این اینجا چی کار میکنه ....

- ببخشید ها این جا خونه ی ماست ها من باید از شما بپرسم

- خونه ی شماست یعنی تو ساحلی ؟

- په نه په حالا میشه بگید شما این جا چی کار میکنی استاد ؟

با شیطنت گفت :

- با اجازه من پسر عموتون هستم

- نه .... دروغ میگی ؟

- دوست داری باور نکن ...

یعنی استاد بد اخلاق من پسر عمومه ...

- میشه برید کنار میخوام برم

- بفرمایید

نفهمیدم چه جوری رفتم تو اتاقم ...

وای نره به مامان بگه من چی کار کردم ....

مانتوم رو دراوردم میخواستم با همون تاپ برم پایین که گفتم ولش کن حوصله ی نگاه های بابا رو نداشتم

به دریا اس دادم

- کجایی ؟ یه فقط خجالت نکشی ها

- من با فرزاد پایینم بیا

- کوفت بگیری دریا

یه بلیز استین بلند طوسی با شلوار لی پوشیدم ....

موهام رو هم محکم با کش بستم ...

یه نگاهی تو اینه به خودم انداختم ..موهام رو تازه رنگ کرده بودم و رنگش از همیشه بهتر شده بود ...

همگی سر میز نشسته بودن .....

چه قدر این مامان بابا برای من احترام قائلن اخر شرمنده میکنند من رو ...

یه جا کنار دریا خالی بود رفتم نشستم دقیقا روبه روی ارمان ...

همچین اخم کرده بود انگار چه خبره فکر کرده این جا هم استاد ه...

ان قدر از پسر های مغرور بدم میاد

مامانم رو که به ارمان و گفت :

- پسرم برای چی کت و شلوارت کثیف شده بود مامانت گفت تازه خریده بودیش...

غذا پرید تو گلوم خدا خودت کمک کن الان ابروی من رو جلوی همه میبره

یه نگاهی به من کرد ...

- یکی از دانشجو هام ادامس گذاشته بود زیرم زن عمو

- اوا خاک بر سرم راست میگی مادر چه ادم بیشعوری بود خدا ازش نگذره

چشم ها م گرد شد ...

این مامانم ها چه حرف هایی میزنه .......

بازجای شکرش باقیه که از من حرفی نزد ...

نهار رو که خوردیم بابا و عمو رفتن بالا ارمان و فرزاد هم نشستن به فیلم دیدن

- دریا خانم خوش میگذره میری برای خودت نامزد باز ی

- بله تا چشت در بیاد خیلی خوش میگذره

- حالایه فقط تو دوران نامزدی مامان نشی مواظب باش ها

- ساحل خیلی بیشعوری بی ادب

- عزیزم گفتم مواظب باشی ...

- درد به چی میخندی بچه پرو اصلا احترام نذاری ها انگار نه انگار من 5 سال ازت بزرگ ترم ها

با صدای ارومی طوری که زن عمو نشنوه گفتم :

- دریا این ها برای چی اومدن ؟

- برای کار ارمان ؛ ارمان قرار شش ماه این جا تدرس کنه دوباره برگرده المان فکر کنم عمو زن عمو هم میخوان بمونن

- اه چی چی بمونن پس هتل این جا چه نقشی داره برن اون جا من هیچ حوصله ندارم ها

- هیس زشته چه قدر تو بی ادبی خونه به این بزرگی حالا چند وقت بمونن چی میشه

با صدا کردن مامان بحثمون ناتموم موند ..

- ساحل جان مادر این چای ها رو ببر تعارف کن

- مامان به این دریا بگو من حوصله ندارم

- بیا برو ان قدر حرف نزن

اه همه ی این کار ها رو منه بدبخت باید انجام بدم ...

صبری خانم چای ها رو گذاشت تو سینی داد دستم...

بردم تو هال ...

اول به فرزاد تعارف کردم و بعدش به استاد گرامی

- بفرمایید؟؟

یه نگاهی به چشم هام کرد و گفت :

- من نمیخورم

کوفت خوب از اول بگو چرا عین دیو دو سر نگاه میکنی ...

بالا هم بردم برای بابا و عمو ...

شب موقع خواب به این فکر میکردم که جوری میتونم ارمان رو راضی کنم که این ترم اخر رو با خیال راحت پاس کنم



از خواب که بیدار شدم سریع رفتم پایین که کلاسم دیر نشه ...

ارمان و عمو سر میز نشسته بودن ..

- سلام

عمو برگشت به طرفم ..

- سلام گل دختر خوبی عزیزم ؟

- ممنون عمو جون

اما ارمان جوابم رو نداد به جهنم ...

صبحونه که تا اخر خوردم رفتم بالا لباس هامو عوض کنم ..

در اتاق باز شد

- دریا باز تو بدون در اومدی تو ؟

- دلم میخواد اتاق خواهرمه اتاق تو که نیست

- شاید من دلم بخواد دوست پسرم رو بیارم تو اتاقم تو همین طوری عین خر میای تو

- خیلی بی ادبی ساحل ..

- شما لطف دارید زود حرفت رو بزن میخوام برم دیرم شده

- امروز بعد ظهر میخوام با فرزاد برم لباس عروسی بگیریم تو هم میای ؟

- وای اخ جون اره میام فقط بیاید دنبالم دم دانشگاه

- باشه پس ساعت 6 میام

- کاری نداری من برم فقط یه شال برام بیار که عوض کنم

- باشه نه عزیزم بای

ارمان هنوز داشت صبحونه میخورد کارد بخوره تو شکمت چه قدر چیزی میخوری ...

عجب هیکلی داره یادم باشه از زن عمو بپرستم چرا نامزدش رو نیاورده

اخه این طوری من باید هر دفعه که نگاش میکنم گناه کنم ......

سوار ماشین اژانس شدم

- پیش به سوی علم و عشق بازی ...

مریم دم دانشگاه منتظرم ایستاده بود

- به به مریم خانم خوبی ؟

- ساحل کجایی پس

- وا چرا ان قدر عصبانی هستی

- شاهین اومده دنبالم با هاش برم بیرون

- الان ... مگه کلاس نمیای ؟

- نه نمیام میخوام باهاش برم برای کلاس اخری میام

- خدا خفت نکنه خیله خوب زود بیای ها مواظب باش

سر کلاس تنها کسی که با عشق به حرف های استاد گوش میداد من بودم

عاشق رشته روانشناسی بودم و هستم ...

ساعت 4 بود که مریم اومد

- خوش گذشت؟؟؟؟

- هیس استاد داره نگاه میکنه

- خیلی شیطونی میخوای جواب ندای

- هیس

با شیطنت گفتم :

- مریم رژ خیلی پر رنگ بود ها

- کوفت

موبایلم رو از تو کیفم دراوردم که یه وقت دریا زنگ نزنه

برام اسمس اومده بود ساعتش رو نگاه کردم برای صبح بود

- به کسی نمیگی که ما نسبت فامیلی داریم ها دوست دارم حرف زیاد بشه

ارمان بود خاک برسرش بلد نیست یه سلام بکنه ...

حالا که اینطوری شد میرم به همه میگم که پسر عموی منه

جواب داد

- هر کاری که دوست دارم میکنم

بچه پرو ...

سریع مطالبی که استاد روی تخته نوشته بود رو نوشتم ...

کلاس که تموم شد دریا زنگ زد

- مریم کاری نداری ؟

- نه قربونت برم برو بای

از دور دیدم سه نفر تو ماشینن..

یعنی کیه حتما باز فرزاد اون داداش هیزش رو اورده

رفتم جلو دیدم ارمانه ....

همچین با ژست خاصی نشسته بود انگار کیه ....

سوار ماشین شدم فقط به دریا سلام دادم

- ساحل خانم سلامت رو خوردی

- فرزاد حوصله ندارم ها سر به سرم نذار

دریا زیر گوشم گفت :

- چته با شوهر من درست حرف بزن ها

روم رو کردم به پنجره فقط فرزاد و دریا با هم حرف میزدن

نگام از تو اینه افتاد به ارمان همچین نگاه میکرد انگار من یه کار بدی کردم 
از دریا خواستم اون شالی رو که برام اورده بود رو بهم بده سرم رو انداختم پایین سریع موهام رو درست کردم

- ساحل تو خیابون جای درست کردن کش مو ارمان داره چپ چپ نگات میکنه

- خوب نگاه کنه به من چی..... 

موهام رو بستم شال رو به صورت باز انداختم روی سرم سریع یک ذره هم ارایش کردم

فرزاد ماشین رو پارک کرد پیاده شدیم

زیر گوش دریا گفتم :"

- برای چی این پسره رو با خودتون اوردید ؟

- اه ساحل زشته میشنوه خوب اخه تنها بود گناه داشت نمیخواست بیاد فرزاد با زور اوردش

- هیششششششششششش

هر مغازه ای که میرفتیم دریا خانم لباس عروس ها رو پسند نمیکرد

خوبه منم از فرصت استفاده کنم لباس بخرم

- دریا این لباس مشکیه خوبه برای عروسیت ؟

- اره خوشگله فقط خیلی بازه ها.......

- اشکال نداره بابا بیا بریم تو ببینیم چه جوریه

فروشنده اش یه دختره بود تا چشم اش به ارمان افتاد زبونش گرفت

خاک برسر پسر ندیدت

پیرهن رو برام اورده خیلی خوشگل بود

- ساحل بیا برو بپوش من وفرزاد بریم دنبال لباس عروس

- دریا جای دوری نرید ها تا من این لباس رو می پوشم بیاید ها این ارمان هم با خودتون ببرید برای تخفیف گرفتن بیاریدش

- خاک بر سرت نکنن ساحا بیا برو زشته این حرف ها

وقتی لباس رو پوشیدم از دیدن خودم تو اینه کیف کردم

خیلی خوشگل بود چون رنگ پوستم سفید بود مشکی خیلی بهش مییومد

تنها اشکالش اینه که خیلی مدلش بازه

یعنی مامان میذاره بپوشم این رو

در اتاق پرو رو باز کردم دادا زدم

- درییییییا

شالم ر انداختم روی شونه هام در رو بیشتر باز کردم

یه دفعه ارمان جلوم سبز شد

- چته چرا داد میزنی ؟ صبر کن با فرزاد رفته اون مغازه بغل دستی

- برو بهش بگو بیاد زود باش

- کوچلو گفتم صبر کن الان میاد

- کوچلو عمته برو کنار ببینم

تا وسط های مغازه رفتم تازه یادم افتاد با اون لباس هم نمیدونستم کجا رو بگیرم

سریع دویدم تو اتاق پرو

به جهنم همین رو میخرم دریا هم اگه حرف بزنه میکشمش انگار نه انگار من رو هم با خودش اورده

دکمه های مانتو رو نبستم اومدم بیرون شالمم تا وسط های سرم بود

- ببخشید خانم چه قدر میشه ؟

- قابلی نداره 600 تومان تازه تخفیفم بهتون دادم

از تو کیفم کارتم رو دراوردم

- کارتت رو بذار تو کیفت من حساب میکنم

- نمیخواد شما برو بیرون من حساب میکنم

- نشنیدی چی گفتم ؟ بذار تو کیفت کارتت رو

بچه پرو جلوی دختره سرمن داد میزنه ........

حساب کرد اومدیم بیرون

رفتیم به طرف مغازه ای که دریا توش بود

یه پسره بد داشت به مانتو نگاه میکرد

- اون دکمه هات رو ببند من نمیدونم تو چه جور دختری هستی ؟

- به تو هیچ ربطی نداره اصلا از قصد باز گذاشتم

عجب پرو ه این پسره چند روز اومده انگار صاحب اختیاره

تا اخر شب تو خیابون ها بودیم بالاخره همین فرزاد کت و شلوارش رو گرفت هم دریا لباس عروسیش رو ......

شام رو بیرون خوردیم .......

این دفعه تو ماشین دریا رفت جلو پیش فرزاد ارمان اومد عقب کنار من نشست

دریا سرش رو اورد عقب

- ساحل فردا کلاس داری ؟

فردا با ارمان کلاس داشتم از بد شانسی من هم سه تا از درس ها رو با ارمان داشتم

- اره چه طور مگه ؟

- همین طوری

داشتم اسمس بازی میکردم که ارمان اروم زیر گوشم گفت :

- فردا که کلاس نداری ؟

ای خدا داره با زبون بی زبونی میگه فردا سر کلاس من نیا

- دارم خوبشم داره

- به همین خیال باش که من سرکلاس تو رو راه بدم
رو تخته خواب بودم میخواستم بخوابم که یادم افتاد ارمان گفته سر کلاس راه نمیده من رو خدایا چی کار کنم اخه ...

شماره اش رو سیو کردم بودم

- بیدارید ؟

چند دقیقه بعد اسمس خالی داد

- میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم

برای کلاس هم که شد باید با ادب باهاش حرف بزنم که خر بشه

- بگو .....

- بیا تو حیاط ...

یه شال نازک انداختم سرم رفتم تو حیاط .......

نشستم روی تاب تا بیاد .....

بعد از یک ربع اومد یه بلیز استین کوتاه تنگ پوشیده بود با یه شلوار ورزشی

نمیگه من گناه میکنم .......

- چیه زود حرفت رو بزن میخوام برم

- میشه اجازه بدید من کلاس های شما رو بیام

- نه خیر.. حرفتون همین بود من رفتم ...

- ارمان صبر کن چرا اجازه نمیدی اخه من که عذر خواهی کردم

- تو واقعا خجالت نکشیدی ؟ مگه بچه ی 5 ساله ای اخه .... حالا من نبودم یکی دیگه ... خوب از فرودگاه اومد بودم تو ماشین لباس داشتم مگر نه ابروم میرفت

غش غش خندیدم کاش ضایع میشد ...

اخم کردم اومد بره که بلیزش رو گرفتم

- خواهش میکنم اجازه بده دیگه

- پس باید شرط های رو که میگم رو قبول کنی

اخ جون خر شد .....

- باشه هر چی تو بگی قبول میکنم فقط بذار این ترم رو من سر کلاس بشینم

- به هیچ عنوان نباید غیبت کنی ، هر جلسه خواستم از دانشجو ها درس جلسه ی قبل رو بپرسم اول از تو می پرسم و نمره ی اخر ترم هم از 16 حساب میشه

ای تو روحت ارمان چه چه شرط هایی که گذاشتی .....

- باشه اما فکر نمیکنی خیلی شرط هات سخته

- نه اگه نمیخوای سر کلاس من نیا .....

- نه .. نه .. قبول ........

- دلم نمیخواد هیچ کسی خبر دار بشه که من پسر عموتم فهمیدی ؟ به عمو و زن عمو م نمیگی من استادتم باشه ؟

- باشه شب بخیر .....

رفتم بالا تو اتاقم خدای من چند ماه رو چه جوری با این سر کنم .

هفته ی دیگه عروسی دریا بود قرار شد اتاقش رو بده به ارمان ........

زن عمو وعمو هم بعد از عروسی دریا برگردن خارج ..

من نمیدونم این ارمان برای چی اومده ....
سر کلاس هیچ کس جرائت نداشت حرف بزنه ....

با کوچک ترین حرفی ارمان دانشجو ها رو میانداخت بیرون ......

با این سن کمش همه ازش میترسیدند

منی که همش سر کلاس متکلک میگفتم با وجود ارمان حتما نمیتونستم حرف بزنم

امروز عروسیه دریا است خیلی خوش حالم بلاخره خواهرم منم میخواد قاطیه مرغ ها بشه

با صدای مامان از فکر و خیال اومدم بیرون

- ساااحل نیم ساعت جلوی اینه چی کا ر میکنی دریا تو ارایش منتظرته تو چرا ان قدر من رو حرص میدی

- وای مامان سرم درد گرفت چه قدر غر میزنی الان میرم دیگه ، به بابا بگو من رو ببره ارایشگاه

- بابات بیرونه رفته شیرینی ها رو بگیره

- پس من با کی برم اخه مامان

- به من چه میخواستی زود تر بیدار بشی با دریا بری

- اه ........

سریع لباسی که که میخواستم تو جشن بپوشم رو برداشتم گذاشتم تو ی پلاستیک

کفش هام رو هم برداشتنم

رفتم پایین مامان و مریم جون داشتند تو اشپزخونه میوه ها رو میشستن

ارمانم عین برج زهرمار نشسته بود داشت تلویزیون میدید

سرم از لای در اشپزخونه برم تو

- مامان زنگ بزن اژانش یه ماشین بفرسته

- عزیزم ارمان که خونه است میبرتت دیگه

- نه زن عمو با اژرانس میرم

- اوا ساحل جان بذار برسونتت دیگه الان میرم بهش میگم حاضر بشه

- نه زن عمو ولش کنید

- هیس صبر کن

مریم جون وقتی رفت بیرون رو کردم به مامان و گفتم :

- مامان شما و زن عمو ساعت چند میاید ارایشگاه ؟

- نمیدونم والا حالا که کلی کار ریخته روس سرمون

- مامان جان خوب وظیفه ی داماد میوه ها رو ببره سالن شما برای چی می برید

- خوبه خوبه حالا نمیخواد نظر بدی بعد از ارایشگاه دوباره میای خونه ؟

- اره بابا باید چیزی بردارم

زن عمو صدام کرد

- جانم ؟

- بیا برو دخترم رفت تو پارکینگ ماشینش رو دربیاره

خداحافظی کردم اومدم بیرون

با ژست خاصی نشسته بود توماشین ......

ای خدا چرا انقدر این پسر مغروره ....

در ماشین رو باز کرد سوار شدم

- ببخشید مزاحمتون شدم

جوابی نداد به جهنم .......

- کجا باید برم ؟

- میخوام برم ارایشگاه ..

ادرس رو بهش دادم .......

ان قدر با سرعت میرفت که از ترس چسبیده بودم به صندلی .....

- میشه یه ذره اروم تر بری؟

- میگم یعنی ان قدر گدا شدی که به اژرانس زنگ نزدی

خیلی بهم برخورد پسر یه بیشعور

- گدا عمتونه من میخواستم زنگ بزنم اژانس زن عمو نذاشت مگر نه مزاحم شما نمیشدم

- مواظب حرف زدنت باش ها به فکر نمره ات باش

گمشو بابا فقط دلش میخواست من رو عذاب بده

وقتی رسیدیم دم ارایشگاه بدون اینکه تشکر بکنم از ماشین اومدم پایین در رو هم محکم بستم ...!
تا اینجا چطور بوده؟؟
زود قضاوت نکنید ها من هیچ وقت رمان بد براتون نمیذارم!!همچین ادمیم!
:-))