♥سوار بر بال سرنوشت♥8
اصلا نمیتونستم باور کنم که این موجود خبیث این موضوع رو به صمیم بگه ....
اصلا خوب کاری کردم ای کاش طوری میبشتم که برای همیشه از کار می افتاد ..
صنم اون دهنت رو ببند ...الان یه چیزی میگی دو دقیقه بعد پشیمون میشی و طلب مغفرت میکنی....
صميم با تعجب به دست رامين که هنوز توي دست چپش بود نگاه کرد و گفت دستت چي شده...بعد به من نگاه کرد و گفت چکار کردي تو؟....هان؟
مي خواستم چيزي بگم که رامين با یه لبخند از روی پیروزی نگاهم کرد و گفت :البته منم مقصر بودم نبايد دستم و روي چارچوب در ميذاشتم
صميم دوباره به سمتم برگشت و گفت :بدو يه چيزي بيار دستش رو ببنديم .
بعد هم به سمت رامين چرخيد و گفت :بيا تو داداش تو که اين خواهر بي عقلمو مي شناسي
سريع از کنارشون گذشتمو به آشپزخونه رفتم چون مطمئن بودم اگه اونجا مي موندم اين بار سر دوتاشونو لاي در ميذاشتمو در رو روشون مي بستم
باز اون اخلاق گند صمیم اومد سراغش ..
من که گفتم اين آدم بشو نيست
اي خدا بگم چکارت نکنه رامين که شدي يه بلا روي زندگيم...
سرم و بالا بردم و گفتم آخه خداجون مگه آدم قحط بود که اين صميم شد برادر من ؟!چي مي شد من هم مثل دختراي ديگه داداشم مهربون و فهميده بود که جلوي هر کس و ناکسي باهام اينجوري حرف نزنه اي خدا جون
-چي ميگي داري با خودت
با صداي صميم به طرف عقب برگشتم به چهره اش که نگاه کردم فهميدم چيزي نشنيده خدا رو شکر قبل از اينکه در مورد رامين چيزي بگم سررسيد والا الان بايد جنازه ام با خدا درد و دل مي کرد.
دوباره صداش تو گوشم پيچيد
-صنم ميگم اين چسب و بتادين کجاست چرا اينجا خشکت زده و داري برو بر منو نگاه مي کني
کابينت رو باز کردم و چسب و بتادين رو به دست صميم دادم ...قبل از این که کاملا از آشپزخونه خارج بشه گفت : از این به بعد هم چشمات رو باز کن ببین چه غلطی میکنی .
وقتی بيرون رفت من هم همونجا روي زمين نشستم
این یکی رو چه کنم ..تازه داشتم بهش امیدوار میشدم که آدم شده ها ...این رامین هم که فکر کنم میخواد برام تریپه کلاس اومدن بیاد و بگ من دیگه نمیتونم تو درساش کمکش کنم..
خب نکنه به درک ..من اصلا هم نگران درسام نیستم !
خب اونجوري بيشتر مي تونستم ببينمش اما الان چي
واسه چب ببینمش تحفه رو ..حالا من یه چیزی گفتم که بهش علاقه پیدا کردم ..یه چیزی بود زودگذر ..آدم که نباید جو گیر بشه.
اصلا حقش بود ديگه خيلي پرو شده بود و بايد يه جوري بهش مي فهموندم که چه جوری باید با یه دختر متشخص حرف بزنه ..پرو
دوباره صداي صميم آمد که اسمم رو صدام مي کرد
بلند شدم روسريم رو درست کردمو به سمت هال رفتم
هر دوشون کنار هم نشسته بودند نگاهم به سمت انگشتهاي دست راستش کشيده شده که صميم روي هر چهاراشون رو با چسپ پوشونده بود
خنده ام گرفت اينم جاي دستمزش بود بايد دستش ناکار مي شد
-به چي مي خندي ؟
-هان ..من ؟ به هیچی صمیم
دوباره اون اخمهای صمیم اومده بود سراغش :بشين رامين مي خواد باهات درس تمرین کنه:...
اه اين صميم هم انگار نمي خواد دست از سرم برداره
کتاب زيست رو جلوش گذاشتمو کنار صميم نشستم
رامين با تعجب نگاهم کرد و گفت مگه تو رشته ات رياضي نيست
با همون اخم که سعی داشتم نشون بدم همچین هم از مصاحبت با اونها راضی نیستم گفتم:-بله رشته ام رياضيه اما تصميم گرفتم کنکور تجربي شرکت کنم
صميم قهقه اي زد و گفت :پس تو هم مي خواي دکتر بشي بعد در حالي که بلند مي شد گفت :به همين خيال باش
ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم براي همين به تندي گفتم : چرا که نه..مگه من چيم از دکترا کمتره
صميم با انگشت روی گیجگاهش زد و گفت :اينجات...خدا وکیلی اگه تو دکتر بشی ..من اگه رو به موت هم باشم نمیام سراغ تو
بعد در حالي که هنوز آثار خنده روي صورتش بود به طرف رامين نگاه کرد و گفت :رامين جان اين خواهرمون بلد نيست پذيرايي کنه الان من مجبورم برم چايي بيارم
خواستم بلند شم برم چايي بيارم که صميم گفت :نمي خواد خودم ميارم مي ترسم بعد پزشکي قبول نشي بندازي گردن من که نذاشتم قبول شي
وای خدا چقدر تحقیر!!!!!
صميم که وارد اشپزخونه شد رامين گفت: من هم با صميم موافقم
سرم رو تکون دادمو گفتم در چه مورد
-در مورد اينکه تو يه چيزي کم داري و نمي توني دکتر شي
لبم و کج کردمو گفتم: اتفاقا من يه نفر رو میشناسم که با اينکه ناقص العقه پزشکی میخونه..البته همین الان هم ناقص العضو شده ..پس میبینی پزشکی همچین هم سخت نیست ...آقای دکتر .
صورت رامين از عصبانيت سرخ شد دهنش رو باز کرد چيزي بارم کنه که صميم سینی به دست از آشپزخونه اومد بیرون.
نگاهم که به صمیم افتاد تزه فهمیدم چه غوغایی کرده این داداش ما..آخ که چقدر هوس چایی کرده بودم ..این صمیم اگه بخواد بدم نیست.پس میتونه خوب باشه
يکي از ليوانها رو جلوي رامين گذاشت منم منتظر که یکی هم جلوبی من بگذاره اما وقتی ليوان ديگري رو خودش برداشت و رفت گوشه هال و جلوي تلويزيون نشست فهميدم که اين پسرا هيچ وقت آدم نمي شن(البته اين قضيه اصلا واقعیت نداره اما چه ميشه کرد مجبور شدم همچين چيزي از زبون صنم بنويسم ديگه)رامين کتاب زيست رو جلوش کشيد و گفت :چيز هم خوندي
-نه
نگاهي بهم کرد و سری از تاسف تکون داد
-تو بايد قبل از اينکه من ميومد حداقل فصل اول رو يه دور ميزدي که بعد اگه اشکالي داشتي من بتونم برات برطرفش کنم
-خب الان مي توني خودت کل فصل رو برام توضيح بدي
و بهش نگاه کردم
لباش رو از حرص جمع کردو آروم گفت: تو خواب هم نمي توني ببيني که پزشکي قبول شدي
نگاهي به صميم کردم حواسش به ما نبود براي همين گفتم :
خواهیم دید آقای دکتر بعد از ما...
مثل اينکه حوصله کل کل کردن رو نداشت چون ديگه بي هيچ حرفي کتاب رو باز کرد و دو ساعت تمام یه نفس چند بخش از زیست رو رو برام توضيح داد..
اما دریغ از حواسه جمع من ..دوباره رفتم تو عالم هپروت!!!
يعني ميشه يه روزي منو رامين باهم مهربون باشيم......نه اين مگه مي تونه مهربون باشه خند ه اش هم انگار سهميه بندي شده و فقط وقتي مي خواد حرصم رو دربياره
آخ رامين چي ميشه يه بار يه لبخند محبت آميز بهم بزني
اونوقت ببین چطوری میشم یه صنم دیگه ..همون صنمی که تو میخوای.
صنم مثل اينکه کم کم ديوونه بودنت داره خودش رو نشون میده ها...آخه دختر این چرت و پرها چیه داری میگی ..حواست رو جمع کن ...به جون خودت اگه امسال قبول نشی اونم پزشکی نه من نه تو ...
***********
يه هفته اي مي شد که رامین هر شب میومدو بهم تدريس مي کرد
امروز قرا رود فصل پنجم رو برام رفع اشکال کنه براي همين داشتم اون فصل رو مي خوندم
اما فرياد رامين بند دلم رو پاره کرد
-دختره ي احمق کجايي؟
چي اين با کيه
پنجره اتاقم رو باز کردم رامين رو ديدم که با صورتي سرخ شده از خشم و چشمايي قرمز داشت نگاهم مي کرد
من هم صدامو بردم بالا و گفت :صداتو بيار پايين بعد با یه آرامشی ساختگی گفتم:در ضمن با کي هستي
-با تو دختره ي احمق بي شعور
چي اين امروز چش شده
-رامين نذار يه چيزي بهت بگم مثل اينکه امروز ديوونه شدي.....حيف که صميم نيست و الا مي دونست چه جوري حالت رو بگيره
با عصبانيت گفت» صدات رو ببر
نبايد جلوي اين بشر کم مي آوردم براي همين پرده رو انداختم و رفتم به طرف حیاط
در رو باز کردم ...رامين هنوز سرجاش وسط حياط ایستاده بود من هم آروم آروم و طمئنینه از پله ها پايين رفتم و با یه حالتی که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده گفتم: فرمايش
-خيلي احمقي ....اون نامه لعنتی رو چه بلایی به سرش آوری .چرا بهم ندادي
قيافه متعجبي به خودم گرفتمو گفتم :کدوم نامه
با خشمي که سعي مي کرد کنترلش کنه تا صداش بالا نره گفت همون نامه اي که بيشتر از يه هفته است از سفارت برام فرستادن و تو گم و گورش کردي
تازه فهمیدم که چی میگه:آخ آخ ..این مارمولک چطوری فهمیده که کار من بوده.
با این که سعی میکردم عادی رفتار کنم اما لرزش صدام رو نمیتونشتم کنترل کنم
-من ....براي چي بايد ..گم و گورش کنم تازه از کجا مطمئني ..شايد هنوز نامه رو برات نفرستادم
انگشت اشاره اش رو به طرفم گرفت و گفت :فرستادنش خانم فرستادن و مطمئنم تو تحويلش گرفتي چون اگه صميم بود بهم ميدادش فقط تويي که هميشه فوضولي و ....
سرم رو بلند کردمو جلوش محکم ايستادم و گفتم فوضولي و چي؟
سرش رو تکون داد و گفت :صنم به جون خودم اگه مطمئن شم کار تو بوده کاري مي کنم که مرغاي آسمون به حالت گريه کنن
پوزخندي زدمو گفتم :به همين خيال باش
خواست از کنارم رد شه که باز نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و پام رو جلوش کذاشتم تا نقش زمينش کنم
که نميدونم چي شد که خودم هم نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و دوتاييمون روي زمين افتاديم و رامین افتاد روی نیم تنه من !!!
هر دومون از این حادثه شوکه شده بودیم ..من نمیدونم این همه جا این چرا باید بیوفته رو من!!!
دستام رو روي سينه اش گذاشتم تا از روي خودم بلندش کنم که با یه لبخند گفت :
خب از اول به خودم مي گفتي همين رو مي خواي.. ديگه چرا اينهمه خودتو اذيت کردي و نقشه کشيدي
با عصبانيت گفتم :خفه شو
دوباره تقلا کردم که اون رو از روي خودم کنار بزنم اما نتونستم
با شيطنت و لبخندي مرموز به لبهام خيره شد و گفت: شايد تونستم يه طوري ديگه تلافي کارت رو دربيارم مطمئنم اينجوري تو هم راضي هستي
و اروم سرش رو پايين آورد
نه دوست نداشتم ....نمي خواستم اينجوري بشه .به لبهاش که نگاه مي کردم خودم هم وسوسه مي شدم که امتحان کنم که يه بوسه چه مزه اي ميده اما نه نبايد ميذاشتم
-صميم به خدا تقصير من نبود...
اين حرف رو که زدم رامين به سرعت از روم بلند شد و به سمت در نگاه کرد
من هم توي اون فرصت با تمام سرعت به بالای پله ها رقتم و گفتم فکر کردي ميذارم هر کاري مي خواي بکني کثافت
رامين که فهميد سرش کلاه رفته و صميمي در کار نبوده گفت برو دختر من که ميدونم خودت هم همين رو مي خواستي حالا چرا لحظه آخر پشيمون شدي من نميدونم ..شايد هم داري ناز مي کني....باشه عزيزم من نازت رو هم مي خرم
پسره ي بي شرم با وقاحت داشت نگاهم مي کرد و اين حرفا رو بهم ميزد
دمپاييم رو از پام درآوردمو به طرفش پرتاب کردم که خندید و جا خالی داد
از عصبانیت تنم میلرزید ..آخه یه پسر چطور میتونه این همه پست باشه..صمیم خاک بر سر من با این اعتمادی که به این دوسته گاگولت کردی ....صنم خاک بر سر تو با این عاشقت شدنت ....خاک
روی شکمم خوابیده بودم و مثلا داشتم درس میخوندم ..اما حواسم به همه جا بود الا کتابی که جلوی روم بود ...تازگیها صمصیم مرموز شده بود ....تلفنهای مشکوک ..اس امسهای بیوقفه ...اونم کی صمیم که هیچوقت اس بازی نمیکرد ..تازگیها هم بیشتر به خودش میرسید ...وقتی میخواست بره بیرون سه تیغ میکرد و ادکلن رو خودش خالی میکرد ..اونم چه ادکلنی ..هر وقت می زد من یاد امام زاده دوود می افتادم ..آخه یه جورایی بوی گلاب میداد.
قلتی زدم و به سقف خیره شدم ...
اینجور رفتارهای مشکوک فقط یه نوع تهاجم فرهنگی رو میطلبه ...عاشق شدن..
نه بابا یعنی صمیم بی کله عاشق شده ؟!!!!
با صدایی که از توی حیاط میومد از خیالبافی های خودم پرت شدم بیرون و رفتم دم پنجره ..
این دختره کیه دیگه داره با رامین حرف میزنه ...اه اه ..چقدر هم جلف لباس پوشیده .با اون مانتو تنگ و سرخ آبی رنگ تابلوش!!..آرایشش رو نگاه کن .!!چقدر به خودش رنگ و لعاب مالونده ..
حس کنجکاویم بر صدد شد تا بفهمم این کیه که رامین باهاش این همه راحت برخورد میکنه ..
کلا نیش هر دوشون تا بنا گوش باز بود و صدای دختره مثل اینایی که خروسک گرفته باشن توی حیاط میپیچید ..
رنگ موهاش رو اینقدر روشن کرده بود که به سفیدی میخورد که اصلا با صورت برنزه و آرایش غلیظش همخونی نداشت ..
ابروهاش حالت شیطونی تتو شده بود و لباش هم که انگاری کتک خورده باشه باد کرده بود ...
نکنه این رامین بیشعور دخترآورده باشه خونه ..اگه اینطور باشه که الان زنگ میزنم صمیم بیاد بندازتش بیرون ..بی لیاقت
یه لحظه حالم بد شد ...یعنی ممکنه رامین من همچین آدمی باشه ؟!رامین من !!
صنم خفه میشی یا نه این کجا رامین توئه ..داری با چشمهای خودت میبینی ..اونوقت باز هم میگی رامین من ..مگه همین رامین تو نبود که چند روز پیش میخواست ازت سواستفاده کنه ...بمیری بهتره با این عاشق شدنت .
خودم رو کنار کشیدم و روی زمین بیحال نشستم ..یه بغض بزرگ راه تنفسم رو گرفته بود ...خدای من چرا من باید به این گاو دل ببندم ..تو زندگیم هیچوقت نذاشتم کسی وارد قلبم بشه ..اما این...صدای خنده بلند هر دوشون مثل مته رفت رو مخم.
از روی زمین بلند شدم و نفس بلند کشیدم و با عصبانیت رفتم طرف در راهرو .. چادر خونگیم رو برداشتم و دور کمرم بستم
خیال کردین ..حالتونو میگیرم به من میگن صنم ..حالتو میگیرم رامین ..واسه من دم در آوردی ..دمت رو میچینم ....
در رو با شدت باز کردم و رفتم بیرون ..رامین و اون دختره مترسک هنوز هم داشتن با هم میخندیدن...یه لحظه عصبانیتم به نقطه جوش زد و فوران کرد ..با صدای بلند و عصبی گفتم :
خوشم باشه ..خوشم باشه ...معلوم هست اینجا چه خبره؟
هر دو به طرف من برگشتن ...از صورت هر دوشون معلوم بود که چقدر تعجب کردن ...ابروهای رامین که رفته بود به کف سرش چسبیده بود..
اون دخترک لباش رو جمع کرد که بی شباهت به اردک نشد .بعد رو به رامین گفت : این کیه رامین
خونم به جوش اومد ..
ناخداگاه دستم رو زدم به کمرم و گفتم : من صابخونشم ....شما؟
چشم و ابرویی نازک کرد ورو به رامین گفت:
رامین باید حدس میزدم این مرغ دونی که تو با این وضعیت محله اجارش کردی همچین صاحبخونه پاچه پاره ای هم داشته باشه
پله ها رو دوتا یکی کردم و به طرفش خیز برداشتم و گفتم :
با منی مادر فولاد زره؟
رامین اومد بین من و اون ایستاد و رو به من گفت : صنم چه خبره ..؟این چه طرز حرف زدنه ...
برگشتم به صورتش نگاه کردم و گفتم :
خوبه والا ...یه چیزیم بدهکار شدم نه ...کور بودی یا کر ..ندیدی چطوری با من صحبت کرد ..اونم با کی ..با من ..صابخونت
دخترک ابروهای سیخونکیش رو بالا برد و گفت :
اوه اوه اوه ...چه جو گرفتتش ..این خراب شده چیه که هی به داشتنش مینازی؟
رامین به طرفش بر گشت و گفت:عسلم تو هیچی نگو .بخاطر من.
عسلم؟؟؟؟!!!!
عق ..حالم بهم خورد
گره چادرم رو باز کردم و اونو سرم کردم و گفتم :
از این جینگولک بازی ها اینجا در نیارید ..هری ...اینجا جای شما نیست
رامین گفت : صنم احترامت رو نگه دار ..هر چی من هیچی نمیگم تو دور بر میداری
-پیاده شو با هم بریم ...فکر کردی اینجا طویله اس که دست هر خری رو گرفتی آوردی تو
عسل با همو صدای گوش خراشش به حالت عصبی گفت:
رامین..
گفتم : خیلی خب بابا ببخشید خر نه گاو ..
دوباره بلند تر گفت :رامین
-چیه بابا هی رامین ..رامین میکنی ..
رامین با حالت عصبی اما در حالیکه میخواست نشون بده خونسرده گفت :
صنم کاری نکن صمیم رو به جونت بندازما
زبونم رو در آوردم و براش صدا در آوردم و گفتم :
خیلی ترسیدم ..وای خدا جون ....رامین خان مثل اینکه حواست نیست تو چه موقعیتی هستی ..اگه صمیم بفهمه یه دختر ...از اون بی سروپاهاش آوردی اینجا با اوردنگی میندازتت بیرون
یه دفعه به طرفم خیز برداشت ه نزدیک بود از ترس گلاب پاشون کنم خودمو
-حرف دهنت رو بفهم صنم ..این عسل دختر عممه(عمه)یه کلمه دیگه چرت و پرت در موردش بگی با من طرفی ..فهمیدی
دختر عمه اش!همونی که باباش میخواست به زور به ریش رامین ببنده !
انگاری یه لحظه فشار خونم افتاد زیر صفر ..تموم بدنم یخ کرد ..پاهام به زور سنگینی بدنم رو تحمل میکرد ...
نگاهم رو از روی رامین امتداد دادم به صورت بزک کرده عسل ..
این چه چیزی داره که رامین اینطور بخاطرش از حرف من عصبانی شد!!
خب معلومه صنم ..تو با دختر عمه اش بد حرف زدی ..فامیلشه کشک که نیست .هر کس دیگه ای هم بود همین برخورد رو میکرد .
عسل: رامین من دیگه تحمل ندارم قیافه این رو تحمل کنم ...من میرم تو هم بهتره زودتر تصمیمت رو بگیری ..لیاقت تو اینجور جاها نیست ..اگه دایی بفهمه تو اینجا زندگی میکنی مطمئنا از ارث محرومت میکنه
واقعا که شعورش مثل پسر دائیش بود ..خواستم جوابش رو بدم که حرفی که رامین زد منو برای لحظه ای خشک کرد .
-عزیز دلم حالا چرا عصبانی میشی ..من نهایتا چند روز دیگه اینجا باشم ..فقط منتظر این وکیلم که جواب قطعی رو بهم بده .بعد هم تکلیفمون رو روشن میکنم.تو هم خواهشا این چند روز هم تحمل کن به کسی حرفی نزن
عسل :رامین من دیگه تحمل ندارم....من بدون تو دیگه نمیتونم رامینم .
دیگه صداها رو نمیشنیدم ..فقط حرکت لبهای پرعشوه عسل رو میدیم و نگاه نگران رامین رو که برای عسل بود ..چادرم آروم سر خورد و افتاد پایین پام ..وبعد حرکت پاهای بیجونم که به سمت پله ها من رو با خودش میکشوند ..چطور خودم رو به بالا رسوندم رو یادم نمیاد ..فقط یادمه صدای رامین توی گوشم میپیچید که میگفت:
صنم یهو چت شد ...صنم با توئم ..حالت خوبه ؟..چرا رنگت مثل گچ شده ..وبعد صدای بهم خوردن در پشت سرم که اکو وار توی گوشم میپیچید
دیگه صداها رو نمیشنیدم ..فقط حرکت لبهای پرعشوه عسل رو میدیم و نگاه نگران رامین رو که برای عسل بود ..چادرم آروم سر خورد و افتاد پایین پام ..وبعد حرکت پاهای بیجونم که به سمت پله ها من رو با خودش میکشوند ..چطور خودم رو به بالا رسوندم رو یادم نمیاد ..فقط یادمه صدای رامین توی گوشم میپیچید که میگفت:
صنم یهو چت شد ...صنم با توئم ..حالت خوبه ؟..چرا رنگت مثل گچ شده ..وبعد صدای بهم خوردن در پشت سرم که اکو وار توی گوشم میپیچید
به در تکیه دادم و سر خوردم و روی زمین نشستم ..به روبرو خیره شده بودم ..نه میتونستم گریه کنم و نه این که از جام تکون بخورم ..فقط یه بغض بزرگ توی گلم بود که داشت خفه ام میکرد ....سرم رو به در تکیه دادم ...هنوز نگاهای پر عشوه عسل جلوی چشمام بود ..هنوز هم عزیزم عزیز کردنهای رامین توی گوشم میپیچید...
من اون نامه رو پاره کردم که رامین رو از دست ندم ..غافل از این که رامین برای من نبود ..هرگز نبود و من نمیدونستم ..
لبهام لرزیدن ویه اشک راه برای خودش پیدا کرد و سر خورد روی صورتم و چکید روی دستم ...
چند ضربه آروم به در خوردو بعد صدای رامین که گفت:
صنم حالت خوبه ...صنم در رو باز کن
خدایا چی از جونم میخواد ..
- صنم در رو باز کن ...صنم
همونطور که سرم به در تکیه داده بودم گفتم :من طوریم نیست
-خب در رو باز کن تا ببینم
صدای عسل رو شنیدم که گفت:
رامین مگه نمیبینی که میگه طوریش نیست ..
-عسلم ..حالش یهو بد شد... مگه ندیدی رنگش چطور پرید و تلو تلو رفت بالا
-حالا که چی ؟
-خب عزیزم من یه پزشکم ...باید ببینم حالش بدتر از این نشه
- این دختره فیلمشه ...تو چندین ماهه تو این محله هستی هنوز نفهمیدی ..اینا دنداناشونو واسه آدمهای پولدار و تحصیل کرده ای مثل تو تیز میکنن..من نمیدونم جا قحت بود اومدی اینجا
حرف عسل مثل یه خنجر فرو رفت به قلبم ...
با بیحالی بلند شدم ..دست به صورتم کشیدم .سرد بود ..موهای پریشونم رو زیر روسریم کردم
و صورتم رو از اون رد اشک پاک کردم
.دستم رو بردم طرف دستگیره در و در رو باز کردم
رامین درست مانند پزشکی که برای بیمارش نگرانه به صورتم نگاه کرد و گفت:صنم چت شو یهو؟
(ای کاش میفهمیدی چی توی دلم میگذره رامین ..ای کاش از این چشمهای پر از اشکم میخوندی چرا به این روز افتادم )
نگاهم رو از رامین گرفتم و گفتم :
ببخش آقا رامین من از صبح حالم دگرگونه ...فکر کنم یه کم سردیم کرده برای همین رنگم پریده ..الان کمی بهترم
بعد هم رو به عسل کردمو گفتم:
عسل خانوم شما هم ببخشید ..من رفتار خوبی نداشتم ..همونطور که گفتم امروز حالم خوب نیست اینه که رفتارم دست خودم نبود
عسل بدون این که به من نگاه کنه گفت:
خب یه چایی داغ با نبات میخوردی که اینطور به من نپری
رامین: عسل جان بسه خانمم ..دیدی که صنم گفت حالش خوب نبوده الان هم که معذرت خواهی کرد.عزیز دلم شما کوتاه بیا
(وای که رامین با این حرفت دیگه هیچی ازم باقی نذاشتی.....ای کاش میتونستی عشق رو توی چشمام ببینی که بخاطر تو به این روز افتادم ..ای کاش جلوی من با عسل اینطوری حرف نمیزدی..ای کاش اصلا من جای عسل بودم ....ای کاش.....)چشمام رو درشت کردم و چند بار باز و بسته کردم تا اون اشک لعنتی توی عمق چشمهام حل بشه
یکدفعه نگاه رامین یه رنگ دیگه گرفت..نمیدونم چی بود اما یه سوال توی نگاهش بود
دیگه تاب چشماش رو نداشتم ..یه ببخشید گفتم و در رو بستم و همونطور که اشکام بیمحابا گونه ام رو میشست به طبقه بالا رفتم
دیگه غرورم برام ارزشی نداشت ..من با این که از حرفای عسل رنجیده بودم از اون معذرت خواهی کردم ..چرا نکنم ..اون عشقه عشقم بود..عشقم اونو میخواست پس نباید به عشقش بی احترامی میکردم....
*
-صنم پاشو ببینم ...الان چه وقته خوابه ...صنم باتوئم ..
گلوم و دهنم خشک شده بود ..احساس میکردم تو یه کوره آتیش افتادم و دارم میسوزم..چشمام رو به زور باز کردم و به صمصیم نگاه کردم -الان چه وقته خوابه ...تازه 9 شبه ها ..شام هم که چیزی درست نکرد ی..پاشو مردم از گرسنگی
از کنارم بلند شد و به طرف در رفت ..وقتی دید من هنوز خوابیدم گفت:
هی صنم با توئم ..پاشو ..اه
اونقدر گلوم خشک شده بود که نمیتونستم حرفی بزنم ..بدنم به قدری بی حال بود که نمیتونستم دستم رو هم تکون بدم .
صمیم وقتی دید حرکتی نمیکنم .عصبانی گفت:
مگه مردی...
بعد هم برق رو روشن کرد
نور لامپ چشمم رو زد و چشمام رو بستم ..بعد از چند لحظه دستهای سرد صمیم رو روی پیشونیم احساس کردم
-صنم ..تو تب داری ..همه صورتت خیسه عرق شده ..تبت خیلی بالاس ..چکار کردی با خودت
لبهای ترک خورده ام رو از هم باز کردم و گفتم : آب ...
صمیم سریع از کنارم بلند شد و از اتاق بیرون رفت .
اونقدر سرم سنگین بود وبدنم بیجون بود که نمیتونستم خودم رو کمی بالا بکشم و بنشینم..تا موقعی که صمیم بیاد آروم پتو رو روی سرم کشیدم تا نور چراغ کمتر اذیتم کنه
مدتی بعد صمیم دستش رو زیر سرم گذاشت و گفت :
بیا بخور صنم اما زیاد نخور ..به رامین گفتم تب داری ..گفت کم بخور ..الان هم میاد تو رو معاینه کنه
نه ..نمیخواستم اون بیاد ..اگه اون میومد حالم بدتر میشد ..میدونستم که بدترمیشه ..نمیتونستم حضورش رو نزدیک خودم تحمل کنم ..بیشتر از این نمیتونستم تحمل کنم.
لیوان آب رو پس زدم و با همون بی حالی گفتم برو به رامین بگو نیاد ...من حالم خوبه ..طوریم نیست ..فقط یه کم سرم درد میکنه همین ..
- بدنت مثل کوره داغه اونوقت میگی حالت خوبه ...
-صمیم حالم خوبه ..برو بگو..صدای ضربه ای که به در خورد باعث شد بفهمم دیگه برای اصرار نیومدنش خیلی دیر شده ....
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین