♥غزال♥11
قسمت 28
جدی؟ کیه؟
-پسر یکی از همسایه هاست، خونشون یه کوچه با ما فاصله داره، چند روز پیش اومدند خواستگاری. اسمش افشینه، معازه طلافروشی داره تا فوق دیپلم خونده. از خانواده های اصیل و متمول هستند. بابا تحقیق کرده و نظر مساعد دارن ولی خودم دو دلم.
-با این صفات خوب، دودلی؟
-چون دوست دارم ادامه تحصیل بدم. حتی اگر امسال قبول نشدم برای سال آینده بیشتر تلاش می کنم تا قبول بشم.
-اینکه دودلی نداره، خیلی راحت حرفتو بهش بزن شاید ادم روشن فکری باشه و قبول کنه. چند سال داره؟
-ممنون که راهنمایی کردی، بیست و دو سالشه.
شب تا موقع رفتن فقط در مورد مسافرتمان با سها صحبت می کردم و وقتی به خانه رفتیم تازه یادم افتاد که باید از فردا تمرین اشپزی و خانه داری بکنم و دلم به اشوب افتاد. فکرم آنقدر مشغول بود که دیگر حواسم به حرفهای سپهر نبود. وقتی سپهر یکدفعه بازویم را گرفت و به طرف خودش کشید و از خواب بیدار شدم.
سپهر- غزال کجا سیر می کنی که حواست به حرفام نیست چی فکرتو مشغول کرده؟
مایوس جواب دادم: یه مساله بزرگ و مهم، آخه من از فردا چیکار کنم؟ من هیچ کاری بلد نیستم، از فردا باید تخم مرغ بخوریم، چون غذا پختن بلد نیستم.
حرفم باعث خنده اش شد و با خنده جواب داد: وای وای چه مساله مهمی فکرتو مشغول کرده، حالا می خوای چیکار کنی عزیز دلم؟ فدات شم تا منو داری غم نخور، حالا پاشو پیش من بشین تا برات، برای اینکه گرسنه نمونی غذا درست کنم.
با خوشحالی گفتم: مگه تو آشپزی بلدی؟
یکدفعه چشمم به ساعت افتاد و با ناراحتی ادامه دادم: ولی الان دیروقته و تو باید صبح بری سر کار.
-خانم خانما اولا گرسنه نموندن تو مهمتر از خواب منه. ثانیا کسی که دو سال تنها زندگی کرده همه کاری رو یاد میگیری. مخصوصا هم خونه خوبی مثل فرید داشته باشی.
روی کابینت نشستم و به سپهر نگاه کردم، که فرز و تند، غذا آماده می کرد. طفلکی به خاطر من تا ساعت دو بیدار ماند و غذا می پخت.
وقتی کارش تموم شد، دستانم را دور گردنش انداختم و گفتم:
-آشپزباشی، اجرتون چقدر میشه تا یادم نرفته بگید تا حساب کنم.
-به ازای هر ساعت صد بوسه از صورت قشنگت.
-نه آقا اگه شوهرم بفهمه کار هر دومون تمومه، فاتحه مون خونده است.
-تو غمت نباشه من نمی ذارم بفهمه حالا تا دیر نشده بپر بغلم.
از آن پس اغلب پختن غذا به عهده سپهر بود و من حتی، صبحها زحمت آماده کردن صبحانه را به خودم نمی دادم و تا لنگ ظهر می خوابیدم. و بعد تا عصر بیکار می نشستم تا سپهر بیاید و بعد از آن یا به خانه ما یا به خانه عمو سعید اینا می رفتیم و یا در خیابانها یا پارکها می گشتیم. بعد از یک ماه اولین بار خودم، از سپهر خواستم که غذا درست نکند و به خیال اینکه آشپز قابلی شدم از صبح مشغول پختن، خورشت قیمه با پلو بودم. میز را چیدم وحاضر و آماده منتظرش نشستم، دلم از گرسنگی ضعف می رفت تا اینکه سپهر آمد.
-به به عجب بوی غذایی می آید از بوش مشخصه که خیلی خوش مزه است.
-اول بخور بعدا قضاوت کن اون هم درست، نه برای دل خوشی من.
سپهر برای هر دو نفرمان عذا کشید. منتظر شدم تا اول سپهر بخورد تا عکس العمل اش را ببینم، با اشتها شروع به خوردن کرد. فکر کردم خیلی خوشمزه است که با اشتها می خورد. وقتی اولین قاشق را به دهانم بردم، خشکم زد چون به جای ترش بودن خیلی شیرین بود. اون هم چه شیرینی، مثل مربا! به زور قورت دادم و خوردم.
-وای چطوری می خوری، خیلی شیرینه. آخه من که لیمو ریختم.
سپهر لبخندی زد و گفت: باشه بار اولته، دفعه بعد یادت باشه به جای شکر، نمک بریزی.
به فکر فرو رفتم. یعنی چی. شکر؟ نمک؟ نه این ممکن نبود یعنی اشتباه کردم، به ظرفی که کنار گاز بود نگاهی انداختم کمی برداشتم و مزه کردم، حق با سپهر بود چون هم برنج را با شکر خیس کرده بودم هم داخل خورشت ریخته بودم از اشتباهم خنده ام گرفت. طفلکی سپهر چطور می توانست بخورد و دم نزند و برای همین گفتم: سپهر چطور تونستی بخوری و دم نزنی؟
-چون می دونستم که برای این غذا خیلی زحمت کشیدی و خسته شدی و همین هم باعث تحریک اشتهام میشه. و در ضمن آهوی نوپای من تا راه بیافته و یاد بگیره زمان می بره و من به حساب طمع اصلی اش خوردم.
بالاجبار من هم چند قاشقی همراه آب خوردم.
صبح روز بعد که دوشنبه بود به خانه عمو سعید رفتم چون قرار بود عصر افشین با خانواده اش به خواستگاری بیاید. و افشین و سها با هم صحبت کنند.عصر منتظر بودیم و برای ورود خواستگارها ثانیه شماری می کردم تا هر چه زودتر این آقا افشین رو ببینم. تا بالاخره صدای زنگ به انتظارم خاتمه داد. سه خانم چادری که دونفرشان میانسال و یکی جوان بود و به همراه پدر افشین حاج آقا ضرغامی و خود افشین. قد متوسط و لاغر اندام و با چشان قهوه ای و صورت کشیده و گندمگون داشت. روی هم رفته قیافه نسبتا قشنگی داشت. یکی از خانمها مادرش و دیگری عمه اش و خانم دیگر خواهرش افرا بود. از تهرانیهای اصیل و مذهبی بودند و هیچ سنخیتی با خانواده زمانی از لحاظ مذهبی نداشتند ولی با این حال آمده بودند. بعد از دقایقی حاج خانم اجازه خواست تا افشین و سها با هم صحبت کنند. برای این کار حیاط را انتخاب کردند.
به جای سها من استرس داشتم و مشغول پذیرایی بودم که عمه خانم پرسید: عروس خانم شما چند ساله ازدواج کردین، بچه ندارین؟
با شرم جواب دادم: نخیر، هنوز دو ماه ازدواج کردیم.
عمه خانم- پس سال بعد این موقع بچه بغل دارین.
خاله به جای من جواب داد: فکر نکنم حاج خانم، عروس ما خودش هنوز بچه است و دست از شیطنت هاش برنداشته که بخواد بچه داری هم بکنه، پیش پای شما با اون یکی پسرم سر بستنی تو سر و کله همدیگه می زدن.
-خاله که شما آبروی منو جلوی حاج خانم بردین.
افرا لبخند ملیحی زد وگفت: برای اشنایی بیشتر دونستن این چیزا لازمه، ببخشید می تونم بپرسم چند سالتونه؟
-نوزده سال.
حاج خانم- افرا که همسن شما بود یه بچه دوساله داشت، که بهش نمی اومد چون یه کمی کوچولو موچولو بود. ماشالله شما درشت هستین، راستی اهل کجا هستین؟
-پدرم کرد و مادرم ترک ارومیه، خودمم تهران به دنیا اومدم.
حتج آقا نگاهی به سرتا پایم کرد ورو به سپهر گفت: پسرم خیلی باید مواظب خودتت باشی چون کردا، آدمهای کله شق و یه دنده ای هستند و تا وقتی که باهاشون مهربونید خوبن و تا پای جون باهاتن. ولی اگه لج کنی خدا به دادت برسه.
سپهر که حرفهای حاج اقا به مزاجش خوش آمده بود جواب داد: بله حق با شماست چون یه گوشه شو قبل از ازدواج دیدم و برای همین هر روز دعا می کنم که.... بقیه اش رو که می دونین، الان حسابی حواسم جمع شده.
عمو- سپهر خان مثل اینکه عروس گلمو تنها گیر آوردی که بلبل زبان شدی. اتفاقا من و مادرت هر روز صدهزار بار خدا رو شکر می کنیم که غزال عروس ما شد و تو رو پیش ما نگه داشت و گرنه الان باید به جای خنده و شادی، اشک و زاری می کردیم، قربون عروس ماهم برم، روی تخم چشمامون جا داره.
حاج آقا- خدا کنه این وصلت سر بگیره و ما هم به آرزومون برسیم چون افشین تنها فرزند ذکور ماست و دوست داریم با خانواده خوب ونجیبی مثل شما فامیل بشیم.
عمو- خواهش می کنم خوبی از خود شماست
بحث عوض شد و همه سرگرم صحبت با هم بودند که آهسته در گوش سپهرگفتم: اقا سپهر شب که به خونه میریم،نه؟ اونوقت نوبت منه که ازت تعریف کنم و حلوا، حلوات کنم، حالا دیگه می زنی تو سرت و دعا می کنی از شرم خلاص بشی.
قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت: نه عشق من، دعا می کنم که شیر زنی مثل تو نصیب این بره بی دست و پا شده، تو سرم نزنن مبادا تحریمم کنی. خدا سایه تو رو از سر این بره کم نکنه.
نگاهی به چشمان بی قرارش انداختم و با لبخند جواب دادم: نترس این شیر دیگه رام شده و محاله سر کشی کنه.
-قربون غزالم برم که دلمو اسیرش کرده.
با ورود افشین وسها، صحبتها قطع شد. قیافه هر دو خندان بود.
به محض ورود حاج خانم گفت: عروس خانم دهنمون رو شیرین کنیم یا نه؟
سها با لپ های گل انداخته، سرش را پایین انداخت و حرفی نزد که عمه خانم ادامه داد: سکوت علامت رضاست، پاشو عروس خانم شیرینی تعارف کن.
سها نگاهی به خاله و عمو انداخت و منتظر اجازه آنها شد. عمو گفت:
عزیزم اگر راضی هستی پاشو معطل نکن، همه منتظر جواب تو هستند.
سها بلند شد و همه برایش کف زدند، بعد از خوردن شیرینی حاج آقا رشته کلام را به دست گرفت و گفت: چون دوست ندارم دختر و پسر با هم نامزد بمونند بهتره تاریخ عقد و عروسی رو تعیین کنیم و همچنین سایر رسومات رو به جا بیاریم.
تمام قرارها گذاشته شد و تاریخ عقد روز سوم مهر ماه مصادف با میلاد حضرت محمد تعیین شد.در این مدت اندک، کار خرید عروسی و تکمیل جهزیه انجام شد.
کم کم همه دوستانم راهی خانه بخت می شدند و روزهای مجردی را به اتمام می رساندند.
در اواخر شهریور که چند صباحی به عروسی سها نمانده بود، یک روز ظهر سپهر تلفن کرد و گفت: امشب شام مهمون داریم، غذا آماده کن.
دستپاچه پرسیدم: شام، مهمون، کیه، چند نفر؟
-با اجازه شما خانواده آقا محمود و مسعود سراج و آقای زمانی و دامادشون.
-وای خدای من، من تنهایی چه جوری و چی آماده کنم، وای سپهر آبروم میره، باید املت درست کنم تا قابل خوردن باشه.
-عزیزم چزا املت؟ مگه من مردم که تو تنهایی کار کنی، تا تو به تعداد برنج خیس کنی من اومدم چون باید یه خورده خرید کنم و طول میکشه. خداحافظ.
-خداحافظ.
برنج را خیس کردم و بعد از کمی فکر کردن، به تعداد مرغ بیرون آوردم و تو قابلمه گذاشتم تا بپزد، ترس و دلهره به جانم افتاده بود، آنقدر هول بودم که دو تا بشقاب و یک لیوان شکستم، طوری که موقع جمع کردن، شیشه خردهای لیوان، دستم را برید. همانجا ماتم برده بود و با خودم می گفتم« آخه تو رو چه به شوهر کردن، تو که عرضه خونه داری و اشپزی نداشتی چرا شوهر کردی، خاک بر سر بی شعور و بی عرضه ات»
« تازه اولشه، بیشتر دخترهایی که شوهر می کنند، بلد نیستند و به مرور زمان یاد می گیرن. حالا سپهر خوبه که ایراد نمی گیره و با جان ودل کمکم می کنه»
در عالم رویا غرق بودم که صدای سپهر مرا به خود آورد: چرا اینجا نشستی، بلند شو همه جا خونی شده.
نگاهی به دوروبرم انداختم. هم لباسم و هم کف اشپزخانه خونی بود. سپهر خودش گاز استریل و بتادین آورد و زخمم را پاک و پانسمان کرد و گفت: حالا پاشو برو لباستو عوض کن و بیا نهار بخوریم.
صورتش را بوسیدم و گفتم: سپهر تو خیلی خوبی، هر کس دیگه ای جای تو بود عصبانی میشد.
-اینچه حرفیه که میزنی عزیزم؟ هرکس مادر زادی کاری رو یاد نمی گیره، چون دفعه اوله که خونمون مهمون میاد هول کردی. پاشو خانمم که غذای یخ می کنه.
تند تند لباس عوض کردم و به اشپزخانه برگشتم، طفلکی در حال شستن کف اشپزخانه بود. بعد از نهار خوردن بود که گفت: تو فقط میوه و شیرینی رو بچین تو ظرف.... بقیه کارها رو خودم انجام میدم، لطفا به آب هم دست نزن، زخمت عفونت می کنه.
دستم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم: آخه اونوقت تو خیلی خسته میشی، نمیشه که من بنشینم و تو همه کارها رو انجام بدی، این بی انصافیه.
-خانم با انصاف، همین که خانم خونه من شدی کار بزرگی کردی و من این لطف خدا رو هیچ وقت فراموش نمی کنم، ناجی من خیلی دوست دارم.
-آره جانم منم خیلی دوست دارم و شرمنده محبت های بی کرانت هستم.
-دشمنت شرمنده باشه عزیزم. حالا تا اون چشمهای افسونگرت وسوسه ام نکرده و از راه بدر نشدم بزار کارمو انجام بدم.
-چشم عزیزم.
سپهر تا شب یک تنه کار می کرد. قبل از آمدن مهمانها همه چیز آماده و مهیا بود و وقتی همه از راه رسیدند مشغول پذیرایی شدم. سهند به اشپزخانه رفت و سرک کشید و آد و گفت: نه بابا حسابی کدبانو شده، من گفتم حتما باید امشب گشنه پلو با خورشت دل ضعفه بخوریم ولی نه خدا را شکر دلی از عزا درمیاریم.
-مگه چند ساله لب به غذا نزدی که می خوای خودکشی کنی. از این فکر ها نکن که جیره بندیه.
سهند- چرا مگه قراره برین مکه که خسیس شدی؟ آره سپهر خان، به سلامتی کی مشرف میشین.
سپهر- نترس، می تونی برای دو سالت هم ذخیره کنی، چون یا باید آش بخوری یا ساچمه پلو.
-به به، به سلامتی سهند جان تشریف می بری سربازی؟ چه عجله ای داری صبرکن شاید دانشگاه قبول شدی. خدا رو چه دیدی شاید به عنوان آبدارچی قبول شدی.
همه شروع به خندیدن کردند که سهند با ترشرویی گفت: چیه اینقدر پز میدی، رخت شویی قبول شدن که این همه دک و پز نداره.
-راستشو بگو چرا امروز آتیشی شدی از چی دلخوری که تلافی شو سر من در میاری؟
بابا- مگه دخترم خبر نداری؟ سپهر بهت نگفت چرا همه رو شام دعوت کرده؟
با کنجکاوی به سپهر نگاه کردم. بابا هم بلند شد و بسته کوچکی بهم داد و صورتم را بوسید و گفت: عزیزم آخر منو به آرزوم رسوندی، بهت تبریک میگم این هدیه ناقابل از طرف من و عموت.
جیران پرسیدمک آخه اول بگین چه اتفاقی افتاده، من که گیج شدم.
سپهر درحالی که بسته کادویی بهم می داد: خانم مهندس آینده، شما در رشته مهندسی عمران قبول شدین، تبریک میگم.
از خوشحالی دلم می خواست پرواز کنم. فریاد بکشم، اصلا باورم نمی شد در دانشگاه قبول شوم آنهم عمران. خودم را در آغوش بابا انداختم و چه آغوش گرم و مهربانی. صدای ضربان قلبش را که تند می زد می شنیدم.
بعد از گرفتن کادوی عمو سعید از همه تشکر کردم و کادوها را باز کردم. بابا و عمو محمود یک سوئیچ اتومبیل، سپهر هم یک موبایل، عمو سعید هم انگشتری برلیان هدیه داده بود. صورت همه را بوسیدم و تشکر کردم. انگار خواب می دیدم و می ترسیدم، این رویای شیرین با بیدار شدنم به پایان برسد.
در این لحظه به یاد سها افتادم . پرسیدم: راستی سها جون تو قبول نشدی که ساکتی؟
سها-چرا در رشته ریاضی محض قبول شدم.
لبخندی زد و ادامه داد:
آخه من مثل تو پارتی نداشتم که در رشته بهتری قبول بشم.
-پارتی؟
سپهر- سها دستت درد نکنه، من هیچ فرقی بین تو و غزال نزاشتم، خوبه خودت دیدی به زور سر کتاب و درس می نشوندمش تا بخونه.
یاشار- سپهر واقعا کار سختی بود که تو از پس اش براومدی، باید به تو تبریک گفت نه غزال! چون همه زحمت اش به گردن تو بود جدا دستت درد نکنه.
سپهر- ممنون. من وظیفه مو انجام دادم،خودش هم خیلی زحمت و سختی کشید تا قبول شد.
سهند- خدا شانس بده انگار موشک هوا کرده که این همه قدردانی و تشکر می کنید. ای خدا یکی مثل این دو روز مونده درس می خونه و قبول میشه، یکی هم مثل من، چهارسال خودشو می کشه و قید همه چیز رو می زنه و خودشو می کشه، آخرشم هیچی! دود میشه میره هوا.
یاشار- واقعا سهند به تو ظلم شده، چه شبهایی که بی خوابی کشیدی و تمرین حل کردی.
همه می خندیدیم و سر به سر سهند می گذاشتیم. ولی سها که این روزها با حجاب و روسری می گشت کمی گرفته بود. طفلکی حق داشت چون بیشتر از من زحمت کشیده بود ولی تو رشته درست و حسابی قبول نشد.
صبح روز بعد چون سپهر کار داشت با سها و افشین برای ثبت نام به دانشگاه رفتم و بعد از ثبت نام افشین ما را به خانه خاله رساند تا در کارها به خاله نازی کمک کنیم، فقط یک هفته به عروسی فرصت باقی مانده بود.
روز اول مهر، صبح زودتر از خواب بیدار شدم، سپهر مثل بچه ها برایم لقمه می گرفت تا گرسنه سر کلاس نروم و مرتب سفارش می کرد تا موظب خودم باشم. خنده ام گرفت و گفتم: مگه بچه هفت ساله ام که اینجور رفتار می کنی، هی سفارش می کنی که مواظب خودم باشم. برام لقمه میگیری! اینقدر لوسم نکن، تنبل و بی مسئولیت میشم ها.
نفس عمیقی کشید و جواب داد: اگه می دونستی چقدر دوست دارم و می پرستمت اینجوری حرف نمی زدی. تو عشق و جون منی، بدون تو تپش قلبم بی معناست و دلم مثل کویر و برهوت می مونه.
حالا تا دیر نشده پاشو بریم که امروز می خوام خودم ببرمت. هر وقت کلاست تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت، از فردا خودت می تونی بری به شرط اینکه آروم رانندگی کنی وگرنه جریمه می شی.
-چشم سرور من، اطاعت امر.
-قربون چشات تاج سر من.
با دلهره و ترس پا به حیاط دانشگاه گذاشتم، محیط نا آشنا برایم تازگی داشت با کمک و راهنمایی مسئولین به کلاس رفتم. چند نفر دختر و پسر قبل از من در کلاس حضور داشتند. سلام کردم و آخر کنار پنجره نشستم. تا اینکه سر و کله دیگر دانشجوها پیدا شد. تهداد پسرها بیشتر از دختر ها بود و در آخر سر استاد پا به کلاس گذاشت. دقایقی به سخنرانی و آشنایی بچه ها گذشت. سپس تدریس را شروع کرد. کنار من دختری به نام فرنوش نشسته بود از سر و وضع و قیافه اش معلوم بود که دختری محجوب و متین هست. بعد از پایان کلاس با هم آشنا شدیم. پدرش کارمند اداره پست و مادرش خانه دار بود و غیر از خودش سه برادر و یک خواهر دیگر داشت که همه ازدواج کرده بودند. فرنوش آخرین فرزند خانواده هنوز ازدواج نکرده بود. تا ساعت 5/3 کلاس داشتیم چون از قبل به سپهر خبر داده بودم، بیرون جلوی در منتظرم بود و با هم به خانه رفتیم. بهد از نهار، ساعتی را استراحت کردیم و عصر ساعت هفت به خانه بهناز و فرید رفتیم.
بعد از کمی نشستن با بهناز برای چیدن میز به آشپزخانه رفتیم، سری به غذاها کشیدم و گفتم: دست فرید درد نکنه، چقدرم غذا پخته. خیلی زحمت کشیده.
بهماز- ترمز کن غزال خانم، چی چی دست فرید درد نکنه؟ همه رو خودم پختم از صبح زحمت کشیدم.
ادای منو درآورد و گفت: دست فرید درد نکنه چقدرم غذا پخته.
خندیدم و جواب دادم: خوب من فکر کردم تو هم مثل من آشپزی بلد نیستی و فرید عذا می پزه.
بهناز-به به چشم و دلم روشن! پس همه کارهای تورو سپهر انجام میده، بیچاره هم تو خونه کار می کنه هم تو بیرون؟ از این به بعد هم که غوز بالاغوز شده خانم دانشجو شدن و باید درس بخونن، نه جونم تو خونه ما از این خبرا نیست، پدرم دراومد تا یاد گرفتم.
چشمکی زد وادامه داد: البته به کمک فرید جون.
-همچین گفتی، فکر کردم به زور دعوا و مرافعه و کتک یاد گرفتی. آخه بهناز خیلی سخته، من هر کاری می کنم آخرش خراب میشه.
-اگه تنبلی رو بزاری کنار یاد می گیری. نمی تونم راحتیه جان، خواستن توانستن است. همانطور که دانشگاه قبول شدی بخوای یاد میگیری. حالا هم تا صدای فرید درنیامده بشقابها رو بچین.
با هم میز شام را چیدیم و مردها رو صدا کردیم. سر میز بهناز به شوخی گفت: سپهر این چه زنیه گرفتی، بهتره به فکر یکی دیگه باشی این به درد نمی خوره.
سپهر- چرا، مگه چه ایرادی داره، اگه تموم دنیا رو هم بگردم بهتر از غزال رو پیدا نمی کنم.
بهناز- اوه اوه، کی کیره این همه راه رو. غزال تو رو خدا یکی از اون هندونه ها رو بده بخوریم.
-تو حرص نخور، علف به دهن بزی باید شیرین بیاد که اومده.
قسمت 29
فرید- اون هم چه شیرین اومدنی که آقا سپهر رو کشید اینجا. از کارهای نشدی و غیر ممکن که طرف قید همه چیز رو بزنه بیاد ایران.
سپهر چشم غره ای به فرید رفت و جواب داد: به جای حرف زدن غذاتو بخور حیف این غذاهای خوشمزه نیست که زهرمار کنی، طفلکی بهناز خیلی زحمت کشیده
-سپهر اونجا چی کار کردی که می ترسی فرید حرف بزنه
برای انکه دلگرمش کنم گفتم:
-نترس من در خوب وبدن تو شکی ندارم.
چون به مزاجش خوش آمد جواب داد: مرسی عزیزم که روشو کم کردی. از بچگی خیلی با من لجه، دوست داره جلوی همه منو کنف کنه، نمی دونم چه هیزم تری بهش فروختم که با من دشمنی داره.
فرید- آخه از بچگی دختر عموها و دختر خاله ها خیلی تو رو تحویل می گرفتن حسودیم می شد.
می دانستم شوخی میکنند چون بیشتر از پنج سال نبود که با هم دوست شده بودند و برای همین به حرفهایشان می خندیدیم.
روز عروسی افشین و سها هم از راه رسید، مراسن تویهتل برگزار می شد تا خانم ها و آقایان از هم جدا باشند. وقتی سها با لباس عروسی به تالار قدم گذاشت مثل فرشته ها زیبا و معصوم شده بود. مثلهمیشه ساکت و سربه زیر و کمتر حرف می زد.
آنها به خاطر درس سها به ماه عسل نرفتند و قرار بود در اولین فرصت به مسافرت بروند. همه کارهای سها درست برعکس من بود. با ازدواجش همه چیز تغییر کرده بود. آنها در طبقه دوم خانه آقای ضرغامی که به عروس و داماد تخصیص شده بود، زندگی مشترک را آغاز می کردند. البته از نظر مالی در مضیقه نبودند. فقط به خاطر اینکه از پسرشان دور نباشند، خواستند تا با آنها زندگی کنند.
آخر شب بعد از اتمام مراسم وقتی می خواستیم هتل را ترک کنیم با بهزاد که به عروسی ما نیامده بود روبرو شدم. دستپاچه سلام کردم.
بهزاد- سلام از ماست عروس خانم! بهتون تبریک می گم، امیدوارم به پای هم پیر شین. هرچند که من زودتر از سپهر پیشنهاد ازدواج داده بودم.
غافلگیر شدم، لحظه ای مکث کردم و جواب دادم: اتفاقا برعکس میگین، سپهر زودتر از همه حتی زودتر از همه عموهایم خواستار ازدواج با من بود، چون ابتدا من قبول نمی کردم، نمی توانست رسما اقدام کنه ولی دیگه قسمت هرچی باشه همون میشه.
-بله قسمت! قسمت شما هم پسر دایی من بود.
برای اینکه مجال حرف زدن بهش ندم گفتم: با اجازتون من میرم، چون سپهرکارم داره.
بهزاد- خواهش می کنم، بفرمایید. درست مثل اون دفعه.
با عجله ازش دور شدم و پیش سپهر که کنار عمو سعید ایستاده بود رفتم. سپهر با نزدیک شدنم جلو آمد و گفت:
-چی شده، چرا مثل لبو سرخ شدی؟
-هیچی نشده، داخل گرم بود به همین خاطر سرخ شدم.
دستش را پشتم گذاشت و گفت: بیا بریم سوار ماشین شیم غزال تیز پای من، دیدم باز بهزاد گیرت انداخته بود لازم نیست دروغ بگی.
-تو چند تا چشم داری که حواست هم پیش مهموناست هم پیش من که ما رو دیدی.
-عشق من، من همیشه حواسم پیش توست که مبادا، صیاد دیگه ای بخواد آهوی منو، صید کنه.
-حالا دیگه از این حرفها گذشته چون آهوی تو به دامت افتاده و محاله که از دام این صیاد مهربون که دست نوازش بر سرش می کشه دل بکنه، خیالت راحت باشه من دیگه تو دریای عشق و محبت تو غرق شدم.
-خوب حالا بگو ببینم این پسر عمه جان من چی چی بهت می گفت؟
هر چه بین ما رد و بدل شده بود گفتم تا مبادا دل چرکین شود. بعد از شنیدن حرفهایم خنده ای کرد و گفت: فدات بشم تو از همه سری، نمی دونم به چی تشبیه ات کنم، افسونگر یا حوری یا پری، ولی هر چی هستی واقعا محشری، چون عاشق دیوونهای مثل من داری که حاضره جونشو فدات کنه.
-فکر کنم تا چند ماه دیگه منو هم به درد خودت مبتلا کنی، چون حرفها و زمزمه هات، امید و انرژی مثبت به من میده. اونوقت تو میشی مجنون و من میشم لیلی بی قرارت.
-این که خیلی خوبه چون دو تا همسفر عاشق، سفرشون هر چقدر سخت و دشوار باشه به راحتی می تونن به پایان برسوننريال چون عشق چراغ هدایته که هر گم کرده راهی رو به مقصد می رسونه.
دستش را محکم در دستم فشار دادم چون حس می کردم دنیا مال من است، دنیایی که پر بود از آدمهای خوب و مهربان که هیچ محبتی را از من دریغ نمی کردند.
شبی که قرار بود سهند برای گذراندن دوره آموزشی به همدان برود، به دیدنش رفتیم برعکس ر.زهای قبل با هم جر و بحث نمی کردیم و کنار هم نشسته و حرف می زدیم که باعث تعجب همه شده بود. کتایون گفت: چی شده امروز شما دو تا، تو سر و کله همدیگه نمی زنین و با هم آروم و ساکت حرف می زنین و درد و دل می کنید.
با بغضی که در گلو داشتم جواب دادم: چون مدتی از هم دور میشیم و فرصت درد و دل کردن رو نداریم
سهند- دوری از همه شما برام سخته مخصوصا از این تحفه که خیلی دلم براش تنگ می شه، هرچند که مدتیه کمتر به ما سر می زنه و بی معرفت شده.
زن عمو- نه پسرم از بی معرفتی نیست هرکسی ازدواج بکنه نسبت به قبل تغییر می کنه، ایشالله نوبت خودت هم میشه.
سپهر- سهند جان برای اینکه معرفت اش رو بهت ثابت کنه امشب پیش ات می مونه، تا صبح هرچقدر خواستین با هم درد و دل کنید.
هر دو خوشحال شدیم و سهند گفت: سپهر جون قربون معرفتت راحتم کردی چون روم نمی شد بهت بگم، با خودم گفتم شاید بهت بگم و ناراحت شی و اجازه ندی.
سپهر- چرا ناراحت شم، هر برادری این حق و اجازه رو داره، نه عمو جان.
عمو دستی به شانه سپهر زد و گفت: این لطف و محبت تو رو می رسونه، خوشحالم که داماد خوبی مثل تو نصیبمون شده که مراعات دختر ما رو می کنی.
-عمو جان مراعات نه، بگو مواظب، درست مثل شما کپی برابر اصل.
یاشار- غزال این اصطلاحات تو آدم رو به خنده می اندازه. ودیگه این که سپهر هم مثل بابا عاشق توست! چون تنها آدم عاشقه که دوست نداره به معشوقش صدمه برسه.
گفته یاشار معنی و مفهوم زیادی داشت به یاد روزی که در جنگل با سیاوش دعوا کردیم افتادم با این حال که می دانستم از نامزدی من و سپهر ناراحت است، ولی برای این که من ناراحت نشم، یه کلمه هم به من حرفی نزد، فکرم مغشوش بود که صدای سهند مرا به خودم آورد.
-سهند چرا خودتو گرفتی، بابا بیخیال یاشار یه چیزی گفت، تو هم واقعا فکر نکن کشته مرده زیاد داری، چون اونوقت کار شهرداری سنگین میشه و هی باید نعش جمع کنه.
-لوس و بی مزه، تو فکر این بودم که از فردا من و عاشق و شیدا، چطوری باید بدون تو زندگی کنم.
در حالیکه می خندید گفت: زیاد غصه نخور با نامه برات می نویسم یا تلفن می کنم.
قسمت 30
ساعتی بعد همه رفتند و من رختخوابم را در اتاق سهند پهن کردم تا شب با هم بخوابیم. وقتی تنها شدیم سهند پرسید: غزال میشه بگی وقتی یاشار اونطوری گفت چرا تو فکر رفتی؟
-راستش به یاد شمال و دعوای سیاوش افتادم و متوجه شدم که منظور یاشار عمود نبود بلکه خودش بود، درسته؟
-اتفاقا من هم به یاد اون روز افتادم، یاشار به جای جانبداری از سیا از تو جانبداری می کرد، شاید من هم اگه تو موقعیت اونا بودم همون رفتار سیا رو داشتم. ولی یاشار ترجیح داد ساکت باشه، خدا می دونه چقدر دوست داره. چون از بچگی اسم تو رو تو گوشش نجوا کردن که عروسش هستی. یاشار با تو بزرگ شده و عشق تو مثل نهالی با بزرگ شدنش، رشد کرده و شاخه هاش همه وجودشو دربرگرفته ولی چیزی که باعث تعجب من شد این بود که تو چرا سپهر رو انتخاب کردی، چون همه خیال می کردند تو یاشار رو دوست داری. البته من نمی گم سپهر مرد خوبی نیست، چون امروز با رفتارش درس خوبی به من داد، با این حال که از علاقه و خواستگاری یاشر خبر داشت، ولی اجازه داد که امشب تو اینجا بمونی، اگه من جای سپهر بودم هیپ وقت این کارو نمی کردم.
-همه شما سخت در اشتباه بودین چون من، یاشار رو مثل تو دوست دارم و هیچ فرقی بین شما دوتا برام نیست. و من همیشه محبت های یاشار رو به این حساب می ذاشتم، یعنی در واقع با این واژه ها بیگانه بودم تا این که سپهر از راه رسید و چشم و دل منو با این واژه ها آشنا کرد اوایل فکر کردم هوس یا تب زودگذره که با رفتنش خاموش میشه. ولی اون نمی خواست بره وقتی حسابی ناامید اش کردم، تصمیم به رفتن گرفت تا اینکه روز تولدش احظه های آخر دیدم نه هم عشق اون واقعیه هم من دوستش دارم و جواب مثبت بهش دادم.
سهند گیج حرفهایم شده بود گفت: اصلا باورم نمی شد آخه تو خیلی اذیت اش می کردی و سپهر هم همیشه از دستت عصبانی و شاکی بود و رفتارش عادی بود حتی من فکرمی کردم برعکس خیلی ها نسبت به تو بی اعتنا است.
-اولا آدم سیاستمداریه که باعث میشد خودشو بی اعتنا نشون بده. ثانیا عصبانی بودنش به خاطر بی توجه های من بود نه شوخی ها و آزار و اذیت من.
آن شب تا صبح بیدار ماندیم و با هم از هر دری سخنی گفتیم تا اینکه بقیه هم بیدار شدند داشتیم صبحانه می خوردیم تا هر چه زودتر عمو و سهند راهی شوند که زنگ خانه، زده شد. زن عمو با نگرانی گفت: یعنی این وقت صبح کیه، چی کار داره؟
یاشار با عجله بلند شد و جواب داد و سپس رو به ما گفت: سپهر، کتاب و مانتوی غزالوآورده.
-اصلا یادم نبود باید به دانشگاه برم.
زن عمو- داشتن شوهر خوب و مهربون همین حسن رو داره که همه جا و همیشه به فکر زنشه.
سپهر هم به داخل آمد و با هم صبحانه خوردیم سپس خواست تا زودتر حاضر شوم تا مرا برساند. دقایقی هر چهار تایی خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم و هر کسی به مقصد خودش حرکت کرد. داخل ماشین مغموم و گرفته نشسته بودم که سپهر گفت: دیشب بدون من راحت خوابیدی؟
نگاهی به چشمان خمارش کردم و با شیطنت گفتم:
-آره خیلی راحت، خیلی وقت بود که مثل دیشب راحت و آسوده نخوابیده بودم.
با اخم دوباره پرسید: چرا یعنی اونقدر بدم که با من بودن ناراحت و اذیت میشی؟
خیلی جدی جواب دادم: در اون که شکی نست، شاید بیشتر از اون که فکرشو می کنی.
-یعنی پشیمون شدی که منو انتخاب کردی، چی شد بی وفا که یک شبه تغییر عقیده دادی؟
دیگه نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و با خنده گفتم: قربون قیافه معصومت برم، چون که دیشب تا صبح بیدار نشستیم و همین باعث شد که سربه سرت بذارم.
-دیوونه دلم هری ریخت، فکر کردم ازم ناراضی هستی که اینطوری میگی، پس یکی طلبت باشه.
-اتفاقا من خدا رو شکر می کنم که همسر خوبی مثل تو نصیبم شده پس چه دلیلی داره که ناراضی باشم، هان عزیزم؟
-آخه عزیزم دیشب من نتونستم بدون تو بخوابم برای همین از تو هم پرسیدم.
-پس پیش به سوی چرت زدن تو در سر کار من هم سر کلاس.
روزهای شیرین و به یاد ماندنی در زندگیم شروع شده بود و هر روز با خاطره خوب و خوشی به پایان می رسید. مخصوصا روزهای پنجشنبه و جمعه که به فشم می رفتیم. در این میان فقط جای خالی سهند باعث دل تنگیم میشد. چون دو ماه از رفتنش می گذشت و عمو و زن عمو به دیدنش رفته بودند و سهند نتوانسته بود به مرخصی بیاید.
زندگی همه دوستان و هم سن و سالانم تغییر کرده بود و هرکدام به نوعی سرگرم خانه و زندگی خودشان بودند. برای همین کمتر همدیگر را می دیدیم. من روزها به دانشگاه می رفتم و روزهای زوج به باشگاه می رفتم. بقیه روزها هم به نوعی سرگرم بودم، تقریبا نسبت به بقیه در آرامش بسر می بردم چون سپهر در کارهای خانه و آشپزی و درسهایم کمک حالم بود. برعکس من طفلکی سها، وقت سر خاراندن نداشت. چون همه کارها بر دوش خودش بود، بهناز هم نخستین روزهای بارداری را پشت سر می گذاشت و با ویار دست و پنجه نرم می کرد. مینا در مشهد در رشته مهندسی الکترونیک قبول شده بود و از ما دور شده بود. زیباچون در دانشگاه قبول نشده بود در کلاسهای آرایشگری و خیاطی ثبت نام کرده بود. ثریا هم مثل ما ازدواج کرده و سرش به خانه داری گرم بود. تنها کسی که همیشه گوشه خانه کز می کرد و تنها بود بنفشه بود انگار بدون حمید دنیا به آخر رسیده زانوی غم بغل کرده بود.
روزهای چهارشنبه و پنج شنبه کلاس نداشتم. عصر روز سه شنبه وقتی به خانه رسیدم، سپهر زودتر از من آمده بود. کمی تعجب کردم، مثل همیشه با چهره بشاش و خنده های دلنشین جواب سلامم را داد. نگاهی به صورتش که شادتر از روزهای دیگه به نظر می رسید کردم و پرسیدم:
چی شده امروز خیلی شاد و شنگولی، برق چشات داد می زنه که خبری هست.
کمی من من کرد و گفت: راستش فردا صبح قراره با بچه ها بریم مسافرت، اونهم مجردی.
-بله، بله؟ نفهمیدم مسافرت می خوای بری اونهم بدون من، تو که شعار میدی بهشت بدون من برات جهنمه، چی شد زود جا زدی هان؟
خیلی خونسرد جواب داد: آخه عزیزم بهشت با شمال فرق داره، چشم هر وقت خواستم برم بهشت تو رو هم با خودم می برم.
عصبانی شدم، چه زود می خواست بدون من به مسافرت برود. با صدای نسبتا بلندی گفتم: تو خیلی بدی، حالا که اینجوریه من هم با دوستام قرار می ذارم این دو روزه رو با هم به شمشک برای اسکی بریم. اتفاقا مجردی اونم بدون آقا بالاسر خیلی خوش می گذره. چون کسی نیست دستور بده.
سپهر هرهر می خندید و عصبانیتم را بیشتر می کرد: فکر خوبیه ولی لعنتی من کی آقا بالا سر بودم و دستور دادم.
دیگر جوابش رو ندادم و سراغ غذا رفتم. چون ظهر هم چیزی نخورده بودم سر میز هرچی می پرسید جوابش رو نمی دادم و ساکت بودم. و به دنبال راه چاره ای می گشتم چون از شدت عصبانیت در حال انفجار بودم. شب موقعی که فوتبال تیم مورد علاقه اش را میداد، از لج کنترل را برداشتم و کانال را عوض کردم و گفتم: امشب نوبت منه که فیلم نگاه کنم.
-غزال خواهشا بزن فوتبال، تو که فیلم نگاه نمی کنی چی شد امشب هوس فیلم به سرت زده؟
توجه نکردم و مرتب کانالها رو عوض کردم تا لجش رو در بیارم. در یک چشم بهم زدن دستانم را گرفت و کنترل را از دستانم قاپید و در حالی که سفت و محکم دستانم را گرفته بود گفت: اگه تونستی، حالا کانالها رو عوض کن.
هرچقدر تلاش و تقلا کردم بی فایده بود، آخر خسته، دست از تلاش کشیدم که گفت: چیه خسته شدی یا کلک می زنی که دستاتو ول کنم.
سرم را به طرف شانه ام خم کردم و جواب دادم: تو چطور دلت میاد بدون من بری یعنی بهت خوش می گذره؟
سپهر- آخی، چقدر مظلوم شدی، اصلا بهت نمی یاد، حالا اگه منو دوست داری بدون اینکه به تلویزیون دست بزنی پاشو برام چایی بیار.
سلانه، سلانه پا شدم وچایی آوردم، هر چی بهانه به نظرم می رسید اوردم تا منصرفش کنم ولی بی فایده بود و فقط یک جمله می گفت: نچ، نمی شه قول دادم.
موقع خوابیدن بهش پشت کردم و خوابیدم. او هم بی اعتنا خوابید.
قسمت 31
برای اولین بار بهم پشت کردیم. با خودم گفتم « یعنی به این زودی خسته شد، پس اون حرفها و حدیثها همش دروغ بود و تب تندش به زودی فروکش کرد» کلافه شده بودم و از این پهلو به آن پهلو غلت می زدم، چون عادت کرده بودم سرم را روی دستش بگذارم و بخوابم ولی غرورم اجازه نمی داد که بهش نزدیک شوم. دقایقی بعد برگشت و گفت: لعنتی تو که نمی تونی بخوابی چرا قهر می کنی، بیا بغلم.
حرکتی نکردم که دوباره با لحن خاص که بوی خواهش می داد ادامه داد: نازنین من بیا و این عاشق مست رو در انتظار نزار. بیا و جام عشقم رو از شراب ناب وجودت لبریز کن.
نتوانستم مقابله کنم و در مقابلش تسلیم شدم. برگشتم و لبخند زدم که نشانه صلح و آشتی بود. چاره ای جز قبول اینکه به تنهایی برود، نداشتم.
صبح با نوازش دستان گرمش، چشم باز کردم. دیدم صورتش را اصلاح کرده، سر تا پا کرم پوشیده و بوی خوش عطر تنش، همه فضا رو پر کرده، گفتم: به به، چه تیپ زدی! مثل دومادا شدی، نکنه می خوای بری خواستگاری که اینطور به قر و فرت رسیدی. حالا چرا منو بیدار کردی، من که کلاس ندارم.
-می دونم، بیدارت کردم که ببرمت خونه مامان اینا که تنها نباشی.
خونسرد جواب دادم: می تونم خودم برم شما زحمت نکش. چون می خوام تا ظهر بخوابم.
قاطع و محکم گفت: لازم نکرده! پاشو زودتر حاضر شو تا اول تو رو برسونم و بعد با خیال راحت برم.
سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم و اول صبحی اوقات تلخی نکنم تا با خاطره بد به مسافرت نرود. بدون کلامی بلند شدم و دست و صورتم را شستم و آماده شدم. دم در ایستاده بودم تا برویم. مشغول خوردن صبحانه بود که گفت: مگه صبحانه نمی خوری؟
-نخیر میل ندارم، حالا تا دیرتون نشده، تشریف بیارید بریم.
بعد از تمام شدن صبحانه اش با یک لیوان شیر و چند تا خرما آمد و گفت: پس اینو بخور تا ضعف نکنی.
از حرص خیره نگاهش کردم و لیوان را از دستش گرفتم و لاجرعه سر کشیدم تا زودتر از این معرکه خلاص شوم. چون هر لحظه ممکن بود کنترلم را از دست بدهم. وقتی سوار ماشین شدم، دیدم از قبل تمام وسایل را آماده کرده و داخل ماشین گذاشته. در دلم گفتم« خدایا عاقبت این سفر رو به خیر کن انگار خیلی عجله داره»
خانه ما در خیابان جردن قرار داشت، سر چهارراه پارک وی به جای اینکه مستقیم برود، به سمت اتوبان پیچید. متعجب نگاهش کردم و گفتم: سپهر جان انگار امروز حالت زیاد مساعد نیست، چون اشتباه رفتی.
دماغم را بین انگشتانش گرفت و گفت: عزیزم برو عقب پتو و بالش هست تا لنگ ظهر بگیر بخواب، هر وقت رسیدیم بیدارت می کنم.
ناباورانه گفتم: تو که گفتی با بچه ها میری، اونهم مجردی.
لبخند دلنشینی بر لب آورد و جواب داد: عشق من، ما که بچه نداریم. به همین خاطر گفتم مجردی تا عکس العمل تو را ببینم که دیدم. خیلی واویلا بود.
-ولی تو خیلی منو ترسوندی، مخصوصا چند دقیقه پیش با خورم گفتم الان یه کتک نوش جان می کنم، نمی شد همون دیشب می گفتی و خیال تو و منو راحت می کردی.
-اولا خواستم غافلگیرت کنم چون عاشق این کارم، ثانیا تو چرا فکر می کنی هر وقت حرفمون بشه باید کتک بخوری.
-چون شنیدم چند بار تو گوش بعضی ها زدی، خوب برای همین می ترسم.
-دیوونه هیچ وقت خودتو با اونا مقایسه نکن. چون سهیل یک طرف قضیه رو دیده و برات تعریف کرده. خانمم من حاضرم جونمو فدات کنم اونوقت بیام و کتک ات بزنم؟ امکان نداره هر چقدر هم از دستت عصبانی باشم این کارو نمی کنم، روزهای اول که اینقدر اذیتم کردی و هرچی می خواستی بارم می کردی، این کارو نکردم حالا که زنم، وصله تنم هستی محاله.
-فدات شم تا الان رفتار خوبی با من داشتی و مهر و محبتت مثل بارون رو سرم باریده، راستی سپهر جان من که برای خودم لباس برنداشتم.
-مگه سر کار خانم برای من لباس و سایر وسایل برداشتی یعنی حاضر کردی که الان نگران خودت هستی؟ دیروز قبل از اومدن شما، بنده همه چیز رو آماده کردم. چون خیلی بدم، درسته غزال؟
شرمنده ازمحبتش گفتم: شرمنده که درست صحبت نکردم سعی می کنم جبران کنم تا عزیزم ازم دلخور نشه.
-عشق و امید من، من عاشق این رفتار بچگونه ات هستم.
نور آفتاب باعث شده بود خوابم بگیرد هرکاری کردم تا نخوابم نمی شد و هی چرت می زدم، چشمانم مست خواب بود که سپهر ماشین را کنار اتوبان نگه داشت و گفت: برو خانم عقب راحت بگیر بخواب. نمی خواد خودتو شکنجه کنی.
پیاده شدم و در صندلی عقب دراز کشیدم و کم کم چشمانم سنگین شد، نمی دانم چقدر خوابیده بودم که با توقف ماشین چشم باز کردم. نگاهی به ساعتم انداختم درست چهار ساعت خوابیده بودم.
سپهر- ساعت خواب خانم. خوش خواب چقدر می خوابی، ببینم گرسنه ات نیست؟
بلند شدم و نشستم و به اطراف نگاه کردم. محیط ناآشنا بود و تا بحال ابن رستوران را ندیده بودم: سپهر اینجا کجاست؟ من تا حالا اینجا رو ندیدم من گمان می کردم رسیدیم.
سپهر- خوب برای اینکه اولین باره می خوای به دیدن داداشت بری.
با شنیدن این جمله خدا می داند چه حالی بهم دست داد و با خوشحالی داد زدم: وای خدا! چه شوهر ماهی نصیبم کردی که از دل تنگم خبر داره.
به صورتش خیره شدم. واقعا قلبش هم مثل اسمش، آبی و بزرگ و پر از احساس و عشق و مهربونی بود.
-چرا اینجوری نگام می کنی مگخ چند ساله که منو ندیدی که اینجوری بهم زل زدی؟
-برای اینکه از دیدنت سیر نمی شم، ای عشق آسمونی من. درست مثل آسمان نیلگون و بی انتهایی و دلت مثل باغی می مونه که پر از گل و با احساسه و هر روز گلبرگ وجود منو، بر عشق خودت می پیچی و من از ته دل خوشحالم که این گل عاشق در باغ دلم روییده.
-مرسی که احساستو نسبت به من به این زیبایی بیان کردی حالا پیش از ان که با نگاهها و حرفات دیوونه ام نکردی، پیاده شو بریم غذا بخوریم که از گرسنگی مردم.
-سپهر؟!
-جانم!-نمی دونم با چه زبونی و چه جوری ازت تشکر کنم. عزیزم خیلی دوست دارم.
-فدات بشم.
اگه کسی نبود و در جای خلوتی بودیم صورت و دست و پاهایش را می بوسیدم، خودم را خوشبخت ترین زن دنیا می دانستم که به قله خوشبختی رسیده بودم.
سپهر- چرا رفتی تو فکر، مگه نهار نمی خوری، ساعت یکه.
-چرا اتفاقا خیلی هم گرسنه ام، فقط تو فکر این بودم که ای کاش تو یه جای خلوتی بودیم یا هوا تاریک بود، چون اون موقع هم من می گفتم، آقا سپهر چشاتو ببند تا یه یادگاری بهت بدم، یادت میاد؟
سوتی کشید و گفت: مگه میشه اون روز رو فراموش کنم مخصوصا اون صحنه رو، وقتی رسیدیم هتل، حتما این کارا رو بکن تا روحم به یه نوایی برسه و تغذیه بشه.
-بینوا روح تو که هیچ وقت سیر نمی شه.
-از تندی آتیش عشق، حالا پیاده شو که روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد.
بعد از خوردن نهار بسوی همدان رهسپار شدیم، وقتی رسیدیم اول به مهمانسرا رفتیم و بعد از کرایه کردن اتاق، بعد از یک ساعت استراحت، به آدرسی که سپهر از عمو محمود گرفته بود به دنبال سهند رفتیم. پادگان شصت کیلومتری با شهر فاصله داشت. جلوی دژبانی سپهر پیاده شد و به داخل رفت. خیلی طول کشید و همین باعث نگرانی شد که مبادا مرخصی ندهند وقتی بیرون اومد مضطرب پرسیدم:
-چی شد، مرخصی ندادن؟
-مگه میشه این همه راه رو بیایم و نتونیم اجازه بگیریم، فقط کمی طول میکشه تا بیاد چون توی چادر بین اون کوهها نگهشون میدارن.
-وای چرا تو تو چادر مگه خوابگاه ندارن، تو سرما. تو دل کوه نگه میدارن که چی بشه؟
-سربازیه دیگه، واسه همینه میگن مرد رو پخته می کنه.
بعد از دو ساعت جلوی دژبانی قدم رو رفتن، دو سرباز سوار بر موتور جلوی دژبانی رسیدند. در وهله اول سهند را نشناختم چون سرش را تراشیده بودند و خیلی هم لاغر شده بود، سپهر با دیدنش به داخل رفت. دل تو سینه ام نبود و برای دیدن و در آغوش کشیدنش لحظه شماری می کردم، بعد از گذشتن دقایقی با هم بیرون آمدند. فورا به طرف اش دویدم و همدیگر را بغل کردیم. اشک گونه های هردونفرمان را خیس کرده بود و سربازهایی که جلوی در ایستادده بودند نگاهمان می کردند و سپهر هم تحت تاثیر قرار گرفته و اشکهایش جاری شده بود.
-سهند چرا اینقدر لاغز شدی، مگه اینجا بهتان غذا نمی دهند؟
سهند- چرا هر روز یه بره درسته و کباب شده میدن، اونقدر اضافه می مونه که جلوی سگ ها و گرگها میریزیم. خانم خانما، خونه خاله نیست که لای پنبه بزارنمون و یا رو سرشون بزارن و حلوا، حلوامون کنن. عزیزم فقط به اندازه ای که سیر بشیم میدن و اینقدرمشق میدن و کار می کشن که غذای خورده رو پس بدیم.
-آخه اینجوری از پا میافتی، بیچاره زن عمو الان چقدر غصه تو رو میخوره، راستی چرا لباس تکاوری پوشیدی؟
سهند- اولا نترس بادمجون بم آفت نداره، ثانیا خواهر من ناسلامتی رزمی کارم و دوره تکاوری آموزش میبینم. یعنی جزو سربازان ویژه هستم و بعد از تمام شدن دوره آموزشی به کردستان یا سد کرج منتقل ام می کنند. اگه دوست داری تو رو هم معرفی کنم ها.
سپهر به جای من جواب داد: دستت دردنکنه، داشتیم؟ آوردمش که تو رو ببینه یا ازم جداش کنی؟
سهند- نترس اینجا امریکا نیست که خانمها توش خدمت کنن.
وقتی به مهمان سرا رسیدیم سهند پرسید: راستی غزال برا من لباس آوردی چون پانزده روزه که حموم نرفتم. در واقع لباشامو از تنم بیرون نیاوردم.
-وای خدای من، امروز چه چیزهای عجیب و غریب می شنوم. خیلی سخت می گذره،نه. در ضمن از سپهر باید بپرسی چون منم تا نزدیکی های اینجا خبر نداشتم، همه وسایل ها رو اون آماده کرده.
سپهر- آره آوردم برو حسابی حموم کن تا دلی از عذا دربیاری.
سهند-ممنون که زحمت کشیدی. قربون هرچی داماد خوبه برم. غزال خانم تو هم قدر شوهرتو بدون که لنگه نداره.
طفلکی سهند یک ساعت در حمام بود وقتی بیرون آمد از تمیزی برق می زد. بعد از آن سه نفری به شهر رفتیم و یه گشتی زدیم و بعد شام خوردیم و دوباره به مهمانسرا برگشتیم. روز بعد سهند ما را به جاهای دیدنی و اماکن تاریخی از جمله غار علی صدر برد، آنجا از شدت سرما می لرزیدیم بعد به مقبره شاه بزرگ و نامی بابا طاهر عریان....
در این سفر دو روزه هم باسهند بودیم و هم با تاریخ و فرهنگ یکی دیگر از شهرهای کشورمان آشنا شدیم. خیلی بهمان خوش گذشت. عصر روز جمعه لحظه جدایی و وداع سر رسید، لحظه سختی بود. مخصوصا برای سهند که باید به آن شکنجه گاه برمی گشت.
از زندگی در کنار سپهر آنچنان غرق لذت بودم که گذشت زمان را احساس نمی کردم. با رسیدن تعطیلات نوروز تازه متوجه شدم که یکسال از پیوند من و سپهر، سپری شده، باز چند خانواده در شمال دور هم جمع شده، و لحظات خوبی را سپری کردیم. هر روز یاد و خاطره سال گذشته برایمان تداعی می شد. انگار همین دیروز بود که سرم به خاطر سپهر شکسته بود. امسال با فراغ خاطر با هم بودیم و به گشت و گذار و تفریح می پرداختیم. واقعا چه روزهای خوب و به یاد ماندنی بود.
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین