جرات یاحقیــقت؟! "13"
خاک برسرت الناز این چه وضعشه!شبیهِ اشپزا شده بودم و با اون کثیف بازی که موقع درست کردنِ شام با الیاس انجام داده بودیم همه ی پیشبند پر از روغن و رُب و رنگِ خوراکی و خامه بود....
وای....سمتِ اتاق رفتم...جلویِ ایینه ایستادم....یه طرفِ صورتم جایِ خامه ای شکلِ دستِ کوچیکِ الیاس بود...خندم گرفت...چه وضعی بودم!
یادِ حرفِ امیر افتادم«کدبانو خانوم!»
نیشم شُل شد.... سمتِ کمدم رفتم...همونطور که زیرلبی جمله ی امیر رو تکرار میکردم یه لباسِ مردونه ی چارخونه ی سبز و سفید و مشکی انتخاب کردم و با شلوار جینِ مشکیه خاطره سازم رو پوشیدم....با اینکه به خاطرِ شستنایِ مداوم رنگِش پریده و یکمی هم ساییده شده اما هیچ جوره دلم نمیاد بندازمِش دور...مخصوصا که جینِ مشکی دیگه ندارم....قبل از اینکه لباسا رو بپوشم صورتمو شستم.....
یه ارایِشِ محو کردم و با تِلِ مشکی چتریهامو از بقیه ی موهام جدا کردم و تو صورتم ریختم....بقیه ی موهامم باز گذاشتم....
با همون لبخندِ ژکوند سمتِ طبقه ی پایین رفتم....خواستم در رو باز کنم که احساس کردم زنگِ در رو زدن....پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم و عمو و عمه و خانوادشون رو پشتِ در بودن...لبخند زدم و مثلِ یه خانومِ خوب همرو به داخل دعوت کردم....یعنی بگم کَفِشون تاید شده بود دروغ نگفتم...اخه هیچ وقت من نه میومدم استقبال نه اینطوری لبخندِ ژکوند تحویلِشون میدادم..همیشه یک ساعت بعد از این که میومدن از اتاقم به وسیله ی مامان تو جمع شوت میشدم...
عمه وشوهرش اول از همه سمتِ خونه رفتن و به مامان که با رویِ باز ازشون استقبال میکرد سلام کردن...بعدِش عمو و زن عمو ....نوبتِ فرناز و ابوالفضل که شد نیشمو بستم و بجایِ سلام بهشون ، پشتِ چشم نازک کردم و یه سرِ کوچیک تکون دادم....
فرناز یه ایش گفت و همون کله هم تکون نداد و داخل رفت....بعد از رفتنِشون ارمین و نگین دو طرفم وایسادن با دست نگار و ارمان رو هول میدادن تا زودتر پله ها رو بالا برن.
نگار برگشت و گفت:
-امشب باباتو در میاره...ببین من کِی گفتم...
-اوهوک!بابا تو با ادبه ی فامیل بودیا!دو روز پیشت نبودم از نگین تاثیر گرفتی؟!
نگین-غلط کردی...این همه نخاشو از ارمین میگیره...
زدم زیرِ خنده:
-نخ رو که ارمان میده...ارمین لامصب طناب رد و بدل میکنه!
با این حرفم سریع از بینِ ارمان و نگار رد شدم و خودمو به پذیرایی رسوندم.احتمالِ زد و خورد یا همون فقط خورد خیلی زیاد بود...
با کشیده شدنِ موهام جیغِ فرابنفش کشیدم
ارمین-تکرار کن حرفتو!
-وحشی موهام کنده شد!
-دارم بهت میگم اگه جرات داری حرفتو تکرار کن!
-جراتو که دارم ولی اخه حرفی نزدم!چرا یه دفعه فاز و نولِت قاطی میشه؟!
فشار رویِ موهام زیادتر شد:
-آی آی ...ارمین بیشور ولم کن!
-سلام آرمین خان خوب هستی؟!
صدایِ امیر علی بود....همون لحظه ارمین موهامو وِل کرد و با رویِ خوش جوابِ امیر رو داد و به پیشنهادِ امیر رویِ صندلی نشست....سرم در حدِ مرگ درد گرفته بود...همونطور که دستم به پسِ کلم بود خواستم یه لبخندِ تشکرآمیز به امیر علی بزنم که با دیدنِ قیافه ی اخمالوش لبخند زدن به کل یادم رفت!
نگار دستمو کشید . رویِ مبلِ دونفره روبرویِ امیر علی و ارمین و ارمان نشسته بودیم...نگین هم خودشو به زور وسطِ من و نگار چپوند!
-من نمیدونم این اعتماد به نفسو کی به شما خواهرا داده که همه جا ، جا میشین؟!
نگین نیششو باز کرد و گفت:
-عزیزم کسی لازم نیست همچین حرفی بزنه !وقتی میریم جلویِ ایینه و هیکلِ بینقصمونو میبینیم خودمون میفهمیم!
-چشات مشکل داره تو!
انقدر تو بحثِ کلکل با نگین و نگار رفته بودم که به کل امیر رو یادم رفت.خواستم جوابِ فوشِ نگین رو بدم که مامان صدام کرد:
-الناز مامان...شربتا رو میای ببری؟!
از جام بلند شدم و سمتِ اشپزخونه رفتم و شربتا رو از مامان گرفتم...از عمو شروع کردم و به همه تعارف میکردم...نوبتِ فرناز که رسید کلاس اومد واسم و پشتِ چشم نازک کرد:
-نمیخورم مرسی!
یعنی دوست داشتم سینی رو بکوبونم تو کلش و بگم«گُه خوردی !من که میدونم عاشقِ شربتِ البالویی!»تو چشاش نگاه کردم!نگاش به شربتا بود!کاملا مشخص بود منتظرِ تعارفِ دومِ...یه لبخندِ ژکوند زدم و ابرو بالا انداختم و همونطور که سینی رو سمتِ ابوالفضل میبردم گفتم:
-خب پس از دستت رفت!اخه خیلی خوشمزن!
از لبخندم فهمید از قصد تعارفِ دوم رو نزدم و اخم کرد و سرشو سمتِ دیگه چرخوند....ابوالفضل هم که برداشت..نوبتِ ارمین رسید!یعنی من حاضرم بمیرم اما به ارمین چیزی تعارف نکنم!انقدر مسخره بازی در میاره موقعِ برداشتنِ یه چیز!
همونطور صاف سینی به دست به ارمین نگاه کردم و تهدید کردم:
-ارمین اگه میخوای مسخره بازی در بیاری دولا نمیشم!
ارمین خندید!زهرِ مار!شونه بالا انداختم و همونطور که سینی رو تو یه دستم میگرفتم گفتم:
-بدرک!
خودم دونه دونه لیوانا رو رویِ میزِ روبروشون گذاشتم....حتی واسه امیر هم همین کار رو کردم.
از کنارِ امیر رد شدم و برایِ نگین و نگار هم به همین روش شربت گذ اشتم و سینی به دست سمتِ اشپزخونه رفتم....
مثلِ یه دختر خانومِ عاقل و بالغ به مامان گفتم بره من میوه ها رو میچینم....
در حالِ کلنجار رفتن با پرتقالی بودم که تو ظرف بند نمیشد و هِی می افتاد!دیگه داشتم کلافه میشدم....برایِ صدمین بار من این پرتقالِ بیصاحابو گذاشتم رو ظرف ....که با برداشتنِ ظرف ازش افتاد و ایندفعه به جایِ میز رویِ زمین افتاد!
یعنی میخواستم کله خودم و خودشو به دیوار بزنم!ظرفو رویِ میز گذاشتم و خم شدم که پرتفال ر از رویِ زمین بردارم که یه دستی زودتر اونو برداشت....سریع صاف شدم و امیر علی رو دیدم که خندون پرتقال رو تو دستِش میچرخوند!لبمو گزیدم...اما یادِ قهرم افتادم و قبل از اینکه دهنمو باز کنم..یه اخم کردم و بیخیالِ اون پرتقالِ دردِسَر ساز شدم و ظرف رو بلند کردم ....خواستم از کنارِ امیر که ساکت بهم خیره شده بود رد شم که با یه قدم جلومو گرفت!با اون ظرفِ سنگینی که دستم بود بازیش گرفته بود مسخره!وقت نشناس به این اقا میگنا!
-میشه برید کنار...سنگینه!
دستشو جلو اورد و زیرِ ظرفو خواست بگیره که یه قدم عقب رفتم!همینم کم مونده یکی در حالِ کارِ اشتراکی ما رو ببینه ...اونوقت فاتحم خوندس....مخصوصا اگه خان بابا بفهمه!والا!
ظرف رو کلافه رویِ میز گذاشتم و دستامو به کمرم زدم و با اخم به امیر که یه ابروشو بالا برده بود و لبخندِش هنوز پابرجا بود خیره شدم....
وقتی نگاهِ خیرمو رویِ خودش دید گفت:
-خب حالا شد!ادم باید چشم تو چشمِ طرفِ مقابلِش حرف بزنه...
با این جمله یه قدم جلو اومد!یا جدِ سادات کارِ خلافِ شرع نکنه یه وقت!با یه قدمی که جلو اومد یه قدم عقب رفتم و چسبیدم به میز....سمتم دولا شد و دستاشو دراز کرد....از ترس و استرس قلبمو تو حلقم احساس میکردم...یه دفعه خودشو کشید عقب...فکر کردم کسی اومده...خواستم سمتِ اُپِن برگردم ببینم کسی هست یا نه؟!که با دیدنِ ظرفِ میوه تو دستِ امیر دهنم خشک شد!این با این همه ژست میخواست ظرفِ میوه رو برداره!؟
امیر خنده ی ریزی کرد و همونطور که ظرفِ میوه دستِش بود دولا شد و زیرِ گوشم گفت:
-ادم حیفِش میاد این چیزایِ سنگین رو به این دستایِ ظریف و کوچولو بسپره!
همونطور به امیر خیره شدم با خودم در حالِ جنگ بودم که لبخند بزنم!ناز کنم!قرمز بشم!اخم کنم!؟!چی کار کنم اخه؟!
باز یادِ حرفایِ دخترایِ داخلِ رستوران افتادم!خب واسم سنگین بود!تصمیمم رو گرفتم و صاف ایستادم و با یه اخم گفتم:
-مرسی اقایِ بزرگوار خودم میتونم انجام بدم....ولی حالا که اصرار دارید...مشکلی نیست...من پیشدستی ها رو میبرم...
پیشدستی ها رو سریع برداشتم و از اشپزخونه زدم بیرون...
انقدر به امیر کم محلی کردم که دیگه با ارمین و ارمان هم صحبت نمیکرد و همش اخم داشت....انقدر ذوق کردم که حد نداشت!بعله اقا امیر همیشه شعبون یه بار رمضون!والا!البته فکر کنم همین بود !اصلا ضرب المثل رو بیخیال اصلِ قضیه مهمه که همون حالِ گرفته ی امیرِ....
میخواستم ظرفایِ شام رو بشورم که مامان نذاشت و گفت بعد از اینکه مهمونا رفتن!همچین میگفت مهمون یکی ندونه فکر میکرد سالی ماهی یه بار اینارو میبینیم!البته من از یه جایِ دیگه سوخته بودم!واسه همین باز تو دلم به مهمونایِ گرام فوش میدادم!
آخه هیشکی نگفت وای چه دست پختِ خوشمزه ای داری دخترم!اصلا تعریف نکردن!فقط مثلِ بُز خوردن!بیشورا!الهی هضم نشه اون غذایی که با اون همه رنج و زحمت درست کردم!
فرح-بچه ها میاید بازی؟!
یا خدا!باز اینا بازیشون گرفته!
-فرح بیخیال!
نگین-نه چیچیو بیخیال ...بیا یکم بخندیم!
بعد اهسته زیرِ گوشم ادامه داد:
-شاید ایندفعه پته ی ارمین رو بتونیم بریزیم رو آب!
خندیدم...یه نگاه به الیاس کردم که بیخیال داشت شبکه ها رو بالا پایین میکرد و با مهربونی گفتم:
-الیاس داداشی توام میای؟!
بیشور اصلا به لحنم که تماما مهربونی ازش میریخت توجه نکرد و همونطور ، کلشو بالا انداخت که یعنی نه!یه بجهنم زیر لبی نثارش کردم.
-اوکی منم هستم!
فرناز رو به امیر گفت:
-آقا امیرعلی شما هم میاید؟!
یعنی انقدر این بچه با ناز جمله رو گفت که کفم تاید شد!اخه یکی نیست بهش بگه تو هنوز جوجه ای !تو و چه به این کارا فنچول!
امیر لبخندی بهش زد و گفت:
-حتما...
به تمام معنا داشتم حرص میخوردم!پوستِ لبمو کندم...خاک برسرت الناز رقیب عشقیت هم به ادم نرفته!مردم رقیبِ عشقی دارن توام رقیب عشقی داری!
یه نگاه به امیر کردم اما با دیدنِ نگاهِ خیرش رویِ دندونام که پوستِ لبمو میکندن سریع جبهمو عوض کردم و سعی کردم یه لبخند بشونم به جایِ اخمم!که اگه نمیشوندم سنگین تر بودم!نگارِ بیشور زیرِ گوشم اهسته گفت:
-قیافت شبیهِ این تصادفیا شده!
یعنی اون لحظه دوست داشتم چشامو برگردونم پشت و سفیدیشو نشون بدم و دستمو به موهام بگیرم و تا میتونم جیغ بکشم!
همه رویِ زمین نزدیکِ تلویزیون جمع شدیم...ارمین بطری رو وسط گذاشت و گفت:
-من میچرخونمِش!
فرناز سریع گفت:
-نه ارمین!بزار چون اقا امیرعلی دفعه ی اوله که یارِ بازیمون میشن ایشون بچرخونن!
چشم سفید!بیشور!بچه!اخه من همسنِ تو بودم ادامس خرسی باد میکردم تو چرا انقدر وقیح از آب در اومدی !
امیرِ کثافتم کم نمیذاره که!هِی واسه من الکی الکی لبخند تحویلِش میده!یعنی جا داره برم کلمو بکوبونم به دیوار!الان با تمامِ وجود به اون نفله فنچول حسادت میکنم!اره اصلا حسادت میکنم!خیلیَم حسادت چیزِ خوبیه!
بطری به وسیله ی دستِ مبارکِ امیر چرخید!به فریبا و فرح افتاد!فرح یه سوالِ ابکی از فریبا پرسید و فریبا هم که همیشه ی خدا بیقِ جمع هستِش جوابِشو داد!بچه مثبته ی عمست که کلش از رو کتاب کج نمیشه!واسه همین سوالِ خاصی نیست که ازش بشه پرسید!مخصوصا که انقدر ترسو هست که عمرا جرات رو انتخاب کنه!
بطری چند بار دیگه هم چرخید...اصلا یه بارِش هم سمتِ من و امیر و نگار نیفتاد...هروقت بطری سمتِ فرناز بود طوری طرفِ مقابلشو میچزوند که با تمام وجودم از خدا میخواستم به من و فرناز نیفته!
بطری رو ارمان چرخوند....سرش من!تهش فرناز!آبِ دهنمو قورت دادم!فقط من هیچوقت دعا نکنم خواهشا! از این بچه باید ترسید...نگار زیر لب به ارمان که کنارش بود گفت:
-الهی دستت فلج شه حالا ما با اینا باز مصیبت داریم!
به پهلوش زدم و مثه خودش زیر لبی گفتم:
-این به میز میگن گوساله!
خندید....قبل از اینکه فرناز ازم سوال بپرسه سریع گفتم:
-جرات!
امیر بهم خیره شده بود....حتما تو دلش میگفت تو رو چه به جرات!!!یعنی اگه اینو میگه خیلی بیشوره!
فرناز مرموز لبخند زد و گفت:
-کاری که قرار بود انجام بدی و نصفه ولش کردیو امشب انجام میدی!بزرگترا هم که امشب نیستن!
ها؟چه کاری؟!
فرح سریع گفت:
-فرناز مگه ابوالفضل نگفت این بحث تعطیل؟
تازه دوهزاریم افتاد!خونه ی روبرویی؟!خدایِ من!
به ارمین که داشت برایِ امیر توضیح میداد خیره شدم....احساس کردم با فهمیدنِ قضیه برقِ خوشحالی تو چشاش به وجود اومد!بیا الناز خانوم آهِ دلِ ایشون گرفتت که فرنازِ خاک برسر اینطوری تلافی سرت دراورد...
ابوالفضل محکم گفت:
-این کارو هیشکی انجام نمیده
امیر دخالت کرد:
-خونه ی خالی از سکنه هیچ ترسی نداره!وقتی هم جرات انتخاب میکنن حتما انقدر شجاعت دارن که هرچی گفتن رو انجام بدن!مگه نه الناز خانوم؟
اگه بهم میگفتن از بینیم دود بلند میشه کاملا باور میکردم....چشامو ریز کرده بودم و به امیرِ بیشور که نطقِ بلند بالایی رو تحویلِ همه داده بود نگاه میکردم!من چرا فکر میکردم این گوساله باید ازم دفاع کنه و بگه نه الناز حق نداره همچین کاری بکنه؟!تهِشَم فیلم هندی بشه و بگه من بی تو هرگز تو هم جاهایِ خطرناک عمرا؟!
همونطور که بهش خیره شده بودم از بینِ دندونایِ بهم فشرده شدم گفتم:
-اره!اقا امیرعلی راست میگن!
اقا امیر علی رو دقیقا مثلِ لحنِ لوسیه فرناز گفتم....ابروهایِ امیر بالا پرید و نگین که سمتِ دیگم بود ریز ریز خندید.... ارمان گفت:
-فرناز تو چقدر دوست داری اون بحثو بکشی وسط؟!یه بار توافق کردیم که بیخیال بشیم پس این....
وسطِ حرفِ ارمان پریدم:
-مهم نیست ارمان.من یه بار گفته بودم اگه بهم تیکه در این مورد بندازین یا حتی یه اشاره ی کوچیک بکنید حتما میرم تو اون خونه ی مسخره!وقتی که مامان اینا رفتن بلافاصله میرم!بیخیالِ این بحث...مهم اینه که الان تو یکی از اعضایِ فرناز خانوم عروسیه!امیدوارم چاقو کشی راه نیوفته تو عروسیشون!
همه ی حرفایی که زدم حرصی بود و از بینِ دندونایِ بهم فشرده شدم میپرید بیرون!نگین که عروسی رو که گفتم بدونِ مراعات زد زیرِ خنده!خودم از بی ادبیم یه لحظه خجالت کشیدم....اما فقط یه لحظه!اخه اون لحظه عصبانیتم بیشتر از حسایِ دیگم بود....
فرناز-الناز خیلی بی ادبیا!
همونطور که از جام بلند میشدم گفتم:
-واسه کسی ادبمو خرج میکنم که اندازه ی یه ارزن رو هم رفته هم ادب داشته باشه هم شعور هم عقل!منتها در موردِ تو اینا یه موضوعِ محاله عزیزم...
سمتِ کاناپه ای که الیاس روش دراز کشیده بود رفتم و گفتم:
-من دیگه بازی نمیکنم!خسته شدم....
بالایِ سرِ الیاس نشستم!الیاس نگاشو از تلویزیون برداشت و بهم خیره شد...گردنِشو بلند کرد!رفتم کنارِش...سرشو رویِ پام گذاشت....
همونطور که نگاشو به تلویزیون خیره کرده بود اهسته گفت:
-اگه از فرناز بزرگتر بودم ...میگرفتمِش تا واسَش خواهرشوهر بازی دربیاری!منم از اونور میچزوندمش تا انقدر رو اعصابت نره!یه طورایی بشه کیسه بوکسمون!موافقی؟!
یه لحظه همه ی اتفاقا رو فراموش کردم و مثلِ بمب ترکیدم!خودِ الیاس لبخندِ نامحسوسی زده بود!همه ساکت شده بودن و بهم خیره شده بودن...مامان با شماتت نگام میکرد!اصلا از طرزِ خندیدنم خوشش نمیومد!همش میگفت مثلِ موقعی که فلوکس روشن میشه استارت میزنم!حالا نامردی میکردا!در این حدم نبود ....یه لحظه بینِ خنده هام نفس کم اوردم و واسه فرستادنِ هوا به شش هام با گلوم یه صدا شبیهِ ترمزِ ماشین موقعی که اوجِ سرعتِشِ ایجاد کردم و باز به خندیدنم ادامه دادم....اخه خداییش کفم از نظریه ی یه دفعکیه الیاس تایدِ تاید بود!
وقتی خودمو تونستم کنترل کنم...همونطور که لبامو بهم فشار میدادم به الیاس که با اخم به فرناز نگاه میکرد خیره شدم...این بچه هم از فرناز دلِ خوش نداره!خنده ی دوممو با هزار دردسر خوردم...اما شونه هام میلرزید....
ارمین رو دسته ی مبل نشست و گفت:
-به چی میخندیدی؟!
یه نگاه به بزرگترا کردم...سرگرمِ صحبتِ خودشون شده بودن....
همونطور خندون سرمو سمتِ ارمین که با کنجکاوی بهم خیره شده بود کردم:
-مگه فوضولی؟صحبت خواهر برادری بود!
-اِ؟اینطوریه؟!نگین پاشو بیا اینجا صحبت خواهر برادری باهم داشته باشیم....
الیاس با خنده گفت:
-خودتونو بکشید هم نمیتونید مثلِ سوژه ی ما پیدا کنید!
ارمین چشاشو رو به الیاس گشاد کرد:
-صلواتی تو چطوری اینهمه به دایره ی کلماتت اضافه شده؟!سوژه!!!!!!!بچه پررو!
دستمو رویِ شونه ی الیاس گذاشتم و به ارمین که باز کنارِ بقیه که با خنده به ما نگاه میکردن نشسته بود گفتم:
-داداشِ منه دیگه کلا مستعده!
فرناز باز تیکه انداخت:
-اره حتما در زمینه ی بی ادبی و فحاشی...
خواستم جوابشو بدم که الیاس با مشت به بازوم زد و نیشش باز شد!و پشتِشو به بقیه کرد و رو به من اروم گفت:
-میگما بزرگتریشو بیخیال!من الان میرم اینو زنم میکنمِش!
در اوجِ بچگی نمیدونست چی میگه....ولی من که میدونستم!لبمو گزیدم و سرمو پایین انداختم و پشتمو به بچه ها کردم!یه درصد الیاس همچین کاری بکنه!هیکلِ فرناز از اون خیلی بزرگتره!بدبخت الیاس له میشه!دستمو جلویِ صورتم گرفتم...
امیر و ارمان و ابوالفضل از جمعِ بچه ها جدا شده بودن و پیشِ بزرگترا نشسته بودن!البته امیر خودش بزرگتر حساب میشد...خب سنِش نسبت به همه زیادتر بود محضِ دلخوشیه ما اومد با ما فنچولا بازی کرد...
نگین سریع خودشو وسطِ من و الیاس جا کرد و گفت:
-من که میدونم الیاس یه حرفی در موردِ فرناز زد!وگرنه تو عمرا جوابِ فرنازو ندی!
الیاس خمیازه ای کشید و بلند شد و گفت:
-من که یادم نمیاد....
عجب فیلمی بود این داداشِ ما!
بعد از ما دور شد و سمتِ بزرگترا رفت و گفت:
-شب بخیر...من میرم بخوابم...
مامانم چشم و ابرو اومد که یعنی زشته پسر!اما الیاس همونطور رفت سمتِ اتاقِش...کلا مرده ی توجهی هستم که به چشم غره هایِ مامان کرد!
حرفایِ الیاس رو برایِ نگین اهسته گفتم...صورتِش قرمز شده بود و سعی میکرد با صدایِ بلند نخنده...
حرفِ الیاس که از سرِ بچگی بود از نظرِ ما من و نگین فوق العاده بانمک و انحرافی محسوب میشد خب!
ساعتِ یازده و خورده ای بود که همه سازِ رفتن زدن!
مامان اینا هم حاضر شدن...قرار بود با عمو و زن عمو و عمه و شوهرش ؛خونه ی عمو برن و فردا صبحِ زود از اونجا راهیه کاشان بشن ...برایِ عروسیه یکی از اقوامِ دورِ بابا!
من و الیاس تصمیم گرفته بودیم نریم!ولی انگار فقط من و اون نبودیم ...هیچ کدوم از بچه ها نمیخواستن برن....تازه معنیه حرفِ امشب بزرگترا نیستنِ فرناز رو وقتی که گفت ما پیشِ الیاس و الناز میمونیم چون تنهان ...فهمیدم!کثافت از قبل نقشه داشت من میدونم!
خانومِ بزرگوار و امیر علی سریعتر رفتن....لحظه ی اخر امیر لبخندی زد و گفت:
-حیف که نمیتونم صحنه هایِ قشنگِ امشب رو ببینم!ولی خب زیادم حیف نیست!من که عاشقِ بازی کردنم!
ها؟!این چرا هذیون میگه!هیچ کدوم از جمله هاش بهم ربط نداشت!شایدم داشت و من نفهمیدم....
همونطور که درگیرِ حرفِ امیر بودم به نصیحتایِ بیپایانِ مامان سر تکون میدادم!
-الناز دیگه سفارش نکنما...در رو رویِ غریبه باز نذاریا!غذا نسوزونیا!خونرو به اتیش نکشونیا!مواظبِ خودت و الیاس باشیا.....
انقدر گفت که دیگه دیوونه شدم....رسما کچلم کرد...حالا انگار میخواست یه سال تنهام بزاره!شانس هم نداریم که دو روزه میره و میاد...بازم دلنگرونه!من نمیدونم چه پرونده ی سیاهی پیشش دارم که فکر میکنه انقدر حواسپرتم...یا انقدر خفنم که در رو رویِ غریبه باز کنم!
حالا البته بستگی داره غریبش کی باشه!اگه سرش به تنِش ارزید چرا که نه!باز هم میکنیم!خودمم چاکرشم هستم!والا!وقتی عاشقِ یه بیقی مثه امیرعلی میشم معلومه که سرخورده میشم و به محبتایِ بیرونِ جامعه رو میارم و اخر سر هم معتادِ بنگی میشم!
بعد از رفتنِ مامان اینا هنوز پامو داخل نذاشته بودم که فرناز گفت:
-خب منتظریم...الان ساعت راسِ 12 هستِش ...برو عزیزم!ساعتِ 3 صبح میبینیمت!
چشام گشاد شد...اختیارِ خودمو از دست دادم:
-هی فرناز ...هِی هیچی بهت نمیگم پرروتر میشی ریزقل!دیگه داری رو اعصابم اسکی سواری میکنی....گمشو کنار...
رنگِ فرناز پرید و بقیه ساکت بهم زُل زدن...انچنان دادی زدم که خودمم ترسیده بودم...ماهک خیلی بهم گفته بود که وقتی سگ میشم بد سگی میشم....
همه داخل رفتن....منم پشتِ سرشون.....سمتِ اشپزخونه رفتم و یه لیوان آب خوردم.... بدجور احساسِ گرما میکردم...
بچه ها رویِ مبلا ساکت نشسته بودن...حتی ابوالفضل هم دیگه نطق نمیکرد....سریع سمتِ اتاقم رفتم و گوشیمو با یه چراغ قوه برداشتم...یکی از کلاه لبه دارامم برداشتم و برعکس رو سرم گذاشتم...
از اتاقِ مشترکِ قبلیمون که الان الیاس توش خوابیده بود اهسته زدم بیرون و پله ها رو دوتا یکی کردم....تلمو که تو دستم گذاشته بودم رو سمتِ نگین پرت کردم...ارمین بلند شد:
-کجا؟!
اینم شاسگولیه واسه خودشا!
-دارم میرم خونه ی روبرویی...
یه نگاه به فرناز کردم که خیلی باحال خفه خونی گرفته بود....
-اما به خداوندیه خدا وقتی از اون خونه برگشتم یه کاری میکنم که تا عمر داری مثه سگ پشیمون بشی از کل انداختن با من....
فرناز لبشو گزید....سیمام قاطی کرده بود اصلا نمیفهمیدم چی میگم....مانتویِ نخیهِ مشکیمو تنم کردم...حسِ دکمه بستن نبود...لباسِ مردونم پوشیده بود...کسی هم که تو اون خونه نبود که بخوام حجاب بگیرم....کلاهو از رو سرم برداشتم و با کریپس موهامو بستم و شالِ مشکیمو رو سرم انداختم و از گردنم ردِش کردم و دوباره کلاهو رویِ سرم گذاشتم....اصلا هم به وزوزایِ نگار در موردِ نرفتن توجه نکردم....
به دو از خونه بیرون رفتم...مثلِ همیشه همسایگانِ محترم خواب بودن....کوچه هم توش یه مگس هم پر نمیزد تا به بهونه ی اونا از دیوارِ خونه ی مردم بالا نرم!
احساس میکردم قلبم تو گوشام میزنه!امیر میگفت این تو هیشکی نیست!اما من که دیده بودم! تازه دو تا نقاشی از صاحبِ این خونه داشتم!
ابِ دهنمو قورت دادم..تازه به خاکی که رو سرم ریخته شده بود فکر کردم!لامصب خاکِ کاهو بود.... بی هیچ برو برگرد توش گیر کرده بودم!دقیقا میخواستم چه غلطی بکنم؟!
....نفسام سطحی شده بود...تو اون گرما احساس میکردم نوکِ انگشتام یخ زده....دستایِ سردمو به میله ی گازِ جلویِ در گرفتم! از میله بالا رفتم....دستمو به حفاظایِ خونه گرفتم و پایِ راستمو بینِ میله و دیوار جا دادم و با دستام سعی کردم خودمو در اون حدی بکشم بالا که پایِ چپم بتونه رویِ دیوار کنارِ حفاظا قرار بگیره....فشاری به دیوار دادم و با کمکِ این فشار و دستام تونستم پایِ راستمم رویِ دیوار بزارم....صدایِ فریبا رو از پایین شنیدم:
-الناز خطرناکه ...بیخیال...بیا پایین....
اوهوک...ایشون هم صدا داره؟!
توجهی بهش نکردم و همونطور که از بینِ حفاظا به باغِ پُر از برگ نگاه میکردم بجایِ ترس سعی کردم فکر کنم که چطوری خودمو به اونورِ حفاظایِ نوک تیز برسونم....اگه میخواستم پامو ازشون رد کنم با یه اشتباه به تمام معنا سوراخ سوراخ میشدم...به قولِ ماهک به گاج میرفتم!
یه نگاه به سمتِ چپِ خونه انداختم....یکی از حفاظا کنده شده بود!فاصله ی کمی بود اما طوری نبود که نشه رد شد ...دونه دونه دستامو به حفاظا گرفتم و خودمو به اون سمت رسوندم...
نگار حرصی گفت:
-خریت نکن....اصلا مگه مهسا و ماهک نگفتن تو اون خونه ادمه!
حرصی پچ پچ مانند گفتم:
-نگار خفه شو حواسمو پرت نکن...
پامو از بینِ حفاظا رد کردم...شکم نداشتم اما نفسمو کردم تو و شکمِ نداشتمو چسبوندم بیخِ خِرِ کمرم!خب فاصله واقعا کم بود...منم خب ادم بودم...ادمِ نرمال نمیتونه از این فاصله به این کوچیکی رد بشه....به همین دلیل خیلی شیک بالا تنم رد نمیشد....
وای الناز خاک برسرت سعی کن رد شی....خیلی ضایع بود جلو چشمِ ارمین و ارمان که هِی اصرار میکردن برگردم...دستمو به سینه هام بگیرم و فشارشون بدم تا کوچیکتر بشن حداقل!
طرفِ چپم رو نمیدیدن....با دستِ چپم انچنان فشاری به بندگانِ خدا دادم که دردم گرفت...با هزار دردسر یکیش رد شد....دیگه زدم به بیخیالیو در حالی که از موقعیتم خندم گرفته بود همون کار رو تکرار کردم....نگین با دیدنِ حرکتم زد زیرِ خنده و صدایِ سرفه هایِ ارمان و ارمین رو میشنیدم....
فرصتِ خجالت نداشتم....الان دقیقا اونورِ خونه بودم...یعنی همون منظورم توو خونس!فاصله تا پایین زیاد بود میپریدم یه چیزیم میشد....اما چاره ی دیگه ای نداشتم....آبِ دهنمو قورت دادم و دستمو به میله ها گرفتم و پاهامو از دیوار اویزون کردم....کم کم دستمو پایین تر اوردم....تا به تهِ حفاظا رسید....دستمو به لبِ دیوار گرفتم....خواستم دستِ دیگمو بینِ یکی از سوراخایِ دو تا اجر بزارم که احساسِ قلقلک رویِ دستم کردم....یه دفعه با دیدنِ یه سوسکِ تنبلِ سیاه که اهسته اهسته از رویِ انگشتام سمتِ مُچَم میومد....جیغِ بنفشی کشیدم و فاصلرو بیخیال شدم و دستمو ول کردم و افتادم...به دردی که تو پام پیچید توجهی نکردم در عوض تا تونستم دستی که سوسک روش چسبیده بود رو محکم تکون دادم که بلاخره سوسکِ زشته مسخره افتاد....
الهی خیر از جوونیت نبیتی فرناز...الهی خودم خاکت کنم...الهی بمیری....مورمورم شده بود...صدایِ نگرانِ بچه ها که صدام میکردن رو شنیدم:
-ها؟؟؟!چتونه؟خفه شید بابا سوسک رو دستم بود...
بین صدایِ بچه ها صدایِ فرناز رو شنیدم:
-الناز غلط کردم برگرد تو رو خدا....
نه عزیزم غلط کردن کافی نیست باید با میلِ تمام چیز بخوری!والا....
جوابشو ندادم در عوض به درِ بازِ ساختمون نگاه کردم....تُف تو ذاتم....گوشیمو برداشتم و ضبطِ فیلمشو زدم تا مدرک داشته باشم که داخلِ خونه رفتم:
-خب من رفتم...مدرک هم واستون بعدا میارم....
الهی ذلیل شم چرا یه دفعه کارایِ مسخره میکنم!؟میتونستم تا اخر همین گوشه بمونم...حداقل اطمینان داشتم که بچه ها با فاصله ی یه دیوار پیشم هستم....
احساس کردم سنگی چند قدم اونورتر پشتِ چند تا درختِ کنارم افتاد....
ترسیدم....نه خدایا غلط کردم اینجا مگه جایِ موندنه!باغ اونقدر هم بزرگ نبود اما لامصب هم درخت زیاد داشت...هم اون درختِ کاغِ مسخره خوف ناکِش کرده بود هم تاریک بودنِ هوا باعث شده بود به تمام معنا کُپ کنم....
از جام بلند شدم...پام درد میکرد...لنگون لنگون از منبعِ صدا فاصله گرفتم....در همون حال با خودم اهنگ زمزمه میکردم:
-امشب میخوام دوباره بگیرم دستاتو
بیا بمون پیشم تنهامو!
دارم دیوونه میشم!
دوباره باز این دلم بهونه میگیره....
میخواد بازم تو رو ببینه
بهش بگو که دیره!
ها!؟بهش بگه دیره یا نگه دیره؟!
به در رسیده بودم....
وای بخیال الناز ...حالا چه بگه چه نگه!اصلِ موضوع رو بچسب!
اَه خب نمیشه!تا یادم نیاد بهش نگه یا بگه نمیتونم بقیشو بخونم!....
ترسیده بودم سعی میکردم با اهنگ خوندن فکرمو مشغول کنم....
در رو اهسته باز کردم...صدایِ جیرجیر داد..یه پامو داخل گذاشتم و زمزمه کردم:
-بهم رسیدیم امشب!باز همو دیدیم! امشب
بهم رسیدیم امشب!باز همو دیدیم امشب!
برایِ ما بودنِمون نقشه کشیدیم امشب!
بقیَش چی بود؟!تُف تو ذاتم کنن با این شعر حفظ کردنم....همه ی خونه تاریک بود....چشمم هیچ جا رو نمیدید....کنارِ در وایساده بودم....میترسیدم بیشتر از این برم داخِل....دستمو به دیوارِ کنارِ در کشیدم!دستم به کلید خورد اما نزدمِش....اگه واقعا کسی اینجا باشه با روشن شدنِ چراغ من رو ببینه زندم میذاره؟!
یادِ فیلمِ سوپرنچرال افتادم...یه خواهر و برادرِ دیوانه تو دیوارایِ یه خونه زندگی میکردن!آدم خور بودن؟!یا موش میخوردن؟!وای به نور حساسیت داشتن...نور تو صورتِشون میخورد جیغ میکشیدن!نکنه روشن کنم یکی جیغ کشون سمتم بیاد؟!!!!!!!!
آبِ دهنمو قورت دادم....هر لحظه ممکن بود بزنم زیرِ گریه!یادِ حرفِ دِین تو سوپرنچرال افتادم که به دخترِ که با دوست پسرش رفته بودن تیمارستانی که به داشتن جن معروف بود گفته بود که وقتی میگن یه مکانی جِن داره اصلا سمتِ اون مکان نرو!
حالا یادم نمیاد دقیقا همین رو گفت یا نه...اما یه چیز تو همین مایه ها گفت....
خاک برسرم چرا من اینجام؟!انقدر بُز تشریف دارم که مثلِ خیره سرا اومدم اینجا تا بعدِش بگم من نترسیدم؟!حالا مثلا بفهمن ترسیدم چی میشه؟!
چشام به تاریکی عادت کرده بود...اما بازم بخاطرِ زیادی تاریک بودن هیچ جا رو نمیتونستم ببینم ...جز سایه ی یه مبل....
از در فاصله گرفته بودم....اما همچنان دستم رو کلید بود....با صدایِ بسته شدنِ در جیغِ بلندی خواستم بکشم که با احساس کردنِ دستی رو شونه هام جیغم خفه شد!...بلافاصله به خودم اومدم!
من چرا چاقو با خودم نیورده بودم؟!خواستم جیغ بزنم که دستی جلویِ دهنم رو گرفت....به وضوح میلرزیدم و اشک میریختم....یه لحظه یادِ دستی که رویِ کلیدِ برق بود افتادم....
تنها چهره هایی که تو اون تاریکی به ذهنم خطور میکرد چهره ی همون خواهر و برادرِ دیونه ی تویه فیلم بود...مهم نبود چهره ی کسی که شونه هامو چسبیده چیه ....من که پشتم بود...نمیدیدمِش.....مهم این بود که تاریکی باعثِ زیادی وحشتم شده بود.....لحظه ی اخر احساس کردم میخواد نزدیک تر بهم بشه....که کلید رو زدم....
نه!لعنتی لعنتی!دوست داشتم کلمو بکوبونم به دیوار و تا میتونم جیغ بکشم!هیچ لامپی روشن نشده بود....نفسام سطحی شده بود
فشارِ دستا رویِ شونه هام زیاد تر شد...دهنم ازاد گذاشته شد و با تمامِ وجود جیغ زدم که همزمان شد با کوبیده شدنم به دیواری که روش کلیدِ برق بود......جیغ زدم:
-تو رو خدا ولم کن...تو رو خدا...
نمیدونستم چی بگم؟!تو رو خدا چی؟!
با صدایِ بلند زدم زیرِ گریه...اما اون شخص بیتوجه به حرفم با صورتی که میتونستم تشخیص بدم خیلی دراز و کشیدس هر لحظه بهم نزدیک تر میشد!
ادامه دارد...
+کم گذاشتم اگه نظرگرفت پست بعدی رومیذارم!!
+همچین آدم خبیثی هستم!!
وای....سمتِ اتاق رفتم...جلویِ ایینه ایستادم....یه طرفِ صورتم جایِ خامه ای شکلِ دستِ کوچیکِ الیاس بود...خندم گرفت...چه وضعی بودم!
یادِ حرفِ امیر افتادم«کدبانو خانوم!»
نیشم شُل شد.... سمتِ کمدم رفتم...همونطور که زیرلبی جمله ی امیر رو تکرار میکردم یه لباسِ مردونه ی چارخونه ی سبز و سفید و مشکی انتخاب کردم و با شلوار جینِ مشکیه خاطره سازم رو پوشیدم....با اینکه به خاطرِ شستنایِ مداوم رنگِش پریده و یکمی هم ساییده شده اما هیچ جوره دلم نمیاد بندازمِش دور...مخصوصا که جینِ مشکی دیگه ندارم....قبل از اینکه لباسا رو بپوشم صورتمو شستم.....
یه ارایِشِ محو کردم و با تِلِ مشکی چتریهامو از بقیه ی موهام جدا کردم و تو صورتم ریختم....بقیه ی موهامم باز گذاشتم....
با همون لبخندِ ژکوند سمتِ طبقه ی پایین رفتم....خواستم در رو باز کنم که احساس کردم زنگِ در رو زدن....پله ها رو دو تا یکی پایین رفتم و عمو و عمه و خانوادشون رو پشتِ در بودن...لبخند زدم و مثلِ یه خانومِ خوب همرو به داخل دعوت کردم....یعنی بگم کَفِشون تاید شده بود دروغ نگفتم...اخه هیچ وقت من نه میومدم استقبال نه اینطوری لبخندِ ژکوند تحویلِشون میدادم..همیشه یک ساعت بعد از این که میومدن از اتاقم به وسیله ی مامان تو جمع شوت میشدم...
عمه وشوهرش اول از همه سمتِ خونه رفتن و به مامان که با رویِ باز ازشون استقبال میکرد سلام کردن...بعدِش عمو و زن عمو ....نوبتِ فرناز و ابوالفضل که شد نیشمو بستم و بجایِ سلام بهشون ، پشتِ چشم نازک کردم و یه سرِ کوچیک تکون دادم....
فرناز یه ایش گفت و همون کله هم تکون نداد و داخل رفت....بعد از رفتنِشون ارمین و نگین دو طرفم وایسادن با دست نگار و ارمان رو هول میدادن تا زودتر پله ها رو بالا برن.
نگار برگشت و گفت:
-امشب باباتو در میاره...ببین من کِی گفتم...
-اوهوک!بابا تو با ادبه ی فامیل بودیا!دو روز پیشت نبودم از نگین تاثیر گرفتی؟!
نگین-غلط کردی...این همه نخاشو از ارمین میگیره...
زدم زیرِ خنده:
-نخ رو که ارمان میده...ارمین لامصب طناب رد و بدل میکنه!
با این حرفم سریع از بینِ ارمان و نگار رد شدم و خودمو به پذیرایی رسوندم.احتمالِ زد و خورد یا همون فقط خورد خیلی زیاد بود...
با کشیده شدنِ موهام جیغِ فرابنفش کشیدم
ارمین-تکرار کن حرفتو!
-وحشی موهام کنده شد!
-دارم بهت میگم اگه جرات داری حرفتو تکرار کن!
-جراتو که دارم ولی اخه حرفی نزدم!چرا یه دفعه فاز و نولِت قاطی میشه؟!
فشار رویِ موهام زیادتر شد:
-آی آی ...ارمین بیشور ولم کن!
-سلام آرمین خان خوب هستی؟!
صدایِ امیر علی بود....همون لحظه ارمین موهامو وِل کرد و با رویِ خوش جوابِ امیر رو داد و به پیشنهادِ امیر رویِ صندلی نشست....سرم در حدِ مرگ درد گرفته بود...همونطور که دستم به پسِ کلم بود خواستم یه لبخندِ تشکرآمیز به امیر علی بزنم که با دیدنِ قیافه ی اخمالوش لبخند زدن به کل یادم رفت!
نگار دستمو کشید . رویِ مبلِ دونفره روبرویِ امیر علی و ارمین و ارمان نشسته بودیم...نگین هم خودشو به زور وسطِ من و نگار چپوند!
-من نمیدونم این اعتماد به نفسو کی به شما خواهرا داده که همه جا ، جا میشین؟!
نگین نیششو باز کرد و گفت:
-عزیزم کسی لازم نیست همچین حرفی بزنه !وقتی میریم جلویِ ایینه و هیکلِ بینقصمونو میبینیم خودمون میفهمیم!
-چشات مشکل داره تو!
انقدر تو بحثِ کلکل با نگین و نگار رفته بودم که به کل امیر رو یادم رفت.خواستم جوابِ فوشِ نگین رو بدم که مامان صدام کرد:
-الناز مامان...شربتا رو میای ببری؟!
از جام بلند شدم و سمتِ اشپزخونه رفتم و شربتا رو از مامان گرفتم...از عمو شروع کردم و به همه تعارف میکردم...نوبتِ فرناز که رسید کلاس اومد واسم و پشتِ چشم نازک کرد:
-نمیخورم مرسی!
یعنی دوست داشتم سینی رو بکوبونم تو کلش و بگم«گُه خوردی !من که میدونم عاشقِ شربتِ البالویی!»تو چشاش نگاه کردم!نگاش به شربتا بود!کاملا مشخص بود منتظرِ تعارفِ دومِ...یه لبخندِ ژکوند زدم و ابرو بالا انداختم و همونطور که سینی رو سمتِ ابوالفضل میبردم گفتم:
-خب پس از دستت رفت!اخه خیلی خوشمزن!
از لبخندم فهمید از قصد تعارفِ دوم رو نزدم و اخم کرد و سرشو سمتِ دیگه چرخوند....ابوالفضل هم که برداشت..نوبتِ ارمین رسید!یعنی من حاضرم بمیرم اما به ارمین چیزی تعارف نکنم!انقدر مسخره بازی در میاره موقعِ برداشتنِ یه چیز!
همونطور صاف سینی به دست به ارمین نگاه کردم و تهدید کردم:
-ارمین اگه میخوای مسخره بازی در بیاری دولا نمیشم!
ارمین خندید!زهرِ مار!شونه بالا انداختم و همونطور که سینی رو تو یه دستم میگرفتم گفتم:
-بدرک!
خودم دونه دونه لیوانا رو رویِ میزِ روبروشون گذاشتم....حتی واسه امیر هم همین کار رو کردم.
از کنارِ امیر رد شدم و برایِ نگین و نگار هم به همین روش شربت گذ اشتم و سینی به دست سمتِ اشپزخونه رفتم....
مثلِ یه دختر خانومِ عاقل و بالغ به مامان گفتم بره من میوه ها رو میچینم....
در حالِ کلنجار رفتن با پرتقالی بودم که تو ظرف بند نمیشد و هِی می افتاد!دیگه داشتم کلافه میشدم....برایِ صدمین بار من این پرتقالِ بیصاحابو گذاشتم رو ظرف ....که با برداشتنِ ظرف ازش افتاد و ایندفعه به جایِ میز رویِ زمین افتاد!
یعنی میخواستم کله خودم و خودشو به دیوار بزنم!ظرفو رویِ میز گذاشتم و خم شدم که پرتفال ر از رویِ زمین بردارم که یه دستی زودتر اونو برداشت....سریع صاف شدم و امیر علی رو دیدم که خندون پرتقال رو تو دستِش میچرخوند!لبمو گزیدم...اما یادِ قهرم افتادم و قبل از اینکه دهنمو باز کنم..یه اخم کردم و بیخیالِ اون پرتقالِ دردِسَر ساز شدم و ظرف رو بلند کردم ....خواستم از کنارِ امیر که ساکت بهم خیره شده بود رد شم که با یه قدم جلومو گرفت!با اون ظرفِ سنگینی که دستم بود بازیش گرفته بود مسخره!وقت نشناس به این اقا میگنا!
-میشه برید کنار...سنگینه!
دستشو جلو اورد و زیرِ ظرفو خواست بگیره که یه قدم عقب رفتم!همینم کم مونده یکی در حالِ کارِ اشتراکی ما رو ببینه ...اونوقت فاتحم خوندس....مخصوصا اگه خان بابا بفهمه!والا!
ظرف رو کلافه رویِ میز گذاشتم و دستامو به کمرم زدم و با اخم به امیر که یه ابروشو بالا برده بود و لبخندِش هنوز پابرجا بود خیره شدم....
وقتی نگاهِ خیرمو رویِ خودش دید گفت:
-خب حالا شد!ادم باید چشم تو چشمِ طرفِ مقابلِش حرف بزنه...
با این جمله یه قدم جلو اومد!یا جدِ سادات کارِ خلافِ شرع نکنه یه وقت!با یه قدمی که جلو اومد یه قدم عقب رفتم و چسبیدم به میز....سمتم دولا شد و دستاشو دراز کرد....از ترس و استرس قلبمو تو حلقم احساس میکردم...یه دفعه خودشو کشید عقب...فکر کردم کسی اومده...خواستم سمتِ اُپِن برگردم ببینم کسی هست یا نه؟!که با دیدنِ ظرفِ میوه تو دستِ امیر دهنم خشک شد!این با این همه ژست میخواست ظرفِ میوه رو برداره!؟
امیر خنده ی ریزی کرد و همونطور که ظرفِ میوه دستِش بود دولا شد و زیرِ گوشم گفت:
-ادم حیفِش میاد این چیزایِ سنگین رو به این دستایِ ظریف و کوچولو بسپره!
همونطور به امیر خیره شدم با خودم در حالِ جنگ بودم که لبخند بزنم!ناز کنم!قرمز بشم!اخم کنم!؟!چی کار کنم اخه؟!
باز یادِ حرفایِ دخترایِ داخلِ رستوران افتادم!خب واسم سنگین بود!تصمیمم رو گرفتم و صاف ایستادم و با یه اخم گفتم:
-مرسی اقایِ بزرگوار خودم میتونم انجام بدم....ولی حالا که اصرار دارید...مشکلی نیست...من پیشدستی ها رو میبرم...
پیشدستی ها رو سریع برداشتم و از اشپزخونه زدم بیرون...
انقدر به امیر کم محلی کردم که دیگه با ارمین و ارمان هم صحبت نمیکرد و همش اخم داشت....انقدر ذوق کردم که حد نداشت!بعله اقا امیر همیشه شعبون یه بار رمضون!والا!البته فکر کنم همین بود !اصلا ضرب المثل رو بیخیال اصلِ قضیه مهمه که همون حالِ گرفته ی امیرِ....
میخواستم ظرفایِ شام رو بشورم که مامان نذاشت و گفت بعد از اینکه مهمونا رفتن!همچین میگفت مهمون یکی ندونه فکر میکرد سالی ماهی یه بار اینارو میبینیم!البته من از یه جایِ دیگه سوخته بودم!واسه همین باز تو دلم به مهمونایِ گرام فوش میدادم!
آخه هیشکی نگفت وای چه دست پختِ خوشمزه ای داری دخترم!اصلا تعریف نکردن!فقط مثلِ بُز خوردن!بیشورا!الهی هضم نشه اون غذایی که با اون همه رنج و زحمت درست کردم!
فرح-بچه ها میاید بازی؟!
یا خدا!باز اینا بازیشون گرفته!
-فرح بیخیال!
نگین-نه چیچیو بیخیال ...بیا یکم بخندیم!
بعد اهسته زیرِ گوشم ادامه داد:
-شاید ایندفعه پته ی ارمین رو بتونیم بریزیم رو آب!
خندیدم...یه نگاه به الیاس کردم که بیخیال داشت شبکه ها رو بالا پایین میکرد و با مهربونی گفتم:
-الیاس داداشی توام میای؟!
بیشور اصلا به لحنم که تماما مهربونی ازش میریخت توجه نکرد و همونطور ، کلشو بالا انداخت که یعنی نه!یه بجهنم زیر لبی نثارش کردم.
-اوکی منم هستم!
فرناز رو به امیر گفت:
-آقا امیرعلی شما هم میاید؟!
یعنی انقدر این بچه با ناز جمله رو گفت که کفم تاید شد!اخه یکی نیست بهش بگه تو هنوز جوجه ای !تو و چه به این کارا فنچول!
امیر لبخندی بهش زد و گفت:
-حتما...
به تمام معنا داشتم حرص میخوردم!پوستِ لبمو کندم...خاک برسرت الناز رقیب عشقیت هم به ادم نرفته!مردم رقیبِ عشقی دارن توام رقیب عشقی داری!
یه نگاه به امیر کردم اما با دیدنِ نگاهِ خیرش رویِ دندونام که پوستِ لبمو میکندن سریع جبهمو عوض کردم و سعی کردم یه لبخند بشونم به جایِ اخمم!که اگه نمیشوندم سنگین تر بودم!نگارِ بیشور زیرِ گوشم اهسته گفت:
-قیافت شبیهِ این تصادفیا شده!
یعنی اون لحظه دوست داشتم چشامو برگردونم پشت و سفیدیشو نشون بدم و دستمو به موهام بگیرم و تا میتونم جیغ بکشم!
همه رویِ زمین نزدیکِ تلویزیون جمع شدیم...ارمین بطری رو وسط گذاشت و گفت:
-من میچرخونمِش!
فرناز سریع گفت:
-نه ارمین!بزار چون اقا امیرعلی دفعه ی اوله که یارِ بازیمون میشن ایشون بچرخونن!
چشم سفید!بیشور!بچه!اخه من همسنِ تو بودم ادامس خرسی باد میکردم تو چرا انقدر وقیح از آب در اومدی !
امیرِ کثافتم کم نمیذاره که!هِی واسه من الکی الکی لبخند تحویلِش میده!یعنی جا داره برم کلمو بکوبونم به دیوار!الان با تمامِ وجود به اون نفله فنچول حسادت میکنم!اره اصلا حسادت میکنم!خیلیَم حسادت چیزِ خوبیه!
بطری به وسیله ی دستِ مبارکِ امیر چرخید!به فریبا و فرح افتاد!فرح یه سوالِ ابکی از فریبا پرسید و فریبا هم که همیشه ی خدا بیقِ جمع هستِش جوابِشو داد!بچه مثبته ی عمست که کلش از رو کتاب کج نمیشه!واسه همین سوالِ خاصی نیست که ازش بشه پرسید!مخصوصا که انقدر ترسو هست که عمرا جرات رو انتخاب کنه!
بطری چند بار دیگه هم چرخید...اصلا یه بارِش هم سمتِ من و امیر و نگار نیفتاد...هروقت بطری سمتِ فرناز بود طوری طرفِ مقابلشو میچزوند که با تمام وجودم از خدا میخواستم به من و فرناز نیفته!
بطری رو ارمان چرخوند....سرش من!تهش فرناز!آبِ دهنمو قورت دادم!فقط من هیچوقت دعا نکنم خواهشا! از این بچه باید ترسید...نگار زیر لب به ارمان که کنارش بود گفت:
-الهی دستت فلج شه حالا ما با اینا باز مصیبت داریم!
به پهلوش زدم و مثه خودش زیر لبی گفتم:
-این به میز میگن گوساله!
خندید....قبل از اینکه فرناز ازم سوال بپرسه سریع گفتم:
-جرات!
امیر بهم خیره شده بود....حتما تو دلش میگفت تو رو چه به جرات!!!یعنی اگه اینو میگه خیلی بیشوره!
فرناز مرموز لبخند زد و گفت:
-کاری که قرار بود انجام بدی و نصفه ولش کردیو امشب انجام میدی!بزرگترا هم که امشب نیستن!
ها؟چه کاری؟!
فرح سریع گفت:
-فرناز مگه ابوالفضل نگفت این بحث تعطیل؟
تازه دوهزاریم افتاد!خونه ی روبرویی؟!خدایِ من!
به ارمین که داشت برایِ امیر توضیح میداد خیره شدم....احساس کردم با فهمیدنِ قضیه برقِ خوشحالی تو چشاش به وجود اومد!بیا الناز خانوم آهِ دلِ ایشون گرفتت که فرنازِ خاک برسر اینطوری تلافی سرت دراورد...
ابوالفضل محکم گفت:
-این کارو هیشکی انجام نمیده
امیر دخالت کرد:
-خونه ی خالی از سکنه هیچ ترسی نداره!وقتی هم جرات انتخاب میکنن حتما انقدر شجاعت دارن که هرچی گفتن رو انجام بدن!مگه نه الناز خانوم؟
اگه بهم میگفتن از بینیم دود بلند میشه کاملا باور میکردم....چشامو ریز کرده بودم و به امیرِ بیشور که نطقِ بلند بالایی رو تحویلِ همه داده بود نگاه میکردم!من چرا فکر میکردم این گوساله باید ازم دفاع کنه و بگه نه الناز حق نداره همچین کاری بکنه؟!تهِشَم فیلم هندی بشه و بگه من بی تو هرگز تو هم جاهایِ خطرناک عمرا؟!
همونطور که بهش خیره شده بودم از بینِ دندونایِ بهم فشرده شدم گفتم:
-اره!اقا امیرعلی راست میگن!
اقا امیر علی رو دقیقا مثلِ لحنِ لوسیه فرناز گفتم....ابروهایِ امیر بالا پرید و نگین که سمتِ دیگم بود ریز ریز خندید.... ارمان گفت:
-فرناز تو چقدر دوست داری اون بحثو بکشی وسط؟!یه بار توافق کردیم که بیخیال بشیم پس این....
وسطِ حرفِ ارمان پریدم:
-مهم نیست ارمان.من یه بار گفته بودم اگه بهم تیکه در این مورد بندازین یا حتی یه اشاره ی کوچیک بکنید حتما میرم تو اون خونه ی مسخره!وقتی که مامان اینا رفتن بلافاصله میرم!بیخیالِ این بحث...مهم اینه که الان تو یکی از اعضایِ فرناز خانوم عروسیه!امیدوارم چاقو کشی راه نیوفته تو عروسیشون!
همه ی حرفایی که زدم حرصی بود و از بینِ دندونایِ بهم فشرده شدم میپرید بیرون!نگین که عروسی رو که گفتم بدونِ مراعات زد زیرِ خنده!خودم از بی ادبیم یه لحظه خجالت کشیدم....اما فقط یه لحظه!اخه اون لحظه عصبانیتم بیشتر از حسایِ دیگم بود....
فرناز-الناز خیلی بی ادبیا!
همونطور که از جام بلند میشدم گفتم:
-واسه کسی ادبمو خرج میکنم که اندازه ی یه ارزن رو هم رفته هم ادب داشته باشه هم شعور هم عقل!منتها در موردِ تو اینا یه موضوعِ محاله عزیزم...
سمتِ کاناپه ای که الیاس روش دراز کشیده بود رفتم و گفتم:
-من دیگه بازی نمیکنم!خسته شدم....
بالایِ سرِ الیاس نشستم!الیاس نگاشو از تلویزیون برداشت و بهم خیره شد...گردنِشو بلند کرد!رفتم کنارِش...سرشو رویِ پام گذاشت....
همونطور که نگاشو به تلویزیون خیره کرده بود اهسته گفت:
-اگه از فرناز بزرگتر بودم ...میگرفتمِش تا واسَش خواهرشوهر بازی دربیاری!منم از اونور میچزوندمش تا انقدر رو اعصابت نره!یه طورایی بشه کیسه بوکسمون!موافقی؟!
یه لحظه همه ی اتفاقا رو فراموش کردم و مثلِ بمب ترکیدم!خودِ الیاس لبخندِ نامحسوسی زده بود!همه ساکت شده بودن و بهم خیره شده بودن...مامان با شماتت نگام میکرد!اصلا از طرزِ خندیدنم خوشش نمیومد!همش میگفت مثلِ موقعی که فلوکس روشن میشه استارت میزنم!حالا نامردی میکردا!در این حدم نبود ....یه لحظه بینِ خنده هام نفس کم اوردم و واسه فرستادنِ هوا به شش هام با گلوم یه صدا شبیهِ ترمزِ ماشین موقعی که اوجِ سرعتِشِ ایجاد کردم و باز به خندیدنم ادامه دادم....اخه خداییش کفم از نظریه ی یه دفعکیه الیاس تایدِ تاید بود!
وقتی خودمو تونستم کنترل کنم...همونطور که لبامو بهم فشار میدادم به الیاس که با اخم به فرناز نگاه میکرد خیره شدم...این بچه هم از فرناز دلِ خوش نداره!خنده ی دوممو با هزار دردسر خوردم...اما شونه هام میلرزید....
ارمین رو دسته ی مبل نشست و گفت:
-به چی میخندیدی؟!
یه نگاه به بزرگترا کردم...سرگرمِ صحبتِ خودشون شده بودن....
همونطور خندون سرمو سمتِ ارمین که با کنجکاوی بهم خیره شده بود کردم:
-مگه فوضولی؟صحبت خواهر برادری بود!
-اِ؟اینطوریه؟!نگین پاشو بیا اینجا صحبت خواهر برادری باهم داشته باشیم....
الیاس با خنده گفت:
-خودتونو بکشید هم نمیتونید مثلِ سوژه ی ما پیدا کنید!
ارمین چشاشو رو به الیاس گشاد کرد:
-صلواتی تو چطوری اینهمه به دایره ی کلماتت اضافه شده؟!سوژه!!!!!!!بچه پررو!
دستمو رویِ شونه ی الیاس گذاشتم و به ارمین که باز کنارِ بقیه که با خنده به ما نگاه میکردن نشسته بود گفتم:
-داداشِ منه دیگه کلا مستعده!
فرناز باز تیکه انداخت:
-اره حتما در زمینه ی بی ادبی و فحاشی...
خواستم جوابشو بدم که الیاس با مشت به بازوم زد و نیشش باز شد!و پشتِشو به بقیه کرد و رو به من اروم گفت:
-میگما بزرگتریشو بیخیال!من الان میرم اینو زنم میکنمِش!
در اوجِ بچگی نمیدونست چی میگه....ولی من که میدونستم!لبمو گزیدم و سرمو پایین انداختم و پشتمو به بچه ها کردم!یه درصد الیاس همچین کاری بکنه!هیکلِ فرناز از اون خیلی بزرگتره!بدبخت الیاس له میشه!دستمو جلویِ صورتم گرفتم...
امیر و ارمان و ابوالفضل از جمعِ بچه ها جدا شده بودن و پیشِ بزرگترا نشسته بودن!البته امیر خودش بزرگتر حساب میشد...خب سنِش نسبت به همه زیادتر بود محضِ دلخوشیه ما اومد با ما فنچولا بازی کرد...
نگین سریع خودشو وسطِ من و الیاس جا کرد و گفت:
-من که میدونم الیاس یه حرفی در موردِ فرناز زد!وگرنه تو عمرا جوابِ فرنازو ندی!
الیاس خمیازه ای کشید و بلند شد و گفت:
-من که یادم نمیاد....
عجب فیلمی بود این داداشِ ما!
بعد از ما دور شد و سمتِ بزرگترا رفت و گفت:
-شب بخیر...من میرم بخوابم...
مامانم چشم و ابرو اومد که یعنی زشته پسر!اما الیاس همونطور رفت سمتِ اتاقِش...کلا مرده ی توجهی هستم که به چشم غره هایِ مامان کرد!
حرفایِ الیاس رو برایِ نگین اهسته گفتم...صورتِش قرمز شده بود و سعی میکرد با صدایِ بلند نخنده...
حرفِ الیاس که از سرِ بچگی بود از نظرِ ما من و نگین فوق العاده بانمک و انحرافی محسوب میشد خب!
ساعتِ یازده و خورده ای بود که همه سازِ رفتن زدن!
مامان اینا هم حاضر شدن...قرار بود با عمو و زن عمو و عمه و شوهرش ؛خونه ی عمو برن و فردا صبحِ زود از اونجا راهیه کاشان بشن ...برایِ عروسیه یکی از اقوامِ دورِ بابا!
من و الیاس تصمیم گرفته بودیم نریم!ولی انگار فقط من و اون نبودیم ...هیچ کدوم از بچه ها نمیخواستن برن....تازه معنیه حرفِ امشب بزرگترا نیستنِ فرناز رو وقتی که گفت ما پیشِ الیاس و الناز میمونیم چون تنهان ...فهمیدم!کثافت از قبل نقشه داشت من میدونم!
خانومِ بزرگوار و امیر علی سریعتر رفتن....لحظه ی اخر امیر لبخندی زد و گفت:
-حیف که نمیتونم صحنه هایِ قشنگِ امشب رو ببینم!ولی خب زیادم حیف نیست!من که عاشقِ بازی کردنم!
ها؟!این چرا هذیون میگه!هیچ کدوم از جمله هاش بهم ربط نداشت!شایدم داشت و من نفهمیدم....
همونطور که درگیرِ حرفِ امیر بودم به نصیحتایِ بیپایانِ مامان سر تکون میدادم!
-الناز دیگه سفارش نکنما...در رو رویِ غریبه باز نذاریا!غذا نسوزونیا!خونرو به اتیش نکشونیا!مواظبِ خودت و الیاس باشیا.....
انقدر گفت که دیگه دیوونه شدم....رسما کچلم کرد...حالا انگار میخواست یه سال تنهام بزاره!شانس هم نداریم که دو روزه میره و میاد...بازم دلنگرونه!من نمیدونم چه پرونده ی سیاهی پیشش دارم که فکر میکنه انقدر حواسپرتم...یا انقدر خفنم که در رو رویِ غریبه باز کنم!
حالا البته بستگی داره غریبش کی باشه!اگه سرش به تنِش ارزید چرا که نه!باز هم میکنیم!خودمم چاکرشم هستم!والا!وقتی عاشقِ یه بیقی مثه امیرعلی میشم معلومه که سرخورده میشم و به محبتایِ بیرونِ جامعه رو میارم و اخر سر هم معتادِ بنگی میشم!
بعد از رفتنِ مامان اینا هنوز پامو داخل نذاشته بودم که فرناز گفت:
-خب منتظریم...الان ساعت راسِ 12 هستِش ...برو عزیزم!ساعتِ 3 صبح میبینیمت!
چشام گشاد شد...اختیارِ خودمو از دست دادم:
-هی فرناز ...هِی هیچی بهت نمیگم پرروتر میشی ریزقل!دیگه داری رو اعصابم اسکی سواری میکنی....گمشو کنار...
رنگِ فرناز پرید و بقیه ساکت بهم زُل زدن...انچنان دادی زدم که خودمم ترسیده بودم...ماهک خیلی بهم گفته بود که وقتی سگ میشم بد سگی میشم....
همه داخل رفتن....منم پشتِ سرشون.....سمتِ اشپزخونه رفتم و یه لیوان آب خوردم.... بدجور احساسِ گرما میکردم...
بچه ها رویِ مبلا ساکت نشسته بودن...حتی ابوالفضل هم دیگه نطق نمیکرد....سریع سمتِ اتاقم رفتم و گوشیمو با یه چراغ قوه برداشتم...یکی از کلاه لبه دارامم برداشتم و برعکس رو سرم گذاشتم...
از اتاقِ مشترکِ قبلیمون که الان الیاس توش خوابیده بود اهسته زدم بیرون و پله ها رو دوتا یکی کردم....تلمو که تو دستم گذاشته بودم رو سمتِ نگین پرت کردم...ارمین بلند شد:
-کجا؟!
اینم شاسگولیه واسه خودشا!
-دارم میرم خونه ی روبرویی...
یه نگاه به فرناز کردم که خیلی باحال خفه خونی گرفته بود....
-اما به خداوندیه خدا وقتی از اون خونه برگشتم یه کاری میکنم که تا عمر داری مثه سگ پشیمون بشی از کل انداختن با من....
فرناز لبشو گزید....سیمام قاطی کرده بود اصلا نمیفهمیدم چی میگم....مانتویِ نخیهِ مشکیمو تنم کردم...حسِ دکمه بستن نبود...لباسِ مردونم پوشیده بود...کسی هم که تو اون خونه نبود که بخوام حجاب بگیرم....کلاهو از رو سرم برداشتم و با کریپس موهامو بستم و شالِ مشکیمو رو سرم انداختم و از گردنم ردِش کردم و دوباره کلاهو رویِ سرم گذاشتم....اصلا هم به وزوزایِ نگار در موردِ نرفتن توجه نکردم....
به دو از خونه بیرون رفتم...مثلِ همیشه همسایگانِ محترم خواب بودن....کوچه هم توش یه مگس هم پر نمیزد تا به بهونه ی اونا از دیوارِ خونه ی مردم بالا نرم!
احساس میکردم قلبم تو گوشام میزنه!امیر میگفت این تو هیشکی نیست!اما من که دیده بودم! تازه دو تا نقاشی از صاحبِ این خونه داشتم!
ابِ دهنمو قورت دادم..تازه به خاکی که رو سرم ریخته شده بود فکر کردم!لامصب خاکِ کاهو بود.... بی هیچ برو برگرد توش گیر کرده بودم!دقیقا میخواستم چه غلطی بکنم؟!
....نفسام سطحی شده بود...تو اون گرما احساس میکردم نوکِ انگشتام یخ زده....دستایِ سردمو به میله ی گازِ جلویِ در گرفتم! از میله بالا رفتم....دستمو به حفاظایِ خونه گرفتم و پایِ راستمو بینِ میله و دیوار جا دادم و با دستام سعی کردم خودمو در اون حدی بکشم بالا که پایِ چپم بتونه رویِ دیوار کنارِ حفاظا قرار بگیره....فشاری به دیوار دادم و با کمکِ این فشار و دستام تونستم پایِ راستمم رویِ دیوار بزارم....صدایِ فریبا رو از پایین شنیدم:
-الناز خطرناکه ...بیخیال...بیا پایین....
اوهوک...ایشون هم صدا داره؟!
توجهی بهش نکردم و همونطور که از بینِ حفاظا به باغِ پُر از برگ نگاه میکردم بجایِ ترس سعی کردم فکر کنم که چطوری خودمو به اونورِ حفاظایِ نوک تیز برسونم....اگه میخواستم پامو ازشون رد کنم با یه اشتباه به تمام معنا سوراخ سوراخ میشدم...به قولِ ماهک به گاج میرفتم!
یه نگاه به سمتِ چپِ خونه انداختم....یکی از حفاظا کنده شده بود!فاصله ی کمی بود اما طوری نبود که نشه رد شد ...دونه دونه دستامو به حفاظا گرفتم و خودمو به اون سمت رسوندم...
نگار حرصی گفت:
-خریت نکن....اصلا مگه مهسا و ماهک نگفتن تو اون خونه ادمه!
حرصی پچ پچ مانند گفتم:
-نگار خفه شو حواسمو پرت نکن...
پامو از بینِ حفاظا رد کردم...شکم نداشتم اما نفسمو کردم تو و شکمِ نداشتمو چسبوندم بیخِ خِرِ کمرم!خب فاصله واقعا کم بود...منم خب ادم بودم...ادمِ نرمال نمیتونه از این فاصله به این کوچیکی رد بشه....به همین دلیل خیلی شیک بالا تنم رد نمیشد....
وای الناز خاک برسرت سعی کن رد شی....خیلی ضایع بود جلو چشمِ ارمین و ارمان که هِی اصرار میکردن برگردم...دستمو به سینه هام بگیرم و فشارشون بدم تا کوچیکتر بشن حداقل!
طرفِ چپم رو نمیدیدن....با دستِ چپم انچنان فشاری به بندگانِ خدا دادم که دردم گرفت...با هزار دردسر یکیش رد شد....دیگه زدم به بیخیالیو در حالی که از موقعیتم خندم گرفته بود همون کار رو تکرار کردم....نگین با دیدنِ حرکتم زد زیرِ خنده و صدایِ سرفه هایِ ارمان و ارمین رو میشنیدم....
فرصتِ خجالت نداشتم....الان دقیقا اونورِ خونه بودم...یعنی همون منظورم توو خونس!فاصله تا پایین زیاد بود میپریدم یه چیزیم میشد....اما چاره ی دیگه ای نداشتم....آبِ دهنمو قورت دادم و دستمو به میله ها گرفتم و پاهامو از دیوار اویزون کردم....کم کم دستمو پایین تر اوردم....تا به تهِ حفاظا رسید....دستمو به لبِ دیوار گرفتم....خواستم دستِ دیگمو بینِ یکی از سوراخایِ دو تا اجر بزارم که احساسِ قلقلک رویِ دستم کردم....یه دفعه با دیدنِ یه سوسکِ تنبلِ سیاه که اهسته اهسته از رویِ انگشتام سمتِ مُچَم میومد....جیغِ بنفشی کشیدم و فاصلرو بیخیال شدم و دستمو ول کردم و افتادم...به دردی که تو پام پیچید توجهی نکردم در عوض تا تونستم دستی که سوسک روش چسبیده بود رو محکم تکون دادم که بلاخره سوسکِ زشته مسخره افتاد....
الهی خیر از جوونیت نبیتی فرناز...الهی خودم خاکت کنم...الهی بمیری....مورمورم شده بود...صدایِ نگرانِ بچه ها که صدام میکردن رو شنیدم:
-ها؟؟؟!چتونه؟خفه شید بابا سوسک رو دستم بود...
بین صدایِ بچه ها صدایِ فرناز رو شنیدم:
-الناز غلط کردم برگرد تو رو خدا....
نه عزیزم غلط کردن کافی نیست باید با میلِ تمام چیز بخوری!والا....
جوابشو ندادم در عوض به درِ بازِ ساختمون نگاه کردم....تُف تو ذاتم....گوشیمو برداشتم و ضبطِ فیلمشو زدم تا مدرک داشته باشم که داخلِ خونه رفتم:
-خب من رفتم...مدرک هم واستون بعدا میارم....
الهی ذلیل شم چرا یه دفعه کارایِ مسخره میکنم!؟میتونستم تا اخر همین گوشه بمونم...حداقل اطمینان داشتم که بچه ها با فاصله ی یه دیوار پیشم هستم....
احساس کردم سنگی چند قدم اونورتر پشتِ چند تا درختِ کنارم افتاد....
ترسیدم....نه خدایا غلط کردم اینجا مگه جایِ موندنه!باغ اونقدر هم بزرگ نبود اما لامصب هم درخت زیاد داشت...هم اون درختِ کاغِ مسخره خوف ناکِش کرده بود هم تاریک بودنِ هوا باعث شده بود به تمام معنا کُپ کنم....
از جام بلند شدم...پام درد میکرد...لنگون لنگون از منبعِ صدا فاصله گرفتم....در همون حال با خودم اهنگ زمزمه میکردم:
-امشب میخوام دوباره بگیرم دستاتو
بیا بمون پیشم تنهامو!
دارم دیوونه میشم!
دوباره باز این دلم بهونه میگیره....
میخواد بازم تو رو ببینه
بهش بگو که دیره!
ها!؟بهش بگه دیره یا نگه دیره؟!
به در رسیده بودم....
وای بخیال الناز ...حالا چه بگه چه نگه!اصلِ موضوع رو بچسب!
اَه خب نمیشه!تا یادم نیاد بهش نگه یا بگه نمیتونم بقیشو بخونم!....
ترسیده بودم سعی میکردم با اهنگ خوندن فکرمو مشغول کنم....
در رو اهسته باز کردم...صدایِ جیرجیر داد..یه پامو داخل گذاشتم و زمزمه کردم:
-بهم رسیدیم امشب!باز همو دیدیم! امشب
بهم رسیدیم امشب!باز همو دیدیم امشب!
برایِ ما بودنِمون نقشه کشیدیم امشب!
بقیَش چی بود؟!تُف تو ذاتم کنن با این شعر حفظ کردنم....همه ی خونه تاریک بود....چشمم هیچ جا رو نمیدید....کنارِ در وایساده بودم....میترسیدم بیشتر از این برم داخِل....دستمو به دیوارِ کنارِ در کشیدم!دستم به کلید خورد اما نزدمِش....اگه واقعا کسی اینجا باشه با روشن شدنِ چراغ من رو ببینه زندم میذاره؟!
یادِ فیلمِ سوپرنچرال افتادم...یه خواهر و برادرِ دیوانه تو دیوارایِ یه خونه زندگی میکردن!آدم خور بودن؟!یا موش میخوردن؟!وای به نور حساسیت داشتن...نور تو صورتِشون میخورد جیغ میکشیدن!نکنه روشن کنم یکی جیغ کشون سمتم بیاد؟!!!!!!!!
آبِ دهنمو قورت دادم....هر لحظه ممکن بود بزنم زیرِ گریه!یادِ حرفِ دِین تو سوپرنچرال افتادم که به دخترِ که با دوست پسرش رفته بودن تیمارستانی که به داشتن جن معروف بود گفته بود که وقتی میگن یه مکانی جِن داره اصلا سمتِ اون مکان نرو!
حالا یادم نمیاد دقیقا همین رو گفت یا نه...اما یه چیز تو همین مایه ها گفت....
خاک برسرم چرا من اینجام؟!انقدر بُز تشریف دارم که مثلِ خیره سرا اومدم اینجا تا بعدِش بگم من نترسیدم؟!حالا مثلا بفهمن ترسیدم چی میشه؟!
چشام به تاریکی عادت کرده بود...اما بازم بخاطرِ زیادی تاریک بودن هیچ جا رو نمیتونستم ببینم ...جز سایه ی یه مبل....
از در فاصله گرفته بودم....اما همچنان دستم رو کلید بود....با صدایِ بسته شدنِ در جیغِ بلندی خواستم بکشم که با احساس کردنِ دستی رو شونه هام جیغم خفه شد!...بلافاصله به خودم اومدم!
من چرا چاقو با خودم نیورده بودم؟!خواستم جیغ بزنم که دستی جلویِ دهنم رو گرفت....به وضوح میلرزیدم و اشک میریختم....یه لحظه یادِ دستی که رویِ کلیدِ برق بود افتادم....
تنها چهره هایی که تو اون تاریکی به ذهنم خطور میکرد چهره ی همون خواهر و برادرِ دیونه ی تویه فیلم بود...مهم نبود چهره ی کسی که شونه هامو چسبیده چیه ....من که پشتم بود...نمیدیدمِش.....مهم این بود که تاریکی باعثِ زیادی وحشتم شده بود.....لحظه ی اخر احساس کردم میخواد نزدیک تر بهم بشه....که کلید رو زدم....
نه!لعنتی لعنتی!دوست داشتم کلمو بکوبونم به دیوار و تا میتونم جیغ بکشم!هیچ لامپی روشن نشده بود....نفسام سطحی شده بود
فشارِ دستا رویِ شونه هام زیاد تر شد...دهنم ازاد گذاشته شد و با تمامِ وجود جیغ زدم که همزمان شد با کوبیده شدنم به دیواری که روش کلیدِ برق بود......جیغ زدم:
-تو رو خدا ولم کن...تو رو خدا...
نمیدونستم چی بگم؟!تو رو خدا چی؟!
با صدایِ بلند زدم زیرِ گریه...اما اون شخص بیتوجه به حرفم با صورتی که میتونستم تشخیص بدم خیلی دراز و کشیدس هر لحظه بهم نزدیک تر میشد!
ادامه دارد...
+کم گذاشتم اگه نظرگرفت پست بعدی رومیذارم!!
+همچین آدم خبیثی هستم!!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 3:38 PM توسط نیکی
|
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین