از پنجره هیلیکوپتر داشتم بیرونو نگاه میکردم داشتیم از روی جنگل رد میشدیم ،هنوز منظره زیبا و به یاد موندنی چند ساعت قبل پا برجا بود ...
راستی من هنوز نمیدونستم هدف اصلی ماموریتمون چیه.
_
سرهنگ میشه بگید ماموریتمون واسه چیه؟
هاکان با پوزخند_هه خانمو تازه میگه لیلی مرد بود یا زن؟
_
من از شما سوال کردم اقا؟
هاکان_اقا؟ انگار یادت رفته من کی هستم وچند درجه از تو بالاترم 
_
نخیر جناب سردار خوب میدونم شماکی هستید. یه ادمی که عقده احترام داره و دوست داره شخصیت زیر دستاشو مخصوصا از جنس مونث لگد مال کنه، مطمئنم همجنسام بد حالتونو گرفتن که حالا دارید عقدتونوسر ما خالی میکنید و....
سرهنگ با عصبانیت _ستوان نادری ، از شما توقع نداشتم ؛
این چه طرز برخورد با یه ارشده؟

هاکان اما با لبخندی مزموز_سرهنگ بزار بچه خودشو خالی کنه حتما یکی حالشو بد گرفته که داره اینطور جلز و ولز میکنه...

دلم میخواست با دستام خفه اش کنم، 
نیوشا_وقتی شما اینجوری ادمو تحریک میکنید هر کس دیگه ای هم جای خواهرم بود جوابتونو میداد ...سرهنگ بهتره شما هم یه طرفه به قاضی نرید .

درسته شما درجه اتون از ما بالاتره اما دلیل نمیشه به خودتون اجازه هر توهینی رو بدید
سرهنگ میشه جاتونو با ناتاشا عوض کنید .
سرهنگ ناراحت بلند شد..

هاکان _ خوبه علاوه بر قیافه زبون تند و تیزتونم یکیه..
_
یکی به یکی میگه دوقلوی همسان 

سرهنگ _ بچه ها ، خواهش میکنم ، مثلا داریم میریم ماموریت باید با هم متحد باشیم 
نه متفق...
کنار نیو نشستم .
نیوشا_ ما چه تقصیری داریم ،سردار انگار سر دعوا داره ، تا ناتاشا زبون باز میکنه ایشون یه درشت بارش میکنن...
سرهنگ _بچه ها ، خواهش کردم... 
هاکان در حالی فکش منقبض شده شده بود_سرهنگ یه بار دیگه ماموریت روشرح بدید .نمیخوام با ندونم کاری ادمای بی حواس مشکلی پیش بیاد

خواستم جوابشو بدم که نیو دستشو گذاشت رو دستم یعنی بیخیال...
سرهنگ_خوب ماموریت ما نجات دختر یکی از سردارای بزرگ افغانستانه ،که جدیدا رییس بزرگ یکی از باندای قاچاق دختر و مواد مخدر رودستگیر کرده 
اونام مقابله به مثل کردن و دختر ایشونو گروگان گرفتن .
_
خوب حالا این مهمونی چه ربطی به این جریان داره؟ 
هاکان پوزخندی زد اما چیزی نگفت.
نیوشا زیر لب _ناتاشا خدا وکیلی تو جلسه چیزی از حرفای این سردار بیچاره حالیت نشده ؟
سرهنگ_ ناتاشا جان ربطش اینه که ما فهمیدیم دارن تو این مهمونی دختر سردارو با بقیه دخترای دزدیده شده واسه فروش میزارن ما هم مثلا خریداریم .
در ضمن کله گنده های مواد مخدرم اونجا هستند ما باید تمامشونو دستگیررکنیم ...
_
فقط ما چهار تا؟
نیوشا_ناتااااااااااااااا
_
ااا چیه خوب ، اره من اصلا تو جلسه حواسم نبود، چیزی هم متوجه نشدم ، خوب شد حالا؟
هاکان_خوبه باز اعتراف کردی
تا خواستم زبون باز کنم 
سرهنگ _علاوه بر ما افراد دیگه به صورت گارسون وخدمتکار تو مجلسن و بقیه دورا دور اونجا رو محاصره کردند
وظیفه ما اینه که نزاریم اسیبی به اون دختر برسه .
_
اوکی که اینطور 
هاکان_سوال دیگه ای ندارین؟ خجالت نکشید

_
ببخشید سرهنگ اگه من و نیوشا حکم دلقک ونداریم ، میشه به ما هم اسلحه بدید؟

هاکان_اگه قرار به اسلحه بود دیگه چه احتیاج به شما بود ، دو تا از افرادای معمولیمونو میاوردیم تا به قول خودتون انتر بازی در بیارن و بقیه رو سرگرم کنند ، مثلا دوره رنجری تونم دیدید شما دست خالی باید ده نفر و حریف باشید 


نیوشا_هندوونه زیر بغلمون میزارید؟ با این کفشا بتونیم درست راه بریم باید کلامونو بندازیم هوا ...
هاکان_ فکر نمیکنم دخترایی مثل شما با این چیزا مشکلی داشته باشن ...
نیوشا که باز رگ لودگیش گل کرده بود 
_
هی جناب سردار دست رو دلم نزارید که خونه ، باورتون میشه اولین باره از این کفشا میپوشیم؟
سرهنگ و هاکان با چشمای متعجب با هم گفتن
_
واقعاااااااااااا
_
نیوشاااااااااااا
نیوشا_ مرگ ،د بزار بگم این بابا تیمسارمون جزپوتین حق پوشیدن هیچ نوع کفشی رو بهمون نمیداد ...

اینو گفت و یهو زد زیر گریه 
هاج واج داشتم نگاش میکردم 
که همونطور با هق هق ادامه داد:
هیچ وقت یادم نمیره چقدر بچه های مدرسه پوتینامونو مسخره میکردند
چقدر بعد از مدرسه عین این بچه یتیما با حسرت به کفشای دخترونه صورتی پشت ویترین مغازه ها نگاه میکردیم .
ای خدا 
چرا اخه به این بشر پسر ندادی که اینقدر ما رو نچزونه ...
یادته ناتا حتی تو مهمونیا باید کت و شلوارمیپوشیدم عین پسرا رفتار میکردیم وگرنه خداباید به دادمون میرسید .

_
تک تک صحنه هایی که میگفت از جلو چشمام
رد میشدند ، واقعا پدرم خیلی در حق ما ظلم کرده بود ، اما چیکار میشد کرد
_
بسه دیگه نیو ابرومونوبه اندازه کافی بردی 
هاکان_بزار راحت باشه 
نیوشا_ بزاراین دل ننه مردمو خالی کنم تازه یادم اومده چه ها که از دست این بابا تیمسار نکشیدیم .
سرهنگ _ نیوشا جان از دست تیمسار ناراحت نباش اونم گناهی نداره
نیوشا_پ ن پ ،ما گناه کردیم دختر شدیم ؟ 
نیوشا_به خدا اگه دستش میومد میفرستادمون بریم عمل کنیم بشیم پسر ...
_
نیوشااااا ، عزیزم بسه دیگه بیخیال گذشته ها گذشته 

هاکان _ زیاد ناراحت نباش ،
حالاکه ما رو قابل درد دل دونستی یه رازی رو بهت میگم 
نیوشا که هنوز داشت اشک میریخت_
چه رازی؟
هاکان_خدا به پدر تو پسر نداد به مادر من دختر
منمو برادربیچارم مثل شما ....تا چند سالگی مجبور بودیم نقش دختر و واسه مامانمون ایفا کنیم باورت میشه موهامونو بلند گذاشته بودو گیسش میکرد ، 
سرهنگ ونیوشا_نه ه ه ....دروغ میگی
نیوشا_ میخواین منو دلداری بدین؟
هاکان _نه به جان خودم،دارم راستشو میگم 
تا زه 
النگو دستمون ، دامن چین دار و کفش تق تقی پامون میکرد ، میبردمون خرید .


یهو نیوشا وسط گریه زد زیر خنده ..
سرهنگ و هاکانم همراهیش کردند ..
باورم نمیشد این همون هاکان اخمو وپر جذبه باشه 

نیوشا در حالی که از خنده داشت چشماش اشک میومد با مشت زد به بازوی منو گفت
_
ناتا میشنوی.... سردار ....چی میگه.؟..
وای خدا ..دلم .. فکرشو کن... سردار و دامن ..وای خدا جون دلم ...النگو ...این بیچاره هم ...مثل ...من و تو ...چی کشیده...وای 
چقدر اروم شدم .... پس فقط ما نیستیم...
اخ دلم 
مدتها میشد ندیده بودم نیوشا از ته دل بخنده.
با نگاهی قدر شناس به هاکان نگاه کردم 
اما اون اخماش رو در هم کشید و به سمت پنجره برگشت ..

دیوونه انگار حالش خوش نیست باید خودشو به راوان پزشک معرفی کنه ..عوضی 

میدونستم واسه اروم کردن نیوشا همچین دروغی گفته اما چرا ؟ واقعا شخصیت عجیب و پیچیده ای داشت ...

ربع ساعت گذشت ،هلیکوپتر تو محوطه چمن کاری شده بزرگی نشست
نیوشا سوتی کشید 
_
خدا بده برکت ببین چه ویلایی ، همش مال این سردارست که میگید؟
سرهنگ_ اره ،برامون لیموزین هم گرفته تا باهاش بریم ماموریت..

نیوشا _ اخ جان تازه داریم میشیم عین ارتیستای فیلم اکشن نه ناتاشا؟
_
اره 

هاکان زودتر از ما با یه جهش پرید ،
نیوشا هم با کمک سرهنگ رفت پایین ،خواستند به من کمک کنن که پیرمردی پوشیده در لباس ارتش با کلی درجه به سمتشون اومد و مشغول صحبت شد ، دیگه هیچکس حواسش به من بدبخت نبود ،راست گفتن "کس نخوارد پشت من جز ناخن انگشت من "

با یه جهش ولبخندی از سر غرور پریدم اما دنباله لباسم زیر کفشم موندو تعادلمو از دست دادم و داشتم با مخ میومدم رو زمین بی اختیار چشامو بستمو با دستام چنگ انداختم بلکه یه چیزی گیر بیارم مانع افتادنم شه ،اهان گرفتم ، اخ اما صورتم خورد به یه چیز نسبتا نرم و گوشتی
یهو همه ساکت شدن 
اروم چشمامو باز کردم ، سرمو کشیدم عقب ببینم چی شده؛ که دیدم جای لبم با اون رژ قرمز رو پارچه ی سفید رنگ روبرومه 
،واییییییییییییی بدبخت شدم ببین کجا رو گرفته بودم ...

نیوشا _ناتاااا خاک تو گورت ول کن دیگه داره از پاش میوفته ....

عین برق گرفته ها یه جیغ بیصدا زدم ودستامو از کمر شلوار هاکان کشیدم کنار و افتادم رو چمنا....

با این کارم قهقهه ی مرد غریبه و بقیه بلند شد .
با چشمای بسته از شرم رو چمنا دراز به دراز افتاده بودم دلم میخواست زمین دهن باز کنه منو بخوره ...

یهو فشار دستشو رو بازوهام حس کردم
همزمان که با خشم منو به حالت نشسته دراورد ،
صدای عصبیش تو گوشم پیچید
_
من موندم چطورتو با این چلمنگ بازیات دوره هاتو گذروندی ، باز کن چشماتو ، باز کن ببین چه گندی به شلوارم زدی ...
یالا بلند شو تمیزش کن .
منو بگو کیو واسه ماموریت اوردم ااا ه.

جرات نداشتم چشمامو باز کنم ، عصبی منو هل داد وبلند شد رو به اونا که هنوز داشتند میخندیدن

_
خندشم مال شماها ، ااا سردار شما هم ، دارم برات امینی ....بجای خنده بگین 
حالاتو این موقعیت با این آرم قرمز چیکار کنم ؟ پاکم نمیشه ،اااااااه ه ه 
زیر چشمی نگاش کردم

پیرمرده خنده کنان با دست پشت کمرش زد واونو به سمت ساختمان ویلاییش برد سرهنگم به دنبالشون ...
_
ناراحتی ندارد سردار جان ، بیا یید برویم به خانه تا زرتاش برایت تمیزکاریش کند .


با رفتنش نفسمو که حبس کرده بودم دادم بیرون 

نیوشا با صدایی که هنوزم خنده توش موج میزد_ پاشو دیگه گندی که نباید زدی، خیلی تابلو بازی دراوردی. چرا یکم احساساتتو کنترل نمیکنی خره میدونم خیلی خواستنی شده ،اما د اخه بزغاله چرا جلو ما دست تو تنبونش کردی 
.
حالا تنبونشو گرفتی چرا دیگه اونجاشو ماچ کردی، اوق گندت بزنه حالم بد شد ناتا.. 

در حالی که نفسم تند شده بود با چشمای ریز شده از خشم نگاش کردم 
نیوشا_ااا نکن این کارو با خودت ، مثل این سگ هارا شدی فقط دهنت کفی نیست..
خیز برداشتم سمتش
_
خففففففففففه شوو نیو ، بخدا میکشمت..میکششششممتت

با یه جست ازم دور شد منم دنبالش 
تو اون چمنا من بدو اون بدو ، هر چی فحش بلد بودم نثارش کردم .
رفت تو ساختمونو زبونشو تا ته برام در اورد 
از حرص لنگه کفشمو در اوردم پرت کردم سمتش جا خالی داد 
خدای من ننننننننننننننننننههههههه هههه این کجا بود .
کفش محکم خورد پس کله هاکان که با شرت پاچه بلند وسط سالن کنار سرهنگ وایساده بود 
هاکان_ اااخ ، سرم ، چی بود این ؟ کفش و از زمین برداشت 
با چشمای گشاد شده از خشم برگشت، 
هاکان_ بازم تتتتتووو... 
خیز برداشت سمتم
_
وای خدا به دادم برس

.
پایین لباسمو دادم بالا و الفرار... 
حالا من بودم که فرار میکردم و او با کت و شرت پاچه دار دنبالم ، داشت داد میزد 
_
جرات داری وایساااااااااا 

_
عمرا مگه دیوونم ...

یه لحظه نیوشا و سرهنگ و دیدم که دستشون رو دلشون واز خنده رو پا بند نبودن، دلم میخواست نیوشا رو خفه کنم ،اگه این بیشعور یکم حواسش به من بود هیچ کدوم از این اتفاقا نمیوفتاد ...
دیگه نا نداشتم چشمم خورد به لیموزین سیاهرنگ سریع درشو باز کردم پریدم تو تا خواستم قفلش کنم در به شدت باز شد ،
هاکان با چهره عرق کرده و عصبی ظاهر شد 
جیغ زدم خواستم از در دیگه بپرم بیرون که از پشت گرفتمو محکم پشت و روم کرد و کوفتم کف ماشین و روم نشست و دوتا دستامو بالا سرم قلاب کرد .
سینه ها از شدت تند تند نفس زدنام پالا و پایین میرفت ..

_
اخ آاای دستم ..ول کن شکست ..اخ 

هاکان_ به درک خودم میشکونمش ، چه مرگته تو امروز ؟ داری تلافی اون شبو در میاری مثلا؟ 
بیشتر دستمو فشار داد 
_
آی ... نه به خدا ، باور کن اتفاقی بود میخواستم بزنم تو سر نیوشا ،خورد به تو ..
هاکان _ اره جون خودت 
_
باور کن راست میگم..

هاکان _ خر خودتی ،کافیه یه کلمه بگی عاشق این هیکل و عضله ای لازم نیست این همه نقشه بکشی و خودتو به زحمت بندازی

_
گم شو اشغال عوضی، از روم بلند شو ،زیادی توهم برت داشته که خوش هیکلی 
؛ هنوز اونقدر بدبخت نشدم که بخاطر این هیکل غول پشنگت داغ کنم و نقشه بکشم ... 

خداجون همه وزنشو انداخته بود روم داشتم له میشدم .
هاکان _ اره جون خودت ، اگه اینطوره پس چرا خودتواز زیرم ازاد نمیکنی،
معلومه از خداته حالم از شما زنا بهم میخوره همتون هرزه این با دست پس میزنین با. ...
چنان تفی تو صورتش انداختم که بقه حرفشو یادش رفت 
_
منم حالم از تو و امسال تو بهم میخوره ..کثافت عین گوریل روم نشستی چیکار میتونم بکنم؟
بادست ازادش دستمال جیبیشو کشید رو صورتش 

تقلا کردم خودمو خلاص کنم اما عین کوه سنگین بود دلم درد گرفته بود و داشت اشکم در میومد ... 
بی خبر یه چک زد تو صورتم 

شکه شدم اصلا انتظارشو نداشتم 
هاکان _اینو زدم تا یادت باشه که ... 

یهو در باز شد 
نیوشا_ای وا خاک عالم ...سردار خواهرمو له کردین پاشید از روش ... ببین نفسش داره پس میره...

سرهنگ_ هاکان چیکار میکنی ، ولش کن بیخیال پسر عمدی که این کارو نکرده 
بیا اینم شلوارت سه سوتهدتمیزه و اتو کشیده...

با یه حرکت شلوار رو از دست سرهنگ گرفتو از روم بلند شد پوشیدش...
هاکان_ این بارو میبخشمت اما وای به حالت اگه توماموریت اشتباه کنی...
بیا بریم علی با سردار کار دارم ..
سرهنگ _الان میایم بچه ها 

هنوزم کف ماشین بودم انگار تریلی از روم رد شده بود بغض گلوم داشت خفه ام میکرد اما غرورم اجازه نمیداد رهاش کنم ...

دستی زیر بازومو گرفت نیوشا بود 
پاشو گلی ببین چطور دکوراسیونتو بهم زدی 
_
گم شو نیو هر چی میکشم از توه نکبته ...

نیوشا_ااا خودت گم شو به من چه ،خواستی ناحق منو بزنی خدا زدت حالام پاشو یکم مرتبت کنم از حال جیگر له شده درت بیارم و به یه جیگر خواستنی تبدیلت کنم .
نای هیچ کاری رو نداشتم...
همونطور که داشت قیافه داغونمو درست میکرد گفت
_
ولی خودمونیم ناتاشا از قصد زدی پس کله اش نه؟
_
وقتی توی نفهم که خواهرمی اینو میگی چه انتظاری از اون بیشرف باید داشته باشم ؟

نیوشا یکتای ابرو شو داد بالا
_
تو همون خواهر روحانی با ادب منی که تا یه حرف چیز دار میگفتم دعوام میکرد ؟نه فکر نکنم ...تو کی هستی ؟یالا ، پیشته زود از جسم خواهرم برو بیرون تا جیزت نکردم ،
اینا رو میگفت و با اداهای بامزه هی اروم میزد به بازوم ..
بازم با کاراش لبخندو به لبم اورد 
نیوشا_ ای که این هاکان گور به گوریه غول پشنگ قربون خندهات بشه ، 
الهی دستش افلیج شه که دیگه نتونه تو صورت هیچ دختری بزنه ..الهی که باز عقده دختر داشتن مامانش سر باز کنه اینو بکنه عین دختر ببره تو خیابون ابروش بره..
تا اینو گفت قیافه هاکان با هیکل گندش که دامن پوشیده و کفش پاشنه دار و چارقد گل گلی اومد تو نظرم 
چنان قهقه ای زدم که نیوشا هم خنده اش گرفت
نیوشا _ ای فدای خندهات ،نبینم دیگه اعصابتو واسه خاطر اون چلغوز خط خطی کنیا .
داشتیم با صدا میخندیدم که در ماشین باز شد و هاکان با اون قیافه تخسش اومد داخل سرهنگم دنبالش ...
با اخم نگاهی بهمون انداخت منم با نفرت صورتمو ازش برگردوندم ...
چند دقیقه ای گذشت داشتیم جو ماشین سنگین بود داشتیم به محل نزدیک میشدیم 
سرهنگ_ بچه ها این گوشواره ها رو به گوشتون اویز کنید .
نیوشا_ وای چه نازه اصله؟
سرهنگ با لبخند_نه بابا بدله ...میکروفون توش کار گذاشتیم .
نیوشا_ اهان که اینطور ، بیا ناتاشا روتو کن اینبر تا اویز کنم برات...
تا برگشتم سمت نیو نگاهم با نگاه مات و خیراش برخورد کرد اینبار خبری از خشم و عصبانیت تو چشمای زیتونیش نبود .

واقعا شکم داشت به یقین مبدل میشد طرف روانی بود بابا،

نه به چند دقیقه پیش که زد تو صورتم نه به الان که با اونچشای خمارش محو تماشام بود ....

یه لحظه یاد اتفاقاتی که برام پیش اومده بود افتادم حرفای زننده و حرکاتم جلوی هاکان که مافوق ارشدم حساب میشد ، مسخره بود هر کی اون رفتا را رو میدید فکر میکرد دو تا نوجون تخسیم .
خیلی بی ادب شده بودم، من که همیشه نیوشا رو دعوا میکردم داشتم کارای بدتر از اون انجام میدادم.

نمیدونم چرااما اصلا هاکانو به چشم مافوقم نمیدیدم ،
انگار اونم نسبت به من همین حس و داشت وگرنه راحت میتونست با یه اشاره از ستوانی که سهله از ارتشم پرتم کنه بیرون .

خدایش من تو عمرم حتی نسبت به زیر دستام توهین و رفتار ناشایست نداشتم اما نمیدونم چی باعث میشد جلوی هاکان سرکشی کنم ،خوب رفتار اومنم مزید بر علته ،همش منو تحریک میکنه .
اما نه باید دوباره همون ناتاشای فرمانبردار و با ادب بشم
دلم نمیخواست دیگه با سرکشی باعث اتفاقی بشم هر چی گفت باید بگم چشم. اره ...

با این فکر یهو لبخند محوی رو لبم نشست ...
یهو درد تیزی تو بازم حس کردم 
_
ااااااااااااخخ
نیوشا زیر لب _اخ و درد ،اخ و مرض ، بسه دیگه داری درسته قورتش میدی .
_
کیو؟ چی داری میگی 
نیوشا _کرم خاکیو ،خوب معلومه، روبروت کی نشسته؟ 
تازه فهمیدم وقتی غرق فکر بودم به هاکان زل زدم .
نگاهش باز سرد و بیتفاوت شده بود . ای درت بزنه که معلوم نیست چی تو مغزت میگذره .
سریع نگاهمو ازش گرفتم .

سرهنگ_بچه ها داریم میرسیم .حواستون باشه ها ، میکروفونتونو چک کنید ؟

نیوشا اروم گوشوارشو فشار داد 
_1
،2،3 امتحان میکنیم ،امتحان میکنیم ،دارین منو ؟ 
صداش تو گوشمون پیچید
منم مثل اون امتحان کردم اما انگار مال من مشکل داشت صدام نمیرفت.


سرهنگ_درش بیار ببینمم
درش اوردم
ازم گرفتش یکم باش ور رفت اما انگار فایده نداشت ..
هاکان ازش گرفتش اما اونم نتونست درستش کنه . اینم از شانس من بود .
هاکان رو به سرهنگ_ بدون اینم مشکلی نیست 
مال من هست.
ماشین ایستاد .
سرهنگ _رسیدیم بچه ها ،همین الان بگم معلوم نیست چی پیش بیاد ما باید احتمال هر اتفاقی رو بدیم .
فقط هر کاری خواستین انجام بدین بهمون میگین . فهمیدید؟
منو ناتا هم زمان _بله قربان 
خوب بریم 
پیاده شدیم

نیوشا_اووووه مای گاد از شیخ و عجم اینجا جمع اند .
ادم باورش نمیشد عین تو فیلمامی مونست .

یه ساختمون ویلایی بزرگ که ورودیش رو ستون های تراش کاری شده رو به استخر لوزی شکل با فواره های رنگی قرار گرفته + ،محوته چمن کاری شده ، مملو از مرد و زن، همه نژاد توش بود ...

_
اینا همه واسه خرید مواد و دخترای دزدیده شده اومدن
سرهنگ_نه اینا فقط رد گم کنیه معامله تو ساختمونه شایدم زیر زمین.
منو نیوشا جزء خریداراییم ،شما هم که با سردار باید تا قبل از زمان حراج سعی کنید دختر سردار و پیدا کنید

سرهنگ بازوشو به سمت نیوشا گرفت و رو به هاکان _ موفق باشید قربان 
هاکان_شما هم سرهنگ
هاج واج به نیو و سرهنگ که دست تو بازوی هم رفتن خیره شدم.
هاکان_نکنه تا فردا میخوای همینجا وایسی و زل بزنی به مردم.
بعد یهو بیخبر دستمو گرفت و دور بازوش انداخت و به راه افتاد منم گیج و مات دنبالش کشیده شدم.
کم کم به خودم اومدم ،با هاش همگام شدم.

یه لحظه ایستاد و نگام کرد اما دوباره بی هیچ کلامی حرکت کرد .
انگار تعجب کرده بود مطیع و اروم دنبالش میرم....
ادامه دارد+