در اتاق رو که پشت سرم بستم بغضم شکست!!!هر چقدر میخواستم به خودم دروغ بگم نمیشد .توی این مدت خیلی سعی کرده بودم با دیدن رامین هیج عکس العملی از خودم نشون ندم.هر دفعه که شبا میخوابیدم بغض بدی گلوم رو چنگ میزد اما سعی میکردم فکرم رو به یه جای دیگه سوق بدم ..
اما دیگه امروز نتونستم.
خدای من ،من هنوز هم دیوانه وار دوستش دارم .آخه چرا؟!مگه نه اینکه دوست داشتنش خریت بچگیم بود ..پس چرا باز هر وقت میبینم دست و پام میلرزه!
اشکام رو با شدت از روی صورتم پاک کردم و زیر لب گفتم :
من ازت بدم میاد رامین ..بدم میاد ..بدم میاد..
رفتم کنار پنجره اتاقام ایستادم. به این فکر کردم که موندنم اینجا درسته یا نه؟
چرا باید بد باشه؟کی همچین حقوقی برای این کار بدست میاره؟
خر خودتی صنم ....تو خونه ای که رامین همیشه رفت و آمد می کنه واقعا مشکلی نیست؟
نه نیست .... من ازش متنفرم.الان هم برای این اشکم در اومد چون حماقت چند سال پیش خودم یادم اومد.آره..تنها دلیلش اینه ..چون دلیل دیگه ای نمیبینم!
باز هم دروغ ..دروغ.... دروغ.اما من باید به خودم ثابت کنم که میتونم ..میتونم بهش فکر نکنم .اون از اول هم برای من نبود دیگه هم نمیتونه باشه. آقا رامین بهت ثابت می کنم که من دیگه اون صنمی که می شناختی نیستم اینو بهت قول میدم
حالا برای چی به اون قول میدی خب به خودت قول بده
وای جان من تو دیگه دست از سرم بردار .....اصلا تو رو سنن که مزاحمم میشی
ناسلامتی من توئم!
گور پدر هر چی توئه ..ولمون کن بذار به زندگیمون برسیم
انگار دارم خل میشم آخه کدوم عاقلی با خودش درگیر میشه و حرف میزنه

به ساعت دیواری نگاه کردم ساعت یازده رو نشون میداد باید میرفتم و به بانو سر میزدم.یه نفس بلند کشیدم و از اتاق اومدم بیرون
اول به سمت اتاق رامبد حرکت کردم که دیدم چند تا ماشین روی زمین ردیف کرده و داره باهاشون بازی می کنه
در اتاق رو کاملا باز کردم و رفتم تو
-سلام رامبد کوچولو
سرشو بلند کرد و با اخم گفت سلام صنم خوشگله
-مگه من نگفتم دیگه بهم نمیگی صنم خوشگله
ابروهاشو با لبخند بالا انداخت و گفت تو هم بهم گفتی رامبد کوچولو این به اون در
با چشمای گشاد شده نگاش کردم ......جل الخالق این واقعا بچه است؟
-صنم چشاتو اینطوری نکن خوشگلتر میشی
بابا این دیگه کیه .....خاک به سرت رامین با این بچت!آخه این حرفا چیه دادین به خورد بچه.ولی خدایش خیلی نمک بود.
در حالی که هنوز روبروش ایستاده بودم گفتم: رامبد تو این حرفا رو از کجا یاد گرفتی 
چشمکی زد و گفت این دیگه یه رازه
من دیگه داشتم به عقل خودم شک می کردم فکر کنم تا چند لحظه دیگه دیوونه بشم .....با رامین مو نمیزد درست مثل رامین بود
-بابا بیا ببین.صنم جون چشاشو اینطوری کنه خوشگلتر میشه.مگه نه بابا.
جان ....چی گفت بابا؟مگه باباش کجاست؟
به طرف در که برگشتم سینه به سینه رامین شدم 
این چرا اینجا ایستاده
با اخم نگاش کردمو گفتم شما چرا اینجا ایستادین؟
مثل گذشته با شیطنت نگام کرد و گفت اونوقت کجا باید وایسم
به طرف رامبد برگشتم دیدم داره با ماشیناش رو میره
-فکر نمی کنید این رفتارا در شان یه پزشک نباشه
سرش رو جلو آورد و گفت من چکار کردم مگه
با این حرکتش با عث شد من سرمو عقب بگیرم که لبخندی زد و بینیش رو خاروند 
دیگه شورشو درآورده بود مثل اینکه خیلی بهش میدون دادم
اخم گنده ای کردمو گفتم :آقای دکتر از جلوی بریدکنار میرید .در ضمن بهتون گفته بودم حوشم نمیاد مثل جن پشت سرم ظاهر شید ..
جن!
با همون لبخند گفت: رامبد راست میگه وقتی چشمات رو اینطوری میکنی
نذاشتم حرفش رو تموم کنه .
-بهتر مراقب حرکات و حرف زدنتون باشید چون دفعه بعد به بانو گزارش میدم دکتر.
-اینکار رو نمی کنی
لبخند شیطانی زدمو گفتم امتحانش مجانیه
-رامین پس کجا رفتی تو زود باش دیر شد
صدایی از توی سالن میومد ....صدا به گوشم آشنا اومد 
رامین بدون اینکه چشم ازم برداره بلند درجوابش گفت :
الان میام چقدر تو عجولی پسر
بعد هم باصدای آروم رو به من گفت :
فقط میخواستم بگم ،رامبد راست میگه وقتی چشمات رو اینطوری میکنی آدم یاده وروره جادو میوفته .
بعد هم قهقه زنان به طرف پله ها رفت 
عوضیه آشغال .ورور چادو اون زنته که معلوم نیست الان کدوم گوریه.
چند ضربه به در اتاق بانو زدم که کسی جواب نداد .لای در رو باز کردم کسی نبود .
-پس حتما پایینه
با این که چشم نداشتم این رامین گنده بک رو ببینم اما باید میرفتم پاییین تا بانو رو پیدا کنم و داروهاش رو بهش یاد آور میکردم و براش میبردم.
با حرص نفسم رو بیرون دادم و از پل ها رفتم پایین

چشام که به سالن افتاد خشکم زد این اینجا چکار می کنه
اونم با دیدنم معلوم بود تعجب کرده اما زود خودشو جمع جور کرد و گفت سلام.....پس خانم پرستار فراری اینجا هستن
رامین نگاهی به من بعد هم به میاحی کرد و گفت شما همدیگر رو می شناسید؟
به خودم اومدم و گفتم
-سلام آقای دکتر
سلام
بعد رو به رامین کرد و گفت ایشون همون خانم پرستاری هستن که در موردش باهات صحبت کرده بودم
رامین اخمی کرد و گفت که اینطور پس ایشون هستن
نگاههای میاحی داشت معذبم می کردم خواستم برم که رامین به میاحی که می خواست بشینه نگاهی کرد و گفت چی شد ؟مگه تازه نگفتی عجله دارم
میاحی لبخندی زد و گفت حالا چند دقیقه تاخیری به جایی بر نمی خوره
به رامین نگاه کردم صورتش از حرص قرمز شده بود
وا این چرا اینطوری شده؟
بعد هم به میاحی نگاه کرد و گفت پس چرا نشستی تو بلند شو 
فکر کنم خود میاحی هم فهمید اینم یه چیزیش هست چون بدون حرف بلند شد ......اما وقتی به کنارم رسید ایستاد و گفت خوشحالم که بازم پیداتون کردم 
-بدون این که چهره ام تغییر کنه گفتم:
من ازاول گم نشده بودم که پیدا بشم
بلند زد زیر خنده
رامین :منصور دیر شد ...بریم
-باشه تو هم ....
بعد به طرف من برگشت و سرش و خم کرد و گفت خداحافظ
-به سلامت
سیریش

رامین رو هم که اصلا جزو آدم حساب نکردم.از کنارش رد شدم و به طرف آشپزخونه رفتم تا یه لیوان آب بردارم و همراه دارو ها برای بانو ببرم
بانو روی صندلیه متحرکش نشسته بود و به بیرون خیره شده بود
-بفرمایید اینم داروهاتون.....بعد لیوان آب را هم به دستش دادم

******
برای چک کردن قند خون بانو به اتاقش رفتم .روی تختش دراز کشیده بود که گفتم:
خواب که نیستید بانو
چشماش رو آهسته باز کرد و گفت :
نه منتظرت بودم دیر کردی؟
داشتم برای رامبد قصه میخوندم ..ببخشید بابت تاخیر
-رامبد خوابید
-بله خوابید
-رامین نیومده
-نه.....
تو دلم گفتم مگه قراره بیاد اینجا؟اما خب جرات نکردم از بانو بپرسم.....با خودم گفتم اگه بپرسم بهم میگه مگه تو فوضولی
قند خون بانو رو که چک کردم داروهاش رو هم دادم و یه شب بخیر گفتم اومدم بیرون 
روی تختم دراز کشیدم و کتاب رومان رو برداشتم و مشغول خوندن شدم
هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که صدای ماشینی رو شنیدم که وارد خونه شد
سریع به سمت پنجره رفتم ....رامین بود ....یعنی قراره اون هم اینجا بمونه
اگه رامین هم اینجا بمونه من غیرممکنه دیگه اینجا بمونم .....آره همین فردا صبح به بانو میگم
بعد از ده دقیقه ای صدای قدمهاشو شنیدم که به سمت اتاق رامبد میرفت آخه اتاق رامبد روبروی اتاق من بود 
از اتاقم اومدم بیرون باید اول از خود نکبتش بپرسم
در اتاق رامبد باز بود....سرمو از لای در بردم تو که دیدم رامین روی تخت نشسته . چون پشتش به در بود من رو نمیدید
داشت گونه ی رامبد رو نوازش می کرد بعد بوسه ای روی گونه اش زد و بلند شد 
برای اینکه منو نبینه سریع برگشتم و میخواستم برم طرف اتاقم که از اونجایی که شاهکار بودم یهو پام پیچ خورد .با اینکه دستم رو هم به دیوار گرفتم اما چون همیشه بدشانسم تلپی افتادم روی زمین
با صدای افتادنم رامین از اتاق بیرون اومدو با دیدنم سراسیمه به سمتم اومد 
تعجب گفت اینجا چکار می کنی
با اخم گفتم مثل اینکه من اینجا پرستارم
خواستم بلند شم که درد شدیدی توی مچ پام پیچید که باعث شد دوباره بشینم
رامین کنارم زانو زد خواست دستش رو به پام بزنه که گفتم به من دست نزن
-دختره ی لجباز هنوز هم عوض نشدی
-فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه آقای دکتر
دوباره سعی کردم بلند شم که اینبار دردش شدیدتر شد
دوباره صحنه 5 سال پیش برام اتفاق افتاد .همون موقع که دم پله های زمین خورده بودم زمین . 
نفهمیدم چی شد که یهو بین زمین و آسمون معلق شدم
خدای من این احمق چکار کرد.....خودمو توی بغل رامین دیدم 

خواستم جیغ بزنم که گفت هیس بهتره آروم باشی می خوام ببرمت تو اتاقت در ضمن اگه عمه تو رو تو بغلم ببینه برای خودت بد میشه
محکم به سینه اش کوبیدمو گفتم بذارم زمین عوضی
اما اون بی خیال وارد اتاقم شد و منو به سمت تخت برد
منو که روی تخت گذاشت با خشم گفتم خیلی بی شعوری ....کی بهت گفت بلندم کنی؟
پوزخندی زد و گفت اینم عوض تشکرته......تو کی می خوای بزرگ شی
به تو مربوط نیست ..غلط کردی این کاررو کردی
اخماش تو هم رفت و گفت نکنه دوست داشتی الان منصور جای من بود
-منصور کدوم خریه؟
لبشو گزید و گفت: از یه پرستار بعیده اینجوری حرف بزنه...یعنی تو منصور میاحی رو نمی شناسی
خواست مچ پام رو معاینه کنه که با شدت دستش رو پس زدم و گفتم :دستت رو بکش کنار
صاف ایستاد یه کم نگاهم کرد و به طرف در رفت امابرگشت و گفت:
دارم به این نتیجه میرسم که نکنه هر وقت منو میبینی از قصد خودت رو ناکار میکنی ..5 سال پیش یادته.
جواب حرف و نیش خندش یه جمله بود:
حالم از هر چی مَرده بهم میخوره
چند دقیقه ای نگذشته بود که با پماد و بانداژی وارد اتاق شد
-چرا عین چی سرتو می اندازی پایین و میایی .تو بلد نیستی در بزنی
روی تخت نشست و گفت: گفته بودم که یه روزی زبونتو کوتاه می کنم مطمئن باش اینکار رو می کنم
خواستم چوابش رو بدم که یهو مچ پامو توی دستش گرفت 
-پامو ول کن...به من دست نزن
با اون یکی دستش دوتا دستای من رو محکم گرفت و گفت:
-صنم میشه آروم باشی.نمیشه که همینطوری ولش کنم
-آیی ..یواش ..درد داره ها!..آرومتر درد داره
--باشه....چیزیش نشده ....الان این پماد و که بهش بزنم بهتر میشه
همونطور که سرش پایین بود و پام رو ماساژ میداد منم حس کردم دارم داغ میشم 
حرکت آروم دستش یه جوری بود که حس خوبی بهم میداد....نه صنم احمق نشو ...اما.....
-از صمیم چه خبر؟
با این سوالش انگاری از آسمون خیالم تالاپی افتادم. وقتی دید ساکتم سرش رو بلند کرد و به چشمام نگاه کرد که گفتم :ازدواج کرده یه پسر همسن رامبد داره
لبخندی زد و گفت خوبه .....امیدوارم اون خوشبخت باشه
یه لحظه دلم براش سوخت ..فقط یک ثانیه!
باند رو دور پام پیچید و
بعد بلند شد نگام کرد و گفت من میرم دستامو بشورم بعد هم رامبد و می برم خونه
-برای چی رامبد و می بری .اون که خوابه
-آخه تو که هنوز نگفتی قبول می کنی مراقبش باشی یا نه منم نمی خوام بهت چیزی رو تحمیل کنم و اجبارا قبول کنی
آدم شده این رامین ..بابا ایول ...
با جدیت نگاش کردم....می خواستم هیچ چیزی از اون احساس خوب چند دقیقه قبل تو صورتم مشخص نباشه 
گفتم: مشکلی نیست من که اینجا هستم پس می تونم مراقب رامبد هم باشم
لبخندی زد و به سمت در رفت اما قبل از اینکه خارج شه برگشت و گفت تو از منصور خوشت میاد
با تعجب گفتم بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-هیچی 
و قبل از اینکه چیز دیگه ای بگم از اتاق خارج شد
این چرا اینجوری کرد...
چند بار زمزمه کردم منصور.....چرا این سوال رو پرسید......مگه من کاری کردم که فکر می کنه از میاحی خوشم میاد...اصلا هم خوشم بیا به تو چه ..فضول . 

از درد پام از خواب بلند شدم .یه جورایی ذوق ذوق میکرد.ملحفه رو کنار زدم و روی تخت نشستم .
زورش اومد یه مسکنی چیزی بذاره دم دستم .
یک آن اون لحظه ای که داشت پاهام رو ماساژ میداد اومد جلوی چشمام .دوباره بدنم داغ کرد .

مرده شورت رو ببرن دختره بی حیا ..خجالت هم خوب چیزیه صنم .

سعی کردم بدون اینکه به پام فشار بیارم بلند شم .قبل از این که از اتاقم بیرون بیام شالم رو روی سرم انداختم .زیاد مطمئن نبودم این رامین چتر باز به خونش برگشته باشه.لنگون لنگون از اتاقم بیرون اومدم .
یه قرص مسکن خوردم و در یخچال رو بستم و دوباره با همون حالت که به راه رفتن پنگوئن ها بی شباهت نبود از پله ها رفتم بالا.
در اتاقم رو باز کردم برم داخل که یه حسی مانعم شد .
برگشتم به در اتاق نیمه باز رامبد نگاه کردم .
ناخودآگاه به سمت اتاقش کشیده شدم .از لای در نگاه کردم .چراغ خواب صورت معصومش رو روشن کرده بود ..فارق از همه بدی ها و زشتی های دنیا خوابیده بود.
داخل اتاقش شدم .ملحفه رو که کاملا کنار زده بود روش کشیدم .
بهش خیره شدم.
رامبد میتونست پسر منو .....
وای صنم بترکی ..دهنتو ببند.
چرا خواب رو خاموش کردم و از اتاقش اومدم بیرون .


********



مریم محکم زد پشتم و گفت :
غلط میکنی ..باید بیایی
-آی چه خبرته دیونه ..تازه از دستت راحت شده بودما
-تو هیچوقت از من خلاصی پیدا نمیکنی.اون قیافه رو هم به خودت نگیر که اصلا بهت نمیاد...
نفسم رو دادم بیرون و حرفی نزدم.
مریم:پس حله دیگه
-به جون خودم روم نمیشه بیام
-حرف مُفت نزن ..مامانم ازم قول گرفته 
-من که کارم دست خودم نیست .
-خب اجازه بگیر .بابا تو از موقعه ای که این کار رو شروع کردی یه مرخصی نداشتی .
-باید با بانو صحت کنم ببینم چی میشه
-ببینم چی میشه نداریم .عید قربانه ..دیگه حتی گوسفند ها هم اونروز تعطیلن!
خندیدم و گفتم : آره اون بد بختا که دیگه واقعا تعطیلن.


****

فکر نمیکردم بانو قبول کنه .مخصوصا که اونشب هم رامین دیر وقت میومد تا به رامبد سر بزنه ..خبرش انگار تو بیمارستان شیفتش بود.

مشغول آماده شدن بودم که رامبد اومد تو.برگشتم وبهش نگاه کردم و گفتم :
رامبد جان یادت باشه هر وقت وارد اتاقی میشی باید در بزنی .
دستگیره در رو ول کرد و اومد داخل .دقیق نگاهم کرد و گفت :
جایی میری صنم جون ؟
-اره عزیزم .دارم میرم خونه دوستم
-منم بیام
-بیای ؟کجا بیایی؟
-بیام خونه دوستت دیگه.من اینجا حوصله ام سر میره تنهایی .
برگشتم و به آینه نگاه کردم و گفتم :
من نمیتونم تو رو باخودم ببرم عزیزم
-آخه چرا؟
ای بابا عجب گیری داده 
..ولی از طرفی هم دلم براش میسوخت ..صبح تا شب تو خونه بود .ماشاالله اونقدر هم که شیطون بود بعضی وقتا صدای بانو رو هم در میاورد.
کمی خم شدم میخواست باز بگم نه که چشمهای منتظرش من رو مانع از دادا اون پاسخ کرد. گفتم
اگه بانو اجازه بده من حرفی ندارم
چشمهاش از خوشحالی برق زد وخندید که گوشه لپش چاله افتاد .
دستم رو بردم و لپش رو کشیدم که اخمهاش رو تو هم کرد و گفت 
چکار میکنی؟
لب بالام رو گاز گرفتم که جلوگیری از خندم بشه .صاف ایستادم و گفتم :
تا من برم پیش بانو و اجازت رو بگیرم تو هم برو جیشت رو بکن تا بیام لباسها ت رو تنت کنم
سرش رو با خوشحالی تکون داد و گفت :
دمت گرم .من رفتم ..فقط دیر نکنی ها

با لبخند سرم رو براش تکون دادم.

******

از اتومبیل پیاده شدم و به راننده آژانس گوشزد کردم ساعت 11 اونجا باشه .
به رامبد نگاه کردم .که با کنجکاوی اطراف رو نگاه میکرد .
این بانو هم از خدا خواسته بود .هنوز جمله ام رو تموم نکرده بودم موافقتش رو اعلام کرد.
دست رامبد رو گرفتم وزنگ در رو به صدا در آوردم .
کمی منتظر ایستادم که در با تیکی باز شد .
رو به رامبد گفتم :
بریم.
داخل شدم و در رو پشت سرم بستم .
رامبد با اشاره با دوتا گوسفندی که گوشه ای از باغ بسته شده بودن گفت :
اینا بجای سگشونه
بلند زدم زیر خنده که گفت :
واسه چی میخندی؟
واقعا نمیتونستم خندم رو کنترل کنم .رامبد هم شاکی همینطور داشت نگاهم میکرد که صدایی گفت :
خیلی خوش اومدید
ای وای این علی رو پاک یادم رفته بودم
خنده ام خود به خود قطع شد .چادرم رو مرتب کردم و گفتم :
سلام..ممنون
پس این مریم گور به گور نشده کجاس که این اومده به استقبالم.

نگاه علی کشیده شد به رامبد .قشنگ داد میزد که از تعجب شاخ در آورده یا نه اصلا بهتره بگم دُم در آورده آخه شاخی رو سرش پیدا نبود!!
رو به رامبد گفتم 
سلام کن پسرم
یه لحظه خودمم از این که گفتم پسرم کوپ کردم.سریع به علی نگاه کردم :
با یه علامت سوال گنده داشت نگاهم میکرد!!
ایندفعه دیگه از در اومدن دُم حالا پشتش یا جای دیگش مطمئن شدم!!!
خدا خیر بده مریم رو که همون موقع سر و کله اش پیدا شد 
-وای سلام صنم جون ..
اشاره به رامبد کرد و گفت :
نکنه این آقا خوشتیپه پسر داداشته؟
رامبد نذاشت من جواب بدم گفت :
نخیر بنده پسر ایشونم 
جانم!!!
والا خودمم فکر کنم دُم در آوردم اما جاش نبود خودم رو وارسی کنم کجام!!
رامبد رو به من کرد و خیلی آروم رو به من گفت :
مگه خودت الان نگفتی
هنوز نگاه متعجبم رو به رامبد بود که توسط مریم مچاله شدم و بعد در معرض ماچهای آبدار و خیسش قرار گرفتم .
نمیدونم چرا حاج واج به علی که کلافه بود نگاه میردم .
مریم خودش رو از من جدا کرد و با مسخر گی و خنده گفت :
عجب پسر خوشگلی داری بلا ..
اخمهام رو تو هم کرد و گفتم نمیخوای تعارف کنی بریم تو 



*****
مریم که ول کن نبود هنوز نشسته بودم کل فیه خالدون آدم رو کشید بیرون .
همه چی رو براش تعریف کردم بجز اینکه رامین رو قبلا میشناختمو همون عشقِ....
-صنم یعنی برات سخت نیست از این فسقلی هم نگه داری کنی..ماشالله هم که از شیطونی دست همه رو از پشت بسته
نگاهم به سمت رامبد که داشت با بچه ها یه گوشه ای بازی میکرد و صداش از همه بلندتر بود کشیده شد.
یهو دلم براش ضعف رفت .مثل همون موقع ها که آرمان رو موقع شیطنت میدم و این حالت بهم دست میداد و یا شایدم یه حس بالاتر از یه عمه بودن .
لبخند زدم و گفتم :
نه برام سخت نی .

