از جنس مینا.8
فصل9
قسمت 1
امتحانات بچه ها مانند هر سال با جنب و جوش و در خواندنهای جنون آمیز برگزار می شد، به جز امتح
ان ادبیات که بچه ها قبل از ورود به جلسه با خیالی راحت و بدون اضطراب در آن شرکت کردند.
مینا در حالی که ورقه های بچه ها را تصحیح می کرد لبخند رضایت بخشی زد. همه نمره ها خوب و عالی بودند.
خانم نجفی نگاهی به ورقه های او انداخت و گفت: «مینا تو امسال انقلابی به راه انداختی، باورم نمی شه. یعنی همه نمرۀ خوب گرفتند»
مینا خندید و گفت: «وقتی درسی با اشتیاق خوانده شود، با اشتیاق هم پاسخ داده می شود»
«خوش به حالت مینا که حوصلۀ خوبی داری، ولی بر خلاف تو، آقای کاوه هیچ از نمرۀ شاگردانش راضی نیست. امروز می گفت "به قدری سال دوم را درس دادم که دیگه حالم از کتابهای دوم به هم می خوره"»
مینا خندید و گفت: «حق داره، فقط تدریس سال دوم اشتباه بزرگی بود» و ساکت شد.
«مینا تو هم متوجه شدی این اواخر کاوه خیلی ساکت و ناراحت است»
«آره متوجه تغییراتی در او شده ام، شما نمی دانید چه اتفاقی افتاده؟»
خانم نجفی شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «نمی دونم. هیچ وقت او را این قدر گرفته ندیده ام. همسرم می گفت "کاوه نامه ای از پدرش دریافت کرده که باید تا یک سال آینده ازدواج کند، در غیر این صورت با او معامله ای دیگر می کند"»
«خب شاید به فکر ازدواج و انتخاب همسر آینده اش افتاده است»
خانم نجفی خندید و گفت: «بعید می دونم، پدرش سالهاست از این نامه های تهدیدآمیز برایش می فرستد» چند لحظه ای بین آنان به سکوت گذشت و بعد خانم نجفی گفت: «راستی از خانم خالقی شنیدم که در برنامه های تابستانی مدرسه نمی خوای شرکت کنی!»
«نه. می دونی پریوش، ترم تابستان دارم که خیلی فشرده است، برای همین وقتی برام نمی مونه و ترجیح می دم در منزلم تدریس خصوصی داشته باشم»
خانم نجفی سر تکان داد و گفت: «آخه چرا ترم تابستانی گرفتی، می گذاشتی برای پاییز. تابستان کمی استراحت کن»
مینا لبخندی زد و گفت: «هر چه زودتر تمام کنم بهتر است. می خوام برگردم شمال، آب و هوا و فضای این شهر بزرگ با طبیعت من سازگار نیست ...»
آخرین روز سال تحصیلی و روز تصفیه حساب و بستن قراردادهای جدید بود. کاوه با کمک مستخدم تک تک معلمان را صدا می زد. همیشه خانم خالقی در این کار کمکش می کرد، ولی او هم به دلیل فوت مادرش یک هفته غیبت کرده بود. مینا در حالی که انتظار می کشید، متوجه شد آخرین کسی است که در دفتر مانده و همۀ همکاران او رفته اند و کاوه از قصد اسم او را آخر قرار داده بود.
وقتی وارد اتاق مشاوره شد، کاوه را دید که مشغول جمع و تفریق ارقام است. با دیدن او سلامی کرد و دوباره مشغول کار خود شد و با دست به او اشاره کرد بنشیند. مینا نشست و باز هم منتظر ماند.
کاوه سرش را بلند کرد و گفت: «خب مینا آنچه که من در لیستها می بینم این است که شما چیزی از ما طلب ندارید به غیر از یک درصد تشویقی که به حسابتان ریخته خواهد شد. در مورد کلاس های تابستانی ما که چشم امیدمان به شما بود و شما هم کلاسهای ما را تحریم کردید، ولی در مورد سال تحصیلی آینده هیچ اقدامی نکنید که از همین الان تقاضای پدر و مادران برای تدریس شما در این مدرسه زیاد شده است»
«خانواده ها لطف دارند. تا ببینم چی پیش می آید» سپس از کیف خود سیصد هزار تومان پول درآورد و روی میز جلوی کاوه گذاشت. کاوه نگاه خیره ای به آنها کرد و با لحن خشکی گفت: «این چیه، نکنه رسم شده معلمان هم به مدیرانشان تشویقی می دهند»
«نه، قسمتی از قرض سه ماه گذشته است»
کاوه نگاه خسته ای به پولها کرد و گفت: «من عجله ای ندارم»
«مطمئنم شما نیازی به این پولها ندارید، ولی این طوری من راحت ترم»
کاوه نگاه افسرده ای به پولها و مینا کرد و دیگر چیزی نگفت.
مینا که دیگر کاری نداشت قصد رفتن کرد، ولی مثل اینکه یاد چیزی افتاده باشد ایستاد و رو به کاوه کرد و گفت: «آقای کاوه، من از بابت قضیۀ یک ماه پیش و دروغی که به شما گفتم خیلی شرمنده ام»
کاوه نگاه بی روحی به او کرد و گفت: «خب دروغ در مقابل دروغ گفته می شه، مگه نه؟»
«به هر حال در تمام روزهای گذشته، احساس من این بود که یک معذرت خواهی به شما بدهکارم»
کاوه لبخندی در عین حزن زد و گفت: «ادب شما قابل تقدیر است. خب آن روز، برام روز سختی بود چون به قصد شکستن غرور تو آمده بودم، ولی خودم شکستم»
«متأسفم، با اجازه من دیگه باید برم»
«عجله نکن مینا، فکر می کنم من هم یک معذرت خواهی به تو بدهکارم. در واقع رفتار گذشتۀ من با تو نه تنها درست نبود، بلکه خیلی هم بد و به قول خودت به دور از اخلاق بوده است. به خصوص از رفتار آن روز که در منزلم مهمان بودی خیلی معذرت می خوام و واقعاً شرمنده ام»
مینا لبخندی زد و گفت: «همۀ ما در زندگی اشتباه می کنیم، ولی مهم اینه که این اشتباهات برای ما درسی باشند»
«مینا بهت قول می دم دیگه اشتباهات گذشته در آینده تکرار نشه، ولی باید بهم اجازه بدی که گاهگاهی به سینا سر بزنم و او را به منزلم ببرم» مینا بدون هیچ جوابی به تقاضای او خداحافظی کرد و رفت، در حالی که به این نتیجه رسید که حرفها و نگاه های امروز کاوه با هر روز فرق داشته و معذرت خواهی او جدی و از صمیم قلب بود. ولی مینا تصمیمش را گرفته بود و به زودی همه چیر را به فراموشی می سپرد ...
مینا وقتی در را باز کرد با دیدن کاوه تعجب کرد. حدود دو ماهی می شد که از او خبری نداشت و کم کم احساس آرامش می کرد. کاوه با لبخندی به لب پشت در ایستاده بود و با دیدن مینا گفت: «سلام مینا، حالت چطوره؟»
مینا هم سلام و تشکر کرد.
«می تونم بیام تو؟»
مینا کمی مردد ایستاد و بعد گفت: «بله بفرمایی
فصل 9
قسمت 2
و از کنار در عقب رفت و کاوه وارد شد.
کاوه با دیدن خانۀ ساکت او گفت: «سینا نیست؟»
«نه، رفته کلاس زبان. دیگه باید پیداش بشه» در حالی که کاوه بر روی مبلی می نشست، مینا به طرف آشپزخانه رفت تا چای آماده کند. دیگه ترسی از کاوه نداشت. بعد از یک ربع ساعت با سینی چای و ظرف شیرینی به طرف کاوه آمد و تعارف کرد و خودش هم نشست.
کاوه تشکر کرد و گفت: «مزاحمت که نشدم؟»
«نه، داشتم کمی نظافت می کردم»
«می دونی مینا، امروز رفتم دبیرستان و پریوش بهم گفت که شما تقاضای جابه جایی داده اید»
مینا سرش را پایین انداخت و گفت: «بله، درسته»
«برای چی؟ من که از شما خواستم برای این سال تحصیلی جای دیگه نرید و همین جا بمانید. من حاضرم حقوق بیشتری به شما بدم»
مینا سر بلند کرد و گفت: «اصلاً مسئله این نیست آقای کاوه، من می خوام به منطقه ای در پایین شهر بروم. چون فکر می کنم حرف آنان را بهتر می فهمم»
«نه شما به غیر از مدرسۀ من به جای دیگه ای نخواهید رفت یعنی من نمی گذارم! بچه های من تازه به شما عادت کرده اند»
«ولی من تصمیمم را گرفته ام و تقاضا هم داده ام»
کاوه لبخندی زد و گفت: «فسخ همۀ این کارها خیلی راحته. مینا من می دونم علت این کار تو منم. درسته؟»
مینا سر تکان داد و گفت: «نه!»
کاوه لبخند حزن آلودی زد و گفت: «مینا یک بار بهت گفتم دروغگویی ناشی هستی. من خودم خوب می دونم، ولی بهت قول می دم دیگه مشکلی برات به وجود نیارم و در تنگنا قرارت ندم»
«می دونید آقای کاوه، من پارسال خیلی زجر کشیدم، سخت ترین سال زندگی ام را گذراندم»
«من که از تو معذرت خواستم»
مینا چای را به او تعارف کرد و گفت: «حالا فکرهام رو می کنم»
کاوه چای را برداشت و در حالی که لرزش دستش را به خوبی احساس کرد به طرف دهانش برد. بعد که فنجانش را روی میز گذاشت، گفت: «مینا نرفتی شمال؟»
مینا سر تکان داد و گفت: «نه، دروسم خیلی فشرده بود. از طرفی، من که اونجا کسی رو ندارم»
کاوه لبخندی زد و گفت: «ولی من دو ماه گذشته را در رامسر گذروندم؟ نمی دونی چه هوایی داشت» مینا نگاهی به او انداخت و متوجه شد در حالی که کاوه صدایش شوق زده بود، ولی چشمانش غمگین بودند. غمی پنهان در چشمهای او لانه گزیده بود و صدایش تنی غمگین داشت. هرچند کاوه سعی می کرد مرتب لبخند بزند، مینا مصنوعی بودن آن را به راحتی دریافت.
کاوه امروز هیچ سرزنده و شاد نبود و به یک معنی کاوۀ همیشگی نبود، او وقتی نگاه مینا را بر روی خود دید، غافلگیرانه گفت: «مینا نکنه تو هم مثل پریوش فکر می کنی من مریض هستم»
مینا با خجالت گفت: «خب خیلی لاغر شدید. واقعاً مریض بودید؟»
کاوه لبخند غمگینی زد و گفت: «نه مریض که نبودم، ولی دست کمی هم از مریضها نداشتم. جنگ بیهوده ای را با خود آغاز کردم که در آخر هم جز شکست چیزی نصیبم نشد!»
مینا متحیر او را نگاه کرد و گفت: «متأسفانه من از حرفهای شما چیزی نمی فهمم»
«من سال گذشته بازی ای را با تو شروع کردم که گریبانگیر خودم شد، می خواستم تو را از پای دربیارم، ولی خودم از پای درآمدم»
در حالی که چشمان کاوه مانند دو اخگر آتش شده بودند مینا با تعجب به او نگاه کرد. سپس وحشت زده نگاهش را از او گرفت و با عجله گفت: «شما امروز حرفهای عجیبی می زنید» و بعد با عجله فنجانها را جمع کرد و به آشپزخانه رفت. وقتی آنها را روی میز گذاشت، دستش آشکارا می لرزید.
کاوه از جا بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت و گفت: «بذار حرفهامو بزنم. تو آموخته های منو به باد دادی، تو منو شکست دادی، کاری کردی که هیچ زنی با من نکرده بود، سالهای زیادی به این نتیجه رسیدم که هر زنی قابل شکست است، فقط کافیه نقاط ضعف او را پیدا کرد و از همان راه وارد شد. فرضیه من داشت اثبات می شد، تا اینکه تو آمدی، تو که یک زن شهرستانی بودی.
روز اول که دیدمت تو را قابل آزمایش ندانستم، ولی متوجه شدم زیادی ادای زنهای عفیفه را درمی یاری بنابراین، در جستجوی نقاط ضعفت برآمدم. آنها را به هر طریقی پیدا کردم و وارد شدم، ولی تو همچنان پایدار ماندی. نه تنها بر فرضیۀ من خط بطلان کشیدی، بلکه خودم را هم گرفتار کردی. منو که در مقابل هیچ ماه روی اعجوبه ای تسلیم نشده بودم را به بند کشیدی.
ابتدا مبارزه با تو برایم خیلی هیجان انگیز بود، هر چی آهو چموشتر باشد شکار کردن آن لذت بخش تر است، ولی کم کم احساس کردم محو چشمان شکار خود شده ام. وقتی به حقیقت قلب خود پی بردم به سوی شمال فرار کردم تا شاید دوری بتواند تو را از یادم ببرد، ولی بی فایده بود. جنگی کاملاً بی فایده!
فصل 9
قسمت 3
تمام این روزها و شبها فقط برای من زجر بود و به هر طرف که نگاه می کردم تو بودی.
مینا به زندگی گذشتۀ من زیاد خرده نگیر، من آسیب دیده بودم، آسیب دیده از زنان که اولین نفر مادرم بود، او که تمام مهر و محبتش را نثار همسرش می کرد و من فقط پس خورده سفرۀ محبت اونا بودم. بعد از آن به امید یافتن کانون محبت دیگری، متوجه دختری از فامیلها شدم که واقعاً زیبا بود و وقتی توجه او را هم به سوی خودم دیدم با دخالت خانواده ما با هم نامزد شدیم. روزهای اول خیلی خوب بود، ولی بعد به نکته ای پی بردم که آن کانون محبتی را که من به دنبالش می گشتم به سرابی مبدل کرد.
فهمیدم نامزدم به غیر از من با پسران دیگری هم رفت و آمد می کند و نه تنها دل به من ندارد، بلکه عاشق کس دیگری است که من را وسیله ای ق5رار داده بود برای رسیدن به او. شاید نه خود من بلکه پول و عنوان من! خلاصه در کمال تعجب همگان، او را رها کردم.
بعد از یک سال این بار به اصرار زیاد پدر و مادرم قرار شد با دختر یکی از دوستان و شرکاء پدرم نامزد شویم. همه چیز آماده شده بود، حرفهایی بین پدرم و پدر دختر مورد نظر زده شده بود، ولی زمانی که برای خواستگاری به شهرستان رفتیم باخبر شدیم که آن دختر با پسر دیگری گریخته است. این ماجراها شخصیت مرا خرد کردند و از من موجودی عقده ای ساختند که جز در فکر تلافی کردن و انتقام گرفتن نبود» و سکوت کرد.
مینا با صدای لرزانی گفت: «آقای کاوه چرا این حرفها را به من می زنید. خواهش می کنم که دیگه چیزی نگید و از اینجا برید»
کاوه نگاه اندوه باری به او کرد و گفت: «چرا به تو نگم، چون تو هم در عقده ای کردن من مقصر بودی، و شاید تقصیر تو از دیگران بیشتر بوده»
مینا سر بلند کرد و گفت: «من؟ من اصلاً شما را تا یک سال پیش نمی شناختم»
«بله، کاملاً درسته، ولی می دونی آن زن سومی که قرار بود با او نامزد شوم خود تو بودی، تو بودی که سپهر احمق و بی جربزه را بر من ترجیح دادی و به عقد او درآمدی. من پسر همان شریک پدرت بودم که نخواستی حتی منو ببینی و بعد به کنار بندازی»
مینا ناباورانه نگاهش را به او دوخت. حرفهایی می شنید که در چارچوب باور او نمی گنجید. دست از چای ریختن کشید و پشت میز آشپزخانه بر روی صندلی نشست و با صدای گنگی گفت: «نه این امکان نداره، شما چطور به این نتیجه رسیدید؟»
کاوه به داخل آشپزخانه آمد و پشت صندلی دیگری قرار گرفت و گفت: «با شروع تابستان به رامسر رفتم، وقتی وارد ویلای خودم شدم فکر تو لحظه ای آرامم نمی گذاشت. حرفهایی از سپهر دربارۀ تو و پدرت شنیده بودم، بنابراین در جستجوی پدرت برآمدم. می دونی به نتیجۀ خنده داری رسیدم. آقای خشایار رئوف کسی بود که در همسایگی ویلای خودم ویلا داشت، ولی می دانستم که اونجا متعلق به یکی از شرکای قدیمی پدرم است که سالها از قطع رابطۀ آنان می گذشت. فهمیدم اون کسی نیست به جز پدر تو و تو کسی هستی که قرار بود با من ازدواج کنی خیلی تأسف خوردم. مینا، چرا؟
چه چیز سپهر تو را آن قدر جلب کرد که به خاطر او حاضر شدی همه چیز و عزیزانت را رها کنی، از پدرت چیزی باقی نمانده. او فقط ادای زنده ها را در می آره»
مینا که تا این لحظه بغضی سخت گلویش را می فشرد ناگهان با صدای اندوهباری گریست. نام پدر همۀ مقاومت او را در هم شکست. او که عزیزتر از هر کسی بود، ولی به خاطر ازدواج غلطش هرگز نام او را نبرد. کاوه در سکوت گریستن او را نگاه کرد. مینا اشک های خود را پاک کرد و با عقده گفت: «پدر می خواست برای من زندگی ای مانند مادرم بسازه و من این را نمی خواستم. مادرم وقتی که پدر در خانه نبود و مشغول سرکشی به املاک خود بود در سکوت و تنهایی مرد. پدر هیچ روز تعطیلی نداشت، همه اش کار بود. هر ثروتی باید موجب راحتی شود، ولی ثروت پدر آفت زندیگ ما شده بود. نه آسایش، نه راحتی، نه تفریح، هیچی در زندگی ما نبود. حتی یک بار پدر مرا به مدرسه نبرد، به مدرسۀ ما نیامد، با معلم من صحبت نکرد. همیشه باید با مستخدم می رفتم.
شبی که مادر مریض بود او با وجود اینکه حال او را می دانست به سر کار خود رفت و مادرم در اندوه و تنهایی فوت کرد و من شاهد همۀ این قضایا بودم. بعد از فوت مادر تنها شدم. پدر را هیچ نمی دیدم، هیچ محبتی احساس نمی کردم. سالی که داشتم دیپلم می گرفتم پدر گوشزد کرد که بعد از دیپلم باید ازدواج کنی، ولی من عاشق درس خواندن بودم.
او در مورد پسر همکارش و محسنات و ثروت او حرف می زد، ولی من چنین چیزی را نمی خواستم. من دیگر پول نمی خواستم، عنوان نمی خواستم. من فقط تشنۀ محبت بودم و سپهر دنیایی از محبت و احساس بود. من نمی خواستم همرم کسی مثل پدرم باشد، بنابراین در مقابل خواستۀ او ایستادم و تحقق تمام آرزوهایم را فقط در دستان سپهر کارمند دیدم و او را انتخاب کردم. من شما را هم یکی مثل پدرم می شناختم که زندگی تان در بین باغ ها و زمین هایتان محصور می شد.»
و بعد غمگین ساکت شد و آهی کشید. اشکهایش را پاک کرد و گفت: «یادآوری گذشته چه فایده ای داره، شاید پدرم را دیدید؟ اون حالش خوبه؟»
کاوه سر تکان داد و گفت: «از نزدیک نه. فقط دورادور او را دیدم. خیلی پیر و تکیده شده. مینا آیا در تمام این سالها یک بار هم از او طلب بخشش نکردی و نخواستی پشش برگردی»
فصل 9
قسمت 4
«نه، می دونستم این کارها بی فایده است. فقط هر سال با شروع سال نو یک کارت برایش می فرستم که همه را هم بی جواب گذاشته. خوب می دونم روی حرفی که زده قاطعانه می ایستد. غروری داره که هرگز به خاطر من آن را نمی شکند»
کاوه لبخند غمگینی زد و گفت: «فکر می کنم تنها ارثی که از پدرتان به شما رسیده همین غرور لعنتی باشه، نه؟»
مینا سر بلند کرد و گفت: «در این مورد شما کاملاً در اشتباهید و من هیچ غروری ندارم»
کاوه نگاه درمانده ای به او کرد و با صدای لرزانی گفت: «اگر این طور است پس کمکم کن مینا، قبلاً ازت خواستم به خاطر تمایل خودت با من ازدواج کنی، ولی حالا می خوام ازم متنفر نباشی. گذشته را جبران می کنم. اگر فقط یک قول کوچک و یا جای امیدواری برام باشه. مینا بهت احتیاج دارم و با تمام وجود خواستارتم، می فهمی چی دارم می گم؟»
صدایش پر از لرزش و ارتعاش، صورتش گلگون و چشمانش چون دو اخگر سرخ بود. گویا هر حرفی که می زد صد برابر آن را در دل داشت که نمی توانست بیرون بریزد ...
مینا از جا بلند شد و گفت: «خواهش می کنم بس کنید. این حرفها را بگذارید کنار»
کاوه منقلب تر از قبل گفت: «مینا اگر تو می فهمیدی سینۀ من چه فشاری را داره تحمل می کنه بهم نمی گفتی بس کن. خواهش می کنم فقط قول بده روش فکر کنی»
مینا با عجله میان حرف او دوید و گفت: «نه، هیچ احتیاجی به فکر کردن نیست. اگه منظور شما از این حرفها ازدواج است، بذارید یک بار و برای همیشه به شما بگم من دیگه حتی فکر ازدواج را هم نمی کنم، نه با شما و نه با هیچ کس دیگر. حالا خواهش می کنم از اینجا برید» و با عجله به طرف کتری رفت که روی شعلۀ روشنی بی آب مانده بود.
حرفهای مینا تمام امیدهای کاوه را به یأس تبدیل کرد و او را ناتوان و ناباور چسبیده به میز آشپزخانه نگاه داشت. مدتی گنگ و گیج حرکات شتابزده مینا را نگاه کرد و بعد با صدای غمگینی گفت: «مینا ازم متنفری. درسته؟ در گذشته اگر ندیده کنارم زدی، ولی حالا دیده و شناخته این کار رو کردی»
مینا به او نگاه کرد و نگاهش در نگاه سرخورده و درماندۀ او گره خورد، ولی صدای زنگ ناگهانی آیفون نگاه آنان را از هم جدا کرد. مینا گفت: «فکر می کنم سیناست»
کاوه با زحمت زیاد قامت در هم ریخته خود را جمع و جور کرد و از جا بلند شد و گفت: «من باز می کنم» و در حالی که نیرویی برای قدم برداشتن نداشت به سوی در رفت. مینا در دلش عمیقاً برای او ناراحت بود و متأسف از اینکه کاری نمی توانست بکند. کاوه وقتی پشت در چشمش به سینا افتاد، اندوه صورتش را با لبخندی تصنعتی پوشاند. سینا هم که کاوه را دید ناباورانه او را نگاه کرد و گفت: «آقای کاوه شمایید، باورم نمی شه»
کاوه با او دست داد، او را در آغوش کشید و گفت: «سلام سینا، حالت خوبه؟ دلم برات خیلی تنگ شده بود»
سینا گفت: «من هم همین طور، فکر کردم منو از یاد بردید. خیلی وقته بهم سر نزدید»
کاوه دست او را گرفت. نگاهی به چشمان پرصداقت او انداخت و در حالی که در قلب خود سوزشی را احساس می کرد گفت: «نه، عزیزم این حرف را نزن. من هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم. فقط مسافرت بودم» بعد در را بست و هر دو وارد منزل شدند.
سینا گفت: «خب کجا بودید آقای کاوه؟»
«در شهر شما رامسر»
سینا با خوشحالی گفت: «جدی می گید؟ هتل رامسر هم رفتید آقای کاوه؟ دیدید چقدر زیباست»
کاوه خندید و گفت: «آره رفتم. همین طور پل تنکابن که تو تعریفش را کرده بودی»
سینا لبخندی زد و گفت: «شما تنکابن هم رفتید؟ خیلی دلم برای دریا تنگ شده»
«خب عزیزم بالاخره این غربت و غریبی ها هم تمام می شه و شما به شهرتون برمی گردید»
صورت سینا در هم رفت و گفت: «ما که دیگه اونجا کسی را نداریم که بریم. مامان می گه در رامسر یک عمه دارم که هیچ به یادم نمی آد»
کاوه دستی به شانۀ او کشید و گفت: «بس کن سینا، مگه من کسی رو دارم. پدر و مادر و خواهری که سالی یک بار هم نمی بینمشان. همۀ ما باید تنها زندگی کنیم»
«بله حق با شماست. راستی مامان کجاست؟»
«رفته برام چای درست کنه. ولی من دیگه باید برم. راستی توی اون سبد که روی میز چند تا کلوچۀ لاهیجان و کمی زغال اخته برات آوردم، حتماً دوست داری، نه؟»
«قاتل زغال اخته ام»
کاوه باز هم مدتی با اندوه او را نگاه کرد و بعد از جا بلند شد و گفت: «من دیگه می رم. از طرف من از مامان خداحافظی کن» و آنجا را ترک کرد.
* * * پایان فصل 9 * * *
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین