مینا به جمع شلوغ دفتر و همکاران شیک پوش خود نگاهی کرد و در حالی که از طرز لباس پوشیدن آنان دچار حیرت شده بود فکر می کرد که آیا می تواند در این محیط دوام بیاورد. دبیران هرچندنفر با هم در حال صحبت بودند، ولی در سمت راست دفتر تعداد بیشتری جمع و مشغول صحبت کردن و خنیدند با یکی از دبیران مرد بودند که او را آقای کاوه می نامیدند.

کاوه مردی بود خوش قیافه و خوش لباس با رفتارهای مخصوص به خود. او آدامسی در گوشۀ لب داشت که با هر بار جویدن آن حرکت زیبایی به لبهای خود می داد. سخنان کاوه هر چه بود باعث خندۀ دیگران می شد.

به طور کل همه همکاران حاضر در دفتر با هم آشنا بودند و مینای تازه وارد در این جمع ناهمگون بود و در گوشه ای آرام و صبور منتظر برنامۀ کاری خود بود.

خانم خالقی، مدیر مدرسه، بعد از خوش و بش با همکارانی که سه ماه آنان را ندیده بود، برنامۀ کاری شان را تحویل می داد و آنان نیز دفتر را به سمت کلاس هایشان ترک می کردند.

به جز مدیر، دفتردار، آقای کاوه و مینا کسی در دفتر نمانده بود. کاوه بعد از خلوت شدن دفتر متوجه مینا شد که با فاصله نسبتاً دوری از مدیر آرام و صبور بر روی صندلی ای نشسته بود. او نگاهی خیره به این خانم ساده پوش کرد و در حالی که به سمت خانم مدیر می رفت گفت: «خانم خالقی غریبه ای را در جمع خودمان می بینم» لحن کلام و همین طور نگاه او به قدری گزنده بود که مینا ناخودآگاه احساس سوزش کرد.

خانم خالقی که مشغول تنظیم برنامۀ درسی و کاری مدرسه بود سرش را بلند کرد و گفت: «بله معذرت می خوام آقای کاوه باید این موضوع را زودتر بهتون اطلاع می دادم، ولی متأسفانه نبود شما و فشار کاری من مانع شدند. ایشان خانم رئوف هستند که به جای خانم پارسا آمده اند» و بعد رو به مینا کرد و گفت: «خانم رئوف خواهش می کنم کمی جلوتر بیایید تا با آقای کاوه آشنا سوید»

مینا در حالی که به سمت میز آنان می رفت سری برای آقای کاوه تکان داد و از آشنایی با او ابراز خوشحالی کرد، و با اجازۀ مدیر بر روی یک صندلی نزدیک آنان نشست.

کاوه در حالی که با نگاه تیز و برنده خود سرتاپای مینا را برانداز می کرد در جواب او فقط سری تکان داد. خانم خالقی رو به کاوه کرد و گفت: «آقای کاوه لطفاً بنشینید» و بعد از نشستن کاوه رشتۀ سخن را به دست گرفت و گفت: «باید بگویم که خانم رئوف از یکی از شهرستانها به اینجا منتقل شده اند و با شما هم، هم رشته هستند و ادبیات تدریس می کنند. البته این را هم باید اضافه کنم که خانم رئوف یکی از معلمان نمونۀ شهر خودشون بوده اند و تشویق نامه های زیادی هم دارند و در رشتۀ خودشان واقعاً استادند»

کاوه با نگاهی بی تفاوت و لحنی زشت گفت: «بله از ظاهرشان پیداست» و بعد از جای خود بلند شد و گفت: «می روم سر کلاس» و بدون هیچ حرف دیگری دفتر را ترک کرد.

مینا از حرف کاوه آن قدر ناراحت و شرمنده شد که نتوانست ناراحتی خود را بروز ندهد و با لحن گلایه آمیزی گفت: «مثل اینکه آقای کاوه از من خوششان نیامد. آیا ایشان به جز یک دبیر، سمت دیگری هم دارند؟»

خانم مدیر خندید و گفت: «خواهش می کنم از دستشون زیاد ناراحت نشوید. کاوه اخلاق های مخصوص به خود دارد. بعدها بیشتر با ایشان آشنا می شوید. آقای کاوه در حقیقت صاحب اصلی این مدرسه است. گرچه امتیاز این مدرسه از من است. تمام نیازهای مالی مدرسه بر عهدۀ آقای کاوه است. آخه ایشان از یک خانوادۀ بسیار ثروتمندی است با تربیتی مخصوص خودش. ولی چیزی که برای من مهمه این است که در کارش بسیار موفق است. می دونم امروز که شروع کار شماست روز بسیار سختی خواهد بود، چون توی این مدرسه به تازه واردین خوشامد خوبی نمی گویند، ولی من مطمئنم با سابقۀ درخشانی که شما دارید می توانید از پس مشکلات برآیید. در ضمن روی کمک من هم حساب کنید» و بعد از مکثی کوتاه برنامه کاری او را داد و گفت: «شما می توانید به کلاس اول 8 که در طبقه دوم است بروید. امیدوارم موفق باشید»

مینا بعد از تشکر، با قدمهایی آرام و دلی پر از اندوه، دفتر را ترک کرد. او خوب درک می کرد که از لحاظ کاری چیزی از دیگران کم ندارد. ولی از لحاظ ظاهر وصلۀ ناجوری در آن جمع بود. خوب می دانست تجربۀ تدریس در یک شهر بزرگ را در یک دبیرستان خصوصی بالای شهر شروع کرده که همۀ معلمان و دانش آموزان آن از همان طبقه بودند. آنان لباسهایی گران قیمت و مد وز می پوشیدند. ولی خودش زنی ساده و با لباسهایی به دور از هرگونه مد بود. مسلم بود که سرمایه گذار مدرسه نظر مساعدی بر روی این زن شهرستانی نداشته باشد. او می دانست که سال سختی در انتظار اوست. زیرا می گویند: سالی که نکوست از بهارش پیداست.

مینا رئوف از پله ها به سمت بالا راه افتاد و وقتی به نزدیکی کلاس مورد نظر رسید سر و صدای زیادی از داخل کلاس به گوش رسید. صدای یکی از بچه ها که از همه بلندتر بود به وضوح شنید که می گفت: «بچه ها خدا کنه دبیر ادبیاتمون آقای کاوه باشه که کلاسش پر از خنده و شوخی است. شما نمی دونید چقدر کلاسش خوبه» و کلاس دوباره دچار ولوله شد.

مینا قدری درنگ کرد. بعد چند ضربه به در زد و وارد شد. بچه هازاز جا بلند شدند و با تعجب به معلم جدید خیره شدند. صدای پچ پچی در کلاس پیچید. دختری با همان صدای قبلی گفت: «اِ!، اینکه آقای کاوه نیست»

مینا بی توجه به این حرف و خنده بچه های دیگر از آنان خواست بنشیند. سپس به طرف صندلی خود رفت. هنوز روی صندلی جابه جا نشده بود که دختری که هیکلی درشت داشت از جا بلند شد و در حالی که لبخند تمسخرآمیزی می زد گفت: «خانم شما دبیر ادبیات هستید؟» و به دنبال این سوال دوباره سر و صدایی در کلاس ایجاد شد.

مینا چند ضربه به میز زد و بعد گفت: «بله حدستان درست است. من مینا رئوف دبیر ادبیاتتان هستم. امیدوارم بتوانیم این سال تحصیلی را به خوبی در کنار هم بگذرانیم»

دوباره همان دختر گفت: «ولی ما فکر می کردیم آقای کاوه دبیر ماست»

مینا به او خیره شد و گفت: «چطور مگر؟»

او با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «همین طوری»

مینا مدتی به بچه ها خیره شد و گفت: «مایل هستید اولین روز کلاس را با غزلی از استادِ سخن، حافظ شیرازی، شروع کنیم» و اولین جلسۀ درس خود را در حالی شروع کرد که نارضایتی را در چهرۀ بچه ها به وضوح می دید.

 

او متوجه شده بود دختر قدبلندی که رکسانا نام داد و مشروطی ترم قبل است بیشتر از همه نظم کلاس را به هم می زند. بعد از خوردن زنگ، مینا هنوز کاملاً از کلاس خارج نشده بود که رکسانا گفت: «بچه ها من کلاسم را عوض می کنم و با آقای کاوه واحد می گیرم. این دبیر خشک و دِمُده حوصلۀ منو سر می بره» مینا بدون اینکه برگردد راهش را ادامه داد اما با گامهایی سنگین، زیرا در دفتر هم انتظار رفتار خوشایندی را نداشت. وقتی وارد دفتر شد باز هم همۀ همکاران را مشغول صحبت و خوش و بش کردن دید.

یکی از ادبیران که دختر جوان و نسبتاً زیبایی بود تازه آمده بود. کاوه به طرف او رفت و گفت: «خانم ملیح از دیدار مجددتان خیلی خوشحالم. صبح خبر سلامتیتون را از خانم خالقی گرفتم»

خانم ملیح لبخند زیبایی زد و گفت: «آقای کاوه حال شما چطوره؟ واقعاً جای گلایه برام گذاشتید. تابستان کجا بودید؟ چند بار زنگ زدم، ولی گفتند نیستید»

کاوه هم با لبخندی در جواب او گفت: «معذرت می خوام. راستش یک دفعه پیش آمد و نتوانستم خداحافظی کنم. یکی دو ماه را در آمریکا نزد پدرم بودم»

خانم ملیح باز هم خندید و گفت: «پس حسابی خوش گذراندید. خوش به حالتان. ما که تابستان هم مشغول بودیم»

مینا از آنان چشم برداشت. واقعاً از این رفتارها بین زن و مرد به شدت متنفر بود.

کاوه در حالی که مشغول خوش و بش با خانم ملیح بود نگاهی به طرف مینا انداخت و حالتی از نفرت را در چشمان او دید.

 

روز اول کاری برای مینا روزی ناخوشایند و فراموش نشدنی بود. تازه هایی را اینجا دید که هیچ با طبیعت او سازگاری نداشت. گرچه محیطی که او در آن بزرگ شده بود جایی کوچک نبود، خودش زندگی بسیار ساده ای داشت و اهل مد و خودآرایی و خودنمایی نبود. در حالی که خانمهای همکارش و حتی آقایان تمام روز را در مورد مد لباس و مو و آرایش صحبت می کردند. مینا همان طور که منتظر اتوبوس بود همکارانش را می دید که با ماشینهای شخصی یا با دیگر همکارانشان راهی منزلهای خود بودند. خانم ملیح را دید که در صندلی جلویی ماشین آخرین مدل آقای کاوه نشسته بود. هنگام گذشتن از کنار او، کاوه نگاه مسخره ای به او انداخت. شاید به این فکر می کرد که آیا مینا بلیط اتوبوس دارد یا خیر؟

در روزهای بعد، تعداد زیادی از پدر و مادرهای بچه ها به مدرسه آمدند و خواستار تعویض کلاس بچه هایشان یا تعویض دبیر آنان بودند. خانم خالقی با صبر و حوصله با همۀ آنان صحبت کرد و تشویق نامه های خانم رئوف را نشانشان داد و آنان را به صبر و حوصله دعوت کرد، ولی باز هم هر روز چند تلفن دربارۀ این موضوع به او می شد.

خانم خالقی برای حل این مشکل از کاوه و نجفی، مشاور مدرسه، کمک خواست. او گوشزد کرد که مادر رکسانا تهدید کرده اگر کلاس دخترش را عوض نکنیم او را از این مدرسه می برد و واضح است اگر او برود دیگران هم ممکن است این کار را بکنند. من فکر می کنم ریسک بزرگی کردم که خانم رئوف را به جای دبیر قبلی که به مرخصی رفته بود قبول کردم. آقای کاوه شما می تونید راه حلی ارائه بدهید؟

کاوه لبخندی زد و گفت: «خانم خالقی شما قبل از قبول خانم رئوف چرا با من مشورت نکردید؟»

خانم خالقی خندید و گفت: «خدای من یادتون رفته که شما مسافرت بودید و من هم درخواست یک دبیر ادبیات را به اداره داده بودم. از بین چند نفری که معرفی کرده بودند دیدیم شرایط او ایده آل تر است»

کاوه پوزخندی زد و گفت: «من از شما تعجب می کنم؛ آخه همه چیز آدم که در پرونده های اداری او نیست. شما اگر نگاهی به ظاهر او می کردید می فهمیدید که برای چنین محیطی هیچ مناسب نیست. آن چیزی که انسان را از همه چیز بیشتر تحت تأثیر قرار می دهد ظاهر آنان است، ولی حالا که می بینید آش کشک خالست. باید یک طوری سر و ته این قضیه را هم بیاوریم و بیش از این اعتبار مدرسه را زیر سوال نبریم. اما در مورد رکسانا که فکر می کنم همۀ این آتشها از اوست با اینکه دانش آموز بسیار کودنی است، ولی به کلاس اول B بیاریدش تا اوضاع کمی آرام تر شود»

خانم نجفی اجازۀ صحبت کردن گرفت و گفت: «معذرت می خوام، من تا به حال خانوم رئوف را ندیدم و نمی توانم دربارۀ او قضاوت کنم، ولی آن چیزی که در پرونده های او روشن است چند سال متوالی امتیازات سی دارد، با چند تشویق نامه از ادارۀ کل و عنوان معلم نمونۀ استان و شهرستان. همۀ ما می دانیم که این عنوان ها خیلی راحت به دست نمی آد. واکنش بچه ها و پدر و مادرها در مقابل این دبیر جدید در عین حال که عجولانه است، ولی تا حدودی طبیعی است. ما باید فرصت بیشتری به خانم رئوف بدهیم. اگر قرار باشه رکسانا را به کلاس دیگری ببریم این کار نه تنها شورشها را کم نمی کند بلکه بیشتر هم خواهد کرد. خواهش می کنم این کار را نکنید. من صحبتی ضمنی با خانم رئوف می کنم تا ببینم برنامه های ایشان چی هستند. جواب تمام پدر و مادرها هم با من»

کاوه شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «نمی دونم. شاید حق با شما باشد. من که بعید می دونم تا ببینیم چی می شود»

در این هنگام مینا وارد دفتر شد. کاوه نگاه تمسخرآمیزی به او کرد و رو به بقیه گفت: «همان طور که گفتم بعید می دونم» و از جا بلند شد و دفتر را ترک کرد.

خانم خالقی، خانم رئوف و خانم نجفی را به هم معرفی کرد و آنان را با هم تنها گذاشت.

مینا بعد از صحبت های خانم نجفی که برخلاف سایر همکارانش لحنی دوستانه داشت، همان طور که به سوی کلاس خود می رفت احساس می کرد در دومین هفتۀ شروع کار خود نه تنها با این محیط شلوغ سازش نکرده، بلکه اختلاف بین او و دیگران عمیق تر شده است. رفتار بیشتر همکاران که از طبقۀ از ما بهتران بودند با او تحقیرآمیز بود، آقای کاوه که حتی جواب سلام او را هم نمی داد. وزگاریست که در کنج قفس طلایی خویش که خود ساخته ام، آزادی ام را گم کرده ام و برای یافتن آن به هر سو پر می زنم تا راه نجاتی بیابم. مینا همان گونه که این کلمات را زیر لب زمزمه می کرد لبخندی زد و گفت مهم نیست، همۀ مشکلات را پشت سر گذاشته و دوباره خواهم خندید و وارد کلاس شد.

فضای کلاس کمی آرام تر از جلسۀ قبل بود. بچه ها تا حدودی با او آشنا شده بودند. مینا بعد از گفتن صبح بخیر حالشان را پرسید. در یک نگاه بیست و پنج دانش آموز را از نظر گذراند. وقتی به رکسانا نگاه کرد چهرۀ ناخوشنود و بی تفاوت او را در کلاس تشخیص داد. مینا به دفتر نمره و حضو و غیاب نگاهی کرد. بچه ها را می شناخت، همه حاضر بودند.

 

بعد سرش را بلند کرد و گفت: «می بینم که همتون حاضرید. رکسانا دخترم شما یادت هست جلسۀ قبل کدام شعر از دیوان حافظ را براتون خواندم؟»

رکسانا که غافلگیر شده بود، لحظه ای مردد ایستاد و بعد با حالت ستیزه جویانه ای گفت: «از کجا باید بدونم. در کتاب ما که نبود»

مینا خندید و گفت: «بله کاملاً حق با شماست. ولی آیا کسی بیتی از اون شعر را به یاد دارد

چند نفر از بچه ها دستشان را بلند کردند و مینا نگاه مهربانی به آنان کرد و گفت: «الهه جان دو بیت اول آن را به یاد داری؟»

الهه خندید و گفت: «بله»

مینا گفت: «خوب با صدای بلند بخوان عزیزم»

الهه با صدایی بلند شروع به خواندن کرد:

 

دوش با من گفت پنهان کار دانی تیزهوش

کز شما پنهان نشاید داشت راز می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

 

مینا از او تشکر کرد و گفت: «همان طور که شنیدید پیغامی که این بیت دارد این است که کار جهان را سخت نگیرید. شیوه تدریس من امسال برای شما الهام گرفته از این شعر است. دوست دارم زنگ ادبیات برای شما نه یک زنگ درس، بلکه زنگ تفریح همراه با آموختن باشد. من به شما درس نخواهم داد، بلکه از شما درس خواهم گرفت. با شیوۀ دبیران دیگر هم کاری ندارم و روش مخصوص به خودم را دارم. ما امسال در کتاب خود بخشهای مختلفی داریم و با انواع ادبیات کهن و جدید و ادبیات جهان آشنا می شویم. برای ارائه بسیاری از این درسها از روش نمایشی استفاده می کنیم که شاید قبلاً با آن آشنا شده باشید. روشی که توسط خودتان اجرا می شود و لازمۀ آن مشارکت هر بیست و پنج نفر شماست. برای شروع کار از ادبیات حماسی، مبارزه رستم و سهراب، را به نمایش خواهیم آرود. برای انجام دادن این کار می خواهم به پنج گروه تقسیم شوید.

حق انتخاب افراد گروه با خودتان است. ولی در نظر داشته باشید افراد گروه طوری انتخاب شوند که بتوانند زمان بیشتری را با هم بگذرانند. این گروه ها را تا آخر سال حفظ خواهیم کرد. یک بار در غالب گروه نمایش، یک بار برای جمع کردن اطلاعات و دیگر موارد. برای گروه خودتان هم اسمی انتخاب کنید، یک اسم زیبا و بامعنا. بقیه کار را با هم انجام می دهیم.

بچه ها مشغول گروه بندی خودشان شدند و سر و صدایی به راه انداخته بودند. تعدادی از شاگردان بیشتر از بقیه سر و صدا می کردند. مینا نگاهی به آنان انداخت و گفت: «مشکلی دارید؟»

یکی از بچه ها بلند شد و گفت: «گروه ما چهار نفر می شود خانم»

مینا خندید و گفت: «چطور، مگه گروه شش نفره شده؟»

دانش آموز مذکور سر تکان داد و گفت: «نه، رکسانا جرء گروه ما نمی شود. می گوید قرار است از این کلاس برود»

مینا با خنده نگاهی به او کرد و گفت: «عزیزم قراره به مدرسه دیگه ای بروی؟»

رکسانا با بی ادبی جواب داد: «نه خیر، به کلاس دیگری توی همین مدرسه می روم و تقریباً کارم درست شده»

مینا باز هم خندید و گفت: «خوب حالا تا رفتن به کلاس دیگه اسمت را توی همان گروه بنویس، بعد از رفتنت فکری تازه می کنم، خوب گروه ها سریع تر اسمهاتون را همراه با اسم اعضاء و سرگروه بنویسید و به من بدهید» دوباره قیل و قال بچه ها شروع شد.

مینا همان طور که مشغول تماشای آنان بود ناگهان در کلاس محکم باز شد و آقای کاوه بدون اجازه وارد کلاس شد. نگاهی به جمع مشورتی کلاس انداخت و با لحن تحکم آمیزی گفت: «لطفاً چند لحظه بیایید بیرون» و خودش از کلاس بیرون رفت.

مینا نگاهی به چهره های متعجب بچه ها انداخت. لبخندی زد و گفت: «تا شما اسامی خود را جمع و جور کنید من هم برمی گردم» و از کلاس بیرون رفت.

کاوه در پشت در با حالتی عجیب ایستاده بود و آدامس می جوید. به محض اینکه در بسته شد رسکانا با صدای بلندی گفت: «آخ جون! آقای کاوه اومده کلاس را تحویل بگیره»

کاوه با حالت پرخاش کننده ای گفت: «معلومه شما دارید چه کار می کنید؟»

مینا نگاه خیره ای به او کرد و گفت: «اول به من بگویید جرمم چیه بعد اعدامم کنید»

کاوه پوزخندی زد و گفت: «حدود نیم ساعته که سر و صدای بچه های کلاس شما نگذاشته حتی یک بیت شعر بخوانم. اگر توانایی ادارۀ یک کلاس این چنینی را ندارید لازم نیست به خودتان سختی بدهید. برای یک معلم مهم تر از هر چیز شیوۀ کلاس داری است»

مینا دوباره نگاه خیره ای به او کرد و گفت: «واقعاً! شاید یکی از شیوه های کلاس داری اینه که بدون اجازه وارد کلاس معلم دیگری شوید. آقای کاوه من قبول دارم که بچه ها کمی سر و صدا راه انداختند، ولی به هیچ وجه به شما اجازه نمی دهم که در کار من دخالت کنید و بدون اجازه وارد کلاسم شوید»

کاوه خندۀ عصبی کرد و گفت: «عجب، طلبکار هم هستید

مینا گفت: «لطف کنید با من بیایید دفتر، من باید این مسئله را حل کنم» و به راه افتاد. کاوه در جا ایستاد و او را دید که با قدمهایی استوار به سوی دفتر می رفت. بعد از مکثی او هم راهی دفتر شد. وقتی وارد شد مینا کنار مدیر نشسته بود و قضیه را توضیح می داد. مدیر با دیدن کاوه با لبخندی از او خواست که بنشیند و بعد رو به مینا کرد و گفت: «فکر می کنم قبلاً هم بهتون گفتم که آقای کاوه یکی از اعضای هیئت مدیره هستند و مسلم است که احساس مسئولیت می کنند»

مینا گفت: «آقای کاوه هر کس که می خواهند باشند چه همکار، چه مدیر، احترامشان بر من واجب است، ولی این دلیل نمی شود که جو کلاس منو بدون اجازه به هم بزنند و تدریس بنده را مختل کنند»

کاوه وارد بحث شد و گفت: «یعنی شما مشغول تدریس بودید و من تدریس شما را به هم زدم. من در کلاس بغلی شما نتوانستم تدریس کنم حال، شما چطور در آن جو مشغول تدریس بودید. چی تدریس می کردید؟ چگونه سر و صدا کردن را؟»

مینا خشمگین سر بلند کرد و گفت: «این که چی تدریس می کردم و چطور تدریس می کردم به خودم مربوط می شود. شاید دانش آموزانی چون عروسکان گچی را بپسندید، ولی من این را نمی خواهم. من شاگردانی فعال و پویا و زنده می خواهم و اگر باعث شدم نظم کلاس شما به هم بخورد معذرت می خوام. از این به بعد احتیاط بیشتری خواهم کرد. به شرط آنکه مسئله چند لحظۀ پیش دیگر تکرار نشود»

کاوه پوزخندی زد و گفت: «من در مدرسۀ خودم هر کاری که دلم بخواهد انجام می دهم و منتظر اظهارنظر کسی نمی مانم»

مینا گفت: «در این صورت خانم خالقی من نمی توانم در چنین شرایطی با شما همکاری کنم. من فردا به ادارۀ کل می روم و درخواست انتقال به مدرسه ای را می کنم که کلاس آن متعلق به معلمش باشد»

در این هنگام خانم نجفی که از فاصله ای دورتر شاهد بگو مگوی آنان بود جلو آمد و گفت: «خانم رئوف خواهش می کنم شما به کلاستون برگردید تا من قضیه را حل کنم»

مینا گفت: «فکر نمی کنم دیگه کلاسی داشته باشم»

خانم نجفی نگاهی به خانم خالقی کرد و خانم خالقی گفت: «خانم رئوف من از شما خواهش می کنم به سر کلاستون برید تا من با آقای کاوه صحبت کنم. برای مسئله ای کوچک نباید برنامۀ دبیرستانی را به هم بزنیم. خواهش می کنم»

مینا با بی میلی از جا بلند شد و گفت: «فقط به خاطر شما» و بدون اینکه به آقای کاوه نگاهی کند دفتر را ترک کرد.

بعد از رفتن او، کاوه در حالی که با حالت عصبی آدامس می جوید با حالت به خصوصی گفت: «عجب زبانی دارد! شما که آنجا نبودید ببینید کلاس او چه وضعی داشت»

خانم نجفی گفت: «آقای کاوه، خواهش می کنم قدری آرام باشید. من فکر می کنم در این قضیه حق به جانب خانم رئوف بود

کاوه پوزخندی زد و گفت: «شما هم دارید از او جانب داری می کنید؟»

خانم نجفی سر تکان داد و گفت: «نه، من از هیچ کس جانب داری نمی کنم، من از حقیقت جانب داری می کنم. در تمام دنیا یک اصل وجود داد و آن اینکه کلاس متعلق به معلم است»

کاوه گفت: «خب من هم عصبانی بودم و لحظه ای دچار اشتباه شدم، ولی من باید بفهمم در کلاس این خانم چه خبر است؟»

خانم نجفی خندید و گفت: «خب این شد یک حرفی. این قضیه را به من بسپارید. من امروز یکی از بچه های اول A را به دفتر می آورم تا ببینم برنامۀ این خانم چیه. گرچه این کار هم کار درستی نیست، برای راحت شدن خیال شما و تمام شدن همۀ بحثها و حرفها این کار را خواهم کرد