♥سوار بر بال سرنوشت♥7
کمي گيج بودم ..نگاهم به لباس سياهي که تنم بود افتاد ..ناگهان همه چيز يادم افتاد ..م
فرياد زدم و با شدت سرم رو کشيدم ...
-مامان ..مامان جونم کجايي ؟
به طرف در رفتم و از تو اتاق صميم امدم بيرون .صميم اولين نفري بود که متوجه من شد ..به طرفم اومد و گفت :صنم جان
به دستم که ازش خون ميچکيد نگاه کرد و گفت :چکار کردي عزيزم
با حالت ضجه گفتم : صميم مامان کو ..
من مامان رو ميخوام صميم .
خاله به طرفم اومد در حاليکه گريه ميکرد گفت :الهي من فدات بشم ..خاله جون ...
بعد در آغوشم گرفت ..اما من به شدت اون رو پس زدم و با فرياد گفتم:من مامانم رو ميخوام ..من دو روزه نديدمش ..اون چشم انتظارمه ...صميم تو بگو ..مگه يادت رفته مامان ميگفت تنهاش نزاريم ..خب بريم ديگه ..مامان منتظره صميم ...
صميم اشکش رو پاک کرد و با يه دستمال اومد طرفم .دستمال رو روي دستم گذاشت و گفت :عزيزم ..خواهر گلم اروم باش .
و بعد من رو در آغوش گرفت .با اين که مامانم رو ميخواستم اما اغوش صميم بهم آرامش داد خودم رو بهش چسبوندم و با گريه گفتم:
صميم مامان نگران ميشه بريم .
من رو از خودش جدا کرد و گفت :صنم جان ..مامان رفته ...
خودم رو عقب کشيدمو گفتم : خفه شو صميم ..ميفهمي چي ميگي ..
دوباره من رو که ممانعت ميکردم توي آغوشش کشيد و گفت : مامان راحت شد ..ديگه قلبش درد نميگيره ..ديگه شبا از درد نميره آشپزخونه تو تاريکي بشينه و از درد به خودش بپيچه ...
دستم رو دور گردنش انداختم . سرم رو روي سينه اش گذاشتم و با گريه گفتم :منم ميخوام برم پيشش صميم ..من تنهام
صميم توي چشمام نگاه کرد و گفت :من پيشتم تنها نيستي خواهر خوبم ...خودم نوکرتم
هر دو سر رو شونه هم گذاشتيم وزار زار گريه کرديم ......
خاله من رو از صميم جدا کرد و به صميم اشاره کرد .من رو توي اتاق برد .يه لحظه سرم گيج رفت و سرم رو روي شونه خاله گذاشتم .با اين کارم ياد مامان افتادم چقدر بوي مامان رو ميداد .روي تخت نشستيم و خاله همونطور که آروم اشک ميريخت کمر من رو آروم ميماليد .من گريه ام تبديل به سکسکه شده بود
چند دقيقه بعد در زدن وخاله به طرف در رفت ودر رو باز کرد .صميم همراه رامين وارد شد.رامين آهسته سلام کرد و به طرف من اومد
روي تخت نشست ....سرم رو بلند کردم صميم مقابلم ايستاده بود و با نگراني نگاهم مي کرد رامين خواست نبض رو بگيره که محکم دستم رو کشيدمو گفتم :
برو بيرون ..دکتر قلابی ..همش تقصیر توئه ..قدمت نهض بود ...
تقصير تو بود تو مامانو کشتي
صميم خواست چيزي بگه که رامين با اشاره سر اونو ساکت کرد
-صنم خانم شما بايد...
به سمت رامين چرخيدمو گفتم من مي خوام مامانمو ببينم..اینم ببر بیرون...
-اما تو.
دوباره وسط حرفاش پريدمو با فرياد گفتم من مي خوام مامانمو ببينم
صمیم به رامین نگاه کرد ..رامین گفت من مشککلی نمیبینم .میتونه برای خاکسپاری بیاد
اين حرف رو که زد دوباره ياد غم بي مادريم افتادم ياد اينکه ديگه مادر نيست تا سرم رو روي شونه اش بذارم و گريه کنم
ياد اينکه ديگه کي وقتي با صميم دعوام ميشه ازم دفاع کنه .....کي ديگه نصيحتم مي کنه
آخ مامان کجايي که بدون تو ديگه نمي تونم زندگي کنم
************
فضاي مده و بی روح قبرستان صداي شيون و گريه و ديدن گورخالي که قرار بود جايگاه ابدي مادرم بشه
همه و همه حالمو بد مي کرد
به خاله نگاه کردم کنارم نشسته بود و به تابوتي که کنار قبر بود نگاه مي کرد اشکاش انگاري نمي خواستن تموم بشن
صميم و رامين کنار جنازه مادرم ايستاده بودند .بقیه اقوام و همسایه ها هم آروم اشک میریختن
صميم به گور خالي نزديک شد اون بايد مامان رو توي قبر ميذاشت..
نه نمیتونستم قبول کنم که این جایگاه مامانم خواهد بود
جيغي کشيدمو گفتم صميم مامانو اينجا نذار ...من نميذارم مامانو ازم بگيري
و به سمتش دويدم
خودمو روي جنازه مامان انداختمو گفتم من نميذارم مامانمو ازم بگيريد نميذارم..
صميم سعي مي کرد که منو از روي جنازه مادر برداره اما انگار قدرتم صد برابر شده بود و محکم به مادرم چنگ زده بودم و میخواستم ازش جدا نشم
يه نفر ديگه هم به کمک صميم اومد و دوتايي من رو از روي جنازه مادرم بلند کردند
تقلا مي کردم که من رو رها کنن اما نمي تونستم خودم رو از دستشون آزاد کنم
صميم من رو رها کرد و به سمت جنازه مامان رفت تا براي هميشه اونو رو خاک کنه و من هنوز اسير دستايي بودم که حتي نمي دونستم دستاي کي اند؟
براي اينکه بتونم خودم رو از چنگال اون دستا جدا کنم با جيغ و فرياد داد ميزدم ولم کن بي شعور ولم کن بذار برم جلوش رو بگيرم
منو کشون کشون از اونجا دور مي کرد و من هنوز با چشماي گريون و صدايي که از شدت جيغ زدن گرفته بود به التماس افتادم
-تو رو خدا ولم کن تو رو جون هر کي دوست داري بذار برم مامانمو ببينم .....تو رو خدا بذار براي آخرين بار ببينمش..
وقتی دیدم حالیش نمیشه ..بیشتر فریاد زدم و جیغ کشیدم . خودم رو اونقدر تکون میدادم که از دستش فرار کنم و به طرف مامان برم.
اما اون خیلی من رو محکم گرفته بود ..با اعصبانیت به طرفش برگشتم و بهش نگاه کردم
رامین عوضیه که !!!!!!
یه لحظه تعادل اعصابم رو از دست دادم و با پشت دستم به صورتش کوبیدم ..یه لحظه از این رفتارم شوکه شد
صداي عصبانيش بلند شد و گفت: چته دختره ي نفهم. فکر کردي تو اولين نفري هستي که عزيزش رو از دست داده نه تو اولين نفري نه آخرين نفر
فکر کردي زندگي هميشه شاديه و غم توش نيست...فکر کردی با شیونها و دیونه بازیهات مامانت زنده میشه ...نه نمیشه فقط روحش رو عذاب میدی همین ..حالا هم اگه این حرفا رو میفهمی آروم باش تا روح مادرت هم آروم بگیره
ديگه پاهام نتونستن وزنم رو تحمل کنن و روي زمين نشستم و با گريه گفتم رامين حالا من بدون مامانم چکار کنم
اونم روبروم روي زمين زانو زد و با آرامشی که تو صداش بود گفت :ميدونم خيلي سخته اما من تو رو دختر قويي شناختم پس ثابت کن که هنوز هم همون صنمي
ثابت کن که هنوز هم مي توني همون صنمي باشي که هیچ کس و هیچی نمیتونه تو رو از پا در بیاره .به زندگي ثابت کن که نمي تونه تو رو بشکنه
-شعاراي خوبين اما نميشه
لبخند بي جوني زد و گفت من مطمئنم صنمي که اون همه بلا سرم آورد مي تونه اين مشکل سخت رو هم تحمل کنه و نشکنه
ميدونستم که نميشه اما جوابش رو ندادم و به جلو نگاه کردم کم کم جمعيت داشتن پراکنده مي شدند و مامان تنها مي شد
صميم هم داشت به سمت ما مي آمد ....به ما که رسيد گفت :صنم بلند شو نمي خواي بري با مامان حرف بزني...مامن منتظرته
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم و با کمک صميم به سمت جايگاه ابدي مامان حرکت کردم..
از روی لبه تاقچه پنجره بلند شدم و ژاکتم رو دور خودم پیچیدم و به حیاط رفتم ...نسیم سردی به صورتم خورد.
دمپاییهام رو پام کرد و از پله ها پایین اومدم ..به طرف حوض رفتم و دستم رو تو ی آب سردش فرو بردم .تمام تنم لرزید اما نمیدونم چرا دستم رو بیرون نکشیدم.
یادش بخیر اون موقع ها که مامان با حوصله تمام آشغالای روی آب رو میگرفت و تمیز میکرد ..یادش بخیر که مامان با عشق به تموم گهای باقچه کوچیک خونمون میرسید یادش بخیر وقتی که ....
-سرما میخوری ها
سرم رو بلند کردم و رامین رو بالای سر خودم دیدم ..توی این مدت خیلی به ما کمک کرده بود چه از لحاظ مالی و چه از لحاظ عاطفی ..
احساس کردم دیگه مثل گذشته ازش بدم نمیاد .شاید هم به عنوان یه همخونه برام عادت شده بود ..ای کاش مامان هم بود و میدید من دیگه با رامین لج نیستم .حتما مامان خوشحال می شد .
- صنم حالت خوبه !
چشمای پر از سوالش که به چشمای من خیره شده بود باعث شد دست پاچه بشم .سریع نگاهم رو ازش گرفتم و از روی لبه حوض بلند شدم ...نمیدونم چرا وقتی از کنارش رد شدم لرزش بدنم بیشتر شد ..به طرف پله ها رفتم که گفت :
صنم ..هر وقت احساس کردی میخوای درد و دل کنی و صمیم نبود من هستم من رو مثل برادر دومت بدون .
چرا یه لحظه از این که گفت برادر عصبانی شدم !!!!
به طرفش برگشتم و بی اراده گفتم : من یه برادر دارم دیگه به برادر دوم احتیاجی ندارم .
چرا منتظر این بودم که بگه باشه برادرت نه به عنوان یه دوست یا ......
اما نگفت .فقط چشماهاش رو ریز کرد و لحظه ای به چشمام خیره شد . از نگاه مستقیمش با اون چشمهای خوشرنگ قهوه ایش دلم لرزید .هنوز مسخ شده چشماش بودم که گفت :
هر طور راحتی .
و بعد به طرف در حیاط رفت در رو باز کرد و خارج شد .دیگه احساس کردم پاهام قدرت وزن بدنم رو نداره .توی اون خنکی هوا به شدت گرمم شده بود .روی پله ای که ایستاده بودم نشستم .هنوز هم نگاهم به در بسته حیاط بود .
خدایا چرا من اینطوری شدم .چرا طاقت زل زدن به چشماش رو ندارم .چرا وقتی رفت فرو ریختم .چرا میخواستم بمونه .چرا یه جواب دیگه ازش میخواستم .چرا ..چرا ..چرا !!!
************************
-صنم یه بشقاب رو هم برای رامین بکش ببرم
با شنیدن اسمش دوباره دلم لرزید .چاقو رو که داشتم باهاش سالاد درست میکردم کنار گذاشتم و گفتم :
خب ...خب چرا بهش نمیگی بیاد با ما غذا بخوره .
خاک تو سرت صنم با این حرف زدنت الانه که یه تو دهنی بیاد رولبت ..
سریع چاقو رو برداشتم و به کارم مشغول شدم خدا خدا میکردم صمیم ازم توضیح نخواد .
هنوز هم نگاهش رو روی خودم احساس میکردم .وقتی از جاش بلند شد فاتحه خودم رو توی دلم خوندم .اما هنوز کلمه آخر اشهدم رو نخونده بودم که گفت:
بد فکریم نیست ..از وقتی مامان رفته اونم نیومده اینجا ..پس من میرم صداش .تو هم یه چیزی سرت کن و وسایل شام رو آماده کن .
تو دلم گفنم : ای به چشم ....
مثل فرفره بقیه سالاد رو درست کردم .سالاد که چه عرض کنم .هر کدوم از خیار های و گوچه های خرد شده اندازه یه تیکه پاره آجر بود.
رفتم و چند تا برگ کاهو از توی یخچال برداشتم و مثل الم وسطش گذاشتم ..خدایش شاهکار روز بود تزیین سالادم .
زود رفتم و یه روسری سرم کردم و برگشتم تو آشپزخونه ..ظرفهای محبوب مامان رو از توی کابینت برداشتم ..یه لحظه یاد مامان افتادم .اشک توی چشمام جمع شد .
سریع اشکم رو پاک کردم و سفره رو برداشتم و روی زمین پهن کردم .با تمام سلیقه ای که در خودم سراغ داشتم سفره رو تزیین کردم .اون ظرف سالادمرو هم با افتخار وسط سفره گذاشتم .
داشتم به شاهکار هنریم در تزیین سفره نگاه میکردم که صدای باز شدن در راهرو رو شنیدم .
دوباره دلم هری پایین رفت .
روسریم رو جلو کشیدم و بلند شدم .منتظر چشم دوختم تا وارد بشن .اما وقتی صمیم تنها ورد شد و گفت رامین جایی قرار داره نمیاد..تمام بدنم یخ کرد و وار رفتم .
یه بغضی در تمام مدتی که غذا میخوردم توی گلوم بود .شاید چند قاشق بیشتر نتونستم بخورم .کنار کشیدم و ررفتم لبه تاقچه پنجره نشستم. صمیم همینطور که برای خودش آب توی لیوان میریخت گفت :
صنم خوشم میاد خودت هم به این نتیجه رسیدی غذات قابل خوردن نیست ..
بی تفاوت بهش نگاه کردم
نگاهش مسخره نبود .. دلسوزانه بود .
-صنم شوخی کردم خیلی خوشمزه شد بود دستت طلا
نگاهم رو بدون این که حرفی بزنم ازش گرفتم و به حیاط دوختم .همون لحظه رامین از پله های زیر زمین بالا اومد .
انگاری قلب منم بهونه ای برای طپش پیدا کرد .چنان میتپید که انگار میخواست دریچه سینه ام رو بشکافه .
از لبه پنجره بلند شدم .خودم هم نمیدونم چرا این حالت ها به یکباره به سراغم اومده بود.برای اینکه بیشتر از این به این موضوع فکر نکنم به طرف سفره رفتم و بشقابها رو جمع کردم .صمیم با تعجب نگاهم کرد و گفت : میخواستم سالاد بخورما
همونطور که به طرف آشپزخونه میرفتم گفتم : خب بخور کی جلوتو گرفته
-خب تو که بشقابم رو برداشتی
تو همون ظرف سالاد بخور خب
بشقابها رو توی سینک گذاشتم و شیر آب رو باز کردم و مشغول شستن ظرفها شدم .هنوز هم ذهنم درگیر این موضوع بود .نمیدونم چرا دوست نداشتم به خودم دروغ بگم که این احساس بخاطر اینه که بهش عادت کردم ....
**************************
چند روزی بود که من رامین رو ندیده بودم هر روز که میگذشت به احساسم بیشتر ایمان پیدا میکرم ..
حالا نه این که خیلی معرکه بودم توی درسام ..فوت مامان از یه طرف و این احساس تازه شکفته از یه طرف توی نابغه بودنم تاثیر گذاشته بود .
هر لحظه و هر دقیقه ..هر ثانیه هر نفس به فکر رامین بودم .از صبح تا شب روی لبه پنجره مینشستم و منتظر اومدنش میشدم .
به ساعت نگاه کردم ساعت نزدیک هشت شب بود .امروز صمیم تماس گرفته بود که دیرتر میاد .سرم رو به شیشه پنجره تکیه دادم .سرمای شیشه سریع توی وجودم رسوخ کرد .سرم رو برداشتم و با دهنم ..ها ...کردم .از گرمای دهنم بخار روی شیشه نشست .اسم رامین رو روی شیشه حک کردم .
هنوز دستم رو برنداشته بودم که در حیاط باز شد . دستم همونطور توی هوا بیحرکت موند.از روشنایی اندک کوچه صورت جذابش رو مرور کردم .هر لحظه ضربان قلبم بیشتر و بیشتر میشد .وقتی در رو بست اون روشنایی هم از بین رفت .
یه دری وری به خودم گفتم که چرا برق حیاط رو روشن نگذاشته بودم .
سریع سرم رو به طرف شیشه بردم که نزدیکتر برم بلکه ببینمش که محکم سرم به شیشه خورد و محکم صدا داد .
ای تف به هر چی شیشه مزاحمه ...
پیشونیم رو مالیدم .اما باز از رو نرفتم زود اما با احتیاط سرم رو جلو بردم و به شیشه تکیه دادم و مثل اونهایی که حاجت میخوان زل زدم به تاریکی حیاط .
چون داخل اتاق روشن بود و بیرون تاریک چیزی معلوم نبود .سریع بلند شدم و برق اتاق رو خاموش کردم و دو باره رفتم کنار پنجره و سرم رو به شیشه چسبوندم ..
آهان حالا بهتر شد ..وای رامین چرا زل زده به اینجا .
سریع عقب کشیدم و پرده رو کشیدم ..
دوباره یواشکی نگاه کردم هنوز هم مثل جغد تو اون تاریکی وایساده بود و به پنجره زل زده بود .
وای صنم ..خاک باقچه تو سرت با تمام مخلفاتش ..
دوباره از گوشه پرده نگاه کردم ..
نخیر مثل اینکه اینم حاجت میخواد ..یا نه شایدم از سرما خشکش زده .
پرده رو کنار زدم و نگاش کردم ...
از رو هم نمیره .
پنجره رو باز کردم و گفتم : مشکلی برات پیش اومده همونطوری خشکت زده ؟!
آهسته سرش رو تکون داد وسلام کرد و گفت : نه
-خب پس چی؟
-میخوام ببینم پیشونیت از ضربه خفنی که بهش وارد شد سالمه یا نه
چه خل بودم که با اون صدای وحشتناک فکر کردم این کر بوده و نشنیده .
گفتم: اومدم ببینم صمیمه که دیدم نه توئی ..
یه لبخند زد و گفت : حالا مطمئن شدی ؟منم برم دیگه؟
شونه هام رو بالا دادم و گفتم :
میل خودته اگه دوست داری میتونی بمونی بلکه تا فردا خشک بشی و یه اسطوره ازت بسازن که دکتری از شدت سرما جان به جان آفرین تسلیم کرد .اگر هم بخوای فندک گازمون رو بدم روشن بذار مثل دختر کبریت فروش همیشه تو یادها بمونی البته به نام دوکی فندکی ..
بعد هم در رو بستم و پرده رو با شدت کشیدم .
با این که تا اون لحظه مشتاق دیدنش بودم اما اون لحظه میخواستم سر به تنش نباشه .
مردک فکر کرده من عاشق چشم و ابروش شدم که اینطوری میگه .
یه نفس با حرص دادم بیرون و به خودم گفتم :
صنم خاموش ..فقط حرف نزن ...هیس..نمیخوتم صدات رو بشنوم.
بعد هم پایین پنجره تو همون تاریکی نشستم و تا اونجا که میتونستم به خودم ناسزا گفتم با این تابلو بازی که در آورده بودم .
ای صنم من چی بهت بگم ......ای خاک همه عالم سرت
آخه خجالت نکشیدی .....حتما باید میدیدیش ....اگه نمیدیدیش چی می شدهمونطور که کنار پنجره نشسته بودم سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم و با خودم گفتم حالا این دوکی چه فکری با خودش می کنه
هر فکری که می خواد بکنه ....من که بهش گفتم می خواستم ببینم صمیمه یا نه
پوزخندی زدمو با خودم گفتم نه اینکه حالا اون هم باور کرد
بی خیال شدمو گفتم می خواد باور کنه می خواد نکنه نمیشه که برم خودمو دار بزنم که چرا رفتم پشتت پنجره نگاهش کنم
یا صمیم افتادم با خودم گفتم صمیم کجایی با این همه غیرت که ببینی خواهرت داشت دوستت رو دید میزد
یاد جمله اخرم که افتادم خنده ام گرفت دوکی فندکی.....واقعا هم چه بامزه می شد ا بعد من هم برای بچه ها می شستم قصه ی دوکی فندکی رو تعریف می کردم
دوباره صدای باز شدن در حیاط اومد مطمئنا صمیم بود
بلند شدم تا سفره شام رو بچینم
توی اشپزخونه که بودم صمیم وارد شد
-سلام خوبی
به طرفش برگشتمو گفتم ممنون تو خوبی
نه به دعواهای گذشته امون نه به حالا چی می شد اگه وقتی مامان زنده بود صمیم باهام مهربون می شد
با صدای صمیم که داشت صدام می کرد از فکر بیرون اومدم
-چیزی گفتی صمیم
-میگم چیزی شده تو فکری
-نه ....فقط داشتم به درسام فکر می کردم
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت مگه نمیری کلاس
-نه ....دیگه حوصله ندارم سفره رو به دستش دادمو گفتم دیگه حوصله هیچی رو ندارم
وقتی که صمیم با سفره و نون از اشپزخونه بیرون رفت تازه فهمیدم که من چکار کردم
این روزا صمیم چقدر تغییر کرده بود قبلا جرات نداشتم کاری ازش بخوام الان رفته سفره رو بچینه
فقط ای کاش همیشه مهربون بمونه و دوباره اخلاقش مثل اول نشه
هنوز چند لحظه نگذشته بود که دوباره صمیم به آشپزخونه برگشت و گفت صنم برای من و رامین شام رو بذار توی سینی میرم تو اتاقش می خوریم
با دلخوری گفتم پس من تنها بمونم
لبخندی زد و گفت می خوام برم بهش بگم اگه می تونه تو درسا کمکت کنه من که خودم وقت نمیکنم وگرنه حتما خودم کمکت میکردم
راستش ته دلم یه جوری شدم .....خوشحال شدم اینجوری می تونستم رامین رو بیشتر ببینم .....ولی مونده بودم صمیم که قبلا از این اخلاقا نداشت چطور حالا غیرتش اجازه میداد دوستش به من تو درسام کمک کنه ...فقط یه دلیل میتونه داشته باشه این که به من و زامین اطمینان داره ..وگرنه با اخلاقی که من از صمیم دارم محاله از این پیشنهادا بده
صمیم که رفت من هم توی آشپزخونه نشستم بشقاب رو توی سینی جلوی خودم گذاشتم و قاشق رو توی کاسه خورشت که برای خودم گذاشته بودم زدم و با خودم گفتم اگه قبول نکنه چی
سرم رو بلند کردم و گفتم خداجونم اگه رامین قبول کنه بهم درس بده من هم قول میدم دیگه اذیتش نکنم و دختر خوبی بشم
یعنی میتونستم خب باشم !!
شونه هام رو بالا انداختم و بقیه غذام رو خوردم در مورد اینکه خوب باشم یا نه بعدا هم میتونستم فکر کنم
****************
چای رو دم کردم دو تا لیوان برداشتم توی سینی گذاشتم تا برای رامین و صمیم ببرم واقعیتش این بود می خواستم بفهمم رامین قبول کرده یا نه
روسریم رو جلو کشیدم سینی رو به دست گرفتمو به سمت زیر زمین رفتم
پشت در که رسیدم کمی مکث کردم که ببینم چی میگن
صدای صمیم اومد که می گفت بالاخره تو هم داداشمی و صنم هم خواهر کوچیکته من دوست ندارم تو رودربایستی باشی فقط می دونی که ...
رامین وسط حرفاش پرید و گفت میدونم صمیم جان من هم صنمو مثل خواهرم دوست دارم فقط بذار ببینم وقت ازادم کیه بعد بهت میگم
پسره ی پرو من نمیدونم اگه داداش نخوام باید برم کی رو ببینم
یه دفعه در باز شد و من صمیم و پشت سرش رامین رو دیدم
هول کردمو زبونم قفل شد نفهمیدم چی می خوام بگم
که صمیم سینی رو از دستم گرفت و گفت دستت درد نکنه من و رامین داشتیم میومدیم بالا ،اما حالا بهتر شد دیگه همینجا میشینیم چاییمون رو می خوریم
بالاخره زبونم باز شد و گفتم منم چون میدونستم همیشه بعد از غذا چایی می خوری گفتم براتون بیارم
می خواستم از پله ها بالا برم که رامین گفت صنم خانم شما هم بفرمایید پیش ما بشینید
به صمیم نگاه کردم سرش رو تکون داد و گفت اگه دوست داری بیا بشین از تنهایی بهتره
خیلی دوست داشتم برم اما واقعیتش تاب نگاه کردن به رامین رو نداشتم ابرای همین گفتم نه می خوام برم یکم درس بخونم
و بدون اینکه منتظر جوابشون بمون به سمت بالا دویدم
*************
حدود یه هفته ای از اون شب که صمیم با رامین در موردم حرف زده بود گذشته بودو هنوز رامین هیچ جوابی نداده بود دیگه داشتم مطمئن می شدم که نمی خواد بهم درس بده و اینجوری می خواد بهمون بفهمونه
توی حیاط روی پله ها نشسته بودمو دستاهام دور خودم پیچیده بودم
به دمپاییهای توی پام خیره شدم پام رو روی موزائیک کف جیاط حرکت دادم و به حرکت پاهام خیره شدم
به خودم که نمی تونستم دروغ بگم من حال و هوام عوض شده بود
من احساسم اون احساس گذشته نیست
دیگه ازش متنفر نبودم برعکس دوستش داشتم و دلم می خواست همیشه کنارم باشه
صدای زنگ که اومد بلند شدم روسریم رو درست کردمو به سمت در رفتم
در رو باز کردمو از همون پشت در گفتم بله
-خانم نامه دارین
سرم رو از پشت در بیرون اوردمو به مردی که کیفی روی دوشش بود و دفتری توی دستش بود نگاه کردم
پرسیدم نامه داریم از کجا
-بله نامه دارین بفرمایید امضا کنید تا تحویلتون بدم
خودم رو جلو کشیدمو به همونجایی که با انگشتش توی دفتر اشاره می کرد رو امضا کردم
نامه رو که گرفتم در رو بستم و همونجا پشت در به نامکه زل زدم نامه از سفارت بود
یعنی چی به اسم گیرنده که نگاه کردم اسم رامین رو دیدم یعنی توش چی بود
************
توی اتاق نشستم و به نامه ی سفارت که کف اتاقم انداخته بودم نگاه کردم....دو دل بودم که بازش کنم یا نه نمی دونستم اگه بازش کنم کار درستیه یا نه
خب معلومه کار درستی نیست.....اما این نامه مربوط به رامینه من باید بدونم تو نامه چیه
نامه رو برداشتمو توی کمدم گذاشتم و بی خیالش شدم با خودم گفتم تا فردا فکرام رو می کنم تا ببینم چی میشه
****************
می دونستم رامین امروز کلاساش زود تموم میشن و زود میاد برای همین توی حیاط نشستم تا ببینمش و نامه رو بهش بدم هر چی با خودم فکر کردم نتونستم بازش کنم با خودم گفتم که من قول دادم که دختر خوبی باشم پس بهتره نامه رو بهش بدم یعنی سعی کرده بودم دختر خوبی باشم هر چند که سخت بود اما چاره ای نبود..
به در حیاط زل زده بودم که در حیاط زده شد و بعد هم با کلید باز شد
خودش بود از روی پله ها بلند شدمو بهش زل زدم
رامین که منو دید با تعجب نگاهم کرد و در رو بست و اومد جلو
-سلام
نگاهی به سرتاپام کرد و گفت چه عجب یه بار تو سلام کردی
همینه دیگه وقتی میگن نباید به مرد رو داد برای همینه دیگه ببینه یه روز بهش سلام کردم هول ورش داشت
-چیه زبونتو موش خورده که ساکت شدی
پسره ی پررو ...خاک به سرت صنم با این عاشقیت حالا آدم قحط بود اومدی عاشق این گند اخلاق شدی
-صنم خودتی ...نگنه ضربه اون پیشونیت تازه داره اثرات خودش رو نشون میده ...
دیگه داشت پررو می شد
برای همین از کوره در رفتمو گفتم: برو بابا تو هم فکر کردی کی هستی ..منو باش یه روز خواستم تو رو جز آدم حساب کنم
و بدو وارد خونه شدمو در رو محکم بستم..
به اتاقم رفتمو آروم از گوشه پنجره به بیرون نگاه کردم رامین هنوز وسط حیاط بود و به کف زمین خیره شده بود
سرش رو که به سمت پنجره چرخوند خودم رو کنار کشیدمو روی زمین نشستمو نامه ای که توی دستم مچاله شده بود رو نگاه کردم..
تقصیر خودش بود ..من میخواستم دختر خوبی باشم ...
نامه رو توی دستم گرفتم و خیلی آروم اون رو باز کردم ..
وقتی نامه رو کامل از پاکت خارج کردم پشیمون شدم ..اون نامه برای من نبود ..چرا یه لحظه نادم شدم اما فقط برای یه لحظه ...
یه نفس بلند کشیدمو تای نامه رو باز کردم
چی این تاریخ مصاحبه اس برای دریافت ویزا ...یعنی رامین میخواد بره ...نه ...نمیتونم تحمل کنم ...نمیذارم بره ...اگه بره من میمیرم ..تازه دارم بهش وابسته میشم ..تازه داره تو لحظه لحظه زندگیم نقش میگیره ..نه نمیذارم بره ..نمذارم
نامه رو سوزوندمو توی سطل آشغال توی آشپزخونه ریختم
حالا می خوام ببینم چطوری میری آقا رامین....تقصیر خودت بود می خواستی پررو بازی درنیاری من می خواستم نامه رو بهت بدم
اگه مثل آدم حرف میزدی من بهت میدادمش
با اینکه یکم عذاب وجدان داشتم اما بی خیال شدمو با این حرف که من می خواستم بهش بدم اما تقصیر خودش بود خودم رو آروم می کردم
************
چند بار توی آینه خودمو برانداز کردم . این چندمین لباسی بود که عوض میکردم ..یه جور وسواس گرفته بودم.به پوست گندمی روشنم تقریبا همه چیز میومد اما نمیدونم چرا اونموقع هر چی میپوشیدم حس میکردم بیروحم میکنه و بهم نمیاد!!!
قرار بود تا چند دقیقه دیگه رامین بیاد و توی درسهای عقب افتاده کمکم کنه .
وای که وقتی صمیم بهم خبر داد هر روز رامین میاد و تو درسام کمکم میکنه تا عقب افتادگیه درسیم جبران بشه ,نزدیک بود از خوشحالی غش کنم .
نمیدوم اگه قبول نمیکرد چه حالی میشدم ..
بی خود کرده.... مگه دست خودش بود که قبول نکنه .هر چی باشه ما صاحب خونشیمو باید مطیع ما باشه.....
مداد چشمم رو برداشتمو یه کوچولو زیر چشمم کشیدم تا رنگ چشمهای عسلیم رو بهتر نشون بده .یه برق لب هم روی لبای قلوه ایم کشیدم.
یه روسری خوشرنگ انداختم رو سرم و به موهای جلوم ور رفتم ..کجش کردم ...بالا زدم ...از فرق وسط باز کردم ....واییییییی..هیچ وقت نتونستم با این موهای صاف و لختم کنار بیام .آخرشم از حرصم همشو کردم زیر روسریم و رفتم طبقه پایین .
همین که پام رو از روی آخرین پله برداشتم در راهرو هم به صدا در اومد ..صمیم هنوز توی حمام بود .بل فور رفتم طرف در و بازش کردم.
وای قلبم اومد توی دهنم ...ببین صنم لامصب عجب تیکه ای شده ..
وای چه این پلیور نارنجیه خوشرنگش به چشمای قهوه ای و پوست برونزه اش میاد ..وای چه ادکلنش بوی خوبی میده ..وای چقدر ته ریش به صورتش میاد ..وای.....
- یه وقت قرق نشی
منم مثل گیجا گفتم: تو چی؟
یه پوزخند زدو گفت : تو خیالهای خودت
اخمام رو توهم کردم و گفتم : به تو چه فضول...
یه تای ابروش رو انداخت بالا و گفت : خیلی دلم میخواد این زبونت رو یه روزی کوتاه کنم
-بپا نچای ...گنده تر از تو هم نتونستن کاری بکنن تو که سهلی
یه قدم اومد جلوتر و گفت : صنم موندم این صمیم چطور تو رو تحمل میکنه ..حالا که این هیچ ..اون شوهر بدبختت رو بگو که مجبوره با تو زیر یه سقف زندگی کنه
دستم رو به کمرم زدمو گفتم :خیلی هم دلش بخواد
قهقه اش به هوا رفت و همون حال که میخندید گفت : واسه چی دلش بخواد ..چیزی که فراوونه زن .......
بعد توی صورت من که از اعصبانیت سرخ شده بودم دقیق شد و گفت :
شاید اول اون قیافه عروسکت رو که دید خام بشه اما به ماه نکشیده اون زبون درازت کار دستت میده و بر میگردی ور دل صمیم
لبم رو از عصبانیت به دندون گرفتم و به چشماش زل زدم که گفت : حیف اون لبا ..نکن اونجور آدم دلش ضف میره
واقعا که به بی نهایته بی شعوری رسونده بود این بی شرم .
طبق معمول کنترل اعصابم رو از دست دادم و بدون این که بفهمم چکار میکنم در رو با تمام قدرت بستم که همزمان با بسته شدن در صدای فریاد رامین هم به هوا رفت ..
اول فکر کردم داره فیلم میاد اما وقتی دیدم در بسته نشد .در رو آهسته گرفتم و باز کردم
رامین کمی خم شده بود و سرش پایین بود .من صورتش رو نمیدیدم برای همین آهسته گفتم : چی شد ؟
سرش رو بلند نکرد .
دوباره با کمی نگرانی پرسیدم : رامین میگم چی شد ؟
یه کم سرش رو بالا آورد و با حالتی که معلوم بود خیلی عصبانیه و رنگ چهره اش از درد بی رنگ شده بود گفت : ای تف به روت دختر ..
رفتم یه چیزی نثارش کنم که چشمم به دست راستش که با دست چپش گرفته بود افتاد
درست روی هر چهار انگشت دستش آثار برخورد در روی اونها بود و زخم شده ...مطمئن بودم با اون شدتی که من در رو بستم , فریاد رامین تنها از بوجود اومدن این زخمها نبوده .
از دیدن دستش توی اون حالت دلم ریش شد
من چه احمقی بودم که فکر نکرده این کار رو کردم ..خدا منو بکشه که این بلا رو سر دستهای عزیزم آوردم ..صنم آخه توهم آدمی ..خوبه که عاشقشی و این بلا رو به سرش آوردی ..ای درد بگیری صنم
با طمئنینه به طرفش قدم برداشتم و آهسته گفتم :
خب ...ببخشید
با عصبانیت بهم نگاه کرد و گفت : ببخشم ؟زدی ناکار کردی دستمو میگی ببخشید
-خب ..تقصیر خودت بود نباید دستت رو میذاشتی اونجا
صاف ایستاد و گفت : خیلی رو داری دختر ..خیلی ..یعنی پرورتر از تو هیچ جا ندیدم
نگاه به دستش کردم و بدون توجه به غرهایی که میزد گفتم :
انگشتات رو تکون بده ببینم نشکسته باشه
- روتو برم هی ...
چی شده؟
همینو کم داشتم به طرف صمیم که پشت سرم ایستاده بود برگشتم .صمیم حوله رو روی دوشش انداخت و گفت :
چرا دم در وایستادید ..بیاین تو هوای خونه سرد شد ....رامین بیا تو داداش
به طرف رامین برگشتم و به صورتش نگاه کردم تا بتونم افکارش رو از توی صورتش بخونم ..
یعنی رامین به صمیم میگفت چه بلایی به سرش آوردم ؟
خب بگه ...منم میگم اون چه حرفی زد که منم همچین کاری کردم ..
.چی میگی صنم ...همین مونده که همینو بگی اونوقت دیگه تا عمر داری رامین رو نمیبینی
صمیم : میگم بیایین تو چرا هنوز وایستادید.
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین