عشق به توان 6
بعد از این که یکم بابچه ها خندیدیم واتردین چمدون هارا اورد هرکی رفت تو اتاقش تالباساشو جابه جا کنه..
داشتم لباسامو میذاشتم تو کمد که اتردین اومد بالا سرموگفت
اتردین:ببین من اتردین نیستم اگه کار امروزتو تلافی کنم.توی جوجه میخوای حال منو بگیری!!
خیلی لجم گرفت به خاطرهمینم سریع پاشدمو دقیقا روبه روش وایسادم گفتم
من:ههه.ببین اگه من جوجه باشم تو خروس لاریی پس حرف نزن..فقط هیکل گنده کرده.درضمن حواست به خودت خیلی باشه تا زمین نخوری
اینو گفتموسریع از اتاق اومدم بیرون.نفس و شقایقم تو پذیرایی بودن.رفتم پیششون گفتم.
من:بچه ها پاشید یک چیزی درست کنیم بخوریم.معده ام افتاد رو فرش!!
نفس:باشه بریم
باهم رفتیم تو اشپزخونه یک نگاه تو یخچال کردم همه چی داشت الهی شکر..تصمیم گرفتیم لازانیا درست کنیم..داشتیم موادو درست میکردیم که یک فکرشیطانی به ذهنم رسید.نفس از قیافه ام فهمید
نفس:میشا چیکار میخوای کنی؟؟
من:بچه ها هستید یکم حال اینارو بگیریم.
شقایق:من هستم.
نفس:منم هستم.
سریع رفتم سمت یخچال درشو بازکردم یک قرص حالت تهوع دراوردم.باگوشکوب پودرشون کردم ریختم تو مواد..نفس وشقایق که داشتن هرهر میخندیدن.یک ظرف جدابرای پسرا درست کردیم باهمون مواده..یکدونه هم جدا برای خودمون..ماچه قدر زرنگیم..
ساعت 9ونیم بود که غذا حاضر شد رفتیم پسرارو صدا کردیم اومدن نشستن شروع کردن غذا خوردن..ماهم میخوردیمو ریز ریز میخندیدیم..خیلی خوردن شکم پرستا!!حقتون یکم ادب شید.بعداز خوردن غذاپاشدن باهم رفتن جلوی تلویزیون.ماهم ظرف هارو داشتیم میشستیم که یکهو دیدم سامیار بدو بدو رفت سمت دستشویی.منو نفس دستامونو زدیم بهم..بعد از سامیار اتردین بعدشم میلاد.همین که میشستن دوباره میدویدن دستشویی.چون دستشویی پربود اتردین رفت پیش اقای تفضلی..
خلاصه بعد از 2ساعت حالشون خوب شد.. ساعت 12بود که اتردین اومد تو اتاق درو همچین کوبوند به هم که حد نداره..اومد سمتم بازومو گرفت کوبوندتم به دیوار جوری که نفسم بالا نمیاومد. یک عربده ای زد که.
اتردین:دختره ی احمق نگفتی یک وقت حالمون بدبشه چه غلطی میکنید؟؟تاحالا بهت هیچی نگفتم گفتم دختری عیبی نداره ولی فقط یک دفعه فقط یکدفعه ی دیگه بخوای به پروپام بپیچی به همونی که اون بالاست قسم که پشیمون میشی..
اصلا نفهمیدم چه جوری اشکام صورتمو خیس کرد اتردین وقتی اشکامو دیدیکم ناراحت شد بعد زد از خونه بیرون...نفهمیدم کجا رفت.فقط دعا میکردم که بلایی سرش نیاد
فرداصبح باصدای دربیدار شدم..لای چشم هامو یکمی بازکردم اتردین بود.خداراشکرسالمه.وقتی منو روتخت دید یک م وایساد نگاهم کرد بعد رفت تو حمام..منم از فرصت استفاده کردم و بلندشدم بعداز مرتب کردن تخت رفتم بیرون..نفس لباس بیرون تنش بود.من:سلام مادمازل کجاتشریف میبرید.
نفس:سلام عزیزم خرید حالت خوبه؟
من:اره چرابدباشه؟
نفس:دیشب همچین عربده ای اتردین زد که سامیارم ترسید بعدم باهم رفتن بیرون..
من:نه بابا.بیخیال.صبرکن منم باهات میام
نفس:باشه بدو.
رفتم تو اتاق اتردین هنوزم تو حمام بودسرع یک مانتوی ابی کاربنی خوشگل بایک شال ابی یکم کمرنگ تر از اون سر کردم ویک ارایش ملایم کردمو باکیف و کفش ستش تیپم کامل شد..اومدم برم بیرون که در خمام باز شدو اتردین با یک حوله تنش اومد بیرون.وقتی موهاش خیس میشه خیلی خوشگل ترمیشها..یک نگاه بهم کردو گفت
اتردین:کجابه سلامتی؟؟
من:به شما مربوت نیست.
-گفتم کجا میری؟؟
-ای بابا بانفس میرم خرید..
-صبرکن منم باهات میام..
-چی چی منم میام!!چه خودشودعوت میکنه میخوام برم اونجا ازدستت راحت باشم بعد تومیکی منم میام.
-منم میخوام تو راحت نباشی..
-روموخ.
-به هر حال یامن باهات میام.یانمیذارم بری.
-چرا؟؟؟
-چون شوهرتم..
-نه تو میخوای کار دیشبمو تلافی کنی.
-یکجورایی...
میخواستم حرصش بدم به خاطر همین گفتم
من:خب بیا به جهنم.فوقش بهش زنگ میزنم میگم یک روز دیگه بیاد..
اتردین یکهو پریدسمتمو گفت
-کی؟
-روانپریش چته ترسیدم.
-گفتم به کی زنگ میزنی بعدا بیاد.
-ا گفتم که..همون تکشاه قلبم..
یکهو قرمز شد داد زد:
اتردین:غلط کردی.الان تو دیگه شوهر داری میفهمی!!
من:چرا داد میزنی.نه نمیفهمم مثل این که باورت شده جدی جدی شوهرمی؟خوب گوش کن توفقط یک اسمی تو شناسنامه ام میفهمی؟
فقط فهمیدم که صورتم سوخت..اتردین زد تو صورتم به چه حقی هان؟؟
از اتاق در اومدم رفتم بیرون از خونه بانفس نشستیم تو ماشینش..
نفس:میشایی عزیز دلم چی شده؟
من: هیچی.
نفس:هیچی نشده بعد از لبت داره خون میاد هان..
یک دستمال داد بهم.کثافت خیلی بد زده بود.
گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود!!
من:بله.
-کجایی؟
اتردین بود.
من:به تو مربوط نیست.
بعدم گوشیو خاموش کردم.
*************************
ساعت 2بعدازظهربودکه رسیدیم خونه.بانفس رفتیم تو خونه.دروکه بازکردم سامیارواتردین ومیلادو شقایق روی مبلا نشسته بودن.به محض این که پامو گذاشتم داخل اتردین پرید طرف منو نفس.من پشت نفس قایم شدم.اتردین گفت
اتردین:بیا بیرون کاریت ندارم.
خداییش خیلی ازش ترسیده بودم بایک لحن بچه گانه ای گفتم
من:دروغ میگی تومیخوای منو بزنی.
بااین حرفم همه خندیدن.بانفس رفتیم تو اتاقامون...
یکم بعد اتردین اومد تو انگار نه انگار که اتفاقی افتاده اومد روتخت خوابید.یک نگاه بهش کردم گفتم:
من:چرا اینجا میخوابی برو رومبل بخواب من اینجوری نمیتونم بخوابم.
یک لبخنده شیطنت باری زدو گفت:
اتردین:چیه میترسی نتونی خودتو کنترل کنی شب بیا یسراغم با متکا زدم توسرش گفتم:
من:عمرااااااااا.
اتردین:باشه بابا برو رو مبل بخواب.
-رو رو برم من.
-چرا؟
-توباید بری اونجا بخوابی..
-امان از دست شما خانم ها باشه..
پاشد رفت رو مبل خوابید..
یادم افتاد که دیشب که خوابیدیم یادم رفت به مامانم زنگ بزنم....گوشی رو برداشتم و رو تخت نشستم و شماره خونه دایی اینارو گرفتم......
بعد از چند بوق صدای اشکان تو گوشی پیچید....
ـ بله.....
ـ سلام اشی خوبی؟!
ـ اشی و درد چند دفعه گفتم به من نگو اشی.......
ـ دلم میخواد ،دلم میخواد، دلم میخواد ،میخوام ببینم فضولم کیه.......
ـ خوب چیکار داشتی؟ دلت برام تنگ شده بود؟ میدونم بهم دلبستی شقی اشکال نداره درکت میکنم بالاخره تو هم دل داری کی از من بهتر؟!.......
ـ اشکان خفه شو و گوشی رو بده به مامانم، چند دفعه گفتم به من نگو شقی؟!.......
ـ دلم میخواد، دلم میخواد ، دلم میخواد!!!!!!
ـ اشکانننننننن........ فقط بذار بیام به دایی میگم چی کارا که نمیکنی .... عسل رو هنوز یادم نرفته.....
به تته پته افتاد و گفت:
ـ خب حالا چرا پاچه میگیری......... عمه بیا ببین این دختر لوست چی میگه اعصاب نداره!!!!!
مادر: وایی شقایق تویی؟!
من: وای سلاملیکم!!!!!(با لهجه شیرازی گفتم!)
صدای خنده شیرینش توی گوشی پیچید...
مادر: هنوز دو روز نیست اومدی اونجا اونوقت ادای شیرازیارو در میاری؟!
خندیدم و گفتم:
ـ آخه نمیدونی که خیلی باحال حرف میزنن.... مامان.... خیلی دلم براتون تنگ شده.... دایی، سحر ، زن دایی خوبن؟!
ـ آره عزیزم خوبن ، منم دلم برات تنگ شده گلم.... راستی چرا حال اشکان رو نپرسیدی؟!
ـ چون میدونم از من و توهم خوب تره........ راستی مامان به سحر بگو به رمانای من دست نزنه که میزنم لهش میکنم!!!!!
مادر: اوا زودتر میگفتی خب!!!
من: ماماننننننن!!!!!!
خندید و گفت:
ـ باشه عزیزم گوشی رو بدم به داییت صحبت کنی؟!
من: اممم... نه مامان هم اتاقیم مریم داره صدام میکنه من باید برم بعدا زنگ میزنم با دایی هم صحبت میکنم کاری نداری؟
مادر: نه گلم برو به کارت برس......
من : دوست دارم خداحافظ!
مادر: خداحافظ شقایق ، گل عاشق!
و گوشی رو قطع کرد....
بعد از شنیدن صداش عذاب وجدانم صدبرابر شد......
واقعا دلم براشون تنگ شده بود....
با داییم صحبت نکردم چون واقعا نمیتونستم بیشتر از این نقش بازی کنم......
پاشدم که برم پیش نفس که دیدم میلاد رو مبل نشسته و داره نگام میکنه......
از ترس رنگم سفید شد و زبونم بند اومد خیلی ترسیدم آخه....
میلاد: مامان اینا خوب بودن؟
با سر جواب مثبت دادم......
میلاد: راستی مریم صدات میزدا!!!!!!!!
ای لامصب همه رو گوش داده فکر کنم....
اخم کردم و گفتم:
ـ خب مریم جون کاری داشتی؟!
اخم کرد و گفت:
ـ با من بودی؟!
من: پ ن پ با دیوار بودم با تو بودم دیگه مریمی!!!!!
همچین اعصبانی شد که کف کردنم....
خندیدم و خواستم برم بیرون که برام زیرپا گرفت و با کله افتادم زمین....
من: آیییی ..... ای تو روحت میلاد......
اینو بلند گفتم که خنده اش گرفت و گفت:
ـ ای وای چی شد عزیزم؟! بالاخره باید تلافی می کردم یا نه؟!
آخ آخ چه یادشم هست........
خدا نکشتت میلاد زانوم داغون شد........
یه نگاه خبیثانه بهش کردم و رفتم بیرون.....
پشت در وایسادم و استخاره کردم که برم تو اتاق کدومشون!!
انگشتام رو از هم دور کردم و چشام رو بستم و انگشتام رو میخواستم برسونم به هم....
من: نفس، میشا، نفس، میشا ، نفس ، میشا.........
انگشتام سر اسم میشا بهم رسیدن.......
رفتم تو اتاق میشا و دیدم بعله نفس و میشا دارن باهم حرف میزنن......
من: هوییی ، بی معرفت بازی نداشتیما!!!!! میشا خانوم تنها تنها؟!
میشا: اِ....... میخواستم بگم بیایی ولی میلاد اومد تو اتاق و نشد بیام ولی خودت که اومدی........
نفس: راستی شقایق شلوارت سر زانوش پاره شده ها....
نگاش کردم آره پاره شده بود اما خون نمیومد.....
من: آره بابا تقصیر میلاد بود به تلافی اون روز تو راه پله ها برام زیر پا گرفت با مخ افتادم زمین....
نفس: این مردا هم وحشی انا.... اصلا اعصاب ندارن......
میشا: آره بابا بیچاره زنای آیندشون .....
با این حرف سه تایی خندیدیم........
راستی دیشب شووراتون کجا خوابیدن؟!
نفس و میشا باهم گفتن:
ـ رو مبل!!!!
من: آره اونم رو مبل خوابید.....
نفس:پ ن پ میخواستی رو تخت پیشت بخوابه؟!
میشا: شقایق که از خداشه!!!!!
با بالش رو تختش زدم پس کله اش و گفتم:
ـ بچه ها من دیگه برم بخوابم ....... خوابم میاد شما هم دیگه برید بکپید دیگه عین این خاله زنکا هی غیبت میکنید!!!!!
دوتایی خندیدن و گفتن:
ـ نه که تو نمیکنی؟!
خندیدم و سرم رو تکون دادم و رفتم تو اتاق....
اِ اِ اِ!!!!!! میلاد رو تخت خوابید مرتیکه چلغوز!!!!!
بالش کنارش رو برداشتم و کوبیدم رو سرش......
همچین از خواب پرید که من نیم متر پریدم هوا.....
میلاد: ضیفه کوری نمیبینی من کپه مرگم رو گذاشتم؟!!!!
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ البته رو تخت من!
میلاد: این تخت هردومونه!!!!!!
من: خفه بابا پاشو بینم میخوام بخوابم....
میلاد: اگه پا نشم؟!
من: اونوقت دیگه باید از فن مخصوصم استفاده کنم!!!!!!!
رفتم اونور تخت خوابیدم و میلاد هم اونور بود....
فکر کرد میخوام پیشش بخوام اما با جفت پام هلش دادم که از تخت پرت شد پایین!!!!!صدای تق افتادنش رو شنیدم.....
اینقدر خندیدم که نگو....
میلاد با عصبانیت پتوی رو تخت رو برداشت با بالشش و رفت رو مبل بخوابه.....
منم با یه لبخند پیروزمندانه پتوی مسافرتیم رو انداختم روم و خوابیدم......
صبح با نور آفتاب بیدار شدم و هنوز کامل از تخت پایین نیومده بودم که یه بالش محکم خورد تو صورتم.......من: آخ..... دماغم مادر!!!!!! دماغ نازنینم.....
دستم رو روی بینی ام کشیدم که ببینم خون میاد یا نه......
خوشبختانه خون نمیومد.......
مثل اینکه اصلا خون تو بدن من نیست ..........
به دور و برم نگاه کردم ببینم کی اینکار ناجوان زنانه رو انجام داده که دیدم میلاد با یه پوزخند جلو صورتم ظاهر شد........
ایندفعه دیگه یک جیغی زدم که میلاد با ترس پرید رو تخت و جلو دهنم رو گرفت......
دستش رو گاز گرفتم و گفتم:
ـ مرتیکه سانسور.... نمیگی دماغ خوش تراشم میشکنه باید دیه بدی؟!
میلاد: آخ یادم نبود دماغتو بگیرن جونت درمیاد ریقو......
من در حالی که بینی ام رو میمالیدم گفتم:
ـ ترجیح میدم بگی باربی!.... البته به خوش هیکلم راضی ام!!!!
میلاد نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت:
ـ اوممممم همچین بدکم نیستی!!!!
از اونجایی که من دستم دست خودم نیست و خودبه خود کار میکنه آروم زدم تو گوشش و گفتم:
ـ از تو بهترم خودشیفته روانی........
همچین برم گردوند که گفتم یا خدا الان میزنه لهم میکنه!!!!!
خواست بزنه تو گوشم که در باز شد و میلاد از ترسش دستش رو انداخت دور گردنم و الکی ژست بوسیدن گرفت!!!!!
به در نگاه کردم با ترس که دیدم آقای تفضلیه.......
خیالم راحت شد و میلاد خوشو زد به اون راه و گفت:
ـ ببخشید آقای تفضلی........
تفضلی خنده ای کرد و گفت:
ـ چه پسر گلی صبح همسرش رو با بوسه بیدار میکنه!!!!
لبخند زورکی زدم و بازم قلبم اومد تو شرتم و دوباره برگشت!!!
آقای تفضلی: میخواستم بگم که بیاید پایین میخوام یه چیزی بگم بهتون!!!!
و رفت بیرون......
من میلاد رو سریع پس زدم و اونم سریع رفت بیرون تا من لباسم رو عوض کنم و بیام.....
میخواستم یه تیپ پسر کش بزنم که حز کنه!!!!
موهای کهرباییم رو به طرز خیره کننده ای بالای سرم جمع کردم و جلوی موهامم ریختم تو صورتم و روش شال سفیدمو انداختم با این که تفضلی موهام رو دیده بود اما بقیه که ندیده بودن!!!!!
شال رو انداختم که وقتی تفضلی رفت جلوی میلاد درش بیارم که دیگه نگه اییی بدکم نیستی!!!!!
بلوز آبی پوشیده بودم که اکلیلای نقره ای روش بود و خیلی خوشگل بود و لاغری و باریکی کمرم رو به خوبی مشخص میکرد، با یه شلوار جین مشکی.....
یادم افتاد مسواک نزدم سریع شالم رو درآوردم و مسواک زدم و دوباره شال رو سرم کردم و رفتم پایین....
همه پایین بودن و فقط سامیار و میشا نیومده بودن که اومدن اونا هم با من هم زمان شد......
رفتم کنار میلاد و ایستادم و به تفضلی نگاه کردم........
تفضلی: صبح همتون به خیر.... میخواستم به عرضتون برسونم که من از امشب تا یه هفته دیگه میرم خارج پیش نوه هام..........
ازتون میخوام مثل چشمتون از این خونه مراقبت کنید..........
به وسایلش دست نزنید و .........
و اینکه به کارایی که به شما مربوط نمیشه دخالت نکنید.....
به طبقه بالا هم نرید چون به شما ربطی نداره......
خب دیگه موفق باشید حرفام تموم شد برید سرکارتون.......
اوفففففف نمیدونید چقدر از شنیدن این خبر خوشحال شدم .......
همه یه طورایی خوشحال شدن.......
رفتم بالا و شالم رو در آوردم و یکم آرایش کردم تا از کسلی درآم.........
سریع از اتاق رفتم بیرون تو اتاق نفس......
سامیار نبود نفس هم داشت با موبایلش ور میرفت....
میشا هم اومد و جمعمون جمع شد.......
میشا:اومممممم...... شقایق چه تیپ میلاد کشی زدی!!!
خندیدم و گفتم:
ـ میخوام حال گیری کنم تا خودشیفتگی یادش بره.......
بعد یهو یادم اومد واسه چی اومد اینجا و یه قر دادم و گفتم:
ـ هووووووراااااااا،،،، بچه ها پیرمرده داره میره منم کلی خوشحالم!!!!!
نفس و میشا هم از حرکتم خندیدن و میشا گفت:
ـ خاک تو سرت خودت رو کنترل کن.......
من: راستی بچه ها دیشب میلاد رو تخت خوابیده بود شوتش کردم پایین!!!!
نفس گفت:
ـ آورین آورین کارت عالیه میگم دیشب یه صدایی اومد!!!
هرسه غش کردیم از خنده .........
سامیار اومد تو اتاق و من و میشا دست از خندیدن برداشتیم و رفتیم بیرون.....
اومدن ساميار ميشا با شقايق رفتن بي توجه بهش نشستم رويه كاناپه و شروع كردم به گيم بازي كردن با گوشيم مرحله اخر بازي بودم از اونجايي كه وقتي من هيجان زده بشم مكانو زمانو فراموش ميكنم با بردنم تويه بازي با هيجان شروع كردم رويه كاناپه بالا و پايين پريدن با هيجان گفتن- اوه yesهمينه خودشه ايول
ولي يه هو يادم اومد ساميار تو اتاقه مثل جت يه هو سيخ نشستم و با سرعت سرمو به اينطرفو اونطرف چرخوندم كه با اين كارم موهامو كه باز گذاشته بودمشون به دو طرف صورتم سيلي زدن وقتي دو طرفو خوب نگاه كردمو ديدم نيست گفتم
-آييييييييييييي اي تو روحت دردم اومد
كه با شنيدن صدايي كه توش ته رگه هاي خنده معلوم بود ده متر پريدم هوا و زود با سقف سكسك كردمو برگشتم سريع سرمو چرخوندم لعنتي پشت سرم بود
ساميار-عادت داري به خودت فوش بدي؟
نه مثل اينكه يخش داره باز ميشه پس خنديدنم بلده ولي با ياداوري سوتي كه پيشش دادم از فكر لبخني كه گوشه ي لبش بود دراومدم
من-تو هم عادت داري مردمو ديد بزني يا مثل جن بوداده يه هو ظاهر بشي؟
سريع لبخندش تبديل شد به يه اخم كوچيك رو پيشونيش
ساميار- فكر نميكنم اومدن تويه اتاق خودمو با صدايه يه دختر جيغ جيغو ده متر پريدن بالا بشه فضولي
من-اولا اتاقت بود اينجا تا يه هفته اتاق منو ميشا يا منو شقايق شما هم تشريف ميبريد پيش دوستان گرامتون دوما جيغ جيغو ننه ي غضنفر بود كه فوت كرد
ساميار- من عمرا اگه از اين اتاق جم بخورم اگه مشكلي داري خودت برو
يه تيكه از موهامو كه افتاده بود رويه چشو چالم فوت كردم كه دوباره برگشت سر جاش تو صورتم اينبار يه فوت محكم كردم كه رفت بالايه سرم يه نگا به ساميار كردم كه چشماش داشت ميخنديد ولي هنوز اون خم كمرنگ رو پيشونيش بود به درك انقدر اخم كن كه پيشونيت چين بيوفته
من-خوبم جم ميخوري ميري بيرون من عمرااين اتاقو بدم به تو و رفيقات
ساميار-ميل خودته من از اتاق تكون نميخورم
وسط كلكل بودم كه گوشيم زنگ خورد با نگا كردن به شماره رنگم شد گچ بابام بود تويه اين چند روز فقط يه بار بهش اس داده بوم كه خوابگا پيدا كرديم نگران نباشيد سرمو شلوغه سرمون خلوت شد زنگ ميزنيم گوشيرو گذاشتم در گوشمو سعي كردم صدام تا حد ممكن شاد باشه
-بهبه اقا امير خودم
بابا-سلام دختر معلومه تو كجايي نه زنگي نه چيزي تا ما باهات تماس نگيريم تو ياد ما نميوفتي رفتي حاجي حاجي مكه؟
-اوه عجب دل پري داريد شما راستش ..
ميخواستم بقيه حرفمو بزنم كه دهن ساميار باز شد
ساميار- كيه پشت....
سريع پريدم طرفشو دهنشو گرفتم
بابا-دخترم صدايه چي بود؟
من-داداش دوستم بود دلش براي اجيش تنگ شده بود 5سالشه مسئول خابگا اجازه داده بياد اجيشو ببينه انقدرم جيغ جيغو هست كه نگو
بابا در حالي كه پشت خط ميخنديد
بابا-امان از دست تو دختر ميخواستم بگم با مادرت هفته ديگه مياييم ببينيمت مادرت خيلي بي تابي ميكنه
با حرف بابا نزديكبود غش كنم فكر اينجاشو نكرده بودم
من-بابا بزاري من يكم اينجا جا بيوفتم بعد بياييد اخه الان بياييد خودتون هم اسير ميشيدا
بابا-تو نگران ما نباش
سعي كردم صدامو عادي جلوه بدم
من-باشه هرجور راحتيد ولي از من گفتن بود
بابا-حلا كه اينطوره يه دوسه هفته ديگه مياييم كاري نداري دختر
من-نه بابا مامان نيست؟
بابا-نه دخترم رفته با دوستاش استخر
من- اوكي باي ددي
بابا هم خداحافظي كردو من تازه فهميدم دستم هنوز رو دهن ساميار مونده يه نگا بهش كردم كه......
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 8:18 PM توسط سایــ ـه
|
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین