مبایل رو به سمت گوشم بردم .نمیدونم دکتر میاحی چرا باید با من حرف میزد!!

-سلام 

با صدای بسیار هیجان زده اش سلام و احوال پرسی کرد که خیلی سرد جوابش رو دادم.

همونطور که حرف میزدم بالا رفتم که نگاهم به رامین افتاد که از اتاق رامبد اومد بیرون.

سعی کرد لحن صحبتم صمیمی تر بشه .برای همین هر چند بار یک بار با لبخند جوابش رو میدادم.

نمیفهمیدم میاحی چی گفت چون فقط حواسم به رامین بود که در عین حال بسیار خونسرد بود به ساعتش اشاره کرد و گفت:
باید برم ..گوشی رو احتیاج دارم.
منم که الهی ور بیوفتم سعی کردم لبخندم رو حفظ کنم و با همون رو به میاحی گفتم :

ببخشید جناب دکتر .دکتر شمس گوشیشون رو احتیاج دارن باید قطع کنم
اونم نه بر داشت نه گذاشت گفت:
منصور صدام کنید....خانوم احمدی...راستی من میتونم به اسم کوچیک صداتون کنم.؟

به هیچ عنوان این برایم خوشایند نبود که اون من رو به اسم کوچیکم صدا کنه.حتی لزومی نمیدیدم اون رو به اسم منصور صداش کنم .ولی نگاه خیره رامین که بی تفاوت به من چشم دوخته بود سبب شد که بگم:
هر جور راحتید.

ای صنم جیز جیگر بگیری

منصور:ممنونم .صنم جان میتونم شماره خودت رو داشته باشم

-شماره خودم؟!!برای چی دکتر..

وسط حرفم گفت:دکتر نه منصور ..خب فکر میکنم شما اصلا حواستون نیست چون من چند مرتبه گفتم برای چی میخوام شما رو ملاقات کنم.حالا میتونم شماره خودتون رو داشته باشم.

ملاقات کنه؟من که متوجه کی همچین حرفی زده !!!!برای این که ضایع نشه گفتم 
بله یاداشت بفرمایین.




خداحافظی که کردم رامین با یه حالتی گوشی رو از دستم گرفت که نزدیک بود دستم باهاش کنده بشه
زیر لب گفتم :
خسیس
که یه لحظه مکث کرد اما به راه خودش ادامه داد و از پله ها پایین رفت.

حتی وقتی نسرین بهش گفت صبحانه روی میز آماده اس جوابی نداد و بیرون رفت.




*******




داشتم گوشت های خورش رامبد رو توی بشقابش ریز ریز میکردم که باز مبایلم زنگ زد .از صبح این دفع صدم بود که زنگ میخورد اما هیچکدوم رو جواب ندادم چون همشون از طرف دکتر میاحی بود که نمیدونم درد زایمانش بود چی بود که مدام زنگ میزد!

رامبد به گوشیم اشاره کرد و گفت:
صنم جون مبایلت داره زنگ میزنه.

لبخند زدم و گفتم میدونم عزیزم

بشقابش رو جلوش گذاشتم .دکمه قطع تماس رو زدم و مشغول خوردن شدم.اما هنوز قاشق دوم رو نذاشته بودم توی دهنم که دوباره گوشیم زنگ خورد

یعنی دیگه واقعا به تمام معنا به غلط خوردن افتادم که چرا شمارم رو به اون دادم.

این دفعه به کل خاموشش کردم و با خیال راحت مشغول خوردن غذام شدم.

این تکنولوژی هم همیشه خوب نیستا.


بشقابها رو از روی میز برداشتم و به رامبد هم گفتم بشقاب خودش رو ببره آشپزخونه که رامین گفت:
از این به بعد تماسهایی که بهت میشه رو پاسخ بده که مزاحم اوقات آدم نشین.

با تعجب به سمتش برگشتم.

از یک ساعت پیش که اومده بود خونه یه راست رفته بود تو اتاقش حتی به نسرین هم گفته بود برای شام صداش نکنه.
نزدیک تر اومد و گفت :
دکتر گفت بهش یه زنگی بزنی .
بعد هم باحالتی مسخره گفت:کلا خیلی نگرانت شده..مثل این که هر دفعه زنگ رده یا برنداشتی یا خاموش بوده

باز اون روح خبیس اومد تو جلدم و گفتم:
اِ...کِی منصور زنگ زد؟
در حالیکه چشماش رو ریز کرده بود گفت:
منصور صداش میکنی؟!
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم 
- مگه دکتر میاحی رو نمیگی؟
بعد هم به طرف آشپزخونه رفتم و گفتم:
حتما رو ویبره بوده ..چه بد شدا..الان بهش زنگ میزنم.
رامبد هم که دنبالم میومد گفت:
صنم جون رو ویبره نبود خودت بر نداشتی
صدای پوز خند رامین رو که مثل هندل زدن بود رواز پشت سرم شنیدم.
به رامبد یه چپ نگاه کردم که گفت:
حرف بدی زدم مگه صنم جون
بجای من رامین جواب داد:
نه بابا جون تو حرف بدی نزدی 

وارد آشپزخونه شدم ظرف غذا رو از رامبد گرفتم :

آی اگه دلم میومد یکی میزدم به پشتش که دیگه بی موقع چرب زبونی نکنه.

رامبد هم دید اوضاع خرابه زود از آشپزخونه جیم شد و رفت بیرون.

ظرفها رو توی سینک گذاشتم که چرت نسرین پاره شد و چشماش رو باز کرد.
رو بهش گفتم:
نسرین خانوم اینجا که جای خواب نیست برین اتاقتون بخوابید
از روی صندلی بلند شد و گفت:
منتظرم خانوم بلند شه غذاش رو بخوره..رفتم اتاقش خواب بود دیگه صداش نکردم.
با تعجب گفتم :
همین یک ساعت پیش که بیدار بودن.
شونه هاش رو بالا انداخت و به طرف سینک رفت.

از آشپزخونه اومدم بیرون و به طرف موبایلم رفتم و روشنش کردم.دوست نداشتم دوباره به رامین زنگ بزنه .
هنوز توی جیبم نذاشته بودم که گوشیم زنگ خورد.

دکمه مربوط رو زدم 
-بفرمایین
-سلام صنم جان ..چرا هر چی زنگ میزنم جواب نمیدین.

از این صنم جان گفتنش چندشم شد.ای کاش بخاطر لجبازی با رامین این اجازه رو بهش نداده بودم.
پاسخ دادم:
بنده کار داشتم جناب دکتر میاحی .. 
با حالت آروم و البته در حالیکه سعی میکرد دلنشین باشه گفت:
دکتر میاحی نه منصور این برای بار چندم.
اَه چندش

با جدیت گفتم :
من اینطوری خیلی راحتترم.حالا امرتون رو بفرمایید بنده خیلی کار دارم باید برم.
فکر کنم خیلی خورد تو ذوقش .چون حالت حرف زدنش شل و وارفته شد .حتما با خودش میگفت ، این دختر مشکل داره نه به صبحش نه به حالاش

منصور:راستش همونطور که صبح گفتم بنده مایلم بیشتر با شما آشنا بشم

کِی این حرف رو زده بود که من متوجه نشدم

گفتم:دلیلی برای این کار نمیبینم جناب دکتر.
چند لحظه سکوت و دوباره ادامه داد:

-خب فکر کنم دلیلش واضح باشه..میتونیم یه مدت باهم رفت و آمد کنیم حتی اگه دوست داشته باشین خانواده هامون هم در جریان باشن .
-برای چی باید این کار رو بکنیم؟
میدونستم برای چی اما نمیخواستم قبول کنم.اما وقتی گفت برای چی مثل یه شکلات آب شده وا رفتم
ازدواج!!!!
روی یکی از صندلیهای کنار دستم نشستم و سعی کرد به خودم مسلط باشم.

با یه دستم شقیقه ام رو فشار دادم.مغزم داشت متلاشی میشد.

چند باز از پشت تلفن صدام کرد .آب دهنم رو غورط دادم و گفتم:
جناب دکتر میاحی مثل این که شما فراموش کردین ....شما خودتون یه مدت دکتر معالج من بودین ..به این واقف هستین که من نمیتونم بچه دار بشم .اونوقت چطور این پیشنهاد رو به من میکنید.
-کی این رو تایید کرده که شما ممکنه هیچوقت بچه دار نشین؟

-دکتر من خودم پرونده ام رو خوندم .با چشمای خودم دیدم که توش چی نوشته.

برای لحظه ای سکوت کرد اما چند لحظه بعد گفت:

به هر صورت من یه پزشکم .تو کار ما هیچوقت نمیشه 100% و با قاطعیت حرفی رو زد.در ضمن بنده به این اهمیتی نمیدم.وجود خود شما برام مهمه..متانت و شخصیتتون من رو تحت تاثیر قرار داده.برای من این موضوع هیچ اهمیتی نداره پس لطفا...

کلافه میون حرفش اومدم وگفتم:
جناب دکتر اگر این رو هم نادیده بگیریم نمیتونیم منکر این بشیم که ما حتی از نظر خانوادگی هم بهم نمیخوریم.
-شما مگه در مورد من و یا خانواده ام چیزی میدونید که این حرف رو میزنید.

نسرین سینی به دست که توش ظرف غذا بود از آشپزخونه اومد بیرون و به سمت پله ها رفت چند باری هم برگشت و به سمت من نگاه کرد .حتما میخواست بو ببره کی پشت خطه.بنابراین تا موقعی که به طبقه بالا رفت سعی کردم حرفی نزنم.

این میاحی هم که فکر میکرد من دارم به حرفاش فکر میکنم وداره من رو قانع میکنه.

گوشی رو از این دستم به اون دستم دادم .خواستم حرفی بزنم که صدای افتادن سینی و در پی اون صدای جیغ بلند نسرین باعث شد از صندلی بلند بشم و دستپاچه بگم من باید برم.
گوشی رو قطع کردم و به حالت دو از پلها بالا رفتم.
رامین سراسیمه همراه رامبد ار اتاق اومدن بیرون و به سمت اتاق بانو دویدن.میخواستم برم تو که رامین گفت:رامبد رو ببر اتاقش
با نگرانی گفتم :
ولی من باید بیام تو ..
بلند فریاد زد :
کاری رو که بهت گفتم بکن.
رامبد رو بغل کردم و باهم وارد اتاق رامبد شدیم.

رامبد مدام سوال پیشم میکرد که چی شده ...اما من فقط دستپاچه و نگران در حالیکه از اینور به اونور اتاق قدم میزدم فقط دعا میکردم که اتفاق بدی نیوفتاده باشه.

بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد.
چشمهای نمناک رامین و چهره غمزده اش حکایت از خبر بدی میداد.
به سمتش رفتم و گفتم : چی شده؟
به چارچوب در تکیه داد و در حالیکه سرش رو تکون میداد گفت:
راحت شد.
تمام بدنم یخ کرد.با حالت ناباوری گفتم :
راحت شد؟ یعنی چی که راحت شد.

سرش رو بلند کرد توی چشماش پر از اشک بود .

روی زمین دو زانو نشستم .رامبد اومد کنارم وبا بغض گفت:
صنم جون چی شده...بابا چی شده؟
رامین بعلش کرد و داخل اتاق شد.
من اونقدر شوکه شده بودم که حتی نمیتونستم تکون بخورم. چطور باید باور میکردم؟!

صدای گریه نسرین از بیرون اتاق میومد و مدام اسم بانو رو صدا میزد .چشمام رو بستم و اجازه دادم مهمون خودمونیه چشمام راه همیشگیه خودش رو بره. 

این یعنی باز بی پناه شدن و یعنی بازبی کس شدن.......

رو به مریم کردم و گفتم :
مریم جان من رامبد رو میبرم اونور .درست نیست شاهد این صحنه باشه.
سرش رو تکون داد و گفت :
باشه عزیزم برو

دست رامبد رو گرفتم و از جمع فاصله گرفتم و از همون فاصله کمی به خاکسپاریه بانو چشم دوختم..

چه زود و ناگهانی بانو ما رو ترک کرد..بیچاره آرزوش به دلش موند که دخترش رو یه بار دیگه ببینه.

با چادرم گوشه چشمم رو پاک کردم و یه نفس بلند کشیدم.

رامبد که کنارم ایستاده بود روی زمین نشست و گفت:
صنم جون خسته شدم.
کنارش نشستم و گفتم:
عزیزم اینجا نشین .پاشو بریم توی ماشین
با تنبلی از جاش بلند شد و گفت:
گشنمم هست.
خرما میخوای؟
-نه....خرما دوست ندارم.
دستش رو گرفتم و گفتم :

کمی صبر داشته باش .مراسم که تموم شد همه میریم خونه.

اخماش و لباش رو جمع کرد وبه طرف ماشین رفت و همونجا ایستاد .

به طرف جمع رفتم و از لای افرادی که برای مراسم اومده بودن رد شدم و خودم رو به رامین رسوندم و آهسته گفتم:
میشه سویج ماشین رو بدید ..رامبد خسته شده .

دستش رو توی جیبش کرد اما با صدای فریاد ها و زجه های زنی از حرکت ایستاد.
تمام نگاهها به سوی اون زن کشیده شد.

عسل!!!!

عسل افراد حاظر رو پس میزد تا به خاک تازه مادرش که زیر اون همه خروار جمع شده بود رسید .

همچنان که جیغ و داد میکرد خودش رو روی خاک بانو انداخت و با گریه و شیون اسم مادر رو صدا میزد.
نمیدونم چرا از دیدن این صحنه اصلا تحت تاثیر قرار نگرفتم !
شاید برای این که حس میکردم همش تظاهره!


اصلا این عسل کجا بوده این چند وقت که یهو پیداش شد ...چطوری خبر دار شد؟اصلا مگه خارج از کشور نبود؟!!

نمیدونم چرا دلم نمیخواست اونجا بونم .رو به رامین کردم و گفتم :
رامیبد کنار اتومبیل منتظره .
انگا که به خودش اومده باشه چشم از عسل گرفت و گفت :
چی گفتی؟
یه حس بد به جونم افتاد ..یه حس مثل حسادت .. 
به عسل که خودش رو روی خاک بانو انداخته بود نگاه کردم .حسم گفت که به اون حسادت میکنم .
به رامین نگاه کردم داشت به من نگاه میکرد .اخمام رو از هم باز کردم و گفتم :
سویچ لطفا.
سرش رو تکون داد و سویچ رو کف دستم گذاشت و دوباره به عسل نگاه کرد.
سریع خودم رو از لای جمعیت عبور دادم .
حس میکردم هر لحظه نفس کم میارم .کش چادرم رو از سرم باز کردم و چادرم رو روی دستم انداختم .اما باز هم هوا احتیاج داشتم .
گره روسریم رو کمی شل کردم . نفس کشیدم .
نفس..نفس..
اما این بغض آشنا راه نفس رو بریده بود.


*******

مریم زیر گوشم وز وز میکرد اما من تماما توجهم به عسل بود که رامبد رو روی پاهاش نشونده بود و اشک چشمش رو پاک میکرد. 
سقلمه ای که به پهلوم خورد باعث شد به تندی برگردم به طرف مریم .
گفتم :
چته؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت :
تو چته؟
-ول کن مریم حالم اصلا خوب نیست.
-اونوقت چرا؟
با کمی من من کردن گفتم :خب ...معلومه دیگه ...از دست دادن بانو یه دفعه ای بود .هیچکدوممون انتظار همچین چیزی رو نداشتیم.

چشماش رو ریز کرد و گفت:
تو گفتی منم باور کردم....مطمئنی حال خرابت بخاطر برگشتن زن دکتر شمس نیست؟

از روی صندلی بلند شدم و گفتم: چه حرفا میزنی تو !برای چی باید اینطوری باشه

دستم رو گرفت و روی صندلی نشوندم و گفت:
بگیر بشین سر جات تا بیشتر از این خودت رو تابلو نکردی
کنارش نشستم و گفتم:
چی برای خودت میگی تو .. 
کمی خودش رو جابجا کردو گفت:
از وقتی که سر خاک ،عسل پیدا شد چشمای تو یه رنگ دیگه گرفت
-آها ..مثلا چه رنگی
بدون اینکه بهم نگاه کنه در حالیکه سیبی رو پوست میگرفت گفت : خودت میدونی منظورم چیه صنم ..نه من بچم نه تو ...
به چشمام نگاه کرد و ادامه داد:
این دکتر شمس همون عشق دیرینه ای هستش که هر دفعه ازت میپرسیدم جواب سر بالا میدادی ..مگه نه؟

احساس کردم رنگ چهره ام پرید .
یعنی اینقدر تابلو شده بودم که این مریم گاگول هم فهمیده بود.

سرم رو تکون داد و در حالیکه تند تند حرف میزدم گفتم :
نه ..نه ..چی میگی تو واسه خودت !عشق ! کدوم عشق ! من اصلا عشقی نداشتم ...الان هم ندارم ..چه حرفای مفتی میزنی مریم.
یه لبخند زد سرش رو بهم نزدیک کرد و گفت :
دیگه تابلو تر از این خودت رو نکن صنم .
صاف نشستم و سعی کردم بر رفتارم مسلط بشم .بعد از کمی مکث گفتم :
از تو دیگه توقع نداشتم اینطور در موردم فکر کنی.

بعد به حالت قهر روم رو ازش گرفتم که گفت :
بی خودی ادا نیا .اوموقع که توی بیمارستان بودی یادته خاطراتت رو مینوشتی ؟خب من از همون نوشتها یه چیزایی دستگیرم شد.
به طرفش برگشتم . گفتم :
به چه حقی این کار رو کردی .اون نوشته ها خصوصی بودن ..اجازه نداشتی بخونیشون.


از حالت صورتش فهمیدم که از رفتار تندم دلخور شده .به روی خودش نیاورد فقط گفت :

نمیخواستم بخونم .دفترت باز بود و تو هم خوابت رفته بود .داشتم دفترت رو بر می بستم که چشمم به یک خط افتاد که در مورد احساست به دکتر شمس نوشته بودی ..همین ..خیلی ناخواسته ..
بعد هم نگاهش رو به روبرو دوخت.
میدونستم حرکتم ناشایست بوده ....خیلی تند برخورد کرده بودم.مریم تنها دوست و همدمم بود .نباید اینطور باهاش برخورد میکردم .
خواستم حرفی بزنم و ازش عذر خواهی کنم .اما قیافه مریم رو که مثل برج زهر مار شده بود رو دیدم بی خیال شدم .
از روی صندلی بلند شدم و گفتم :
من میرم بببینم چیزی برای پذیرایی کم و کاست نباشه.
جوابم رو نداد .حتی به طرفم هم نگاه نکرد .
روسریم رو جلو کشیدم .دوباره نگاهم به عسل افتاد.نگاهم رو زود ازش گرفتم چون اون هم مستقیم همون موقع به من نگاه کرد.
به حاظرین درمجلس که بعد از خاکسپاری به منزل بانو اومده بودن و مشغول صحبت و بعضی ها هم مشغول خوردن بودن نگاه کردم .
چشمام فقط دنبال یک نفر بود .اما هر چی چشم انداختم پیداش نکردم .

به طرف آشپزخونه حرکت کردم که یه دفعه رامبد از بغل عسل بیرون اومد و با ذوقی کودکانه به طرفم اومد و گفت :
صنم جون مامانم رو دیدی اومده؟
دست روی موهاش کشیدم و گفتم :
آره عزیز دلم ..دیدم .
دستم رو به سمت خودش کشید که مجبور شدم خم بشم .
وقتی خم شدم با کمال ناباوری یه بوسه روی گونه ام گذاشت و گفت : 
خیلی دوستت دارم صنم جون ..اینو به مامانمم گفتم .
آهسته در آغوشش کشیدم و گفتم :
من خیلی بیشتر دوستت دارم عزیز دلم .
بعد هم بوسیدمش و گفتم :
حالا برو پیش مامانت بشین .من کار دارم.
چشمی گفت و به سمت عسل رفت .


وارد آشپزخونه شدم و به چند نفری که اونجا مشغول بودن نگاه کردم .آقا رسول و نسرین مشغول بررسیه کار ها بودن. رو به نسرین گفتم :
نسرین خانوم کم و کاستی ندارین ؟
-نه مادر همه چی مرتبه .فقط نمیدونم دکتر کجا رفت .میخواستم ببینم کِی میز رو برای نهار آماده کنیم .
گفتم :
میخواین از عسل خانوم بپرسید خب.
روسریش رو باز و بسته کرد و با حالت عصبی گفت :

اسم اونو نیار خانوم جون.همینن ذلیل مرده خون به جیگر بانو کرد .

بعد هم خودش رو تکون داد و در حالیکه گریه میکرد گفت :
الهی خیر نبینه از زندگیش.چقدر خانوم چشم به راهش بود .چقدر خانوم براش پیغام فرستاد که بر گرده سر خونه و زندگیش اما جون به مرگ شده نیومد که نیومد ..حالا هم میخواست نیاد ..الهی ...
بین حرفش اومدم و با تعجب پرسیدم :
مگه بانو و شما خبر داشتین که عسل کجاس؟
یه لحظه مکث کرد .با دستپاچگی گفت :
خب بالاخره بانو اینقدر این در و اون در زد که پیداش کرد 
-پس چرا بانو هیچ وقت حرفی نزد؟!
به یکی از دخترایی که اونجا کار میکرد گفت :
اونو نذار اونجا دختر ...
بعد رو به من کرد و گفت :
چی میگفت مادر!میگفت پی دخترم فرستادم اما قبول نکرد و گفت ،تا اون چارتا زمین رو به نامم نکنی اسمم رو نیار..هی مادر تو از دل بانو خبر نداشتی.
آهسته زمزمه کردم :ولی اون همه حرفاش رو به من میزد .....

به سمت اون دختر رفت و در حالیکه غر غر میکرد سینی قهوه رو ازش گرفت ..
یه نفس بلند کشیدم و به قصد خروج از آشپزخونه حرکت کردم که نسرین گفت :
مادر ببین میتونی دکتر رو پیدا کنی ...موندم چکار کنم ..
سرم رو تکون دادم و از آشپزخونه اومدم بیرون .

به سمت سالن رفتم و دوباره افراد رو از نظر گذروندم .اما باز رامین رو ندیدم .حدس زدم که طبقه بالا باشه .به سمت پله ها رفتم .
حدس زدم باید توی اتاق خودش باشه..چند ضربه به در زدم و در رو باز کردم.

لبه تخت نشسته بود.دستش رو به زانوهاش تکیه داده بود وشقیقه اش رو میمالید .آهسته گفتم :
حالتون خوبه .
سرش رو بلند کرد .چشماش کاسه خون بود .ولی حالت نگاهش غمگین نبود بلکه بیشتر کلافه و عصبانی بود .
از روی تخت بلند شد و گفت :
کاری داری؟
باز این خودخواه متکبر برگشت به جلد قبلیش .
بی تفاوت گفتم :
نه کاری که ندارم . فقط نسرین خانوم تکلیفش رو نمیدونه ...
-به طرف میز تحریری که اونجا بود رفت و گفت :
این نسرین خانومم که گیجه ..خوبه بهش گفتم تا ساعت 2 دیگه میز رو برای نهار آماده کنن ..همین الانشم کلی دیر شده .
شونه ام رو بالا انداختم و گفتم به هر صورت وظیفه داشتم که بگم .
خواستم از در خارج بشم که گفت :
پس این رو هم بده به آقا رسول .
به دستش که پاکت بود نگاه کردم که گفت :
لطفا.

وارد اتاق شدم و پاکت رو ازش گرفتم و به سمت در برگشتم که همونجا خشکم زد .