عشق به توان 6
میشا :
نفس:خاک توسرت یعنی چی؟؟این شنبه نه دوشنبه ی
بعد؟؟اصلالالی...
من:کم
رودختره مردم عیب بذارشب بخیر..
نفس:شببخیر...
برقای
پایین خاموش بودپس اتردین رفته تواتاق..رفتم دیدم رومبل درازکشیده..بدونه توجه به
اون رفتم زیرپتوکه صداش اومد..
اتردین:یک
شببخیربگی هم بدنیست...
اززیرپتواومدم
بیرون یک نگاه بهش کردم گفتم
من:شبت
پرازشهاب سنگ یکیشم بخوره توسرت.شببخیر..
اخیششش
دلم خنک شد غولتشن..
صبح باحسه این که گرمم شده بود بیدارشدم اتردین هنوزم
خواب بود من نمیدونم این چراانقدرمیخوابه؟ ساعت10بود.رفتم تواشپزخونه که صبحونه
بخورم که دهنم بوجوراب نده اول صبحی(!) (باعرض معذرت ازدوستان)نفسو شقی هم داشتن
صبحونه میخوردن.
من:تنها
تنها حال میکنید..
شقی:ای
بابا نبودی تازه داشتیم فیض میبردیم.
من:ازخداتم
باشه درکناره من باشی.
نفس:بازاوله
صبحی شماشروع کردید؟
دیگه
هردومون خفه شدیمو صبحونه روخوردیم..ساعت 11بودکه سامی ومیلادواتردین اومدن..
شقی دم
گوشم گفت:
شقی:سه
تفنگداربه اینامیگن
من:اخه
سه تفنگدارا یک کاره مفیدانجام میدن اینافقط هیکل گنده کردن...
بااین
حرفم شقی یکهومنفجرشدوهمه بهمون نگاه کردن
من:چته
موجیی؟یکهومیترکه دیوانه..
شقی که
فقط بال بال میزد
من:اوهههههه
نمیری باباحالاانگارچی گفتم...
شقی دمه
گوشم اروم بریده بریده گفت
شقی:به
حرفت نمیخندم که اونجارونگاه کن..
ردنگاهشوگرفتم
که به شلواره میلادوصل میشد..وایییی شرتش ازشلوارش زده بودبیرون..یکدونه زدم توسره
شقی
من:خاک
توسرت کنن ببین به کجاهاکه دقت نمیکنه..ولی خیلی سوژه است...
شقی:سوژه
برای یک ثانیه اشه..منگولیسم...
بعددوباره
هر دو تامون غش کردیم.نفسم که اصلاتواین باغ نبود..خلاصه بعدازاین که کلی خندیدیم
من دلمو گرفتم رفتم تو اتاق..قراربود بعد ازناهاربریم تخت ببینیم..پسراغذادرست
کردنو بعدازخوردنه غذامن گوله کردم تواتاق تالباس بپوشم یک مانتوی توسی باجینه
یخیو شاله توسی ابی سرم کردم کفشای ال استار توسیمم پوشیدم..یک ارایش ملایمم کردمو
زدم بیرون..اتردینم حاظرشدوباسامیونفس راه افتادیم.همه باماشینه اتردین رفتیم منو
نفس پشت نشسته بودیمو میخندیدیم..اتردینم هی ازاینه به مانگاه میکردیعنی که کم بخندید...ولی
ماپروترازاین حرفابودیم..اتردین دمم یک دربزرگ ترمز زدکه توش پره تختای خوجل بود..
نفس :
اصلا حالو حوصله خريد كردن نداشتم فقط براي اينكه ميشا ناراحت نشه
باهاش اومدم ميشا هم كه شلوغ و شيطون يه ريزم حرف زد تو هر كدوم از مغازه ها هم 1
ساعت وقت تلف ميكرد اخرم هيچي ازش نميخريد ديگه داشتم ميمردم از پادردو كمر دردو
دلدرد از ديشبم با ساميار اصلا حرف نزده بودم شب كه از حموم در اومدم اونم اومد تو
اتاق بدون حرف رفت رو كاناپه خوابيد منم رو تخت خوابيدم امروزم سر صبحونه بابام
بهم اس داده بود كه دوهفته ديگه ميان ديگه همبه حرف من گوش نميكنن به خاطر همين
اصلا حواسم به چيزي نبود با صداي جيغ ميشا نزديك بود سكته كنم
ميشا-واي
نفس اون تخته چه خوشگله
اين جمله
رو توي هر مغازه ميگفت ولي بازم هيچي ازش نميخريد ديگه واقعا حالم خوب نبود فكر
كنم بيشتر از 4 ساعت بود دنبال دوتا تختخواب يه نفره بوديم بايد اينجا خرش ميكردم
همينجا خريدشو ميكرد انصافا تختخواباش خوب بود ولي اين ميشا يكم نگا ميكرد بعد
ميگفت خوشم نيومد از بيرون قشنگ بود با اشاره به يه تخت چوبي مشكي كه به روتختيش
ميومد گفتم
- ميشا ببين اين چقدر قشنگه به رنگ روتختيت هم مياد دوتا از
همين بگير
ميشا يه
نگا به تخت كردو گفت
-راست ميگي واقعا خوشگله؟
من-دروغم
چيه
خلاصه ميشا
با اتردين دوتا تخت از همون مدل گرفتنو اومديم خونه ديگه از درد نزديك بود اشكم
دربياد سرمو فرو كردم تو باشتو نفساي بلند ميكشيدم اي بگم اين ميشا چي نشه اصلا
براي چي منو بلند كرد برد همونجور كه سرم تو بالشت بود شالو مانتومو دراوردم واي
حالا قرص از كجا بيارم صداي بازو بسته شدن در اومد اه همين مونده بود منو تو اين
وضعيت ببينه دوباره صداي در اومد فكر كنم رفت بيرون بعد دودقيقه دوباره صداي در
اومد صداي قدماشو ميشنيدم كه مياد نزديكم بوي ادكلن خنكش زودتر از خودش رسيد بهم
صداي برخورد چيزي با عسلي تخت اومدو بعدش دوباره صداي بسته شدن در اه خسته نشد
انقدر رفت اومد سرمو از رو بالشت بلند كردم ديدم اخي بچم برام يه مسكنو يه ليوان
اب اورده تا جونش دربياد حالا حالا ها بايد منتمو بكشي كه باهات حرف بزنم مسكنو
ابو خوردمو رفتم لباس راحتي پوشيدمو افتادم رو تختو به فردا كه بايد برم دانشگاه فكر
كردم انقدر فكر كردم كه خوابم برد با احساس اينكه يكي موهامو ناز ميكنه چشمامو باز
كردم شقايق بود
شقايق-پاشو
نفس اقاتون منو فرستادن صداتون كنم بياييد شام ميل كنيد
دستامو
از دوطرف كشيدم و يه اخيش بلند گفتمو بلند شدم خيلي گشنم بود وگرنه عمرا اين
تختخواب گرمو نرمو ول ميكردم
من-بريم
ببينم چي پختين با ميشا
شقايق-اخ
نفس نميدوني كه بعد چند روز اشپزي نكردن چقدر زور داره غذا درست كردن
من-چن
وقت اين پسرا اشپزي كردن تنبل شديد
با شقايق
رفتيم سر ميز نشستيم مندقيقا كنار سامي افتادم بدون اين كه بهم نگا هم بكنيم
غذامون رو خورديم بعد غذا يه راست رفتم تو اتاق تا بگيرم بخوابم براي فردا سر حال
باشم سر ميز به ميشا با شقايق گفته بودم 9 اماده باشن الارم گوشيمو روي 8 نتظيم
كردمو خوابيدم با صداي يه قطعه ويالون از باخ چشمامو باز كردم ميخواستم دوباره
لالا كنم كه ياد دانشگاه افتادم جلدي پاشدم مييخواستم برم دستشويي كه سامي رو ديدم
بيچاره با اين هيكلش رو اين كاناپه مچاله شده بود روي دوزانو نشستم پايين كاناپه
نگاش كردم از چشماي خوشحالتش با ابرو هاي مردونش گذشتم از بيني مردونه خوش فرمش
گذشتمو رو لباي خوش حالتش ايست كردم دستمو بردم جلو موهاي پخش شده رو پيشونيش رو
كنار زدم بعدش بلند شدمو ملافشو كه از روش افتاده بود پايينو انداختم روشو زود
رفتم دستشويي دستو صورتمو شستمو اومدم بيرون خب حالا چي بپوشم كه اين حراست دانشگاه
بهم گير نده يه مانتوي بلند كه تازه مد شده بود و مدل پروانه اي بود پوشيدم به رنگ
سورمه اي با كمر زنجير دار طلايي و شلوار تنگ لوله تفنگي سورمه اي و كفش عروسكي
طلايي كيم كه كلا براي دانشگا باهاش ميونه خوبي نداشتم پس يه كلاسور جاش ورداشتمو
مقنعه ي سورمه اي هم سر كردم ارايشم فقط يه رژ لب مات و ريمل زدم كه يه وقت بهم
گير ندن سوئيچ ماشينو برداشتمو نگاه اخرو به سامي كه غرق خواب بود كردمو رفتم از
اتاق بيرون ميشا با شقايقم اماده بودن
من-بريم
بچه ها
با بچه
ها سوار ماشين شديمو رفتيم به سمت دانشگاهي كه اين بلا رو سرمون اورده بود پشت
چراغ قرمز واستاده بودم كه شقايق گفت
شقايق-
راستي بچه ها دانشگاه ميلادينا با ما يكيه اونا هم امروز ساعت12 ميان براي ثبت نام
ميشا-خود
ميلاد بهت گفت؟
شقايق-اره
ديشب پرسيد دانشگاتون كجاست منم تا اسم دانشگا رو گفتم گفتش كه پس هم دانشگاهي
هستيم ما هم فردا ساعت 12 مياييم براي ثبت نام
میشا :
وقتی شقی گفت هم دانشگاهی هستیم زدم توسرمو روبه اسمون
گفتم:
من:خداجون
دوست داری مارو زایع کنی؟؟نشستی اون بالاماروزایع میکنی بهمون میخندی..اخه توخونه
کم میکشیم ازدسته ایناتودانشگاه هم بایدتحملشون کنیم...
نفس:اه
میشاخفه شودیگه..
بعدم
سرعتشوزیادکرد..تابرسیم من به اتردینو کنکورو..بدوبیراه میگفتم..وقتی رسیدیم پیاده
که شدم من دهنم واموند
من:معععع..دانشگاه
روببین.
شقی:فکرکنم
ازدانشگاه تهرانم بهترباشه..
نفس:نه
دیگه تااون حد جو ندید..
رفتیم داخل
همه بهمون نگاه میکردن به هرحال هم قیافه هم تیپمون خوب بود..بدونه این که توجهی
کنیم رفتیم تو حیاط دانشگاه وایسادیم..من که داشتم باگوشیم ورمیرفتم نفسو شقی هم
حرف میزدن که ازپشتمون یک صدای گوشخراش اشنایی اومد:به چشم خوشگلا.
درحالی
که سه تایی کپ کرده بودیم برگشتیم طرف صداو باهم گفتیم:سارااا!!
سارا:اصلافکرنمیکردم
هم دانشگاهیی شیم.
من:به
هرحال به لطف پول پدرجان خیلی کارا میشه کرد نه؟
سارا:توهنوزم
زبونت درازه ارش نتونست کوتاهش کنه؟؟
من:اون
کوتوله میخواد زبونمو هم قدخودش کنه؟؟
ساراکه
دیدمن کم نمیارم گفت:
-خونه گرفتید؟
نفس:اره.
سارا:پس
واجب شدبیام ببینم..
من:شنیده
بودم مثل دماغ اویزونی ولی فکرنمیکردم تااین حد باشه..
ساراقرمز
شدگفت:ببین سعی نکن پارودمم بذاری که برات گرون تموم میشه..
پاشدم
جلوش وایسادم وانگشتمو بهصورته تحدیدجلوش گرفتمو گفتم:
من:نه توببین
اینجاتهران نیست که قلدورای باباجونت به دادت برسن اینجاشیراز.دوستاتم پیشت نیستن
الان تویک نفریو ماسه نفرپس سعی نکن دوروبرمون بپلکی که بدمیشه..
بعدم
بابچه هارفتیم سمت کلاس.
شقایق:اه
همینمون مونده بودبااین هم دانشگاهیی بشیم..
نفس:بیخیال
اینطورکه میشاشستتش فکرنکنم از2کیلومتریمون ردبشه..
رفتیم
توکلاس سه تاصندلی کنار هم نشستیم که استاد امدوبعدازکلی مقدمه چینی بانام
خداکلاسو شروع کرد..
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
من:وای
بچه هامخم سوت کشید.چقدرحرف زد
شقی:اره
من جای اون فکم دردگرفت..
ازدورپسرارو
دیدیم که داشتن میومدن تو
شقی:بچه
هاصاحباتونم اومدن..
من:شقی
خفه شو.بچه هانمیخوام اینجاکسی ازاین که ماازدواج کردیم باخبر بشه.
نفس:خوب
شدگفتی وگرنه میرفتم به همه میگفتم.اول ازهمه هم به سارا..
درحالی
که میخندیدیم ازکنارپسراردشدیم که اتردین ازقصد یک تنه بهم زدکه ازکتفم برام هیچی
نموند..توروحت عوضی اشغال..غولتشن..
رفتیم
سوار ماشین شدیمو پیش به سوی خونه..
شقایق :
نفس اصلا حوصله نداشت و تو ماشین ساکت بود و میشا هم که
رفته بود تو فکر........
دانشگاه امروز بدک نبود فقط حیف که این ساراهه هست.......
وقتی رسیدیم به خونه من سریع مقنعه سورمه ایم رو درآوردم
و دکمه های اول مانتوم رو هم باز کردم و خودم رو پرت کردم رو مبل!
پسرا هنوز نیومده بودن......
میشا اومد پیشم و گفت:
ـ پاشو ، پاشو برو لباست رو عوض کن باید تو غذا درست کنی!
من: وایییی هولیا میشا..... این پسرا که از گرسنگی
نمیمیرن!
ولی با این حال رفتم بالا و لباسم رو عوض کردم و دست و
صورتم رو شستم و موهام رو بالای سرم جمع کردم و رفتم پایین.....
به وسایل نگاه کردم.........
بله مثله اینکه امروز قسمت اینه که ماکارونی درست کنیم!!!!
با میشا دست به کار شدیم و نفسم که باز مثله این افسرده
ها رفته بود تو اتاق.......
غذا که اماده شد رفتم بالا یه سر به موبایلم بزنم دیدم
هی وای من!
سحر داره میزنگه!
سریع گوشی رو برداشتم تا قطع نشده......
من: بله؟!
سحر: سلام ..... چه عجب دیگه ناامید شده بودم شقایق!
من: سلام سحر خوبی؟ چه خبر؟ دایی خوبه، مامان ، اشکان
همه خوبن؟!
سحر: آره یکی یکی بپرس!!!!!
من: خب بگو چیکار داشتی؟!
سحر: مگه باید کاری داشته باشم که زنگ زدم؟!
من: اه سحر ضد حال نشو دیگه من که میدونم تو یا چیزی از
من میخوای یا بازم چیزی از من میخوای!!!!!
سحر: نه ایندفعه میخوام یه خبر خوب بهت بدم!
من: چی؟!!!
سحر: بابام و مامانت میخوان بیان شیراز تورو ببینن!
چشمام گرد شد و تقریبا داد زدم:
ـ چیییی؟؟؟؟؟؟
سحر: زهر مار آخه این چه طرز خوشحالیه؟!
(خوشحالی چیه دلت خوشه الان اینا میان دهن مارو اسفالت
میکنن!)
من:نه! یعنی چیزه..... چه خوب قدمشون رو چشم حالا کی
میان!؟
سحر: انشالا دوهفته دیگه!
من: هوووووم! خوبه باشه اگه خواستن بیان بهم بزنگ تا
ادرس رو بدم بهشون!
سحر: باشه... خداحافظ شقایق.....
من: خداحافظ!
با ناراحتی نشستم رو تخت و گوشی رو گرفتم بین دو دستام و
به فکر فرو رفتم........
اگه اینا بخوان بیان من میلاد رو چیکار کنم؟! حالا به
نفس میگم شاید یه نقشه ای داشته باشه.......
تو همین حین میلاد اومد و نشست کنارم.........
من: چه عجب تو مثل آدم وارد شدی!
میلاد: سلام عرض شد!
من: ببخشید سلام......
میلاد: چیه چرا تو فکری؟!
من: بابا مامان و داییم میخوان دوهفته دیگه بیان من چه
خاکی باید تو سرم بریزم آخه........
میلادم رفت تو فکر.......
حالا دوتاییمون رفتیم تو فکر و من گفتم:
ـ میگما اگه بیان تو کجا میری؟ چیکار کنیم؟
میلاد: بیخیال حالا یه فکری به حالش میکنیم......
من: توچقدر بیخیالی.......
میلاد شونه ای بالا انداخت و رفت سر موبایلش......
منم رفتم بیرون پیش میشا و نفس و ماجرارو بهشون گفتم........
مثل اینکه خانواده نفس هم دوهفته دیگه میخوان بیان پس
خدارو شکر!!!!!
سه تایی رفتیم سر میز و ناهارمون رو خوردیم.........
نفس با غذاش بازی بازی میکرد و میشا هم مشغول بود.......
بعد از ناهار قرار شد با بچه ها بریم بیرون تا یه سری
کتاب درسی بخریم........
سریع آماده شدم و یه آرایش مختصر هم کردم و راه افتادم.....
میخواستم از در برم بیرون که میلاد گفت:
ـ کجا؟!
من: خونه آقا شجاع! میخوام برم کتاب درسی بخرم........
میلاد: منم میام......
من: چی؟ نمیخواد بابا بذار سه تایی بریم دیگه اذیت نکن
جون شقی......
میلاد: به جون شقی نمیشه!
من: اه میلاد جون من چغندره!؟
میلاد خنده ای کرد و هیچی نگفت و رفت و با یه تیپ دختر
کش برگشت.......
من: میلاد میخوایم بریم خرید نمیخوایم بریم مخ زنی که!
میلاد: خب من کلا تیپم اینطوریه!
من با یه لحن مسخره ای گفتم:
ـ تو حلقمی..... خودشیفته!
رفتیم تو سالن دیدم بچه ها آماده ان ....... اتردین بود
ولی سامیار نبود......... حتما رفته بیرون.......
میشا: میلادم میاد؟
من: آره.......
دیگه کسی چیزی نگفت و راه افتادیم........
اتردین: میلاد مراقب میشا باش!
میشا حرصش گرفت و گفت:
ـ من خودم بلدم مراقب خودم باشم و نیاز به مواظبت کسی
ندارم.... درضمن تو بابامم نیستی که دستور بدی........
و هر چهارتاییمون سریع تر از در رفتیم بیرون تا این
اتردین بیشتر از این گیر نداده!
همگی سوار ماشین نفس شدیم راه افتادیم به سمت کتاب فروشی.....
وقتی
رسیدیم نفس و میشا باهم رفتن و منو جا گذاشتن
......
میخواستم
برم پیششون که میلاد بازوم رو گرفت و گفت:
ـ نرو
بذار منم باهات بیام یهو دیدی این دخترا مخم رو زدن اونوقت بی شوهر میشیا.......
خندیدم و
گفتم:
ـ بهتر!!!!!
ولی با
این حال دستم رو دور بازوی میلاد حلقه کردم و رفتیم که مغازه هارو ببینیم........
همش کتاب
درسی و رمان بود ........
رفتیم تو
یکی از کتاب فروشیا که کتاب درسی هم میفروخت.....
نفس و
میشا و من رفتیم تو و به فروشنده اسم کتاب رو گفتیم و اون هم رفت که بگرده.......
همینطوری
داشتم اینور اونور رو نگاه میکردم که چشمم به میلاد افتاد که بیرون وایساده و
چندتا دختر هم دارن با نگاهاشون قورتش میدن و در گوشی باهم پچ پچ میکنن و میخندن......
میلاد
بهم نگاه کرد و رد نگاهم رو دنبال کرد و خودش فهمید و اومد تو........
از این
تیزبینیش خوشم اومد و دوباره اطراف رو برسی کردم که حس کردم یکی پشتمه و دستاش رو
دور کمرم انداخت... با تعجب برگشتم دیدم میلاده خیالم راحت شد........
دخترا رو
دیدم که فکشون افتاد رو آسفالت و با چشمای از حدقه دراومده من و میلاد رو
میبینن..... راستیتش من ادم بدجنسی نیستم ولی خدایی دلم خیلی خنک شد!!!
خنده ام
گرفت و از بغل میلاد بیرون اومدم و دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت قفسه کتاب های رمان.......
میلاد:
رمان هم میخونی؟!
من: بعضی
وقتا.......
یکی رو
از قفسه بیرون کشیدم و صفحه هاش رو ورق زدم و گفتم:
ـ این به
نظرت قشنگه؟!
میلاد:
نمیدونم نخوندم که.......
من: وللش
کی وقت داره رمان بخونه......
و کتاب
رو گذاشتم سر جاش.......
وقتی
برگشتیم کتاب ها آماده بود......
پولش رو
حساب کردیم و من از میلاد پرسیدم:
ـ تو
چیزی نمیخوای؟
میلاد:
نه هنوز........
از مغازه
بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم..........
من و
میلاد عقب نشسته بودیم و میشا هم جلو.......
وقتی
رسیدیم خونه سامیار هم اومده بود وبا اتردین داشتند tv میدیدن.........
میشا به
من و نفس چشمکی زد که یعنی پاشیم بریم تواتاقش جلسه داریم!!!!![]()
وقتی
رسیدیم میشا گفت:
ـ بچه ها
این پسرا دارن یکم پررو میشن نظرتون چیه؟!
نفس یهو
پرید و گفت:
ـ بله من
کاملا موافقم!!!!!
من خنده
ای کردم و گفتم:
ـ باشه
نفس حالا چرا میپری؟!
میشا: خب
راس میگه نفس دیگه اینا دارن زیادی گیر میدن!
رفتم تو
فکر! میلاد گیر میداد؟ آره یکم گیر میداد!
من: خب
حالا حرف اصلیت چیه؟!
میشا:
دیگه محلشون ندیم!
من: آره
فکر خوبیه.....
نفس: آره
بابا یعنی چی اینا دیگه شورشو درآوردن جدی جدی باورشون شده که ما همسراشونیم!
میشا:
منم همینو میگم مثلا این اتردین دیگه واقعا داره غیرتی بازی درمیاره....... نظر تو
چیه شقایق.....
من:
اوممممم نمیدونم ولی اگه شما میخواین بی محلی کنید باشه پس .... ولی پا رو دمشون
نذاریم که یهو روانی شن! سه تاشون خلن آخه!
هر سه
خندیدیم و از اتاق رفتیم بیرون.......
من رو به
پسرا کردم و با لحن سردی گفتم:
ـ امشب
از شام خبری نیست یا خودتون درس کنید یا زنگ بزنید از بیرون بیارن من که شام درس
نمیکنم.......
نفس و
میشا دهنشون باز موند و خنده اشونم گرفته بود اما چیزی نگفتن......
سامیار
همچین بلند شد که من نیم متر پریدم عقب!
سامی: خب
باشه بیا منو بزن.....
من زیر
لب گفتم:
ـ مرتیکه
روانی!
سامی: چی
گفتی؟
من: من
چیزی نگفتم!!!!!
سامی
تلفن رو برداشت و از بیرون غذا سفارش داد!
میشا و
نفس لبخندی به نشانه پیروزی زدن و رفتن نشستن رو مبل........
منم رفتم کنار میشا و نفس نشستم و شروع کردیم به هرهر و کرکر که اتردین اومد و گفت:
ـ به چی میخندین؟!
نفس: فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه......
و سه تاییمون از اون نگاه سگیامون رو تحویلش دادیم و اتردین با تعجب از پیشمون رفت.........
میشا که غش کرده بود از خنده........
واقعا ایده جالبی بود!!!!!! میلاد و سامیار هم نشسته بودن و داشتن حرف میزدن....... من موبایلم تو جیبم بود که زنگ خورد..........
شماره اش ناشناس بود پس بیخیال شدم.....
بازم زنگ خورد که ایندفعه اعصابم خورد شد و گوشی رو دادم به میلاد تا جواب بده......
میلاد: بله؟
.........
میلاد: شما؟
.........
میلاد: خب من شوهرش هستم ولی شما؟
..........
میلاد گوشی رو قطع کرد و گفت:
ـ مزاحم بود.........
و گوشی رو داد به من و نگاهم کرد....... میخواستم ازش تشکر کنم اما یاد حرف میشا افتادم و فقط نگاهی تشکر آمیز کردم!!!!!(نگات تو حلقم!)
بعد چند دقیقه زنگ در رو زدن و سامیار رفت پایین تا غذاهارو بگیره.....
ماهم رفتیم میز رو چیدیدم و نشستیم پشت میز........
من کنار سامیار افتاده بودم و میلاد هم اونور من .......
یعنی من بینشون گیر افتاده بودم اساسی حالا مگه میشد غذا کوفت کرد؟!!!!!؟؟
آروم غذام رو میخوردم ولی حس کردم این سامیار داره لقمه های من رو میشماره به خاطر همین زود سیر شدم......
میلاد: چرا نمیخوری؟!
من: سیر شدم!
میلاد: بخور خب لاغر مردنی!
من: لاغر مردنی تویی من باربیم!!!!!
خندید و هیچی نگفت....... میشا هم نتونسته بود خوب غذا بخوره معلومه چون این اتردین هی نگاش میکرد....... نفس هم که کلا از دیروز تا حالا با غذاش بازی بازی میکرد.........
وقتی همه غذاشون تموم شد بالاخره ازاد شدم و رفتم بالا..........
بعد از این که مسواک و اینام رو زدم دیدم دوباره موبایلم داره زنگ میخوره........دوباره همون شماره ناشناس بود....... موبایلم رو خاموش کردم و رفتم پایین.....
رفتم پیش نفس و گفتم:
ـ نفسی...... فردا بامن میای خرید؟ بریم واسه مهمونی لباس بخرم؟!
نفس: نه بابا حوصله ندارم........ خودم جایی کار دارم......
من: باشه دیگه نفس خانوم.....
و به حالت قهر رفتم پیش میشا......
من: میشایی.......
میشا: زهر مارو میشایی.......
من: تو لیاقت نداری اصلا برو گمشو اونور گند اخلاق!
میشا: حالا چی میخوای؟!
من: بریم خرید......
میشا: برو بابا من دیگه حوصله خرید ندارم از بس این روزا رفتم بیرون.......
من: خب لامصبا منم میبردید ازتون کم میشد؟!
به بقیه نگاه کردم کسی پایه نبود! به میلاد نگاه کردم...... تنها چشم امیدم به میلاد بود!!! تازه اگه هم با اون برم از جیب اون خرج میشه!!!!!
(عجب افکار شیطانی داری شقایق!) لبخندی زدم و رفتم بالا و منتظر شدم تا بیاد تو اتاق...... اخه نمیخواستم جلوی سامیار و اتردین ازش اینو بخوام..........
بعد چند دقیقه اومد بالا و رفت دستشویی.........
اه لامصب خب یه دقیقه بیا پیش من دیگه!!!!!!
بعد که از دستشویی اومد میخواست بره بیرون که جفت پا پریدم جلوش و دستش رو گرفتم و انداختمش رو تخت!
با تعجب به من خیره شده بود و گفت:
ـ چیکار میکنی دیوونه؟!
منم رفتم نشستم کنارش و با عشوه گفتم:
ـ میلاد جونم؟!
میلاد: هان؟!
من: میلاد جونم؟!
میلاد: بله؟!
(ای درد بگیری خوب بگو جونم!!!!!) بازم سعی کردم:
ـ میلاد جونم؟!!!!!!!
دیگه ایندفعه گفت:
ـ جونمم؟!!!!!
من: آهان حالا شد.... ببین..... میخوام فردا برم برا مهمونی تفضلی لباس بخرم ....... باهام میای؟!
میلاد: ای ای ای ای!!!!! پس بگو چرا یهو محبتت قلنبه شد!!!!!
من: تورو خدا کسی باهام نمیاد .........
میلاد: حالا تا ببینم!
من: اصلا نخواستم تنهایی میرم!
و بلند شدم و رفتم بیرون که میلاد گفت:
ـ باشه کوچولو حالا قهر نکن...... فردا میبرمت!
خوشحال شدم اما خوشحالیم رو نشون ندادم و همینطور که پشتم بهش بود شونه ام رو بالا انداختم و رفتم بیرون!!!!!
بعد از یکم tv دیدن دیگه رفتم تو اتاقم و خزیدم زیر پتو و سریع خوابم برد!
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین