از جنس مینا.4
مینا در حالی که سرش را که درد می کرد چسبیده بود با لحن آرامی گفت: «سپهر چرا این قدر از این بچه بهانه می گیری؟ ببین فقط یک روز خانه ای، بگذار او هم دلش خوش باشد یک روز پدر دارد»
سپهر با لحن مسخره ای خندید و گفت: «خوبه! چرا نمی گی اون اصلاً پدر نداره، پدر اون مرده»
مینا نگاهی به چهرۀ رنگ پریدۀ پسرش کرد و گفت: «سینا جان کتاب و دفتر را بردار و برو اتاقت، من الان می یام توی درسات کمکت می کنم»
سینا کتاب و دفترش را جمع کرد و رفت.
مینا رو به همسرش کرد و گفت: «سپهر تو حیفت از این بچه نمی آد این حرفها را می زنی؟ اگر منو دوست نداری و نمی خوای، او چه گناهی کرده؟ اون که بچۀ معصومیه و به جز محبت چیزی از تو نمی خواد. خدا رو خوش نمی یاد سپهر»
سپهر دستش را روی میز کوبید و در حالی که سیگار پر دودش فضای خانه را پر از سم نموده بود فریاد زد: «باز شروع نکن برای من از خدا و بچه و اون حرفهای معلمانه ات بزنی. این حرفها به درد شاگردای احمقت می خوره نه من، من احمق نیستم. اون بچۀ توست نه بچۀ من. تو اون را آن طوری که می خواستی تربیت و بزرگ کردی. شده کپی خودت. دیگه از من چی می خوای؟»
مینا در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود با بغض گفت: «خیلی بی انصافی سپهر، تو بودی که با خواست خود این بچه را به وجود آوردی. حالا هم باید در قبالش احساس مسئولیت کنی. من نمی گم خرجش را بده و چیزی براش بخر، ولی محبت که مجانی است. اون بچه واقعاً تشنۀ محبت توست»
«مینا حوصلۀ منو سر بردی. باز از این حرفهای احمقانه زدی. حبت یعنی چی؟ مگر پدر تو به تو محبت داشت که من به پسرم داشته باشم. اون موقعی که پدرت تو را مثل یک آشغال از خونه و شهرش پرت کرد بیرون چرا از محبت چیزی نگفتی؟ آه! مینا هیچ وقت در زندگی تو را نمی بخشم، تو همۀ آرزوهای منو به باد دادی. من از زندگی چی می خواستم و چی دارم؟ یک زن احمق و یک پسر احمق تر از مادرش که فقط مثل گوساله به من خیره می ماند»
مینا که صورتش خیس از اشک بود گفت: «خیلی خوب، تو حق داری، من احمقم، من آرزوهای تو را به باد دادم. اصلاً چرا نمی ری بیرون پیش دوستات. همون جایی که هفته های پیش می رفتی تا لااقل هفته ای یک بار هم چهرۀ ما احمق ها را نبینی؟»
سپهر پوزخندی زد و گفت: «ممنونم که منو از خونۀ خودم بیرون می کنی، ولی مینا تو فکر می کنی توی این خونه فقط تو کار می کنی و زحمت می کشی. همین هفتۀ پیش که تو در کنار پسرت استراحت می کردی و فکر می کردی با دوستام خوش می گذرانم، از صبح تا غروب مشغول اضافه کاری بودم»
مینا در حالی که خون گریه می کرد، پوزخندی زد و گفت: «خوب اینکه خیلی خوبه!»
سپهر که سیگار پشت سیگار می کشید گفت: «می خوای باور کنی یا نه. اون هفته یکی از پولدارهای بالای شهر آمده بود دنبالم. مخصوصاً منو می خواست برای نظارت بر کار برق کشی ساختمان قدیمی اش. نمی تونی تصور کنی چه خونه و زندگی داشت. وقتی اون خونه را دیدم چقدر دلم سوخت. اون تقریباً هم سن و سال خودم بود با اون همه امکانات. نمی دونی چه غذاهایی و چه میزی برای ناهار چیده بود»
مینا زهرخندی زد و گفت: «تو در زندگی به چیزی به جز پول و شکم و خوش گذرانی فکر نمی کنی؟»
سپهر که عصبانی شده بود گفت: «خوب مسلمه، چون هیچ وقت این چیرها را نداشته ام و مثل شما اعیان زاده نبوده ام»
مینا که دید او مثل همیشه دارد عصبانی می شود گفت: «خب آقای اون خونه چکاره بود؟ کارخانه دار؟»
«نه اتفاقاً از ایل و قماش خودت بود، ولی اون خانه و سرمایه پولهای باد آورده ای از طرف باباجونشان در خارج بود» بعد از جا بلند شدو بدون هیچ حرف دیگری کتش را پوشید و از در خارج شد.
خانم نجفی رو به مینا کرد و گفت: «چیه مینا، خیلی دمقی» مینا از حال و هوای خود خارج شد و گفت: «چیزی نیست، راستش خانم نجفی کمی مشکل مالی دارم. برای شهریۀ کلاس تقویتی سینا دچار مشکل شده ام. البته فقط در این ماه می خواستم اگه بشه کمی تدریس خصوصی کنم. می خواستم ببینم شما می تونید به من کمک کنید»
«البته میناجان. چیزی که این روزها فراوونه شاگرد تنبله! تدریس های خصوصی در این شهر درآمد خوبی داره. تا آخر هفته بهت خبر می دم»
کاوه به ظاهر در سر میز مشغول انجام کارهای خود بود، ولی تمام حرفهای خانم نجفی را شنید. برای همین وقتی خانم نجفی دفتر را ترک کرد به طرف مینا رفت. مینا پشتش به او بود و اصلاً متوجه او نبود. یک باره کاوه با صدای بلندی گفت: «مینا تو می خوای تدریس خصوصی کنی»
مینا از این صحبت غیرمنتظره چنان جا خورد که نتوانست حالت ترس خود را در خود پنهان کند. کاوه در صندلی کنار او نشست و مینا گفت: «خدای من! آقای کاوه این چه طرز آمدن است»
کاوه با لحن به خصوصی گفت: «معذرت می خوام، راستش وقتی حرفهای شما را شنیدم آن قدر بهت زده شدم که نتونستم خودم را کنترل کنم»
«پس شما فال گوش دیگران هم می ایستید»
«احتیاجی به فال گوش ایستادن نبود. پریوش، برخلاف شما، آن قدر بلند صحبت می کند که همه متوجه می شوند. درست شنیدم؟»
«فرض کنیم درست شنیده باشید، که چی؟»
کاوه چشمانش را تنگ کرد و گفت: «شما پیشنهاد کلاس های فوق برنامۀ منو رد کردید و حال به دنبال تدریس خصوصی می گردید، قضیه چیه مینا؟»
مینا شانه هایش را بالا انداخت و فت: «خب تدریس خصوصی تو خونۀ خودمه و می تونم به کارهام هم برسم»
«مینا احتیاج مالی داری؟»
مینا در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود، گفت: «خودم را ملزم به جوابگویی شما نمی بینم. فکر نمی کنم مسائل شخصی زندگی من ربطی به شما داشته باشه»
کاوه خندید، در حالی که نشان می داد از این حرفها هیچ رنجشی به دل نگرفته با لحن دلجویانه ای گفت: «خوب بگذریم. حالا نمی خوای خودت چیزی بهم بگی اشکال نداره، ولی در مورد مشکل مالی داشتن تو که هیچ شکی ندارم. ببینم من می تونم کمکت کنم. اگرچه تو منو قابل نمی دونی که بگی این پول را برای چی می خوای»
«متشکرم آقای کاوه. من نمی خوام با مشکلات خودم سر شما را به درد بیارم. اصلاً فراموش کنید. خودم از عهدۀ آن برمی یام.»
«مینا می تونی خیلی راحت منو آرش صدا کنی. فکر نمی کنی این طوری راحت تریم؟»
این حرف کاوه مانند سیلی محکم و ناگهانی بود که به صورت مینا زده شد و او را دچار بهت و ناباوری کرد. ناخودآگاه از جا بلند شد و در حالی که نفرت در صورت گلگونش مشخص بود چشمهای فراخ شده از خشمش را به او دوخت وبا صدایی که به زور شنیده می شد، فقط توانست بگوید: «واقعاً که شما نفرت انگیزید» و از شدت عجله ای که داشت صندلی اش به زمین خورد و او بی اعتنا به این صحنه دفتر را که خالی بود ترک کرد، در حالی که از صدای خندۀ کاوه به شدت می لرزید.
مینا وارد خیابان اصلی شد. از نگاه های متعجب مردم فهمید که صورتش خیس از اشک است. برای اینکه بر خود مسلط شود مجبور شد در جایی بنشیند. پیشنهاد کاوه آن قدر مشمئزکننده بود که مینا حتی تصورش را هم نمی کرد روزی همکاری به او چنین چیزی بگوید. او به دلیل اینکه نیاز مالی اش را به زبان آورده بود از خودش خجالت می کشید.
فردای آن روز جلسۀ ماهانه آنان بود. مینا یک ساعت از خانم خالقی مرخصی گرفت تا خودش را به محل جلسه برساند. کاوه وقتی متوجه شده که مینا رفته، لبخندی زد و سوار بر ماشین خود به طرف مدرسه سینا به راه افتاد. قدری معطل شد تا مدرسه تعطیل شد. بعد سینا را دید که به طرف صف اتوبوس به راه افتاد. قدری معطل کرد. بعد نزدیک رفت و بوق زد. سینا وقتی او را دید، شناخت و با خوشحالی به طرف ماشین رفت.
کاوه در جلوی ماشین را برای او باز کرد، سینا سوار شد و احوال پرسی کرد. کاوه با او دست داد و گفت: «مرد کوچک چطوری؟ خوشحالم از اینکه تو را می بینم، داشتم می رفتم که تو را در صف اتوبوس دیدم» بعد ماشین را روشن کرد و راه افتاد.
«آقای کاوه مزاحم که نیستم»
«تو هم که مثل مادرت تعارفی هستی، البته که مزاحم نیستی، مامانت رفته جلسه، درسته؟»
«بله، گفت امروز ممکنه تا شب کارش طول بکشه»
«پس ناهار تو چی می شه عزیزم»
«مامان غذا را درست کرده و توی یخچال گذاشته، فقط کافیه گرمش کنم»
«راستش امروز من هم باید برم جلسه، ولی خیلی گشنه ام. می خوای با هم بریم بیرون ناهار بخوریم»
«نه، مامان می گه غذاهای بیرون خوب نیستند»
«این دفعه را تجربه کن، جواب مامانت هم با من» بعداو را به یکی از رستوران های شیک برد و غذای کاملی سفارش داد و در طول صرف غذا هم با او خیلی شوخی کرد.
بعد از صرف غذا سینا گفت: «آقای کاوه به من خیلی خوش گذشت، ازتون ممنونم. آکواریمهای اینجا خیلی جالبند. من هیچ وقت چنین جاهایی نرفته ام، راستش پدرم منو هیچ وقت بیرون نمی بره و مادر هم که اصلاً وقت نمی کنه»
کاوه دستی به موهای او کشید و گفت: «به حیوانات خیلی علاقه داری؟»
سینا سری به نشانه مثبت تکان داد.
«این جمعه از مادرت اجازه بگیر ببرمت به باغ وحش بزرگ تهران. یک جای دیدنی و بی نظیر، هر حیوانی که بخوای در آنجا پیدا می شه»
سینا با خوشحالی گفت: «راست می گید آقای کاوه؟ شما خیلی مهربانید، حتماً این کار را می کنم؟» بعد سوار ماشین شدند و کاوه او را به منزلش رساند و خود راهی محل جلسه شد، در حالی که کمی دیر شده بود.
فصل 5
مینا وقتی در یخچال را باز کرد و غذای سینا را دست نخورده دید رو به سینا که تازه از خواب بیدار شده بود، کرد و گفت: «سینا عزیزم امروز ناهار نخوردی، نکنه مریضی؟» سینا خندید و گفت: «نه، مامان اتفاقاً خیلی هم حالم خوبه! همکارتون بهتون چیزی نگفت؟»
مینا در یخچال را بست و با تعجب رو به او کرد و گفت: «همکارم؟ کدوم همکارم؟»
«خب آقای کاوه دیگه. امروز توی صف اتوبوس ایستاده بودم که منو دید و سوار ماشینش کرد و بعد منو رسوند خانه و سر راه هم بردم رستوران و غذا خوردیم»
مینا در حالی که دچار بهت زدگی شده بود گفت: «چی! آقای کاوه؟ تو چرا سوار ماشین اون شدی؟»
«کار بدی کردم مامان، آخه شما هم سوار ماشین اون شده بودید. من فکر می کردم این کار بدی نیست»
مینا لبخندی زد و گفت: «البته که بد نیست، این بده که تو با اون ناهار خوردی عزیزم، به فرض هم که او تو را دعوت به ناهار کرد، باید رد می کردی. خوب نیست آدم با غریبه ها غذا بخوره. اون فقط همکار منه، نه فامیل و آشنای ما»
«ولی مامان آقای کاوه خیلی مهربونه، خیلی منو درک می کنه. منو مرد کوچک صدا می زنه، تازه ازم خواسته روز جمعه باهاش به باغ وحش و ماهی گیری برم»
«خدای من، سینا حرفش را نزن، دوست ندارم تو با غریبه ها زیاد رفت و آمد کنی، فهمیدی؟» بعدش سرش را در دستش گرفت و به سمت اتاقش دوید تا پسرش اشکهای او را نبیند. چطور می توانست به پسر دوازده ساله اش بفهماند که نباید با کاوه رفت و آمد داشته باشد. پسری که تشنۀ محبت بود و حالا کسی را یافته بود که محبت بی شائبه ای به او می کرد و دست گذاشته بود روی کمبودهای او ...
ساعت نه شب بود که تلفن منزل آنان زنگ زد. سینا گوشی را برداشت و بعد با خوشحالی گفت: «شمایید آقای کاوه حالتون چطوره؟ به خاطر ناهار امروز ازتون متشکرم، بله گوشی خدمتتون»
مینا با شنیدن نام کاوه از زبان پسرش قلبش فرو ریخت و رنگ خود را باخت. ظاهراً این مرد نمی خواست دست از سر او بردارد. وقتی به خود آمد که پسرش می گفت: «مامان حواست کجاس؟ گفتم که آقای اوه است؟» مینا فقط توانست سری تکان دهد.
سینا با التماس گفت: «مامان تو رو خدا اجازه بده جمعه با اون برم بیرون»
مینا مبهوت و ناتوان فقط او را نگاه کرد و درحالت گنگی گوشی را برداشت. به محض اینکه گوشی را گرفت کاوه گفت: «سلام مینا خانم. حالت چطوهر؟ شبت بخیر»
مینا سلامی خشک و رسمی کرد.
کاوه با شوخی گفت: «مینا مثل اینکه از شنیدن صدام ناراحت شدی»
«دلیلی برای خوشحالی نمی بینم»
«دست بردار مینا، چرا مثل بچه ها احمقانه رفتار می کنی. مینا از دست من دلخوری که پسرت را به منزل رساندم و سر راه هم یک غذای خوب بهش دادم تا از دست غذاهای منجمد مادرش در امان باشه» بعد با لحن کشداری
گفت: «مینا پسر جذابی داری، هم غذایی با او اشتهای مرا هم زیاد کرد»
«ممنونم. با بنده کاری دارید؟»
«حالا چرا این قدر خشک و رسمی صحبت می کنی؟ البته که باهات کار دارم. فکر می کنم خبر داری که گردش صبح جمعه را به پسرت قول دادم. مطمئناً تو مخالف نیستی پسرت می گردش کنه»
«چرا اتفاقاً خیلی هم مخالفم. سینا اگ بخواد بره بیرون، هم مادر داره هم پدر»
«خوب شما هم تشریف بیارید. ماشین من که در صندلی پشتش خیلی جا داره» و باز خندید.
مینا عصبانی شد. دلش می خواست کاوه آنجا بود و با گوشی تلفن توی سر او می زد. دلش می خواست هر چه فحش و ناسزا داره به اون بگه، ولی یک باره چشمش به چشمان منتظر و مشتاق پسرش افتاد که با بی قراری برای به نتیجه رسیدن این مکالمه به گوشی چشم دوخته بود. مینا درمانده و مستأصل گفت: «آقای کاوه لطفاً شما خودتان را به دردسر نیندازید. این کار به هیچ وجه عملی نیست»
«تو را خیلی متمدن تر از این می دانستم. برای طرز فکرت خیلی متأسفم. به هر حال من به قولی که بدم، به خصوص به بچه های باهوش، خیلی پابندم. من جمعه ساعت هشت در کنار منزلتون منتظر سینا هستم و البته اگر همراهی هم داشته باشه خوشحال می شم! مطمئنم که منو زیاد معطل نمی گذاری. خداحافظ» و تلفن را قطع کرد.
صبح روز شنبه در برخورد اول صبح، کاوه چنان نگاه غضب آلودی به او انداخت که مینا تصمیم گرفت سراسر آن روز خودش را از دید کاوه دور نگه دارد.
تا پایان صفحه 55
فصل 5
یا به عبارت دیگر خودش را در کلاس هایش مخفی کند. آخر وقت هم بعد از خوردن زنگ، کمی در کلاس خود سرش را با دفتر نمره مشغول کرد تا بچه ها همه از کلاس خارج شدند. بعد از دقایقی با بی حالی کیفش را جمع کرد. مطمئن بود که تا به حال کاوه هم رفته، تصمیم داشت به محض اینکه به منزل رسید تلفن را هم قطع کند تا از دست آزار او به دور باشد، ولی وقتی در دفتر را باز کرد با کمال تعجب کاوه را دید که در کنار خانم خالقی نشست و کاغذی در دست داشت.
البته دو معلم دیگر هم در حال آماده شده برای رفتن بودند. مینا با عجله دفتر حضور و غیاب را امضا کرد و با یک خداحافظی ساده از در بیرون رفت. هنوز به وسط حیاط مدرسه نرسیده بود که صدای کاوه را شنید که او را به عنوان خانم رئوف مخاطب قرار داده. مینا خواست با بی اعتنایی صدای او را نشنیده بگیرد و به راه خود ادامه دهد. ولی از آنجایی که دو تن از همکاران پشت سر او در حال نزدیک شدن بودند، رفتن را دیگر صلاح ندید و مجبور شد بایستد و به عقب برگردد.
وقتی برگشت کاوه را دید که با کاغذی در دست به سمت او می آید. کاوه وقتی به او رسید که دو همکار از مدرسه خارج شدند. کاوه نگاه برنده ای به او کرد و گفت: «واقعاً هیچ فکرش را هم نمی کردم که تا این حد کوتاه نظر و بی فکر باشی که حاضر بشی فرزندت را هم در راه خودخواهی خودت فدا کنی»
مینا هیچ پاسخی به او نداد و فقط نگاه تحقیرکننده ای به او کرد.
کاوه پوزخندی زد و گفت: «حق هم داری این طور نگاهم کنی. می دونی دیروز چند ساعت منتظر ماندم تا پسرت بیاد، چون می خواستم تفریحی را به او بدم که شما از او دریغ کردید. مینا تو اگر بدونی آن روز توی رستوران چطور با نگاهش داشت ماهی ها را می بلعید. کسی که خودش بچۀ دریاست. مینا من نیازها را خوب تشخیص می دم و این نیاز را در چشمان سینا دیدم و خواستم جواب بدم اما تو ...» در این هنگام خانم خالقی که می خواست برود به آنان نزدیک شد و کاوه ادامه صحبتش را فرو خورد و فرمی را که همراه داشت به سمت او گرفت و گفت: «با دقت به بندهای هفت و هشت و نه آن نگاه کنید و بعد پر کنید»
خانم خالقی وقتی به آنان رسید گفت: «آقای کاوه من دارم می رم و درِ دفتر باز است. مستخدم امروز زود رفت. لطفاً خودتون درها را ببنیدد و تحویل بدید»
«باشه، من هم زیاد نمی مونم. امروز حالم زیاد خوش نیست. شما بفرمایید» و خداحافظی کردند.
بعد از رفتن خانم خالقی مدرسه خالی شد و مینا کمی وحشت کرد ولی او که تاکنون خشم خود را فرو خورده بود با عجله فرم را به طرف او پرت کرد و گفت: «تو را به خدا دست از این مسخره بازی ها بردارید، من اهل این بازیها نیستم» بعد با خشم فریاد زد: «آقای کاوه شما از من چی می خوایید؟ چرا دست از سر من برنمی دارید؟»
کاوه نگاه مرموزی به او کرد و گفت: «من از شما هیچی، باور کن هیچی، فعلاً هیچی نمی خوام. فقط می خوام کمک کنم تا یک معلم عصبی در سر کلاسها نداشته باشم»
مینا در حالی که مثل بمبی در حال ترکیدن بود فریاد زد: «آقای کاوه خواهش می کنم سایه تون را از زندگی من و پسرم بردارید و بگذارید ما خودمون مشکلاتمون را حل کنیم. در غیر این صورت من باید محل تدریسم را عوض کنم»
کاوه لبخندی زد و گفت: «تلاش بیهوده نکن، چون در اینجا جا به جایی در وسط سال تحصیلی امکان پذیر نیست» لحن کلامش را عوض کرد و با لحن ملایم تری گفت: «مینا چرا رفتارت با من این قدر خصمانه است. من فقط دست دوستی به طرف تو دراز کردم و می خوام کمکت کنم»
مینا در حالی که صورتش به وضوح قرمز شده بود گفت: «من هیچ وقت رفتار خصمانه ای با شما نداشتم و این شما هستید که با رفتارهای به دور از اخلاقتان، انسان را مجبور به واکنش های خصمانه می کنید»
«نمی دونستم شما معلم اخلاقید نه ادبیات. مینا این چرندیات را بریز توی سطل آشغال. حالا به من بگو واقعاً پایبند اخلاقیات هستی و یا فقط تظاهر است؟»
مینا کمی این پا و آن پا کرد و گفت: «من دیگه باید برم. سینا منتظرمه»
کاوه بی توجه به عجلۀ او، راهش را همچنان سد کرده بود و بدون هیچ عجله ای برای رفتن گفت: «ولی هنوز حرفهای من تمام نشده، ما تازه بحث اخلاقی را شروع کردیم، باید به یک نتیجه ای برسیم. من هنوز خیلی حرف برای گفتن دارم»
مینا سر بلند کرد و گفت: «ترجیح می دم هیچ وقت این حرفهای بدون منطق و فکر را نشنوم. روزتون به خیر آقا» و با حرکتی سریع از مدرسه خارج شد.
* * * پایان فصل 5 * * *
فصل 6
قسمت 1
کاوه که تازه وارد شده بود به خانم خالقی سلام کرد. خانم خالقی از جا بلند شد و گفت: «سلام آقای کاوه، حالتون چطوره؟ خیلی دلواپس شما شده بودیم انشاءا... بیماری که رفع شده؟» کاوه خندید و گفت: «متشکرم، راستش آنفولانزای شدیدی گریبان گیرم شده بود که تا به حال مثل اون را ندیدم. فکر می کردم تمام عمر فلج خواهم ماند. خب چه خبرها، در این چند روز که من نبودم اوضاع مدرسه رو به راه بوده؟»
خانم خالقی گفت: «البته»
«از سالن که رد می شدم سر و صدای زیادی از یکی از کلاس ها می آمد، کسی از معلمان غیبت داره؟»
«بله، باید خبر بدی بهتون بدم. متأسفانه برای خانم رئوف اتفاق بدی افتاده»
کاوه با نگرانی پرسید: «چی شده کتایون؟»
«همسرشون فوت کرده، شنبه شب گذشته تصادف کرده و در جا فوت کرده»
کاوه با ناباوری سر تکان داد و گفت: «پس چرا حالا به من می گید؟»
«راستش خودمان هم به علت تعطیلات تا سه شنبه خبر نداشتیم. دیروز همراه چند تن ازهمکاران به منزل مینا رفتیم. آقای کاوه باورتون نمی شه مینا چقدر به هم ریخته، توی این شهر کاملاً تنها شده و اون طوری که من فهمیدم اوضاع خوبی هم نداره و تصادف شوهرش خرج زیادی روی دستش گذاشته»
«چطور؟»
«نمی دونم، گویا شوهرش مقصر بوده و باید خرج ماشین دوستش را بپردازه. بیچاره مینا اگر می دانست چنین وضعی در اینجا به سراغش می آد هرگز به این شهر نمی آمد» کاوه چیزی نگفت و بر روی صندلی نشست و به تفکر عمیقی فرو رفت.
خانم خالقی بعد از مکثی گفت: «راستی آقای کاوه، شما که این ساعت کلاس ندارید می تونید به جای خانم رئوف به کلاسش بروید؟»
کاوه ثانیه هایی مبهوت او را نگاه کرد و بعد گفت: «بله، حتماً» و بعد از جا بلند شد و به سمت کلاس اول A به راه افتاد. وقتی از کلاس برگشت چهرۀ او فکورتر و سردرگم تر بود.
خانم خالقی که او را در این حال دید گفت: «آقای کاوه اتفاقی افتاده؟»
کاوه او را نگاه کرد و لبخندی زد و گفت: «می دونی کتایون امروز می خوام اعترافی کنم»
خانم خالقی خندید و گفت: «چه خبر شده؟»
کاوه در حالی که چهره اش نشان از سرسختی اش بود گفت: «باید اعتراف کنم اشتباه کردم، دربارۀ خانم رئوف اشتباه کردم. امروز که به کلاس ایشان رفتم عجایب بسیاری دیدم. بچه های کلاس او از من بیشتر شعر حفظ بودند و لغت می دانستند. خواستم از چند نفر درس بپرسم. ولی همه آنان به صورت مناظره و گروهی جواب می دادند و از هم سبقت می گرفتند حتی رکسانا، آن دانش آموز کودن سال پیش. سرگروه فعال ترین گروه کلاس بود. در یک کلام در آن کلاس حتی یک دانش آموز هم نبود که درسش را بلد نباشد، فکر می کنم یک معذرت خواهی به خانم رئوف بدهکارم ...»
مینا همان طور که در دنیای خود غرق بود، یک باره متوجه نگاه نگران پسرش بر روی خود شد. چندین روز بود که مینا همین حال را داشت. سردرگم، پریشان، ناتوان و بهت زده. مرگ همسرش چنان ضربۀ ناگهانی به او وارد کرد که برایش قابل باور نبود. یک باره خود را تنها و بی پناه می دید که باید کارهای زیادی را به سرانجام برساند
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین