♥سوار بر بال سرنوشت♥9
رامين که وارد شد احساس کردم قلبم فشرده شد
چرا بايد وقتي که هنوز به دستش نياوردم اونو از دست بدم ....بايد فراموشش کنم
چشمام رو بستم و اجازه دادم قطره اشکي که توي چشمام لونه کرده و مزاحم شده بود روی گونه ام سر بخوره
رامین و صمیم در حال صحبت بودن ...صورتم رو رو به دیوار کردم و قطره اشکم رو پاک کردمو چشمام رو روی هم گذاشتم ..
وقتی کنارم نشست با تمام وجودم حسش کردم
-صنم خوبي؟
چه سوال مسخره اي بود ......
گفت صنم؟؟؟؟یادمه همیشه جلوی صمیم میگفت صنم خانوم !!!...
چشمام رو باز کردم ديدم فقط رامينه که کنارم نشسته و گوشيش رو به گوشش زده تا معاينه ام کنه
با اينکه احساس مي کردم صدام تو گلوم حبس شده اما بالاخره تونستم با صدايي گرفته و آروم بپرسم پس صميم کو؟
لبخندي زد و گفت :پس ما بالاخره يه روز از شر اين صداگوش خراشت خلاص شديم...
صورتم تو هم رفت يعني من هميشه باعث آزارشم که اينجوري ميگه؟ ....
-حالا نمي خواد اخم کني تو همينجوريشم زشتي با اين اخم گنده اي که کردي که ديگه واويلا شدي .....بلند شو تکيه بده مي خوام معاينه ات کنم
دستمو بردم سمت گلوم اونو فشار دادمو گفتم :صميم کو؟
با نگراني گفت گلوت هم درد مي کنه
خواستم دوباره بگم صميم کو؟که انگار خودش فهميد
دستش رو جلوي صورتم به علامت باشه بلند کرد و گفت فرستادمش از دارو خونه داروی تب بر بگیره ..تو دارو هام نداشتم که برات بیارم
اگه قبلا بود مي گفتم داداش ما رو ببين که غيرتش رو فراموش کرده و من رو با دوستش تنها گذاشته
اما الان نه .....الان به اين تنها بودن باهاش احتياج داشتم مي خواستم بيشتر از اين ببينمش ......مي خواستم از آخرین فرصتهای با اون بودن استفاده کنم ..
بعد از معاينه کردنم گفت :سرما خوردگي که نيست .... ببینم نکنه باز این زبون درازت کار دستت داده؟صمیم ناراحتت کرده؟
توي چشماش زل زدم
عاشق رنگ چشماش بودم همون رنگي که من رو از خود بیخود و شیفته کرده بود
چشمهای زلال وشفافش ....
مگه چشمه اس که زلال باشه؟
با اين فکر لبخند بي جوني روي لبام نشست
-به به پس تو هم بلدي بخندي
با دلخوري گفتم و کمی عشوه گفتم: رامين اذيتم نکن... خیلی بدی..
با چشمهای متعجب نگاهم کرد ......فهميدم چه گندي زدم ....
اخه من کي تا حالا اينجوري باهاش حرف زدم...گندت بزنه صنم با این طرز حرف زدنت...
با من من و دست پاچه گفتم :
-منظورم اينه که....ایکه..
دستت رو بده ..میخوام فشارت رو بگیرم
دستمو به سمتش دراز کردم ..با اون دستش دستم رو گرفت که احساس کردم حرارت بدنم چندین برابر شد ...
بدون اينکه آستين لباسم رو بالا بزنه مشغول گرفتن فشار خونم شد .. من دوتا چشم داشتم چندتای دیگه قرض گرفتم و به صورتش که مشغول کارشش بود زل زدم ..در اصل داشتم با چشمام قورتش میدادم..
کارش که تموم شد دستگاه فشار خون رو کنار گذاشت اما دستم رو ول نکرد.کمی صورتش رو بهم نزديک کرد .. توي چشمام زل زد و گفت: صنم چي شده؟
نگاهم رو ازش گرفتم وسرمو پايين انداختمو چيزي نگفتم ....حرفي واسه گفتن نداشتم بهش مي گفتم عاشق شدم....اونم عاشق تو.....مزخرفه ....مسخره ام مي کنه
من کجا و اون کجا
صورتش رو به صورتم نزديک کرد دستش رو زير چونه ام گذاشت و گفت: سرت و بلند کن ببينم
سرم رو بلند کردم اما تاب نگاه توي چشماش رو نداشتم .....
اخه منو چه به عاشقي .....خدا جون من کم ديوونه بودم که تو با عاشق کردنم ديوونه ترم کردي
-توي چشام نگاه کن
توي چشماش که نگاه کردم توي درياي نگاهش غرق شدم مثل غریقی توی چشماش دنبال چیزی بودم که بهش چنگ بزنه تا غرق نشه
نزديکي صورتش به صورتم
فاصله يک کف دست بيشتر نبود
هرم نفسهاش که به صورتم مي خورد منو از خود بي خود میکرد
به لبهای خوش فرمش خیره شدم ..لبهام گز گزمیکرد و میسوخت
کنترل رفتارم رو از دست دادم و لبهام رو به لبهاش نزدیکتر کردم
اون لحظه فقط تششنه لبهاش بودم .صورتم رو جلوتر بردم تا سیراب بشم که به تندي خودش رو کنار کشيد و بلند شد
از حرکتش یه لحظه شوکه شدم ..به طرف در رفت اما قبل از اينکه از اتاق بره بيرون دم در بدون اينکه به طرفم برگرده گفت: هر وقت صميم اومد ميام
و رفت .........
وقتی رفت تازه فهمیدم چه غلطی میخواستم بکنم
این چه کار احمقانه ای بود که کردی ....
تو که دختر ضعیف النفسی نبودی ...
دوباره ياد لحظات آخر افتادم ...عرق شرم روي چهره ام نشست....يعني واقعا من مي خواستمو اون کار رو بکنم؟
خوب شد خودش بلند شد و رفت ..اما....اما صنم اون ..اون پست زد
..آره پسم زد ..... خاک بر سرت که در مقابل نفست کم آوردی ..
حالا هم آبروت رفت هم دستت پیشش رو شد..
ديگه چطوري مي تونستم توي چشمامش نگاه کنم
محکم توی سرم زدم و با همون صدايي که به زور درميومدگفتم : خاک بر اون فرق سرت کنم صنم ....خاک
***************
دو روزي از اون روز مي گذشت اونروز حتي بعد از اومدن صميم هم رامين نيومد
تو این دوروز حتی توی حیاط هم نرفتم ..میترسم برم و همون موقع رامین یر برسه
اما دیگه واقعا دارم میپوکم
امروز صبح به بهونه اي کتاب خريدن به صميم گفتم که ميرم بيرون
اگه بيشتر از اين توي خونه مي موندم با اين همه فکر مطمئنم ديوونه تر میشدم و رونه امین آباد
پولايي رو که صميم لب پنجره اتاقم گذاشته بود برداشتم و توي کيفم گذاشتم
روسريم رو درست کردم و از خونه زدم بیرون
رامين هم امروز خونه نبود نميدونم بيمارستانه يا دانشگاه يا شايد هم دنبال کاراي رفتنش ویا ....یا ....
حتی نمیتونستم به این فکر کنم که رامین میخواد با اون دختره
ايکبيري ازدواج کنه .....چقدر بد سليقه است خاک بر سرش
چون دم دماي ظهر بود و معمولا خيابون شلوغ بود اروم حرکتم مي کردم
پسري که از جلو داشت ميومد با لبخند گشادي داشت نگاهم مي کرد
حتما فکر مي کرده دندوناش خيلي خوشگل اند که مي خواد نشونم بده با اون شلوار تنگش..اه چه بد فورم هم هست
نزديکم که شد چشمکي زد و چيزي گفت که اصلا نفهميدم چي گفت.وقتی از کنارم رد شد به پشتم نگاه کردم ..نمیدونم چرا اما برگشتم و دوباره به شلوارش نگاه کردم
که یهو محکم به کسي خوردم
سرم رو سریع بر گردوندم که ديدم رامينه
یه لحظه بدنم سست شد و همونطور بر و بر زل زدم تو چشماش تا اينکه گفت چرا حواستو جمع نمي کني........
چون جوابشو ندادم با عصبانیت گفت: کجا ميري حالا خانوم سر به هوا؟
اينم شده همه کارم الان بايد من به اينم جواب پس بدم
خواستم بگم به تو چه
که تو همون لحظه تلفنش زنگ خورد
نگاهي به صفحه گوشيش کرد و با ترديد جواب داد
-الو
-..........
-سلام من خوبم
.........
-من که همه ي حرفامو چند دقيقه قبل بهتون گفتم من مي خوام برم
............
صداش رو بالا برد و گفت شما چي از من مي خوايد ....مي خوايد با زنتون توي يه خونه باشم
..............
-ميدونم اما من با اون توي يه خونه نمي تونم باشم
...................
دستش رو توي موهاش فرو برد کمي ازم فاصله گرفت و گفت نکنه فراموش کرديين ...یادتونه حرفاش رو باور کردين و الا چرا من از خونه زدم بيرون
...............
-تقصير خودتونه .....شما با ازدواجتون منو براي هميشه از دست دادين
............
لبخند عصبي زد و گفت جالبه ......نه خير من از تو و زنت متنفرم مي فهميد متنفرم .........مگه فکر نمي کردي به زنت نظر دارم مگه حرفاش رو باور نکردي پس الان چرا مي گي برگردم
..............
-من الان کار دارم ...گفتم کار دارم ارم خداحافظ
و بلافاصله گوشيش رو قطع کرد
وقتي برگشت و ديد بهش زل زدم سرش رو تکون داد و گفت چيه؟
-هيچي
-راه بيفت
با تعجب گفتم کجا ؟
- مگه نمیرفتی جایی ..منم باهات میام
-خودم میرم
-لازم نکرده سر ظهری تو خیابونا تنهایی جایی بری ...به هر صورت تو هم مثل خواهرمی .خوش ندارم خواهرم سر ظهر تنها بیرون بره ..
خواهر؟!!!
خواستم حرفی بزنم که جلوتر از من حرکت کرد و گفت :
بدو آبجی کوچولو ..دیر بجنبی همه جا بسته میشه
لعنتی ...نشونت میدمکه من آبجیت نیستم ...
چرا بايد وقتي که هنوز به دستش نياوردم اونو از دست بدم ....بايد فراموشش کنم
چشمام رو بستم و اجازه دادم قطره اشکي که توي چشمام لونه کرده و مزاحم شده بود روی گونه ام سر بخوره
رامین و صمیم در حال صحبت بودن ...صورتم رو رو به دیوار کردم و قطره اشکم رو پاک کردمو چشمام رو روی هم گذاشتم ..
وقتی کنارم نشست با تمام وجودم حسش کردم
-صنم خوبي؟
چه سوال مسخره اي بود ......
گفت صنم؟؟؟؟یادمه همیشه جلوی صمیم میگفت صنم خانوم !!!...
چشمام رو باز کردم ديدم فقط رامينه که کنارم نشسته و گوشيش رو به گوشش زده تا معاينه ام کنه
با اينکه احساس مي کردم صدام تو گلوم حبس شده اما بالاخره تونستم با صدايي گرفته و آروم بپرسم پس صميم کو؟
لبخندي زد و گفت :پس ما بالاخره يه روز از شر اين صداگوش خراشت خلاص شديم...
صورتم تو هم رفت يعني من هميشه باعث آزارشم که اينجوري ميگه؟ ....
-حالا نمي خواد اخم کني تو همينجوريشم زشتي با اين اخم گنده اي که کردي که ديگه واويلا شدي .....بلند شو تکيه بده مي خوام معاينه ات کنم
دستمو بردم سمت گلوم اونو فشار دادمو گفتم :صميم کو؟
با نگراني گفت گلوت هم درد مي کنه
خواستم دوباره بگم صميم کو؟که انگار خودش فهميد
دستش رو جلوي صورتم به علامت باشه بلند کرد و گفت فرستادمش از دارو خونه داروی تب بر بگیره ..تو دارو هام نداشتم که برات بیارم
اگه قبلا بود مي گفتم داداش ما رو ببين که غيرتش رو فراموش کرده و من رو با دوستش تنها گذاشته
اما الان نه .....الان به اين تنها بودن باهاش احتياج داشتم مي خواستم بيشتر از اين ببينمش ......مي خواستم از آخرین فرصتهای با اون بودن استفاده کنم ..
بعد از معاينه کردنم گفت :سرما خوردگي که نيست .... ببینم نکنه باز این زبون درازت کار دستت داده؟صمیم ناراحتت کرده؟
توي چشماش زل زدم
عاشق رنگ چشماش بودم همون رنگي که من رو از خود بیخود و شیفته کرده بود
چشمهای زلال وشفافش ....
مگه چشمه اس که زلال باشه؟
با اين فکر لبخند بي جوني روي لبام نشست
-به به پس تو هم بلدي بخندي
با دلخوري گفتم و کمی عشوه گفتم: رامين اذيتم نکن... خیلی بدی..
با چشمهای متعجب نگاهم کرد ......فهميدم چه گندي زدم ....
اخه من کي تا حالا اينجوري باهاش حرف زدم...گندت بزنه صنم با این طرز حرف زدنت...
با من من و دست پاچه گفتم :
-منظورم اينه که....ایکه..
دستت رو بده ..میخوام فشارت رو بگیرم
دستمو به سمتش دراز کردم ..با اون دستش دستم رو گرفت که احساس کردم حرارت بدنم چندین برابر شد ...
بدون اينکه آستين لباسم رو بالا بزنه مشغول گرفتن فشار خونم شد .. من دوتا چشم داشتم چندتای دیگه قرض گرفتم و به صورتش که مشغول کارشش بود زل زدم ..در اصل داشتم با چشمام قورتش میدادم..
کارش که تموم شد دستگاه فشار خون رو کنار گذاشت اما دستم رو ول نکرد.کمی صورتش رو بهم نزديک کرد .. توي چشمام زل زد و گفت: صنم چي شده؟
نگاهم رو ازش گرفتم وسرمو پايين انداختمو چيزي نگفتم ....حرفي واسه گفتن نداشتم بهش مي گفتم عاشق شدم....اونم عاشق تو.....مزخرفه ....مسخره ام مي کنه
من کجا و اون کجا
صورتش رو به صورتم نزديک کرد دستش رو زير چونه ام گذاشت و گفت: سرت و بلند کن ببينم
سرم رو بلند کردم اما تاب نگاه توي چشماش رو نداشتم .....
اخه منو چه به عاشقي .....خدا جون من کم ديوونه بودم که تو با عاشق کردنم ديوونه ترم کردي
-توي چشام نگاه کن
توي چشماش که نگاه کردم توي درياي نگاهش غرق شدم مثل غریقی توی چشماش دنبال چیزی بودم که بهش چنگ بزنه تا غرق نشه
نزديکي صورتش به صورتم
فاصله يک کف دست بيشتر نبود
هرم نفسهاش که به صورتم مي خورد منو از خود بي خود میکرد
به لبهای خوش فرمش خیره شدم ..لبهام گز گزمیکرد و میسوخت
کنترل رفتارم رو از دست دادم و لبهام رو به لبهاش نزدیکتر کردم
اون لحظه فقط تششنه لبهاش بودم .صورتم رو جلوتر بردم تا سیراب بشم که به تندي خودش رو کنار کشيد و بلند شد
از حرکتش یه لحظه شوکه شدم ..به طرف در رفت اما قبل از اينکه از اتاق بره بيرون دم در بدون اينکه به طرفم برگرده گفت: هر وقت صميم اومد ميام
و رفت .........
وقتی رفت تازه فهمیدم چه غلطی میخواستم بکنم
این چه کار احمقانه ای بود که کردی ....
تو که دختر ضعیف النفسی نبودی ...
دوباره ياد لحظات آخر افتادم ...عرق شرم روي چهره ام نشست....يعني واقعا من مي خواستمو اون کار رو بکنم؟
خوب شد خودش بلند شد و رفت ..اما....اما صنم اون ..اون پست زد
..آره پسم زد ..... خاک بر سرت که در مقابل نفست کم آوردی ..
حالا هم آبروت رفت هم دستت پیشش رو شد..
ديگه چطوري مي تونستم توي چشمامش نگاه کنم
محکم توی سرم زدم و با همون صدايي که به زور درميومدگفتم : خاک بر اون فرق سرت کنم صنم ....خاک
***************
دو روزي از اون روز مي گذشت اونروز حتي بعد از اومدن صميم هم رامين نيومد
تو این دوروز حتی توی حیاط هم نرفتم ..میترسم برم و همون موقع رامین یر برسه
اما دیگه واقعا دارم میپوکم
امروز صبح به بهونه اي کتاب خريدن به صميم گفتم که ميرم بيرون
اگه بيشتر از اين توي خونه مي موندم با اين همه فکر مطمئنم ديوونه تر میشدم و رونه امین آباد
پولايي رو که صميم لب پنجره اتاقم گذاشته بود برداشتم و توي کيفم گذاشتم
روسريم رو درست کردم و از خونه زدم بیرون
رامين هم امروز خونه نبود نميدونم بيمارستانه يا دانشگاه يا شايد هم دنبال کاراي رفتنش ویا ....یا ....
حتی نمیتونستم به این فکر کنم که رامین میخواد با اون دختره
ايکبيري ازدواج کنه .....چقدر بد سليقه است خاک بر سرش
چون دم دماي ظهر بود و معمولا خيابون شلوغ بود اروم حرکتم مي کردم
پسري که از جلو داشت ميومد با لبخند گشادي داشت نگاهم مي کرد
حتما فکر مي کرده دندوناش خيلي خوشگل اند که مي خواد نشونم بده با اون شلوار تنگش..اه چه بد فورم هم هست
نزديکم که شد چشمکي زد و چيزي گفت که اصلا نفهميدم چي گفت.وقتی از کنارم رد شد به پشتم نگاه کردم ..نمیدونم چرا اما برگشتم و دوباره به شلوارش نگاه کردم
که یهو محکم به کسي خوردم
سرم رو سریع بر گردوندم که ديدم رامينه
یه لحظه بدنم سست شد و همونطور بر و بر زل زدم تو چشماش تا اينکه گفت چرا حواستو جمع نمي کني........
چون جوابشو ندادم با عصبانیت گفت: کجا ميري حالا خانوم سر به هوا؟
اينم شده همه کارم الان بايد من به اينم جواب پس بدم
خواستم بگم به تو چه
که تو همون لحظه تلفنش زنگ خورد
نگاهي به صفحه گوشيش کرد و با ترديد جواب داد
-الو
-..........
-سلام من خوبم
.........
-من که همه ي حرفامو چند دقيقه قبل بهتون گفتم من مي خوام برم
............
صداش رو بالا برد و گفت شما چي از من مي خوايد ....مي خوايد با زنتون توي يه خونه باشم
..............
-ميدونم اما من با اون توي يه خونه نمي تونم باشم
...................
دستش رو توي موهاش فرو برد کمي ازم فاصله گرفت و گفت نکنه فراموش کرديين ...یادتونه حرفاش رو باور کردين و الا چرا من از خونه زدم بيرون
...............
-تقصير خودتونه .....شما با ازدواجتون منو براي هميشه از دست دادين
............
لبخند عصبي زد و گفت جالبه ......نه خير من از تو و زنت متنفرم مي فهميد متنفرم .........مگه فکر نمي کردي به زنت نظر دارم مگه حرفاش رو باور نکردي پس الان چرا مي گي برگردم
..............
-من الان کار دارم ...گفتم کار دارم ارم خداحافظ
و بلافاصله گوشيش رو قطع کرد
وقتي برگشت و ديد بهش زل زدم سرش رو تکون داد و گفت چيه؟
-هيچي
-راه بيفت
با تعجب گفتم کجا ؟
- مگه نمیرفتی جایی ..منم باهات میام
-خودم میرم
-لازم نکرده سر ظهری تو خیابونا تنهایی جایی بری ...به هر صورت تو هم مثل خواهرمی .خوش ندارم خواهرم سر ظهر تنها بیرون بره ..
خواهر؟!!!
خواستم حرفی بزنم که جلوتر از من حرکت کرد و گفت :
بدو آبجی کوچولو ..دیر بجنبی همه جا بسته میشه
لعنتی ...نشونت میدمکه من آبجیت نیستم ...
قدمهام رو سریع کردم ..اونقدر تند میرفت که من حتی مجبور شدم بدوئم تا بهش برسم...
وقتی سر خیابون ایستاد و منتظر تاکسی شد خودم رو بهش رسوندم و نفس نفس زنان گفتم :
من با تو هیجا نمیام ..از کی تاحالا تو نقش داداشم رو بازی میکنی آقا بزرگ
بدون اینکه به من نگاه کنه همونطور که با چشماش مسیر ماشینها رو دنبال میکرد خیلی خونسرد گفت:
از همون موقع که تو رو دیدم..از همون موقع که توی خونتون مستقر شدم .اونموقع شدم داداش بزرگترت آبجی جون
بدون اینکه متوجه رفتارم باشم با صدای بلند گفتم :
به من نگو آبجی. من آبجیت نیستم تو هم داداشم نیستی .
- ولی من تو رو مثل خواهرم میدونم صنم
-ولی من اصلا تو رو مثل برادرم نمیدونم ..
-این دیگه بستگی به خودت داره ..هر چند که بهت توصیه میکنم از خیالهای واهی دست برداری
-منظورت چیه؟
دستش رو برای تاکسی که میومد بلند کرد و گفت :
خوب میدونی منظورم چیه صنم
برگشت و به چشمام نگاه کرد
خوب میدونستم منظورش چیه اما نمیخواستم باور کنم ...نه باورش برام غیر ممکن بود ..من عاشقش بودم ...عاشق رامین که نمیخواست برای من باشه ..
وقتی تاکسی جلوی پامون ایستاد در عقب رو باز کرد و گفت : سوار شو
مثل یه رباط که کنترلش کرده باشن سوار شدم ..کمی خم شد و گفت :
از اینجا به بعد من نمیام و میرم خونه ..وقتی اومدی میخوام برادر باشم ..فقط برادرت
بعد هم رو به راننده گفت : ایشون رو هر جا خواستن میبرید و بر میگردونید ..این هم کرایه اش .
چندتا اسکناس هزار تومانی به طرف راننده گرفت که راننده نیشش تا بناگوشش بازشد.
من مثل مجسمه ها خشکم زده بود و فقط به جلو نگاه میکردم .
نه نمیخواستم اون داداشم باشه ...نمیخواستم اون من رو خواهر خودش بدونه..اما بهم گفت مثل خواهرشم..مثل خواهرش...
سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کردم ...اما حتی توان به حرکت در آوردن چشمام رو هم نداشتم ..
....
وقتی در رو بست ..بغض من که نمیدونستم کی توی گلوم لونه کرده بود بهانه ای برای خالی کردن دق و دلیش رو پیدا کرد .
گه گاهی راننده از توی آینه جلوی ماشین نگاه میکرد ..اما هیچ مقاومتی نکردم تا اشکهایم رو پنهون کنم
***********
وقتی به خونه رسیدم ساعت نزدیک 8 بود.چندین و چند ساعت فقط از راننده خواسته بودم توی خیابونها بی هدف رانندگی کنه ..با این که میدیدم کنجکاوه اما هیچی نپرسید و من چقدر ممنونش شدم که حتی اشاره ای به حال خرابم نکرد.
درست جلوی در خونه پیاده شدم ..وقتی در روبستم و اتومبیل جرکت کرد و رفت تازه متوجه صمیم شدم که عصبانی و خشمگین جلوی در خونه ایستاده ...آهسته قدم برداشتم و سلام کردم
جواب سلامم یه درگوشی محکم بود که احساس کردم پرده گوشم پاره شد ..
صدای سوت ممتددی که توی گوشم پیچیده بود باعث میشد متوجه حرفای صمیم که با عصبانیت ادا میکرد نشم ...
از حرکت ناگهانیش شوکه شده بودم و به حرکت لبهاش نگاه میکردم که به شدت دستم رو گرفت و من رو توی حیاط پرت کرد که باعث شد کنترلم رو از دست بدم و محکم بخورم زمین ..وقتی در رو بست به طرفم برگشت و داد زد:
با توئم ..میگم تا بحال کدوم گوری بودی ...هان؟.
با صدایی لرزان و نچندان بلند گفتم:
-رفته بودم خرید
داد زد : چی... نشنیدم..
-خرید
-خرید؟ ...پس کو کیسه خریدت هان؟
-چیزی که میخواستم رو نداشتن
به طرفم خیز برداشت و موهام رواز روی روسری دور دستش پیچید و بلند تر داد زد:
صنم میکشمت ...فکر کردی حالیم نیست تا این موقع شب کدوم گوری بودی ..فکر کردی خرم .
همونطور که سرم از شدت حرکت دستاش تکون میخورد گفتم :
به روح مامان و بابا من کاری نکردم صمیم
-حرکت دستاش رو بیشتر کرد و گفت :
خفه شو صنم ...با اون دهن کثیفت ...تن مامانو بابا رو تو گور لرزون ...
-چه خبرته
صمیم : تو دخالت نکن رامین ..برو تو لونت
-یعنی چی که تو دخالت نکن صدات همه جا رو برداشته ..اون به جهنم این چه حرکت وحشیانه ایه که داری با صنم میکنی
صمیم موهای من رو ول کرد و بلند تر داد زد :
به تو هیچ مربوطی نیست خواهرمه اختیارش رو دارم
- تو خیلی بی خود کردی ..
-رامین دیگه داری گنده تر از دهنت حرف میزنی ها ...
رامین اومد به طرفم و یه نگاهی به ریخت و قیافه درب و داغون من کرد و گفت :
پاشو صنم برو تو خونتون من با صمیم کاردارم
صمیم : من با تو هیچ کاری ندارم ...
بعد هم کتف من رو گرفت و گفت :
گمشو برو تو خونه ..حالیت میکنم صنم ...
با التماس گفتم: بخدا من خلافی نکردم صمیم ...
هولم داد و گفت : میگم گمشو برو خونه چشم سفید
رامین چند قدم برداشت و گفت :
صمیم چته ؟ مردونگیت به اینه که دست رو خواهرت بلند کنی ...
صمیم به طرفش خیز برداشت و با دوتا دستش محکم به سینه رامین کوبید که باعث شد تعادلش رو از دست بده و کمی به عقب تلو تلو بخوره ..بعد هم گفت :
خوب گوشات رو باز کن رامین ..صنم خواهرمه اختیارش رو دارم..اصلا دوست دارم سرش رو ببرم ..میخوام ببینم به کی مربوطه
رامین سرش رو از روی تاسف تکون داد و یه نگاهی به من که همونطور هاج و واج به اونها نگاه میکردم انداخت و رو به صمیم گفت:
خوددانی...اما مطمئن باش اون چی که تو سر بی مخ تو میگذره نیست ..
صمیم داد زد و گفت :
اینش دیگه به تومربوط نیست چی تو سر من میگذره ..
رامین یه نیش خندی زد و بعد هم بدون اینکه به من نگاه کنه از پله های زیر زمین پایین رفت و در رو بست
صمیم مثل یه شیر زخمی به طرف من برگشت و گفت
تو چرا اینجا وایسادی ..مگه نگفتم گورتو گم کن برو تو خونه ...هان ؟
من کیفم رو به سرعت از روی زمین برداشتم و از پله ها بالا رفتم ..هنوز کفشام رو در نیوورده بودم که صمیم گفت :
صنم فقط دعا کن اون چیزی نباشه وگرنه خودم با دستات خفه ات میکنم ...
برگشتم به طرفش و با اضطراب گفتم :
بخدا نیست داداش صمیم ..من و چه به این غلطا ...بخدا دست از پا خطا نکردم ..
صمیم دست لای موهاش کرد کلافه وآرم زیر لب چیزی گفت که من متوجه نشدم ..
وقتی به طرفم نگاه کرد سریع کفشام رو در آوردم و در عرض یک چشم بهم زدن در رو باز کردم و داخل شدم ..تازه اونجا بود که فهمیدم چقدر سردم بوده و من متوجه یخ زدگیه دستام و صورتم نشده بودم..
*************
به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت دو بعد از ظهر بود ..کتابهام نامرتب جلوم پخش بودن ..فردا امتحان فیزیک داشتم. با این که میدونستم هیچی حالیم نیست و بلد نیستم اما نمیدونم چرا باز هنگ کرده بودم ..یعنی میدونستم اما میخواستم به روی خودم نیارم ..
صدای باز وبسته شدن در حیاط علامت این بود که رامین خونه اومده..انگاری یه جون تازه گرفته باشم پریدمو رفتم کنار پنجره
تا بحال نمیدونستم داشتن داداش قلابی اینطوری لذت بخشه
بدون اینکه یه نیم نگاه به پنجره بکنه رفتش پایین
از این حرکتش خیلی شاکی شدم
حالا فکر کرده تحفه اس ...دیونه ..نکنه فکر کرده چشمش میزنم ..یا نه میخورمش ..
عصبانی نشستم لبه پنجره و دستهام رو بهم گره زدم و پای راستم رو به صورت ضرب رو زمین زدم
به جهنم ...به درک ...نکنه فکر کرده محتاج نگاهشم ...پروئه از خود راضی ..
اما در واقع من که میدونستم محتاج یه نگاه خشک و خالیش بودم..از خیلی وقت پیش منتظر همچین روزی بودم ..امروز میخواستم هر طور که شده بهش حالی کنم دوستش دارم و بدون اون هیچم .
امروز وقتی از کلاس اومده بودم شروع کرده بودم آشپزی و براش زرشک پلو با مرغ درست کرده بودم چون میدونستم خیلی دوست داره...کلی هم جلوی آینه به خودم ور رفته بودم و خودم و خوش آب ورنگ کرده بودم
آخ مرغا ..نکنه که سوخته باشن ...
سریع به طرف آشپزخونه رفتم و زیر مرغ رو خاموش کردم و گذاشتمش یه طرف دیگه ..درش رو باز کردم ..
اوففف..نزدیک بود بسوزه ها
بعد از نیم ساعت که به جون مرغا افتاده بودم و الان هیچ شباهتی به مرغ پخته نداشت و تزیین برنج با زرشکهای نیمه سوخته و پلوی کته دل از تزیینش کندمو اون رو توی سینی گذاشتم .
دوباره چند بار همه چیز رو از نظر گذروندن ..به نظرم هیچی کم نبود
دستام رو که بوی مرغ پخته شده گرفته بود شستم و با کنار شلوارم خشک کردم ..سینی رو برداشتم و چادرم رو انداختم رو سرم و رفتم بیرون
اما قبل از اینکه از پله ها پایین برم رامین از زیر زمین اومد بیرون .قصد خروج از خونه رو داشت که بلند سلام کردم
تازه متوجه حضور من شد ...یه لبخند به اصطلاح ملیح و بکش مرگما زدم و گفتم :
بیرون تشریف میبرید
یه کم متعجب شد
خب حق داشت من هیچوقت اینطور لفظ قلم باهاش حرف نزده بودم..
-با اجازه ..بله
سعی کردم یه کم عشوه تو حرف زدنم و حرکاتم بکار ببرم ..سخت بود چند روز فقط تمرین کرده بودم .. دیگه تصمیمم رو گرفته بودم. یا امروز باید کاری میکردم یا ممکن بود دیگه این فرصت از دست بره ..مخصوصا هم که چند روز پیش وقتی با صمیم توی حیاط صحبت میکرد شنیدم که گفت همین امروز و فردا زیرزمین رو خالی میکنه و میره .
مثل یه کبک که نه مثل یه مرغ که انگاری یه پاش هم میلنگید خرامان خرامان از پله ها اومدم پایین و رفتم طرفش که البته یه بار پام لق خوردو کج شدم اما به روی خودم نیوردم و رفتم و روبروش وایسادم
تعجب از نگاهش داد میزد .
با یه دستم چادرم رو باز کردم و دوباره رو سرم کشیدم وبا صدایی که سعی میکردم توش عشوه و ناز موج بزنه گفتم :
برات غذا پختم رامین
نگاه متعجبش رو از چشمام گرفت و آهسته به سمت سینی که دستم بود سوق داد ..
دکورش رو خوب تزئین کرده بودم حالا ممکنه زیرش شلم شورا بود اما روش کاملا گول زنک بود
سینی رو به طرفش گرفتم و گفتم :
نمیخوای از دستم بگیری سرد شد رامین
دوباره نگاهم کرد .چادرم رو یه کم شل کردم و لبخند زدم و گفتم: بگیرش دیگه ..مخصوص تو پختم رامین..
باز چادرم رو باز و بسته کردم و به چشمهاش خیره شد
نگاهش رو ازم گرفت و با یه حالت عصبانی گفت :
به اون حرفایی که بهت زدم اصلا فکر کردی
لعنتی ..هر چی عشوه و ناز بود از سرم پرید
سعی کردم خودمو نبازم ..گفتم :
کدوم حرفا رامین
-همون که گفتم من تو رو مثل خواهرم میبینم ..همون حرفا که گفتم تو هم به من همچین حسی رو داشته باش ..همینا ..
یه کم صداش رو بلند تر کرد و گفت :
بهشون فکر کردی یا داشتم تو گوش خر یاسین میخوندم
دوباره شدم همون صنم قبلی
-حرف دهنتو بفهم ..
بدون توجه به حرفم گفت :
جواب منو بده ..بهشون فکر کردی
حالا که دستم براش رو شده بود نباید کوتاه میومدم ..من دوستش داشتم تا پای جونم دوستش داشتم ..نمیتونستم به همین راحتی از ش بگذرم نه نمیتونستم
- با توئم صنم ..
بلند و عصبی گفتم : آره فکر کردم اما به این نتیجه رسیدم که من داداش اضافی نمیخوام .
کلافه بهم نگاه کرد و آروم گفت :
صنم درست فکر کن ..من تو رو مثل خواهرم میدونم اینو بفهم
-نه نمیفهمم ..چون داری دروغ میگی ..اولا اینطوری نبودی ..هیچوقت بهم نمیگفتی مثل خواهرمی ..اصلا من چه خواهریم که یه روزی توی همین حیاط میخواستی ببوسیش؟
یه لحظه جا خورد ..راستش خودمم هم از ان حرفم جا خوردم اما حرفی بود که زده بودم و راه برگشتی نبود
دستش رو لای موهای خوشحالتش کرد و گفت :
من بخاطر اون روز معذرت میخوام ..به هیچ عنوان قصدم این نبود..
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم :
به هر صورت من هر چی فکر کردم دیدم نمیتونم تو رو به چشم داداشم ببینم..تو واسه من....
نذاشت حرفم رو بزنم ..با تندی گفت :
تو چت شده؟ ..تو اون صنمی که من میشناختم نیستی..تو دختری نبودی که این چرت و پرتا رو بگی
-الان هم نمیگم رامین ..من نمیخوام خواهرت باشم ..نمیخوام تو داداشم باشی ..بفهم چی میگم رامین ..
-صنم تو بفهم من چی میگم ...میدونی اگه الان صمیم سر برسه چی میشه ..
-خب بریم ....بریم یه جا دیگه باهم حرف بزنیم...واسا من برم حاظر شم الان میام
با کف دستش کوبند روی پیشونیش و گفت :
خدااااااا...تو چرا نمیفهمی دختر ...یه کم به خودت بیا ......من یه پسر غریبه با تو دختره غریبه چرا باید جایی دیگه برم تا صحبت کنیم.
دلخور نگاهش کردم و گفتم :
تا حالا که میخواستی خواهرت باشم حالا چی شد شدم غریبه
پوفی کرد و گفت : صنم اینقدر بچه نیستی که نفهمی چی گفتم ...نامه مصاحبه سفارت رو گم و گور کردی هیچی نگفتم ..میدونی که خیلی راحت میتونستم به صمیم بگم اما نگفتم ..خودت خوب میدونی که چقدر منتظر اون نامه لعنتی بودم ..حالام هیچ شانسی ندارم که دوباره برای مصاحبه خونده بشم چون آخرین شانسم رو تو ازم گرفتی ..هیچی نگفتم چون نون و نمکتون رو خورده بودم ..چون مادرخدابیامرزت برام مادری کرد ..چون صمیم بهترین دوستمه ..اما دیگه نمیذارم ...دیگه نمیذارم شانسهای دیگه زندگیم رو ازم بگیری
- رامین من که کاریت ندارم من فقط میخوام تو هم من رو دوست داشته باشی اما نه به عنوان خواهر....
دستش رو بالا آورد و با عصبانیت گفت :
بسه دیگه بسه .....صنم این رو برای آخرین بار میگم ..پس خوب گوشاتو باز کن ...من هیچ حسی به تو ندارم هیچی .... الان هم قراره تا چند وقت دیگه با عسل ازدواج کنم .پس پاتو از زندگی من بکش کنار و بیشتر از این خودت رو سبک نکن .
من خودم رو برای اینکه بهش بگم دوستش دارم چقدر خارو ذلیل کردم و اون چقدر راحت من رو پس زد ..
سینی غذا از دستام افتاد و با صدای ناهنجاری پخش زمین شد ...اما صدای شکستن قلب من و خرد شدن غرورم چندین برابر بیشتر از این صدا کرد و اون نشنید ...
هنوز هم توی چشمای خوشرنگش به دنبال یه نقطه امید بودم و ملتمسانه نگاه میکردم .
اما توی چشماش جز غرور چیزی ندیدم .غروری که غرور من رو زیر پاهاش له کرد ..
قبل از این که از در خارج بشه گفتم:
رامین هیچوقت نمیبخشمت ..هیچوقت ...مطمئن باش یه روزی تقاص این کارت رو پس میدی..
نیش خندی زد و گفت :باش تا صبح دولتت بدمت .
در رو که بست مثل بیچاره ها روی زمین توی اون سرما چمپاته زدم. اما اشک نریختم چون دیگه بغضم نمی خواست خودش رو با اشکهام خالی کنه ...درد بغضی که توی گلوم بود با گریه آروم میگرفت اما درد قلبم با چی میخواست آروم بگیره ... ........
وقتی سر خیابون ایستاد و منتظر تاکسی شد خودم رو بهش رسوندم و نفس نفس زنان گفتم :
من با تو هیجا نمیام ..از کی تاحالا تو نقش داداشم رو بازی میکنی آقا بزرگ
بدون اینکه به من نگاه کنه همونطور که با چشماش مسیر ماشینها رو دنبال میکرد خیلی خونسرد گفت:
از همون موقع که تو رو دیدم..از همون موقع که توی خونتون مستقر شدم .اونموقع شدم داداش بزرگترت آبجی جون
بدون اینکه متوجه رفتارم باشم با صدای بلند گفتم :
به من نگو آبجی. من آبجیت نیستم تو هم داداشم نیستی .
- ولی من تو رو مثل خواهرم میدونم صنم
-ولی من اصلا تو رو مثل برادرم نمیدونم ..
-این دیگه بستگی به خودت داره ..هر چند که بهت توصیه میکنم از خیالهای واهی دست برداری
-منظورت چیه؟
دستش رو برای تاکسی که میومد بلند کرد و گفت :
خوب میدونی منظورم چیه صنم
برگشت و به چشمام نگاه کرد
خوب میدونستم منظورش چیه اما نمیخواستم باور کنم ...نه باورش برام غیر ممکن بود ..من عاشقش بودم ...عاشق رامین که نمیخواست برای من باشه ..
وقتی تاکسی جلوی پامون ایستاد در عقب رو باز کرد و گفت : سوار شو
مثل یه رباط که کنترلش کرده باشن سوار شدم ..کمی خم شد و گفت :
از اینجا به بعد من نمیام و میرم خونه ..وقتی اومدی میخوام برادر باشم ..فقط برادرت
بعد هم رو به راننده گفت : ایشون رو هر جا خواستن میبرید و بر میگردونید ..این هم کرایه اش .
چندتا اسکناس هزار تومانی به طرف راننده گرفت که راننده نیشش تا بناگوشش بازشد.
من مثل مجسمه ها خشکم زده بود و فقط به جلو نگاه میکردم .
نه نمیخواستم اون داداشم باشه ...نمیخواستم اون من رو خواهر خودش بدونه..اما بهم گفت مثل خواهرشم..مثل خواهرش...
سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کردم ...اما حتی توان به حرکت در آوردن چشمام رو هم نداشتم ..
....
وقتی در رو بست ..بغض من که نمیدونستم کی توی گلوم لونه کرده بود بهانه ای برای خالی کردن دق و دلیش رو پیدا کرد .
گه گاهی راننده از توی آینه جلوی ماشین نگاه میکرد ..اما هیچ مقاومتی نکردم تا اشکهایم رو پنهون کنم
***********
وقتی به خونه رسیدم ساعت نزدیک 8 بود.چندین و چند ساعت فقط از راننده خواسته بودم توی خیابونها بی هدف رانندگی کنه ..با این که میدیدم کنجکاوه اما هیچی نپرسید و من چقدر ممنونش شدم که حتی اشاره ای به حال خرابم نکرد.
درست جلوی در خونه پیاده شدم ..وقتی در روبستم و اتومبیل جرکت کرد و رفت تازه متوجه صمیم شدم که عصبانی و خشمگین جلوی در خونه ایستاده ...آهسته قدم برداشتم و سلام کردم
جواب سلامم یه درگوشی محکم بود که احساس کردم پرده گوشم پاره شد ..
صدای سوت ممتددی که توی گوشم پیچیده بود باعث میشد متوجه حرفای صمیم که با عصبانیت ادا میکرد نشم ...
از حرکت ناگهانیش شوکه شده بودم و به حرکت لبهاش نگاه میکردم که به شدت دستم رو گرفت و من رو توی حیاط پرت کرد که باعث شد کنترلم رو از دست بدم و محکم بخورم زمین ..وقتی در رو بست به طرفم برگشت و داد زد:
با توئم ..میگم تا بحال کدوم گوری بودی ...هان؟.
با صدایی لرزان و نچندان بلند گفتم:
-رفته بودم خرید
داد زد : چی... نشنیدم..
-خرید
-خرید؟ ...پس کو کیسه خریدت هان؟
-چیزی که میخواستم رو نداشتن
به طرفم خیز برداشت و موهام رواز روی روسری دور دستش پیچید و بلند تر داد زد:
صنم میکشمت ...فکر کردی حالیم نیست تا این موقع شب کدوم گوری بودی ..فکر کردی خرم .
همونطور که سرم از شدت حرکت دستاش تکون میخورد گفتم :
به روح مامان و بابا من کاری نکردم صمیم
-حرکت دستاش رو بیشتر کرد و گفت :
خفه شو صنم ...با اون دهن کثیفت ...تن مامانو بابا رو تو گور لرزون ...
-چه خبرته
صمیم : تو دخالت نکن رامین ..برو تو لونت
-یعنی چی که تو دخالت نکن صدات همه جا رو برداشته ..اون به جهنم این چه حرکت وحشیانه ایه که داری با صنم میکنی
صمیم موهای من رو ول کرد و بلند تر داد زد :
به تو هیچ مربوطی نیست خواهرمه اختیارش رو دارم
- تو خیلی بی خود کردی ..
-رامین دیگه داری گنده تر از دهنت حرف میزنی ها ...
رامین اومد به طرفم و یه نگاهی به ریخت و قیافه درب و داغون من کرد و گفت :
پاشو صنم برو تو خونتون من با صمیم کاردارم
صمیم : من با تو هیچ کاری ندارم ...
بعد هم کتف من رو گرفت و گفت :
گمشو برو تو خونه ..حالیت میکنم صنم ...
با التماس گفتم: بخدا من خلافی نکردم صمیم ...
هولم داد و گفت : میگم گمشو برو خونه چشم سفید
رامین چند قدم برداشت و گفت :
صمیم چته ؟ مردونگیت به اینه که دست رو خواهرت بلند کنی ...
صمیم به طرفش خیز برداشت و با دوتا دستش محکم به سینه رامین کوبید که باعث شد تعادلش رو از دست بده و کمی به عقب تلو تلو بخوره ..بعد هم گفت :
خوب گوشات رو باز کن رامین ..صنم خواهرمه اختیارش رو دارم..اصلا دوست دارم سرش رو ببرم ..میخوام ببینم به کی مربوطه
رامین سرش رو از روی تاسف تکون داد و یه نگاهی به من که همونطور هاج و واج به اونها نگاه میکردم انداخت و رو به صمیم گفت:
خوددانی...اما مطمئن باش اون چی که تو سر بی مخ تو میگذره نیست ..
صمیم داد زد و گفت :
اینش دیگه به تومربوط نیست چی تو سر من میگذره ..
رامین یه نیش خندی زد و بعد هم بدون اینکه به من نگاه کنه از پله های زیر زمین پایین رفت و در رو بست
صمیم مثل یه شیر زخمی به طرف من برگشت و گفت
تو چرا اینجا وایسادی ..مگه نگفتم گورتو گم کن برو تو خونه ...هان ؟
من کیفم رو به سرعت از روی زمین برداشتم و از پله ها بالا رفتم ..هنوز کفشام رو در نیوورده بودم که صمیم گفت :
صنم فقط دعا کن اون چیزی نباشه وگرنه خودم با دستات خفه ات میکنم ...
برگشتم به طرفش و با اضطراب گفتم :
بخدا نیست داداش صمیم ..من و چه به این غلطا ...بخدا دست از پا خطا نکردم ..
صمیم دست لای موهاش کرد کلافه وآرم زیر لب چیزی گفت که من متوجه نشدم ..
وقتی به طرفم نگاه کرد سریع کفشام رو در آوردم و در عرض یک چشم بهم زدن در رو باز کردم و داخل شدم ..تازه اونجا بود که فهمیدم چقدر سردم بوده و من متوجه یخ زدگیه دستام و صورتم نشده بودم..
*************
به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت دو بعد از ظهر بود ..کتابهام نامرتب جلوم پخش بودن ..فردا امتحان فیزیک داشتم. با این که میدونستم هیچی حالیم نیست و بلد نیستم اما نمیدونم چرا باز هنگ کرده بودم ..یعنی میدونستم اما میخواستم به روی خودم نیارم ..
صدای باز وبسته شدن در حیاط علامت این بود که رامین خونه اومده..انگاری یه جون تازه گرفته باشم پریدمو رفتم کنار پنجره
تا بحال نمیدونستم داشتن داداش قلابی اینطوری لذت بخشه
بدون اینکه یه نیم نگاه به پنجره بکنه رفتش پایین
از این حرکتش خیلی شاکی شدم
حالا فکر کرده تحفه اس ...دیونه ..نکنه فکر کرده چشمش میزنم ..یا نه میخورمش ..
عصبانی نشستم لبه پنجره و دستهام رو بهم گره زدم و پای راستم رو به صورت ضرب رو زمین زدم
به جهنم ...به درک ...نکنه فکر کرده محتاج نگاهشم ...پروئه از خود راضی ..
اما در واقع من که میدونستم محتاج یه نگاه خشک و خالیش بودم..از خیلی وقت پیش منتظر همچین روزی بودم ..امروز میخواستم هر طور که شده بهش حالی کنم دوستش دارم و بدون اون هیچم .
امروز وقتی از کلاس اومده بودم شروع کرده بودم آشپزی و براش زرشک پلو با مرغ درست کرده بودم چون میدونستم خیلی دوست داره...کلی هم جلوی آینه به خودم ور رفته بودم و خودم و خوش آب ورنگ کرده بودم
آخ مرغا ..نکنه که سوخته باشن ...
سریع به طرف آشپزخونه رفتم و زیر مرغ رو خاموش کردم و گذاشتمش یه طرف دیگه ..درش رو باز کردم ..
اوففف..نزدیک بود بسوزه ها
بعد از نیم ساعت که به جون مرغا افتاده بودم و الان هیچ شباهتی به مرغ پخته نداشت و تزیین برنج با زرشکهای نیمه سوخته و پلوی کته دل از تزیینش کندمو اون رو توی سینی گذاشتم .
دوباره چند بار همه چیز رو از نظر گذروندن ..به نظرم هیچی کم نبود
دستام رو که بوی مرغ پخته شده گرفته بود شستم و با کنار شلوارم خشک کردم ..سینی رو برداشتم و چادرم رو انداختم رو سرم و رفتم بیرون
اما قبل از اینکه از پله ها پایین برم رامین از زیر زمین اومد بیرون .قصد خروج از خونه رو داشت که بلند سلام کردم
تازه متوجه حضور من شد ...یه لبخند به اصطلاح ملیح و بکش مرگما زدم و گفتم :
بیرون تشریف میبرید
یه کم متعجب شد
خب حق داشت من هیچوقت اینطور لفظ قلم باهاش حرف نزده بودم..
-با اجازه ..بله
سعی کردم یه کم عشوه تو حرف زدنم و حرکاتم بکار ببرم ..سخت بود چند روز فقط تمرین کرده بودم .. دیگه تصمیمم رو گرفته بودم. یا امروز باید کاری میکردم یا ممکن بود دیگه این فرصت از دست بره ..مخصوصا هم که چند روز پیش وقتی با صمیم توی حیاط صحبت میکرد شنیدم که گفت همین امروز و فردا زیرزمین رو خالی میکنه و میره .
مثل یه کبک که نه مثل یه مرغ که انگاری یه پاش هم میلنگید خرامان خرامان از پله ها اومدم پایین و رفتم طرفش که البته یه بار پام لق خوردو کج شدم اما به روی خودم نیوردم و رفتم و روبروش وایسادم
تعجب از نگاهش داد میزد .
با یه دستم چادرم رو باز کردم و دوباره رو سرم کشیدم وبا صدایی که سعی میکردم توش عشوه و ناز موج بزنه گفتم :
برات غذا پختم رامین
نگاه متعجبش رو از چشمام گرفت و آهسته به سمت سینی که دستم بود سوق داد ..
دکورش رو خوب تزئین کرده بودم حالا ممکنه زیرش شلم شورا بود اما روش کاملا گول زنک بود
سینی رو به طرفش گرفتم و گفتم :
نمیخوای از دستم بگیری سرد شد رامین
دوباره نگاهم کرد .چادرم رو یه کم شل کردم و لبخند زدم و گفتم: بگیرش دیگه ..مخصوص تو پختم رامین..
باز چادرم رو باز و بسته کردم و به چشمهاش خیره شد
نگاهش رو ازم گرفت و با یه حالت عصبانی گفت :
به اون حرفایی که بهت زدم اصلا فکر کردی
لعنتی ..هر چی عشوه و ناز بود از سرم پرید
سعی کردم خودمو نبازم ..گفتم :
کدوم حرفا رامین
-همون که گفتم من تو رو مثل خواهرم میبینم ..همون حرفا که گفتم تو هم به من همچین حسی رو داشته باش ..همینا ..
یه کم صداش رو بلند تر کرد و گفت :
بهشون فکر کردی یا داشتم تو گوش خر یاسین میخوندم
دوباره شدم همون صنم قبلی
-حرف دهنتو بفهم ..
بدون توجه به حرفم گفت :
جواب منو بده ..بهشون فکر کردی
حالا که دستم براش رو شده بود نباید کوتاه میومدم ..من دوستش داشتم تا پای جونم دوستش داشتم ..نمیتونستم به همین راحتی از ش بگذرم نه نمیتونستم
- با توئم صنم ..
بلند و عصبی گفتم : آره فکر کردم اما به این نتیجه رسیدم که من داداش اضافی نمیخوام .
کلافه بهم نگاه کرد و آروم گفت :
صنم درست فکر کن ..من تو رو مثل خواهرم میدونم اینو بفهم
-نه نمیفهمم ..چون داری دروغ میگی ..اولا اینطوری نبودی ..هیچوقت بهم نمیگفتی مثل خواهرمی ..اصلا من چه خواهریم که یه روزی توی همین حیاط میخواستی ببوسیش؟
یه لحظه جا خورد ..راستش خودمم هم از ان حرفم جا خوردم اما حرفی بود که زده بودم و راه برگشتی نبود
دستش رو لای موهای خوشحالتش کرد و گفت :
من بخاطر اون روز معذرت میخوام ..به هیچ عنوان قصدم این نبود..
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم :
به هر صورت من هر چی فکر کردم دیدم نمیتونم تو رو به چشم داداشم ببینم..تو واسه من....
نذاشت حرفم رو بزنم ..با تندی گفت :
تو چت شده؟ ..تو اون صنمی که من میشناختم نیستی..تو دختری نبودی که این چرت و پرتا رو بگی
-الان هم نمیگم رامین ..من نمیخوام خواهرت باشم ..نمیخوام تو داداشم باشی ..بفهم چی میگم رامین ..
-صنم تو بفهم من چی میگم ...میدونی اگه الان صمیم سر برسه چی میشه ..
-خب بریم ....بریم یه جا دیگه باهم حرف بزنیم...واسا من برم حاظر شم الان میام
با کف دستش کوبند روی پیشونیش و گفت :
خدااااااا...تو چرا نمیفهمی دختر ...یه کم به خودت بیا ......من یه پسر غریبه با تو دختره غریبه چرا باید جایی دیگه برم تا صحبت کنیم.
دلخور نگاهش کردم و گفتم :
تا حالا که میخواستی خواهرت باشم حالا چی شد شدم غریبه
پوفی کرد و گفت : صنم اینقدر بچه نیستی که نفهمی چی گفتم ...نامه مصاحبه سفارت رو گم و گور کردی هیچی نگفتم ..میدونی که خیلی راحت میتونستم به صمیم بگم اما نگفتم ..خودت خوب میدونی که چقدر منتظر اون نامه لعنتی بودم ..حالام هیچ شانسی ندارم که دوباره برای مصاحبه خونده بشم چون آخرین شانسم رو تو ازم گرفتی ..هیچی نگفتم چون نون و نمکتون رو خورده بودم ..چون مادرخدابیامرزت برام مادری کرد ..چون صمیم بهترین دوستمه ..اما دیگه نمیذارم ...دیگه نمیذارم شانسهای دیگه زندگیم رو ازم بگیری
- رامین من که کاریت ندارم من فقط میخوام تو هم من رو دوست داشته باشی اما نه به عنوان خواهر....
دستش رو بالا آورد و با عصبانیت گفت :
بسه دیگه بسه .....صنم این رو برای آخرین بار میگم ..پس خوب گوشاتو باز کن ...من هیچ حسی به تو ندارم هیچی .... الان هم قراره تا چند وقت دیگه با عسل ازدواج کنم .پس پاتو از زندگی من بکش کنار و بیشتر از این خودت رو سبک نکن .
من خودم رو برای اینکه بهش بگم دوستش دارم چقدر خارو ذلیل کردم و اون چقدر راحت من رو پس زد ..
سینی غذا از دستام افتاد و با صدای ناهنجاری پخش زمین شد ...اما صدای شکستن قلب من و خرد شدن غرورم چندین برابر بیشتر از این صدا کرد و اون نشنید ...
هنوز هم توی چشمای خوشرنگش به دنبال یه نقطه امید بودم و ملتمسانه نگاه میکردم .
اما توی چشماش جز غرور چیزی ندیدم .غروری که غرور من رو زیر پاهاش له کرد ..
قبل از این که از در خارج بشه گفتم:
رامین هیچوقت نمیبخشمت ..هیچوقت ...مطمئن باش یه روزی تقاص این کارت رو پس میدی..
نیش خندی زد و گفت :باش تا صبح دولتت بدمت .
در رو که بست مثل بیچاره ها روی زمین توی اون سرما چمپاته زدم. اما اشک نریختم چون دیگه بغضم نمی خواست خودش رو با اشکهام خالی کنه ...درد بغضی که توی گلوم بود با گریه آروم میگرفت اما درد قلبم با چی میخواست آروم بگیره ... ........
پنج سال از اون روزها مي گذره ......
هميشه وقتي به گذشته فکر مي کنميه بغض گنده ميشينه توي گلوم که حتي با گريه نمي تونم بشکنمش
راه نفسم رو مي گيره انگار که مي خواد خفه ام کنه و من رو از اين زندگي آزاد کنه
وقتي مي بينم سهم من از زندگي و عشق اين بود ....دلم به حال خودم مي سوزه
-عمه ....عمه
با صداي آرمان سرم رو از روي پاهام بلند مي کنم
خودش رو مي اندازه تو بغلم
به چشمام که نگاه مي کنه ميگه عمه چرا گريه مي کني ...مامان اذيتت کرده يا بابا صميم بازم تنبيه ات کرده
اين بچه هم فهميده من تو اين خونه اضافيم
لبخند تلخي زدم و دستي به صورتم کشيدم فهميدم اين همه مدت که داشتم گذشته رو مرور مي کردم چشمام هم با ريزش اشک همراهيم مي کردند
آرمان رو به خودم فشردمو گفتم چيزي نيست عمه فقط فکر کنم گردو خاک تو چشمم رفته
حالا گرد و خاک از کجا اومد خودمم نميدونم
-عمه چرا نمياي پيش ما تا گردو خاک نره تو چشمت ....اخه بالا گردو خاک نداره
لحن کودکانه و معصومانه اش لبخندي رو روي لبهام آورد
گونه اش رو بوسيدمو گفتم عمه کارم داشتي اومدي اينجا
-عمه بابا ميگه بيا شام بخور
-باشه تو بدو برو منم الان ميام
آرمان دوان دوان از پله هاي زير زمين بالا رفت و باز من موندمو تنهايي خودم که نميدونم مقصر اين تنهايي کيه
من.....صميم...زنش....رامين و يا زمانه
مهم نيست چون الان منم که دارم تاوان اين بدشانسي و تنهايي رو ميدماما بعضی وقتا به خودم بد و بیراه میگم که چرا اونروز خودم رو به خوار و ذلیل کردم ..اگر اون زمان شعور و فهم الان رو داشتم مطمئنم هرگز اعتراف به عشقم نمیکردم ...نه تا زمانی که از جانب اون مطمئن میشدم ...حیف حیف که دیر فهمیدم ..
با خودم گفتم چه عجب اينا مي خوان امشب من باهاشون شام بخورم
آخه از وقتي صميم زن گرفت من باز ساکن زير زمين شدم
درسته که به خواست خودم بود ..اینجا آرامش بهتری داشتم احساس میکردم جای جای اینجا بوی رامین رو میده
البته رفتار مهشید زن صمیم هم باعث شده بود که فقط به اینجا پناه بیارم حداقل اينجوري از شنيدن غرغرهاش راحتم
و کمتر مي تونست صميم رو به جونم بندازه
اي کاش رامين اينجا بود حتي اگه بخواد داداشم باشه حداقل بود تا ازم دفاع کنه
اما حيف فرداي همون روز رفت
رفت به جايي که نميدونم کجاست
براي هميشه رفت هيچ وقت جرات نکردم از صميم بپرسم کجا رفت .....مطمئنم رفت خارج از کشور چون اون مي خواست همين کار رو بکنه
حتما الان با عسل و بچه اشون دارن باهم خوشبخت زندگي مي کنن
و من اينجا دارم غصه ي گذشته رو مي خورم
صميم هم که همون سال با مهشيد ازدواج کرد و ديگه بي خيال همه شد
يه مهشيد مي گفت که انگار اين مهشيد ملکه اليزابته
انگار نه انگار که بابش يه معتاده ....شانس داره ديگه
صميم اون روزا خودش رو براي همين مهشيد خانم شيک مي کرد و بيرون ميرفت
دوست داشتن براي اون خوبه ..بعد ها فهمیدم چند وقتی با هم دوست بودن..اونوقت اون شب یادمه که اونوقتی که رامين هنوز بود بخاطر دير اومدن چطوري باهام برخورد کرد
اين مردا کي مي خوان بفهمن که اگه چيزي براي شما خوبه پس براي ما هم مي تونه خوب باشه ....و اگه بده پس براي شما هم بده
نميدونم کي مي خوان بفهمن که چون اونا مرداند نمي تونن
هر غلطي بکنن
صنم الان تو هر چقدر بخواي زر بزني هيچي عوض نميشه و هيچي درست نميشه و گذشته هم درست نميشه
یاد اون شبی افتادم که صمیم اومد و گفت تا یه ساعت دیگه حاضر شو میخوام بریم عروسی رامین ..
وای فقط مرگ خودم رو به چشمام دیدم ..حداقل ای کاش چند روز قبل بهم میگفت رامین داره عروسی میکنه ..نه این که همون شب بیاد و بگه حاضر شو میخوایم بریم عروسی ..اونم عروسیه کی ..عشقم ..هه..عشقم..عشقی که یه عشق دیگه داشت ..
میخواستم نرم اما نمیخواستم از حال خرابم صمیم بویی ببره ..رفتم بالا و پیراهن سیاهم رو تن کردم ..آره من عزا دای میرفتم و تنها صاحب عزاش من بودم.
سرم رو به دیوار تکیه دادم و اجازه دادم باز اون اشکم گونه هام رو نوازش کنه ..همه چیز خیلی سریع از جلوی چشمم رد شد ..
کف زدن مهمونا ..وارد شدن رامین و عسل به سالن ...خنده های رامین و عسل ...نادیدن گرفتن من از جانب رامین وقتی بهش سلام کردم ..بوسه رامین روی لبهای عسل و در آخر حال خراب من که باعث شد دو روز زیر سرم برم ...
اشکم رو پاک کردم و گفتم
صنم خیلی خری بعد از 5 سال داری باز عزا داری چی رو میکنی ...دم سینک رفتم و آبی به صورتم زدم و صورتم رو با روسریم خشک کردم و رفتم طبقه بالا
*********************
-اونجا مي خواي کجا زندگي کني
به مهشيد که داشت باخشم به صمیم نگاه مي کرد نگاهي کردم بعد به صميم نگاه کردمو گفتم قبلا که بهت گفته بودم يه خونه اجاره مي کنم که نزديک بيمارستان باشم
-اينهمه جا چرا مي خواي بري اهواز
-خب اونجا یکی رو لازم دارن ..بیمارستان هم تنها به من این پیشنهاد رو کرده ..در اصل میخواد من رو انتقال بده به اهواز دروغ مي گفتم خودم خواسته بودم برم ..مخصوصا که مریم تنها دوستم که اهل اهواز بود هم میخواست بره همونجا و پیش خانواده اش باشهمن رو هم از بیمارستان خواستم اگه ممکنه من هم اونجا انتقال بدن
صميم نگاهي به مهشيد کرد و گفت ديشب که بهم گفتي نمي خواستم بذارم بري...اما مهشيد راضيم کرد بذارم بري
پوزخندي زدمو گفتم دستش درد نکنه
من که ميدونستم مهشيد چه مرگشه ....اون از خداش بود من برم و از دستم خلاص شه
مهشيد قري به گردنش داد و گفت مواظب باش خطايي ازت سرنزنه
دختره ي............خوب مبدونستم چطوری حالت رو بگیرم
از کنار سفره بلند شدمو گفتم نه مطمئن باش من مثل بعضيا نيستم که تو خيابونا دنبال شوهر باشم
برافروخته از جاش پريد و گفت يعني چي
-پوزخندي زدمو گفتم همون که شنيدي
اينبار صميم بود که جوابم رو داد
-صنم خفه ميشي يا خودم خفه ات کنم
کمي ازشون فاصله گرفتمو گفتم حقيقت تلخه
-صميم چرا چيزي بهش نميگي
-مگه من چي گفتم ..مهشید خانوم
صميم بشقاب رو به طرفم پرت کرد که جا خالي دادم
-همون بهتر که از اينجا گورت رو کم کني....فقط واي به حالت اگه بفهمم خطايي ازت سرزده سرت رو مي برم فهميدي
بدون اينکه جوابش رو بدم از اتاق خارج شدمو به سمت زيرزمين حرکت کردم
وارد زيرزمين که شدم به سمت ساکم که زير تخت بود گذاشته بودمش رفتم و شروع به جمع کردن وسايلم شدم
هر چي زودتر ميرفتم برام بهتره
عينک شکسته ي رامين هم که اون همونجا زير تخت گذاشته بودش و با خودش نبرده بود ..همون عينکي که من يه روز براي اذيت
کردنش شکوندمش ....الان شده برام يه يادگاري.....
رامين هنوز هم دوستت دارم ..........عاشقتم عاشق
با اينکه مي خواستم به خودم بقبولونم که من فقط به اين خاطر که مريم داره ميره اهواز اما دروغ مي گفتم من
بخاطر اينکه رامين اهوازيه و اهواز زادگاهشه مي خوام برم اونجا.....شاید اونجا احساس آرامش بیشتری کنم
هميشه وقتي به گذشته فکر مي کنميه بغض گنده ميشينه توي گلوم که حتي با گريه نمي تونم بشکنمش
راه نفسم رو مي گيره انگار که مي خواد خفه ام کنه و من رو از اين زندگي آزاد کنه
وقتي مي بينم سهم من از زندگي و عشق اين بود ....دلم به حال خودم مي سوزه
-عمه ....عمه
با صداي آرمان سرم رو از روي پاهام بلند مي کنم
خودش رو مي اندازه تو بغلم
به چشمام که نگاه مي کنه ميگه عمه چرا گريه مي کني ...مامان اذيتت کرده يا بابا صميم بازم تنبيه ات کرده
اين بچه هم فهميده من تو اين خونه اضافيم
لبخند تلخي زدم و دستي به صورتم کشيدم فهميدم اين همه مدت که داشتم گذشته رو مرور مي کردم چشمام هم با ريزش اشک همراهيم مي کردند
آرمان رو به خودم فشردمو گفتم چيزي نيست عمه فقط فکر کنم گردو خاک تو چشمم رفته
حالا گرد و خاک از کجا اومد خودمم نميدونم
-عمه چرا نمياي پيش ما تا گردو خاک نره تو چشمت ....اخه بالا گردو خاک نداره
لحن کودکانه و معصومانه اش لبخندي رو روي لبهام آورد
گونه اش رو بوسيدمو گفتم عمه کارم داشتي اومدي اينجا
-عمه بابا ميگه بيا شام بخور
-باشه تو بدو برو منم الان ميام
آرمان دوان دوان از پله هاي زير زمين بالا رفت و باز من موندمو تنهايي خودم که نميدونم مقصر اين تنهايي کيه
من.....صميم...زنش....رامين و يا زمانه
مهم نيست چون الان منم که دارم تاوان اين بدشانسي و تنهايي رو ميدماما بعضی وقتا به خودم بد و بیراه میگم که چرا اونروز خودم رو به خوار و ذلیل کردم ..اگر اون زمان شعور و فهم الان رو داشتم مطمئنم هرگز اعتراف به عشقم نمیکردم ...نه تا زمانی که از جانب اون مطمئن میشدم ...حیف حیف که دیر فهمیدم ..
با خودم گفتم چه عجب اينا مي خوان امشب من باهاشون شام بخورم
آخه از وقتي صميم زن گرفت من باز ساکن زير زمين شدم
درسته که به خواست خودم بود ..اینجا آرامش بهتری داشتم احساس میکردم جای جای اینجا بوی رامین رو میده
البته رفتار مهشید زن صمیم هم باعث شده بود که فقط به اینجا پناه بیارم حداقل اينجوري از شنيدن غرغرهاش راحتم
و کمتر مي تونست صميم رو به جونم بندازه
اي کاش رامين اينجا بود حتي اگه بخواد داداشم باشه حداقل بود تا ازم دفاع کنه
اما حيف فرداي همون روز رفت
رفت به جايي که نميدونم کجاست
براي هميشه رفت هيچ وقت جرات نکردم از صميم بپرسم کجا رفت .....مطمئنم رفت خارج از کشور چون اون مي خواست همين کار رو بکنه
حتما الان با عسل و بچه اشون دارن باهم خوشبخت زندگي مي کنن
و من اينجا دارم غصه ي گذشته رو مي خورم
صميم هم که همون سال با مهشيد ازدواج کرد و ديگه بي خيال همه شد
يه مهشيد مي گفت که انگار اين مهشيد ملکه اليزابته
انگار نه انگار که بابش يه معتاده ....شانس داره ديگه
صميم اون روزا خودش رو براي همين مهشيد خانم شيک مي کرد و بيرون ميرفت
دوست داشتن براي اون خوبه ..بعد ها فهمیدم چند وقتی با هم دوست بودن..اونوقت اون شب یادمه که اونوقتی که رامين هنوز بود بخاطر دير اومدن چطوري باهام برخورد کرد
اين مردا کي مي خوان بفهمن که اگه چيزي براي شما خوبه پس براي ما هم مي تونه خوب باشه ....و اگه بده پس براي شما هم بده
نميدونم کي مي خوان بفهمن که چون اونا مرداند نمي تونن
هر غلطي بکنن
صنم الان تو هر چقدر بخواي زر بزني هيچي عوض نميشه و هيچي درست نميشه و گذشته هم درست نميشه
یاد اون شبی افتادم که صمیم اومد و گفت تا یه ساعت دیگه حاضر شو میخوام بریم عروسی رامین ..
وای فقط مرگ خودم رو به چشمام دیدم ..حداقل ای کاش چند روز قبل بهم میگفت رامین داره عروسی میکنه ..نه این که همون شب بیاد و بگه حاضر شو میخوایم بریم عروسی ..اونم عروسیه کی ..عشقم ..هه..عشقم..عشقی که یه عشق دیگه داشت ..
میخواستم نرم اما نمیخواستم از حال خرابم صمیم بویی ببره ..رفتم بالا و پیراهن سیاهم رو تن کردم ..آره من عزا دای میرفتم و تنها صاحب عزاش من بودم.
سرم رو به دیوار تکیه دادم و اجازه دادم باز اون اشکم گونه هام رو نوازش کنه ..همه چیز خیلی سریع از جلوی چشمم رد شد ..
کف زدن مهمونا ..وارد شدن رامین و عسل به سالن ...خنده های رامین و عسل ...نادیدن گرفتن من از جانب رامین وقتی بهش سلام کردم ..بوسه رامین روی لبهای عسل و در آخر حال خراب من که باعث شد دو روز زیر سرم برم ...
اشکم رو پاک کردم و گفتم
صنم خیلی خری بعد از 5 سال داری باز عزا داری چی رو میکنی ...دم سینک رفتم و آبی به صورتم زدم و صورتم رو با روسریم خشک کردم و رفتم طبقه بالا
*********************
-اونجا مي خواي کجا زندگي کني
به مهشيد که داشت باخشم به صمیم نگاه مي کرد نگاهي کردم بعد به صميم نگاه کردمو گفتم قبلا که بهت گفته بودم يه خونه اجاره مي کنم که نزديک بيمارستان باشم
-اينهمه جا چرا مي خواي بري اهواز
-خب اونجا یکی رو لازم دارن ..بیمارستان هم تنها به من این پیشنهاد رو کرده ..در اصل میخواد من رو انتقال بده به اهواز دروغ مي گفتم خودم خواسته بودم برم ..مخصوصا که مریم تنها دوستم که اهل اهواز بود هم میخواست بره همونجا و پیش خانواده اش باشهمن رو هم از بیمارستان خواستم اگه ممکنه من هم اونجا انتقال بدن
صميم نگاهي به مهشيد کرد و گفت ديشب که بهم گفتي نمي خواستم بذارم بري...اما مهشيد راضيم کرد بذارم بري
پوزخندي زدمو گفتم دستش درد نکنه
من که ميدونستم مهشيد چه مرگشه ....اون از خداش بود من برم و از دستم خلاص شه
مهشيد قري به گردنش داد و گفت مواظب باش خطايي ازت سرنزنه
دختره ي............خوب مبدونستم چطوری حالت رو بگیرم
از کنار سفره بلند شدمو گفتم نه مطمئن باش من مثل بعضيا نيستم که تو خيابونا دنبال شوهر باشم
برافروخته از جاش پريد و گفت يعني چي
-پوزخندي زدمو گفتم همون که شنيدي
اينبار صميم بود که جوابم رو داد
-صنم خفه ميشي يا خودم خفه ات کنم
کمي ازشون فاصله گرفتمو گفتم حقيقت تلخه
-صميم چرا چيزي بهش نميگي
-مگه من چي گفتم ..مهشید خانوم
صميم بشقاب رو به طرفم پرت کرد که جا خالي دادم
-همون بهتر که از اينجا گورت رو کم کني....فقط واي به حالت اگه بفهمم خطايي ازت سرزده سرت رو مي برم فهميدي
بدون اينکه جوابش رو بدم از اتاق خارج شدمو به سمت زيرزمين حرکت کردم
وارد زيرزمين که شدم به سمت ساکم که زير تخت بود گذاشته بودمش رفتم و شروع به جمع کردن وسايلم شدم
هر چي زودتر ميرفتم برام بهتره
عينک شکسته ي رامين هم که اون همونجا زير تخت گذاشته بودش و با خودش نبرده بود ..همون عينکي که من يه روز براي اذيت
کردنش شکوندمش ....الان شده برام يه يادگاري.....
رامين هنوز هم دوستت دارم ..........عاشقتم عاشق
با اينکه مي خواستم به خودم بقبولونم که من فقط به اين خاطر که مريم داره ميره اهواز اما دروغ مي گفتم من
بخاطر اينکه رامين اهوازيه و اهواز زادگاهشه مي خوام برم اونجا.....شاید اونجا احساس آرامش بیشتری کنم
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 3:50 PM توسط ❤پونه❤
|
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین