فصلِ نهم


یه مدت بود من جن شده بودم و امیر بسم الله....تا احساس میکردم امیر جایی هست از 100 کیلومتریه اونجا عبور هم نمیکردم.ساغر کلی سوال جوابم میکنه که چرا اینطوری میکنم.اصلا باورشون نمیشد که جدیدا انقدر از امیر فراری شدم.مهسا که اسممو گذاشته بود دمدمی مزاج!فکر میکرد دیگه از امیر خوشم نمیاد!

یه نفسِ عمیق کشیدم.یادِ یه هفته پیش افتادم.دانشگاه قبول نشدم.ماهک هم قبول نشد و هر دو مهندسیه شیمیه دانشگاه ازاد قبول شده بودیم اما مهسا عمران و ساغر معماری قبول شده بودن اونم سراسری.کلافه سرمو تو بالش فرو کردم.
صدایِ خنده هایی که از طبقه ی پایین میومد اذیتم میکرد.خاله حمیده با ایدا طبقه ی پایین بودن.نمیدونستم امیر هم باهاشون هست یا نه.
محکم تر کلمو به بالش کوبیدم.حتی اگه هم باشه برات مهم نیست الناز خانوم فهمیدی؟!
از رویِ بالش بلند شدم.موهامو تو چنگم فشردم و دوباره با صورت خودمو به بالش کوبیدم.نه نفهمیدم!!!!!!خب مهمه دیگه !اگه پایین باشه مهمه دیگه!نیس؟!
حرصی تو جام نشستم و بالشمو برداشتم و دو بار محکم رو کلم زدم.خاک برسرت .خاک برسرت!
صدایِ جیغِ تیزی بلند شد.
سکته ای به گوشیم نگاه کردم.خندم گرفت!یعنی واقعا برم بمیرم!خودم زنگِ اس ام اس گوشیمو این صدا گذاشتم حالا خودم تا مرزِ سکته پیش رفتم!!!!!!
یه نگاه به پیام کردم.
«چشام به در خشک شد»
چشایِ منم به گوشیم خشک شد!پس اومده بود!
قبل از اینکه هوایی بشم محکم گوشیه لمسیمو که از بس به در و دیوار کوبیده شده بود و گهگاهی هم توو آب شنا کرده بود دل و رودش تو حلقش بود رو رویِ تخت پرت کردم.
-جهنم که خشک شد!قطره ی چشم بزن یکم تَر شه تا بتونی پلک بزنی!
حالتِ ناله گرفتم و لب و لوچمو اویزون کردم و بالشو تو بغلم فشار دادم:
-حالا اگه قطره نداشت چی؟!طفلک چشمش خشک میشه که!
یه دفعه به خودم اومدم بازم با بالش محکم به کلم کوبیدم خدایا بی زحمت یه تُکِ پا بیا پایین دو تا فوتِ معجزه ای بهم بکن بلکه عقلم سرِ جاش بیاد!لامصب با کتکایی که بهشم میزنم ادم نمیشه!اخه النازِ بی عقل!النازِ کودن!چرا انقدر دوست داری خودتو کوچیک کنی!یعنی چی قطره چشم و خشک و اینا!
منتظره؟!خب جهنم که منتظره!برایِ تو اصلا مهم نیست که منتظره!فهمیدی؟!
بازم صدایِ جیغ!سمتِ گوشیم خیز برداشتم.خودمو توجیه کردم:
-خب خوندنِ اس ام اس که اشکالی نداره!اصلِ کارم مهمه!اینا فرعیاته!
«شامی که مامانت درست کرده بود خوشمزه بود دستش درد نکنه»
وا!!!!دیوانه!خو از مامانم تشکر میکردی دیگه!ایش!
بازم صدایِ جیغ.دکمه ای رو زدم که صدایِ جیغ وسطِش قطع شد:
«اما هیچ غذایی به پایِ اون لازانیا و ماکارونی و کیکی که اون شب خوردم نمیرسه!انگار دستایِ کوچولویِ کدبانو کوچولوم معجزه میکنه»
لعنتــــــــــــــی!نکن نامرد با من این کارارو!این حرفا چیه میزنی خب!بابا تو پرندو داری!چرا انقدر به دو تا تنبون علاقه داری اخه!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟



ــــــــ

یه نگاه به اس ام اسایِ قبلش کردم.
«..... دارم»
از وقتی که ازش خودمو قاییم میکردم هرشب این اس ام اس رو میداد!بعضی وقتا هم یه عزیزم تهش اضافه میکرد.با اینکه میتونستم حدس بزنم چیه!اما یادِ حرفِ ماهک افتادم!
میگفت این جمله معنی هایِ مختلف میتونه بده!مثلا یه معنیش اینه که ج..ی..ش داره!و تو هم به عنوانِ حمال باید بری سر و ته بگیریش!
خندم گرفت.از اس ام اسا بیرون اومدم.
یکم تو جام وول خوردم.دیگه صدایی از پایین نمیشنیدم.ساعت 11:30 بود.فکر کنم که رفتن.
سمتِ تراسِ کوچیک خونه رفتم.در اتاق رو که بستم از دو تا پله ی کوتاه بالا رفتم و در تراس رو باز کردم.خواستم یه نفسِ عمیق بکشم که دیدم چراغِ خونه ی روبرویی روشنِ!پس امیر امشب اونجا بود.قبل از اینکه دوباره هوایی بشم واردِ خونه شدم و درش رو بستم.اصلا کلا به من فراموش کردن نیومده!تا چشمامو باز میکنم یه چیزیشو مثه ایینه ی دِق جلوم میبینم.

***



-وایی چه محیطِ خفنی داشت.
-نگو ماهک یادش که میفتم خندم میگیره.
-اون دختررو دیدی که موهاش رو چطوری درست کرده بود؟!اصلا یه لحظه کُپ کردم اومدم مهمونی دوره ای یا دانشگاه.
لبخند زدم.ماهک ادامه داد:
-میگم حالا از کی شروع کنیم جزوه گرفتن؟!
لبخندمو عمیق تر کردم:
-سنگین باش ماهک!
-اَه زهرِمار و سنگین باش.تا ترمِ اولی هستیم باید تو آب نمک بخوابونیم.
دیگه نتونستم جلویِ خودمو بگیرم و دستمو جلویِ دهنم گرفتم و ریز خندیدم.
خیلی وقت بود عادتامو ترک کرده بودم.دیگه از اون النازِ پُر سر و صدا اصلا خبری نبود!در حدی که الیاس و بابا گاهی بهم تیکه ی عاشق شدی میپروندن!فقط گهگاهی میشدم النازِ قبل!که اونم خیلی کم بود.
-خب از کی میخوای بگیری؟!
-اوم بزار یه نگاه بکنم اطرافو!
-پس تو تا ه..ی..ز بازی در بیاری من برم کافی شاپِ روبرو یه کیکی بخورم که دیگه دارم میمیرم از گشنگی.
-هوی دله!منم میخوام.
-اِ تا الان که چیزایِ بهتر میخواستی!
-جهنم و ضرر!سگ خورد!نمیخوام!معدم واجب تره.
با ماهک از دانشگاه خارج شدیم و سمتِ کافی شاپ رفتیم و کلی به معده هایِ بینوامون رسیدیم.



***

دو سه روز بود که امیر پیام نمیداد و من بیشتر تو خودم فرو رفته بودم.احساسم میگفت دیگه همه چی تموم شد.پرندی که خودش هیچ وقت تو صحنه ی بازی نبود بازی رو برد!و من چقدر ساده بودم که با شنیدنِ اون حرفا همچنان امیدوار بودم.
در خونرو باز کردم و قبل از اینکه ببندم نگاهی به پنجره ی خونه ی روبرویی انداختم!نمیدونم چرا اما احساس میکردم از لایِ پرده زیرِ نظرَم!شایدم باز خیالاتِ خوش بَرَم داشته.

در خونرو اهسته بستم و به جایِ اینکه طبقه ی بالا برم سمتِ خونه ی خودمون رفتم و با کلید بازش کردم.بویِ غذاهایِ خوب خوب میومد!یه نفسِ عمیق کشیدم و با صدایِ بلند گفتم:
-سلام به بهترین مامانِ دنیا.
مامان با لبخند از اشپزخونه بیرون اومد و گفت:
-سلام به دخترِ گلم.دانشگاه چه خبر؟
لبخند زدم.این عادتِ مامان بود.حتی مدرسه هم که میرفتم وقتی پیشش بودم ازم میپرسید مدرسه چه خبر و منم بدونِ سانسور همه ی شیطنتامونو واسش تعریف میکردم..
-چه خبر باشه!؟من و ماهک احساس میکنیم به جایِ دانشگاه واردِ یه زنجیره ی عشقی شدیم.هرکی از یکی خوشش میاد!حتی شده دو تا دختر از یه پسر!بعدِشَم دعوایِ لفظی بینشون صورت گرفته.یعنی هنوز تو کفیم!!!!
مامان خندید و گفت:
-اینا همه شور و شوقِ ترمِ اوله!از ترمِ اول به بعد دیگه از سرشون میفته!بگو ببینم شیطون نکنه توام بله؟!
یه نفسِ عمیق کشیدم!نه بابا من با اون طرزِ عاشق شدنم هفت جدِ عممو ساپورت کردم.
-مامان به دخترِ سربه زیرت شک داری؟!
لبخند زد.:
-نه!پس امشب خوشگل کن که خواستگار داری!
چشام گشاد شد!بله بله!!!!!چه مامانِ من شیک و مجلسی میگه خواستگار داری!!!!!!!!
-چی مامان؟!
-خواستگار عزیزم!!!!!
-یا ابالفضل شما خواستگار راه دادی؟!
-اره خب ، بابات تو رودربایستی گیر کرد!
یه نگاه به مامان کردم:
-مامان دهنم بویِ شیر میده هنوز!
خندید:
-حالا لازم نیست که تو بله بگی؟!ما فقط قبول کردیم بیان چون زشت بود از پشتِ تلفن ردشون میکردیم.
-اما...
مامان بینِ حرفم پرید:
-الناز چرا هول میکنی؟!میدونم اولین تجربته!مثلِ من که اولین تجربه ی مجلسِ خواستگاریه دخترمه و باید مثلِ یه مامانِ نمونه برخورد کنم!اما هول شدن نداره گلم!فکر کن مهمونِ معمولین!
یه نگاه بهش کردم.من که عمرا بهش جوابِ مثبت بدم!هنوز با خودمم نمیدونم چند چندم!تا وقتی هم که امیر رو دست تو دستِ پرند نبینم این نورِ امیدِ تو دلم همچنان پا برجاست!
سرخورده سرمو پایین انداختم و همونطور که سمتِ در میرفتم تا برم طبقه ی بالا و لباسامو عوض کنم گفتم:
-پس خواهشا گیرِ چای بهم ندین!
در رو که بستم صدایِ مامان رو شنیدم که میگفت «نمیشه اینا رسم و رسومه»پله ی اول...امیر اگه میشنید خواستگار دارم چی کار میکرد؟!
پله ی دوم....هیچ کار....
پله ی سوم....اصلا واسش مهم نیست...
پله ی چهارم....شاید هم مهم باشه...
پله ی پنجم...اخه چطوری میخوای بهش بگی؟!
پله ی شیشُم...یه کاره زنگ بزنی و بگی من میخوام ازدواج کنم؟!
پله ی هفتُم....تحتِ تاثیرِ رمانا قرار گرفتی الناز....
پله ی هشتم...حتما بعدشم جوابِ مثبت میدی
پله ی نُهُم...یه عمر هم باید شوهرتو تر و خشک کنی هم بچتو...
پله ی دَهُم...کی گفته تحتِ تاثیر قرار گرفتم؟!
پله ی یازدهم...من فقط میخوام عکس العملِ امیر رو ببینم...
پله ی دوازدهم....وقتی اصلا به خودش نگرفت و گفت ایشالا خوشبخت شی چی؟
پله ی سیزدهم...به امتحانِش می ارزه....
پله ی چهاردهم...اما چطوری؟!
یه قدم نزدیکِ دَر شدم.....ساغر!!!!!!!
خوشحال خندیدم...خودشه!!!!!!
در خونرو باز کردم و سریع وارد شدم.لباسامو همونجا کندم و اطراف پخش و پلا کردم و در همون حین به ساغر هم اس ام اس میدادم.
وقتی اس ام اسو به این مضمون که«وای ساغر امشب قراره واسم خواستگار بیاد» رو فرستادم یه لبخند از رویِ خوشحالی زدم و همونجا رویِ زمین ولو شدم.ساعت 2 بود.
الکی الکی دوست داشتم امشب خیلی به چشم بیام!
صدایِ شلیکِ گلوله پشتِ سر هم بلند شد.سمتِ گوشیم خیز برداشتم.
ساغر بود:
«وایی دروغ میگی الناز!!!کی هست؟!چی کارست؟!نگو که با این ذوق میخوای بهش جوابِ بله بدی»
یه لبخندِ خبیث زدم و واسش نوشتم«نمیدونم.باید ببینمش.شاید به حرفِ مامان گوش کردم و جوابِ بله دادم»
ای خدا بزنه پسِ گردنِ ادمِ دروغگو...مامان اصلا اصرار نکرد من به این یارو جوابِ مثبت بدم!خوبه همه چی هم به خودم واگذار کرد....
بازم صدایِ شلیک.رویِ صفحه ی گوشیم ضربه ای زدم که صدا بِینِش قطع شد.
«پس امیر چی؟»
لبخند زدم.از اینجا به بعد دیگه نباید جواب میدادم.گوشیمو یه گوشه پرت کردم و سمتِ ضبط رفتم و یه اهنگِ شاد گذاشتم و بعدِ خیلی وقت شدم همون النازِ دیوونه و حرکاتِ موزون میرفتم.انقدر مسخره بازی در اوردم و با خودم جیغ و داد کردم که وقتی الیاس رو دست به سینه جلوم دیدم یه لحظه قِر تو کمرم خشک شد و متعجب گفتم:
-تو چطوری در رو باز کردی؟!
طلبکار گفت:
-در باز بود.
از لحنِش تعجب کردم:
-چیزی شده داداشی؟
با اخم و بچگونه گفت:
-به خاطرِ شوهر انقدر ذوق کردی که هِی جیغ میکشی و میخندی و میرقصی؟
چشام گشاد شد!!!!زدم زیرِ خنده!الیاس که دید خندم قطع نمیشه همونطور اخمالو گفت:
-مامان گفت ساعت 4:30 هستِش.کم کم حاضر شو.
اوه دو ساعت و نیم داشتم واسه خودم دلقک بازی در میوردم!؟نکنه واقعا از ذوقِ شوهره!!!!!!!!
خواست سمتِ در بره که نزدیکِ در روشو سمتم برگردوند و گفت:
-نیشِتَم ببند.شوهر ندیده.
بعد در رو محکم کوبید.وای الیاس چقدر بزرگ شده بود که الان واسه من غیرتی هم میشد.


شونه هامو بالا انداختم و سمتِ حموم رفتم.گشنم بود.هیچی نخورده بودم ولی فعلا حسِ جویدنِ غذا نبود.
وقتی حسابی خودمو توو حموم ترگل ورگل کردم اومدم بیرون و سریع به ساعت نگاه کردم.ساعت شیش بود!یعنی رکورد زدم!یک ساعت و نیم توو حموم چه غلطی میکردم؟!!!!!هرچی هم فکر میکنم میبینم قسمتِ ترگل ورگل کردن فقط واسه نیم ساعت اخر بود!بقیشو جلو ایینه ی حموم ادا اصول در میوردم!نیشم باز شد!خب مهم نیست!مهم اینه که کلی خوش گذشت بهم!
پوستِ نوکِ انگشتام چوروک شده بود!
موهامو خشک کردم و یه نگاه بهشون کردم.دو رنگه شده بودن...جلوشون رنگِ طبیعیه موهایِ خودم بود که در اومده بودن و بقیش رنگِ قهوه ای تیره ای که زده بودم.شبیهِ اُملا شده بودم.
نمیدونستم چی بپوشم.اما اصلا دوست نداشتم لباسِ باز بپوشم.حتی تصمیم داشتم موهامم زیرِ شال یا روسری بپوشونم.آخر سر هم یه تونیکِ مجلسیه مشکی که استین سه ربع بود رو پوشیدم.دیگه مشخص بودنِ ساعد حلاله....والا....
یه شلوارِ کشیه جذبِ مشکی هم پوشیدم.یه صندلِ مشکی هم برداشتم.یه نگاه به خودم کردم.شبیه اینا که میرن مجلسِ عزا شده بودم.
مامان منو اینطوری میدید به احتمالِ 90 درصد مرگم حتمی بود.تونیکو در اوردم و جاش یه لباسِ یقه کجه سفید پوشیدم.
اصلا شبیه این عروسا نبودم.
کلافه جلویِ آیینه نشستم!خب مگه اخه چقدر ادم در سال مخشون به سنگ میخوره بیان خواستگاریم تا منم وارد باشم تو طرزِ لباس پوشیدن!!!!!!!!!
حرصی لباسا رو از تنم کندم و یه نگاه به بقیه لباسا کردم.....یه کت و دامنِ صورتی کمرنگ بیرون کشیدم.دامنِش کیپِ تنم بود و تا رویِ مُچِ پا.اما یقه ی کتم خیلی باز بود!دقیق تا نافَم رویت میشد.یه تاپِ سفید زیرِ کت پوشیدم.یه نگاه به خودم کردم.
وایی الهی دورِ خودم بگردم چقدر خانوم شده بودم!اصلا تا حالا این کت و دامنرو نپوشیده بودم.مامان واسم خریده بود و منم جایی رو نداشتم تا این حد رسمی بخوام تیپ بزنم.
موهامو جمع کردم و شالِ سفیدِ نازکِ نخیمو رویِ سرم انداختم.چتریهامو رویِ صورتم ریختم و با سشوار حالتشون دادم.چشمامم مشکیه مشکی کردم.دیگه بقیه کارا حسش نبود.نهایت یه برقِ لب زدم و صندلِ سفیدِ تختمو پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم.ساعت دقیق 7 بود.
سمتِ طبقه ی پایین رفتم.اصلا هم سمتِ گوشیم نرفتم تا وسوسه نشم.
وقتی در خونرو زدم.مامان در رو باز کرد و با دیدنم مهربون خندید و گفت:
-وای دخترِ خانوممو ببین.
یه لبخند زدم و گفتم:
-مامان کِی میان؟!
بابا رویِ مبل نشسته بود.یه تیپِ رسمی هم زده بود.یه نگاه به من کرد و گفت:
-الناز من از تو میترسم.
چشامو گرد کردم:
-یعنی چی بابا؟!
-میترسم تا نشستن بله رو بدی.
تا بناگوش سرخ شدم!اعتراض کردم:
-بابــــــــــا
خندید:
-اول که صدایِ جیغ و خنده هات پایین میومد الان هم که همش هول میزنی که کِی میان!
لبمو گزیدم که طعمِ طالبیه برقِ لبم تو دهنم پیچید.غلط کردم سوال پرسیدم!
تا ساعتِ هشت همش تو اشپزخونه بودم.اصلا نمیخواستم جلو چشمِ بابا پیدام بشه!اخه مشخص بود انقدر سرحاله که همش دوست داره سر به سرم بزاره...الیاس هم که بُق کرده کنارِ بابا نشسته بود و به جوراباش خیره شده بود!اصلا این تضادا رو نمیفهمیدم!!!!بابا انقدر خوشحال!الیاس انقدر اخمو!مامان هم که کلا مشخص نیس حالش چیه!یا میخنده!یا ساکت میشه!بعضی موقع ها هم همش دستور میده این کار رو بکن اون کار رو نکن!
انقدر به من استرس وارد کردن که فکر کردم نکنه شخصِ مهمیه اینی که داره میاد خواستگاریم!همش انگشتامو تو هم میپیچیدم که زنگِ در رو زدن و بابا سمتِ ایفون دروغ نگم پرواز کرد!!!!!چشام گشاد شد!نکنه فکر کرده با اولین خواستگار من میرم تو دهنِ شیر و برایِ همیشه از دستِ من نجات پیدا میکنه!!!؟
در رو که باز کردن همراهِ مامان رفتم استقبال و کنارِ مامان ایستادم...دروغ نگم یخ کرده بودم....با دیدنِ اولین نفر کُپ کردم!دومین نفر و سومین و چهارمین و پنجمین نفر هم که دیدم نزدیک بود سکته کنم!اینا اینجا چی کار داشتن!؟
دستِ گل که جلوم ایستاد با سقلمه ی مامان ...مثه این منگا گرفتمِش و با کنار رفتن گُل از صورتِ شاه دوماد چشام تا آخرین حدِ خودشون گشاد شدن!اصلا نمیدونستم حرکتِ بعدی که باید انجام بدم چیه!ولی الان اینو میدونستم که دوست دارم فقط جیغ بزنم


با صدایِ عمه که گفت:
-عروسِ گلم چطوره؟!
از بهت در اومدم و آبِ دهنمو قورت دادم!خدایا توبه!غلط کردم!فقط به من بگو این جزایِ کدوم گناهمه!به شخصه میخوام استغفار کنم!
همه سمتِ پذیرایی حرکت کردن.شاه دومادم یه نگاهِ خشک به من انداخت و رو مبلِ سه نفره کنارِ دو تا از خواهر جوناش نشست!
مامان بهم اشاره کرد برم اشپزخونه!اما نمیدونم چطوری جرئتِ سرپیچی پیدا کردم و به جایِ اشپزخونه راست اومدم کنارِ خودِ مامان نشستم.من اینا رو به عنوانِ خواستگار قبول ندارم!!!!!!به کی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صحبتایِ معمولی شروع شد و من در نهایتِ خیره سری به ابوالفضل خیره شدم!چه کراواتی ام زده بود بچه ژیگول!الهی یکی از غیب گره ی کرواتتو سفت کنه جلو چشام خفه شی!
با صدایِ سرفه ی اقایِ مفتاحی آبِ گلومو با صدا قورت دادم.مامان یه نگاهِ چپکی بهم کرد!بعد مهربون گفت:
-الناز برو چای بریز عزیزم!
صد سال سیاه!اما با نگاهِ مامان با اکراه از جام بلند شدم.یه نگاه به نیشِ بازِ فرناز کردم!خوبه الیاس میخواست تو رو زنش کنه!مثِ اینکه برعکس داره میشه!

در حینِ ریختن چای بودم که زنگِ در زده شد.صدایِ بابا رو شنیدم:
-کیه خانوم؟مگه مهمون داریم؟!
مامان متعجب گفت:
-نمیدونم والا!هرکی هم باشه حبیبِ خداست.
چند دقیقه ی بعد صدایِ سر و صدا شنیدم و چون نمیدونستم تعداد افرادی که اومدن چند تاست 5 تا فنجون بیشتر چای ریختم و تو سینی چیدم حالا داشتم با خودم فکر میکردم نعلبکی هم بزارم یا نه!اخه ما معمولا تو مهمونی هایِ دوره ای مون نعلبکی نمیذاشتیم!اخر سر به این نتیجه رسیدم که بزارم!کلا فکرایِ خیلی بزرگی میکنم!واسه همینه که نتیجه هایِ بزرگی هم میگیرم.

با سینی از اشپزخونه خارج شدم و سمتِ پذیرایی رفتم!به درِ پذیرایی که رسیدم با دیدنِ چیزی که جلوم بود دیگه نزدیک بود غش کنم!خدایا شوک نمیدی ، نمیدی وقتی میدی همرو با هم میدی!سکتم میدی اخر سر



ـــــــــــــ
چشایِ گشاد شدمو از صورتِ اخمالوئه امیر سعی کردم جمع کنم.مامان ایدا رو کنارِ خودش نشونده بود:
-چطوری عزیزم؟!خوبی؟دلم واست تنگ شده بود.
نفسِ عمیق کشیدم و با دیدنِ ایدا همه ی کینه هام زنده شد.بعدِ یه عالمه وقت که هر لحظش واسم یه سال گذشته بود امیر رو دیده بودم.نباید گاف میدادم.
اخم کردم.یه حسی همه ی وجودم رو قلقلک میداد که الان وقتِ تلافیه!وقتِ اثباتِ این که بگی منم کم چیزی نیستم....واسه خودم فدایی دارم!والا!
سرمو بالا گرفتم و با لبخندِ ملیح به خاله حمیده سلام کردم که همونطوری جواب گرفتم اما هرکاری کردم نشد همونطوری به ایدا سلام کنم و سلامی که بهش کردم خشک بود و جدی!امیر هم ایضا!
از عمه شروع کردم و چای تعارف کردم که عمه گفت:
-دست و پنجه ی عروسِ گلم درد نکنه!این چای خوردن داره!
خندم گرفت!همیشه فکر میکردم این ژستا واسه تو فیلماس!نگو ما خودمون یه عمره فیلمیمو خبر نداریم.
یه لبخندِ عمیق به عمه زدم و سینی رو سمتِ اقایِ مفتاحی و بابا بردم که اونا هم با لبخند چای رو برداشتن....کنارِ بابا ابوالفضل نشسته بود.
سرمو انداختم پایین که مثلا خجالت میکشم.لبمو گزیدم و چای رو جلوش گرفتم اما هیزِ دله نگاش رو صورتم بود!حالا خوبه هر روزِ خدا قیافه هایِ نحسِ هم دیگه هم میبینیم.
زیر چشمی نگاهی به امیر کردم!رگِ گردن و پیشونیش برجسته شده بود.نفهمیدم کِی لبخند زدم اما با دیدنِ لبخندِ ابوالفضل فهمیدم زیادی دارم بهش رو میدم.اهسته گفتم:
-بفرمایید.
از لحنِ رسمیم ابروهاش بالا پرید و لبخندِش عمیق تر شد و موقع گذاشتنِ فنجونِش رویِ میز اهسته زمزمه کرد:
-صورتی خیلی بهت میاد!
این دفعه جانِ خودم راستکی سرخ شدم!شیش ساعت تو صورتمون جست و جو کرده بود تا انقدر تابلو بگه صورتی خیلی بهت میاد!؟خب میاد که میاد به تو چه!نکنه انتظار داری از پس فردا همش واست صورتی بپوشم!اَه اَه اونم هیچ رنگی نه صورتی!اوق!
همون لحظه صدایِ عصبیه امیر رو شنیدم:
-مامان فکر کنم بد موقع مزاحم شدیم...
مامان سریع گفت:
-نه این چه حرفیه پسرم شما که غریبه نیستید من اجازه نمیدم شام نخورده از اینجا برید.
دیگه صدایِ حرفی رو نشنیدم.تو دلم قهقهه زدم!اقا امیر حالا حالا ها باید بسوزی!
موقعِ تعارفِ چای به فرناز عجیب بود که خانومانه لبخند زد!شاید ابوالفضل تو خونه گوششو کشیده!چه میدونم والا!
به خاله و ایدا و مامان و الیاس هم چای تعارف کردم اما خداییش انگارامیر غولِ مرحله اخر بود!بی تفاوت سینی رو که توش سه تا فنجون بود رو جلوش گرفتم.حرکتی نکرد.
نهایتِ سعیمو کردم که ذوقمو از حرصی بودنش پنهون کنم و با اخم گفتم:
-برنمیدارید؟!
اونقدر «نه» محکم و قاطعی گفت که یه لحظه همه سمتمون برگشتن که ببینن چرا امیر اینطوری جوابِ نه بهم داده!حالا انگار ازش خواستگاری کردم که اینطوری واسه من قر و غمزه میاد!ایکبیریه حسود!
شونه هامو بالا انداختم و سینی بدست سمتِ اشپزخونه خواستم برم که عمه گفت:
-عمه جون سینی رو بزار رویِ میز کنارِ ابوالفضل بشین که میخوایم کم کم بحثایِ جدی رو شروع کنیم....
صدایِ سایش دندونایِ امیر رو چون نزدیکِش بودم واضح احساس کردم.بدونِ توجه بهش سینی رو رویِ میز گذاشتم اما خب قصد نداشتم کنارِ ابوالفضل بشینم که فرناز از جاش بلند شد و سمتِ مبلِ تک نفره ای رفت و گفت:
-الناز جون برو بشین زن داداشِ گلم.
امیر چشم غره ی وحشتناکی به فرناز رفت.کم مونده بود بزنم زیرِ خنده!به نظرم به جایِ مراسمِ خواستگاری بیشتر شبیه داستایِ جنایی شده بود فقط کافی بود امیر رو وِل کنی!همه رو با هم تیکه پاره میکرد!

یه لبخندِ خجول زدم و کنارِ ابوالفضل نشستم اما یه عالمه فاصله ازش گرفتم که اقایِ مفتاحی گفت:
-خب میدونید که واسه چه امری خدمتتون رسیدیم که جعفری جان!؟
نزدیک بود پِق بزنم زیرِ خنده!طرزِ صدا کردنایِ اقایِ مفتاحی واقعا جالب بود!جعفری جان!!!!خوبه گیشنیزی، تره ای!تربچه ای دنبالش اضافه نکرد.
با صدا کردنایِ مامان به خودم اومدم:
-الناز جان مامان!
برایِ اولین بار لحنِش مهربونِ کتکی بود!یعنی تو جمع مهربون بنظر میرسیدا اما من احساس میکردم در اعماقِش دو تا پس گردنی نهفته است!والا بخدا.
اوه تازه فهمیدم نیشم از اینورِ گوشم تا اونور بازه!نیشمو جمع کردمو رو به مامان گفتم:
-جانم.
-اقایِ مفتاحی از شما سوال پرسید!
هَی وایِ من!چی پرسید تو این مدت کوتاه حالا؟؟؟!!!
انقدر حالتم شبیه مصیبت زده ها بود که اصلا متوجه تغییرِ رنگایِ صورتِ امیر نشده بودم.نگام به چشماش افتاد.از احساسی که باز باعث شده بود قلبم تند تر بزنه ترسیدم و به سرعت اخم کردم و رومو سمتِ شوهر عمه کردم.
-ببخشید متوجه نشدم.
یه لبخند زد و گفت:
-میدونم راهِ انجامِ این وصلت صافه صافه.هیچ دست اندازی نداره و بخیر وخوشی هم تو دخترِ گلم هم شاه پسرم خوشبخت میشید!ولی صلاح دونستم تو جمع ازت بپرسم که مشکلی نداری تا چند سالِ زندگی رو پیشِ ما ها زندگی کنی تا ابوالفضل دستِش به دهنِش برسه!؟
مات موندم!چه واسه خودش بُرید و دوخت....صافه؟!هه!نمیدونه یه هیکلی مثلِ امیر این وسطه؟!یعنی انقدر چشاش ضعیفه؟
بقیه جملش چی بود!؟اها اینکه پیشِ عمه اینا زندگی کنم!چییییییییی؟پیشِ کی؟!من غلط بکنم پیشِ عمه زندگی بکنم!من چیز با تمامِ مخلفات نوشِ جان بکنم بیخِ خِرِ فرنازِ الاغ باشم!
اگه امیر اینا نبودن صاف و پوست کنده میگفتم نخیر نمیشه!اما اینطوری نمیشد امیر رو چزوند!بدجور تو منگنه گیر کرده بودم.
اخر سر تصمیم گرفتم و گفتم:
-ببخشید اقایِ مفتاحی اما نمیتونم انقدر سریع تصمیم بگیرم.باید یکم فکر بکنم.
یه دفعه عمم کِل کشید!چشام اندازه دو تا توپِ تنیس شد!وااا من که نگفتم باشه همین فردا میام خونتون که!!!!
یه نگاه به امیر کردم.چشاش دو تا کاسه خون شده بود و نبضِ شقیقش میزد!یا جدِ سادات!دستایِ مشت شدشو به دسته ی مبل کوبید و سریع از جاش بلند شد و با صدایِ خش داری که صداشو کلفتتر و خشن تر کرده بود گفت:
-شرمنده من یه جایی کار دارم باید برم.
واینساد تا کسی اظهارِ نظری بکنه و سریع از خونمون زد بیرون.چشایِ ایدا غمگین بود و به من خیره شده بود.اما من متعجب و با دهنی باز به صورتِ گرفته ی خاله حمیده و راهِ رفته ی امیر نگاه میکردم.
همه تا دقایقی تو شُک بودن که اقایِ مفتاحی دوباره جمع رو تو دستِش گرفت:
-الناز جان پس مراسم اصلی و صحبت با خودِ ابوالفضل رو میزاریم وقتی که تو در این مورد تصمیم گرفتی!چون بالاخره این تصمیم چند سال از زندگیتو تشکیل میده.
بی حال فقط سرمو تکون دادم.نگرانِ امیر بودم.
اصلا نفهمیدم بقیه ی مجلس چطوری گذشت.عمه اینا و خاله حمیده و ایدا هم برایِ شام نموندن و رفتن و من هم بدونِ اینکه شام بخورم راهیه طبقه ی بالا شدم.
در رو که باز کردم.بی اختیار سمتِ تراس رفتم و درش رو باز کردم و با دیدنِ چراغِ روشنِ خونه ی روبرویی دلم گرفت.برایِ یه لحظه از خودم بدم اومد اما بعد به خودم حق دادم.این یه چشمه از تمومِ نامردیایی بود که امیر در حقم کرده بود.تازه من کاری نکردم!
با این که سعی میکردم خودمو توجیح کنم اما ته دلم یه طوری بود.اصلا هم طورِ خوبی نبود.دمغ در تراس رو بستم و سمتِ اتاقم رفتم
کت و دامن رو در اوردم وبدونِ پوشیدنِ چیزی زیرِ پتو خزیدم.تا نصفه هایِ شب با خودم درگیر بودم و از این پهلو به اون پهلو میشدم.اگه امیر به من حسی نداشت پس این رفتارایِ امروزِش چی بود؟!
یه آهِ عمیق کشیدم و سرمو به بالش فشار دادم!مهم نیست!هیچی مهم نیست!
انقدر تو ذهنم مهم نیست گفتم تا بالاخره خوابم بردبا صدایِ بوق یه فوش زیر لبی دادم و بیخیالِ همون برقِ لب هم شدم و سریع کوله ی دانشگامو برداشتم و بدونِ خوردنِ صبحونه و خداحافظی از مامان سریع از پله ها پایین اومدم.همونطور که در رو میبستم داد زدم:
-مامان من رفتم.
در رو محکم به هم کوبیدم و سمتِ پرایدِ هاچبکِ ماهک رفتم.در رو باز کردم و سریع نشستم و گفتم:
-الهی بمیری که نذاشتی دو دقیقه این مقنعرو درست سرم کنم...
بعد سریع ایینمو در اوردم و با یه دستم ایینرو گرفتم و با دستِ دیگم مقنعمو درست کردم.ماهک همونطور که رانندگی میکرد گفت:
-علیکِ سلام!
-هان چیه؟الان جواب سلامتو بدم پررو میشی میخوای بدونی که دیشب چی شد!
-پَس نه!نمیپرسم!کثافت بنال ببینم!دیشب یکاره به ساغر پیغومچه داده خواستگار دارم و روش فکر میکنم!بعدم میره حاجی حاجی مکه!
بعد روشو سمتِ من که هنوز درگیرِ مقنعم بودم کرد و گفت:
-همین بود ضربالمثلِش دیگه اره؟
-من چه میدونم!از کی هم در موردِ ضرب المثل سوال میپرسه!
بالاخره مقنعم صاف شد و موهامو همرو دادم تو و گوشه هایِ مقنعرو تا کردم!اصلا خوش نداشتم با حراست درگیر بشم.
-خب بگو دیگه مردم از فضولی.
-بزار برسیم!الان پشتِ ماشین بگم کُپ میکنی جوون مرگ میشم!
-اوه یعنی در این حد موضوع خفنه!
-اوهوم....
بعد دیگه هرچی سوال پرسید جواب ندادم!خوش داشتم اذیتِش کنم!
وقتی ماشین رو پارک کرد گفت:
-بگو عوضی.
خندم گرفت ولی بیشتر از این اذیتش میکردم حسابم با خودش و مشت و لگداش بود.
همونطور که سمتِ دانشگاه میرفتیم موضوع رو واسش تعریف کردم و اون هر لحظه چشاش گشاد تر میشد.باور نمیکرد .




تمامِ مدتی که تو دانشگاه بودیم با ماهک سر و کله میزدم .هِی دو دقیقه یه بار میگفت واقعا امیر رو چزوندیا!اخه این چه کاری بود کره خر!
دیگه دقایقِ اخر دوست داشتم کلشو بکوبونم به دیوار.
تو ماشین هم تا موقعی که برسونتم وِر زد.میخواستم خودمو بکشم از دستِش .نامرد کُلی هم بابتِ این کارم تو دلمو خالی کرد و میگفت حالا که تو اینو اذیت کردی مطمئن باش اونم تو رو وِل میکنه و میره با پرندی که هنوز چشممون به جمالش روشن نشده.
کلی با این حرفِش خوددرگیری پیدا کردم.موقعِ پیاده شدن چون دور زده بود و سمتِ سرِ کوچه بود من دقیقا جلویِ درِ خونه ی امیر پیاده شدم.
باز خواست دهنشو باز کنه یه چیزی بگه که حرصی گفتم:
-ماهک خفه شو به اندازه ی کافی امروز حتی موقعی که استادا هم درس میدادن رو مخم اسکی سواری کردی.اصلا بره بدرک!
ماهک که انقدر سگیم دید سریع گازشو گرفت با یه خداحافظیه مظلومانه رفت.
با بیحالی کولمو مرتب کردم که صدایِ باز شدنِ در رو شنیدم!انقدر مغزم خسته بود که توجهی نکردم اما دستی کولمو گرفت و منو به عقب کشید و خواستم جیغِ خفه ای بکشم که جلویِ دهنم گرفته شد و دست به جایِ کوله کمرمو گرفت و منو تو خونه هول داد!
وای خدا بی عفت شدم.
از ترس چشمایِ بسته شدمو باز کردم و با تعجب به امیر که با چشمایِ قرمز صورتِشو دو سانتیه صورتم قرار داده بود خیره شدم.
درِ خونشو محکم بهم کوبید و دستمو گرفت و سمتِ ساختمونِ اصلی کشوندتم!مغزم مثلِ همیشه در مواقع حساس قفل کرده بود!
در ساختمون رو باز کرد وبا همون کفشا داخل هُلَم داد.نزدیک بود بیفتم زمین.خودمو نگه داشتم و تازه فهمیدم که خاک برسرم مثلِ ببو ها دنبالِش راه افتادم اومدم!نه یه اعتراضی!نه یه جیغی!برم بمیرم با این ایکیو دو رقمیم!
تا خواستم دهن باز کنم در ساختمون رو محکم بست و داد کشید:
-چه غلطی کردی؟!کدوم خری به تو اجازه داد صورتی بپوشی؟!
بعد تو چشام خیره شد و انگشتشو تهدیدی تکون داد:
-که باید فکر کنی اره؟!
اب دهنمو قورت دادم!این چی میگه؟!یه نگاه به خودم کردم!یه مانتویِ یاسی و کتونیه یاسی!واا این کجاش صورتیه!؟با دادش از جا پریدم:
-با تو بودم جواب بده!
نفسمو حبس کردم و بهش خیره شدم!کم کم به خودم اومدم اخم کردم و گفتم:
-این کارا یعنی چی؟!
با حرص گفت:
-فکر کنم من باید ازت بپرسم!یعنی چی خودتو از من قایم کردی!؟یعنی چی دیگه جوابِ اس هامو نمیدی؟!یعنی چی دیشب هِی لبخند تحویلِ اون مرتیکه یابو میدادی؟!اون جمله ی اخرت یعنی چی؟!هان؟؟؟؟
صداش کم کم داشت اوج میگرفت و هان اخر و با یه فریادی گفت که احساس کردم روح از تنم جدا شد!خدا رحمتم کنه!جوونه خوبی بودم!
آبِ دهنمو قورت دادم.از داداش انگار ذوق کرده بودم.سعی کردم ترسِ عکس العملاشو از خودم دور کنم و خیلی عادی بهش نگاه کردم و گفتم:
-من خودمو از کسی قایم نکردم فقط کارایی که داشتم باعث شده بود دیگه تو دوره همیا نیام....و البته با اینکه نفهمیدم منظورتون از مرتیکه یابو کیه اما لبخند تحویل دادنم به بقیه؛ فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه! این یکی عضوِ صورتِ خودمه و اختیارش هم دستِ خودمه .جمله ی اخرم هم نفهمیدم منظورتون چیه!دقیقا کدوم جملم؟!
وای چقدر کوچه ی علی چپ اب و هواش توپه!
با چشایِ ریز شدش یه قدم نزدیکم شد و گفت:
-جوابِ سوالِ دوم رو نمیتونستی مثلِ بقیه چاخان سرِهم کنی به خاطرِ همین بیخیالِش شدی دیگه نه؟!که نمیدونی منظورم کیه!جالبیش اینجاست که منظورم از جمله ی اخر هم نفهمیدی!دقت کنی میبینی جلوت ادم وایساده نه یه حیوونه دو گوش...
مکث کرد:
-درضمن...هرچیزی مربوط به تو باشه به من ربط داره!چه برسه به یه امرِ به این مهمی!
گنگ نگاش کردم.یه نگاه به چشام کرد و گفت:
-منظورم لبخنداته!
با هزار دردسر نیشمو که میرفت تا باز بشه رو بستم و همونطور عادی بهش نگاه کردم.
-خب ؟!منظور از این کارا چیه؟!هیچ کدوم از کارایِ من به شما ربطی مربوط نیست!!!!!شما متعلق به یکی دیگه ای!اون کسی که همه ی کاراش به شما ربط داره پرند جونتونه که بسلامتی برگشته و نیاز به فرعیات نداری!بچسب به اصلِ زندگیت!!
حالا مثلِ خر دروغ میگفتما!غلط کردی بچسبی به اصلِ زندگیت!اصلِ زندگیت منم نه اون پرندِ ایکبیری که انقدر نیومده رو اعصابمه
وسطِ حرفم دهنِ مبارکشو باز کرد تا یه چیزی بگه که با شنیدنِ جمله ی اخرم دهنِشو بست و خیره به چشام نگاه کرد!انگار که میخواست محتویاتِ مغزمو بخونه!غلط کردی!مگه خودت ناموس نداری به ذهنِ من میخوای دست درازی کنی؟!بکش کنار اون چشمایه سگ دارو!
یه پشتِ چشم نازک کردم که باعث شد یه قهقهه ی بلند بزنه!
من میگم این دیوونست ننش میگه نه حالش سالمه!!!!!!...بینِ اون همه داد و فغان این خنده چی چیه اخه؟!
شونه هامو گرفت و صورتِشو نزدیکِ گوشم اورد و گفت:
-پس راست میگن دیوار موش داره!موشم گوش داره!!!!!!نه خانوم موشه؟
چشام گشاد شد!!!
-یعنی چی؟!
با لبخند گفت:
-یعنی احیانا شما اون شب موقعی که من با ایدا دعوا میکردم موشِ تو دیوار نشده بودی؟!
لبخندِش عمیق تر شد و قبل از اینکه اجازه بده جوابِشو بدم گفت:
-و احیانا بخاطر ناراحتیتون دیگه نه جوابِ اس دادی نه جلوم ظاهر شدی؛ نه؟!
با یه مکثِ کوتاه ادامه داد:
-و مهم ترینِش احیانا از حسادت هم داری منفجر میشی نه؟!
بعد نمایشی یه نفسِ عمیق کشید و گفت:
-بویِ خوبِ حسادت میاد اینورا!
چقدر دوست داشتم گیساشو بکشم و تا جا داره جیغ بکشم!چرا من انقدر رسوام اخه!؟با اون پرند جون جونی که کردم فهمید دیگه!خر که نیست!اَه برم بمیرم منم!
حواسمو جمع کردم و اخم کردم و خواستم شونم و از بینِ دستاش در بیارم که محکم تر گرفتم.غریدم:
-توهمِ زیادی نزن اقاهه!فعلا اونی که بویِ حسادت از طرفِش میاد شمایی که به خاطرِ یه خواستگار واسه من جیغ و داد میکنی!
شونمو وِل کرد و دست به سینه ایستاد و با لبخند یه ابروشو برد بالا:
-من؟!بینیت مشکل داره عزیزم!
پوزخند زدم:
-خب باشه!بینیه من مشکل داره.پس بزار برم خونه.
خواستم از کنارِش رد شم که دستمو گرفت و گفت:
-اعتراف کن حسادت کردی.
-شما اول بفهم با خودت چند چندی بعد بیا واسه من حرف از اعتراف بزن!اون که باید بگه داره میسوزه شمایی نه من!
خندید و گفت:
-خب باشه.با هم اعتراف میکنیم.
یه نگاهِ مشکوک بهش انداختم و با یه لبخند رومو برگردوندم سمتشو گفتم:
-باشه.
-پس با شماره ی سه.
کلمو به معنی باشه تکون دادم!خندم گرفت.شبیه بچه ها شده بودیم.
-یک....
-دو...
-سه!
تا شماره ی سه رو گفت ژستِ حرف زدن رو گرفتم و بهش خیره شدم.اما بعدِ دو ثانیه فهمیدم خودِ خرِشَم ژستِ حرف زدن رو اومد!خاک بر سرِ ذاتِ خرابِ هر دوتامون.
-چرا نگفتی؟!
یه ایش گفتم و مثلِ خودش طلبکار گفتم:
-نه که شما گفتی!
بعد سمتِ در برگشتم و گفتم:
-اصلا جهنم!مهم نیست که!من دیگه باید برم.خدافظ....
سمتِ در قدم برداشتم و قبل از اینکه دستم به دستگیره برسه از پشت بغلم کرد و سرشو نزدیکِ گوشم اورد و با صدایِ خش دار و زنگ دارِش کنارِ گوشم زمزمه کرد:
-اره!
بعدِ یه مکثِ کوتاه منو بیشتر تو بغلش فشرد و ادامه داد:
-هم حسادت کردم هم ترسیدم که خانومِ کوچولومو از چنگم در بیارن.
لباشو به گوشم چسبوند و اروم تر از قبل ادامه داد:
-اخه من خیلی حسودم!دوست ندارم حتی یه پشه به عشقم چپ نگاه کنه!
+ادامه دارد...