صبح با ناز و نوازشایِ خاله چشامو یه میلیمتر باز کردم در حدی که جلو چشمو ببینم تا نخورم زمین و خواب از چشام بپره....خاله هم که وضعمو انقدر خوابالود دید فقط شنیدم محمد رو صدا کرد....
با همون لباسایی که دیشب باهاشون کنارِ دریا رفته بودم خوابیده بودم و در نتیجه با همونا هم سوارِ ماشین شدم...بلافاصله از سوار شدنم چشامو کامل رویِ هم گذاشتم....تا گرماش بیشتر از این نپره...
***
بینیمو خاروندم و جا به جا شدم و رو پهلویِ راستم خوابیدم.
-
اَه مامان خب بزار بیدارش کنم
-
اِ، الیاس یعنی چی؟خواهرت خسته ی راهه
-
همچین میگی خسته ی راه انگار همین الان از ایفل تا خونه دویده...بابا خانومه هم گفت توو ماشین خواب بود...
-
گفتم نه.
-
مامان...
اَه لعنتی چرا خفه نمیشن...صداشون تمرکزِ خوابمو بهم میزنه....احساس میکردم سرم درد میکنه....
-
الیاس بیا بیرون
-
نخیر نمیخوام
-
اذیت نکن بچه.بیا مهمون داریم.
-
چطور من باشم .این نباشه؟
-
یعنی چی!خواهرت خسته بود..عموت اینا درک میکنن.اما عذر تو موجه نیست.
با اجبار و کرختی تو جام نیم خیز شدم...همه ی موهام توو صورتم ریخته بود و اطرافم پخش و پلا بود.یه خمیازه جد و ابادی کشیدم و با حرص گفتم:
-
الیاس ببند فکتو .نمیذاری بخوابم.
ها!کی؟!الیاس؟یه دفعه همه حس کرختیم پرید و چشام اندازه یه سکه پنج ریالی شد و اطرافمو نگاه کردم....رو تختِ دوطبقه ی خودم و الیاس بودم...پس امیر علی اینا کجان؟!
مامان با لبخند بهم گفت:
-
اخر سر بیدارت کرد اره؟صورتتو بشور بیا پایین پیشِ بقیه.
متعجب گفتم:
-
مامان پس خاله حمیده اینا کجان؟
-
منظورت خانوم بزرگواره؟
-
اوهوم.
-
تو ماشین خواب بودی..بابات بغلت کرد اوردت...هیشکی دلش نیومد بیدارِت کنه....
ناامید و افسرده یه نفسِ عمیق کشیدم و سرمو پایین انداختم...یعنی چی دلشون نیومد...من میخواستم از امیر معذرت خواهی کنم...چرا بیدارم نکردن!من از این محبت خرکیا نخوام باید کیو ببینم اخه!
با حرص پوفی کشیدم و همونطور افسرده سمتِ حمام رفتم تا حداقل تمیز باشم....لباسِ کلاه دارِ مشکی با شلوار جینِ مشکیمو که الان دیگه تمیز بود پوشیدم...حوصله خشک کردنِ موهامو نداشتم....همونطوری خرگوشی دو طرفم بافتم تا خیسیشون کمتر مشخص بشه....کلاهِ لباسمم رو سرم انداختم و بیتوجه به صورتِ زرد و چشایِ بیحالم از اتاق بیرون زدم...واسه کی قرار بود خوشگل کنم اخه؟!حتما واسه ارمین و ارمان!هه!
با همون قیافه شبیه میت از پله ها پایین اومدم اما با دیدنِ صحنه ی روبروم کُپ کردم... خاله حمیده و امیر اینجا چی کار میکنن؟!
نگین منو پایین پله ها که دید با خنده از جاش بلند شد و سفت بغلم کرد و گفت:
-
وای الی اصلا فکر نمیکردم تو دورِ همیامون جایِ تو یه وقتی خالی باشه!اصلا به هیچ کدوممون خوش نمیگذشت!
وقتی منو شُک زده و خیره به امیر علی دید...یه نیشگونِ ریز ازم گرفت.با ابروهایِ درهم بهش چشم غره رفتم و گفتم:
-
خب حالا انگار چند سال نبودم اینطوری ذوق میکنه!نیشگونِ اخرت دیگه چی بود؟خوبه میدونی تا یه ماه جاش میمونه....
خندید و با ابرو یه شکلک در اورد و اهسته گفت:
-
آخه محوِ جمالِ یار بودی...
-
خفه شو!من یارم کجا بود اخه
-
باشــــــــــه!منم که عر عر!
-
جفتک هم بزنی ثابت میشه!
یه نیشگونِ حسابی از بازوم گرفت و جیغِ من و جیغِ خودش با هم دیگه قاطی شد:
-
میکشمت الی
-
الهی بمیری...الهی دستات افلیج شه...کچل...بیخاصیت...بیخاصیت!
حالا مامان داشت واسمون ابرو میومد که ابرو داری کنین یعنی چی صداتون رو رو سرتون انداختین...ولی من و نگین اصلا حالیمون نبود...نگین که با بیخاصیتی که گفتم منفجر شد از خنده....آخه بیخاصیت تکه کلامِ ابوالفضل بود اونم موقعی که حرف کم میورد دو سه بار پشتِ سرِ هم تکرار میکرد....حالا کاملا ناخوداگاه بیخاصیتو گفتما...اما مثلِ اینکه شدید ابوالفضل رو ناراحت کرد..بجهنم، ناراحت باش تا جونت از بینیت بزنه بیرون!والا...
رو مبل دو نفره نشستیم که نگار سریعا اومد خودشو جا کرد و کیپ تا کیپِ هم نشسته بودیم...من نمیدونم این اعتماد به نفسو کی به نگار داده بود که همه جا جا میشه!خوبه خجالتی جمعمون این بود و انقدر پررو بود!
نگین و نگار مسخره بازی در میوردن...اما من همش زیر زیرکی نگام سمتِ امیر میرفت...مامان اینا از قضیه امیر خبر نداشتن...الان حضورشو خاله چطوری توجیه کرده بود؟
موقعی که خواستن بلند شن به قولِ خودشون برایِ رفع زحمت مثلِ فنر سیخ وایسادم....خدایا خودت یه موقعیت جور کن تا من از امیر معذرت خواهی کنم....
دمِ در همه جمع شده بودن....حتی عمه و عمو هم داشتن میرفتن...یه نگاه به ساعت کردم...نه خب بیان و نرن!ساعت 11:30 شب بود...صدایِ شیکمم در اومد...بگردم واسش از صبح تا حالا هیچی نخورده بود...
موقعی که امیر خواست ظاهر رو حفظ کنه و بهم خداحافظی رسمی بگه ...سرمو پایین انداختم و اهسته گفتم:
-
ببخشید.
سریع سرِ پایین انداختمو بالا اوردم تا عکس العملشو ببینم....کسی حواسِش به ما نبود...دستشو جلو اورد....منم با کمی مکث دستمو جلو بردم و لحظه ی اخر که دستمو ول کرد اونم مثه من اهسته گفت:
-
موهاتو خشک کن.
یه لحظه هرچی احساسِ شیرین بود بهم هجوم اورد....من همونطور خشک شده به جایی که امیر چند لحظه پیش بود خیره شدم...وقتی صدایِ درِ پایین رو شنیدم و فهمیدم همه رفتن و مامان اینا توو راهروئن تا بیان بالا...سریع سمتِ اتاقم رفتم و با ذوق با خودم فکر میکردم که امیر علی نگرانِ سرماخوردنِ منه!یعنی واقعا بود!؟واقعا؟!
اون شب با یه جمله کاملا دستوری و خشکِ امیر واسه خودم کلی خیالاتِ صورتی کردم!و اخر سر هم با شکمِ خالی خوابیدم....


ساغر تمومِ خانوم بودنِشو کنار گذاشت و جیغ زد:
-
راحت شدیمممم ،راحت شدیمممممم
مهسا افسرده گفت:
-
چیچیو راحت شدیم الان همش استرس داریم که قبول میشیم یا نه
-
نه دیگه خداییش من استرسِ این یه موردو ندارم چون قبول نشیم ازاد در خدمتمونه.
ماهک با خنده گفت:
-
آره بابایِ توام که میزاره تو ازاد بری و الکی به دلت صابون میزنی...
-
چرا نزاره؟!وقتی دیده من بعدِ مسافرت تقریبا رو کتابام افتادم.
ساغر مرموز خندید و گفت:
-
این آق امیرعلی هر چیزی نداشت یه خوبی داشت اونم این بود که تو خرخون شدی.
اخم کردم:
-
اولندِش که اقامون پُرِ خوبیه.دومندِش که من درس همیشه میخوندم.اصلا هم فکر نکنین به خاطرِ امیرعلی بود...
مهسا به کتفم زد و گفت:
-
پس اون عمه ی من بود که از این رو به اون رو شده بود دیگه؟!
بیخیالِ جواب دادن بهشون شدم و با ذوق گفتم:
-
ولی بچه ها امروز خونه ی خاله دعوتیم
دستامو جلویِ صورتم مشت کردم و تند تند پلک زدم.
ماهک کیک و ساندیسی که تو جلسه داده بودن رو با خودش اورده بود و همونطور که کلنجار میرفت تا ساندیسو از سرِش باز کنه گفت:
-
نگفت دوستاتم بیاری؟!
نیشم باز شد و گفتم:
-
نوچ..خلوتِ عاشقانه عارفانه بعدِ چند ماهه...فکر کنم شیش ماهی میشه که امیرو ندیدم...فقط مامان اینا با خاله رفت و امد داشتن....
مهسا پسِ گردنم زد که باعث شد تیکه کیکی که از ماهک کش رفته بودم از دهنم بیرون بپره.ماهک خندید و مهسا گفت:
-
حقته..مالِ حروم خوردن نداشت.درضمن کثافت ما هم بیایم دیگه.
-
امروز بیاین باید خرحمالی کنین..فردا به تاریخِ 8 تیر تولدِ اقامونه.
ساغر با جیغ گفت:
-
وایی واقعا؟!کادو چی واسش گرفتی؟!
نیشمو باز کردم و گفتم:
-
خودمو
ماهک پق زد زیرِ خنده...از درِ حوزه بیرون اومدیم و با دیدنِ جمعیتِ تو خیابون با لودگی ادامه دادم:
-
خداییش میبینین خانواده هامون چقدر ما رو دوست دارن!؟اینجا هرکی هست جز مامان باباهایِ ماها
ساغر گفت:
-
خفه شو موضوع رو نپیچون ...چرا چیزی نگرفتی؟
-
ای بابا ساغر تو یه تختت کمه ها...من نه دستم تو جیبمه...نه به سنِ خاصی رسیدم نه امیر از نظر خانوادم فامیل حساب میشه تا من یه کادویِ جدا از خانواده واسش بگیرم...
ساغر اهانی گفت و ساکت شد.همونطور که سمتِ خونه ی ماهک اینا که نزدیک تر بود حرکت میکردیم.ماهک با لبخندِ شیطانی گفت:
-
ولی کم کادویی هم نمیخوای بهش بدیا...
ساغر با گیجی پرسید:
-
این که گفت چیزی نمیده...چی میخواد بده؟!
ماهک ریز خندید و گفت:
-
خودشو دیگه خره!
بعد پِق زد زیرِ خنده....ساغر هم که تازه دوهزاریش افتاده بود زد زیرِ خنده....مهسا هم که همون اول با ماهک غش غش میخندید....محکم پسِ کله ی ماهک کوبوندم و گفتم:
-
کثافتِ منحرف...
انقدر با بچه ها بحث کردیم و کلِ مسیر خندیدیم که دیگه نایِ مسخره بازیه اضافه نداشتم.بعد از ناهار و تشکر از مامانِ ماهک و جمع و جور کردنِ ظرفایِ ناهار با یه عالمه اصرار؛ از خونه ی ماهک اینا بیرون زدم...مهسا و ساغر میومدن دنبالِشون...اما من خودم تنهایی رفتم...میخواستم زودتر برسم خونه و بخوابم...یکم از شلوغی خسته شده بودم.... این چند ماه بعد از اون شب دیگه امیر رو ندیده بودم...فقط خاله بعضی وقتا به دیدنم میومد..به گفته ی خودش به من مدیون بود...میگفت امیر رو من جریانِش دادم...انگار که یه ابِ راکد شده بود ...اما الان سرِکار میره و نون اورِ خونه شده....اما نمیدونست امیر رو پرندِش جریان داده نه من...من فقط یه تلنگر واسش بودم...
دستامو تو جیبِ مانتویِ نخیم کردم و نفسِ عمیقی کشیدم...از بینِ همه ی حرفایِ خاله فهمیده بودم که امیر باز هم منتظرِ پرندِ....من واقعا این همه امیدِ الکی به زنده بودنِ یه مُردرو اصلا درک نمیکردم...اگه به احساسی که امیر به پرند داره میگن عشق...پس یعنی من عاشقِ امیر نیستم!؟اخه احساس میکنم هیچ کدوم از احساساتم مثلِ احساسایِ امیر به پرند نیست....
این شیش ماهو فقط میخوندم و تست میزدم...بابا و مامان خوشحال شده بودن و صد البته متعجب....وسایلمو جمع کرده بودم و کاملا طبقه ی بالا رو تحتِ سلطه ی خودم گرفتم...دیگه همه چیز از ذهنم خارج شده بود جز اینکه به امیر نشون بدم منم واسه خودم کسی میشم و حق نداره منو زیر سایه ی یه نفر دیگه ببینه...
فقط بعضی شبا که دیگه مخم نمیکشید میرفتم بالکن و با فکر کردن به خونه ی روبرویی که از وقتی که از شمال برگشته بودم دیگه چراغِش روشن نمیشد ذهنمو خسته میکردم تا زودتر خوابم ببره
با صدایِ بوقِ ماشینی از فکر بیرون اومدم و سریع از خیابون سمتِ پیاده رو رفتم...راننده که دختری ریزه میزه ای بود سرِشو از ماشین بیرون اورد و با لحنِ بدی گفت:
-
الان ننه بابا نداری...وقتی زیرِ ماشین میری هزار تا صاحاب پیدا میکنی...
بعد گازشو گرفت و رفت...حرصم گرفت شدید...زنیکه خر....بی ادب...الهی پنچر شی...الهی ماشینِت جوش بیاره...
پر از حرص بقیه مسیر تا خونرو پاهامو محکم به زمین میکوبوندم .
زنگِ در رو که زدم به جایِ اینکه از اف اف در رو باز کنن.صدایِ قدم هاشون تو راه پله رو شنیدم ...پوفی کردم...خونواده ی منم یه تختَشون کم بودا
-
چی کار کردی دخترِ بابا؟!
متعجب به بابا که مهربون تر از همیشه بود نگاه کردم و گفتم:
-
وا بابا شما چرا سرِکارت نیستی؟
-
به تو چه اخه بچه؟!
ها ..خوبه این مدلی بیشتر باهاش ارتباط برقرار میکنم...اونطوری مهربون میشه ادم میترسه.نیشمو شل کردم و گفتم:
-
ایشالا شیرینی حمالیمو بخورید!
الیاس زد زیرِ خنده و گفت:
-
من میدونستم تو هیچی نمیشی...اخه ایکیوت در حدِ جلبکه.
محکم یه پسِ گردنی مهمونش کردم و گفتم:
-
ببند فکتو
کلافه به مامان و بابا و الیاس که ردیف جلویِ در وایساده بودن و تکون نمیخوردن نگاه کردم و گفتم:
-
دنبالم که نیومدین...حالا هم منو بیرون نگه داشتین...اجازه میدین برم کپمو بزارم بخوابم!؟
مامان رفت عقب و گفت:
-
بیا دخترِ گلم.
بابا اخم کرد و گفت:
-
الناز خودت گفتی میخوای با دوستات بیای.
نیشمو باز کردم و گفتم:
-
خب باشه به بابایِ گلم یه وقت برنخوره ها
-
برو تو پدر صلواتی.
الیاس با صدایِ بلند و شمرده شمرده صلوات فرستاد....یعنی من که مردم از خنده...تاثیراتِ صفِ صبحگاهیِ مدرسه رو این بچه فوق العاده بالا بوده ...
با هزار تا سختی مامان اینا رو پیچوندم و رفتم طبقه ی بالا و رویِ مبل دراز به دراز شدم....اصلا حوصله بیگاری خونه ی خاله حمیدرو ندارم ..اما دلِ لامصبم بعدِ این همه وقت هوایی شده بود...
بغض کردم....امیر که به من فکر نمیکنه...چقدر من بچم و تو دنیایِ بچگی خودم دست و پا میزنم که از کسی که واسش مهم هم نیستم خوشم میاد.
اونقدر به این که امیر چه رفتاری ممکنه با دیدنم نشون بده فکر کردم که اخرسر مخم قاطی کرد و خوابم برد.



-
بیدار شو دیگه
-
هیس،بزار بخوابم
-
الناز ،مامان اینا یه ساعت دیگه میخوان حرکت کنن...بلند شو.
-
اَه خفه شو الیاس جایِ حساسِ خوابمه.
-
من نمیدونم چرا بیدار شدنِ تو رو گردنِ من انداختن....
با نیشگونِ ریزی از پهلوم جیغِ بنفشی کشیدم و سیخ سرِجام وایسادم...الیاس داشت میخندید و سمتِ در میدوید...جیغ زدم:
-
الهی فلج شی بیشور.این چه کاری بود کردی وحشی ....حداقل وایسا تا حسابت صاف شه
صداشو از تو راهرو شنیدم:
-
مگه دیوونم وایسم تا بکشیم.
زیرلب غرغر کردم و یه لباس و شلوار کشیدم بیرون و بدونِ اعصاب واردِ حموم شدم....نیم ساعت تو حموم واسه خودم میگشتم اخر سر تصمیم گرفتم یکم هم خودمو تمیز کنم....
موهام کفی بود و زیرِ دوش بودم که صدایِ مامان رو شنیدم:
-
الناز،تو هنوز حمومی؟دختر ما میخوایم بریم بیرونا...زود بیا بیرون تا برسونیمت...
از زیرِ دوش اومدم بیرون تا با حرف زدنم آب نره تو دهنم...با صدایِ بلند گفتم:
-
مامان خونشون اونورِ دنیا که نیست.شما برید من خودم میرم،خوبه همین بغلنا...
-
بزار به بابات بگم.
تا مامان بره با بابا مشورت کنه بازم رفتم زیرِ دوش...باز صدایِ مامان رو شنیدم:
-
الناز کلید رو گذاشتم رو میزِ حال. ورداری،یادت نره ها .درِ خونرو قفل کنیا...موهاتم خشک کنیا.
جوابی ندادم
زد به درِ حمام:
-
زنده ای؟
دو تا مشت آب به صورتم پاشیدم و همونطور که دستم جلویِ صورتم بود داد زدم:
-
وای مامان چه گیری دادی هر وقت من تو حمومم حتما میمیرم.اره بابا زندم...بله شنیدم...بفرمایید.
مامان خداحافظی بلندی کرد و دیگه صدایی نشنیدم...هروقت میرفتم حموم و خیلی طول میکشید و صدایی ازم در نمیومد مامان ازم میپرسید زندم یا نه!اصلا انگار بهش وحی میشه من تو حمام میمیرم!شایدم فکر میکنه تو حموم مثه این فیلما رگمو میزنم....اخه مامانم زیاد از این فیلم عشقولانه ای ها که تهِش هیشکی به هیشکی نمیرسه و یکی میمیره ،میبینه...در طول فیلم همش هم گریه میکنه...ولی اخرش میگه فیلمِ قشنگی بود...
به سرعت بقیه کارامو کردم و تازه یادم افتاد...اَی دَدَم وای...حولم تو کمدمه...کسی هم نیست جیغ بزنیم صداش کنیم حولرو بهمون بده...در رو باز کردم و همونطور که اب از بدنم و موهام قطره قطره رویِ فرش میریخت سریع حولرو برداشتم و بازم سمتِ حموم رفتم....وقتی قشنگ بدنمو با حوله ی بدنم خشک کردم حولرو دورِ بدنم پیچیدم و رو سینم یه طوری پیچوندمش که باز نشه.کلمو دولا کردم و موهامو لایِ حوله ی دیگه ای که اورده بودم گذاشتم و تند تند تکون میدادم تا خیسیش کمتر بشه....از حمام بیرون اومدم و به سرعت سشوار رو به برق زدم و از دور به موهام گرفتم...حوصله نداشتم شیش ساعت بهشون حالت بدم...همرو با کش جمع کردم و اخر سر موهایِ جلومو که تازگی چتریه عروسکی کوتاه کرده بودم رو با کریستال براق کردم و چتریهامو رویِ پیشونیم ریختم و تا زیرِ ابروهام اومدن....چشامو خطِ چشمِ قهوه ای کشیدم و مژه هایِ بورمم یه عالمه ریمِلِ قهوه ای زدم.
یه نگاه به رژگونه طلایی کردم...خاک برسرم که رژگونه به این راحتی رو بلد نیستم بزنم...تقریبا رژگونم دست نخورده ی دست نخورده بود...
بیخیالِ رژگونه شدم و یه برقِ لبم رو لبام کشیدم و موهامم اول با کِش بعد دورِ کلیپسِ گلِ کمی تا حدودی کوچیکم پیچیدم و در اخر بینِ دندونه هاش محکم کردم...قسمتی هم که از سمتِ راستم مثلِ شاخ زده بود بیرون هم با گلسرِ مشکی به موهام چسبوندم ...مثلِ همیشه..تنها فرقم چتری هام بود...سریع یه لباسِ چارخونه ی قرمز مشکی پوشیدم و شلوارِ جینِ مشکیمو هم که خاطره هایِ خوشگل ازش داشتم رو پوشیدم...خاک برسرت الناز!تو به اون خاطره ی کثیف میگی خوشگل؟!
بیخیال شونه بالا انداختم و با موشیدنِ مانتویِ مشکی نخیم رویِ لباسِ مردونم و یه شالِ قرمزِ نخیِ فوق العاده نازک لبخندِ گشادی تحویلِ خودم دادم...قیافه که نداشتم...البته داشتما...اما قیافه ی خانی نبود...ولی خب حداقل دوهزار سلیقه داشتم تا جزوِ خوشتیپا به شمار بیام!بله یه همچین ادمیم من.
گوشیمو برداشتم ودقیقه ی اخر یادِ کلید افتادم و وقتی ایمنی هایِ مامان رو انجام دادم از خونه بیرون زدم...
تمامِ فاصله ی بینِ دو کوچه رو دلِ تو دِلَم نبود...بعضی وقتا با خودم میگفتم مگه میشه امیرعلی سرکار بره و اصلا توو خونه نباشه و منی رو که راهِ مدرسرو میرم و از جلویِ کوچشون رد میشم رو ندیده باشه!؟وای یعنی چه عکس العملی نشون میده؟!
محکم به پیشونیم کوبوندم ...خاک برسرت الناز..ای کاش موهاتو خشک نمیکردی تا ببینی این دفعه چی میگه!؟یعنی میشه اونم دلتنگم شده باشه؟!اگه نشده باشه چی؟اگه عاشقِ یکی از همکاراش شده باشه چی؟
لبمو گاز گرفتم...بعضی وقتا حق رو به ساغر میدادم...من دلِ خودمو به یه سراب خوش کرده بودم....چقدر الکی الکی از یه دیوونه خوشم اومده بود... پُر از استرس دستمو رو زنگ گذاشتم و تو دلم ناخواسته ایت الکرسی میخوندم حال چراشو نمیدونم!
مثلِ دفعه ی اولی که اومده بودیم اینجا باغبون در رو باز نکرد فقط صدایِ تیکِ باز شدنِ در رو شنیدم...دیگه داشتم از استرس پس میفتادم....در رو اهسته تا اخر باز کردم که خاله با شور و شوق سمتم اومد و گفت:
-
وای ببین کی اومده!عزیزِ دلم خوبی؟
به من رسید و محکم بغلم کرد...خندم گرفت و با لبخند گفتم:
-
اوهوم خاله خوبم...شما خوبین؟!
-
عالیَم.رویِ ماهِ تو رو هم که دیدم عالی تر شدم...
با خاله سمتِ خونه رفتیم.امیر علی خونه نبود.دمغ از اینکه این همه خوشگل کردم و هیچی به هیچی به خاله کمک میکردم...کلی خونرو تمیز کردیم و برق انداختیمِش و تعیین کردیم واسه فردا چه غذاهایی بگیرن و سفارش کیک و در اخر هم خاله گفت فردا صبح با کمکِ باغبونِشون و زنش خونرو تزیین میکنه و تاکید کرد که لازم نیست بیام تا خودمو خسته کنم...
تا ساعت 11 شب پیشِ خاله بودم و در اخر هرچقدر هم که کشش دادم امیر نیومد که نیومد....از جام بلند شدم.
-
خاله من دیگه باید برم.کارا هم که تموم شد.
-
دیروقته خودت تنها میری؟!
-
اره خاله جون مسیری نیست که
-
نه خاله دلم اروم نمیگیره اینطوری.
لبخندِ عمیقی زدم و گفتم:
-
خاله شما تا سه بشمری من از خونه بهتون زنگ میزنم تا دلتون اروم بگیره.هوم؟
خاله به لحنم خندید و گفت:
-
مواظبِ خودت باشی مادرا.آخه دختر به این خوشگلی این وقتِ شب زیاد خوب نیست تنها باشه....
زدم زیرِ خنده.نمردم و یکی ازم تعریف کرد.
با کلی اصرار خالرو راضی کردم و از خونشون زدم بیرون.جلویِ درِ خونه که رسیدم یه نگاه به رفتِگرِ محل کردم که داشت کوچرو جارو میکرد.رفتِ گر که نگاهِ خیرمو احساس کرد سرشو بالا اورد.با لبخند گفتم:
-
خسته نباشید
اونم لبخندِ دلنشینی زد و گفت:
-
مرسی بابا جان.
همون لحظه نگام به چیزی که لایِ گرد و خاکی که رفتِگر جارو میکرد افتاد..یه کاغذ کاهی با خطایِ آبی که نقاشی روش از دور فقط سیاه میزد....با تعجب سمتِ رفتِگر رفتم و بدونِ توجه به نگاهِ متعجب رفتِگر کاغذ رو برداشتم و سمتِ خونه رفتم و در رو با کلید باز کردم و به زمزمه هایِ رفتِگر که حرف از عاشقی و اینا هم میزد توجه نکردم....
یه نمایی از خونه بود که یه پنجره ی بزرگ شاملِش میشد و پشتِ پنجره تصویرِ یه مرد بود....خیلی نقاشی قشنگی بود....نفسم حبس شد....یعنی بازم از خونه ی روبرویی افتاده بود!اَه لعنتی چقدر اطرافم پیچ در پیچ شده.طبقه ی بالا رفتم و نقاشی رو مثلِ نقاشیِ قبلی لایِ کتابِ شیمی سالِ دومم گذاشتم...
سعی کردم بیخیالِ این اتفاقا بشم...به من ربطی نداشت...الان به من این ربط داره که امیرعلی خاک برسر تا ساعتِ 11:30 کدوم گوری بود که نیومد خونه!
حرصی سرمو رویِ بالش گذاشتم و نوتبوکمو برداشتم و رفتم اف بی ....یه نگاه به اد لیستام کردم....ماهک روشن بود....سریع یاهومو زدم...وقتی اینجا هست اونجا هم متقابلا هست...حدسم درست بود...بهش وب دادم و بیشور وبو که قبول کرد به سرعت گفت «نگو که باید قیافه نحستو نصفه شبی تحمل کنم»کلا بیشوره دیگه...تا نزدیکایِ صبح کلی حرف زدیم و مسخره بازی در اوردیم طوری که انقدر محوِ صحبت با ماهک بودم اصلا نفهمیدم مامان اینا کِی اومدن.
صبح ساعتِ 11 از خواب بلند شدم....خیلی خسته بودم ....همونطور اویزون اویزون و ژولیده رفتم پایین تا صبحونه ی مامان پز بخورم.....انقدرم حال داد...مامان هِی واسم لقمه میگرفت و بهم میداد ...یه عالمه هم اب پرتقال خوردم.
به بچه ها پیغام داده بودم که خاله اونا رو واسه تولد دعوت کرده و ظهر ساعتِ دوازده همشون خونمون تِلِپ بودن....
مهسا و ماهک گیر داده بودم منو ارایش کنن...تا یک ساعت فقط داشتیم دعوا میکردیم....اخر سر هم حرفِ من شد.والا!نمیخواستم از چهارفرسخی چراغ قرمز بزنم...اخه تولد بود...عروسی نبود که....یه بار خودمو زیرِ دستِشون سپردم...تنها چیزی که از چشمام یادمه رنگِ مشکی بود....یه کیلومتر بالا و پایین چشمو مشکی کرده بودن تا خیرِ سرشون یه خطِ چشم بکشن واسم....
ولی همون ظهر با اجازه ی مامان موهامو با کمکِ ساغر رنگ کردم...قهوه ای تیره...انقدر بهم حال داد...کلی تغییر کرده بودم و ماهک هی میگفت کوفتم شه ....اخه رنگِ موهام تضادِ قشنگی با چشام درست کرده بود....
فقط پیشونیم به خاطرِ خر بازیه مهسا رنگی شده بود که با یه عالمه کرم و صابون به جونِش افتادیم و رنگِش رفت....بماند که چقدر هم به مهسا فوش دادم و اونم فقط میخندید.
ماهک یه لباسِ بادمجونی پوشید که تا زانوهاش بود و چون دکلته بود روش یه کت داشت...مهسا هم یه کت شلوارِ اسپرت پوشید که کتِش سبز بود و زیرِش یه تابِ سورمه ای پوشید و شلوارِش هم سورمه ای جذب بود که یه کمربند سرمه ای سبز داشت...کلی تریپ برداشته بود واسه خودش....ساغر هم یه لباسِ کرمی پوشیده بود که استین حلقه ای بود و یقش شل و قدِشَم تا وسطایِ رونِش بود و با یه جوراب شلواریه کلفتِ رنگِ پا لختیه پاهاشو پوشونده بود.
کلا همه ی این تریپا به خاطرِ حرفِ خاله بود که گفته بود چون امیر خوب شده تولدِ بزرگی میگیره و به قولِ ما جوونا میخواست اماده کنه ما رو تا حسابی خوشگل کنیم....
اما من مثه چی مونده بودم چی بپوشم...هرچهارتامون جلویِ کمدم بودیم و هرکدومشون یه نظری میدادن...
مهسا میگفت لباس صورتی کرمیمو بپوشم....لباس رو رویِ تخت انداختم....ماهک هم نظر داد لباس مشکیَم که یه سری جاهاش توری بود رو بپوشم....ساغر هم لباسِ سفید مشکیمو رویِ تخت انداخت
قرار شد از بینِ اینا انتخاب کنم....لباس صورتی کرمی که مهسا انتخاب کرده بود خوب بود...بالا تنه ی لباس صورتی بود و دورِ گردن حلقه میشد و تقریبا بالاتنش لختی بود اما خب زیادم لختی نبودیه دامنِ کیپِ کرمی به لباس وصل بود که با یه کمربندِ طلایی تزیئن شده بود...خیلی قشنگ بود.
-
نه این لباس نه
مهسا-چرا اخه؟
-
ببین پشتِ دامنِشو یه چاک داره...همه هستیم مشخص میشه...
ساغر حرفمو تایید کرد:
-
اره راس میگه...خب مهسا از دور حذف شدی..
ماهک خندید و گفت:
-
پس با این حساب منم از دور حذفم چون این پشتِش قسمتِ کمر که کاملا توریه و مشخص جلوشم بالاتنش به جز قسمتِ سینه ها یه ضبدر توریه...
خندیدم و لباسی که ماهک انتخاب کرده بود رو کنار گذاشتیم...با این که استین بلند بود اما خب بازم زیادی لختی بود و من که تا حالا تو مهمونیهایِ خاله حمیده نبودم میترسیدم از پوشیدنِش وگرنه از پوشیدنِ این لباسا تو جشنا هیچ ابایی نداشتم و مامان هم میذاشت بپوشم...
لباسی که ساغر انتخاب کرده بود رو برداشتم....مثلِ لباسی بود که مهسا انتخاب کرده بود فقط بالا تنه سفید بود و پارچه ی لختی داشت و گشاد بود و استینِش تا ارنج بود که با یه لبه ی کشی رویِ ارنجم کیپ میشد و پف دار بودنِ استیناش بیشتر مشخص میشد...یه دامنِ کیپِ مشکی هم بهش وصل بود منتها چاک نداشت...تا نصفه هایِ رونم بود....یقه ی لباس هم کشی بود و کمی باز...ترقوه هامو خیلی خوب توش نشون میداد...ساغر زد تو سرم:
-
مجبوری همینو بپوشی...پوشیده ترین لباسته...خاک تو سرت کنن ...دختره ی جلف...
نیشم باز شد...راست میگفت..پوشیده ترین لباسم بود.
بالاخره همون لباس رو تویِ پلاستیک گذاشتم و هرکی مشغولِ رسیدگی به چهرش شد منم اتو مو رو به برق زدم و موهامو لختِ شلاقی کردم البته موهام خودش مثلِ مویه گربه بود اما میخواستم حرارت داشته باشه ..دیونه بودم دیگه.... بعدِ نیم ساعت کارِ موهام تموم شد و چتریهامم عروسکی تو صورتم ریختم....ابروهامو زیرِشو تمیز کرده بودم و دمشو یکم دور از چشمِ مامان به ارایشگر گفتم کوتاه کنه ...چهرمو باحال تر کرده بود...ولی خب الان خیلی وقته از موقعی که رفته بودم ارایشگاه میگذشت و تک و توک ابروهام داشتن در میومدن...با موچین اون یه سریا که در اومده بودن رو کندم البته فرقی نداشتا...اخه اصلا مشخص نبودن زیرِ چتری هام...با مدادِ مشکی یه خطِ چشمِ کشیده پشتِ چشام کشیدم و با سایه گوشه ی چشامو مشکی کردم و ریمل هم که حسابی به چشمام زدم... رژگونه ی طلایی یا همون قهوه ای مایل به طلاییمو به ساغر دادم و برام یه رژگونه ی مامان زد ..وقتی رژگونمو دیدم دیگه بیخیالِ رژلب شدم...به نظرِ خودم زیاد ارایش کرده بودم و لبامم امروز از اون مودایی بود که خودش قرمزِ خفن شده بود و پوستِ نازکِش برق میزد....
ساعت نزدیکِ 8 شده بود...بچه ها هنوز داشتن به خودشون میرسیدن...مانتو برداشتم و رویِ تخت ولو شدم تا کارشون تموم شه ....یه تیکه از موهامو تو دستم گرفتم و کلی حض کردم....
بالاخره بعدِ نیم ساعت خانوما رضایت دادن و رفتیم پایین و به مامان گفتم ما داریم میریم و مامان هم گفت باشه خودشون بعدِ یه ساعت میان....
تو راه کلی مسخره بازی در اوردیم بماند که همین یه کوچه یه اقایی به مهسا گیر داده بود و ماهک هم هی زیرِ گوشِ مهسا میگفت بهش توجه کنی میکشمت عروس!
کلا دیگه هممون مطمئن شده بودیم دیر یا زود خانواده ماهک اینا میرن خواستگاریه مهسا...اخه اخلاقِ ماهان دستِ همه اومده بود....
نزدیکایِ خونه ی خاله حمیده بودیم که ساغر گفت:
-
چقدر ماشین تو کوچستا....امشب بزرگوارها غوغا میکنند
همه لبخند زدیم و سمتِ در رفتیم و زنگ در رو زدم...بلافاصله در باز شد و وارد شدیم...مهسا زیرِ گوشم گفت:
-
چه حسی داری؟
با استرس دستشو فشار دادم و گفتم:
-
قلبم تو حلقم نبض میزنه!
ماهک با خنده گفت:
-
ابله اون نبضِ حلقته!
ساغر یکی خوابوند تو سرش و گفت:
-
کودن حلق مگه نبض داره!؟!
ماهک همونطور که موهاشو که با زدنِ ساغر به سرش زیرِ شال خراب شده بود رو درست میکرد غرید:
-
اولا دستت جدیدا خیلی هرز میگرده...دوما چرا نباید داشته باشه بدبخت!
تا خودِ رسیدن به ساختمون اصلی هر چهارنفرمون بحث میکردیم که حلق نبض داره یا نه!اخرسر هم با باز شدنِ در و صدایِ موزیکی که به گوشمون رسید اصلا بحثی که میکردیم یادمون رفت!خانوم بزرگوار این همه اقوام داشت و ما خبر نداشتیم؟! ماهک زیر گوشم گفت:
-
الی پس چرا صندلی تو حیاط هم چیدن؟!
با چشام تو اون سالنِ به نسبت بزرگ اما پُر جمعیت دنبالِ چهره ی اشنا میگشتم.در همون حال شونه ای برایِ جوابِ ماهک بالا انداختم
-
الهی من دورتون بگردم.یکی از یکی خوشگل تر...چرا انقدر دیر کردید بچه ها؟!مامان و بابا و الیاس کوشن الناز جان؟
رومو سمتِ خاله حمیده که به ترتیب داشت بچه ها رو سفت بغل میکرد و الان نوبت من رسیده بود کردم و با لبخند گفتم:
-
دارن میان...مامان گفت میخواد الیاسو بخوابونه.اخه فکر میکرد شاید مناسبِ سنش نباشه.
خاله گونمو بوسید:
-
الهی بگردم واسه بچم تنها تو خونست اونوقت که!باشه شماها برید بالا تو اتاق کارِ من لباساتونو عوض کنید ماشالله دو تا اتاقِ مهمونا پُر از وسیلس شتر با بارش گم میشه اونجا....برید اولین اتاق رو به پله هاست.
خاله رو که با لبخند نگاهمون میکرد تنها گذاشتیم و یکی یکی تشکر کردیم و ازش کامل دور شدیم...
ساغر همونطور که جمعیتی که تقریبا وسطِ ربعِ چهارمِ پذیرایی میرقصیدن رو دور میزد ابروهاشو انداخت بالا و دستِ منو سفت گرفت....منم دستِ مهسا و مهسا هم دستِ ماهک رو سفت چسبیده بود....با هزار دردسر از بینِ جمعیتِ زیاد گذشتیم.احساسِ غریبگی میکردم وحشتناک....
در اتاق رو که باز کردیم....هیشکی نبود...ماهک در رو سریع بست و بهش تکیه داد و گفت:
-
یا خدا ...خانومِ بزرگوار چی فکر کرده این همه مهمون کیپ تا کیپِ هم چپونده تو سالن؟!
مهسا خندید و گفت:
-
بچه ها یه لحظه احساس کردم وسطِ راهپیماییم
ساغر-خب حالا مسخره بازی بسه سریع لباساتونو عوض کنید.
لباسمو که تنم کردم نفسمو حبس کرم و گفتم:
-
بچه ها دارم خفه میشم
ماهک-وا خاکِ عالم!لباست به این گشادی...
-
کودن دامنو میگم....
مهسا ریز خندید و گفت:
-
ولی خیلی تو تنت اهم نشسته!
این اِهِم کدوم یکی از معنی ها رو میداد خدا میدونست ولی بیخیالِش شدم....کفشایِ تختِ مشکیمو پوشیدم....یعنی من بمیرمم مثلِ کفشایِ ماهک اینا نمیپوشم....موهامو که کامل اطرافمو پوشونده بود رو مرتب کردم تا حالت برقیشون از بین بره....
مهسا-خیلی بیسلیقه ای الی... این لباس با کفشِ پاشنه ده سانتی معرکه میشد....
-
که بعدِش مزحکه ی عام و خاص بشم، ها؟!
مهسا-خب اینم حرفیه.
با کلی مسخره بازی راهیه پایین شدیم اما جمعیتِ تو سالن نصف شده بود...ابروهامو بالا انداختم و تا چشم کار میکرد همه جوون بودن...امیر علی هم همون لحظه ی اول دیدم....تازه مردکِ خیره سر چشم تو چشمم شد اما توجهی بهم نکرد....یعنی تا ناکجا ابادم سوخت....گوشیمو دستم گرفته بودم...مامان مسیج داد که رسیدن و گفت بیام دمِ درِ سالن کادو رو ازش بگیرم و بزارم پیشِ بقیه ی کادو هایِ سالن....
گوشیمو به ماهک دادم .بچه یه سمتی رفتم تا جایی پیدا کن برایِ نشستن و من سمتِ درِ سالن رفتم...هرکی داشت یه کاری میکرد و البته بیشتریا داشتن وسط میرقصیدن....
تعدادِ انگشت شماری که شاید به سه تا هم نرسه به این مهمونیا نرفتم...خب قبلا به خاطرِ سنم مامان نمیذاشت ..اما همون دو بار هم تولد دوستایِ مدرسه ای بود که دختر و پسر قاطی بودن ...منم که بیجنبه...همون دو بار سیگار کشیدم....یعنی عاشقِ ژستِ سیگار کشیدنم....
دمِ در رفتم و مامان رو تو لباسِ مهمونی همراه با کادو دیدم...ابروهامو بالا انداختم!مامانم کِی لباس عوض کرده بود!؟
-
بگیر اینو دیگه دختر دستم خسته شد.....
کادویی که گرفته بودیم یه تابلو بود...نقاشیش خیلی قشنگ بود...من که خیلی دوس میداشتم...البته سلیقه ی بابا بود...کلا سلیقه ی بابا تو خرید کردن حرف نداره...
کادو رو گرفتم و پرسیدم:
-
مامان کِی لباس عوض کردی؟
-
بیرون اتاق پرو گوشه ی باغ هست....الناز اتمامِ حجت باهات میکنم...حالا که از هم دیگه جدا هستیم نبینم کارِ خلافی بکنی ها!
بی حوصله و خسته از سنگینیه کادو گفتم:
-
اَه مامان شروع نکنا....چی کار میتونم بکنم...نهایتِش یه لبی تر میکنم و تو دو تا بغل میرقصم دیگه...
چشایِ مامانم گشاد ترین حالتِ ممکن بود...کادو رو تو دستم جا به جا کردم و چشمکی زدم و با خنده گفتم:
-
شوخی کردم مامان خانوم....
مامان کلافه پوفی کشید و در رو بست و منم کادومونو کنارِ کادو هایِ دیگه گذاشتم...دقیقا کنارِ کادویِ ماهک گذاشته بودم...اخه بچه ها چون بدونِ خانواده اومده بودن هرکدوم جدا یه کادویی واسه امیر خریده بودن...هوم ای کاش منم کادویِ جدا میخریدم....
بچه ها پیشِ امیر بودن و داشتن تبریک میگفتن و کنارِ امیر، محمد نشسته بود و چنتا دختر پسر دیگه بودن که هرچند دقیقه یه بار صدایِ خنده هاشون بلند میشد...میخواستم برم سمتِشون...از کنارِ جمعیتِ رقاصانِ عزیز با دقت عبور میکردم...اخه بیشتریاشون مست کرده بودن و تعادلی تو حرکاتشون نداشتن...یکی نیست بکوبونه تو سرشونو بگه بیجنبه ها....
همون لحظه دستم با شدت کشیده شد و قاطیه جمعیت شدم...جیغِ خفه ای کشیدم که یه دستی کمرم رو برگردوند...موهام همه تو صورتم ریخته بودن و جلومو نمیدیدم...با استرس کلمو محکم تکون دادم تا دسته تارِ مویی که به مژه هام چسبیده بودن جدا بشن که شدن و با دیدنِ یه پسر که با لبخند بهم خیره شده بود آبِ دهنمو با نهایتِ صدا قورت دادم...پسر خندید و یه دفعه دو تا دستاش رو باسنم قفل شد...
یه لحظه مخم قفل کرد...فقط یه لحظه...بعد به خودم اومدم و با حرص پسررو هل دادم و با اخمی که زیرِ چتریهام مشخص نبود جیغ جیغ مانند گفتم:
-
دستتو بکش ایکبیری...
پسر با لحنِ زشتی گفت:
-
جونم من عاشقِ تقلا کردنِ دختر بینِ دستامم
مرتیکه سادیسمی....
اصلا زورم به پسرِ نمیرسید...هرچی هلِش میدادم بیشتر منو به خودش میچسبوند دیگه اشکم داشت در میومد. خانوم بودن رو گذاشتم کنار و یه گازِ حیدری ازش گرفتم که اونم یه دادِ جد و اباد دار کشید که باعث شد صدایِ موزیک قطع شه و منو به شدت هل داد و منم با وضعِ اشفته رویِ زمین افتاده بودم...قبل از اینکه مغزِش دستور بده تا سمتم حمله ور بشه سریع از بینِ جمعیتی که دیگه نمیرقصیدن و با تعجب به ما نگاه میکردن زدم بیرون...
نگاهِ خیره همرو رویِ خودم احساس میکردم....یه قطره اشک از چشم پایین چکید...چه تولدِ قشنگی شد واقعا...
مهسا با هول خودشو به من رسوند و گفت:
-
چیزی شده الناز؟
همونطور که سرم پایین بود گفتم:
-
نه.
همون لحظه صدایِ متعجبِ امیر علی رو شنیدم:
-
الناز؟!
موزیک دوباره پخش شد و احساس میکردم کم کم نگاهایِ خیره ی روم داره کم میشه....فشارِ وحشتناکی رو بازوم احساس کردم....ترسیدم و با شدت به عقب برگشتم.....امیر علی بود.....آبِ دهنم تو گلوم پرید و شروع به سرفه کردم....ماهک تند تند به کمرم زد و با زیرکی بازومو از دستِ امیر نجات داد و گفت:
-
بهتره بریم گوشه ...خیلی وسط وایسادیم....
و سریع منو به گوشه ی سالن برد....وقتی از اینکه تو دیدِ هیشکی نیستیم خیالم راحت شد سرمو کامل بالا بردم و موهامو مرتب کردم و برایِ راحتیه خیالم به رقصنده ها نگاه کردم....پسره با یه دخترِ دیگه میرقصید و تقریبا تو حلقِ همدیگه بودن...دستمو رویِ سینم گذاشتم و نفسمو با شدت بیرون دادم....شانس اوردم.....ملنگ تر و مست تر از اون چیزی بود که بخواد تلافی بکنه....
رویِ صندلی نشستم....فقط یه صندلی کنارم خالی بود ...امیر رو به ماهک و مهسا گفت:
-
دوستتون ساغر خانوم صداتون میکنن....
ماهک یه نگاه به ساغر که غرقِ صحبت با محمد بود کرد و دوهزاریش کاملا افتاد که امیر نخود سیاه میخواد....با ترس نگاهی با من و مهسا رد و بدل کرد و با مهسا اهسته دور شدن...اما مهسا هِی دو دقیقه یه بار به من و امیر نگاه میکرد....منم بلند شدم و گفتم:
-
تولدتون مبارک...منم برم پیشِ بچه ها...
تا خواستم حرکتی بکنم دستشو رویِ شونم گذاشت و تقریبا رو صندلی هلم داد....
با اخم رو بروم وایساد تا کسی به جز پشتِ امیر چیزِ دیگه ای نبینه....چه واسه خودمم تجزیه و تحلیل میکنم...حالا شاید نمیخواد کنارم بشینه...والا
-
اون وسط چی کار میکردی؟!
نمیدونم چرا یه دفعه پروندم:
-
خب میرقصن دیگه...
اصلا به چشاش نگاه نمیکردم.....یه لحظه خم شد و پیشونیمو با دو تا انگشتِش به بالا هل داد...منم که انتظار نداشتم...کاملا چشم تو چشمش شدم....
دستاشو رویِ دو تا دسته ی صندلی گذاشت و تقریبا انگار با صندلی بغلم کرده بود:
-
میرقصیدی یا میمالیدین....
باز مخم نفهمید چی میگه سریع گفتم:
-
خب اون وسط....
یه دفعه مخم جمله ی پردازِش شدرو مثلِ علامتِ خطر تو ذهنم قرمز کرد . صدایِ بوق بوقم میداد تازه....
با حرص جملمو قطع کردم و گفتم:
-
وایسا ببینم...تو...تو چی گفتی؟
یه ابروشو بالا داد و گفت:
-
حقیقت...چیزی که دیدم...ببین بچه جون فکر نکن چون مامانت اینا نیستن هرنوع غلطی میتونی تو مهمونیه من بکنی....تو هنوز به سنِ قانونی نرسیدی که داری از این نوع غلطا....
با حرص کرواتِ مشکیشو گرفتم و بدونِ توجه به هیچی پُر از حرص و عصبانیت تو چشاش خیره شدم و با کشیدنِ کرواتِش مجبورش کردم خم شه و صورتِش کاملا روبرویِ صورتم قرار بگیره و از بینِ دندونام گفتم:
-
اولا غلطو شما میکنی که تو مهمونی که میدونی مهمونات جنبه ندارن مشروب سرو میکنی تا یکی که تا خرخره خورده بیاد یقه ی منو بچسبه بکشونتم اون وسط و منم مجبور شم با اون ابروریزی خودمو ازش جدا کنم...دوما مامان و بابایِ من کاملا مثلِ چشماشون بهم اعتماد دارن و محضِ اطلاع تو حیاط هم نشستن...سوما باید بگم من به سنِ قانونی رسیدم...غلط هم با اینکه نکردم اما هر وقت دوست داشته باشم انجام میدم و به تو یکی هیچ ربطی نداره....
فکر کنم حالا نوبتِ اون بود که گلوله اتیشی سمتم پرتاب کنه....یکی از دستاشو با عصبانیت از رو دسته ی صندلی برداشت و در حالی که با یه دست به یکی از دسته ها تکیه داده بود چونمو گرفت و فشار داد:
-
فکر کنم یه بار گفته بودم خوش ندارم واسه من اولا دوما راه بندازی....یه چیز دیگه هم خوش ندارم انجام بدی اونم اینکه تو نحوه ی انجامِ مهمونیه من دخالت کنی...هنوز به اون درجه ی ذهنی نرسیدی که جزو کسایی حسابت کنم که ازشون نظر بخوام....و اما اخرین مورد تو غلط رو انجام بده ببین چطوری به غلط کردنِت میندازم....
اونقدر با عصبانیت این حرفارو تو صورتم پخش میکرد که یه لحظه از جواب دادن عاجز شدم.....فقط پُر از حرص و بغض از چشمِ راستِش به چشمِ چپِش نگاهمو میپروندم....یه لحظه دیدم نگاش از چشمام منحرف شد و سمتِ لبام رفت.....تازه به فاصلمون خیره شدم....شاید بینی هامون سه چهار سانت فاصله داشت....هرکی از پشت میدید فکر میکرد داریم کارایِ خاک برسری میکنیم...مخصوصا اگه یکم چپ و راست میشد دستِ منو به کرواتِ امیر و دستِ امیر رو به چونه ی من میدید کاملا مطمئن میشد....
چشاشو باز بالا اورد...نمیدونم تو چشاش چی دیدم که کرواتِشو که تو مشتم چروک شده بود رو به سرعت وِل کردم و اون با مکث دستشو از چونم جدا کرد و همونطور که صاف میشد و ازم دور میشد گفت:
-
رنگِ موهات افتضاحه....
ازم دور شد....پُراز حرص پامو کوبوندم و از جام بلند شدم همونطور که از کنارِش میگذشتم تنه ی اساسی بهش زدم که احساس کردم نصفه تنِ خودم سرویس شد اما بدونِ توجه به دردی که بدنمو پُر کرد زیر لبی گفتم:
-
هنوز به اون درجه ی ذهنی نرسیدی که جزو کسایی حسابت کنم که ازشون نظر بخوام...
کاملا احساس کردم سرِجاش وایساد....ازش دور شدم ،نیشم تا بناگوشم باز بود...