♥غزال♥4
از آشپزخانه دری هم به سوی پذیرائی باز می شد ، از سوراخ کلید در نگاه کردم . دو خانم به همراه یک مرد آراسته و شیک پوش آمده بودند ، قیافه مرد جوان به نظرم آشنا آمد . کمی که دقت کردم ، قلبم از حرکت ایستاد ، چون او کسی جز آقا پدرام نبود . با التماس گفتم: کتی تو رو خدا ، جون من ، بیا تو چائی ببر .
کتی - آخه چرا؟ زشت نیست ، جواب دائی و زن دائی رو چی بدم .
- خواهش می کنم ، چه زشتی ؟ من جوابشون رو می دم ، اونقدر دلهره و استرس دارم که می ترسم گند بزنم . تازه من قصد ازدواج ندارم .
آنقدر خواهش و تمنا کردم که بیچاره کتی قبول کرد . سرزنش های مامان خیلی بهتر از آبرو ریزی بود . وقتی کتی وارد شد مامان و بابا و پدرام با تعجب بهش نگاه می کردند . خنده ام گرفت چون عروس عوض شده بود . خانم میانسال که به نظرم مادر پدرام بود با دیدن کتی بلند شد و بعد از تعارف چائی صورتش را بوسید و رو به پدرام گفت: آفرین پسرم! عجب دختر گلی را انتخاب کردی ، احسنت به این سلیقه . طفلک کتی نمی دانم از خجالت یا از ترس سرخ شده بود . و سرش را پائین انداخته بود . کتی هم واقعا زیبا بود . صورتی کشیده ، چشمان میشی داشت و موهای روشن و صافش را پشت سر رها کرده و با لب و دهان کوچک و لپهای گل انداخته زیباتر شده بود . هر دو خانم به صورتش زل زده بودند . از چهره بشاش و خندانشان معلوم بود که پسندیده اند . ساعتی بعد مهمانان آماده رفتن شدند خودم را گوشه آشپزخانه قائم کردم تا از دید آنها در امان باشم . به محض رفتن آنها کتی دستپاچه گفت : باور کنید تفصیر غزال بود ، اون از من خواست که به جاش بیام .
با خونسردی جواب دادم: وقتی من قصد ازدواج ندارم دلیلی هم نداشت به داخل بیام ، تازه چون تو از من بزرگتری حق تقدم با توست .
بابا می خندید ولی مامان سخت عصبانی بود و دعوایم میکرد که چرا آبرویش را جلوی آنها برده ام . بی خیال جلوی تلویزیون نشسته بودم و به سریال هفته نگاه می کردم ولی در دلم غوغائی بر پا بود . صبح وقتی به مدرسه رفتم ماجرای شب قبل را به دوستانم تعریف می کردم و می خندیدیم .
مینا - احمق جان این چه کاری بود کردی ؟ مثل بچه آدم می رفتی و چایی را تعارف می کردی . اگه جلوی همه پدرام می گفت که اشتباه شده ، چیکار می کردی ؟ چرا به فکر آبروی پدر و مادرت نیستی ؟
حرفهای مینا دلشوره عجیبی به جانم انداخت . مثل مرغ سر کنده بال بال می زدم ، طوری که ظهر پای بیرون رفتن را نداشتم .
سها - غزال مگه نمی خوای بری که نشستی ؟ نترس قسمت هر چی باشه همون میشه .
تو برو ، چند دقیقه خودم میرم ، تنم می لرزه .
آخر از همه سلانه سلانه از مدرسه بیرون رفتم ، که با دیدن پدرام جلوی در مدرسه خشکم زد . لحظه ای صبر کردم ، از سماجتش بیشتر حرصم گرفت ، با خشم و غضب جلو رفتم و پیش دستی کردم و گفتم: اگه برای بازجوئی اومدید حاضرم جواب شما رو بدم .
با لبخند جواب داد: خانم مجرم و وسط خیابون نمی شه بازجوئی کرد . لطفا اول سوار شوید ، بعدا توضیح دهید .
از این که تند رفته بودم خجالت کشیدم و به ناچار سرم را پائین انداختم و سوار شدم . قبل از اینکه او حرفی بزند ، گفتم: من به خاطر رفتار بدم از شما معذرت می خوام . آخه دیروز من با دیدن شما خیلی ترسیدم ، فکر کردم شما ماجرای اون روز پیش بکشید و برای همین دختر عمه ام را فرستادم .
- حالا اگه یک بار دیگه مزاحم بشیم خودتون تشریف میارین یا باز دختر عمه تونو واسطه می کنین .
- خواهش می کنم دیگه بیش از این خودتونو به زحمت نیاندازید . چون من آمادگی برای ازدواج را ندارم و تا به حال در این مورد زحمت فکر کردن رو هم به خودم ندادم .
- خوب می تونید از الان فکر کنید و تا هر وقت که خواستین من منتظرتون می مونم .
- شاید من تا آخر عمرم نخوام ازدواج کنم ، باز هم منتظر می مونید ؟
- اگه جواب منطقی بخواید نه ، چون من از روی علاقه به سراغ شما اومدم ولی دوس دارم زودتر زتدگی مشترک را شروع کنم و به دوران مجردی خاتمه بدم .
- پس لطفا منتظر من نباشید و شانس تونو جای دیگه ای امتحان کنید چون به نفع شماست .
- پس اگه ناراحت نمیشید با شناختی که از خانواده شما دارم ، بخت خودمو با دختر عمه تون امتحان می کنم . شاید این بار شانس با من یار یاشه .
با حیرت به صورتش نگاه کردم : شما از کجا خانواده من را می شناسید ، نکنه تحت تعقیب بودم ؟
- خانوم مجرم با توجه به این که شغلم وکالته ، برای زندگی مشترک باید طرف را خوب بشناسی ، درسته ؟
- بله حق با شماست ، چرا باید ناراحت بشم ، فقط خواهش می کنم در مورد ملاقات امروز به کسی حرفی نزنید .
- حتما .
نزدیک خانه پیاده ام کرد و قرار شد که مادرش دوباره با مامان تماس بگیرد . از خوشحالی نمی تونستم روی پایم بند شوم و عصر به بهانه درس خواندن پیش سها رفتم . سها با کنجکاوی پرسید : چه اتفاقی افتاده که اینجوری شاد و هیجان زده شدی ؟
- یه اتفاق خوب ........
و همه چیز را برایش تعریف کردم ، بعد از شنیدن حرف هایم به صورتم چشم دوخت و گفت : غزال تو یاشار رو دوست داری ؟
- خوب معلومه که دوستش دارم ، هم پسر عمو مه هم از بچگی شب و روز با هم بودیم . حالا چی شد اینو پرسیدی ؟
- همین طوری از روی کنجکاوی ، گفتم شاید به خاطر یاشار جواب ندادی .
- نه ، اشتباه نکن ! من یاشار رو به عنوان همسر آینده ام دوست ندارم ، علاقه من به اون مثل سهند می مونه .
سها خودش برای اوردن چای و میوه به آشپزخانه رفت ، چون خاله ناری و سهیل برای خرید رفته بودند . تلفن چند بار زنگ زد و سها گفت که جواب بدم . گوشی رابرداشتم و گفتم: بله بفرمائید .
مردی پشت خط بود که به محض شنیدن صدایم گفت: شما ؟
- شما زنگ زدین ، من باید این سوال از شما بپرسم .
- خوب من پسر بابام هستم .
- چه مسخره ! من فکر کردم دختر بابات هستی ، بی مزه . خوب بنده هم دختر بابام هستم .
- چقدر پررو هستی ، نکنه مستخدمشون هستی که زبون درازی می کنی .
این حرفش باعث عصبانیت ام شد و فریاد زدم : دیوونه مستخدم خودتی ، بی شعور .
سها با سبد میوه آمد و گفت: غزال کیه ؟ چرا داد و فریاد می کنی ؟
- یه دیوونه که به جای سلام دادن توهین می کنه .
- بده ببینم کیه .
گوشی را به دستش دادم ، گفت: بفرمائید.
به محض شنیدن صدا با خنده گفت: سپهر تویی ، چرا به دوستم توهین کردی ؟
- اسمش غزاله ، آره دختر دوست باباست .
بعد از گذاشتن گوشی از من معذرت خواهی کرد . دستم را دور گردنش حلقه کردم و بوسیدمش و گفتم : خطای برادرت را به چهره زیبای تو بخشیدم . سها کاش من یه برادر بزرگتر داشتم اونوقت تو را برای برادرم می گرفتم ، چون خیلی مهربان و ماهی .
جوابم را با خنده پاسخ داد .
روز شنبه ، مادر پدرام دوباره تلفن کرد و از مامان اجازه خواست تا مجددا بیایند . مامان برای عصر یکشنبه قرار گذاشت .
کتی - زن دایی کاش راستش را می گفتید .
به جای مامان جواب دادم و گفتم: یعنی چی ؟ خوب تورو پسندیدن و گرنه نمی اومدن . قسمت تو بود . من دهنم بوی شیر میده . دیگه حرفش را نزن که ازت دلخور میشم .
پدرام همراه مادر و خواهرش با دسته گل بزرگی امدند . که بعد از دقایقی که در تنهایی با هم صحبت کردند ، از قرار معلوم نتیجه رضایت بخش بود . خوشبختانه از نظر آنها مهم نبود که کتایون اهل کجاست و چند صباحی خانه من مهمان بود . بعد از رفتن آنها مامان به عمه تلفن کرد و ماجرای خواستگاری کتی را برایش تعریف کرد . عمه هم به پدر و عمو واگذار کرد که هر کاری صلاح می دانند انجام دهند .
پس از چند جلسه ، در حضور عمه و شوهر عمه ام ، حلقه ای به عنوان نامزدی در دست کتایون انداختند و قرار شد تابستان همزمان با عروسی آیدین ، مراسم عقد و عروسی آنها برگذار گردد .
همه از پدرام خوششان آمده و او را مردی با شخصیت و لایق می دانستند . حتی یاشار هم که مرا مورد سرزنش قرار داده بود از این اتفاق راضی و خرسند بود . بعد از امتحانات ثلث سوم همراه عمو به ارومیه رفتم . طبق معمول هر سال فقط مامان و بابا در تهران ماندند . البته عمو هم گهگاهی به تهران سر می زد . روزهای خوبی را پیش رو داشتیم مخصوصا که عروسی آیدین همزمان با سالروز تولدم بود و هفت روز بعد عروسی پدرام و کتی .
باز نوه های پدر بزرگ ، کنار هم در باغ جمع شده بودند و به شادی و تفریح می پرداختند . فارغ از رنج و غم دنیا . در این مدت چهار بار با سها تلفنی صحبت کرده بودم . قول داده بود که همراه خانواده به عروسی بیایند .
سه روز مانده به عروسی ، روز سه شنبه ، عمو محمود و زن عمو سیمین برای خرید به شهر رفتند . چون پی فرصتی می گشتم که کار سهند را تلافی کنم و در نبود آنها راحت تر می توانستم . برای همین به سهند گفتم : سهند خیلی وقت است که به باشگاه نرفتیم بیا با هم تمرین کنیم ، می ترسم فراموشم بشه .
سهند - از بس که خنگی ، چیکار کنم ، چاره ندارم! قبوله .
عمو محمود - فقط مواظب باشین دست و پاتون نشکنه ، چون همه اش سه روز به عروسی مونده .
- عمو جون نمی خوایم که جنگ و دعوا کنیم ، فقط تمرینه و بس .
اول خیلی جدی تمرین را شروع کردیم ، وقتی حسابی بدنم گرم شد و سهند مطمئن شد کلکی در کار نیست ، محکم ضربه ای به پا و سپس به شانه اش زدم که صدای داد و فغانش به هوا برخاست .
عمو- عمو جان مگه نگفتم مواظب باشید ، این چه کاری بود کردی ؟ خدا کنه که پاش نشکسته باشه .
- نترسین الکی داد و بی داد می کنه ، بادمجون بم آفت نداره .
پدر بزرگ بلافاصله دنبال شکسته بندی محلی فرستاد . قاسم دستی به بدن سهند کشید و گفت: خوشبختانه نشکسته فقط ضرب دیده که با استراحت و این مرهم زود خوب میشه .
قسمت 8
کمی از آن پماد که داروی محلی بود، به تن و بدن سهند مالید و الناز، دختر عمو محمد قرص مسکنی به او داد تا کمی از دردش کم شود.
یاشار از دستم به شدت عصبانی و ناراحت بود و بهم توجه نمی کرد. وقتی سهند خوابید از خانه بیرون رفت، من هم به دنبالش دویدم و گفتم: یاشار وایستا می خوام باهات صحبت کنم.
بدون اینکه حرفی بزند به طرف اصطبل رفت و اسبش را بیرون آورد. من هم با عجله همین کار را کردم و به دنبالش به راه افتادم. از خشم فقط اسب می تازوند، و به سمت کوه میرفت. در میان راه فریاد زدم و گفتم:
- یاشار جون غزال وایسا. می دونم قهر کردی.
اسبش را از حرکت بازداشت و سرش را به طرفم برگرداند که ادامه دادم:
- همه اش تقصیر خودشه، چرا روز سیزده بدر اون بلا رو سرم آورد. خوب بود منم مثل اون الم شنگه راه می انداختم؟ همش به خاط تو تحمل کردم.
- درسته اون کار بدی کرد ولی بدون لذتی که تو گذشت هست تو انتقام نیست.
- ببخشید، جون من اخمها تو بازکن و لبخند بزن! من طاقت قهر و بی توجهی تو رو ندارم.
چهره اش را با لبخندی شکوفا کرد و گفت: مطمئن باش من هیچ وقت با تو قهر نمی کنم، چون خودمم تحمل ندارم که با هات حرف نزنم. حالا بیا تا دامنه کوه با هم مسابقه بدیم.
اسبها رو تا دامنه کوه تازوندیم. کاک شیرازد، از دامهای پدربزرگ نگهداری می کرد و مثل همیشه به درخت تکیه داده و نی می زد و با دیدن ما از جا بلند شد و دستی تکان داد. سلامی کردیم و همانجا نشستیم. شیرزاد کاسه به دست از گوسفندی شیر دوشید و آن را به دستم داد وگفت: بفرما سوگلی محمود خان، بخور تا گلوت تر بشه.
کاک شیرزاد هر وقت نی به دست می گرفت بی اختیار اشکش سرازیر میشد و هر وقت علتش را می پرسیدم می گفت: این نی مثل مسکن می مونه و درد هامو تسکین می ده.
- تا خواست نی را به دستش بگیرد گفتم: تو رو خدا شیرزاد قبل از اینکه نی بزنی کمی برامون درد و دل کن، چرا همش گریه می کنی.
آه بلندی کشید و گفت: قربون اسم قشنگت برم، درد و غصه من سر درازی داره اگه بگم حتما سرتون درد می گیره.
- نه بگو، ما گوش می دیم.
چند دقیقه سکوت کرد و گفت: ای چی بگم! از کجاش براتون بگم. من هم مثل همه جوونا، اون زمان عاشق یه دختر خوشگل و زیبا بودم، اسمش آیناز بود. دختر یکی از خوانین بود، من هم چوپون اونا بودم هر وقت آیناز رو می دیدم عقل و هوشم را از دست می دادم. در رفت و آمد هایی که به خونه خان داشتم، نکنه آینازهم عاشق من شده ولی از ترس رسوائی و پدرش نمی تونه ابراز علاقه بکنه. خلاصه سر تونو زیاد درد نیارم، با هزار مصیبت حرف دلمو بهش گفتم که جوابمو با لبخند داد. چون می دونستم خان مخالف این ازدواج میشه، یه روز با هم از اون ده فرار کردیم و اومدیم شهر و با هم عقد کردیم. ولی خان در به در دنبال آیناز می گشت. وقتی ما را پیدا کردند او حامله بود. پدرش با زور تفنگ زنمو ازم جدا کرد. شب و روز کارم شده بود گریه و زلری! من که زورم به خان نمی رسید، اون زمانا حرف، حرف خان بود و رعیت کاره ای نبود.... بیچاره آیناز اونقدر که غصه خورد نتونست، تاب بیاره و سر زا از دنیا رفت. چون خان عارش می اومد دختر من که از خون من بود نوه اش باشه، بچه را به دست من داد. از اونجا کوچ کردم و اومدم به این دهکده که خدا عمر با عزت به پدربزرگتون بده. منو آورد به خونه اش و گوسفنداش به دستم سپرد. مادربزرگتون هم از غزالم، تنها یارگارعشقم مواظبت می کرد. تنها دلخوشیم دخترم بود. به عشق آیناز غزالو بزرگ می کردم. زیبایی غزال به مادرش رفته بود هر روز که می گذشت زیبا و زیباتر میشد. برای فرار از حرف مردم خانه ای اجاره کردم و با غزال به آنجا رفتم، چون عمو های شما جوون بودن. یعنی همپای غزالم بزرگ شده و قد کشیده بودند. تازه فهمیدم از قضای روزگار محمود خان عاشق، یه دونه دخترم شده. زمانی این موضوع را فهمیدم که غزال برای کمک به من برای چرای گوسفندان همراهم بود و محمود خان وقت و بی وقت برای سرکشی می اومد. غزالم خیلی ساکت و مظلوم بود. یه روز که گوسفندارو کنار رودخونه می بره، نمی دونم کدوم بی شرفی، بی سیرتش می کنه.
گریه امان کاک شیرزاد رو بردید، حال من ویاشار هم منقلب شده بود. چند دقیقه طول کشید تا شیرزاد ادامه داد: دخترم از غصه و ناراحتی چند ماه در بستر بیماری افتاد، مادربزرگت هر چقدر خرج دوا درمانش کرد فایده ای نداشت. محمود خان هم حال و روز خوبی نداشت چون اونا خیلی خاطر همدیگرو می خواستن. یه روز که از خواب بیدار شدم دیدم غزالم سر جاش نیست. همه را خبر کردم. خان همه را بسیج کرد و فرستاد دنبال غزال، که خبر مرگش را برام آوردن! عزیز دلم خودشو از بالای کوه پرت کرده بود پائین.
وقتی به اینجا رسید های های گریست، اشک من و یاشار هم جاری شده بود. آنقدر غرق زندگی پر رنج کاک شیراز شده بودیم که ساعت را فراموش کرده بودیم. هوا کاملا تاریک شده بود که به باغ برگشتیم. در طول راه هیچ کدام حرفی نمی زدیم.
یار علی جلوی در قدم می زد که با دیدن ما جلو دوید و گفت: شما ها کجا بودید، همه جا رو زیر و رو کردیم. ارباب و خان دلواپستون هستند، زود برید داخل تا از نگرانی در بیان.
پدر بزرگ و خان عمو پریشان و آشفته به انتظار ما نشسته بودند. پیش دستی کردم وگفتم: الهی من قربون هر دو عزیز پریشونم برم! بنده آماده هر گونه مجازاتم. اصلا گردن من را بزنید تا آرام بشید.
پدر بزرگ اخم هایش را باز کرد و خندید و در حالی که سرش را تکان می داد، گفت: اگه تو این زبون را نداشتی چیکار میکردی؟ فربون اون قد و بالات برم. بیا به جای گردنت یه بوس بده.
سر و صورت پدر بزرگم را غرق بوسه کردم
شب بعد از شام آیدین گفت: بچه ها اگه موافق باشید فردا دسته جمعی به شکار بریم. می خوام آخرین روز مجردی مو جشن بگیرم.
- شکر کن آیدا نیست، وگر نه چشمات رو از حدقه در می آورد.
- اگه اینجا بود که جرات حرف زدن رو نداشتم.
همه موافقت کردند به جز سهند، که مجبور بود در خانه استراحت کند. صبح زود، مثل همیشه زود از خواب بیدار شدیم. بعد از پوشیدن لباس محلی که موقع شکار تنم می کردم، همراه بقیه به راه افتادم.ده نفر بودین. آیدین، کامیاب، کامیار، یاشار، سیاوش،... فقط کتی همراه ما نیامد، قرار بود پدرام و خانواده اش بیایند. چون بابا و مامان و عمو سعید اینا نزدیک غروب می رسیدند من همراهشان رفتم. بعد از شکار تعدادی پرنده، هر کس به کاری مشغول شد. یکی پرنده ها رو تمیز می کرد، یکی بساط نهار رو اماده میکرد. من و سیاوش هم هیزم جمع می کردیم تا پرنده ها رو کباب کنیم. زیر اندازی را که به همراه داشتیم در زیر سایه درختی پهن کرده بودیم. بعد از فارغ شدن از کار، کامیار برادر کتی که در زدن سه تار استاد بود، شروع به نواختن کرد. جمع شاد و خوبی داشتیم. در محیط دنج کوهستان، واقعا از زندگی لذت می بردیم. عصر، قبل از غروب به دهکده بازگشتیم. به دستور پدربزرگ ساختمان بزرگتر برای ورود و پذیرائی مهمانان آماده شده بود و ساختمان کوچکتر برای اعضای خانواده در نظر گرفته شده بود. این دو ساختمان فاصله کمی از هم داشتند. چون در دو باغ جداگانه قرار داشتند. وقتی به باغ رسیدیم هر کس به کاری مشغول بود. کارگرها برای عروسی میوه می چیدند. آشپزخانه را آماده می کردند. زن عمو پروانه، زن عمو بهرام و عمه فریده در حال دستور به کارگران بودند. دخترها هم به همراه دیگر خانوم ها به قر و فرشون می رسیدند. بلقیس که سر کارگر بود در گوشه ای از باغ ایستاده بود و نظاره میکرد. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:
- ننه بلقیس به مش رمضون بگو سر یکی از گوسفندها رو سر ببره و کم از گوشتش رو با دل و جیگرشبرام کباب کنه. من میرم یه چرت بزنم هر وقت آماده شد خبرم کن.
- چشم غزال خانوم الان میگم.
وقتی به داخل ساختمان رفتم، توی یکی از اتاق ها با چکمه و سربند روی تخت ولو شدم و خوابیدم. تا اینکه با صدای ننه بلقیس چشمهایم را باز کردم: خانم پاشین، غذا آماده است. زودتر بجنبین تا کباب ها سرد نشده.
هنوز مستی خواب در چشمانم بود. فکر کردم چشمانم پف کرده و چون به سختی باز میشد.
بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم اول سربند را باز کردم و موهای ژولیده ام را شانه زدم و پیش بقیه رفتم. کامیاب و سیاوش زودتر از من سراغ کباب ها رفته بودند.
خنده کنان گفتم: ببینم من اگه کباب نخواسته بودم به گمونم شما از گرسنگی تلف می شدین.
سیاوش- آره به جون تو، دلم ضعف میرفت مخصوصا از بوی کباب، حالا بیا این سیخ رو بگیر.
روی سیخ فقط یه تکه گوشت بود، لبه میز نشستم و جواب دادم.
- زحمت نکش، چون اگه همه رو بخورم دل درد می گیرم.
کامیاب- عیبی نداره، میمون خانم! بفرما اول روی صندلی بشین بعد کوفت کن.
سیخ ها را به طرف خودم کشیدم که دعوا به راه افتاد، با شوخی و خنده مشغول خوردن شدیم. طناز که دو سال از من کوچکتر بود به آشپزخانه آمد و گفت: غزال، یاشار میگه اگه می خوای به دیدن عمو اینا و مهمونا بری زود باش بیا.
با دهن پر اشاره کردم که میام، اول سراغ زن عمو پروانه رفتم که گفتم: زن عمو موهامو می بافی؟
زن عمو- چرا که نه، بیا عزیزم زود برات ببافم. انشاالله سال بعد عروسی تورو جشن بگیریم.
در حین بافتن موهایم، پرسید: غزال تو یاشار رو بیشتر دوست داری یا سیاوش رو؟
- هر دو شونو، جه فرقی می کنه، اونا پسر عمو های من هستند.
زن عمو- پس از الان یکی شو انتخاب کن. چون هم من و هم من سیمین از مشتریهای پرو پا قرصت هستیم.
- مگه من تحفه ام که منو انتخاب کردین، این همه دختر خوشگل تو فامیل هست. همشون از من بهترن، یکی اش همین پرینازعمو بهنام هر جا که سیاوش میره، اونهم هست. تازه باید نظر اونارو هم بپرسین شاید پسراتون منو نخوان.
زن عمو- نظر اونا رو می دونیم! یعنی سیا که خودش گفته یاشار هم همینطور، حالا بیا به چشمای خوشگلت سرمه بکشم تا خوشگلتر بشی.
بعد از اتمام کار همراه یاشار سوار اسب شدیم و سطلی هم پر از آلبالو کردیم و به سمت باغ به راه افتادیم. بین راه از سیب های درشت و ترش مزه چند تابی چیدیم، می خواستم روی آلبالو بگذارم که یاشار مشتی از آلبالو ها را برداشت وبه شوخی به صورتم مالید و گفت: دیدم خوشگل شدی، خواستم خوشگل تر شوی.
- دیوونه حالا با این سر و وضع چه جوری جلوی مهمونا برم؟ آبروم میره.
- قبل از اینکه تو بری صورتت رو بشورتازه اینجوری خیلی ناز شدی.
دوباره به راه افتادیم از دور دو مرد جوان که پیاده به طرف می می آمدند دیدیم. به نظر ناآشنا می آمدند. برای اینکه مورد تمسخر واقع نشم صورتم را با سربند پوشاندم و فقط چشمانم بیرون ماند.وقتی فاصله مان کم شد یاشار گفت: به نظرم قیافه یکی شون آشناست. آره! اون برادر سها نیست؟ درست شبیه عکسش هست.
- باور نمی کنم اون که می گفتن هیچ وقت ایران نمی آید.
- تند تر بریم، شاید اشتباه می کنم.
- یاشار اگه سپهر باشه، یه کم سر به سرش می ذاریم و اذیتش می کنیم اون که ما رو نمیشناسه.
- نه این درست نیست، دفعه اوله که اینجا میان، شاید ناراحت بشن! تازه جواب عمو رو چی بدیم.
خواهش میکنم جون من ، اصلا تو حرف نزن ، هرچی بابا گفت،پای من خودم جوابگو می شم .
با خواهش وتمنا یاشار راضی شد . حدسمان درست بود چون هیچ فرقی با عکسش نداشت . قد بلند و چهارشانه، صورت گرد وچشمان خاکستری که همانند ستاره می درخشید. ابروهای پهن ، صورت سبزه شلوار جین و تیشرت سفید پوشیده و کلاهی هم سرش بود. واقعا خیلی زیبا بود وبه راحتی می توانست دل هر دختری را به دست آورد. پسر همراهش که قدش نسبت به سپهر کمی کوتاهتر بود ، چشمان سبز وموهای بوری داشت. وقتی کنارشان رسیدیم با فریاد پرسیدم: اسم شما چیه و اینجا چی کار می کنید.
سپهر زودتر جواب داد: شما مگر مفتش محله هستید که باز جویی می کنید.
خیلی زبون درازی می کنی گمونم سرت به تنت زیادیست.
اون یکی جواب داد: ببخشید خانوم محترم اسم من فریده و ایشون هم سپهر هستند. ما مهمون اقای سراج هستیم حالا هم برای هواخوری بیرون اومدیم .
با نرمی جواب دادم : شما مرد محترم وبا شخصیتی هستین ولی دوستتون خیلی بی ادب و پرروست .
سپهر- اصلا جوجه به تو چه ربطی داره ما کی هستیم اینجا ملک آقای سراجه و فضولیش به شما نیومده .
از اسب پایین پریدم و یقه شاه را گرفتم وگفتم: آقا خروس مواظب حرف زدنت باش.
با تمسخر جواب داد: مثلا چه غلطی میکنی
وبه دنبال حرفش دستم را گرفت وبه طرف خودش کشید. دستم را که به پشتم برده بود محکم پیچ داد.
یاشار که تا آن لحظه تماشا می کردبا عضبانیت گفت: ولش کن.
نه، بذار ببینم آخرش چی کار می کنه.
رو به سپهر گفتم: اگه دستمو وی نکنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی، فهمیدی.؟
سپهر- جوجه کوچولو نکنه می خوایی دستمو گاز بگیری ،چون دخترا غیر از گاز گرفتن کار دیگه ای بلد نیستند.
خیلی به زورت می نازی. با تمتم قدرت با آرنجم محکم به شکمش زدم که صدای آخ گفتنش بلند شد. سپس با دو سه ضربه نقش بر زمین شد. پایم را روی سینه اش گذاشتم و چاقویی که در چکمه ام بور در آوردم و گفتم: دلت می خواد چشاتو از حدقه در بیارم وبرای خان بفرستم تا بفهمی با کی طرف هستی ، ما دشمن خونی سراج هستیم.
یاشار که خیلی عصبانی شده بود با فریاد گفت : بس کن دیگه، شما هم بلند شید تا به خونتون برسونیم .
فرید بیچاره که نمی دانستم با سپهر چه نسبتی دارد رنگ پریده ومضطرب به ما نگاه می کرد.
سپهر بلند شد و بر ترک اسب یاشار و فرید هم بر ترک اسب من سوار شد و به سمت باغ به راه افتادیم.
شما په نسبتی با این آقا سپهر دارید.
فرید: آخه می ترسم اگه حرف بزنم به درد سپهر دچار بشم.
خنده بلندی سر دادم و گفتم : نترسید من با شما کاری ندارم .
فرید- من دوست سپهر هستم . راستی اسم شما چیه؟
من آهوی این دشت ودمنم.
فرید- چه اسم قشنگی دارید، آهوی دشت. ببخشید اگه فضولی نیاشه می خوام بدونم چرا صورتتونو پوشوندین خانوم کاماندو.
متاسفانه چند سال پیش آبله گرفتم که اثرش تو صورتم مونده.
فرید- ولی چشمهای زیبایی دارید، گستاخ ووحشی .
جلوی در باغ پیادشون کردیم . موقع خداحافظی کلاهش رابرداشتم وگفتم: به یادگاری برشداشم تا هر وقت خواستین بیرون بیاین به یاد من بیافتید ودیگه این طرفا آفتابی نشید. چون این دفعه سرت را می برم.
لبخندی زد وگفت: جوجه خوشگل ،حتما فردا میبینمت ، چون سر نترس دارم.
موقعی که خندید چاتی روی گونه هایش نمایان شد که زیبائیش را دو چندان کرد. بیچاره لنگان لنگان به داخل رفت و ما هم از در دیگر وارد باغ شدیم .
یاشار- غزال کار بدی کردی که بیچاره رو، زدی. الانه که الم شنگه راه بیفته .
بی خیال
آهسته اسبها را به اصطبل بردیم و از پشت دربه گوش ایستادیم. سپهر علت لنگیدن و خاکی بودن لباسش را توضیح میداد. قیافه، بابا بزرگ اینا برافروخته و خشمگین بود . بعد از تمام شدن حرفهایش عمو محمد با عصبانیت فریاد زد : یار علی ، برو ببین اون پدر سوخته ها کی بودن که به مهمونای ما توهین کردن. همه رو جمع کنبد و تا صبح نشده پیداشون کنید.
یاشار- غزال خانوم بفرما، ببین چه دسته گلی به آب دادی؟ اوضاع قمر در عقربه، تا پیش از این دردسری ایجاد نشده بریم تو.
خنده کنان داخل شدم وگفتم: سلام بر همگی ، مژده بدید تا اون پدر سوخته رو معرفی کنم .
با شنیدن صدای من ، سپهر و فرید به طرف در برگشتند و فرید بریده بریده گفت: آقای سراج... خودشه.... همون دختره است . بابا از شدت خشم وعصبانیت سرخ شده بود و با فریاد گفت :غزال این چه کاری بود کردی ؟ خجالت نکشیدی ، این رسم مهمون نوازی رو از کی یاد گرفتی ؟ شرم نمی کنی که مژده گونی هم می خوایی .
خیلی راحت جواب دادم : بابا از اول بلد بودم و اتفاقا کاملا رسم مهمان نوازی رابه جا آوردم تا آقا سپهر با خاطره فراموش نشدنی از اینجا بره.
بابا- یاشار تو چرا اجازه دادی هر کاری خواست بکنه، نتونستی جلوشو بگیری .
یاشار سرش را پایین انداخت وگفت: عمو جان باور کنید هرچه قدر گفتم، گوش نکرد.
عمو محمود- مسعود چرا داد میزنی ؟ آرومتر بپرس، طفلکی الان زهره ترک میشه .
عمو سعید در حالی که می خندید گفت: راست میگه از راه نرسیده این دختر گل رو اذیتش می کنید! طوری نشده که داد بیداد راه انداختین ، چه اشکالی داره یه بام پسرا از دست دخترا کتک بخورن، چی میشه؟ بیا یه بوس به عمو بده که خیلی دلم برات تنگ شده بود.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت 9:4 PM توسط ❤پونه❤
|
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین