♥غزال♥3
چند روزی از آن ماجرا گذشت . یکروز وقتی مدرسه تعطیل شد ، طبق معمول دبیر ریاضی چند دقیقه بعد از زنگ کلاس باز هم تمرین حل می کرد . اغلب دانش آموزان کلاس ما ، آخرین نفراتی بودند که مدرسه را ترک می کردند . وقتی از در بیرون رفتیم ، پیر مردی جلو آمد و گفت: ببخشید غزال خانوم شما هستید ؟
- بله ، امری بود ؟
- ببخشید این سبد رو آقا پدرام برای شما فرستاده .
نگاهی به سبد پر از خرمالو که پیر مرد به سمتم گرفته بود انداختم و دستپاچه گفتم : اقا پدرام ؟ ولی من ایشون رو نمی شناسم .
- دختر جان مگه شما چند روز پیش بالای درخت نرفته بودین ، چون خودم آقا پدرام رو صدا کردم .
- بله درسته ، ولی ........
مینا ضربه ای به پهلویم زد و گفت : غزال سبد رو بگیر که دست پدر بزرگ خسته شد .
بالاخره سبد را گرفتم و تشکر کردم . بعد از دور شدن پیر مرد سبد را به دست مینا دادم و گفتم : بفرما ، معلم اخلاق مال شما ، همیشه ما رو نصیحت می کنی ، حالا خودت مجبورم کردی که اینارو بگیرم ؟
مینا - برای اینکه بچه ها بهمون زل زدن ، ترسیدم خانوم رحیمی رو صدا کنن .
نگاهی به اطراف انداختم و دیدم حق با میناست ، با ترشروئی و درماندگی گفتم : حالا این سبد رو چیکار کنم ؟ جواب یاشارو چی بدم ؟
بهناز - هیچی ببر خونه و نوش جان کن ، مجبور نیستی که مثل بچه های کوچک تا دست تو دماغت کردی همه جا ، جار بزنی آهای مردم ........
دستم رو جلوی دهنش گذاشتم و گفتم : کولی ! چه خبرته وسط خیابون داد می زنی ؟
بهناز - از بس که حرصمو در میاری ، بگو یکی از بچه ها برات آورده ، انگار قتل کردی که می ترسی .
سها تبسمی کرد و گفت : بگو من آورد م، چون ما هم درخت خرمالو داریم .
سها را محکم بغل کردم و بوسیدم . عجب حرف قشنگی زد و منو از این مخمصه نجات داد .
بدون ترس و دلهره به خانه رفتم . فردای آن روز مادرم به جای خرمالو سیب گذاشته بود که به مدرسه بردم و بین بچه ها تقصیم کردم ، تا بیش از این باعث دردسر نشود . زنگ تفریح به کمک مینا ، که پشت در کشیک می داد ، به در خانه آقا پدرام رفتم و ضمن تشکر به پیر مرد گفتم:
- لطفا به آقا پدرام بگید دیگه از این کارا نکنه و باعث دردسر و آبروریزی برای من نشه !!
وقتی به کلاس رفتیم سها کارت دعوتش را بین بچه ها تقسیم می کرد . همه خوشحال بودند که دور از محیط مدرسه ، دور هم جمع می شوند .
عصر روز پنج شنبه بلوز و شلوار مشکی رنگ آستین حلقه ای که مامان از پاریس آورده بود پوشیدم و از مامان خواستم که موهایم را ببافه که گفت : وای آخه حیف نیست این موهارو ببافی ؟ قشنگ پشت سرت بریز یه کمی هم ژل بمال تا قشنگتر بشه .
- مامان شما به این سیم ظرفشوئی میگین قشنگ ؟
- ناشکری نکن ، یه کم موج داره .
وقتی حاضر شدم ، مامان مرا رساند و قرار شد شب ساعت ده به دنبالم بیایند .
سها و مادرش جلوی در منتظرم بودند و به گرمی با من روبرو شدند . اغلب بچه ها آمده بودند به غیر از دو ، سه نفر .
خانه سها اینا ، خیلی بزرگ و بصورت ویلائی بود . ساختمان بصورت گرد در وسط قرار داشت ، دوبلکس بود و اتاق خواب ها بالا و پائین به پذیرائی اختصاص داشت . مشخص بود که خیلی پولدار و خوش سلیقه هستند ، چون تمام وسائل با سلیقه چیده شده بود . در گوشه ای از پذیرائی ، پیانوی رویال سیاه رنگی قرار داشت . با راهنمائی سها پیش بنفشه و بهناز نشستم .
بنفشه آرام گفت : بابا ، خیلی مایه دارن .
- آره
بهناز - غزال اون دختره که اونجا لم داده ، خیلی هم ایکبیریه ، همون ، هما خانومه ، نگاش کن .
با اشاره بهناز نگاه کردم ، دختری بور و چشم آبی که لباس زننده ای به تن داشت با فخر و تکبر به مبل لم داده و ما را تماشا می کرد .
زیبا - از وقتی اومده ، یه کلمه حرف هم نزده ! امشب باید غوغا کنیم که فکر نکنه سها اینجا خیلی تنهاست .
کم کم بچه ها شروع به رقصیدن کردند . محفلمان حسابی گرم شد و کسی به هما توجه نمی کرد . هر از گاهی سها طفلکی کنارش می نشست. مامان سها – نازی خانوم- زن مبادی آداب بود که همراه ما می گفت و می خندید، انگار همسن و سال ما بود! همپای بچه ها می رقصید و شادی می کرد . بعد از رقص و پایکوبی همه برای استراحت نشستند ، بعد مادر سها به کنارم آمد و گفت :
- تو دختر خوشگلم رو من احساس می کنم قبلا جائی دیده ام .
- ممنون از لطفتون ، شاید تو خیابون دیدید ! چون فاصله بین خانه ما و شما زیاد نیست .
- نمی دونم دقیقا کجا دیدم . هر چقدر به ذهنم فشار میارم به یادم نمی یاد . اسم و فامیلتون چیه ؟
- غزال سراج .
زیر لب مرتب زمزمه می کرد: سراج سراج ...
چند دقیقه بعد یک مرتبه گفت: اسم بابات مسعوده ؟
- بله ! شما از کجا می شناسید ؟
- وای خدای من ، پاشو بریم به سعید نشونت بدم . بابای تو و سعید هم دانشکده ای و هم خونه بودن .
صورتم را دوباره بوسید و بلندم کرد و مرا با خودش برد . در طبقه پائین اتاقی قرار داشت که بعد از تلنگری در را باز کرد . مرد میانسالی پشت میز نشسته بود ، سلام کردم .
- سلام دخترم ، حالتون خوبه .
- ممنون .
خانوم زمانی - سعید حدس بزن این خانم خوشگل کیه ؟ اگه بگم باورت نمیشه .
آقای زمانی به صورتم زل زده بود و من از خجالت سرم را پائین انداختم . آقای زمانی بعد از کمی نگاه و فکر کردن گفت: نمی دونم ، قیافش خیلی آشناست ولی نمی دونم شبیه کیه ؟
- ببخشید خانوم زمانی شما اگه بابا رو می شناسید... باید بگم من بیشتر شبیه مامانم هستم تا بابام .
- می دونم عزیزم ، چون اگه اشتباه نکنم اسم مامانت باید شیرین باشه .
- بله .
آقای زمانی بلند شد و به طرفم آمد و در حالی که خنده به لب داشت گفت: بلبل زبونیتم مثل شیرینه .
پیشونی ام را بوسید و ادامه داد: عجب تصادفی ! تو آسمونا ، دنبالش می گشتم ، روی زمین پیداش کردم . بعد از بیست و سه سال اونهم دختر بهترین دوستم را دیدن یه لطف دیگه ای داره . خوب عزیزم اسمت چیه ، بابا اینا چطورن ؟
- اسمم غزال ، بابا اینا هم خوبن ، ساعت ده مامانم میاد دنبالم میتونید ببینیشون .
شماره تلفن خونه ، شرکت موبایل مامان و بابا را بهشان دادم . قبل از اینکه بیرون بروم ، سها به داخل آمد و گفت : غزال نیم ساعته که دنبالت می گردم ، ایجا چیکار می کنی ؟
نازی خانوم - سها جون ، مامان و بابای غزال یکی از بهترین دوستای سعیدن و الان تصادفی فهمیدیم .
سها با خوشحالی در آغوشم گرفت و گفت : راست میگی ؟ خیلی عالی شد از این به بعد دیگه تنها نیستم و هر وقت خواستم می تونم با غزال باشم .
ساعت ده هنوز کیک را نبریده بودیم که مامانم به دنبالم آمد خواستم آماده بشم که نازی خانوم گفت : عزیزم تو بشین من میرم دم در که بیاد داخل .
چند دقیقه بعد با هم به داخل آمدند ، از قیافه هر دوشون پیدا بود که از این دیدار خرسند هستند . مخصوصا خانوم زمانی . چون آنها تازه به ایران آمده بودند و دوست وآشنائی نداشتند . بلند شدم و به کنار آنها رفتم و سها رو به مامان آشنا کردم . مامان به اتفاق خانم زمانی به اتاق آقای زمانی رفتند و بعد از یک ساعت به خانه برگشتیم . در خانه فقط حرف از گذشته بود . چون بابا و مامان هر دو در یک کلاس بودند و در رشته مدیریت درس می خواندند که بعدا این آشنائی منجر به ازدواج شده بود . با یادآوری گذشته چهره هر دو آنها شاد و سرزنده شده بود . مامان برای روز بعد که جمعه بود آنها را برای نهار دعوت کرده بود و من از ته دل خوشحال بودم ، چون غیر از یاشار و سهند ، دوستی که بتوانم آزادانه به خانه شان رفت و آمد کنم ، نداشتم .
صبح وقتی از خواب بیدار شدم مامان مشغول کار بود . تازه صبحانه خورده بودم که زن عمو اینها هم آمدند . چون یاشار همراه آنها نیامده بود به اتاقم رفتم تا کمتر دهن به دهن سهند شوم . ساعت یازده و نیم سها و خونواده اش آمدند ، نیم ساعت بعد یاشار هم رسید . دور هم نشستیم و از هر دری سخن می گفتیم . برق شادی در چشمان سها و سهیل مشخص بود . سهیل و ساناز چون تقریبا هم سن بودند مصاحب خوبی برای هم بودند . سهند شکر خدا به احترام آنها کمتر سر به سر من می گذاشت و من هم سعی می کردم کمتر با او صحبت کنم . روزها در پی هم می گذشتند و روابط بین دو خانواده گرمتر و صمیمی تر می شد طوری که من و ساناز آنها را عمو و خاله صدا می کردیم و دیگر هیچ مانعی بین من و سها وجود نداشت و هر وقت و هر زمان که می خواستیم با هم بودیم و بعضی از شبها را خانه هم می ماندیم . بابا و عمو سعید هم شراکتی باغی در فشن خریده بودند ، به قول بابا تا شاید من کمتر غر بزنم و هوای رفتن به ارومیه را بکنم .
با رسیدن فصل بهار ، به کالبد درختان بی روح جان تازهای دمیده شد . عید به پیشنهاد عمو سعید قرار شد به اهواز برویم و تابستان به ارومیه .
در فصل بهار ، هوای اهواز باز هم گرم بود ولی مهمان نوازی و خون گرمی عمو ها و عمه های سها ، این گرمای آزار دهنده را از یاد می برد . اغلب شبها در خانه یکی از آنها مهمان بودیم ، ولی شب موقع خواب به خانه عمه خانوم برمیگشتیم .
زن بیچاره در زمان جنگ شوهر و پسر بزرگش را از دست داده بود و آثار شکست و زخم روزگار در صورتش هویدا بود . با لبخندی سعی در پوشاندن آن داشت . پسر دومش همان زمان به همراه خانواده اش به اصفهان کوچ کرده بود و در آنجا زندگی می کرد . و پسر دیگرش بهزاد که مجرد بود و در کشور کویت ساکن بود . و تنها مونسش دخترش لیلی بود که یکسال از ما بزرگتر بود . روزها در شهر ، که جنگ چهره دیگری به سطح آن بخشیده بود پرسه می زدیم و شبها در اتاق لیلی تا پاسی از شب بیدار می ماندیم و با هم حرف می زدیم . دو شب مانده بود به تهران باز گردیم یکی از همسایه ها به عروسی دعوتمان کرده بود . از لیلی خواستم یکی از لباسهای محلی اش را به من بدهد . چون عاشق لباس محلی بودم بقیه را از اتاق بیرون کردم و تند تند لباس را که پیراهن بلندی که با سنگ و ملیله مزین شده بود تنم کردم و روسری را به فرم محلی ها سرم کردم
قسمت 7
مامان از پشت در صدایم کرد و گفت : غزال زود باش همه منتظر تو هستن ، یه ساعت چیکار می کنی ؟
- یه لحظه صبر کنید اومدم .
وقتی از اتاق خارج شدم یکدفعه چشمها به طرفم برگشت . هر کس اظهار نظری می کرد ، عمه خانم جلو آمد و پیشانیم را بوسید و گفت:
- دختر بندری چه خوشگل شدی ، تنها تفاوتت با بندری ها ، این پوست سفید و بلوریته . هزار ماشاالله اونقدر خوشگل و تو دل برو شدی که حد نداره ! می ترسم امشب چشمت بزنن ، لیلی زود اسپند دود کن .
لیلی چند دقیقه بعد اسپند به دست آمد و آهسته نزدیک گوشم گفت :
- غزال امشب هر چی پسر بندری عاشق و شیدا می کنی و از فرداست که خواستگارا پشت درمون صف بکشن .
- نه بابا ، هیچ هم از این خبرا نیست ، چون همچینم آش دهن سوزی نیستم .
- چرا! قد بلند ، کمر باریک ، صورت گرد و سفید ، ابروهای پهن و بهم پیوسته ، لب و دماغ کوچک ، چشم های درشت و سیاه .
- علف به دهن بزی شیرین اومده .
با خنده به راه افتادیم . در هر مجلسی تافته جدا بافته بودیم و همه از ما پذیرائی می کردند . واقعا که مردمان جنوب خونگرم و مهربان هستند . لیلی مرتب سر به سرم می گذاشت و می گفت : تعداد طرفداراتو نوشتم هر کدومو بخوای میتونی انتخاب کنی . البته خودم از نفرات اول هستم .
- از کی تا حالا پسر شدی و من خبر ندارم ؟
- خانوم خانوما برای بهزاد ، البته با همفکری مامان .
- از کجا می دونی بهزاد منو می پسنده ، با این ریخت و قیافه شبیه میمون شدم !
- خانوم شکسته نفسی نفرمائید من که دخترم دلمو بردی ، تنها عیب تو اینه که مثل همه دخترا ، ناز و عشوه بلد نداری که اونم خودم یادت می دم .
با خنده گفتم : راستش این یکی از من برنمیاد به قول دوستم بهناز مثل چوب بی احساسم . اگه بتونی یادم بدی ممنونت میشم .
در طول ده روزی که اهواز بودیم خیلی خوش گذشت . برای سیزده بدر در تهران بودیم .
عمو محمود هم که با خواهر زن عمو سیمین به شمال رفته بودند برای آن روز برگشته بودند و دسته جمعی به فشم رفتیم . آفتاب و گرمی هوا امکان بازی و تفریح در بیرون را می داد . چون پانزده نفر بودیم به دو دسته تقسیم شدیم و بازی وسطی را شروع کردیم . من وسهند در یک گروه قرار داشتیم ، بعد از چند دور بازی ، موقع دوئیدن یک لحظه سهند پایش را جلو آورد و با سر به زمین خوردم . بازی بهم خورد ، با کمک یاشار و سها از زمین بلند شدم . زانو و آرنجم بد جوری زخمی شده بود طوری که شلوارم پاره شده بود و از زخمم خون می آمد . برای اینکه بین سهند و یاشار دعوا راه نیافتد و اوقات دیگران هم تلخ نشود حرفی نزدم . به زور لبخند زدم و گفتم : ببخشید بی احتیاطی من باعث بهم ریختن بازی شما هم شد . شما ادامه بدید من میرم داخل و پانسمان می کنم .
یاشار- فکر بازی ما نباش ، ببینم دردت نگرفته که میخندی ، هر کس جای تو بود الان گریه و زاری می کرد .
سهند - بادمجان بم آفت نداره . تازه اونقدر که مغروره نمی تونه جلوی همه گریه کنه . اگه ما نبودیم آب دماغش هم راه افتاده بود .
با خشم نگاهش کردم و گفتم : طلبت باشه به موقع به خدمتت می رسم .
بعد از پانسمان کردن پایم مجبور شدم داخل خانه بمانم . طفلک یاشار و سها به خاطر من آنها هم پیشم ماندند . خیلی حرصم گرفته بود . خانه نشینی ودرد پا از یک طرف ، زهر کلام و نیشخند سهند هم از طرفی سخت آزارم می داد .
روز چهاردهم وقتی به مدرسه رفتم بعد از روبوسی و تبریک سال نو بهناز پرسید : غزال خانوم ، خدا بد نده از خوشی عید شل شدی ؟
سها به جای من برایشان تعریف کرد . آنها می خندیدند و بیشتر حرصم را درآورد . با حرص گفتم : البته این دسته گل آقا سهند بود .
سها با تعجب پرسید : پس چرا نگفتی ؟ ما فکر کردیم که خودت زمین خوردی ؟
- نخیر! اونقدر حواسم هست که زمین نخورم ، مگه اینکه دست سهند تو کار باشه . اگه نگفتم به خاطره اینه که همه باهاش دعوا می کردن و باعث ناراحتی میشد . مطمئن باش یه روز تلافی می کنم .
با شروع فصل بهار ، اکثر روزهای تععطیل را در فشم به سر می بردیم ، برای همین بعد از تمام شدن مرحله اول کنکور از کتایون ، دختر عمه ام دعوت کردم که به تهران بیاید و استراحتی کند و تعطیلات با هم به ارومیه برویم ، چون یکسال شب و روز را به مطالعه گذرانده بود با جان و دل پذیرفت . با آمدن کتایون ، هر سه نفر ، سهند ، کتایون و من همراه عمو و زن عمو به گردش و تفریح می پرداختیم . طبق عادت هر سال ، فقط روزهای آخر که به امتحانات نزدیک میشد ، هر دو به کمک دبیر خصوصی درس می خواندیم . هر چه قدر یاشار اعتراض می کرد ، گوش ما بدهکار نبود ولی یاشار و سها بر عکس ما سخت درگیر درس و کتاب بودند .
روز چهارشنبه با خوشحالی به خانه رفتم که باز برای رفتن به فشم آماده شویم ، هر چقدر دنباله کلید گشتم ، نبود . حدث زدم صبح در خانه جا گذاشته باشم . دستم را روی زنگ گذاشتم ، پس از چند دقیقه صدای کتایون در آیفون پیچید که می گفت : چه خبره ، مگه سر آوردین ؟
- بله سر کار خانوم سر غزال رو آوردیم ، تا از گشنگی غش نکنه درو باز کن .
بوی خوشی در فضای خانه پیچیده بود ، با لباس مدرسه ، سر میز نشستم .
مامان - پاشو حداقل دستاتو بشور .
- چشم .
بعد از شستن دست و صورتم ، با اشتها شروع به خوردن کردم . تا وقتی که بابا به خانه بیاید و به فشم برویم به سراغ کیفم رفتم و کتاب فیزیک را برداشتم و به آن نگاه کردم . باید کلی فرمول حفظ می کردم . از دیدن آن همه تمرین و فرمول گریه ام گرفت ولی خوب چاره ای نبود . در حال خواندن کتاب بودم که کم کم چشم هایم گرم شد . سرم را روی کتاب گذاشتم و خوابم برد . نمی دانم چقدر خوابیده بودن که با صدای کتایون از خواب بیدار شدم .
کتی - تنبل پا شو ، به جای درس خوندن خوابیدی ؟ همون بهتر شوهر کنی .
- کتی تورو خدا بذار بخوابم ، بابا نیومده ؟
- نه! تا بلند نشی نمی گم چی شده تا خمار بمونی .
احساس کردم خبری شده که کتایون اینگونه هیجان زده شده است ، بلند شدم و صاف نشستم و گفتم:
- خوب بگو چی شده ، در خدمتم .
- حالا شد ، دیگه امروز به فشم نمی ریم ، چون شب قراره برات خواستگار بیاد .
با چشمهای گرد شده پرسیدم: چی ؟ خواستگار ؟ اون هم برای من ، کی هستش ؟
- چند دقیقه پیش یه خانومی زنگ زد و از زن دائی اجازه خواست تا شب به اتفاق پسرش برای امر خیر مزاحم بشن .
- نگفت کیه ؟
- نه خودشو معرفی نکرد ، گفت تو رو تو خیابون دیده .
گیج شده بودم ، یعنی کی بود و مرا کجا دیده بود . وقتی از اتاق بیرون رفتم ، مامان به چشم خریدار نگاهم کرد و گفت: نه بابا مثل اینکه واقعا بزرگ شدی ، اونقدر رفتار و کارات بچه گونه است که آدم فکر نمی کنه بزرگ شدی .
تا شب اضطراب و دلشوره داشتم ، عقربه های ساعت به کندی حرکت می کرد . خیلی دلم می خواست این مهمان ناشناس را که تفریح ما را بهم زده بود ببینم . ساعت هفت و نیم زنگ زده شد . از ترس به داخل اتاق دویدم و در را بستم . از پشت در صدای مامان و بابا را می شنیدم که با مهمانان سلام و احوال پرسی می کنند . به در تکیه داده بودم و دستم را روی قلبم که دیوانه وار یه قفسه سینه ام می کوبید ، گذاشته بودم . چند دقیقه بعد ساناز ضربه ای به در زد و آهسته گفت : غزال مامان میگه چای بیار .
وقتی وارد آشپز خانه شدم کتایون با خنده گفت: این چه وضعه ؟ مثل گربه برق گرفته می مونی .
دوباره به اتاقم برگشتم و در آینه به قیافه وحشت زده ام نگاه کردم . خودم هم از قیافه ام خندام گرفت . دستی به سر و صورتم کشیدم و دوباره به آشپز خانه برگشتم و رو به کتی گفتم: تو دیدیشون ؟ چه شکلی بودن ؟
کتی- آره مثل همه آدما .
- لوس! می دونم آدم هستن ، منظورم قیافشونه .
- آره ، بیا از سوراخ در نگاه کن .
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین