از پله ها بالا رفتم...در رو زدم....مهسا در رو باز کرد....

متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
-چرا تا الان باز نکردی در رو؟!
-چون منتظر بودم عشق و حالتون تموم شه!
-پس شنیدی؟!
-اره امیر رو که شنیدم در رو باز نکردم...
خندیدم.
-بچه ها کوشن؟!
-همه رو راهیه خونشون کردم...
چشام گشاد شد!
-کثافتا اصلا نگرانم نشدن نه؟!
-چرا داشتن دیوونه میشدن..اما فرهاد که برگشت گفت که امیرعلی اومده پیشِت.نبودی ببینی فرناز سرخ شده بود...احساس کردم همه ی عذاب وجدانش پرید...
-تو چطوری با خبر شدی؟!فرهاد کو؟
-نگین بهم گفت...فرهاد اصلا اعصاب نداشت...همین دو تا جملرو گفت و رفت.
یه آهِ عمیق کشیدم و مهسا رو از جلوم کنار زدم!یعنی واقعا فرهاد به من حسی داشت؟!
-الناز بیا تو هال بخوابیم.
سر به زیر موافقتِ خودم رو اعلام کردم....حال و احوالِ فرهاد از ذهنم پرید و همه ی وجودم خاطراتِ امروز رو مرور میکرد.
رویِ رختِخوابایی که مهسا پهن کرده بود با کمر خودمو انداختم و حالتِ ستاره گرفتم...مهسا کنارم چهارزانو نشست و گفت:
-خب؛ تعریف کن!
یه لبخند زدم از همه ی وجودم....از تهِ تهِ تهِ قلبم!
اروم اروم...شمرده شمره از اولِ امروز صبح گفتم....تا دوسِت دارمِ اخر و خنده ای که کردم!تا قیافه ای که حدس میزدم امیر بعدِ حرکاتم به خودِش گرفته باشه...تا احساسِ الانم!
اخرش هم گفتم!از سردرگمیام!از اینکه میترسم امیر راست بگه و پرندی باشه و من برایِ امیر جایگاهی نداشته باشم....
گفتم و اخرش قطره هایِ اشک صورتمو پوشوند...گفتم و همراه با گریه به خاطرِ امروزِ خوبم خندیدم...
گفتم و مهسا با دیدنِ حالت هام بغلم کرد و مثلِ من دیوونه شده بود....
مگه عشق با دیوونگی فرقی داشت؟!نه! نداشت!
مهسا هم همپایِ من دیوونگی کرد!همراهِ من مرزِ بینِ خنده و گریه رو برداشت ....
اخرِ دیوونه بازیامون به بالش بازی ختم شد!با هر بالشی که سمتِ هم پرت میکردیم جمله هایی که تهِ قلبمون بود رو میگفتیم....
من میگفتم امیر!اون میگفت ماهان!
من میگفتم دیونشَم!اون میگفت جون میدم واسش!
فقط....فقط تنها فرقمون این بود که اون مطمئن بود!از عشقِش!از علاقه ی دو طرفَش!اما من نه!تصویرِ قوس دارهِ یه زن چشم قهوه ای که همه میگفتن تو اسموناس اما امیر میگفت هنوز زمینیه، رویه عشقم سایه انداخته بود.
-دروغ میگی!
ساغر با مشت به بازوم کوبوند:
-دروغم کجا بود!خوده محمد گفت!
جیغِ خفه ای کشیدم:
-وای من فکر میکردم مهندس باشه!
ماهک خندید و گفت:
-یعنی به تو میگن عاشق!اصلا کشته مرده ی این همه اطلاعتیَم که از عشقت داری
خندم گرفت!واقعا هم همینطوری بود!چقدر من خرکی بودم!
-بریم مطبشون؟!
یه نگاه به ساغر که این حرفو زد کردم و گفتم:
-مطمئنی زنده برمیگردیم؟!
مهسا زد زیرِ خنده:
-نگو که میخوای بگی وقتی امیر خودش دیوونس پس مریضاش احتمالا ترکوندن!
ساغر اخمِ غلیظی به هردومون کرد و گفت:
-خیلی بیشورید شما دو تا.اولندش که هرکی میره پیشِ روانپزشک دیوانه نیست و نباید درموردشون اینطوری حرف بزنید.
دومندش رو نذاشتم بگه و سریع گفتم:
-دومندش مهسا خانوم به امیر نگو دیوونه.من فقط شوخی کردم!اصلا منظورم این نبود!
مهسا خجالت زده سرشو پایین انداخت و ماهک گفت:
-خب حالا فهمید اشتباه کرده اینطوری دعواش نکنید الان اشکش در میاد!
واییی مامانم اینا!یکی منو بگیره.این دو تا از نمونه هایِ کیمیایِ خواهرشوهر و عروسِ دنیا حساب میشن!
-خاک برسرت ماهک!الان باید خواهر شوهر بازی دربیاری!
یدونه زد پسِ گردنم:
-مگه همه مثلِ تو عقده اییَن؟!
-آیا فوشِ مثیتِ هیجده دوس میداری؟!
-اوهوم.
زدیم زیرِ خنده!از رو هم نمیره بیشور!
ساغر سریع گفت:
-حالا بریم یا نه!
-سوالی نپرسیدی که!
خندید.مهسا گفت:
-نمیشه که.... من نمیام باهاتون.
بعد زیر چشمی نگاهی به هممون انداخت.
ماهک با نیشِ باز گفت:
-دیشب من خواهرشوهر شدم و توو گوشیه داداشی فضولی کردم و بهتون بگم که امروز خانوم با اقاشون میخوان برن ددر دودور!
مهسا با چشایِ گشاد یه نگاه به ماهک انداخت و داد زد:
-میکشمت!
ماهک مرموز زد زیرِ خنده.
کاملا مشخص بود چیزِ دیگه ای هم تو پیامکا نوشته شده بود که مهسا اینطوری سرخ شده و ماهک اینطوری میخنده!
همین جرقه ای شد واسه شروعِ دنبال بازیه این دو تا...ماهک میخندید و مهسا تهدید میکرد و من و ساغر هم نیشمون از بناگوشامون عبور کرده بود!
با صدایِ زنگِ گوشیم رو تختِ ساغر شیرجه زدم.فرهاد بود.یه لحظه کُپ کردم.نمیدونم چرا میترسیدم!واسه چی فرهاد بهم زنگ زده؟!
سریع جواب دادم:
-بله؟!
صدایِ شاد و پُر انرژیه فرهاد از اونورِ خط باعث تعجبم شد:
-سلام خانوم!چطوری آیا؟!
-خوبم ممنون.
-مرسی از شما!منم خوبم
لبخندِ ماتی زدم!چرا فکر میکردم فرهاد الان باید با صدایِ یه عاشقِ دلشکسته باهام صحبت کنه؟
-الو؟!الو؟الناز صدا داری؟!
-اوهوم.
جدی شد:
-میشه بری یه جایِ خلوت صدایِ جیغ و داد نمیذاره صداتو درست بشنوم!
یه نگاه به ساغر کردم که بهم خیره شده بود...دستشو کشیدم و با هم از اتاقش بیرون رفتیم و سمتِ درِ حیاط رفتیم.رو پله هایِ حیاط که نشستیم گوشیو رو اسپیکر گذاشتم و گفتم:
-بگو فرهاد.
-چرا انقدر خشن؟!بابا قبلا بهتر برخورد میکردی!
لبخند زدم.چی بگم اخه؟بگم ازت ترسیدم؟
-نمیخواد چیزی بگی الناز فقط خواستم زنگ بزنم تا یه حرفی رو بزنم.البته میدونم دیر زنگ زدم!حداقل دو هفته گذاشته از اون موضوع.اما اگه زنگ نمیزدم عذاب وجدان راحتم نمیذاشت.
نفسم حبس شد!نگو فرهاد !تو رو خدا!
-اوم فرهاد...
وسطِ حرفم پرید:
-هیچی نگو بزار من کامل بگم!
ادامه داد:
-ببین الناز، نمیخوام سوتفاهم بوجود بیاد.کتک کاریه اون شبِ من فقط به خاطرِ این بود که تو هم مثلِ مهسا و خواهرِ نداشتم عزیزی.شاید همیشه تو همه ی شیطنتا همپاتون بودم....
مکث کرد:
-ولی خب....اون لحظه..اون ساعت...ذهنیتِ دیگه ای تو ذهنم به وجود نیومد!
میخواستم بگم پس شُل شدنِت تو شمال چی؟!اما خفه خونی گرفتم!خودم کرم داشتما...
احساس میکردم فرهاد برایِ حفظِ غرورِش این حرف رو میزنه.انگار نمیخواست غرورِ مردونش بشکنه.اخه اون حسی که من موقع رفتن تو چشاش دیدم...
دستی به چتریهام کشیدم و کلافه نگاهی به ساغر کردم که لبخند میزد!اینم خوشه واسه خودشا.
-همین؟
-اره.بازم معذرت میخوام که امیرتو کتک زدم
لحنِش یه طوری بود...خیلی یه طوری...خیلی سنگین جملرو گفت.
-من معذرت میخوام به خاطرِ دادی که زدم.خب حالا بیخیال ؛گذشته ها گذشته!
انگار منم میخواستم مثلِ اون برم تو کوچه علی چپ!الحق که آب و هوایِ سواحلِ قناری رو داشت لامصب!
-خب دیگه من برم بچه ها کارم دارن خدافظ!
گوشیو قطع کرد!ای بیجنم حداقل میذاشتی جوابتو بدم!!!!!!
ساغر گفت:
-اینم از اقا فرهاد!
کجا اینم از اقا فرهاد!این هنوز واسم علامت سواله!حرفاش واقعی بود یا برایِ حفظِ غرور؟!
شونه بالا انداختم!خب یه سری مسائل هست تا اخر زندگی واسه ادم سوال میمونه و طوری هم هستن که ادم جرات نمیکنه بره از طرف بپرسه راست گفتی یا دروغ!
والا!مثلا من میتونم برم یقه ی فرهادو بچسبم و بگم فرهاد زود تند سریع اعتراف کن که آیا من رو دوست داری؟!
خندم گرفت!فکر کن!!!!یه درصد همچین کاری رو بکنم....
ترجیح دادم رو این اساس بزارم که راستِشو گفت.
با ساغر واردِ خونه شدیم که موردِ هجومِ وحشیانه ی ماهک و مهسا قرار گرفتیم.
مهسا-کجا بودید بیشورا؟!
ماهک-بدونِ ما میرید آتو زنی کثافتا؟!
ساغر خندید...شانس اوردیم مامان باباش خونه نبودن وگرنه میفهمیدن ساغر چه دوستایِ خُلی داره!
-رو پله ها بودیم دیوانه ها!
-میگم بچه ها دقت کردید تو جمله هایی که بهم میگیم حداقل یدونه فوش هست؟!
با جمله ی ماهک همه زدیم زیرِ خنده!خو راست میگه بچه!
مهسا سریع گفت:
-اینو بیخیال!منو ماهک تصمیم گرفتیم با شماها نیایم!
-ا؟چرا ماهکو داری زور میکنی؟!تو با ماهانی...ماهک بیاد مزاحم بشه!؟
ماهک یکی خوابوند پسِ گردنم!بشکنه دستت که انقدر هرز میگرده.
-مزاحم چیه؟!من هم میخوام برم خو حقمه!
خندیدم:
-خوبه نمیخواستی خواهر شوهر باشی!
ماهک ایشِ کش داری گفت:
-بابا با دوستایِ ماهان میخوان برن....دوستاشم یه سریاشونم دوس دختراشونو میارن...مهسا میره..خو منم برم دیگه....با شماها بیام که ضایع تره!تو میری پیشِ امیر جونِت اون یکی میره اتاقِ محمد جونِش.
خندیدیم....الهی ماهک تو باقالیا موند!


حسِ تیپ زدن نبود.همون مانتو شلواری که باهاشون خونه ی ساغر اینا اومدم رو پوشیدم.
مهسا و ماهک سریع رفتن خونه ی ماهک اینا!چقدر قبل از رفتنشون ماهک عزوجز زد که الهی بمیرید من یالغوز موندم!چرا هیشکی منو نمیگیره و اینا!حالا نه اینکه ما هم گرفتن!؟
والا حالا شاید مهسا و ساغر به یه جایی برسن اما من که به امیر امیدی ندارم!فقط به خودم امید دارم!
ساغر خودشو خفه کرد.کثافت انقدر خوشگل کرد که اگه کنارش راه میرفتیم مثه شاهزاده و گدا میشدیم!من با اون مانتویِ نخیه سرمه ای و شلوارِ لیِ سرمه ای و مقنعه مشکی شبیه بچه دبیرستانیا شده بودم!انگار نه انگار که همین امسال دبیرستان رو بوسیدیم گذاشتیم کنار!بخدا!اصن یه وضعی!
همه ی ارایشم یه عالمه ریمل به مژه هام بود.خو بعضی وقتا ادم دنگِش میگیره بعضی وقتا دنگِش نمیگیره دیگه!الان من رو مودِ انجامِ میزامپیلی نبودم.والا!
چتریهامو رو صورتم ریختم و مقنعمم بردم عقب!خیره سر به من میگن!فکر کنم این دفعه امیر موهامو ببینه نخ و سوزن برمیداره مقنعمو تنگ میکنه!
وای فکر کن!امیر همچین ژستی بگیره!خدایِ خندس!
کتونیه یغورِ مشکی سفیدمو پوشیدم!کشته مرده ی تیپَم بودم!اصلا این ساغر رو میبینم افسردگی میگیرم!امیر منو با یه لگد به باسنِ مبارک شوت نکنه بیرون!؟
بالاخره همه ی راه رو با مسخره بازی که در اوردم و هِی غر میزدم که چرا حسِ تیپ زدن نبود و چرا تو انقدر خوشتیپ کردی من الان شبیه اُمُل هام ،ساغر رو خندوندم.
وقتی ساغر به تاکسی تلفنی گفت همینجا نگه داره چشامو گشاد کردم تا تا میتونم اطرافو تجزیه تحلیل بکنم!حالا انگار گشاد کردنِ چشمام تاثیری هم جز اینکه شبیه جِن بشم؛ داره!
وقتی پولو حساب کردیم از ماشین پیاده شدیم...دستمو به بندِ کوله ی مشکی و سفیدم که شبیه کیفِ مدرسه بود گرفتم و همپایِ ساغر سمتِ ساختمونِ مشکی رفتم!ای جانم اقامون چه جایِ باکلاسی کار میکنه...
سریع پشتِ ساغر مثلِ جوجه اردکا حرکت کردم.
جلویِ یه درِ قهوه ای وایسادیم.در باز بود...وارد شدیم...یه خانومِ جیگیلی پشتِ میز نشسته بود.یه اقایِ جوون هم رویه مبلِ چرمیه قهوه ای نشسته بود.فکر کنم وقت داشت!
-سلام.بفرمایید.
ساغر با لبخند گفت:
-با آقایِ محمد ستایش کار دارم.
اِه فامیلی ممدِ خودمون رو گفت الان!چه جالب بعدِ این همه مدت من تازه فامیلیه دوستِ فابِ اقامون رو فهمیدم!چه شاسیَم من!
-عزیزم وقتِ قبلی داری؟
-راستِش نه!ولی به خودشون بگید اجازه میدن برم پیششون...
دخترِ با همون اعتماد به نفس و لبخندِ خوشگلش گفت:
-باشه ولی باید منتظر باشید.ایشون هنوز یه ملاقاتگر دارن!
ملاقاتگر؟!به حق چیزایِ نشنیده!منظورش بیمار بود؟!اَه ببند فکتو الناز مگه هرکی میاد اینجا بیماره!؟آره خب پس من چیَم !؟من بیمارم دیگه!خاک برسرت هِی رو خودت عیب بذار تا پس فردا بترشی!
-ایشون همراهِ شما هستن؟!
دارن در موردِ من حرف میزنن؟!یه نگاه به ساغر کردمبه خودم اومدم و با تردید گفتم:
-با اقایِ بزرگوار کار دارم.
انگار اصلا تو مخم نمیرفت که امیر علی آق دُکی حساب میشه!اخه کسی که خودش دُکیه روانشناسه چطورکی میشه که قاطی کنه؟!
دخترِ باز لبخند زد!ای درد !اِی مرض!تو به امیر هم اینطوری لبخند تحویل میدی؟!بزنم دو شَقَت کنم؟
-بشین عزیزم.شما باید بیشتر معطل بشی.این اقا وقت دارن بعد از کسی که میان بیرون.
از همون اول هم کره خرم به جا عرعر ؛جیک جیک میکرد!
رویِ مبلِ چرمی نشستم و کولمو رویِ زانوهام گذاشتم!همون لحظه درِ اتاقِ سمتِ چپی باز شد.محمد بود که یه دخترِ جوون رو راهنمایی میکرد و ازش خداحافظی میکرد و با دیدنِ ساغر لبخندِ گشادی زد!زهرِمار نیشتو جمع کن!
ساغر که هنوز نشسته بود با خنده ی نخودی به من نگاه کرد و رفت سمتِ محمد!الهی بمیرید من الان چیکار کنم تنهایی؟!حوصلم سرمیره خب!
محمد بعد از سلامِ هول هولکی به من؛ با ساغر رفتن داخلِ اتاقِش!
این چرا انقدر هُل میزد!؟قرارِ غلطی اون توو انجام بشه؟!نیشَم باز شد!ساغر نره دو تا برگرده؟!خاک برسرِت الناز...
یه نگاه به مردِ کناریم انداختم که با تعجب به لبخندم نگاه میکرد!بیا این الان وقتِشو میده به من میگه وضعیتِ این حادتره!
ایول!بد فکری هم نیس النازا!برو جلو پیشش بشین یه دستتو بنداز دورِ گردنِش یه ماچِ ناقابلم بکنش بعد یکم الکی بخند!نهایتِش بزن زیرِ گریه!طرف خودش در میره!زودتر هم میری داخل!
لبمو گزیدم!خاک برسرم من چقدر تجربم تو این مورد زیاده!
کلمو پایین انداختم.انقدر دوس داشتم بزنم زیرِ خنده که نگو!
اقاهه یکم تو جاش جابه جا شد و چون دقیقا کنارِ مبلِ سه نفرش نشسته بودم نزدیک اومدو گفت:
-شما برایِ چی اومدید اینجا؟!
یه نگاه به ته ریشِ قهوه ای رویِ صورتِ سفیدش انداختم.
-شما برایِ چی اومدید؟!
-برایِ خواهرم!
چشام گشاد شد!یه نگاه به اطراف کردم ، هیچ زنی رو ندیدم!با شک به منشیه که سرش رویِ دفتر دستَکِش بود نگاه کردم.خطِ نگامو دنبال کرد و خندید و گفت:
-خواهرم نیومده!راضی نمیشه که بیاد.میخوام اگه بتونم دکتر رو راضی کنم تا بیاد خونمون.
یه آه عمیق کشید و سرشو بینِ دستاش گرفت.
یه حالی شدم!چقدر من الکی خوش زندگی میکردم و چقدر افرادِ دیگه ای بودن که لحظه به لحظه ی زندگیشون دردناک بود!
-متاسفم.
لبخندی زد و گفت:
-من که چیزی نگفتم که شما اعلامِ ترحم کردی!
سریع جبهه گرفتم:
-ترحم چیه اقایِ محترم!فکر نمیکردم یه همدردی اینطوری بهتون بربخوره!
لبخند زد:
-شما برایِ چی اومدید...
نمیدونم چرا یه لحظه باهاش احساسِ راحتی کردم و مثلِ همیشه لوده گفتم:
-با دوستم اومدم تا به وصالِ یار برسه و من هم دیداری از اقایِ بزرگوار که دوستِ خانوادگی محسوب میشه بکنم!البته اینا به ظاهره ها!
یه نگاهِ کنجکاو بهم انداخت...مشتمو اروم به قلبم کوبیدم تا منشیه نبینه و سرمو بردم جلو واهسته گفتم:
-ولی مشکل این لامصبِ!
-مشکِلِ قلب داری؟!
بابا این که از باقالی هم باقالی تره!!!!!
-نخیر عاشقم!
ابروهاش بالا پرید و خندید و گفت:
-ولی تو که خیلی بچه ای!
اخمام رفت تو هم..زهرِ مار خودت بچه ای!
-نخیر!من امسال کنکور دادم!
خندش شدت گرفت.رو تختِ مردشور خونه بخندی مردک!
-من 31 سالمه اما هنوز به یه دختر هم نگاه نکردم اونوقت تو همچین میگی امسال کنکور دادی که انگار سِنِ بابابزرگِ منو داری!
صدایِ در بلند شد.در اتاق راستی بود.امیر علی و یه دخترِ رنگ پریده اومدن بیرون.دخترِ سرشو انداخت پایینو از مطب بیرون رفت و امیر اما متعجب به من نگاه کرد!حتی مثلِ محمد با رویِ باز به قولِ منشیه ملاقاتگرشو بدرقه نکرد!
اقاهه از جاش بلند شد و گفت:
-خوشحال شدم از حرف زدن باهات.برگشتم باهات بازم حرف میزنم.منتظرم باش!
چشام گشاد شُد!بابا پسر خاله!
یه نگاه به در کردم!امیر اخمو بهم خیره شده بود.منشیه هم یه لبخندِ ناز رو لباش بود!
-شما بفرمایید من الان میام!
مرده داخلِ اتاق رفت و امیر در اتاقِش رو بست سمتم اومد و سریع و اروم وشمرده گفت:
-اینجا چی کار میکنی؟!
-اوم با ساغر اومدم!
-ساغر پس کجاس؟!
-تو اتاقِ محمدِ
با اخم یه نگاه بهم کرد و گفت:
-از جات تکون نمیخوری و هرکی از در وارد شد سریع باهاش گرم نمیگیری تا کارم تموم شه!فهمیدی؟!
انقدر عصبی جمله هار و گفت که فقط سرمو تکون داد...پشتشو بهم کرد.دمِ در که رسید سمتم برگشت و به من که هنوز ایستاده بودم نگاه کرد و کلافه گفت:
-چرا هنوز وایسادی؟!
-خودت گفتی از جام تکون نخورم!
منشی خندش گرفت و سرشو انداخت پایین...امیر هم لبخندی زد و گفت:
-مثلِ یه خانومِ خوب منتظرم باش.
بعد تهدیدی انگشتشو تکون داد:
-برگشتم هِر و کِر با کسی راه ننداخته باشی!
زهرِ مار همچین میگه کسی انگار اینجا یه خیلِ عظیمی ادم نشسته بودن!من بودم و منشیه دیگه!
یه پشتِ چشم نازک کردم و رو صندلی نشستم...سرشو تکون داد و یه چیزِ زیرلبی گفت که تو دلم گفتم خودتی!والا کار از محکم کاری عیب نمیکنه یهو دیدی بهم فوش داده!


ده دقیقه گذشته بود اما هنوز امیر بیرون نیومده بود!خوبه اقاهه مشاوره واسه خودش نمیخواست!فکر کنم هر ویزیت نیمساعت یا نهایت 45 دقیقس!البته فکر کنما!
یه نگاه به دوتا در انداختم!ساغر مثلِ اینکه زیادی داشت بهش خوش میگذشت قصدِ بیرون اومدن هم نداشتن!!!!!!
این محمد و امیر چطوری تو یه مطب هردو یه کارو میکنن؟!بینِشون دعوا نمیشه که این به قولِ منشیه ملاقاتگر واسه کدومشون باشه؟!
شونه بالا انداختم خوب حتما نمیشه دیگه!!!!!!
اَه چقدر فکرام پرش داره!مُخَم درد گرفت!بیاید بیرون دیگه چقدر فَک میزنید!
همون لحظه در باز شد و اقاهه با امیر بیرون اومدن.امیر خیلی خوشبرخورد با اقاهه دست داد و از ملاقاتی که قرار بود با همدیگه داشته باشن، مطمئن کردش
مرد به جایِ اینکه سمتِ در بره قدمی سمتِ من برداشت که امیر بلافاصله پیش دستی کرد:
-عزیزم بیا داخل.
عزیزم؟!عزیزم؟!وایی بویِ وحشتناکِ حسودی میاد!یعنی چیزی هست پشتِ این عزیزم؟!یعنی حسادتِ عشقِ یا یه چیزِ دیگه !
مردِ وایساد و یه نگاه به امیر کرد و لبخندی به من زد و گفت:
-خدانگهدارتون.امیدوارم مشکلِ قلبیتون حل بشه!
نیشم باز شد و سرمو انداختم پایین...دوس میداشتم هِرهِر به قیافه ی متعجبِ امیر که خشک شده به ماها نگاه میکرد فقط بخندم!این اقا مثلا اومد با من رمزی حرف بزنه؟!جا داشت بزنم رو شونش بگم مرسی رمزی!
-خوشحال شدم از صحبت با شما!مرسی.شما هم امیدوارم مشکلِ قلبی پیدا کنید!
تا اینو گفتم زد زیرِ خنده.ما دو تا خندمون گرفته بود.امیر لحظه به لحظه سرختر میشد.منشی هم گیج بهمون نگاه میکرد!گمونم داشت فکر میکرد ایا به تیمارستان زنگ بزنه یا نه؟!!
امیر حرصی سمتم اومد و دستمو کشید و گفت:
-بریم داخل عزیزم.خدافظ اقایِ بهرامی.
خو بیا دیگه لازم نیست هِی بگم اقاهه فامیلیش بهرامیه!خخخ چه فامیلیه باحالی یادِ سس بهرام میفتم!!!!!ها؟!الناز بهرام بود یا مهرام؟!بیخیال!مهم اینه که طرف منو یادِ سُس مایونز میندازه!
امیر دستمو کشید و قبل از اینکه اقایِ بهرامی از مطب بیرون بره من تو اتاقِ امیر پرت شدم.
-خانومِ پاشایی میتونید برید.
منشیه یه نگاه به من که پشتِ امیر بودم و در تقلایِ این که دستمو از دستِ امیر بکشم بیرون ,کرد و گفت:
-بله اقایِ بزرگوار.شبتون خوش.
وا این چرا شب به خیر گفت؟مگه قرارِ ما تا شب اینجا بمونیم؟فکرِ منحرفی کرد این ضعیفه آیا؟!برم بزنمِش!تو رو خدا وجدانِ عزیز جلومو نگیر بزار برم چپ و راستش کنم.
نفهمیدم امیر چی گفت.وقتی در رو بست.تازه فهمیدم خاک بر سرم به قولِ خودش پنبه و اتیش تو یه اتاقِ در بسته!!!!!!نزنه خاکسترم بکنه!اعصاب هم که اصلا نداره!!!!
-چی میگفتی با اون مردک که هرو کِرِش راه افتاده بود؟!رمزی حرف میزنی؟تا چی؟مثلا تا چی؟تا من نفهمم؟!
صداش یه کوچولو بالا رفته بود...منم از ترس نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:
-سلام!
خوب چی کار کنم من اصولا ادمِ ترسویی ام فقط قُپی زیاد میامو کله خر هم هستم!وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاد اونوقت تازه مخم قفل میکنه و ترس همه وجودمو میگیره!مثلِ الان.
اون لحظه که اقایِ بهرامی خندید از قیافه ی سرخِ امیر ذوق کردم اما اصلا حواسم نبود که با شیر جماعت و کلاف بازی؟!اخه اینم کارِ من انجام میدم؟!
امیر کف دستشو به دهنِش گرفت و لباشو با کفِ دست گرفت و همونطور که دستاشو میورد پایین لبِ پایینیش هم کِش اومد...شبیه شتر شد بچم!
احساسِ خفتم میگفت خندش گرفته.اما موضع خودشو حفظ کرد:
-جواب بده!
-خب به من چه.طرف خودش گفت مشکلِ قلبی داره.منم اشتباه گفتم مشکلِ قلبی بگیرین.حتما از سوتیه من خندید....
خصمانه نگام کرد:
-اونوقت توام مشکلِ قلبی داری که ارزو کرد مشکلِ قلبیت برطرف بشه؟!
-نه بخدا!میخواست عیب بزاره روم تا پس فردا هیشکی نیاد خواستگاریم!
-الناز نمیتونی مثلِ ادم جواب بدی؟!این مسخره بازیا چیه در میاری؟
مثلِ چی گیر کرده بودم!اخه چی بگم؟بگم گفتم عاشقِ خودِ روونپریشِتَم و طرف اسمشو گذاشت مشکل قلبی!اونم دعا کرد زودتر مشکل قلبیم برطرف بشه و بهت برسم و منم ارزو کردم که ایشالا اونم عاشق بشه؟!تُف تو ذاتِ خودم که بعضی وقتا یه کارایی میکنم که بعدش هیچ جوره نمیشه ماست مالیش کرد!

-ای بابا خب گیر دادیا!بیخیال.یه چیزی بود تموم شد!
سمتم اومد و شونه هامو گرفت و تکونم داد:
-بیخیال؟گیر دادم؟من تو رو چِک نکنم تو به همه ی هستی گند میزنی که!
چشامو گشاد کردم!
-من گند میزنم؟
نفسشو فوت کرد بیرون و رویِ صندلیه راحتی که تویه اتاقش بود نشوندم و جلو زانو زد و دستامو گرفت و گفت:
-آخه عزیزِ من تو بگو چرا ما انقدر باید با هم کلکل کنیم!؟
-خب شاید چون حال میده!
دستشو به پیشونیش گرفت..فکر کنم از هذیونام سردرد گرفت:
-الناز تا حالا شده از دنیایِ بچگیت جدا بشی؟!
خبر نداری پس!
-چرا شاید حدودِ کمتر از یه سالِ که از دنیایِ بچگی جدا شدم!
یه ابروشو بالا داد:
-واسه ی چی؟!
دِ این اومده مارو سوال جواب کنه؟!
-اِ!چقدر سوال میپرسی!
چشاش خندید و گفت:
-وقتی میای تو اتاقِ من یعنی به عنوانِ مراجعه کننده حساب میشی!
تو اگه بیل زن بودی باغچه خودتو بی میزدی.خب حالا که چی؟!از همه مراجعه کنندهات از این سوال عشقیا میپرسی؟!
-پس بلند شو تا بیشتر از این جو نگرفتتون و به ما یه امپول گاوی نزدین از اینجا بریم بیرون...
خواستم بلند شم که با شیطنت دستامو فشرد و سمتِ خودش کشید و لباشو دَمِ گوشم اورد:
-نه!نمیشه الان بریم.وقتِت تموم نشده!!!
نکنه این راستکی فکر کرده من دیوونم!؟اَه الناز تو هنوز ادم نشدی؟!مراجعه کننده!ملاقاتگر!این دیوونه چیه تو به مردم نسبت میدی!خوبه پس فردا توام پیشِ یه روانپزشک رفتی ملت بهت بگن روانپریش؟!
دستی به مقنعم کشیدم و گفتم:
خب باشه.فقط خواهشا از جو بیا بیرون.
خندید:
-من که قبلا گفته بودم خیلی جو گیرم عزیزم!
یعنی تو دلم داشتم حبه قند اینور اونور میبردن!لحنِ امروزِش خیلی فرق داشت با لحنِ روزایِ دیگه.
بی هوا پرسیدم:
-امیر چرا انقدر با من صمیمی شدی!ولی هنوز به ماهک اینا تهِ اسمشون یه خانوم اضافه میکنی/؟!
حالا انگار خیلی بدم میاد واسه همین این سوالو پرسیدم!!!!!
یه ابروشو داد بالا:
-سوالایِ غیرمجاز جواب داده نمیشه خانومی.
و بعد زد رو نوکِ بینیم!
اگه بگم لبو شده بودم دروغِ محض بود!از لبو یه چند مورد اونورتر شده بودم.
-خب دیگه جمع کن خودتو زیادی داری راحت میشی....
-تازه کجاشو دیــــدی!
یا ابالفضل نکنه فردا با صبح بخیرِ منشیه از اینجا بزنم بیرون؟!وای خدا جا داره یکی محکم بزنی تو ملاجم!دختر هم انقدر منحرف؟!یعنی اگه امیر قابلیت ذهن خونی داشت بی بروبرگرد آبرو دیگه اسمِشَم روم نمیموند!چه برسه به داشتنِش...
-خب جوابِ سوالمو ندادی!
متعجب گفتم :
-چه سوالی؟
-ای بابا الزایمر هم که داری خانوم موشه!کِی از دنیایِ بچگیت جدا شدی رو گفتی ازت چراشو پرسیدم!
لامصب دستامو گرفته بود تا هیچ جوره نتونم فیزیکی حالیش کنم خانوم موشه کیه!!!!
حرصی گفتم:
-راستی تعجب میکنم که چطوری انقدر صاف راه میری...فکر میکردم باید حداقل تا یه ماه یه پات سمتِ شرق باشه یه پات سمتِ غرب...
غش غش خندید....با دستاش که دستام توش بود به صورتِش کشید تا بتونه جلویِ خندشو بگیره.خوب چه کاریه دستمو ول کن دیوانه!
ای خدا چرا عکس ؛ عمل کرد؟!من فکر میکردم الان سر به تنم نیست!!!!!!!
-میخوای منو بچزونی؟!
-نه اصلا!
-میدونستی داری وقتِ گرانبهامو میگیری؟!
حرصی شدم:
-من که از همون اول گفتم برم بیرون تو نذاشتی!
حالتِ نگاش طوری شده بود که احساسِ گرما میکردم:
-وقتی پاتو میذاری اینجا یعنی تا وقتِ پایانِ ویزیتت نمیتونی بری بیرون!مگه اینکه ویزیتتو دوبل حساب کنی!
ای بابا خیرِ سرم میخواستم بیام ببینمش ؛ ببین پول پرست ازم ویزیتِ دوبل میخواست.
اخم کردم:
-دستمو ول کن تا دربیارم ویزیتتو بدم.
نمیدونم از جملم چی برداشت کرد که دستامو وِل کرد و غش غش خندید...الهی بگردم چقدر خوشگل میشی موقع خنده!حالا خوبه این چند وقته هم وقتی پیششم میخنده که حالا اینطوری مثلِ ندید بدیدا بهش زُل زدما.
خندشو کنترل کرد و به عادتِ همیشگی کفِ دستشو به صورتِش کشید و چند بار بالا پایین کرد و در اخر با صدایی که ته خنده توش مشخص بود گفت:
-پول نمیخوام!
متعجب و گیج بهش نگاه کردم .اخرسرم مثلِ این خنگا گفتم:
-پس چی؟!
بازم ژستِ قبلشو گرفت...دستاش رو دوتا دسته ی صندلی بود و رویِ پاهاش ایستاد و کامل سمتم خم شد...به قدری که ترسیدم و کامل چسبیدم به پشتیه صندلی.
باز از رو نرفت و جلوتر اومد و با دستِ چپِش مقنعم رو پشتِ گوشم زد و لباشو نزدیکِ گوشم اورد و من همچنان خشک شده به صدایِ پُر از گرماش گوش دادم که زمزمه کرد
-به نظرت چی میخوام؟!

گرمم شده بود.فکر نمیکردم انقدر بیجنبه باشم که به خاطرِ دو سانتی متر فاصله اینطوری کوره بشم!
جوابشو ندادم .در عوض زل زدم به کفِ زمین!
زیرِ چونمو گرفت و مجبورم کرد تو چشاش نگاه کنم.یه لحظه یادِ مهمونی افتادم!فقط یه کروات کم بود تا دستِ منم بهش بند باشه!
از چشمِ راستِش به چشمِ چپش نگاه میکردم.سرخ شده بودم!اینو از حرارتی که از پوستم میزد بیرون احساس میکردم.
اخرسر تصمیممو گرفتم نذارم هیچ اتفاقی بینمون بیفته.وقتی که هنوز از احساسش مطمئن نیستم قرار نیست بشم اسباب بازیه دستش.
لبخند زد و گفت:
-تو اون مغزِ کوچولوت چی میگذره که انقدر ساکت شدی؟
-هیچی بخدا...
انقدر سریع گفتم که لبخندِش پررنگ تر شد:
-کاملا مشخصه.
خدایا یه دست از غیب بفرست این امیرو یکم ازم دورتر کن!دو دقیقه دیگه تو همین حالت بمونه،خودم بشخصه میپرم روش.
-حالا چرا انقدر سرخ شدی؟!
-میشه یکم فاصله اسلامی رو رعایت کنی؟!
خندید:
-چرا؟!مشکلی پیش اومده واست؟!
زهرِ مار!ببین همه ی احساساتِ خوبمو میپرونه ها!
-نخیر!
-خب نمیخواد جبهه بگیری.ویزیتمو بده.
-دِ خب پول که نمیخوای!چی بدم اخه!هی بده بده میکنه!
شونهاشو از خنده لرزید.دستشو از رو چونم برداشت و یه قدم ازم دور شد و دست بسینه جلوم وایساد!
-معمولا اقایون در این مواقع چی میخوان؟
-معمولا یه اقایِ غریبه از یه خانومِ متشخص هیچی نمیخواد.
-من که غریبه نیستم!من یه اقایِ خاص برایِ این خانومِ متشخص هستم!
خاک برسرم یعنی لو رفتم؟!بازم ژستِ قبلو گرفت و رو دوتا زانوهاش بلند شد و صورتِشو مقابلِ صورتم قرار داد!به تما معنا گریخته بودم!
-چی باعث شده این اعتماد به نفسو به خودِ....
با خیزی که سمتم برداشت و حرکتی که کرد دهنم بسته شد.
لباشو از کنارِ لبام دور کرد و صورتِشو نزدیکِ صورتم نگه داشت.سرخ شده بودم!
یه لبخندِ عمیق زد و تو چشام خیره شد و گفت:
-همین سرخ شدنت به من این اعتماد به نفسو میده!
نفسم حبس شده بود.دهنمو باز کردم که یه چیزی بگم اما هیچ حرفیم نیومد.مثلا میخواستم جلوگیری کنم از هر نوع عملِ مثبتِ هیجدهی؟!


همونطور به امیر خیره موندم.نمیتونستم تجزیه تحلیل کنم کارشو!این بوس از گوشه ی لبم چه معنی داشت!!!!حرفم نمیومد!اصلا!احساس میکردم نوکِ انگشتام یخ زده!
یکم که خیره خیره نگاش کردم تازه تونستم خودمو جمع و جور کنم.خواستم حرفی بزنم که امیر پیشدستی کرد:
-الناز؟!
نمیدونم چی شد که ناخوداگاه گفتم:
-جانم؟!
خندید...بغلم کرد.یه لرزشِ کوچولو کُلِ بدنمو گرفت.چونشو رویِ شونم گذاشت.حرکتِ چونشو احساس کردم اما صدایی ازش نشنیدم!
کُپ کردم!یادِ حرکتِ چند وقت پیشَم افتادم.اون شب که منم امیر رو صدا کردم و اما حرفِ دلم رو بلند نزدم.
دیگه احساسات و کارام دستِ خودم نبود.
-امیر؟!
فشارِ خفیفی بهم وارد کرد و گفت:
-جانم؟!
مثلِ خودش فقط لبامو تکون دادم!بدونِ هیچ صدایی...خندید...منم نخودی خندیدم.داغیه لباشو رویِ لاله ی گوشم احساس کردم....دوبار محکم گوشمو بوس کرد!
توو اون فازِ عاشقونه فکر کردم همه موقعِ اعتراف بوسایِ قبیحه میکنن! این اقا میاد گوشِ مارو بوس میکنه!کلا به ادمیزاد نرفتم!نه خودم نه عشقم.والا!
چونشو از رویِ شونم برداشت و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند!دوست داشتم تند تند نفسِ عمیق بکشم!احساس میکردم نفس کم اوردم!این همه هیجان واسه قلبم واقعا زیادی بود!یه لحظه یادِ اون اقاهه افتادم!ای کاش زودتر بهش میگفتم مشکل عشقی دارم تا واسم زودتر دعا کنه!مثلِ اینکه شدید دعاش گیرا بود.
تقه ای به در خورد که همه ی حسِ خوبو پروند.از ترس یه دفعه پریدم که باعث شد کلم یکم عقب جلو بشه و در این حین محکم به بینیه امیر بخوره و صدایِ دادِ امیر بلند بشه!
یه جیغِ خفه کشیدم:
-وای چِت شد امیر؟!
با دوتا دست بینیشو گرفت و خم شد و با صدایِ خفه ای گفت:
-بینیم!
خدایا دیدی شوهرِ ایندمو قناص کردم؟!
باز صدایِ تق تق در بلند شد!ای الهی بمیری هرکی هستی که عیشمون رو زهرمون کردی!اصلا ملت چشم ندارن منو در حالِ لاو ترکوندن ببینن...زمین و اسمون دست به دستِ هم میدن تا کوفتم بشه!مثلِ اون شبی که فرهاد زد مردونگیه امیر رو نیست و نابود کرد!الانم من زدم بینیشو قناص کردم!بارِ سوم رو خدا بخیر کنه!
یه نگاه به امیر که بینیشو با دستِ چپش میمالوند کردم و لبمو گزیدم.بازم در صدا کرد!ای الهی دستت بشکنه...
سمتِ در رفتم و بازِش کردم.محمد و ساغر بودن!نیشِ هردوشون هم تا بناگوش باز بود.الهی لباتون جِر بخوره تا اینطوری دیگه نتونین بخندین!اخه بی وجدانا خودتون کاراتونو کردین نذاشتین من یه اعترافِ ساده بگیرم؟!تازه میخواستم ازش در موردِ پرند بپرسم!خدایا این انصافه؟!الان جاش هست بزنم لهشون کنم؟!
محمد رو به امیر گفت:
-خوبی امیر؟چِت شده؟!
امیر با غیض یه نگاه به محمد کرد و صدایِ زیرلبیشو شنیدم که گفت«لعنت به خروسِ بیمحل!»نمیدونم چرا با این که تو پَرِ من هم خورده بود اما خندم گرفت.
سرمو پایین انداختم و لبمو گزیدم.
همون موقع ساغر دستمو گرفت و از اتاق کشیدم بیرون!این دو تا زوج عهد کرده بودن من و امیر رو از هم جدا کنن من میدونم!
-دیوانه گوشتو بکن تو مقنعت!داشتی چه غلطی میکردی؟!
یا ابالفضل!!!!
سریع مقنعمو کشیدم جلو!دیدی بی ابرو شدی الناز!
-هیچی بخدا.حتما مقنعم شُله ازش زده بیرون!
ساغر یه نگاه بهم کرد که ترجیح دادم لال بمیرم!
-خب حالا همچین نگام میکنه انگار خودش تو اتاقِ اقا محمد از اول تا اخر دست به سینه نشسته که انقدر دُکیمون هول هم میزد واسه زودتر رفتن
خندید:
-خفه شو!ما علنی شدیم.قراره جوابِ کنکور اومد،بیاد خواستگاری تا نامزد شیم و وقتی درسم تموم شد لی لی لی لی راه بندازیم.
-خاک برسرِ سادت از همین راهاست که دخترا رو خر میکنن و اِهِم کاری میکنن و دیگه تا اخرِ عمرتم نمیتونی شوهر کنی تازشم!
از شدتِ خنده دوزانو شد:
-خاک برسرت الناز.
-چی شده؟
با صدایِ محمد ساغر خندشو خورد و منم لبخندِ ژکوندی زدم و گفتم:
-هیچی فقط داشتم دخترمو یکم روشن میکردم.
-این روشن کردن که برضدِ من نبود الناز خانوم!؟
نه که شوما امروز با ما راه اومدی منم فقط تعریف کردم ازت!بخدا!!!!
-نه!این چه حرفیه آق دُکی...
امیر سمتِ راستم ایستاد و دستِشو دورِ شونم گذاشت و گفت:
-خب دیگه پاشید بریم یه شامِ خوشمزه بخوریم!
محمد خندید و یه نگاهِ معنی دار به امیر کرد!کوفت!این بشر چشم نداره نزدیکیه مارو ببینه!
توو ماشین نشسته بودیم.محمد ماشین نیورده بود.با ساغر عقب نشسته بودیم و با هر حرفِ محمد و امیر زیرزیرکی بهم سیخونک میزدیم که یعنی ببین چی میگه!!!!!حالا طفلکا چیزِ خاصی هم نمیگفتنا!ما یکم ندید بدید بودیم.


****

-مطمئنی محمد گفت خواهرِ امیر هم هست!؟اخه امیر به من هیچی نگفت!!!!
-خب شاید لازم ندونسته بهت چیزی بگه!
اعتراض کردم:
-ساغر تو چقدر بیشوری !اصلا این چه زندگیه کوفتیه من تا میام به امیر امیدوار بشم یه اتفاقی میفته که همه چی هپلی هپول میشه!
ساغر غش غش خندید:
-هَپَلی هَپول؟!
-مرض!اصلا مگه ایدا خیلی وقت پیش برنگشته بود؟!چرا الان خودشو نشون داده؟!
-ای بابا این سوالا رو برو از خودِ امیر بپرس!حالا رقیب که برنگشته!خواهرِ امیر برگشته!چرا عروس بازی در میاری!!!!!
-گمشو.قطع کن اس دارم!
-برو بمیر تو هم....بچه ها همه خونه ی خانوم بزرگوار میانا!توهم بیا!
-نه پس من که اصله کاریَم نیام!
-اوهو چه خودشَم تحویل گرفته!اصلِ کاری!!!!
-خفه!بای!
سریع مسیجمو باز کردم:
«سلام!کِی میای خاله قزی؟»
امیر بود!الهی جیزِ جیگر بگیری!خودت خاله قزی!سریع جواب دادم:«تو از کجا فهمیدی که من فهمیدم؟!»
تا تاییدِ ارسالِش اومد سریع گوشیم زنگ خورد.
-سلام خانوم!
لبخند زدم!امیر یه بار هم با صدایِ بلند اعتراف نکرده دوسم داره!من هم اعتراف نکردم!اما سه روز از روزی که مطب رفتم میگذره و رابطمون طوری شده که ماهک بهم فوشِ مثبتِ هیجده میده که چرا دروغ میگم !!!!اخه بچم معتقده امیر علاوه بر جمله ی دوست دارم کارایِ قبیحه هم کرده!ولی خو هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده!فقط صمیمیتر شدیم!همین!
-هِی خانوم کجایی؟!داری ما رو؟!
-اون که بله
-خوبی شما؟
-مرسی تو خوبی؟!
-اگه بیای اینجا منو از دستِ این آیدا نجات بدی اره خوبه خوب میشم!
خندیدم:
-تو از کجا فهمیدی اخرسر؟!
-ای بابا دستِ کم گرفتیا!مگه میشه یه حرفیو به محمد بزنم و محمد به ساغر نگه و از اونطرف ساغر به تو!؟
خندم شدت گرفت!اینو راست گفته بود!اصلا وضعی بود بینِ ماها!یکی دست تو دماغِش میکرد سه نفرِ بقیه مختصاتِ دقیقِ انگشتشو داشتن!
-اینم حرفیه!
-بله صد در صد!سریع اینجا باشیا.
-چشم.
-منتظرم خدافظ.
با لبخند جوابِ خداحافظی اش را دادم.از صحبت با امیر انرژی گرفته بودم.سمتِ حمام رفتم.میخواستم امشب در چشمِ آیدا فوقالعاده زیبا جلوه کنم!دلیلشم اصلا نمیدونستم ولی خب دوست داشتم!والا!.
انقدر شاد میزدم که تو حموم واسه خودم زده بودم زیرِ اواز.کاملا تو جو بودم که یکی محکم به در کوبید.جیغ کشیدم:
-کیه!هرکی هستی نیا تو!
صدایِ خنده ی دو نفر رو از پشتِ در شنیدم:
-الیاس تویی؟!
-من هستم اما بخدا من در نزدم ماهک بود.
-الهی بمیری ماهک
ماهک جواب داد:
-خو رفته بودی تو حس فکرِ گوشایِ ما هم نبودی!تو رو باید بفرستیم اکادمی داری تلف میشی عزیزم
خندم گرفت!بیشور تیکه مینداختا!
-خفه شو!
-خودت خفه شو!پاشو بیا بیرون بابا پوست انداختی.
سریع خودمو شستم و حولمو برداشتم و در حالی که خودمو خشک میکردم گفتم:
-بالاخره میخوام خوشگل باشم دیگه
-گمشو بابا میمون هرچی زشتتر ناز و اداش بیشتر . خفمون کردی تو خوشگل بشو نیستی
-فوش!
-بی ادب
لباس زیرامو پوشیدم و از همون پشتِ در گفتم:
-الیاس هنوز اینجاس؟
-نه.رفته.
حولرو روی چوب لباسیه داخلِ حموم گذاشتم و همونطوری از حموم بیرون اومدم.
ماهک با دیدنم چشاشو مسخره گشاد کرد و گفت:
-ای جونم هولو هولو.
خندیدم:
-گمشو!هیزِ بدبخت!
-نه که الان خیلیم بدت اومد.!!!نیشتو ببند.
سمتِ کمدم رفتم و گفتم:
-ببند فکتو دیگه بیشعور.
نیششو گشاد کرد:
-چشم
-اوم!نمیدونم چی بپوشم ماهک!
-یه چیزِ اسپورت بپوش بره بابا!
یکم نگاش کردم.
-یعنی ساده باشم؟!
-نه پس لباسِ پرنسسی بپوش!ادمایِ زیادی جمع نیستن اونطور که ساغر اطلاع رسانی کرد.
یه تاپِ دو بنده ی مشکی که روش نوشته هایِ انگلیسی بود رو برداشتم و با شلوارِ جینِ سرمه ای لوله ایم و رو تحت گذاشتم.
سریع لباسارو پوشیدم و گفتم:
-بیا موهامو فر کن!!!!!
-بمیر چقدرم به خودش میرسه!
چشامو گشاد کردم:
-بیشرف خوبه خودت یه خروار کرم ارایشی رو صورتته ها!یه میخوام موهامو فر کنم!
-خب حالا مثلِ بچه ی ادم بشین انقدر هم غر نزن!
یه لبخندِ دندون نما زدم:
-چشم.
به کمکِ ماهک موهایِ رنگ شده ی قهوه ای تیرمو فِرایِ درشت کردم!ماهک موهامو درست میکرد و من ریمل میزدم.انقدر خودمو تو ریمل خفه کردم که صدایِ ماهک در اومد:
-تو از ارایش کردن فقط ریملو بلدی اره؟!
خندم گرفت:
-اوهوم.
-زهرِمار.
یه رُژِ لبِ قرمزِ براق رو لبام زدم و گفتم:
-خب بریم.
ماهک چشاشو گشاد کرد:
-یا ابرفرض!!!!گفتم ساده ولی نه دیگه تا این حد!!!
-حسِ بیشتر از اینش نیست بریم.
شونه بالا انداخت:
-بجهنم وقتی تحویلت نگرفت اونوقت میفهمی حسِت غلطایِ زیادی میکنه.
مانتویِ طوسیمو برداشتم و گفتم:
-خفه شو توام هِی منو اذیت کن!
-اوهو چه باکلاسم جدیدا حرف میزنی...
و بعدِش ریز ریز خندید!
-بینمک!


به مامان خبر دادم که با ماهک میریم خونه ی خاله حمیده و مامان هم مثلِ همیشه مهربون گفت مراقبِ خودمون باشیم و شیطنت نکنیم.

تو راه همش داشتم با ماهک سر و کله میزدم!امروز از اون روزایِ دنگیش بود که همش مسخره بازی در میوورد!


زنگِ در رو که زدیم در بسرعت باز شد و با ماهک واردِ خونه شدیم.ساغر کنارِ محمد و امیر جلویِ در ایستاده بود!مهسا و ماهان هم بودن!!!!
ماهک دستِ مهسا و ساغر رو کشید و سمتِ خودمون اوردشون و گفت:
-ادمایِ قبیح!چه بدونِ ما با دو تا پسرِ الدنگ راه افتادین اومدین خونه!!!!!خجالت نمیکشین!؟
مهسا-هوووو الدنگ داداشته!
زدیم زیرِ خنده!!!!
ماهک-الان چه فرقی کرد؟!
مهسا هم خندید و شونه بالا انداخت!کلا ایکیویی بود واسه خودش.
بچه ها داخل رفتن و منم پشتِ سرشون حرکت میکردم که امیر دستمو گرفت و انگشتامو بینِ انگشتاش قفل کرد و گفت:
-سلام خانومِ خوشگل!
لبخند زدم:
-علیک سلام اقایِ خوش تیپ!
با اعتماد به نفس گفت:
-اینو میدونستم یه چیزِ جدید بگو!
رویِ مبل دو نفره ای نشستیم .
توجهی به حرفش نکردم در عوض سرمو مثلِ غاز کشیدم و اطرافو نگاه کردم و گفتم:
-امیر من خواهرتو نمیبینم که!
لبخند زد و دستشو پشتِ گردنَم برد و از زیرِ موهام گردنمو ماساژ داد و گفت:
-به خودت سختی نده طبقه ی بالائه داره حاضر میشه.
خجالت کشیدم!کلا بدونِ خجالت جلویِ جمع هرنوع غلطی رو میکرد!
ماهک یه نگاه به من ودستِ امیر انداخت و بلند گفت:
-اقایِ لباس مشکی با پلاکِ ایران 22 چرختو از تو باکِ بنزینِ رنویِ ما بکش بیرون!
همه زدن زیرِ خنده! اما امیر دستشو از رویِ گردنم برنداشت.تازه با پررویی بقیه رو تو خندیدن همراهی کرد!
سرخ شدم!الهی بمیری ماهک!!!!!این چه حرفی بود!
سرمو بردم جلو و گفتم:
-دِ خب تو حیا کن حداقل!
-تو چی کار داری؟!
چشامو گشاد کردم و رومو سمتِش برگردوندم:
-بیحیا!مثلِ اینکه گردنِ منه ها!
تخس گفت:
-اختیارِ دستِ من که دستِ تو نیست!
-نخیر نیست ولی الان دستت جاییه که اختیارِش دستِ من میاد!
ابروهاشو بالا انداخت:
-نوچ.دستِ منه!اختیارِشَم دستِ خودمه!
بعد با لبخندِ پُر از شیطنتی گفت:
-حالا هرجا میخواد باشه!
ملت عهد کرده بودن امروز منو شبیه لبو کنن و برگردونن پیشِ ننه بابام!دهنمو باز کردم تا یه بی ادب نثارش کنم که با صدایِ سلامِ کسی سرمو بلند کردم!
دختری که قبلا عکسشو تو شمال دیده بودم حالا مث من با تاپ و شلوار لی رو به جمع لبخند میزد.
بساطِ دیده بوسی و معرفی به پا شد!چهرشو دوست داشتم!دوست داشتنی بود!اما نمیدونم چرا نسبت به حضورِش اونم اینهمه یه دفعه ای احساسِ خوبی نداشتم.
وقتی روبروم قرار گرفت گفت:
-شما هم میشناسم.الناز خانومِ کوچولو هستی دیگه؟!
لبخند زدم!ماتحتِ گرامم از کلمه ی کوچولو سوخت!ولی خب زشت بود بهش بپرم.
-بله خودمم!البته بدونِ این صفتِ کوچولوها!
خندید.صورتمو بوس کرد:
-چشم ببخشید!اخه ازم یه چند سالی کوچیکتری واسه همین اینو گفتم!
زهرِ مار ماهک اینا هم ازت کوچیکتر بودن چطور اونا کوچولو نداشتن!!!!؟
-اوهوم!خوشحال شدم از دیدنِت!
لبخند زد:
-مانتتو چرا عوض نکردی دخترِ خوب؟!برو بالا عوض کن!ماهک جان شما هم برید عوض کنید!اینطوری سخته!
با ماهک لبخندی زدیم و سمتِ پله ها رفتیم.
واردِ اتاق که شدیم نفسمو فوت کردم:
-اصلا حسِ خوبی ندارم.
ماهک متفکر گفت:
-نمیدونم چرا منم مثلِ تو حسِ خوبی ندارم.ولی به چهرش نمیخوره دخترِ بدی باشه!
-اوهوم.اتفاقا کلی دخترِ مهربونی بنظر میرسه.
مانتومو دستِ ماهک دادم و شالمم برداشتم و کلیپسمم برداشتم و موهامو ازاد اطرافم ریختم.دستی به چتریهام کشیدم و گفتم:
-دلم شور میزنه!
-بسه دیگه فیلمو جنایی نکن توام!
بازم یه نفسِ عمیق کشیدم!اصلا حسِ مسخره بازی نداشتم.با ماهک از اتاق خارج شدیم.واردِ پذیرایی که شدیم.امیر علی و ایدا نبودن که بعد از چند لحظه پیداشون شد.
تا موقعِ شام بچه ها مسخره بازی در اوردن و امیر هم همراهیشون میکرد.اما ایدا شدیدا تو فکر بود و بعضی مواقع به امیر یه نگاه میکرد و بعضی موقع ها هم به من!
وقتایی هم که امیر نزدیکِ من میشد اونقدر خیره خیره نگامون میکرد که با بهونه هایِ مختلف از امیر دور میشدم
بعد از شام.یه عالمه به خاله اصرار کردم که ظرفارو با ماهک میشوریم اخرسر هم تسلیمِ حرفم شد.


ماهک یکم جابه جا شد و در حالی که ظرفِ کفی رو بهم میداد غر زد:
-خب حداقل از خودت مایه میذاشتی.
بیحوصله گفتم:
-میخوای برو من خودم تموم میکنم.
یه نگاه به چهره ی گرفتم انداخت و نفسِ عمیق کشید و گفت:
-خفه بابا چه واسه من حالا ژست هم میاد!
در طولِ ظرف شستن سعی کرد حال و هوامو عوض کنه اما کاراش و مسخره بازیاش هیچ تاثیری روم نداشت.
گوشیم زنگ خورد.مامان بود.یه نگاه به ماهک انداختم که گفت:
-برو جواب بده ؛ فقط خواهشا برگردیا!
لبخند زدم و از اشپزخونه بیرون اومدم و سمتِ در خروجی رفتم تا تو باغ با مامان صحبت کنم که حداقل یه هوایی هم به سرم بخوره.جلویِ در ایستادم:
-جانم مامان؟
-سلام عزیزم.کِی میاین؟
-نمیدونم هروقت بچه ها بلند بشن!
-باشه پس دیروقته تنهایی خودت همین دو تا کوچه هم نیایا!
-چشم
-برو به خوشگذرونیت برس مزاحمت نمیشم خدافظ عزیزم.
-خدافظ
گوشیو تو جیبِ شلوارم گذاشتم و یه نفسِ عمیق کشیدم.که صدایِ دادی رو از پشتِ ساختمون شنیدم.متعجب سمتِ صدا رفتم.امیر عصبی به درختِ روبروش مشت زده بود.ابروهام بالا پرید!!!اااین چرا رَم کرده؟!خواستم جلو برم که صدایِ ایدا رو شنیدم!دیدی بهش نداشتم!نمیدونستم کجاست
-امیر بس کن چرا داری خودتو گول میزنی؟!چرا نمیخوای حرفامو بشنوی؟!
امیر با صدایِ گرفته ای گفت:
-بس کن ایدا بسه هرچی...
ایدا وسطِ جملش پرید :
-فقط یه لحظه ساکت باش.خواهش میکنم.بذار حرفامو بزنم خب.من این همه سال از روت شرمنده بودم و به بهونه ی درس از تو و مامان دور شدم!از رویِ مامان که واقعیت رو نمیدونست شرمنده بودم ازش خجالت میکشیدم.نمیتونستم تو چشاش خیره بشم و خودمو به یه راهِ دیگه بزنم.از رویِ توام شرمنده بودم!تویی که تمومِ مهربونیتو پایِ پرند ریختی اما جوابی نگرفتی جز یه خیانت!اما حالا برگشتم چون قانع شدم از حرفاش میفهمی؟!میدونم اگه حرفاشو به توام بزنم تو هم قانع میشی!میفهمی چقدر سختی کشیده؟!میفهمی؟!امیر اون هم همپایِ تو سختی کشیده!فقط خواهش میکنم بزار بهت بگم.
امیر عصبی دستی به صورتِش کشید:
-ایدا داری شبمو خراب میکنی!هیچی نمیخوام بشنوم.تو اینو میفهمی؟من الان النازو دارم.
ایدا رو دیدم که عصبی روبرویِ امیر قرار گرفت انگشتِ اشارشو به سینه ی امیر کوبید و گفت:
-چرا خودتو داری گول میزنی؟!النازو داری یا بدلِ پرندو؟!هان؟!من خواهرتم میفهمم تمامِ محبتایی که بهش میکنی به خاطرِ اینه که یادِ پرند رو تو ذهنت زنده میکنه.تو با بدلِ پرند خوشی!!؟؟؟؟وقتی خودِش الان حاضر و اماده منتظرِ یه چراغ سبز از توئه به بدلِش چه نیاز داری؟!
نفس کم اوردم....به دیواره ی کناریه ساختمون تکیه دادم و با بهت بهشون نگاه کردم.منتظر بودم امیر یه چیزی بگه.منتظر بودم حرفایِ ایدا رو تکذیب کنه اما هیچی نگفت.هیچی....
همه ی بند بندِ وجودم میلرزید....نایِ حرکت کردن نداشتم!دیگه نمیخواستم چیزیو بشنوم!من که اصلِ کاری رو شنیده بودم!نیازی به شنیدنِ بقیه موارد نداشتم!بغض گلومو گرفته بود.که صدایِ آیدا باعث شد بیشتر از پیش بشکنم:
-دیدی؟!دیدی!جواب نداری.چون عاشقِ پرندی!چون واسه تو الناز یه عروسکِ کوچولوئه که خاطراتِ پرند رو واست زنده میکنه!تو حق نداری یه دخترِ دیگه رو بازیچه قرار بدی!اون میتونه خوشبخت بشه!با هرکسِ دیگه ای میتونه خوشبخت بشه!اما تو اول و اخر همه ی وجودت فقط اسمِ پرند رو میفهمه!حالا فقط بذار بگم!
مکث کرد:
-من یه بار یه اشتباه مرتکب شدم حالا اومدم تا اون اشتباه رو کمرنگ کنم!میدونم اگه این کارو بکنم همه چی مثلِ قبل میشه!همه خوشبخت میشن!همه خوشحال!فقط ازت خواهش میکنم!ازت خواهش میکنم به دیدنش برو.
صداش بغض گرفت:
-امیر ،پرندِت بهت نیاز داره!
یه قدم عقب رفتم.پرندِش؟!پرندِ اون؟!همه خوشبخت میشن؟!همه خوشحال؟!پس...پس چرا من نمیخندم!؟دیگه تحمل نداشتم!تحملِ حرفایِ ایدا نه!تحملِ سکوتِ امیر!تحملشو نداشتم....
سریع برگشتم و به دو خودمو به جلویِ ساختمون رسوندم....خواستم در رو باز کنم و با همون وضع وارد بشم که از اونطرف در زودتر باز شد
ماهک بود.با دیدنم سریع گفت:
-چی شده؟!
دستمو جلویِ بینیم گذاشتم که یعنی ساکت باش اما یه دفعه نمیدونم چی شد که گریم اوج گرفت.ماهک با نگرانی دستامو گرفت و گفت:
-الناز حرف بزن.
میخواستم جلویِ این اشکایِ لعنتی رو بگیرم اما نمیتونستم.با شنیدنِ صدایِ پایی سریع دستِ ماهکو گرفتم و خودمونو داخلِ خونه پرت کردم و قبل از اینکه در باز بشه و امیر و ایدا وارد بشن با کف دست رویِ صورتم کشیدم و سمتِ راه پله رفتم.فقط میخواستم سریعتر از اینجا برم.
ماهک با نگرانی دنبالم اومد و انقدر تابلو بودیم که مهسا پرسید:
-چیزی شده؟!
همونطور که از پله ها بالا میرفتم و پشتم بهشون بود گفتم:
-من باید برم.مامان گفت سریعتر برم.
صبر نکردم ببینم توجیهی که با صدایِ گرفتم کردم موردِ قبولشون واقع شد یا نه.الان اصلا چیزی جز خودم و دردمو نمیتونستم احساس کنم!
وارد اتاق شدم.خواستم در رو ببندم که دستی مانع شد.ترسیدم.اما با دیدنِ ماهک به خوشخیالیم پوزخند زدم.
ماهک درو بست و سریع دستامو گرفت و گفت:
-الناز چی شده!؟مامانت چیزی گفته؟
بغض کردم.اگه یه بار دیگه اصرار به حرف زدن میکرد بازم میزدم زیرِ گریه.سمتِ مانتوم رفتم و خش دار گفتم:
-تو راه میگم.
نگرانیه ماهک رو احساس میکردم.
شالمو که رویِ سرم گذاشتم جلویِ ایینه ایستادم تا نیم چه ارایشی که با گریه هام پاک شده بود رو دوباره انجام بدم.اما با دیدنِ صورتم یادِ حرفِ ایدا افتادم!بدلِ پرند!!!!چونم منقبض شد و روش یه سری خط افتاد.چشام پُر از اشک شد!نگامو از قیافم گرفتم!!!!!خدایا از چهرم متنفرم!از پرند هم متنفرم!از شباهتی که اصلا بینِ خودم و پرند هم نمیبینم هم متنفرم!رویِ زمینِ جلویِ ایینه نشستم.قطره هایِ اشک بازم صورتمو پوشوند.
ماهک هم با اینکه از چیزی خبر نداشت اما تو چشاش پُر از اشک شد.اهسته بغلم کرد و من سرمو رویِ شونش گذاشتم و گریه کردم.مهم نبود کجام.مهم نبود ممکن بود مچم موقعِ گریه برایِ غرور و قلبِ خورد شدم گرفته بشه.مهم این بود که الان به تنها چیزی که نیاز داشتم خالی کردنِ احساساتم بود.حتی شده با جیغ!
در باز شد و ساغر با صدایِ بلندی گفت:
-چی شده الناز چرا داری گریه میکنی؟!
با دادی که یه دفعه ساغر زد صدایِ پاهایِ همرو که از پله ها بالا میومدن رو شنیدم.ماهک سریع گفت:
-معدش درد گرفته.
ساغر سریع سمتم اومد و بقیه هم جلویِ در جمع شدن .مهسا هم سریع رفته بود اشپزخونه آبِ جوش بیاره.
-الهی بمیرم حتما خیلی وقته درد داری.اخه تو معمولا وقتی دردات خیلی زیاد میشن گریه میکنی.
بینِ گریم زهر خند زدم:
-اره استانه ی دردم خیلی بالاست!
ساغر گیج شد.اما ماهک سریع گفت:
-من الناز رو میبرم پیشِ خاله اینا.
امیر دستِ آیدا که دورِ مُچِش پیچیده شده بود رو باز کرد و سمتمون اومد:
-نمیخواد.محمد سوییچ ماشینمو بده.میبرمش دکتر.
چشمامو بستم.دلم نمیخواست نگام به صورتِش بیفته!اشکامو سریع پاک کردم و گفتم:
-نمیخواد.میخوام برم پیشِ مامانم.
بعد از جام بلند شدم.ضعف بیشتر از این صلاح نبود.
امیر محکم و قاطعانه دستاشو دورِ کمرم حلقه کرد و گفت:
-رو حرفِ من حرف نزن.
اگه وقتِ دیگه ای بود حتما ذوق میکردم ولی الان.....الان که میدونم هیچ کدوم از محبتا هیچ کدوم از اون غیرت بازیا و شوخیا به خاطرِ خودم نبود به جایِ ذوق دوست داشتم بمیرم.
با شدت دستاشو پس زدم و هولش دادم.همه متعجب شدن و بیشتر از همه امیر تعجب کرد.کارام تحتِ اختیارِ خودم نبود.با صدایی که کم کم داشت اوج میگرفت گفتم:
-گفتم به من دست نزن.خودم میدونم چطوری دردمو اروم کنم.
با این حرف سریع از اتاق زدم بیرون.تقریبا داشتم از اون خونه ی کذایی فرار میکردم.
در خونرو ناخواسته محکم به هم کوبیدم.دوست داشتم با صورت برم تو دیوار.از این خونه متنفر بودم.از همه ی اعضایِ این خونه متنفر بودم.از ایدا که نذاشت تو خیالِ خامِ خودم بمونم هم متنفر بودم.
در خونه باز شد و امیر عصبی مُچِ دستمو گرفت و گفت:
-چته؟!چرا یه دفعه اینطوری کردی؟!معدت درد میکنه چرا لج بازی میکنی؟!میخوای خودتو تو این درد بکشی؟!
چقدر دوست داشتم تو صورتِش داد بزنم بگم ادایِ ادمایِ مهربون رو برام در نیار.سعی نکن دردمو درمون کنی که خودِ تو دردی!
اما هیچی نگفتم فقط از پُشتِ پرده ی اشک به یقش خیره شدم.
انگار با حرف نزدنم اروم تر شد که با مهربونی دستشو دورِ شونم گذاشت و در رو پشتِ سرش بست و گفت:
-گریه نکن خانوم کوچولو.ببین نوکِ دماغشو قرمز شده.
خواست در رو ببنده که ماهک سریع خودشو رسوند و با نگاهی به وضعِ اشفته ی من گفت:
-چی شد؟!
امیر گفت:
-میبرمش دکتر.
فکر کنم ماهک صدبار تو ذهنش از اینکه اون دروغ رو گفت به خودش فوش داد اما خودشو از تک و تا ننداخت و گفت:
-منم باهاتون میام.
نمیدونم چرا احساس کردم امیر ناراضیه.خواستم بگم نمیخوام برم دکتر اصلا. که امیر گفت:
-باشه.
تمامِ انرژیه مخالفتم ته کشید.نایِ هیچ حرکتی رو نداشتم.ماهک من رو از امیر جدا کرد و سمتِ ماشینِ امیر برد.یه دنیا ازش ممنون بودم.بغلِ امیر واسم عذاب اور شده بود.بهم احساسمو گوشزد میکرد.بهم خیلی چیزا رو....
دستامو دو طرفِ سرم گرفتم و دولا شدم و به اشکام اجازه دادم بازم ببارن.
ماشین روشن شد.
امیر همونطور که با سرعت رانندگی میکرد از تو ایینه از ماهک پرسید:
-چرا دولا شد؟!خوبه؟!الناز عزیزم خوبی؟!
پوزخند زدم.الناز عزیزم؟!مگه چند تا عزیز میتونست داشته باشه!؟
احساس کردم ماهک یه بوهایی برده که دستشو دورِ شونم گذاشت و مجبورم کرد که سرمو رویِ شونش بذارم و اهسته موهامو نوازش کرد.با همه ی بغضم با همه ی گریه هام یه لبخندِ بیجون زدم.دوستِ خوبم خوب میدونست چطوری ارومم کنه.
به درمانگاه که رسیدیم مصرانه همش پیشِ ماهک بودم.اصلا هم نگران نبودم که وقتی دکتر گفت شما مشکلی نداری چطوری خودمو واسه امیر توجیه کنم.
نوبتمون که شد سعی کردم اشکایِ مزاحممو که افسارشون از دستم در رفته بود رو پاک کنم.
واردِ اتاق شدیم و دکتر بعد از معاینه یه سرم و چندتا قرص تجویز کرد.توو اوون حال و هوا خندم گرفته بود.مدرکِ دکتریشو از کجا گرفته بود این دکترِ گلمون؟!
ماهک نگاهِ متعجبشو بهم دوخت.اونم خندش گرفته بود.


رویِ تختِ تزریقات که دراز کشیدم نگامو به لامپِ کم مصرفِ بالایِ سرم دوختم.سوزِشِ سوزنِ سرم رو تویِ دستم احساس کردم و برخلافِ همیشه اصلا کولی بازی در نیوردم.حتی دوست نداشتم آخ بگم!

ماهک کنارم ایستاد و گفت:
-نمیخوای بگی چی شده الناز؟!
لبخند زدم.من ادمِ ضعیفی نیستم!من ادمِ ضعیفی نیستم!نیستم!بخدا نیستم!
با همه ی تلقینایی که کردم لبخندم خشک شد و به جاش چشمام دوباره تر شد:
-هیچی.خودت که گفتی.معدم درد گرفت.
-انقدر غریبم الناز خانوم؟!
چونم لرزید:
-ماهک، تو الناز رو میبینی؟!
یه لحظه تو بهت موند.
-یعنی چی؟!
چقدر دوست داشتم سرمو تویِ بالش فرو ببرم.اما رویِ کمر دراز کشیده بودم و این ارزویِ محالی بیش نبود.
-گفتم شاید توام الناز و نبینی!
-حالت خوبه الناز؟!یعنی چی نبینمت!من همیشه تو رو خودت میبینم!خودِ الناز!این حرفا یعنی چی؟!دیگه داری میترسونیم.
-آخه امیر پرند رو میبینه.
با حرفِ بیربطم چند لحظه مات موند اما بعد به سرعت و با نگرانی به چشام نگاه کرد.
-چی دیدی تو باغ!؟
هق هق گریم بلند شد:
-حقیقتو دیدم!چقدر زشته!خیلیَم زشته....
-الناز به جایِ این پرت و پلاها بگو چی شده؟!چی شنیدی؟!امیر چیزی بهت گفته؟!
-نه!ای کاش میگفت!ای کاش خودِ لامصبش حرف میزد.اما فقط ساکت نگاش کرد!
-کیو؟
-ایدا رو!
چشاش گشاد شد:
-یعنی چی؟!نگو که از نگاهِ امیر به ایدا ناراحت شدی!
لبخندِ تلخی زدم.جوابی ندادم.
-اَه لعنتی بگو دیگه داری دیوونم میکنی.
به قطره هایِ سُرُمِ زردم خیره شدم و اروم اروم همراه با گریه حرفایِ ایدا رو گفتم.
دیگه اخراش با صدایِ بلند گریه میکردم که باعث شده بود همه ی کسایی که تو تزریقات بودن متعجب بهم خیره بشن.خانومِ سفید پوش نزدیکم شد:
-عزیزم حالت خوبه؟!
اشکامو پاک کردم و بدونِ توجه به نگاهِ خیس و متعجبِ ماهک رو به پرستارِ لبخندِ بیرنگی زدم و گفتم:
-بله.
سرشو تکون داد و ازمون دور شد.
-باورم نمیشه الناز!اصلا مگه پرند نمرده!؟
جوابشو ندادم.سرمم تموم شد که خانومه با دیدنِ سرمِ خالی باز سمتم اومد و با لبخند سوزن رو از دستم بیرون کشید.همیشه از سُرُم متنفر بودم.از اینکه سوزن تو دستت بمونه حالم بد میشد.
پنبه رو رویِ دستم فشار دادم.وقتی مطمئن شدم خونی ازش بیرون نمیاد برش داشتم و سطلِ اشغال انداختمش.
ماهک مات همراهیم کرد و از تزریقات بیرون اومدیم.
امیر رویِ صندلی نشسته بود.سرشو بلند کرد و با دیدنِ من و ماهک سریع سمتم اومد و دستشو زیرِ بازوم گرفت و گفت:
-خوبی؟بهتر شدی؟
به جایِ نگاه به صورتش به رو به روم خیره شدم و اهسته سرمو تکون دادم.
-باز گریه کردی؟!
خواست انگشتِشو زیرِ خیسیه زیرِ چشمم بکشه که ازش دور شدم و با دو قدم جلوتر از اونا حرکت کردم و در همون حال گفتم:
-دیروقت شد .زودتر بریم خونه مامانم نگرانم میشه.


به جایِ جلو ، عقب نشستم.ماهک یه لحظه موند چی کار کنه!بلاخره دمغ جلو نشست.
امیر از تویِ ایینه مرتب نگام میکرد و سوال میپرسید تا به حرفم بگیره اما من فقط کلمو بالا پایین میکردم و به جایِ نگاه به اون به بیرون خیره شده بودم.
نمیدونم چرا هنوز هم تظاهر به نگرانی میکرد!الان که دیگه پرندی بود!الان که دیگه به قولِ ایدا خودِ اصلِش هست چرا به بدلِش بچسبه!!!!!!
ماهک رو که رسوند از تو ایینه گفت:
-نمیخوای بیای جلو خانوم خانوما.
محلی بهش ندادم و چشمامو رویِ هم فشردم که مثلا خوابم.نگاهِ خیرشو از تویِ ایینه احساس میکردم.شاید هم اشتباه احساس میکردم و اصلا بهم نگاه نمیکرد.
صدایِ نفسِ عمیقشو شنیدم و بعد حرکتِ ماشین بهم فهموند که بیخیال شده.تا اخرِ مسیر برایِ اینکه گیری به صحبت نکردنم نده چشمامو بسته نگه داشتم.
وقتی ماشین ایستاد به سرعت از لایِ پلکام دیدم جلویِ خونه ایم و برایِ همین سریع چشامو باز کردم و دستمو سمتِ در بردم و قبل از اینکه امیر حرفی بزنه در رو باز کردم و پیاده شدم.امیر هم بسرعت پیاده شد و از پشت دستمو گرفت:
-الناز چرا اینطوری میکنی؟!چی شده!؟
دستمو تکون دادم تا از دستایِ گرمش بیان بیرون اما بینتیجه بود:
-ولم کن.سرم درد میکنه.میخوام زودتر برم خونه بخوابم.
یکم خیره نگام کرد. اخر سر کلافه پوفی کشید و دستمو وِل کرد و به ماشین تکیه داد:
-من که میدونم یه چیزیت هست!اینو یادت باشه هیچ چیزی رو نمیتونی از زیرِ نگاهِ تیزِ من قایم کنی!
پوزخند زدم!زنگِ در رو زدم و دنبالِش به سرعت صدایِ مامان رو شنیدم:
-کیه؟!
-منم مامان.
در که باز شد پامو داخِلِ خونه گذاشتم که صدایِ امیر رو شنیدم.
-الناز؟
سمتِش برگشتم.زیرِ نورِ کمِ تیرِ چراغ برق حرکتِ لباشو تشخیص دادم«دوسِت دارم عزیزم»
بعد صداشو شنیدم:
-زود خوب شو
مات به لباش خیره شدم.همه ی اعضایِ بدنم شُل شده بودن!
چرا بازی با منو تموم نمیکنه!؟چرا دوست داره باهام همچنان بازی کنه؟!نکنه چون هنوز پرند رو به چشمِ خودش ندیده حرفِ ایدا رو باور نداره بخاطرِ همین بهم چسبیده و وقتی مطمئن شد ولم میکنه!!!!!یعنی در این حد پست!!!!؟؟؟
دستام مشت شد.بدونِ توجه به نگاهِ خندونش در رو محکم بهم کوبیدم.سه تا نفسِ سطحی کشیدم اما احساس میکردم اکسیژن ها نرسیده به شُش هام تموم میشن.
با باز شدنِ دَر نگاهی به مامان کردم که ظاهرا بچه ها خبرش کرده بودن و نگران بهم خیره شده بود!
برایِ پنجمین بار تو زندگیم وقتی بغلِ مامان رفتم زدم زیرِ گریه.مامان هم در خونرو بست و باهام طبقه ی بالا اومد و بدونِ اینکه ازم دلیلِ گریه هامو بپرسه فقط موهامو نازی کرد و مثلِ هر چهاربارِ قبل سعی کرد با نازی کردن و بوسایِ گاه و بیگاهش ارومم کنه!اما این دفعه خیلی شکسته بودم.خیلی.....

+ادامه دارد

+فقط یه فصل دیگه مونده...


+رمان بعدی خانوم بادیگاردباشه یا ازدواج صوری؟؟