*****
از امراسم قربانیه اون گوسفندهای بخت برگشته هم چیزی نگم بهتره .بماند که رامبد همه رو از سوالهاش کلافه کرده بود .اما محمد نامزد مریم با ارامش و صبر دونه دونه به سوالهای عجیب و غریب رامبد پاسخ میداد .علی هم که از اول تا آخر اخماش تو هم بود 
حالا نمیدونم از این که من رو یهو پسر دار دیده بود اینطوری شده بود یا از دُم در اومدش شاکی بود.


*****

کش چادرم رو جابجا کردم و رامبد رو که خواب رفته بود بغل کردم و از ماشین اومدم پایین .
یا ابوالفضل عجب سنگینه
دستم که بند بود با چونه ام زنگ رو به صدا در آوردم و به دوربین آیفون زل زدم .
بدون طمئنینه در باز شد.
خدا خیرت بده آقا رسول یه بار در عمرت زود جنبیدی.
در رو با پام بستم و برگشتم که یهو رامین رو دیدم داره میاد به طرف ما.
رامبد رو توی بغلم جابجا کردم و حرکت کردم.
هر لحظه که نزدیکتر میشدم چهره رامین هم بهتر نمایان میشد .

ناراحته؟عصبانیه؟چقدر عجله داره؟نکنه برای بانو اتفاقی افتاده .وای خدا رحم کنه
رامین جلوم ایستاد وبا عصبانیت گفت 
تا این موقع شب کجا بدی؟
با تعجب نگاهش کردم.
-با توئم .زبونت رو جا گذاشتی ..میگم کدوم گوری بودی؟
آمپرم رفت رو صد
-صدات رو بیار پایین آقای دکتر .مگه نمیبینی رامبد خوابه
خاک تو سرت صنم .بجای این که جوابش رو بدی نگران خواب رامبدی!

نگاهی به رامبد که تو بغلم بود کرد و اون رو از آغوشم بیرون کشید و خودش بغلش کرد

-از این بعد هر جایی که میخواستی بری که تا این موقع شب بیرونی باید با من تماس بگیری . اون گوشی لعنتیت رو هم جواب بده

با همون حالت خودش جواب دادم:
دلیلی برای این کار نمیینم .تو فکر کردی کی هستی هان؟

یه لحظه جا خورد .اما از اونجایی که همیشه زود موقعیت رو به دست میگرفت گفت :
من به تو کار ندارم .اما وقتی پسرم رو اونم بدون اجازه من با خودت بیرون میبری انتظار دارم از هر لحظه لحظه ات خبر داشته باشم که کجا هستی و چکارمیکنی.روشن شد.
خواستم جوابش رو بدم که رامبد چشماش رو نیمه باز کرد و گفت :
بابا 
رامین اهسته گفت :
جون بابا
رامبد سرش رو روی شونه های قویه رامین جابجا کرد و انگار یه جای پر اطمینان پیدا کرده باشه دوباره چشماش رو بست .
رامین روی موهاش رو بوسه زد و به طرف من نگاه کرد .نگاهش آرومتر شده بود .با همون ارامش گفت :
پات چطوره؟
کیفم رو روی دوشم انداختم و در حالی که از کنارش رد میشدم گفتتم:
این که دیگه اصلا به شما مربوط نیست.

بعدهم با همون عصبانیت به سمت عمارت رفتم 

از حمام اومده بودم و داشتم با حوله موهام رو خشک میکردم که صدای خنده رامبد و داد و بیداد نسرین رو شنیدم .حوله رو سریع دور موهام پیچیدم ورفتم پایین
نسرین همین طور غر غر میکرد و خاک گلدون هایی که روی زمین ریخته بود رو با جارو برقی جمع میکرد .رامبد هم روی مبل رفته بود و بالا پایین میپرید و میخندید و از خوشحالی جیع میزد.
رو به نسرین خانوم گفتم :
اینجا چه خبره؟
همنطور که جارو میزد گفت :
از من میپرسی خانوم؟! از این نیم وجبی بپرس .از وقتی اومده یه روز خوش واسه من نذاشته .کارم چندین برابر شده .دلم خوش بود خانوم الان رفته بیرون من مادر مُرده یه استراحتی میکنم .اما تا اومدم دیدم این (اشاره به رامبد کرد)تمام گلدونها رو برگردونده .حالا گلهای بدبخت بماند که از بین رفته ..ببین چه کثافت کاری راه انداخته .تمام خاکش رو روی مبلها و زمین پاشیده.
به رامبد که همینطور بالا و پایین میپرید نگاه کردم و گفتم :
بیا پایین رامبد .
اما کو گوش شنوا !مثل باباش زبون نفهم بود!
به طرف نسرین خانوم که داشت همینطور غر میزد و جارو میکرد رفتم و گفتم:
میشه یه لحظه جارو رو خاموش کنید.
اول همچین نگاهم کرد که گفتم الانِ که چند تا فحش آبدار بارم کنه .اما بعد با پاش دگمه جارو رو زد و خاموش کرد .
به سمت رامبد رفتم .دیگه انگاری داشت رو مخ من بالا و پایین میپرید.دستش رو گرفتم و گفتم :
بیا پایین.
همونطور که بپربپر میکرد گفت :
نمیخوام ..آخه خیلی کیف داره.
ایندفعه اخمهام رو تو هم کردم و با جدی بیشتری گفت 
میگم بیا پایین رامبد.
بنازم این جذبه رو .بچه نزدیک بود خودش رو به تمام معنا خیس کنه .
سرجاش وایساد و زل زد به من .
وقتی اینطوری نگاهم میکرد دلم ضعف میرفت و میخواستم بغلش کنم.اما خودم رو کنترل کردم و همون حالت صورتم رو حفظ کردم.
با سر بهش اشاره کردم .خودش فهمید و اومد پایین .میخواست مچ دستش رو از دستم بیرون بکشه که محکم گرفتم .اما طوری که دردش نیاد.
خم شدم و به چشمهای نازش نگاه کردم و گفتم :
میدونی چند تا کار اشتباه انجام دادی.؟
معصومانه نگاه میکرد .اما این نگاه معصومانه نمیتونست از برق شیطنت چشماش کم کنه.
با انگشت عدد 5 رو نشونش دادم و گفتم :
5 تا کار اشتباه.میدونی اونا چین ؟
بدون این که سرش رو حرکت بده ،چشماش رو گردوند طرف گلدونهای واژگون شده و خاکهای ریخته شده روی زمین .
گفتم :
دوتاش اینا هستن .از بین بردن گلها و پاشیدن خاک گلدونها روی زمین که خیلی هم کار اشتباهی بوده .خیلی.سه تای دیگه اینه که روی مبل رفتی و بپربپر میکنی و جیغ و داد راه انداختی.و آخری این که بخاطر کار اشتباهت معذرت نخواستی ...
لباش رو جمع کرد و گفت :
معذرت برای چی؟
بخاطر کارهای اشتباهی که کردی 
اخمهاش رو کرد تو هم .
صاف ایستادم و گفتم :خب نسرین خانوم منتظر معذرت خواهی شما هستن.
دستش رو ول کردم.
به نسرین خانوم نگاه کرد .اما حرفی نزد.
دوباره به من نگاه کرد.ابروهام رو بالا دادم که شونه هاش رو انداخت بالا.
پوفی کردم و گفتم :
خیل خوب ...حالا که اینطور شد .امروز از کارتون خبری نیست .
-واسه چی؟من دلم میخواد هر کاری دوست دارم بکنم .خونه خودمون هر کاری میکردم کسی حق نداشت حرفی بزنه
نه مثل اینکه رفتار بد مادر ش روی این هم تاثیر گذاشته ..البته باباش هم تعریفی نداره.
با دست به پله ها اشاره کردم و گفتم :
همین الان میری تو اتاقت و تا موقعی که متوجه کار اشتباهت نشدی حق نداری بیا پایین.
خواست اعتراض کنه .که با جدیت و صدای بلند تری گفتم :
چیزی نمیخوام بشنوم جز این که بگی ببخشید .
نسرین گفت :
خانوم احتیاجی به ببخشید نی.
نخیر تِر زد به هر چی جذبه و حرفایی که زده بودم
-نسرین خانوم من پرستارشم .پس لطفا اجازه بدید اونطور که میدونم درسته باهاش رفتار کنم.
سرش رو تکون داد و گفت :

چی بگم والا بعد هم جارو رو روشن کرد و به کارش ادامه داد.
رامبد هنوز همونجا ایستاده بود که گفتم :
رامبد جان یا معذرت بخواه یا اینکه برو توی اتاقت و به کار اشتباهت فکر کن .بعد وقتی فهمیدی کارت درست نبوده بیا و از نسرین خانوم معذرت بخوا.
-اگه معذرت بخوام کارتون میتونم ببینم 
-متاسفم نه .
-آخه چرا من که معذرت بخوام تمومه دیگه
- نه عزیزم باید بدونی همیشه با معذرت خواهی چیزی تموم نمیشه .معذزت خواهی برای کاریه که کردی و کارتون ندیدن تنبیه کار اشتباهته
محکم پاش رو روی زمین زد و دوید طرف پله ها و رفت بالا .و از بسته شدن در که صداش حتی با روشن بودن جارو شدید بود، معلوم شد که به اتاقش رفته.

*******
به ساعت نگاه کردم .دیگه کم کم بانو باید از آزمایشگاه میومد.یک ساعتی بود که با آقا رسول رفته بود.
از پله ها بالا رفتم تا به رامبد سری بزنم.چند ضربه زدم و در رو باز کردم.روی تختش نشسته بود و نقاشی میکشید.
-اجازه هست 
محلم نداد .
لبخند زدم و گفتم:

با اجازه صاحبخونه
رفتم بالا سرش و به نقاشیش نگاه کردم
نقاشیش در حد سن خودش عالی بود.
کنارش رو تخت نشستم و گفتم :
نقاش خوبی هستیا .من قول میدم بزرگ شدی یه کاره ای میشی


باز بدون اینکه به من نگاه کن مشغول کارش شد.
.باز صد رحمت به باباش .حداقل یه گوشه نظری به طرف میکرد

یه نفس بلند کشیدم و گفتم :
میدونی ....وقتی نسرین خانوم گفت تو معذرت خواهی کردی خیلی خوشحال شدم.
باز انگار نه انگار
سرتق ...حقا که پسره همون بابایی
از روی تخت بلند شدم و گفتم :
اگه دوست داشتی میتونی از اتاقت بیایی بیرون .چون قرار بود وقتی معذرت بخوای....
میون حرفم اومد و گفت :همینجا خوبه
ای جان ..آدم دلش میخواد غورطش بده ...مثلِ با..وای صنم زیپ دهنتو ببند ..باباش ..باباش.. حالا انگار چه تحفه ای هست این باباش .
از روی تختش بلند شدم و گفتم :
هر جور دوست داری عزیزم.
بعد هم از اتاقش اومدم بیرون .


******

کتاب قصه رامبد رو بستم .چشماش هنوز باز بود و زل زده بود به من ..فکر کنم این سومین کتابی بو که براش میخوندم.
نفسم رو بیرون دادم و گفتم :
تو که هنوز بیداری رامبد جان؟
-پس بابام کی میاد؟
کتاب رو بالای تختش گذاشتم و گفتم :
عزیزم شاید براش یه کاری پیش اومده ..مطمئن باش وقتی بیاد میاد تو اتاقت و بهت سر میزنه
-اونموقع که من خوابم؟
دستی روی موهاش کشیدم .چی میتونستم بهش بگم.روی تختش یهو نشست و گفت:
یه فکری کردم
خدا به خیر کنه
دستم ر زیر چونه اش گذاشتم و گفتم :
چه فکری؟

سرش رو عقب کشید .فهمیدم باز از این کارم خوشش نیومده .کمی جابجا شدم و گفتم :
خب؟من منتظرما
گفت :
من اونقدر بیدار میمونم که بابام بیاد.
دِ بیا
-رامبد جان اصلا حرفش رو نزن ..الان من یه ساعته تو اتاقتم .تا الان باید خواب خواب باشی.


خوابوندمش و پتو رو روش کشیدم و گفتم :

بگیر بخواب من هم میرم اتاق مامان بانو داروهاش رو بدم .اومدم باید ببینم چشمات بسته اس.
اخمهاش رو تو هم کرد و گفت :
اما من خوابم نمیاد
-اما یک ساعته از وقت خوابت گذشته ...
به طرف در رفتم و گفتم 

شب بخیر .
بعد هم اومدم بیرون و در رو نیمه باز گذاشتم.
یه نفس بلند دادم بیرون .
خدا آخر و عاقبت من رو به خیر کنه با این وروجک
یادم نمیاد آرمان به این پر انرژی و شیطونی بوده باشه ..
آخ چقدر دلم براش تنگ شده ..الان نزدیک 4 ماهِ ندیدمش ..


اشکی که میخواست دوباره بهونه جاری شدن رو پیدا کنه با یه نفس بلند و چند بار باز و بسته کردن چشمم مهارش کردم.
به طرف اتاق بانو رفتم و بعد از چند ضربه وارد شدم .بانو کنار پنجره ایستاده بودو تو تاریکی شب زل زده بود حالا به چی خدا عالمه!
با وارد شدن من نگاهش رو به طرف من کشید .گفتم :

بانو اومدم انسولینتون رو بزنم .
سرش رو تکون داد و به طرف تختش رفت و گفت :
رامبد خوابید ؟
-کم کم میخوابه .
-یعنی نخوابید.
هنوز که نه ...
توی دلم گفتم شایدم بخاطر اون لوبیاهایه که تو قرمه سبزی بود.بچه دلش پیچ میره هوای باباش رو کرده.

کارم که تموم شد شب بخیر گفتم و به طرف اتاقم رفتم.خیلی خسته بودم امروز همش با این وروجک سر و کله زده بودم .بانو هم هر چند که گفته بود دوماد عزیزش بیشتر مراقبتش رو بر عهده میگیره، بیخود بود .
والا از موقعی که پرستار رامبد هم شده بودم یه بار آقا از کارشون نزده بودن زودتر خبرش بیاد خونه به عمه جانش برسه .

با حرص در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم .به ساعت نگاه کردم .ساعت 10 و نیم شب رو نشون میداد .شالم رو از روی سرم برداشتم و خودم رو پرت کردم روی تخت ..
چقدر دلم هوای آرمان و صمیم رو کرده .وای صمیم چقدر بیمعرفتی ..نمیگی خواهرت زنده اس مرده اس..
یه آه بلند کشیدم و گفتم :
هر جا باشی کنار خانواده ت شاد باشی.
چرخیدم و دستم رو کردم زیر تخت و آلبوم عکسم رو کشیدم بیرون .اولین صفحه عکس ، مامان و بابا و منو صمیم بود.من خیلی کوچیک بودم .شاید سه سال .بغل بابام نشسته بودم و به مامانم نگاه میکردم.صمیم هم زبونش بیرون بود
چقدر دلم واسه همشون تنگ شده بود ..
همنطور صفحه آلبوم رو ورق می زدم. یکی یکی عکسا از جلو چشمام رد میشدن و خاطرات گذشته رو زنده میکردن .

به عکس آرمان که رسیدم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم .با این که دستم رو جلوی دهنم گذاشته بودم اما باز صدای گریه ام توی اتاقم میپیچید .چشمام رو بستم و آلبوم رو روی سینه ام گذاشتم .
یه دفعه یه دست روی صورتم کشیده شد که باعث شد سریع چشمام رو باز کنم و روی تخت بشینم.

-توهم دلت واسه بابات تنگ شده ...یا شایدم واسه مامانت 
نفس حبس شده ام رو از سر آسودگی بیرون دادم و گفتم 
رامبد جان تو اینجا چکار میکنی ؟
شرمسار نگاهم کرد و گفت :
خب من خوابم نمیومد ...اومدم ببینم تو خوابی..یعنی شما خوابی که دیدم داری گریه میکنی.
اشکم رو پاک کردم و گفتم :
میدونی اصلا کار درستی نکردی بدون در زدن وارد شدی .
فقط نگاهم کرد .
-مگه الان نباید خواب باشی ؟
ایندفعه نگاهش به آلبو توی دستم بود .
-رامبد جان ؟
چشماش چرخید و به چشمام نگاه کرد 
نخیر از برق چشماش معلومه که خواب نداره .
دوباره نگاه به آلبوم کرد.
خودم رو کمی کنار کشیدم و گفتم:
بیا اینجا بشین.

اول با تعجب بهم نگاه کرد .
لبخند زدم و گفتم :
میخوام عکس آرمان رو نشونت بدم 
-آرمان کیه 
با دست روی تشک تخت زدم و گفت :
بدو بیا تا بهت نشون بدم .

***

سر رامبد که روی سینه ام بود و خوابش برده بود رو نوازش میکردم و به این فکر میکردم که چقدر خوب تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم 
چقدر بعد از این که آلبوم رو بهش نشون دادم احساسصمیمی بودن با هام کرد .

وقتی اینطوری توی آغوشم بود یه احساس خوبی داشتم یه احساس تعلق خاطر..

راستی مادرش ،عسل چطوری بدون رامبد رفته؟؟؟؟؟...

سرش رو آهسته روی بالشت گذاشتم و خودم رو سُر دادم پایین و کنارش خوابیدم .

هنوز چشمام گرم گرم نشد بود که یهو در با شدت باز شد 

چنان ترسیدم و جا خوردم که نزدیک بود از روی تخت بیوفتم زمین
هنوز نمیتونستم صورت شخصی رو که دم در ایستاده رو تشخیص بدم .با کلافگی موهام رو که آشفته بود از روی صورتم کنار زدمو بیشتر دقت کردم
با اعصبانیت پتو رو کنار زدم و رفتم به طرفش و گفتم :
چته سرت رو مثل حیون انداختی پایین اومدی تو ؟
نگاهش رو از رامبد که هنوز روی تخت من خواب بود گرفت و گفت :
خب من از کجا باید میدونستم رامبد تو اتاق تو خوابیده .اومدم خبرت کنم که نیست.
-قبلش نمیتونستی یه در بزنی 
-خب تو که پوشیده ای .احتیاج به در زدن نبود
-شما چشم مصلح داشتی که دیدی من لباسم پوشیده اس

اول لبخند زد بعد نیشش باز شد ..بعد دندوناش پیدا شد بعد هم یهو زد زیر خنده.

با دوتا دستام مثل این که مرغ رو کیش کیش میکنن بیرونش کردم و خودمم رفتم بیرون و در رو آهسته بستم و گفتم 
ساکت چه خبرته ؟
همونطور که سعی میکرد خنده اش رو کنترل کنه گفت خدایی عجب سوتی دادم.
بدون این که بخندم گفتم 
حالا لطف کن خنده ات رو قطع کن .رامبد تازه خوابیده .
- فداش بشم .این چند وقته خیلی سرم شلوغ بوده.خیلی ازش قافل شدم
-اینا رو لازم نکرده به من بگین ..چون به من مربوط نمیشه الان هم میخوام بخوابم .پس شبتون خوش
دستگیره در رو گرفتم و داخل شدم و بدون اینکه پشتم رو ببینم در رو بستم که احساس کردم لای در چیزی هست چون مانع از بسته شدنش کرد .سرم رو برگردوندم دیدم پای رامینه

رو که رو نیست .
یه لحظه هر چی قدرت داشتم توی دستام جمع کردم و در رو محکم فشار دادم که مثلا بسته بشه که رامین آهسته گفت 

بابا ،این پائه ها ..پام شکست.
دلم خنک شد .ای کاش که میشکست . گفتم :
اِ ..پای شما لای در چکار میکنه؟
یه نگاه از همون نگاههای آشنا که یعنی خر خودتی بهم انداخت و گفت :
..میخواستم بگم که رامبد رو میبرم توی اتاقش..البته اگر شما از هول دادن در خسته شده باشین.
-ای وای پا شما هنوز لا دره...
در رو باز کردم وبه رامبد اشاره کردم و گفتم :
فقط بیدارش نکنین 
بعد هم از جلوی در کنار رفتم

حالا نمیدونم بخاطر نور چراغ خواب بود که رامین قرمز شده بود یا از درد و حرص رنگ عوض کرده بود.
باز هم اون لبخند بدجنسه اومد روی لبم .اما با دیدن تصویرم توی آینه که بدون روسری بودم نه تنها لبخندم بلکه خودمم خشکم زد .
مخصوصا وقتی که رامین در حال بیرون رفتن از تاقم در حالی که رامبد رو در آغوش گرفته بود گفت :
بدون شک اونموقع هم که چشم مصلح نداشتم می دونستم روسری سرت نی ....پس تو چرا اینجوری خشکت زده ..نکنه خودت هم انتظار داشتی مثل خاله قِزی ها همیشه روسری سرت کنی.حتی تو خواب!
مردک بیشعور ..حتما فکر کرده من از قصد این کار رو کردم حیف که رامبد بغلت بود وگرنه کاری میکردم با مخ بری تو دیوار..
موقع بیرون رفتن از در به پشت سرش که من بودم نگاه کرد و گفت 
اوه ..ببین چه حرصی میخوره حالا ..بابام چیزی نشده که.
ای خدا دلم میخواد با همین دستام اونقدر گردنت رو فشار بدم که صدات مثل خروس بشه
سعی کردم چهره ام عادی باشه .
با حالت خونسردی گفتم 
نه چرا حرص بخورم ..داشتم به این فکر میکردم به دیوانه که حاجت روا نیست 
مسلما خدا هم دیونه ها رو از محرم و نامحرما مستثنی کرده .پس دیگه من چرا بخوام خودم رو معذب کنم.

برگشت طرفم و با خونسردی گفت :
من دیونه ام؟!

شونه هام رو بالا انداختم .
-از یه دختر تحصیل کرده خیلی بیشتر از این انتظار میره .
-در حالیکه در رو میبستم و یا به عبارتی با در هولش میدادم که بره بیرون گفتم :
دکتر مملکت که این باشه دیگه از پرستاراش چه انتظاری دارین .
فکر کردم در بسته بشه اینم ساکت میشه ولی زهی خیال باطل
انگاری که دهنش رو چسبونده باشه لای در گفت :
دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید

دلم میخواست همون موقع در رو باز کنم با صورت پخش رمین بشه 
به در تکیه دادم و به صدای قدمهاش که محکم به زمین میکوبید گوش کردم.
دیونه ..اگه دیونه نبودی که نصف شبی یورتمه نمیرفتی .....
موهام رو از روی پیشونیم کنار زدم و در رو قفل کردم .
به این پدر و پسر هیچ اعتمادی نیست.....این قفل باشه بهتره ....