عشق به توان 6
لباسامو عوض كردمو پريدم رو تخت ساميارم كه زودتراز من خوابيده بود اصلا خوابم نميومد با اينكه امروز كلي تحرك داشتم ولي اصلا خواب به چشمام نميومد انقدر اين دنده اون دنده شدم كه ساميار صداش درومد ساميار-نفس انقدر وول نخور بزار بخوابيم با ترش رويي گفتم من-مي خواي بخواه نميخواي نخواه اصلا كي گفته تو رو تخت بخوابي چند شبه پرو شدي اين جا ميخوابي ساميار بلند شد نشست روتخت ساميار-نه مثل اينكه امشب تو يه چيزيت ميشه چرا اينجوري ميكني اخه عزيز من سرمو گذاشتم رو پاشو مثل بچه هاي تخس گفتم من-خافم ني ياد ؟ تو هم ته همس ميخافي نميگي نفسم خافش ني ياد درحالي كه موهامو نوازش ميكرد لپمو كشيدو گفت ساميار-خب نفس بنده عمر كنند ساميارشون چيكار كنن اينوقت شب درسته كه يكم بي فكري بود ولي گفتم من-يه اهنگ برام بزار كه هر وقت گوش ميكني ياد من ميوفتي دستشو دراز كردو گوشيشو برداشت بعد چند دقيقه صداي موزيك ارومي توي اتاق پيچيد نميدوني شبا تا صبح تو خواب بوديو من محو چشات بودم نميدوني ولي اروم همش از ناز چشماي تو ميخوندم هستيمو دنيامو پاي توميزارم اين بهترين دل خوشيمه كه تورو دارم قسم خوردم براي عشق پاكت بشم اوني كه ميبيني توخوابت فقط ميخوام تو باشي تواين دنيا كنارم اين بهترين دلخوشيمه كه تورو دارم (بلند شدم نشستم روبه روش دستشو گذاشت رو گونم دستمو گذاشتم رو دستش با اهنگ زمزمه كرد زمزمه اي كه مثل روز برام روشن بود هيچ وقت از ذهنم پاك نميشه) تو ميدوني چه حالي ام از اينكه توي اين دنيا تورو دارم تا وقتي كه نفس دارم واست چيزي از اين عشق كم نميزارم ) دستشو گذاشت پشت گردنم دستمو حلقه كردم دور گردنش( يه لحظه ام سخته بدون تو بودن )فاصله صورتشو با صورتم كم كرد لبامون تو هم قفل شد لباش سر خورد روگردنم( اين بهترين دل خوشيمه كه تورو دارم قسم خوردم براي عشق پاكت )دستش رفت زير لباس خوابم نميدونم نخواستم يا مي خواستم نتونستم يا ميتونستم ولي مانع نشدم ما همو دوست داشتيم ساميار بهم ثابت كرده بود وقتي ساميار بود ديگه فرانك مهم نبود نميخواستم به بعدش فكر كنم به بابام مامانم يه چيزي مانع فكر كردنم ميشد اونم عشق بود عشق هردو به يه چيزي فكر ميكرديم وصال . عشق بودو من عشق بودو ساميار ساميار بودو زمزمه هاي عاشقونه اش زير گوشم من بودمو بوسه هاي داغش من بودمو گرمي تن ساميار من بودمو يه اينده نا معلوم(بشم اوني كه ميبيني توخوابت(زمزمه اش زير گوشم بلند شد ميدونم خودخواهيه ولي نفس دلم اشوبه ميترسم نظرت عوض بشه ميترسم از دست بدمت اين جوري خيالم راحت تره چنگ زدم تو موهاشو سرشو اوردم روبه روي صورتم و نگاش كردم نگاش كردمو نگام كرد چشمام فرياد عشق ميزد چشماش فرياد مجنون بودن ميزد چشماش التماس ميكرد خواهش ميكرد توش خواستن موج ميزد با زدن مهر لبام به لباش رضايتمو اعلام كردمو با دنياي دخترونم وداع) فقط ميخوام تو باشي تواين دنيا كنارم اين بهترين دلخوشيمه كه تورو دارم قسم خوردم براي عشق پاكت بشم اوني كه ميبيني تو خوابت فقط ميخوام توباشي تو اين دنيا كنارم اين بهترين دل خوشيمه كه تورو دارم )اهنگ دلخوشي از علي رضا نياك
ساميارمن-خانومي خانومم نفس عزيزم بيدارشو ديگه
بدون اينكه چشماشو باز كنه يا حرفي بزنه يه غلت زد كه از بغلم اومد بيرونو دمر شد پتو هم از روش رفت كنارو پوست خوشرنگش پيدا شد دلم ضعف رفتم نزديكشو سرشونه شو با لذت بوسيدم بعدم پتو رو انداختم روش سرمو فرو كردم تو گردنش حساسيتاش دستم اومده بود بلافاصله سرشو با گردنش جمع كرد
من-نفسي نفسم بلند شو ديگه الان شقايق يا ميشا ميانا
با اين حرفم مثل جت بلند شد نشست سرجاش هر كاري كردم خدنمو بخورم نشد و اخرم يه لبخند نشست رو لبم
تا به خودش اومدو موقعيتو اناليز كرد اشك تو چشماي نازش حلقه بست حس كردم يكي خنجر زد به قلبم پتو رو كه جلوي خودش گرفته بود تو مشتش فشار دادو با صداي لرزوني گفت
نفس-واي ساميار
بقلش كردم با تمام عشقم
من-جان ساميار
سرشو فشار داد به سينه ي برهنه ام
نفس-چي كار كرديم؟ بابام بفهمه منو ميكشه
جدي شدم
من-مگه من ميزارم
نفس-بالاخره كه چي بابام بفهمه بيچارم ميكنه اون به كنار من از اعتمادش اعتمادش سوستفاده كردم
روي موهاشو بوسيدم
من-كسي نميفهمه نفس تا ما خودمون به كسي چيزي نگيم نميفهمن
چند ثانيه هيچي نگفت بعدش سرشو از تو سينه ام بلند كردو نگاه عسليشو انداخت تو چشمام بازم هيچي نگفت انگار براش سخت بود دوباره نگاش دريايي شد
من-بگو نفس ساميار بگو چي ميخواي بگي به ساميارت
يه قطره اشك ريخت روي گونه خوش تراشش با ديدن اشكش انگار يكي قلبمو تو مشتش فشار داد خم شدم اشكشو بوسيدم
من-گريه نكن عمر ساميار گريه نكن زندگي ساميار نريز اين اشكارو نفس ساميار نريز اينا رو جون ساميار
بلاخره حرف زد
نفس-ساميار به خدا من از اون دخترا نيستم تورو خدا ازم بدت نياد....من دوست دارم...كه....
ديگه نتونست ادامه بده اشكاش بي صدا ميريخت رو صورتشو منو مجنون تر ميكرد صورتمو كشيدم به صورتش
من-نفس اين چه حرفيه اخه دختر تو ميزني عزيز دل ساميار ساميار برات جون ميده تو فقط بخواه حلا بلند شو برو يه دوش بگير الان بچه ها بلند ميشن
پتو رو پيچيد دورشو بلند شد ولي از درد چهرش تو هم شد بغلش كردمو بردمش سمت حموم
نفس-ساميار بزارم زمين خودم ميرم
يه بوسه كوتاه نشوندم رو لبشو با هاش دراز كشيدم تو وان اب گرمي كه قبل بلند شدنش پر كرده بودم
اززبون میشا..
صبح باصدای اهنگ ازخواب بیدارشدم.چشماموی کوچولوبازکردم که درکمال تعجب دیدم اتردین روتختش نشسته وزل زده به من وداره همراه بااهنگ زمزمه میکنهاتردین:سلام بیدارشدی؟
حالت طلبکارانه ای دستموزدم به کمرمو گفتم:صدای اهنگ وتاته زیادکردی بعد انتظارداری بیدارنشم؟!
خندیدوگفت:ببخشید.حالاچرادس تتو مثل این خاله خام باجیازدی به کمرت..
خندیدموگفتم:حس گرفته بودم..
بعدم پاشدم رفتم تودستشویی..چندمشت اب به صورتم زدمو تواینه به خودم یک نگاه انداختم یک پوزخندزدم وگفتم:میشاتوچرااین شکلی شدی؟چرامثل دخترای دبیرستانی فکرمیکنی؟خب فقط یک اهنگ گوش داددیگه.مگه هرکی اهنگ عاشقانه گوش دادیعنی عاشقه؟
همه ی افکارو ازذهنم دورکردم ورفتم بیرون..
من:اتردین صبحونه خوردی؟
اتردین:نه وایسادم توبیدارشی تاباهم بخوریم..
دوباره افکاردخترونه به ذهنم هجوم اورد..
من:خب پس پاشوبریم.خیلی گرسنه امه..
اهنگ وپاز کردو بلندشد باهم رفتیم بیرون..وارد اشپزخونه که شدیم میلاد یک لقمه بزرگ گرفته بودسمت شقی.شقی هم که روابرا!!
من:به به جمعتون جمعه گلاتون کمه که اونهم اومدن..
میلاد:البته گل خرزهره..
من:لال بابا..
بااتردین نشستیمسر میز..داشتم کره مربا میخوردم که سامی ونفسم اومدن..ولی انگارحال نفس زیادخوب نبود..دم گوش اتردین گفتم:حالاببین من کی گفتم اگه این سامی اخراین این دوست منو بدبخت نکرد...
اتردین:نترس بادجون بم افت نداره..
دیگه ساکت شدمو صبحونه امو خوردم....
بعدازجمع کردن میزرفتم پیشه اتردین نشستم اونم منوچسبوندبه خودش!!کلا این امروزحالش بدبود..
شقی که کنارم بوداروم گفت:میشا انگارحال نفس خوب نیست.مگه نه؟یامن اینجوری فکرمیکنم..
من:اره شاید داره سرمامیخوره بااون گوله برفی که سامی زدتودماغش سرماخوردگیش حتمیه...
شقی:اره والا..ایناکه فقط قدبلندکردن یکم شعور ندارن..
من:بابابیچاره حواسش نبود..
نفس وسامی رفتن تواتاق منم رفتم تواتاقم تایکمی درس بخونمداشتم درس میخوندم که گوشیم زنگ خورد..شماره ناشناس بود!!برداشتم
من:بله؟
-بله بلا.کوفت درد..
سهیل بود پسرعموم!!من وسهیل مثل یک خواهربرادریم..خیلی دوستش دارم.
من:هوی یک دست اندازی کوفتی بذار وسطش..کبودشدی..
سهیل:خفه شو 8ماه رفته اونجایک زنگ به ادم نمیزنه.
من:اخ من شرمنده داداشی بخدااصلا حواسم نبود..
سهیل:صبرکن من یک حالی ازت بگیرم..
من:ای باباسهیل اگه زنگ زدی فحش بدی قطع کنم..
همون موقع دربازشدواتردین اومدتو.رفت روتختش درازکشیدساعدشو گذاشت روچشماش.
سهیل:باشه قطع نکن..چه خطر؟
من:هیچی خرخونی چی میخوای باشه(ارواح خیکت خرخونی؟!بگوشوهربازی.)
سهیل:اوه توکه همینجوریش کرم کتاب بودی ببین الان چیشدی؟
من:سهـــــــــــــیــــل!!!
بااین حرفم یکهواتردین ازجاش پرید.وباکنجکاوی به من نگاه کرد..
سهیل:خب بابااروم گوشم کرشد..
من:ایشاالله زودتر..خب دیگه من برم به مامان باباتم سلام برسون..خداسعدی.
سهیل:خداشاملو..
نمیدونم چرانگفتم عموزنعمو..همین که گوشیوگذاشتم زمین اتردین شیرجه زدسمتم وگفت:این کی بودداشتی باهاش حرف میزدی؟
ازعصبانیت چشماش سرخ شده بود من که ترسیدم.ولی گفتم:به توچه..
اتردین:بهت گفتم کی بود؟
من:سهیل.
اتردین:سهیل کدوم خریه؟؟
ناراحت شدم ازیک طرفم عصبی بادادگفتم:هان برای چی میپرسی دوست پسرم بودبه توچه؟
اتردین:به من خیلی ربط داره چون شوهرتم..
من:انقدرشوهرشوهرنکن.من تورو پیازم فرض نمیکنم چه برسه شوهر..بعدم اقاپسر مواظب دلت باش بدجوری داره لوت میده..
ازاین حرفم یکه ای خوردوگفت:منظور؟
من:منظوراین که هول برت نداره اینجاخبری نیست...لازم نیست مجنون بشی..
خنده ی بلندی کردوگفت:مجنون؟!ههه.میگن دخترابچه ان همینه دیگه چیه نکنه فکرکردی عاشق سینه چاکتم؟نه ازاین خبرانیست اگه میبینی میپرسم کی بودچون میدونم تواین زمونه گرگ زیادشده..ازاین به بعدم دیگه کاریت ندارم تابرای خودت رویاپردازی نکنی..
بعدم ازجاش پاشد رفت درم همچین به هم کوبید که پریدم هوا..بغض راه گلومو بسته بود خیلی حرفاش برام گرون تموم شده بود..ولی دیگه اهمییتی نداره منم خوب بلدم سگ بشم...
زمزمه بارگفتم:قانون بازی تموم شد اقااتردین..ازاین به بعد دیگه ازاین میشامهربون خبری نیست..ویک لبخند روی لبم نقش بست..
وبااین کارم یک سرنوشت جدیدی برام رقم خوردزبون شقایقبا صدای کوبیده شدن در به خودم اومدم و دست از فکر کردن راجع به مامانم و دایی برداشتم و رفتم بیرون که با دیدن صورت بر افروخته اتردین رفتم پیش میشا و در اتاقشو باز کردم و گفتم:
ـ باز با این شوهرت چی کار کردی؟!
میشا تمام ماجرارو بهم گفت و من با عصبانیت بهش زل زدم و گفتم:
ـ نه خدایی خوشت میاد هی اینو عصبانی کنی؟! چه چیزی به تو میرسه اخه دختر!
میشا: به خدا عمدی نبود! از دهنم پرید!
من: بیخیال حالا کاریه که شده فعلا دور و برش نپلک باشه؟
میشا بی حوصله فقط سرش رو تکون داد و باز رفت تو فکر.... منم رفتم تو اتاقم و یکم رو تخت دراز کشیدم... این چندروزه خیلی دلم هوای مامانمو کرده بود اما میترسیدم باهاش رو به رو بشم... شاید اشکان یه چیزایی تو گوشش خونده باشه... از این پسر بعید نیست!
تو فکرای خودم غرق بودم که میلاد اروم اومد تو و کنارم رو تخت دراز کشید... اونم بدون هیچ حرفی به سقف خیره بود... انگار میخواست فکرای سیاهش رو توی سفیدی سقف غرق کنه تا از شرشون خلاص شه... با لبخند به سقف نگاه کردم و به میلاد گفتم:
ـ به چی فکر میکنی؟
میلاد دست از نگاه کردن به سقف برداشت و گفت:
ـ به خودم و خودت.... من حال این اشکانو میگیرم!
با خنده گفتم:
ـ حالا به چیا فکر میکردی راجع به خودم و خودت؟!
میلاد دستم رو تو دستش گرفت و بوسه ای روی اون زد و گفت:
ـ به اینکه یه روزی بابا میشم!!!
با خنده گفتم:
ـ جان؟؟؟؟؟؟؟!
میلاد: اینقدر عجیبه؟!
من: نه ولی خب... حالا اسم بچمون رو چی بذاریم؟!
میلاد: من از دختر اسم ساغر رو دوس دارم... از پسرم پارسا....
من: ساغر و پارسا که به هم نمیان!
میلاد: مگه حتما باید بیان؟!
من: خب نه!!!
میلاد: فکر کن بچمون خیلی خوشگل میشه ها!
من: آره البته اگه به من بره خیلی خوشگل میشه!
میلاد یه ابروش رو بالا انداخت و گفت:
ـ دستت درد نکنه واقعا!
من: خواهش میکنم!
میلاد: شقایق.....
من: بله؟
میلاد: خیلی دوستت دارم....
میخواستم یکم اذیتش کنم... هیچی نگفتم که گفت:
ـ تو چی؟
من: نمیدونم باید فکر کنم....
میلاد: خیلی نامردی!
و غلتی زد و پشتش رو کرد به من.....
با لبخند بغلش کردم و گفتم:
ـ شوخی کردم میلاد .... منم دوستت دارم....
میلاد بغلم کرد و گفت:
ـ میدونم!
من: ایشش خود شیفته!
*************************************
سر میز شام نگاهم به میشا و اتردین بود که عین برج زهرمار بودن! سامیار هم که فکر نکنم خودش چیزی از طعم غذا فهمیده باشه همش به نفس میرسید....اتردین همش تو فکر بود و اخماش تو هم گره خورده بود و با حرفای من و نفس هم باز نمیشد که نمیشد..... میشا هم هراز گاهی لبخندی به بحثای ما میزد اما بیشتر حواسش جای دیگه ای بود...... شونه ای بالا انداختم و بیخیال مشغول خوردن
شدم
*************************************
لباس خواب نازکی برداشتم و پوشیدم و بعد از مسواک زدن اومدم رو تخت و کنار میلاد خوابیدم..... بعد چند دقیقه میلاد بغلم کرد و من بدون حرفی سرم رو روسینه اش گذاشتم خوابیدم....
نفس سرمو رو سينه ي ساميار جابه جا كردم به حركت دستم كه مثل خط راست از زير گلوش تا روي شكمش ميكشيدم ادامه دادم خب حالا كه اون درمورد فرانك حرف نميزد خودم بايد يكم هولش بدم تن صدامو اوردم پايين اسمشو يكم كشيدم من-ساميار همونطور كه موهامو دور انگشتش ميپيچوند گفت ساميار-به فدات حركت دستمو وسط سينه اش متوقف كردم من-خدا نكنه يه چيزي بگم ساميار-شما دوتا چيز بگو پيش خودم گفتم حركت اول من-تو چرا بعضي وقتا دير ميومدي خونه دستش روي موهام ايست كرد ولي خيلي كوتاه دوباره مشغول شد و در همون حال كه با موهام بازي ميكرد گفت ساميار-ميشه جواب سوالاتو بعد اينكه كل سوالات تموم شد بدم؟ جمله اش بيشتر عمري بود تا سوالي پس هيچي نگفتم حركت دوم من-چرا حس ميكنم بعضي وقتا بوي عطر زنونه ميدي (اوايل متوجه نميشدم يعني واقعا بو نميداد ولي بعد قراري كه با فرانك داشتم هروقت ساميار دير ميومد بوي ادكلن شيرين يه زن ميومد اوايل بهش بي توجه بودم ولي الان...) چند ثانيه هيچي نگفت بعدش تركيد از خنده دستمو روي شكمش مشت كردمو اروم كوبوندم روش من-كوفت جواب بده بينم وقتي ديدم جواب نميده نيم خيز شدم روش با اينكارم تموم موهام ريخت تو صورتش صداي خندش قطع شد يه نفس عميق تو موهام كشيدو گفت ساميار-نفس موهات چقدر بوي خوبي ميده يه بوي خاصي ميده من-اقاي عقل كل حموم بودم بوي شامپو ميده سرشو اورد نزديكو با لحن شيطوني گفت ساميار-اونم چه حمومي خدا دوباره نصيب منه خندم گرفت اين چقدر بي حيا شده بود با دستم پيشونيشو هل دادم عقبو با خنده گفتم من-هيز چشم چرون فرصت طلب شونه هامو گرفت منو خابوند رو تخت تا اومدم بلند بشم خيمه زد روم سرشو چسبوند به گوشمو لاله گوشمو يه گاز كوچولو گرفت موهاي نداشته روي بدنم سيخ شدن در گوشم گفت ساميار- من من بدبخت كجا چشم چرونم كجام هيزه اخه من غير خانوممم كي رو بايد ببينم واقعا راست ميگفت اگه اتردين يا ميلاد براي حسادت شقايقو ميشا با دختري گرم گرفته بودن اين ساميار نگرفته بود من-عاشق اين بچه مثبتيت شدم كه كلا نور بالا ميزنه دوباره شيطون شد ساميار-نه ديگه دراون حدم مثبت نيستم
يه اخم الكي كردمو گفتم من-چشمم روشن حرفاي جديد ميشنوم فردا كه رفتي بيمارستان با ميشا اينا ميگرديم نامه هاي دختر همسايتونو كه عشق اولت بودو پيدا ميكنيم گوشيتم فعلا دست من ميمونه با همون لحن شيطونش گفت ساميار-نه ديگه اشتباه كردي عشق اولم تو پنج سالگي بود من-به به خانوم كي بودن ساميار-مربي مهدمون بود يكم نگاش كردم براي اينكه نخندم لبمو دندون گرفتم سرشو اورد جلو چند ميليمتر مونده به لبام يه صدايي از حياط اومد ساميار سريع بلند شد رفت لب پنجره منم پتو رو كشيدم رومو مخالف جهتش خوابيدم يه لحظه فكر كردم بحثمون اول سر چي بود؟ ساميار-گربه بود من-شب بخير سامي سامياراومد رو تخت هر چي صدام كرد جواب ندادم مي خواستم يكم اذيتش كنم ساميار-لعنت به اين شانس نگا كنا لحنشو يكم مظلوم كرد ساميار-حالا من كيو تو بقلم بگيرم من-معلم مهدتو عزيزم ساميار-نفس بيداري اذيت ميكني من-سامي خستم شب بخير سامي-لاقر شب بخيرتو درست حسابي بگو من-تو مگه جواب سوالامو دادي ساميار-نفس به خدا الان وقتش نيست ميگم بهت ديگه با ترش رويي گفتم من-پس كي وقتشه ساميار داري مشكوك ميزني اروم اومد بغلم كردو سرمو بوسيد لعنتي نزديكم ميشد همه چي رو يادم ميرفت زمان پيشش معني نداشت چه برسه به فرانك ساميار-درموردش حرف ميزنيم قول ميدم اصلا همين فردا باشه چيزي نگفتمو سعي كردم بخوابم صبح با صداي زنگ گوشي ساميار بلند شدم خودش كه غش خواب بود دستشو از دورم باز كردم يه غلت زد تلفونو جواب دادم من-بله با شنيدن صدا سنگ كوپ كردم فرانك-ساميار سامي عزيزم چرا جواي نميدي من-شما(مي خواستم مطمئن شم خودشه) فرانك- ا نفس تويي فرانكم قطع كردم ساعتو نگا كردم حدود11 بود پلكامو رو هم فشار دادمو يه نفس عميق كشيدم كافي نبود يكي ديگه بازم كافي نبود منفجر شدم من-ساميار بيچاره يهو مثل شوك زده ها از خواب پريد دلم به حالش سوخت با اينكه سرش داد زدم ولي مثل هميشه جوابمو داد ساميار-جانم جان ساميار چيزي شده؟ با همون تن صداي بلند گفتم من-چي ميخواستي بشه اين زنيكه كيه اين وقت زنگ ميزنه ساميار جان ساميار جان ميكنه تازه اسمشم فرانكه خانومه (صدامو بلند تر كردم ) هان ساميار حرف بزن تا ديوونه تر از اين نشدم دستاشو اورد تا بازومو بگيره و ارومم كنه من-دست به من زدي نزدي ها من توضيح ميخوام اونم همين حالا ميترسيدم دستش بهم بخوره دوباره همه چي يادم بره ساميار-باشه باشه برات توضيخ ميدم عزيزم اخه تو چرا اينجوري ميكني؟ من-پس چجوري كنم يه زن زني كه اسمش برام خيلي اشناست زنگ زده به شوهرم ساميار-خودت ميگي شوهرم نه شوهر اون به من اعتماد نداري؟ من-دارم ولي حرفايي كه اين خانوم ميزنه مال الان نيست مال چند وقت پيشه كه تهديدم كرد از زندگي ساميارو من برو بيرون انگار ساميارم قاطي كرده بود ساميار-غلط كرد گفت خيلي بيجا كرد گفت گنده تر از دهنش حرف زده چرا به من نگفتي اخه من-بهت صد دفعه فرصت توضيح دادم گفتي نه نگفتي ديگه ميخواستم از زبون خودت بشنوم ميفهمي از زبون خودت ديگه داشتم ميلرزيدم ساميار-قول ميدم نفس قول كه همين امشب برات تعريف كنم فقط به من اعتماد داشته باش باشه من-همين الان ميخوام بشنوم يه نفس عميق كشيد ساميار-فرانك هموني هست كه حدس زدي پيدا شده با دخترش ولي اونقدر عض شده كه لحظه اول كه ديدمش نشناختمش بچه رو هم نميخواد من-بقيه اش ساميار-بقيه اش باشه واسه ي شب الان بگم بايد چند ساعت اين تو بموني اين ميشا هم تيكه پرونياش شروع ميشه تا حدي اروم شده بودم من-شما دوتا چه پدر كشتگي باهم داريد اخه ساميار-بحث پدر كشتگي رو ول كن منو بچسب كه معده درد گرفتم از گشنگي من-از بس ديشب هرچي گفتم من خوبم خودم غذامو ميخورم گوش ندادي نفهميدي چي خوردي ساميار-يه خانوم كه بيشتر نداريم من-اا نه تورو خدا داشته باش ساميار-پشت دستمو داغ كرد همون يدونه اشم ديوونگي بود گرفتم
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین