ساميار 6 ماه بعد لبخند پتو پهني كه روي لبم بودو به هيچ عنوان نميتونستم مخفي كنم تو دلم گفتم نفس خانوم فكر كردي فقط خودت زرنگي استاد دانشگاه بودن عموت كار دستت داد دختر درسته يكم طول كشيد ولي بالاخره پيدات كردم كم نيست استاد دانشگاه بودن دانشگاه سوربن به اون معروفي همشو مديون يكي از پسر عموهام بودم كه تازگي ها شنيده بود اومدم فرانسه و بهم گفت يكي از استاداش به نام امين فروزان ميتونه دانشگاه خوبي براي ادامه تحصيلم بهم معرفي كنه واولين چيزي نظرمو جلب كرد فاميلي اين استاد بود فروزان از همه جالب تر اين بود كه با توجه به تحقيقاتي كه من كردم دوباره نيشم شل شد ايشون يه برادرزاده خوشگل به نام نفس دارن اخ نفس پيدات كردم به دست اوردن اين اطلاعات از دخترايي كه توي كلاس استاد فروزان بودن خيلي راحت بود حالا فقط يه چيز مونده بود حرف زدن با امين فروزان عموي نفس اينطور كه نفس توي ميلاش به ميشا از عموش تعريف كرده بود ميشد فهميد ادم روشن فكر وصد البته فهميده اي هست پس با يكم صحبت كردن ميشه ......لبمو دندون گرفتم تا صداي خندم بلند نشه با چه حالو روزي اومدم اينجا و الان چه حالو روزي دارم غمگين نااميد والان اميدوار اصلا قابل قياس نيست از روي صندلي بلند شدمو رفتم لب پنجره دستي به روپوش سفيدم كشيدم گوشي تلفن روي ميز زنگ خورد برش داشتم صداي نازكو جيغ زني توي گوشم پيچيد زن-دكتر مريض بعدي رو بفرستم پيشونيمو ماليدمو در همون حال گفتم من-بفرستينش ******************** اخرين مريض كه از در رفت بيرون منم از اتاق اومدم بيرونو رفتم توي راهرو بيمارستانو مسير اتاق سعيد رو پيش گرفتم يكي از دكتراي بخش زنان زايمان توي اين 5 ماهي كه مشغول به كار شدم خيلي باهم صميمي شديم ولي هيچي از قضيه نس نميدونست بدون در زدن رفتم تو سعيد-اخر ياد نگرفتي در بزني بلند خنيدمو گفتم من-هر وقت تو ياد گرفتي منم ياد ميگيرم سعيد-شنگول ميزني دكتر جذاب من-كوفت سعيد-مگه بد ميگم كل انترنا با دكترا دنبالتن خدا شانس بده من-خفه من موندم اينم مدركه تو گرفتي زنان زايمان سعيد-اخ يه تخصص شيرينيه كه نگو من-هيز بدبخت سعيد- ساميار اين دختره كه بهت گفتم خيلي خوشگلو نازه اين هفته زايمان داره بايد حتما نشونت بدمش من-واله وشيداش شدي لابد سعيد-من غلط بكنم شيدا(زنش)پوست از سرم ميكنه ولي بايد حتما اين دختره رو نشونت بدم چشماش سگ داره لامصب من-به چه درد من ميخوره سعيد-هيچ دردت چون شوهر داره فقط ميخوام چشماش رو ببيني همين من-سعيد ديرم شد با اين استاد دانشگاهه قرار دارم بايد برم خدافظ سعيد-خدافظ دكتر جذاب
من-استاد فروزان؟ اولش واستاد بعدش اروم برگشت اولين چيزي كه توي چهره اش جلب توجه ميكرد چشماي پر جذبه ميشي رنگش بود كه پشت يه عينك با فريم مشكي ادمو ناخداگاه وادار به احترام گذاشتن ميكرد چند قدم اومدو جلوم واستاد فروزان-خودم هستم من-ميتونم چند لحظه وقتتون رو بگيرم زل زد به چشمام و چشماش رنگ اشناييت به خودش گرفت انگار كه منو ميشناخت و خودشو براي همچين روزي امده كرده بود فروزان-البته بعدش زير لب اروم گفت فروزان-منتظرت بودم

ديگه مطمئن شدم كه ميشناستم

نفس
دستامو گذاشتم رو گوشم سرم گيج ميرفت از حرفاي عمو نميخواستم بشنوم فريادم رفت هوا
من-نميخوام بشنوم
عمو-نفس جان من بهش نگفتم كه بچه اي وجود داره يا نه
اشكام ريخت دستم رفت روشكمم صدام رنگ داشت رنگ نگراني رنگ غم رنگ ترس رنگ بغض رنگ مادر بودن
نفس-عمو مگه خودت نميگي اومده ميگه بچمو ميخوام نميدم نه ماه باهاش نفس كشيدم نه ماهه شده تموم زندگيم تموم وجودم هستيم مثل خون توي رگامه نميتونم بدون بچم نميتونم
ديگه زار ميزدم تو خواب ببيني ساميار خان پسرمو بدم بهت تو خواب بازي قبلي رو باختم ولي اين دفعه برد با منه
عمو-نفس عاقل باش حرفاشو گوش كن بعد حرف بزن فهميدي حق داره پدره احساسش به اون بچه اي كه تو عاشقشقي بيشتر از تو نباشه كمتر نيست سري پيش بچه شدي بدون توضيحو دليلو مدرك محكومش كردي اين دفعه عاقل باش
من-عمو شما طرف اوني يا من ؟ بفهمه بچه اي وجود داره نميزاره رنگشو ببينم مطمئنم به خاطر اينكه نه ماه دنبالم گشته تلافي ميكنه بچمو ميگيره عمو
صداي زنگ موبايل عمو رعشه انداخت تو جونم عمو با نگاهش دعوت به ارامشم كرد
عمو-بله ساميار
اسمشم تپش قلبمو ميبرد بالا لعنت به تو ساميار كه هنوزم قلبم ميتابته
عمو-گفتم كه من هيچ ارتباطي تو اين موضوع ندارم نفس بايد خودش باهات حرف بزنه
گوشي رو گرفت سمتم اب دهنمو قورت دادم يه نفس عميق گوشي رو گرفتم عمو رفت بيرون نفسه حبص شدمو فوت كردم تو گوشي هيچكودوم حرف نميزديم من صداي نفساي اونو گوش ميكردم اونم...خيلي وقت بود نميشناختمش كه بگم چيكار ميكنه شايد تو نقشه اين بود كه چجوري بچه اشو پس بگيره
ساميار-خيلي نامردي
چشمامو فشار دادم رو هم باروناي تو چشمام باريدن چقدر تشنه صداي بمو مردونه اش بودم كه بعضي وقتا خش دار ميشد مي خواستم بگم نامرد تويي كه همه چي رو خراب كردي نه من كه با اينكه بهم خيانت شد بچه ي اين عشق يه طفه رو نگه داشتم ميخواستم بگم تو نامردي كه همه روياهامو خراب كردي اما نگفتم نگفتمو گوش دادم
ساميار-نفس
لعنتي اينجوري نگو نفس يجوري نگو نف كه انگار عاشقمي كه انگار بي تابمي
ساميار-دلتنگم نفس
ميخواستم بگم نه بيشتر از من بي معرفت
ساميار-چرا رفتي؟
زبونم قفل شده بود
ساميار-نفس بچم
با شنيدن اسم بچه تازه از اون خلصه شيرين اومدم بيرون
من-كدوم بچه؟
سكوت كرد
من-پرسيدم كدوم بچه؟ساميار از من سراغ بچه اي رو نگير كه توي سه ماهگي سقط شد
ساميار-دروغ ميگي
صداش بيشتر از هميشه خش دار بود
من-بچه اي باباش خيانت كاره همون بهتر كه نباشه چي فكر كردي فكر كردي بچه اي رو كه از وجود تو كه همه هستيمو به اتيش كشيدي نگه ميدارم
صداي فريادش گوشم رو لرزوند
ساميار-دروغ ميگي
گوشي رو قطع كردمو هق هقم رفت هوا عمو كه جلوي واستاده بود گفت

عمو-بازم بچگي كردي بازم اشتباه كردي

اززبون میشا.

یک ماهی بودکه ازطریق یکی ازدوستای بابام توی یک بیمارستان فوق العاده استخدام شده بودم..اونجابایکی ازپرسنل که مثل خودم بود به اسم اطلس دوست شده بودم..دختربانمکیه..ساعت 6باصدای الارم گوشیم بیدارشدم
من:ای خفه بمیری من میخوام بخوابم...
پاشدم رفتم دستشویی چندمشت اب به صورتم زدم توایینه به خودم نگاه کردم این میشاکجااون میشای 3سال پیش کجا..روزی نیست که عکسشوبغل نکنم وگریه کنم.دیگه گریه کردن شده همدم تنهاییم..سریع ازدستشویی اومدم بیرون بابام دم دروایساده بود..
بابام:میشاجان تعارف نمیکردی حالاجا داشت بمونیا..
گونه اشوبوسیدم وگفتم:قربون بابایی..نه دیگه گفتم هواش میگیرتم پس میافتم....
بابام:اتمی که نزدی؟
خندیدموگفتم:ایی بابایی..
بابام خندیدومنم رفتم اشپزخونه..
مامان:سلام دخترم..
من:سلام مامانی.من فقط یک لقمه میخورم دیرم شد..
مامان:نخیرمیشینی میخوری بعدمیری..
من:مامان اونجایکچی میخورم..
سریع یک نون پنیرخوردم راه افتادم..
مامان:خب دختروایسابابات برسونتت.
من:نه مامان خودت که میدونی پیاده روی ودوست دارم..
مامان:باشه مواظب خودت باش..
من:مامان چه مهربون شدی جدیدا!!یکی ازمزایای دکتربودن..
خندیدم مامان:بروبچه تاجیغم نرفته بالا..
من:باشه خداسعدی...
ازدرخونه بیرون وراه افتادم..اخ که چقدردلم گرفته بود گوشیم زنگ خورد اطلس بودجواب دادم..
من:جانم؟
اطلس:سلام میشایی کجایی؟
من:توخیابون..
اطلس :نزدیک خونه اتونید؟
من:اره.
اطلس:پس وایسامنم الان میام...
اطلس هم خونه اشون چندتاکوچه بالاترازما بود..وایسادم منتظرش..
گوشیم زنگ خورد بازاین شماره بود!نمیدونم کیه که هروقت برمیدارم جواب نمیده..اعصابموبهم ریخته..ریجکت کردم..دوباره زنگ زد.دوباره ریجکت کردم..دوباره زنگ زد جواب دادم:
من:بله؟
صدایی نیومد..
من:الو چراحرف نمیزنی؟
دوباره صدایی نیومد اعصابم خورد شد گفتم:
من:تخم کفتربخورحتمازبونت بازمیشه..خداشفات بده.
بعدم سریع قطع کردم..همون موقع اطلس اومد
اطلس:سلام عزیزم..
من:علیک سلام..
اطلس:اوه اوه اول صبحی وپاچه گیری؟
من:خف بابا راه بی افت..
باهم راه افتادیم توراه انقدرچرت وپرت گفتیم .خندیدیم که نفهمیدیم کی رسیدیم..البته خنده های من بیشترشبیه گریه بود!
ازدوردکترضعیمی ودیدیم اطلس گفت:میشابفرماییدشاهزاده ی سواربر بی ام سفید شما هم رسید..
یکدونه زدم به بازوش که گفت:اییی چرا خب میزنی؟؟ولی خداییش اتردین یک چیزدیگه است..
اطلس همه چیومیدونست اتردینم ازروی همون عکسی که دارم دیده..باشنیدن اسم اتردین اشک توچشمام حلقه بست..تازه یادبدبختیای خودم افتادم..
ضعیمی اومدجلوکاملامودب گفت:سلام خانم اسایش.خوب هستید؟
من:سلام.ممنون خوبم..
ضعیمی :ولی چشماتون یکچیزدیگه میگه ها..
من:ببخشیدولی گریه کردن ازنظرشماجرمه؟
بیچاره هول شد گفت:نه جسارت نباشه نگران شدم..ببخشیدخداحافظ...
بعدم دوید دررفت.
اطلس:بمیری چرابابدبخت اینجوری صحبت کردی؟
من:حقشه..

رفتیم توبیمارستان لباسامونو پوشیدیم وهرکی رفت سی خود..

داشتم میرفتم توی اتاق یکی ازمریض ها که به خاطرقلبش بستری شده بود.یک بچه ی خیلی شیرین6ساله بود خیلی هم ناز..دراتاق وبازکردم که دیدم کسی روبه روش نشسته وداره باهاش حرف میزنه..
-لاله خانم قول بده عملتو که کردی خوب شدی بیای زن من بشی قبول؟
لاله:نه.
-چرا؟!ناراحت میشما...
لاله:اخه شماخیلی بزرگترازمن هستید..
-عیبی نداره..
لبخند روی لب هام ماسید...امکان نداره خداجونی یعنی میشه؟
همون موقع مردبرگشت سمت منو نگام بادوتاچشم ابی که دلم براش تنگ شده بودروبه روشدم..خیلی لاغرشده بودولی بازم جذاب بود..یکم که گذشت گفت:به شمایادندادن وقتی میان تواتاقی دربزنید؟
من که تازه اومدم بیرون گفتم:چرا ولی دراتاق خونه و... نه این درا..بعدم ایشون مریض من هستن پس دلیلی نمیبینم توضیح بدم اونی که بایدتوضیح بده شمایید که اینجاچی کارمیکنید...
اتردین:خوشم میادهنوزم زبون داری ولی من دیگه یادگرفتم چه طورکوتاهش کنم...
بعدم ازاتاق رفت بیرون..تودلم هرچی ناسزابلدبودم به خودم گفتم..رفتم لاله رودیدم ازحالش که مطمئن شدم یکم باهاش شوخی کردم وبدورفتم پیش اطلس..
من:اط..اطلس...
اطلس:جانم چی شده ؟
من:اطلس اینجاست...اتردین اینجاس...
اطلس:دروغ!!!!!
رفتم پیش خانم ستوده که یکی ازفضولای بخش بودوهم سنای خودمون بود گفتم:خانم ستوده این دکتره جدیداومده؟
ستوده:کدوم؟
من:همون که چشماش ابیه..
ستوده:اهان.اره دیدیش چقدرخوشگله؟عقش خودمه..
من:چیته؟
ستوده:عقشم...
حرصم دراومدگفتم:ایشاالله به پای هم پیرشیدوباعصبانیت رفتم بیرون...
خدایاخودت کمکم کن...نذاردوباره عذابم بده..