ماهک با جیغ گفت:
-وای الناز خاک بر سرت دیر تر از این دو تا اعتراف گرفتی زودتر از این دو تا داری میپری...
ساغر سریع گفت:
-الهی دورت بگردم چقده ناز شدی تو!
مهسا یه تیکه از موهایِ فِر شدشو درست تنظیم کرد و گفت:
-امیر الان میادا.
سرم به خاطرِ کشیدنِ موهام تیر میکشید....چشمامو باز و بسته کردم و گفتم:
-بچه ها خستم.جون تو بدنم نمونده.
ماهک با خنده زد رو شونه ی برهنم و گفت:
-تازه اصلِ کاریا مونده!آتلیه!دلقک بازیایی که باید واسه فیلمبردار بیاین!خودِ مجلسم مونده هنو!
سعی کردم با اون همه ریمل و سنگینیه مژه مصنوعی چشامو باز نگه دارم.
-فیلمبردار از اشناهایه امیرِ... قبلا طِی کرده فقط فیلم بگیرن دخالتِ بیجا بکنن شوتِشون میکنه بیرون!
مهسا-اهوک!ایول جذبه!
خندیدم:
-پس چی فکر کردی!اقائه مائه ها!
صدایِ دختری که یکی از ارایشگرا بود گفت:
-عروس خانوم شنلتو بپوش که اقا داماد دمِ در منتظرن.
نفسم حبس شد.استرس داشتم.از دیشب چند بار حالت تهوع داشتم!هیچ جوره نمیتونستم درموندگیه نگامو قایم کنم.یه نفسِ عمیق کشیدم که بویِ تافت و ژل و هزارتا کوفت و درمونِ دیگه واردِ مغزم شد!ترجیح دادم کلا نفس نکشم!والا بخدا...
با اون کفشایِ پاشنه بلند اروم اروم از پله ها بالا رفتم.ماهک شالشو رویِ موهایِ درست شدش تنظیم کرد و سریع در رو باز کرد و خودش و مهسا و ساغر سریع از ارایشگاه زدن بیرون و من موندم که با ناله به دو تا پله ای که جلویِ درِ ارایشگاه بود و باید پایین میومدم ازشون نگاه میکردم.نفس گرفتم و اون دو تا پله هم با هزارتا ناز پایین اومدم.شنلم عقب بود و صورتم کامل مشخص بود.فیلمبردار حرفی نمیزد و همین خوشحالم میکرد.یه نگاه به امیر کردم که دسته گل به دست ؛ کت و شلوارِ مشکی و پاپیونِ مشکی و پیرهنِ سفید پوشیده بود و با ارایشِ شلوغِ موهاش خیلی بانمک شده بود.لبخند زدم که باعث شد پلک بزنه!حق داره بدبخت!تازه با چشماش تونست معجزه ی ارایش رو ببینه!
یه قدم نزدیکم شد و با خنده به چشام نگاه کرد و گفت:
-الناز میدونی به خاطرِ دیر اومدنت بالا ترسیدم توام رفته باشی؟!
اخم کردم.لبخندم بخوره تو سرت!معمولا دومادا اول که عروسو میبینن ازش تعریف میکنن نامردِ بیشعور راست راست تو چشام نگاه میکنه تجدیدِ خاطرات میکنه.همینطوری هم به خاطرِ فشارایِ عصبی عروسی اعصابم داغون بود واسه همین دستاشو کنار زدم و بدونِ گرفتنِ دسته گل دامنم و گرفتم و یکم بالا اوردمش و سمتِ ماشین رفتم و اصلا منتظر نشدم امیر بیاد در رو باز کنه!خودم سریع در رو باز کردم و با هزار دردسر خودمو دامنم تو ماشین جا شدیم!یعنی اصلا باید دامنمو یه شخصِ جدا حساب کنم!انقدر رو اعصابه!
از شیشه به بیرون نگاه کردم!فیلمبردار مثلِ بز ازمون فیلم میگرفت طوری بود که اصلا حضورشو احساس نکردم!الهی بگردم چقدر طفل واقع شد!!!
یه نگاهِ خشمگینِ نامحسوس هم به امیر انداختم که با لبخند داشت ماشینو دور میزد تا بیاد صندلیه رانندرو به نیشمنگاهِش مبارک کنه!والا!
وقتی نشست بدونِ حرف سمتِ آتلیه حرکت کرد.دوست داشتم اون دستِ گلی که رویِ پاهاش گذاشته بود رو بردارم و بزنم تو ملاجش!اصلا مردا همشون همینن تا به خواستشون میرسن و خرشون از پل رد میشه اینطوری بی احساس میشن...بغض کردم...اَه منم چه جو گیرم!...امیر که به خواستش نرسیده!.....
امیر ضبط رو روشن کرد و همراه با ریتمِ آهنگ انگشتاشو رویِ فرمون تکون میداد:
بوسه بوسه لب از من ؛ نخ به نخ نگا از تو
نیمه های شب از من ؛ دو تا قرص ماه از تو
پوست زمحریرت برف؛ عاشق تو اغوشم
من لباسم و وقتی داغه داغه می پوشم
گونه های سرخ آبی رخت خواب بی خوابی
پیچ و تاب بی تابی ]باز بی هواسم کن
وقتی آتیشت خوابید
دستامو که پوشیدی؛ تیله های چشماتو دکمه ی لباسم کن
چشای پریشونت؛ با لبای خندونت مثل برق دندونت
عشق می کنن با من
عشق می کنم با تو
وقتی مچ پاهاتو ؛غرق می کنی هر شب، زیر توریه دامن
دامن تو گلدونه ؛ سر تا پات گلخونه
من به عطر حساسم ؛؛؛ بو نکرده میمیرم
هر چی توی این سال ها، یاد این و اون دادم
تازه مو به مو دارم، از تو یاد میگیرم
بی سوال می خوابم ، بی جواب پا میشم
هر چی که نمی پرسم ، بی جواب از بر کن
بی سوال با من باش؛ لال لال با من باش
مو به موی من حرفه، این سکوت و باور کن
چشایِ پریشونت، با لبایِ خندونت
مثلِ برقِ دندونت، عشق میکنن با من
عشق میکنم با تو
وقتی مچِ پاهاتو، غرق میکنی هر شب، زیرِ توریه دامن

چشایِ پریشونت، با لبایِ خندونت
مثلِ برقِ دندونت، عشق میکنن با من
عشق میکنم با تو
وقتی مچِ پاهاتو، غرق میکنی هر شب، زیرِ توریه دامن


خیلی آهنگِش قشنگ بود.فقط حیف که قهر بودم و نمیتونستم ذوق نشون بدم!به آتلیه که رسیدیم سریع قبل از اینکه امیر پیاده بشه از ماشین پیاده شدم .همون لحظه امیر سریع سمتم اومد و همونطور که دزدگیرِ ماشین رو میزد دستشو دورِ کمرم حلقه کرد.واردِ اتلیه شدیم.اخم کردم و خواستم از امیر جدا شم که گفت:
-پشیمون شدی یعنی؟

جوابشو ندادم.
-خب ببخشید ...فقط یه لحظه احساسِ ترس کردم!آخه من بعدِ این وروجک کوچولو که دیگه عمرا بتونم زندگی بکنم!اخماتو باز کن دیگه فنچول.
جوابشو ندادم و طبقِ راهنمایی هایِ خانومِ عکاس واردِ اتاق شدم تا عکسِ تک نفره بندازم.به همین بهانه هم سریع از امیر جدا شدم.


میخواستم لنزِ دوربینشو تو حلقِش خورد کنم!الهی منفجر شی!حالم بد بود!دیگه اعصابم نمیکشید!با ورودِ امیر فهمیدم الان نوبتِ عکسایِ دو نفرس...امیر با دیدنِ وضعیتم سریع سمتم اومد و دستمو گرفت و گفت:
-چی شده الناز خوبی؟
جوابشو ندادم!نمیدونم چرا هنوز با وجودِ اینکه معذرت خواهی هم کرد اصلا اعصابِ بخشیدنشو نداشتم.
امیر کامل نزدیکم شد که عکاس برایِ چند لحظه بیرون رفت و وقتی امیر دید تنها شدیم شونه هایِ برهنمو گرفت و سرشو جلویِ صورتم اورد و با لحنِ بامزه ای گفت:
-هِی خانومِ فنچول!قهری؟عصبی؟ناراحتی؟ بی حوصله ای؟ باشه! همه ی اینا باش!اما حق نداری با من حرف نزنی!
یه لبخندِ کمرنگ رویِ صورتم نشست!خودخواهِ من.
-آ باریک الله اصلا میخندی یه هولویی میشی!
بعد صورتِشو جلوتر اورد و با چشمایِ شیطونش بهم خیره شد و گفت:
-آخه من چطوری تا شب دووم بیارم!؟میگم مجلسو بیخیال شیم یه راست بریم خونه چطوره؟!
بیحیا...با دهنِ بسته خندیدم که باعث شد صورتشو نزدیک تر بیاره اما همون لحظه عکاس واردِ اتاق شد و امیر سریع عقب کشید و زیرِ لب زمزمه کرد:
-بر خرمگسِ معرکه لعنت!
بلند زدم زیرِ خنده.احساس کردم جاهامون عوض شده!امروز من قد و لجباز شده بودم و امیر دلقک و شاد و شنگول!
دخترکِ عکاس با دیدنِ خندم لبخند زد و گفت:
-چه خوب شد شما زودتر اومدید.عروستون تا الان بُق کرده بود.
امیر که تو پَرِش خورده بود یه لبخندِ نیم بند تحویلِ دخترک داد.



امیر دستمو گرفت و گفت:
-خوبی؟
سرگیجه داشتم.به جایِ لبخند اخمام تو هم بود.فقط دعا میکردم زودتر مجلس تموم بشه.پاهام تو کفشایِ پاشنه بلندم داشت میشکست.
-نه استرس دارم.
خندید و گفت:
-از چی؟
خندم گرفت:
-امیر امشب خیلی شاد میزنیا!
-پس چی؟شاد نزنم؟عروس دارم میبرم خونما!
لبخند زدم و جوابشو ندادم.
امیر صدایِ ضبط رو که آهنگِ شادی بود رو زیاد کرد و گفت:
-نداشتیم این بی حوصله بازیا رو ها!اصلا بزار مردمِ تو خیابون هم تو خوشحالیمون شریک کنیم.
بعد شیشه ی سمتِ خودشو کشید پایین و همونطور که بوق میزد داد زد:
-آهای فریاد فریاد عزیزم داره میاد!
خندیدم!دیوانه.
آهنگ رو عوض کرد و بلند همراه با اهنگ هم میخوند هم پشتِ فرمون خودشو تکون میداد:
-وقتی هستی!عاشقت هستم!
وقتی دستاتو میزاری تو دستم
وقتی نیستی من نمیدونم
با این صدایِ خسته است که میخونم
بیا که زندگیم با تو قشنگ میشه
بیا که عشقمون پُر از یه رنگی شه
بگو هستی تا ته دنیام با تو
دنیایِ من قشنگ ترم میشه
یه روزی چشاتو ازم نگیری
میدونی میمیرم وقتی که میری
با تو همیشه ارامش میگیرم
وقتی منو تو اغوشت میگیری
خندیدم.دلم نیومد تنها شبِ خاطره سازمون رو خراب کنم و همه ی انرژی هایِ منفی رو کنار زدم و اهنگایِ فلش رو بالا پایین کردم تا به اهنگِ مسخره و بامزه ای رسید که میخواستم:
-پسر همسایه شبایه تابستون
گاهی میومد رو ایوون
هر دفعه یه گلی پرت میکرد میونِ خونمون
یعنی زود بیا بیرون، دلش نمیگرفت اروم
طی میکردم با چابکی پله ها رو ده تا یکی
تا میرسیدم اون بالا قایم میشد میگفت حالا
امیر اهنگو عوض کرد و با خنده گفت:
-نکن خانوم ، نکن ببینم!چه قریَم میده با گردن تو ماشین واسه من!نکن ببینم؛ رگِ غیرتم قلنبه شد!
بلند زدم زیرِ خنده!ماشینایی که از کنارمون رد میشدن بوق بوق راه مینداختن.نزدیکِ باغی که اجاره کرده بود رسیدیم.
ماشین رو داخِل باغِ بزرگ برد و من منتظر موندم تا خودش در رو باز کنه.در سمتم رو که باز کرد دستشو سمتم گرفت.با لبخند دستمو تو دستاش گذاشتم!
صدایِ جیغ و کِل همه جا پُر شد...مامان و خاله حمیده با اسپند جلو اومدن ...ایدا بلند کِل میکشید در حدی که سرخ شده بود!یعنی نگرانِ حنجرش بودم....بعدِ کلی روبوسی و اینکه سرِ هر میز رفتیم و خوشامد گفتیم ...مراسم شکل اصلی رو گرفت و سمتِ جایگاه رفتیم!
ایدا نزدیکمون اومد و با خنده به امیر علی که با یه لبخندِ گشاد به دی جی نگاه میکرد تیکه انداخت:
-شاد میزنی شادوماد!
امیر بی حیا گفت:
-خانومم شارژَم کرده!
یعنی میخواستم بکوبونم تو سرش!جیغ زدم:
-امیر؟!
بعد رو به ایدا کردم:
-بخدا چرت میگه!
ایدا غش غش میخندید....صورتمو بوسید و گفت:
-ایشالا خوشبخت شی زن داداش!امیر این جواهر نباید آخ بگه دقت داری که؟!
-فقط منتظر بودم تو بگی!
انقدر امیر شاد میزد که خودم شک کردم که ایا امیر چیزی خورده انقدر شنگول منگول میزنه یا نه!
دی جی شروع به خوندن یه اهنگ کرد که امیر دستمو کشید و منو وسط برد:
-شهر و چراغون میبینم
ستاره بارون میبینم
میون باغ ارزو
لیلی و مجنون میبینم
وای چه قشنگه امشب
شهر فرنگه امشب
لحظه ی اشتی کردنه
شیشه و سنگ امشب
اخه ببر و بیار داریم ما
دِلِ بیقرار داریم ما
بزن و بکوب خبرایِ خوب
دو تا یار صد تا سوار داریم ما
اره عروس و دوماد
عاشقایِ تازه کار داریم ما
عروس دوماد و ببوس یالا یالا یالا
بینِ رقصم یه چرخ زدم و وقتی که برگشتم امیر رو دیدم که دستاشو به حالتِ تا شده به پهلوهاش چسبونده بود...دقیقا مثلِ حالتی که موقعِ دویدن دستها دارن!با همون حالت دستاشو تند تند حالت بیضی شکل بالا پایین میکرد....برایِ یه لحظه رقص یادم رفت و زدم زیرِ خنده!
الیاس از اونور داد زد:
-داماد چی زده انقدر شاد میزنه؟!
کلِ مجلس مردن از خنده
امیرِ بی حیا دستاشو برد بالا و گفت:
-نخیر!این خنده ها باعث نمیشه من از سهمم بگذرم!
بعد مثلِ دی جی دستشو مشت کرد و حالتِ میکروفون گرفت و با ریتمِ دی جی خوند:
-گل پسر عروس یالا ، دامادو ببوس یالا!
صدایِ خنده ی مردم بلند تر از قبل شد و از اونور ایدا شروع کرد :
-عروس دومادو ببوس!
نگین مسخره با صدایِ نکرش داد زد:
-آرتیستی ببوس!
هم خندم گرفته بود هم خجالت میکشیدم.یه نگاه به امیر که مثلِ پسر بچه هایِ تخس و شر ابروهاشو واسم بالا مینداخت و بهم خیره شده بود کردم .صورتمو بردم جلو تا لُپاشو بوس کنم که سرشو برگردوند و لبامو بوس کرد و بعد سریع از کمر بلندم کرد و شروع کرد به چرخوندنم!هرکی تویه سالن بود سوت میزد یا جیغ و کِل میکشیدن....حالت تهوع گرفته بودم:
-امیر تو رو خدا بزارم زمین!
بالافاصله گذاشتم زمین یه لحظه نزدیک بود زمین بخورم که کمرمو گرفت و با شیطنت بهم نگاه کرد.خندم گرفت!بلند زدم زیرِ خنده!خدایا اصلا شبیه دومادا نبود!نه سنگین نه رنگین!اگه جاش بود ترقه هم میورد این وسطه میترکوند!


بعد از یه عالمه مسخره بازی و رقص هایِ جدا جدا ، دی جی اعلام کرد:
-حالا یه اهنگ میذاریم برایِ زوجایِ جوون و عاشقایِ مجلس از جمله عروس و داماد!
بعد یه اهنگِ کلاسیک و اروم پخش شد .همه ی انرژیه امیر بهم منتقل شده بود.نوبتِ تلافی بود...با لبخند با امیر وسط رفتیم دستامو دورِ گردنِش حلقه کردم و اروم اروم حرکت میکردیم....امیر سرشو پایین اورده بود و به پیشونیم چسبونده بود...حرارت و گرما از نگاش مشخص بود...خندم گرفت...
-امیر؟
-جانم؟
-احساس میکنم خیلی خوشبختم!
در جوابِ حرفم کمرمو محکم فشار داد و زمزمه کرد:
-پس احساسِ منو نداری!احساس میکنم رو ابرام!
ریز خندیدم!مطمئن شدم یه اکسی چیزی مصرف کرده!اخه این جلف بازیا از امیر بعید بود!
اخرایِ اهنگ گوشه ی لبشو بوس کردم که تا خواست لبامو بوس کنه اهنگ تموم شد و من سریع کشیدم کنار و چشمایِ امیر خمار موند و من زدم زیرِ خنده!
سمتم اومد و دستاشو رویِ پهلوهام گذاشت و گفت:
-میخندی فنچول؟شب گریتم میبینما!
سرخ شدم!خاک برسرِ بیعفتش!
-خیلی بی حیا شدی!تا یه هفته نزدیکم نمیشی!
مرموز خندید و گفت:
-اصلا از این قولا به خودم و خودت نده!
ساغر و محمد نزدیکمون اومدن و ساغر گونمو بوسید و گفت:
-ایشالا خوشبخت بشی عزیزِ دلم.
-مرسی گلم.
ماهک کنارم ایستاد و با خنده گفت:
-اوهوک!چه تاثیرِ قویی هم داشته عروس شدن!با ادب شدی!
زدم زیرِ خنده!اینو استثنائا راست گفت!احساسِ ادبِ فراوون میکردم.
-گمشو!من از اول با ادب بودم.
محمد گفت:
-الناز خانوم با دوستتون یه حرفی بزنید تو رو خدا!منو راه نمیده خونشون!
ریز خندیدم و گفتم:
-حق داره والا!منم الان پشیمونم که امیرو راه دادم!باید درسمو میخوندم!ساغر جون تو درستو بخون از این خریتا یه وقت نکنیا!
همه زدن زیرِ خنده!امیر علی گفت:
-که من شدم خریت؟!هان؟!شما قراره تا فردا صبح با من باشیا!
وایییی بمیری الهی....بچه ها خندشون گرفته بود و سرشونو پایین انداختن.
مهسا و ماهان و فرهاد هم برایِ تبریک اومدن!هفته ی دیگه مجلس خواستگاری مهسا و ماهان بود!
موقع شام که شد اصلا هیچ جوره هیچی نمیتونستم بخورم.با اصرارایِ امیر دو تا تیکه جوجه خوردم که همونم احساس میکردم کلی معدمو اذیت کرد!چون یه هفته قبل از عروسی تقریبا هیچی نمیخوردم از استرس زیاد معدم زیاد چیزی رو واسه خوردن قبول نمیکرد.



جلویِ در خونه ی متروکه ای که دیگه شباهتی به خونه ی قبل نداشت همه ی ماشینا صف کشیده بودن.سنگایِ مشکی نمایِ خونه رو کلی قشنگ کرده بود و باغشم کلی تمیز شده بود.لحظه ی اخر که میخواستم الیاس رو بوس کنم زد زیرِ گریه و منم اخر سر دووم نیوردم و بغل مامان گریه کردم!حالا هیشکی هم جلومو نگرفت بگه کولی خونه ی مامانت روبروته خونه ی مادر شوهرت پشتته!این بساط چیه راه انداختی!
همه که رفتن بابا دستمو تو دستِ امیر گذاشت و هم مامان بابا هم خاله حمیده و ایدا منتظر شدن تا با امیر واردِ باغ بشیم
لحظه ی اخر برگشتم و دستمو براشون تکون دادم و برقِ اشکو تو چشایِ همشون میدیدم
در رو بستم و با امیر سمتِ ساختمونِ اصلی رفتیم.کفشامو در اوردم و یه گوشه انداختم.امیر خندید و گفت:
-که من خریت بودم!!!!!!
خندیدم و گفتم:
-نه این چه حرفیه!این حرفا چیه به خودت نسبت میدی عزیزم؟!
یه قدم نزدیکم شد و گفت:
-اها اونوقت شما اینو نگفتی دیگه فنچول خانوم نه؟
سریع سمتِ طبقه ی بالا دویدم و با خنده گفتم:
-نه...به دخترِ گل مردم این حرفا نمیچسبه...
امیر دنبالم دوید که سریع وارد اتاقی شدم که موقعِ چیدنِ جهیزیم امیر اجازه نمیداد واردش بشم.وقتی در اتاق رو باز کردم مات موندم...جای جایِ اتاق پُر از بوم هایی بود که به دیوار وصل شده بود و بقیه هم رویِ زمین بودن!!!!
همشون هم دختری بود که فوق العاده شبیه من بود!یعنی!در اصل چهره ی خودِ من بود!ناباور خندیدم و زمزمه کردم:
-امیر؟!
دستاشو از پشت دورم حلقه کرد ،اون انگشتیم که حلقه داشت و با دستِش لمس کرد و گفت:
-جانم؟
با دهنه بسته خندیدم و گفتم:
-باورم نمیشه!
-منم باورم نمیشه که الان به جایِ این نقاشیا خودِ اصلشو دارم!
-دوسِت دارم!
-من بیشتر!
یه نگاه به بومِ سفیدی که رویِ پایه قرار داشت کردم و گفتم:
-بیا یه کاری بکنیم.
-چی؟
سمتِ بوم رفتم و رنگِ سبز رو برداشتم و گفتم:
-یه رنگ انتخاب کن.
امیر رنگِ قرمز رو برداشت و گفت:
-خب منم قرمز.
رنگِ سبز رو رویِ ظرفِ کنار ریختم و دستمو رویِ رنگ گذاشتم و دستِ رنگی رو رویِ بوم گذاشتم و جایِ دستم رویِ بوم موند.
امیر خندید و عینِ کارِ من رو با رنگِ قرمز کرد و جایِ دستِ بزرگِش کنارِ دستِ ظریف من نقش بست.
با هم دیگه به اثر هنریمون نگاه کردیم و زدیم زیرِ خنده.دستِ رنگیمو به صورتِش زدم و باعث شد صورتِش سبز بشه......زدم زیرِ خنده ...امیر که با حرکتم غافلگیر شده بود خواست تلافی بکنه که جیغ زدم و از دستِش فرار کردم



پایان