♥غزال♥
در اخرين لحظات غروب دومين شب پاييزي وقتي بابا ماشين رو پاركينگ نگاه مي داشت از فرط خستكي فقط كيفم را برداشتم و به طرف اسانسور رفتم و منتظر بقيه نشدم كه صداي اعتراض ساناز بلند شد:
اي خانوم ما كه حمالت نيستيم
حركت اسانسور مجال بكو مكو را نداد . به سختي توانستم قفل حفاظ را باز كنم . وقتي به داخل رفتم به سرعت لباس راحتي تنم كردم و روي تخت ولو شدم .
صبح با نوازش مادرم از خواب بيدار شدم .
- سلام صبح به خير.
- سلام عزيزم صبح تو هم بخير بلند شو يه دوش بگير تا سر حال بري مدرسه! بعد از دوش آب گرم از اتاق بیرون رفتم بابا و ساناز از من زودتر بیدار شده و مشغول صبحانه بودند . سلام کردم و کنار ساناز نشستم و لیوان آبمیوه را برداشتم و تا ته سر کشیدم .
ساناز با اخم و عصبانیت گفت: غزال تو همیشه حق منو میخوری . خندیدم و جواب دادم : قربون خواهر کوچولوی خودم برم که حقش پایمال میشه ، آخه دختر مگه پول که حق تو رو بخورم . می دونی آخه آبمیوه تو یه طمع دیگه داره !
برای اینکه اخمهایش را باز کند لیوان خودم را به دستش دادم و در حالی که گونه اش را می بوسیدم ادامه دادم : قهر نکن ، ببخشید یادم نبود که ته تغاریا ، ناز نازو هستن و باید نازشونو کشید .
اخمهایش را باز کرد و لبخندی تحویلم داد . بعد از خوردن صبحانه مامان رو به بابا گفت : مسعود امروز من دیرتر به کارخونه میرم چون باید بچه هارو به مدرسه برسونم و غیبت دو روزشونو موجه کنم .
هر سه تایی به طرف مدرسه راه افتادیم . بین مدرسه ی من و ساناز یک کوچه فاصله بود . او کلاس اول راهنمایی بود و من کلاس سوم دبیرستان . بعد از رساندن ساناز ، همراه مامان وارد دبیرستان شدیم . خانم رحیمی با دیدن ما با روی گشاده از جا برخاست. و بعد از سلام و احوالپرسی گفت : کلاست طبقه دومه ، کلاس سوم ریاضی b ، راستی غزال امسال باید به جای شیطنت ، حواست جمع درسات باشه فهمیدی ؟
لبخند زنان گفتم : چشم
و از دفتر بیرون امدم . پله ها رو دو تا یکی کردم و خودم را به طبقه بالا رساندم . در کلاس بسته بود همهمه بچه ها بیرون میامد . ضربه محکمی به در زدم که باعث شد همگی ساکت شدند . به آرامی دستگیره را چرخاندم و سرم را از لای در داخل کردم . بچه ها با دیدن من نفس راحتی کشیدند . زیبا گفت : غزال اللهی جوون مرگ بشی ، این چه وضع در زدنه ؟ زهر ترک شدیم .
- اول سلام کن بعد قربون صدقم برو ، زیبا خانوم .
با تک تک بچه ها شروع به احوالپرسی و روبوسی کردم . همه از بچه های سال قبل بودند ، فقط بین آنها دختری لاغر اندام با قد متوسط و چشمهای عسلی و سبزه رو ناآشنا بود برای آشنایی جلو رفتم و گفتم : سلام من غزال سراج هستم به کلاس ما خوش اومدین . با لهجه خاصی گفت : سلام . از آشناییت خیلی خوشحالم ! منم سها زمانی هستم .
ثریا میان حرفش دوید و گفت : سها تازه از ایتالیا اومده به همین خاطر پارسی رو با لهجه حرف میزنه . چشمکی زدم و گفتم : عیب نداره ، برای اینکه احساس تنهایی نکنی از این به بعد روی دوستی ما حساب کن .
بعد به ردیف آخر ، به قول مهناز به لژ خودمان رفتیم . ما شش نفر بودیم که از اول راهنمایی با هم دوست و همکلاس بودیم . زیبا ، مینا ، بنفشه ، ثریا ، بهناز و من . به محض نشستن بهناز گفت : ببینم این دو روزه رو کجا بودی و چه غلطی میکردی ؟
- نامزدیه آیدین با دختر خالش آیدا بود .
- سه ماه تابستان چی کار میکردن که نگه داشتن واسه مهرماه ؟
- بابا و مامان رفته بودن فرانسه که هم دایی رو ببینن هم مواد اولیه واسه کارخونه بگیرن .
- چه خوب، یه کیلو رنگ بیار تا سر همه فامیلا و خودمو رنگ کنم .
- بنفشه گفت : احمق جان ، رنگ صنعتی نه موی سر .
- می دونه ، ما رو دست انداخته.
زیبا گفت : تو چرا نرفتی ؟
بهناز به جای من جواب داد : مگه دیوونه است که اون همه پسر عمو و پسر عمه رو بذاره و بره پیش دائیش ؟
- ببینم مگه تو زبون من هستی که به جای من جواب میدی ، اولا ما با هم از این حرفا نداریم ثانیا صد بار گفتم من دوست ندارم تابستونا غیر از ارومیه جای دیگه ای برم .
- بهناز خندید و گفت: خوب عزیزم منم به جای تو بودم همین کارو میکردم .
نیم ساعتی از زنگ کلاس گذشته بود ولی هنوز از دبیر فیزیک خبری نبود ، بچه ها از زیبا خواستن که به دفتر برود و علت نیامدن معلم را بپرسد . بعد از چند دقیقه زیبا با خوشحالی وارد کلاس شد و خبر داد که فعلا این هفته دبیر فیزیک نداریم . دبیر خودمان به مدرسه دیگری منتفل شده است . همه هوررا کشیدند ، خوشحال از اینکه ساعتی را به حرف زدن میگذراندند .
از سها خواستم که پیش ما بیاید . بعد از کمی صحبت بهناز گفت:
- سها جون برای آشنایی بیشتر ، اول از خودت بگو . بعد یکی یکی از شجره نامه بقیه با خبر میشی . به عنوان مثال این غزال میمون رو که امروز اشنا شدی ، پدرش کرده و مادرش ترک ارومیه ، یه خواهر داره چهار تا عمو و دو تا عمه که پسراشون مثل یه تکه ماه میمونن ، الهی همشون پیش مرگم بشن .
قسمت 2
سها لبخندی زد و گفت: چطور دلت میاد بهش بگی میمون ، غزال خیلی خوشگله .
مینا گفت: بهناز تو هم کشتی خودتو با این توضیح دادنت تا ولت میکنن آمار پسرا رو تحویل میدی .
بعد رو به سها گفت : سهاجون اول از همه این دیوونه رو که می بینی تهرانیه و فقط یه برادر داره که به تازگی ازدواج کرده زیبا خواهر من که دوقلو هستیم و خواهر و برادر دیگه ای هم نداریم و اهل تهرانیم . بنفشه مطرب و آواز خونه کلاس ، اهل آبادان و یه خواهر کوچکتر از خودش داره . ثریا هم تبریزیه و دو تا برادر داره که از خودش کوچکترن . حالا نوبت شماست .
سها گفت : من دو تا برادر دارم ، که بزرگتره سپهر سال آخر دانشگاه ، رشته مهندسی ساختمان و سهیل کلاس سوم راهنمایی . پدرو مادرم اهل اهواز و دختر عمه و پسر دائی هستن ، ولی همه ما ایتالیا به دنیا اومدیم .
بهناز گفت: آخ جون ! بهتر از این نمیشه ، این خیلی عالیه ! چون این داداشت آقا سپهر ، باب دندون من پیرزنه ! شاید خدا فرجی کرد و من تونستم خودمو غالبش کنم .
سها لبخند ملیحی زد و گفت : نه تو پیرزن نیستی ولی میشه منظورتو از غالب کردن بگی ؟
شلیک خنده به هوا برخاست . مینا که معلم اخلاق لقب داشت جواب داد . این دختر تا اسم پسر میاد آب دهنش راه میافته ، واسه همین می خواد هزار تا شوهر بکنه ، یه روز زن دائی من میشه یه روز زن پسر عموی غزال ....
بهناز - خوب من یه چیز میگم ولی تا به حال عرضه نداشتم یه شوهر مشتی پیدا کنم چه برسه به هزار تا ، همش حرفه کو مرده عمل
مینا - اگه مرد عمل بودی که خفت میکردم .
بهناز - اتفاقا اگه خفه ام کنی بهتره ، چون امسال قحطی شوهره ، البته طبق آمار تعداد دخترها بیشتر از پسراست .
بهناز - اگه قبول کنی زن پدر بزرگم بشی خیلی خوب میشه ، هم اون از تنهایی در میاد هم نو صاحب شوهر میشی ! بیچاره تنها دلخوشیش به تابستوناست که همه دور و برش جمع بشن .
بهناز - باشه قبوله ، به شرطی که تمام دارائیش را به نام من بکنه . اونوقت من قول میدم به سال نرسیده دق مرگش کنم و بعد از دو و سه ماه با یه پسر خوشگل و خوش تیپ و مامانی شوهر کنم .
شوخیهای بهناز باعث خنده شده بود و سها از رابطه دوستی ما خوشش اومده بود و مدام از آشنایی با ما اظهار خوشحالی و خرسندی می کرد . همانطور که در مورد اتفاقات تابستان حرف می زدیم یکدفعه بهناز بر سرش زد و گفت : خاک بر سرتون کنن ، اونقدر حواسمو پرت کردین که یادم رفت از سها بپرسم که قیافه برادرش جیگره یا نه .
سها گفت: وای ! چرا جیگر ؟ اون خیلی بد منظره است ، من دوست ندارم .
از گفته سها بقدری خندیدیم که اشکمون سرازیر شد ، هیچ کدام نمی تونستیم توضیح بدیم ، ثریا با خنده گفت : باید چند ماه پیش بهناز شاگردی کنی تا اصطلاحاتش رو یاد بگیری . جیگر یعنی خوشگل .
سها هم خنده اش گرفته بود : اوه بهناز تو خیلی بانمکی . آره اون خیلی خوشگله ، قد بلندی داره با چشمهای درشت و خاکستری ... روی گونه هاش چال هست که وقتی میخنده خوشگلتر میشه .
یکدفعه بهناز رو نیمکت ولو شد ، سها با ترس گفت : وای خدای من چی شد ؟
مینا - بهناز تورو خدا از این مسخره بازیات دست بردار . سها به اداهای تو عادت نکرده ، ببین طفلکی رنگش پریده .
بهناز چشمهایش را باز کرد و خنده کنان سر جایش صاف نشست . سر به سرمان میگذاشت وشوخی میکرد .
بهناز - آهای مطرب ، بنواز تا برقصیم چون کمرمان خوشکیده ! و خوش باشید فرزندان من .
مینا دست بهناز رو گرفت و گفت: بشین الان که خانم رحیمی اخراجمون کنه .
بهناز همانند بچه های مطیع گفت: ببخشید خانم معلم ! یادم رفت ازتون اجازه بگیرم . حالا اجازه بفرمائین بی صدا و آهنگ برقصیم .
سپس دستم را گرفت و گفت : جیگر پاشو تا با هم تانگو برقصیم .
- به شرط اینکه اون چشمای هیزتو درویش کنی .
روز اول مدرسه خیلی خوش گذ شت . چهار ساعت بیکار بودیم و فقط ساعت آخر دبیر ادبیات سر کلاس امد .
دو روز بعد که پنج شنبه بود با بچه ها قرار گذاشتیم که مثل سالهای قبل روز جمعه به اتفاق خونواده هامون به کوه بریم . سها با ناراحتی گفت :
- خیلی دوست دارم همراه شما بیام ولی چون پدرم درگیره کاره و مامانم هم تهران رو به خوبی نمیشناسه و هم نمی تونه سهیل رو تنها بذاره .
- با اون یکی برادرت بیا .
هاله ای از اشکک چشماشو پوشوند و جواب داد : متاسفانه سپهر ایران نیست ! اوت در رم زندگی میکنه .
- میخوای ما بیایم دنبالت .
سها : مامانم تا کسی رو نشناسه ، اجازه رفت و آمد نمیده .
- خیلی بد شد ، من همیشه فکر می کردم اونایی که ایران زندگی می کنن اینطورین ولی انگار همه ایرانیا این عادت رو دارن ! حالا فرق نمیکنه چه ایران باشن چه خارج !
عصر به خونه ی عمو که تو زعفرانیه قرار داشت رفتم تا هم بعد از چند روز دیداری تازه کنم وهم با سهند و یاشار روز بعد به کوه بریم . مسیر بین خونه ما که در خیابان فرشته بود تا اونجا که راه زیادی نبود ، پیاده رفتم . پیاده روی در هر فصل سال واقعا لذت بخش بود . خصوصا بر روی برگهای آغشته به رنگ زرد و نارنجی که خزان شده و روی آسفالت خیابانها ریخته شده بود و با گامهای عابرین صدای خش خش آنها سنفونی زیبایی ایجاد میکرد .
وقتی زنگ را فشار دادم سهند که سه ماه از من کوچکتر بود جواب داد :
- بله
صدایم را عوض کردم و گفتم : آقا تورو خدا شب جمعه است به من بیچاره و فقیر کمک کنید . ثواب داره بچه هام یتیم و بی پدرند ، کمی نون و برنج به بچه هام بدید .
کنار درختی که بغل دیوار قرار داشت پنهان شدم ، چند دقیقه بعد سهند با یه پلاستیک که دستش بود ، در را باز کرد . دستم را دراز کردم و پلاستیک رامحکم از دستش کشیدم.
با فریاد گفت : ای خانوم ، دستمو کندی ! چیکار میکنی .
بسرعت جلوش پریدم و گفتم : سلام.
- سلام . زهرمار! دیوونه ترسوندیم نزدیک بود سکته کنم.
قهقه ای زدم و جواب دادم: نترس ، بادمجون بم آفت نداره .
- مگه تو داری که من داشته باشم .
صدای زن عمو سیمین از آیفون بلند شد : سهند چرا دیر کردی ، یه پلاستیک دادن مگه چقدر معطلی داره .
- زن عمو جون فعلا با این مستمند سر جنگ داره .
زن عمو - بلا نگیری دختر آخه این کارا چیه می کنی.
با هم به داخل رفتیم . خانه ی آنها ویلایی و بزرگ و در ضلع جنوبی قرار داشت ، و مثل ما مجبور نبودن توی قفس زندگی کنند ، چون بابا و مامان اغلب در مسافرت بودند ما مجبور به آپارتمان نشینی بودیم ، بابا علاوه بر کارخونه رنگ سازی که نصفش متعلق به عمو بود شرکت تجاری هم داشت که اداره اش بر عهده خودش بود .
زن عمو جلوی در ایستاده بود . با دیدنم آغوش گرم و پرمهرش را بسویم گشود . الحق زن عمو حق مادری به گردنم داشت . چون از سه ماهگی یعنی از وقتی سهند به دنیا امده و مادر هم سر کار رفته بود ، به من شیر داده و بزرگم کرده بود . مامان و زن عمو نسبت فامیلی دوری با هم داشتند و در این شهر غریب همانند دو خواهر بودند . از سروصدای ما یاشار که سال آخر دبیرستان و در رشته ادبیات درس می خواند از اتاق خارج شد و گفت : به به ، ماه کم پیدا . چطوری ؟ پارسال دوست امسال آشنا .
- اه ، همش یه هفته است ، یعنی یه هفته هم نشده که همدیگه رو دیدیم . در ضمن سرم گرم درس و مدرسه بودم .
- سهند پوزخند زنان گفت : قربون خواهر خرخونم برم . بمیرم برات از بس که به خودت فشار آوردی مثل فیل باد کردی .
- حسود ! نکه خودت خیلی درس میخونی .
زن عمو به تخته زد و در جواب سهند گفت : هزارماشاالله ... دخترم خوش هیکل و خوش قد و بالاست ، سهند اخر تو دخترمو چشم میزنی .
قسمت 3
سهند - مامان این همه هندونه زیر بغلش نذارین ، این همه تعریف میکنی که چشم غاز ، مردنی فکر میکنه تحفه نطنزه .
عمو - پسر این همه سر به سره غزال نذار ، حیفه این چشمای سیاه و درشتش نیست ؟ دختر گلم مثل یه تکه جواهر می مونه اللهی من فداش بشم .
قری به سر و گردنم دادم و گفتم : بترکه چشم حسود سهند خان !
سهند موهای بافته شده ام را به دور دستش پیچید و محکم کشید و گفت: حالا زبون درازی بکن .
- دیوونه ولم کن ، دردم میگیره ! آخ ولم کن سهند ، عمو تورو خدا بهش بگو موهامو ول کنه .
یاشار برعکس سهند ، متواضع و فروتن و در ضمن خیلی هم مهربان بود با اخم رو به سهند گفت : سهند اذیتش نکن ، موهاشو از ریشه کندی ولش کن .
سهند - تو فقط از غزال طرفداری کن . محض رضای خدا یه بار ندیدم جانب منو بگیری .
یاشار به زحمت توانست موهایم را از چنگ سهند بیرون آورد و بعد کنار دست خودش نشاند . شکلکی برای سهند دراوردم و رو به یاشار گفتم:
- یاشار اگه درس نداری فردا بریم کوه چون با بچه ها قرار گذاشتیم .
سهند - خانوم شما دستور بدین ، نوکر بی جیره و مواجب تون یاشار ، دربست در اختیارتونه .
- فضول ، توهین نکن ! مگه تو وکیل وصی یاشاری که بجاش جواب میدی .
در آن حین زن عمو با فنجان های قهوه از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
- به جای بهم پریدن بیاین قهوه بخورین تا شاید آرومتون کنه .
- زن عمو تقصیر این سهنده از راه نرسیده ، جنگ و دعوا راه انداخته .
عمو - ناف این پسرمو تو میدون جنگ بریدن ، واسه همین طفلکی مثل خروس لاری به همه می پره .
خنده ای از ته دل کردم و زبونم رو براش دراوردم که او هم با حرص کوسن را به طرفم پرت کرد .
صبح ، ساعت پنج زن عمو هر سه نفرمان را از خواب بیدار کرد . بعد از خوردن شیر داغ با ماشین یاشار که به تازگی عمو به عنوان هدیه بعد از گرفتن گواهینامه اش خریده بود ، راه افتادیم .
بهناز و بهمن و همسرش آزیتا و مینا و زیبا کنار مجسمه سنگی ، منتظر ایستاده بودند . دقایقی بعد بقیه هم به ما ملحق شدند ، سپس همگی به سوی کوه حرکت کردیم . سر ساعت هفت و نیم در جایی دنج زیر اندازی پهن کردیم تا صبحانه بخوریم . هوای کوه نسبتا سرد بود ولی چون جمع شاد و گرمی را تشکیل داده بودیم ، سرما را حس نمی کردیم . صبحانه را با شوخیها و جوک های سهند و بهناز خوردیم . سپس وسایلمان را جمع کردیم و به راه افتادیم . ساعت دوازده نشده بود که به خانه برگشتیم . بعد از گرفتن دوش روی تخت زن عمو به خواب رفتم . نمی دانم چقدر خوابیده بودم که با صدای ساناز بیدار شدم .
ساناز- غزال پاشو ، می خوایم نهار بخوریم ، همه منتظرت هستن .
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین