❤میراث❤8
عطسه
ای کردمو و از خواب بیدار شدم یعنی کاملا خواب از سرم پرید سامان کنارم
بود چقدر این بشر خوشکل بود و چقدر من دوستش داشتم و چقدر این احساس رو
دوست دارم ناگهان بدنم لرزید از سرما از جایم پا شدم سرم گیج میرفت باورم
نمیشد که دیشب ما چی کار کردیم سرمو انداختم پایین لباس گرمی پوشیدمو و به
دست سامان نگاه کردم که از دیشب همون حالت مونده بود جای سر من
به
فکر رفتنم افتادم سه هفته ی دیگه عید نوروز میشد و سه ماه بعدش سالگرد
ازدواج ما و بعد من اجازه داشتم هر کاری که دلم میخواست با ارثم میکردم
دوباره به سامان نگاه کردم. دوباره خوابم گرفت رفتم تو بغلش و سرمو تو
گودی شونش گذاشتم دوباره بوی عطرش مستم کرد سامان حلقه دستانش را تنگ تر
کرد و دیری نگذشت که من خوابم برد
با
فوت کسی از خواب بیدار شدم سامان رو پهلو دراز کشیده بود و داشت تو صورتم
فوت میکرد وقتی چشمامو باز کردم با دیدن قیافش بی اختیار لبخندی روی لبم
نقش بست خیلی بامزه شده بود رفته بود حموم و چون موهاش هنوز خیس بود و رو
صورتش افتاده بود و چشماش مثله دوتا تیله سیاه گرد شده بود و داشت منو
نگاه میکرد سرتاپا سفید پوشیده بود انقدر دوست داشتنی شده بود دلم میخواست
پر ماچ و بوسش کنم
با دیدن چشمای بازم لبخندی زد و گفت: سلام علیکم بلاخره یادت اومد باید بیدار شی؟
لبخندی زدم که یدفه بغلم کرد و گفت: الهی چقدر ناز میخندی
با تعجب نگاهش کردم که گفت: چیه؟؟؟
گفتم: سامان مگه اولین باره من میخندم این جوری میکنی؟
با شیطنت گفت: ولی من اولین بارمه آزادم هرکاری دلم خواست بکنم
با خنده صورتشو زدم کنارو گفتم: من که فعلا گشنمه
همونطور که پا میشد گفت: منم همینطور ولی نمیدونم چرا وقتی کنار توام هیچی حس نمیکنم
داشتم صبحونه میخوردم که تلفن زنگ زد سامان خواست پاشه که گفتم: نه تو بخور من جواب میدم شونه هاشو انداخت بالا و گفت: هرجور راحتی
گوشی را برداشتم اولش صدایی نمیومد ولی بعدش صدای دلنشین مانیا رو شنیدم که با ذوق گفت: سلام سمی
تقریبا داد زدم: مانیا؟ تویی؟
خندید و گفت: چرا داد میزنی؟ اره دیگه منم خوبی سمی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد دلم برات تنگ شده
-من بیشتر مانی کی میتونم ببینیمت برای اون روز لحظه شماری میکنم
با شادی گفت: پس شروع کن چون من دارم میام
یه لحظه هنگ کردم
-الو...الو...سمی...الو...
با لکنت گفتم: مانیا...تو ...تو داری...میای...اینجا؟
با نگرانی گفت: اره میخوام بیام ولی حالا نه تیر میام تا از برای برگشت با هم بریم خوشحالی نه؟
نگاهم را به سامان دوختم که بی خیال از هفت دولت رو میز نشسته بود و داشت صبحانه میخورد
زورکی گفتم: اره مانی خیای خوشحالم که داری میای پس تا سه ماه دیگه خدافظ
با خنده گفت: خدافظ من برم به سپیده هم بگم بای
اروم اروم وارد اشپزخونه شدم و روبه روی سامان نشستم همونجور که میخورد گفت: کی بود؟
اروم گفتم: مانیا
-همون دختر عموت که خیلی دوستش داری؟
سرمو
تکون دادم هیچی نگفت از جایم پا شدم و بالا سرش ایستادم سرشو گرفت بالا و
نگاهم کرد دستمو رو صورتش گذاشتمو و صورتم رو موهاش موهاش بوی خوش شامپو
میداد روی موهاشو بوسیدم وبی حرکت فقط اونجا ایستادم
شنیدید که میگن وقتی ادم عاشقه دوروبرش گل و بلبل و پروانه و شمع و از این چرت و پرت ها میبینه؟
دیگه
چرت و پرت نیستند دوران عاشقانه من و سامان همراه با گل و پروانه شروع شد
سر هر مناسبت مسخره ای جشن راه مینداختیم و خودمون دوتایی به کارامون
میخندیدیم دارم اعتراف میکنم نه برای اولین بار بلکه برای هزاران بار
اعتراف میکنم اورا دوست دارم این ادم دوست داشتنی را در حد مرگ دوست داشتم
و مهمتر از همه چیز او را باور داشتم
سامان بعد از اعترافش به من سیمکارتشو پاره کرد و یکی جدید گرفت یکی که فقط من و خانوادش شمارشو داریم و نه هیچ دختر دیگه ای
این دنیای من بود و سامان و هیچکس دیگه ای حق نداشت وارد اون بشه
همه
چیز را به سپیده گفتم از اول تا اخر و اینکه الان حاظرم جونم رو هم برای
سامان بدم اول یذره فهش بهم داد و بعد بهم تبریک گفت که عشق رو تجربه کردم
---------------------------------------------------------
-سامان تو رو خدا اون ماهی رو ول کن بیا این جا این تخم مرغارو با من رنگ کن هرچی هنر داشتم ریختم ته کشید
سامان
مثه بچه ها هی دستشو میکرد تو تنگ ماهی و ماهی رو میگرفت دستش با خنده
گفت: اخه سمیرا بیا ببین خیلی خنگه با این که میدونه میگیرمش بازم فرار
میکنه خیلی ابلهه
جیغ زدم: ساماااااااااااان
یدفه از جاش پرید و گفت: بترکی دختر این چه وضع صدا کردنه زهرم ترکید
با خنده گفتم: الهی ...زهرتو بی خیال بیا کمکم
همونطور که دستش رو قلب بود گفت: خوب حالا چرا داد میزنی؟ اروم میگفتی هم میومدم
چپ چپ نگاش کردم که گفت: الهی قربون اون نگاه گودزیلاییت برم که دوباره زهرمو ترکوند
خندم گرفت که با لبخندی گفت: قربونت برم
و با دستاش لپامو کشید زود خودمو کشیدم این ور و گفتم: اه سامان دستات ماهییه
با خنده ای شیطنت امیز گفت: میدونم
ظرف رنگ رو برداشتمو گفتم: منو اذیت میکنی؟
با جدیت گفت: غلط کرد
با تعجب گفتم: کی؟
گفت: همون که اذیتت کرد
با
خنده با ظرف رنگ به دنبالش دویدم کل خونه رو دویدم تا تونستم یه جا گیرش
بیارم تو یه گوشه گیر افتاده بود با لبخند رفتم جلو و سامان میرفت عقب
گفت: تو این رنگ رو رو من نمیریزی
-چرا؟
با لبخندی اومد جلو و گفت: چون زیادی دوستم داری
و سپس بغلم کرد و مرا بوسید بغلش کردمو و گفتم: از کجا میدونی؟
موهامو بو کرد و گفت: چی؟
که من تو رو خیلی دوست دارم؟
شونه هاشو بالا انداخت و با شیطنت گفتم: زیاد مطمئن نباش و ظرف رنگ رو موهای خوشکل و خوش حالتش خالی کردم
-ای نامرد
************************************************
قرآن
را برداشتم و بوسیدم و لایه ان را باز کردم سپس از خدا خواستم که منو
سامانو خوشبخت کنه و یکاری کنه که من تصمیم درست رو بدون پشیمانی بگیرم
صدای سال نو مبارک از تلویزیون شنیده شد به سامان تبریک گفتم و عیدیشو بهش
دادم یک ست کیف و کمربند چرم خیلی خوشحال شد و گفت: حالا نوبت منه و یک
گردنبند خیلی قشنگ که پشتش سامان هک شده بود بهم داد با لبخندی گفت: اینو
بهت دادم تا بدونی بری بالا بیای پایین بری خودتو بزنی به در و دیوار مال
منی این نشونه منه یادت باشه
لبخندی زدم
خدایا چقدر من خوشبختم
صدای
تلفن بلند شد شماره ی مامان اینا بود تو دلم گفتم: خاک بر سرم چرا یادم
نیومد من اول زنگ بزنم گوشی را برداشتم صدایی پشت خط گفت: سلام سمی
جیغی زدمو گفتم: ماااااااااااااااااااااانی یییییییییییییییاااااااااا اااااااااااااااااااا
نمیدونم
چجوری خودمو رسوندم فقط وقتی رو یادم میاد که دارم به مانیا نگاه میکنم و
چقدر خوشحالم که دارم میبینمش چقدر خوشکلتر شده بود از همون اولش مانیا از
منو سپیده خیلی ناز تر بود پوستش سفید و چشمان عسلیش مثه دو تا گوی عسل
اون وسط میدرخشید لبهای قرمزی که سرحال بودن اونو نشون میداد و لبخندش که
ادم دوست داره ساعت ها بهش نگاه کنه
-تو رو خدا نگالش کن این من که شوهرشمو با این عشق نگاه نمیکنه خوشبحال شما مانیا خانم
مانیا
لبخندی زد و سرشو انداخت پایین به سامان نگاه کردم عشق من هم این جا بود و
من فقط داشتم به مانیا نگاه میکردم لبخندی به سامان زدم که جوابم روداد
مانیا صدام زد: سمی میای بریم حیاط
وارد حیاط شدیم و زیر درخت هلو ایستادیم که گفت: تو دوسش داری
با گنگی گفتم: کیو؟
گفت: سامانو
سرمو
انداختم پایین جوابی ندادم یعنی جوابی نداشتم که بدم که گفت: ما میخواستیم
با هم بریم میخواستیم با هم درس بخونیم و زندگی کنیم ولی تو عاشق شدی
-نه این طور نیست...اون...اون...اون
حرفمو قطع کرد و گفت: اون چی؟ اونم دوستت داره اون هیچ وقت هیچ وقت حاظر نمیشه طلاقت بده
نمیدونستم چی بگم تو دوراهی گیر کردم واسه عوض کردن بحث گفتم: تا کی هستی
با لبخند گت: تا سالگرد عروسیتون بعد باید برگردم یعنی باید با هم برگردیم مگه نه؟؟؟
لبخندی زورکی زدمو سرمو تکون دادم نگاهم به سامان افتاد داشت اونور سالن به حرفی که سهیل زده بود میخندید
خیلی دوستش داشتم خیلی
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 2:51 PM توسط ❤پونه❤
|
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین