِ اتاقی رفتم که الیاس توش از صبح تا حالا غمبرک گرفته بود...در
زدم!صدایی نشنیدم!
در رو باز کردم و
سرمو از لایِ در داخِلِ اتاقِمون بردم و با باز شدنِ دَر هم حرکتِ سریعِ الیاس که
با سرعتِ جِت پتو رویِ سرِش میکشید رو دیدم و با لبخند گفتم:
-این دختر خانومِ ما
واسه چی قهر کرده و اعصاب نداره؟؟؟
تا اینو گفتم مثلِ
فنر رو تختِش نشست که اگه یِکَم قدِش بلندتر بود مطمئنن سری دیگه واسَش نمیموند و
به تختِ طبقه بالا که واسه من باشه میخورد!
به سمتم تیز نگاه کرد
و اخمالود گفت:
-صد دفعه بهتون گفتم
به من نگید دختر خانوم!من پسرم!پِ سَ ر...
پسرِ دوم رو بخش بخش
گفت!...کلا الیاس عادتشه وقتی با یکی قهر میکنه فعلایی که واسَش به کار میبررو جمع
میبنده و البته این رو فقط من کشف کرده بودم وگرنه مامان اینا فکر میکردن که یه
دفعه رگِ ادبِ این اقا میگیره!
لبخندمو حفظ کردم و
به داخلِ خزیدم و در رو اهسته بستم و همانطور که دستم رویِ دستگیره داخلِ اتاق بود
به دَر تکیه دادم و گفتم:
-اوم...اخه من شنیدم
پِ سَ را قهر نمیکنن
مثلِ خودِش پسر رو
بخش بخش و محکم گفتم!
-نخیرِشَم مگه پسرا
دِل ندارن؟!مگه این لوس بازیا فقط مختصِ شما دختراس؟؟؟!
اگه واسه دِل بدست
اوردن نیومده بودم از حرفایِ بزرگونَش میزدم زیرِ خنده!مثلِ همیشه که سعی میکرد
خودشو یه پسرِ بالغ نشون بده، طوری که
یعنی؛ بعدِ بابا مردِ خونس!
با لبخند گفتم:
-خب هیچ کس پسرِ لوس
دوس نداره که!
پشتِ چشمی نازک کرد و
گفت:
-بروبابا الان قرنِ
اطلاعات و ارتباطاتیما!علم پیشرفت کرده!اونوقت ما پسرا حق نداریم یه آپشِن به
خودمون اضافه کنیم؟!
یعنی دَهَنم کفِ اتاق
بود!آپشِن!!!!خاک بر سرت الی...این نیم وجب مورچه از بس کلاسایِ مختلف میره و پایه
ثابتِ زبانه!انگلیسیش از تو بهتره!اخه تو هم سنِ این بودی میدونستی آپشِن
چیه؟!بخدا من توو دنیایِ خروس قندی و ابنبات رنگی و پستونکی بودم اونوقت این!بچه
ها این دوره زمونه اژدها دو سر رو رَد کردن!
دهنمو با هزار زور و
ضرب جمع کردم و در حالی که از خنده سُرخ شده بودم گفتم:
-حالا باید چی کار کنم
تا این آپشِنِ جدیدِ شما غیرِ فعال بشه!؟
سریع گفت:
-نرو!
از حربه ی همیشگی
استفاده کردم و با صورتِ مغموم رویِ زمینِ کنارِ دَر نشستم و در همون حالی که
نفسمو بیرون میدادم گفتم:
-باشه
با تردید بِهِم خیره
شد!منم مثلا ناراحتم بخاطرِ نرفتنم اما به خاطرِ اون حرفی نمیزنم به زمین خیره
شدم...صدای جیر جیر فنر تختِشو شنیدم بعد جلویِ پام دوزانو نشست و گفت:
-خب...خب...برو...ولی...بهم
زنگ بزن....منو یادت نره....
انقدر این جمله ها رو
با بغض گفت که خودم باورم شد میخوام برم دیگه برنگردم....با مهربونی سرمو اجازه
دادم بغل کنه و با بغض گفتم:
-الیاس...اینطوری
نگو...کوفتم میشه...چند روز بیشتر نیست...برمیگردم...نمیرم سفر قندِهار که عزیزم....
اشکاش بیصدا رویِ
صورتم چکید....عاشقِ شخصیتِ لطیفِ داداشم بودم....به تمام معنا عاشقِش
بودم....شخصیتِش رو هر کسی نمیتونست درک کنه...یا از نظرِ بعضیا ساکت و توو دار
بود...یا از نظرِ بعضیایِ دیگه شر و شیطون و حاضر جواب....حتی مامان بابا هم
نتونسته بودن خوب بشناسنِش....بغلِش بودم و لبخند میزدم....و اهسته دو قطره اشکی
که ریخته بود رو پاک کردم....
با اصرارِ الیاس شب
رو رویِ تختِ اون خوابیدم....اما به غلط کردنِ محض افتادم....وسطایِ شب یه دفعه
احساس کردم پتو از روم کشیده شده توو خودم مچاله شدم و زانوهامو بغل کردم اما
احساسِ سرما نمیذاشت پلکام بسته بمونه...چشمامو باز کردم و نگاهی به الیاس انداختم
که با نامردی تمامِ پتو رو در بلغِش مچاله کرده....و بقیَشَم روو خودشه!
پتو رو از بین دستاش
کشیدم و باز خودم رو زیرِ پتو جا دادم...اما این کار دو بار دیگه هم اتفاق
افتاد...با حرص موهامو از جلو چشمم کنار زدم و سرِجام نشستم اما لگدِ محکمی به
پهلوم خورد و پشتِ سرِ اون هم الیاس صد و هشتاد درجه چرخید و کلا برعکس خوابید و
سرِشو رویِ پام گذاشت و در همون حال دهنِشو باز کرد و بلافاصله آبِ دهنِش رویِ
شلوارِ گشادِ خوابم ریخت....آب دهن نبود که ابشارِ نیاگارا باز کرده بود واسه
خودش....حرصی پرتِش کردم اونور و نفسمو کلافه فوت کردم تا خواستم از تخت بیام
پایین که سرِجایِ خودم بخوابم دستاشو دورِ رونِ پام حلقه کرد و سرشو به پام
مالید....لبخند زدم....دستمو بینِ موهاش بردم و حرکت دادم و موهایِ لختِش دستمو
قلقک میداد...اما از کارم خوشم اومده بود...کلمو به دیوار تکیه دادم و همونطور که
دستمو بینِ موهاش تکون میدادم خوابم برد....
با فرود امدنِ جسمِ
سختی رویِ شکمم تقریبا مثلِ این کارتونا مطمئنم از نقطه ی مربوطه تا شدم...چشام از
حدقه زد بیرون و با دیدنِ کله ی الیاس که عمودی اومده بود توو شکمم جیغِ بلندی
کشیدم که باعث شد سیخ سرِجاش بشینه و خواب الود نگام کنه:
-ایکبیری...کشتی
منو....زندت نمیذارم...خوابمو از چشام گرفتی....
الیاس که حدس زده بود
چه اتفاقایی افتاده سریع از جاش بلند شد و خواب به کل از سرِش پرید ....در عرضِ
نیم ساعت خونه از جیغ و دادِ من و خنده هایِ الیاس پُر شده بود و مامان و بابا هم
بیتوجه به ما کارهایِ خودشون رو میکردن و مامان ، بابا را برایِ رفتن به سرِکار
بدرقه کرد و وقتی بابا رفت با دیدنِ ما که هنوز نگاهِ جنگجویانه به هم مینداختیم
لبخندی زد و اهسته گفت:
-صبحونه نخوردید جون
ندارید...بیان صبحونه بخورید...
الیاس سریع گفت:
-وای مامان بیخیالِ
صبحونه به این شو....همینطوری بدونِ صبحونه انرژیه یه دور کشتن و زنده کردنِ من رو
داره....
مامان خندید و اتش
بسِ فعلی رو بینمون بوجود اورد اما من با چشم یه خط ونشونی واسه الیاس کشیدم و
واردِ اشپزخونه شدم تا صبحونه بخورم....
مدرسرو واسه خودم
الکی تعطیل کرده بودم...کلا از این کارا زیاد میکنم....تا ظهر مامان دستور میداد و
من فقط چشم میگفتم...هرچی وسیله به نظرش رسیده بود رو واسم گذاشته بود...کلا خودم
رو مودِ انجام این کارا نیستم....یعنی یادم نمیاد هیچ وقت لباس برایِ مسافرت
برداشته باشم...همه ی این کارا رو مامان میکنه....
نزدیکایِ نصفه شب
گوشیم زنگ خورد....ساغر بود...تماسو زدم:
-جانم بفرمایید!
صدای اوقی از اون طرف
خط شنیدم...مطمئن بودم ماهکه...جیغ کشیدم:
-کثافتا بدونِ من شب
زنده داری؟؟؟
صدایِ مهسا بلند شد:
-تو که دیگه داری ما
رو به یه دیوونه میفروشی....پ فکر کردی ما هرکدوم مثل بچه هایِ خوب میریم مدرسه و
درس میخونیم بعدم لالا تا فردا صبح بازم مدرسه؟؟؟
-بیشورا...خب شماها هم
میومدین...
ساغر-مامان تو
همسایتونو میشناخت...تازه اونم به اشتباه...ننه بابایِ ما که نمیشناسن....
لبامو اویزون
کردم...انگار که من رو از پشت تلفن میبینن...ماهک جیغ زد:
-نکن مثلِ میمون میشی....
با این حرف صدایِ
خنده هایِ هر سه نفرشون بلند شد و منم ریز خندیدم...ماهک تمامِ عکس العمل هایِ من
رو حفظ بود...
-حالا که اینطوره قهرم
باهاتون...
مهسا-اب قطه....
-زهر مارررررر بی ادب.....
بازم صدایِ
خندمون....صدایِ پسری از اونور به گوش رسید:
-چقدر سر و صدا
میکنید....میخوام بخوابما اروم تر بخندین دخترا....
مهسا جوابِ صدایِ
مردونرو داد:
-ببخشید اقا ماهان
دیگه صدای گفت و گوی
مهسا و ماهان ضعیف شد و نشنیدم...ساغر با خنده انگار که لباشو به دهنه ی موبایل
چسبونده باشه گفت:
-وای الی نیستی
اینجا..... احساس میکنم سوژه ی ناب پیدا کردم....
-هنوز صدام رو
اسپیکره؟؟؟
-نه برداشتم....
-خب حالا سوژه ی نابت
چیه؟؟؟
-ماهان امروز از ما سه
نفر فقط مهسا رو میدید....
-نـــــــه....بگو
ماهک بمیره؟؟؟
-ماهک نفله شه راست
میگم...خوش خدمتی زیاد میکنه واسش....
-وای وای فکر کن ماهک
بشه خواهر شوهرِ مهسا....
با این حرفِ بیمزم هر
هر .......هردوتامون خندیدیم....
نگاهی به ساعت
کردم...دو نصفه شب بود...البته فکر کنم دو صبح میگن!!!!!!
-ساغر برو توام
....اون دو تا خلم از طرفم ببوس...در طول سفر هیجانیم اگه زنده موندم بیخبرتون
نمیذارم....
-خیلی نگرانتم
الی....تو بخوای بری اونجا چی میشه یعنی؟؟؟
راست میگفت...من به
این سفر فقط از جنبه ی تفریحی نگاه کرده بودم ولی حالا انگار با این حرف ساغر جنبه
هایِ دیگشم یادم اومد....
-اوم ساغر
نمیدونم....واقعا نمیدونم....
-الناز خری دیگه...چرا
قبول کردی اخه؟!اصلا تو چطوری میتونی توو یه هفته یا نهایتا دو هفته حالِ پسررو
خوب کنی؟
-اولا که پسره نه امیر
علی....دوما نمیدونم....یعنی واقعا نمیدونما....من تمامِ کاراشو زیر نظر میگیرم و
به تو میگم تا تو به دختر خالت که روانشناسه بگی و ازش واسم کمک بگیری....کسی که
نگفته توو این بازی تقلب غیر مجازه!!!!
خندید:
-واقعا بعضی وقتا
احساس میکنم خیلی سرسری از هر موضوعی میگذری....هیچ مسئله ای رو جدی
نمیگیری...دیوانه...
لبخند زدم...اما
لبخندمو ساغر که نمیدید....
-باشه عزیزم...برو که
صبح زود عازمی...بهت مسیج میدم هر موقع موقعیت داشتی زنگم میزنم....فی امانِ الله....
هر موقع ساغر نگران
میشد به جایِ خداحافظی این حرفو میزد...و شدید به طرفِ مقابلش با این حرف ارامش
تزریق میکرد...با لبخند جوابشو دادم:
-مرسی....شبِت
بخیر...خوابایِ رنگی ببینی...فی امانِ الله....
با تکون هایِ دستی
گردنم رو که کج رویِ شیشه ی ماشین افتاده بود رو سریع راستِش کردم و با کفِ دستم
اب دهنِ احتمالی رو پاک کردم....
-الناز جان
رسیدیم....نمیخوای پیاده بشی؟
تمامِ طولِ مسیر خواب
بودم...یعنی چون ساعت 5 صبح مامان من رو عازم کرده بود گیج خواب سوار ماشین شدم و
بدون سلام خوابیدم....
آب دهنمو قورت دادم و
به خانوم بزرگوار خیره شدم....تازه دارم به این فکر میکنم چه غلطی کردم
اومدم...نکنه پسره با دیدن من باز کارایِ خاکبرسری به سرِش بزنه؟
با استرس پلکامو رویِ
هم فشار دادم و دستی بهشون کشیدم تا کثیفیهاش بره....نفس هایِ سطحی میکشیدم و
درحالی که در تلاش کندن پوست لبم با دندون بودم گفتم:
-پسرتون توو این ویلا
اومده؟؟؟
-اره عزیزم...پیاده
شو...میدونم منتظره...
برایِ ثانیه ای در
پیاده شدن مکث کردم اما به سرعت متوجه حرفش شدم و با ترس سرمو بلند کردم و چشمهایش
رو در تیررس نگاهم قرار دادم:
-مگه میدونه؟؟؟
-اره...میدونه...اوضاعش
تا اون قدرم حاد نیست....میفهمه اطرافش چی به چیه...اما
خب گفتم که دوست داره خودشو اینطوری نشون بده...وگرنه در اصل مشکلی نداره....
اب دهنمو پر سر و صدا
قورت دادم:
-میگم...چیزه...چیزه....بیاین
نریم...برگردیم....من درس و مشق دارم اصلا!هان؟برگردیم؟؟؟
به لحن پُر از استرسم
لبخندی زد و انگشتایِ سرد و خشک شدمو در دستِ گرمِش گرفت و با نگاهش سعی کرد بهم
انرژی مثبت بده...ولی خب اصلا الان توو فازی نبودم که انرژی هاشو بگیرم....وقتی
دید تغییری نمیکنم به راننده اشاره کرد زنگ در رو بزنه....راننده ساک بدست کنار
ویلایی که در هایِ اهنی مشکی داشت و باغِ پُر از گُل و درخت و باصفاش از رویِ
دیوارِ کوتاه و شیکش کاملا مشخص بود ، ایستاد و زنگ در رو زد....
به ثانیه ای نکشید که
خانومی که چادرِ گلگلی ابی به سرِش بسته بود سریع جلویِ در اومد و با لهجه ی
شیرینی که سعی در قایم کردنش پیش ما داشت گفت:
-وای این مش باقر
نمیدونم کجا رفته!سلام خانوم جان....سلام خانوم کوچیکه...بفرمایید.بفرمایید..
..ببخشید معطل شدید بخدا خانوم....
یه بند حرف میزد ولی
من از وقتی که پامو رویِ سنگ ریزه هایِ آبی گذاشتم دیگه به هیچ چیز حتی استرسم
برایِ دیدنِ امیرعلی توجه نکردم و به درخت هایِ بید مجنونی که از سمتِ راستِ
ساختمونِ اصلی ردیف تا پشتِ ساختمان میرفتن نگاه میکردم و با شوق سمتِشون
رفتم....عاشقِ بیدمجنون بودم.....دنبالِ بیدها رو گرفتم و در نهایت تعجب در فلزی
میله ای رو در انتهایِ باغ دیدم که با دید زدن از بین میله هاش دریا رو به تمیز
ترین شکل ممکن دیدم....انگار که اونجا بکر بود....دست نخورده...با ذوق در رو باز
کردم و کفشامو در اوردم و سمتِ دریا دویدم....تا نزدیکی موج هاش رفتم و وقتی موج
ها قصد جلو اومدن کردن تند تند عقب گرد میکردم و بازی همیشگی رو با دریا راه انداختم
و صدایِ خنده هام بلند شده بود....الیاس همیشه میگفت وقتی دریا میبینم مثلِ دیونه
ها فقط به خودم و دریا توجه میکنم و هر و کر راه میندازم....دستِ خودم نیست...ولی
دیوانه وار دریا رو میپرستم.....یه طورایی هم ازش ترس دارم هم عاشقشم....در عین
حالِ اروم بودن خطرناکه....
موقع عقب گرد کردن
بودم که با جسمِ سختی برخورد کردم و متقاعبِ اون دستهایی به دورِ بدنم پیچیده
شد....با ترس سریع در جام جابه جا شدم و به سمتِ صاحبِ دست ها برگشتم....همون لحظه
خنکی آب دریا رو تا مُچ پام احساس کردم....دریا بالاخره گرفتتَم....نگام در چشمایِ
پسر بود و به احساسِ شیرینی که از خنکی اب بهم دست داده بود فکر میکردم اما این
احساس طولی نکشید که با دیدنِ اشک چشم هایِ پسر تعجب کردم....پسر رو
میشناختم...امیر علی بود..منتها منظم تر...موهاش رو مرتب کرده بود..از اون ریشایِ نامنظم هم هیچ خبری جز یه ته ریشِ کم که
جذابِش کرده بود باقی نمونده بود....اوم بویِ خوبی هم میداد...فکر کنم بعدِ عمری
حمام رفتِ...آخه سریه اول
که دیدمشاین بو رو نمیداد.....خودم رو
برایِ برخورد هایِ فیزیکیه بیشتری اماده کرده بودم واسه همین بهش اجازه داده بودم
همونطور من رو در بغلش نگه داره...وگرنه الی خانوم از این امتیازا به همه
نمیده...والا....
زمزمه کرد...صداش یه
زنگِ خاصی داشت....یه زنگِ قشنگ....این دفعه زمزمشو بلند تر کرد و خش دار بودن
صداش بهِش فوق العاده میومد:
-پرندم!داری پرواز
میکنی؟!
ترجیح میدادم به صداش
توجه کنم ....نه به جملش....اما نمیشد....اخر سر دووم نیوردم و اخمامو در هم کشیدم
و با تمامِ سعی و قوام دستاشو پس زدم که باعث شد به خاطرِ محکم گرفتنم تقریبا
خودمو عقب هُل بدم و چون این کار رو ازم انتظار نداشت به سرعت به سمتِ عقب پرت شدم
و با نشیمنگاهِ مبارکم رویِ شنایِ خیسِ ساحل افتادم و همون موقع موجم اومد به کل
شلوار و مانتومو به گند کشید....توجهی به این موضوع نکردم و همونطور که به امیر
علی خیره شده بودم گفتم:
-اسمم النازِ خوشبختم
از اشناییتون...
اخماشو در هم
کشید...عصبی شد:
-اسمتو واسه چی عوض
کردی؟صد دفعه گفتم پرند قشنگه....از این اسمایِ مسخره خوشم نمیاد....اصلا نمیفهمم
چه اصراریه که بخوای اول اسمتو با اول اسمِ من یکی بکنی!
چشام دیگه نزدیک بود
بزنه بیرون...با بهت گفتم:
-اقایِ بزرگوار من
الناز جعفری هستم و هیچ جوره این پرند خانومِ شما که اصرار دارید بنده باشم رو
نمیشناسم....
داد زد:
-واسه من ادا در نیار....
قرمز شده بود و
استخون بود...رگ بود!نمیدونم چه کوفتی بود توو گردنش که اینطوری برجسته شده
بود...زهر مار مردک...ارومترم حرف بزنی میفهمم...اصلا من کِی ادا در اوردم...حرف
زدم باو...مشکل داریا....
البته خب هرکی توو
ذهنِش همینقدر شجاعه شایدم بیشتر...توو واقعیت که مثلِ بید میلرزیدم...با هزار ضرب
و زور توانمو جمع کردم و از زمین بلند شدم و مضطرب پوست لبم رو با دندونم کندم و
گفتم:
-ولی من راست میگم....
بیتوجه به
حرفم...سمتم خیز برداشت که باعث شد هینِ بلندی بکشم....بازوهامو در دستاش
گرفت....فقط همون موقع اشهدمو خوندم...یکی نیست بگه مرض داری با یه دیوونه کل کل
میکنی النازِ خاک برسر؟
با شنیدنِ صداش که
فوق العاده تُنِ احساسی داشت شُکه شدم:
-پرند...تو که از این
عادتا نداشتی عزیزِ دلم...ببین چی کار کردی با لبت...داره خون میاد....
حتی فرصت نداد حرفاشو
هضم کنم....به سرعت بعد این حرف صورتشو جلو اورد و و شروع کرد به بوسیدنم...
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین