از جنس مینا.11
فصل 12
قسمت 1
مینا که تازه همراه سینا از آب گرم برگشته بود وقتی وارد اتاق شد حال و هوای منزل را جور دیگری دید. رو به پدرش کرد و گفت: «آقاجون امروز مهمان داریم؟»
«آره عزیزم، خب خوش گذشت مینا جان؟»
«خیلی چسبید، ولی باید تا آماده شدن ناهار دوش بگیرم. حسابی بو گرفتم» بعد از جا بلند شد که به طرف حمام برود، ولی لحظه ای ایستاد و گفت: «پدر نگفتید مهمونتون کیه»
پدرش خندید و گفت: «غریبه نیست، آقای کاوه است»
مینا متعجب به پدرش خیره شد و گفت: «چی پدر، آقای کاوه؟»
«آره عزیزم، آقای کاوه واگذاری ویلایش را برای بعد از عید موکول کرده و الان چند روزی است که در آنجا ساکن است. دور از ادب دیدم که به یک ناهار یا شام دعوتش نکنم. می دونی مینا او حق زیادی به گردن من داره، من پیدا کردن تو را مدیون اونم. برای تشکر هم که شده باید دعوتش کنم»
مینا چیزی نگفت و متفکر اتاق را ترک کرد. وقتی به اتاق برگشت که آقای کاوه کنار سینا، پشت میز ناهارخوری، نشسته بود و غرق گفتگو با پدرش بود در حالی که در دستان سینا کادویی خودنمایی می کرد. مینا که در چهره اش نگرانی دیده می شد جلو آمد و احوالپرسی کرد. آقای کاوه با احترام خاصی از جا بلند شد، جواب سلام او را داد و سال نو را تبریک گفت. مینا تشکر کرد و از او خواست بنشیند، خودش هم در کنار پدر جای گرفت.
پدر نگاه مهربانی به او کرد و گفت: «مینا جان داشتیم دربارۀ برنامۀ بعدازظهر صحبت می کردیم. آقای کاوه و سینا با هم قرار گذاشتند بروند دریا، منم دیدم فرصت خوبیه گردشی در شهر داشته باشیم. هنوز فرصت نکردم شما را جایی ببرم، اگر موافق باشی بعدازظهر بریم بیرون»
مینا نگاهی به چشمان مشتاق پدر کرد و گفت: «خب پدر این می تونه یک برنامۀ مردونه باشه. من هم می تونم به کارهای خودم برسم»
پدر نگاه دلخورانه ای به او کرد و گفت: «مینا شاید خجالت می کشی در کنارِ منِ پیرمرد قدم برداری»
مینا ناراحت شد و گفت: «آقاجون خواهش می کنم دیگه از این حرفها نزنید. شما همیشه برای من عزیز و محترمید»
آقای رئوف لبخندی زد و گفت: «خب عزیزم، من هم دوست دارم دخترم را به همه نشان بدهم و همه بدونند من هم کسی را دارم»
«باشه پدر، هر چی شما بگید. حالا بهتره چایمون را قبل از اینکه سرد بشه بخوریم» وقتی فنجان چای خود را به دست می گرفت نگاهی به کاوه انداخت، نمی دانست او با پدرش چه حرفهایی زده یا چه حرفهایی ممکن است بزند، ولی ظاهر کاوه کاملاً آرام و مؤدب و اطمینان بخش بود.
کاوه که نگاه نگران مینا را بر روی خود دید لبخندی زد و گفت: «خانم رئوف با آب و هوای شمال چطورید؟ انگار این آب و هوا به سینا خیلی می سازه، لپهاش گل انداختند»
مینا نفس راحتی کشید. همین که کاوه او را نزد پدرش مینا صدا نزده بود خودش کلی باعث راحتی خیالش شد. ناهاری که پدر مینا ترتیب داده بود خیلی مفصل و زیاد از حد بود، به طوری که مینا در سر میز هیچ احساس راحتی نمی کرد، ولی نمی خواست حرفی بزند زیرا پدر بسیار حساس و زودرنج بود.
عصر هر سه نفر همراه کاوه و با ماشین او ابتدا کمی در شهر گشتند. سری به هتل معروف رامسر زدند و بعد به کنار دریا رفتند. دریا برای مینا همان بو و صدای آشنا را داشت، بویی از نم و نمک و صدایی که در طول سالهای گذشته بهترین ترانۀ زندگی او بودند. ترانه ای آمیخته از موج و مرغ، دو یار قدیمی که همیشه عاشقانه در کنار هم زیسته اند و همواره نالیده اند.
مینا همان طور که این بو را می بلعید و این ترانه را با گوش جان می شنید، نگاهش را به پهنای آبی دریا دوخت که امواج خروشان آن سینۀ ساحل را بی امان می شکافتند و ماحصل کاوش خود را که کفهای سفید زیبایی بود با خود به دریا می بردند. یک باره غمی را در درون خود احساس کرد که باز هم ریشه در سالهای دور داشت، ولی نمی دانست چرا امروز بیش از گذشته آن را احساس می کرد. شاید یک علت آن پسر نوجوانش بود که جلوتر از خودش با شوق و ولع زیاد قدم برمی داشت، در حالی که یک دستش رد دست استخوانی پدربزرگش و دست دیگرش در دست مصمم کاوه بود.دو دستی که هر دو برای تکیه زدن خیلی نیرومند بودند، ولی مینا هیچ یک را نمی خواست نه برای خودش نه برای پسرش!
سینا که با او فاصله زیادی نداشت، هر چند قدمی که برمی داشت به عقب برمی گشت و خنده ای نمکی تحویل مادرش می داد، در حالی که با هر چرخش او باد در موهای لختش می پیچید و چهرۀ او را دلپذیرتر می کرد.
ساحل دریا مثل تمام روزهای تعطیل شلوغ و پر از آدمهای متنوع بود. هر کس از دریا به نوعی لذت می برد. آقای رئوف رو به نوه اش کرد و گفت: «خوب سینا جان دوست داری الان چه کار کنیم؟»
سینا با بازیگوشی نگاهی به مادرش کرد و بعد به پدربزرگش گفت که سرش را پایین بیاورد تا در گوشی به او بگوید. آقای رئوف بعد از شنیدن صحبت سینا زد زیر خنده و در حالی که از شدت خنده سرفه اش گرفته بود گفت: «ای شیطون، باشه امروز به خاطر من هم که شده مادرت باید اجازه بده»
مینا در حالی که از حرکات سینا خنده اش گرفته بود رو به پدرش کرد و گفت: «چیه آقاجون؟ به من هم بگید چه خبره؟»
آقای رئوف در حالی که با عشق خاصی به او نگاه می کرد گفت: «ببین دخترم، من می خوام یک قایق کرایه کنم، تو که مخالفتی نداری؟»
ناگهان لبخند مینا محو شد. نگاه نگرانی به دریای ناآرام کرد و در مقابل نگاه منتظر سینا و پدرش نتوانست حرفی بزند و به ناچار سکوت کرد.
آقای رئوف که سکوت او را دید رو به سینا کرد و گفت: «خب دیدی عزیزم، مادرت قبول کرد» و بعد رو به کاوه که با نگاه آرام خود فقط آنان را می نگریست کرد و گفت: «آقای کاوه شما هم تشریف می یارین؟»
کاوه که نمی خواست مزاحم جمع خانوادگی آنان شود تشکر کرد و گفت: «نه، ترجیح می دم کمی شنا کنم»
آقای رئوف دست سینا را گرفت و گفت: «خب مثل اینکه ما دوتایی باید بریم. مادرت هم که حتماً طبق معمول می ترسه سوار قایق بشه» و با هم به طرف جایگاه قایق های موتوری رفتند.
مینا در سکوتی سخت نظاره گر رفتن و سوار شدن و به دریا زدن آنان بود.
فصل 12
قسمت 2
کاوه که فکر می کرد او تنها کسی است که قایق سواری نمی کند، با تعجب رفتن آ«ان و سکوت و نگاه مینا را دید. وقتی متوجه نگاه مینا تا اواسط دریا شد، با صدای آرامی گفت: «برام عجیبه که شما از قایق سواری می ترسید. همیشه فکر می کردم ترس برای شما نامفهومه»
مینا در حالی که نمی توانست نگاهش را از دریا برگیرد گفت: «خب آقای کاوه حقیقتش ترس من از قایق نیست، از خود دریاست»
«شما که بچۀ دریایید چرا؟ آیا خاطرۀ بدی از دریا دارید»
«بله، گرچه مربوط به گذشته است، آنقدر برام تازه ست که انگار هنوز دست سارا، همکلاسی پنجم دبستانم را می بینم که از آب بیرون آمده و کمک می خواد. سارا جلو چشمان من به درون آبها رفت، ولی من نتونستم هیچ کاری براش بکنم. دریا زیباست، ولی ناجوانمرد است. من عاشق دریام، ولی فقط از دور و تا امروز هیچ وقت به سینا اجازه ندادم به دریا برود. امروز هم اگر پدر نبود امکان نداشت بگذارم برود»
کاوه به چشمان مینا نگاه کرد که به طرز عجیبی به دریا خیره شده بود و نگرانی و ناراحتی خاصی در آن چشمان مشکی که رنگ دریایی گرفته بود هویدا بود. کاوه گفت: «متأسفم مینا، تا حدی بهت حق می دم. خاطرۀ بسیار تلخی بوده. آمدن آنان خیلی طول می کشه، بهتره بریم روی اون تخته سنگ بنشینیم»
و سپس او را به طرف تخته سنگ بلندی که کمی دورتر از آن منطقه بود برد و خودش هم بر روی سنگ کوتاه تری نزدیک او نشست و با لحن دلداری دهنده ای گفت: «مینا این قدر نگران نباش، هیچ اتفاقی برای آنان نم یافته. اگه انسان بخواد به حوادث فکر کنه هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته. تو نباید به دلیل خاطرۀ بدی که داری و متعلق به خودت است، پسرت را از بهترین تفریحات یعنی شنا و قایق سواری منع کنی. به نظر من بهتره به جای این منع کردن ها، اصول و روشهای صحیح را به او یاد بدی تا خدای نکرده اگر مشکلی پیش آمد بتونه از خودش مواظبت کنه»
مینا لبخندی زد و گفت: «گاهی فکر می کنم شما به جای ادبیات باید روانشناسی می خوندید»
«از کجا می دونی نخوندم»
«واقعاً !»
«خب به صورت دانشگاهی که نه، فقط مطالعات شخصی دارم»
«این خیلی خوبه»
«ممنونم»
مینا کمی ساکت ماند و بعد مردد نگاهی به کاو کرد و دل به دریا زد و گفت: «آقای کاوه»
کاوه چشم از اطراف گرفت و به چهرۀ سردرگم مینا نگاهی کرد و گفت: «بله»
«موضوعی است که می خوام بهتون بگم»
«من سراپا گوشم»
«نمی خوام پدرم چیزی در مورد گذشته، یعنی رفتارهای گذشتۀ ما بفهمه»
کاوه لبخندی زد و با شیطنت گفت: « "رفتارهای گذشتۀ ما" دقیقاً منظور شما چه چیزی است؟»
مینا کمی عصبی شد و با صدای بلندی گفت: «منظورم کاملاً روشنه. همه چیز. هر چیزی که سال گذشته بین ما اتفاق افتاده و تمام شده می خوام مسکوت باقی بمونه»
کاوه با اندوه به دریا خیره شد و با صدایی که ناراحتی در آن کاملاً هویدا بود گفت: «قبلاً هم به این نتیجه رسیده بودم که وجود من شما را عصبی می کنه. اما در مورد آن چیزهایی که شما تمام شده اش می نامید خیالتون راحت باشه، من چیزی به پدرتان نگفتم و خیال هم ندارم بگم، به جز یک مورد که لازم دیدم و گفتم»
مینا با بهت و حیرت به او خیره شد و بعد از مکثی گفت: «اون چیه؟»
کاوه نگاه افسرده اش را از دریا برگرفت و به مینا نگاه کرد. می دانست جواب او مینا را تا حدی عصبانی خواهد کرد، ولی چیزی بود که باید می گفت. بنابراین با صدایی آرام و شمرده گفت: «اون مسئله مربوط می شه به طلبی که من از شما داشتم و من اون را با پدرتون تسویه کردم»
مینا با ناباوری گفت: «شما دارید شوخی می کنید. می خواهید سر به سر من بگذارید»
کاوه سر تکان داد و گفت: «نه، من خیلی وقته این عادتم را ترک کردم»
مینا عصبانی از جا بلند شد. حالا مطمئن بودکاوه راست می گوید. با خشم صورتش را به طرف او برگرداند و گفت: «شما چطور تونستید این کار را بکنید؟! من که داشتم قرض شما را می دادم. ما با هم توافق کرده بودیم، پس چرا این کار را کردید؟ چرا منو پیش پدرم تحقیر کردید؟»
کاوه هم متقابلاً از جا بلند شد و گفت: «من چنین قصدی نداشتم، من فقط پولم را می خواستم، همین. قبلاً امکانش نبود که اون را یکجا ازت بگیرم، ولی حالا که این امکان به وجود آمده چرا باید راه قبلی را برم. مینا امیدوار بودم درک کنی که منم احتیاجاتی دارم و معاملاتی!»
مینا که دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد به جز تحقیر شدن در مقابل پدرش، با خشمی مضاعف گفت: «نه، شما دروغ می گید. شما هیچ چیز به جز یک آدم دروغگ و پست فطرت نیستید. شما به من قول دادید، ولی زیر قولتون زدید، می خواستید به پدرم ثابت کنید که من جز یک زن ضعیف چیزی نیستم.
فصل 12
قسمت 3
من باید می فهمیدم که روی هیچ یک از قولها و حرفهای شما نمی شود حساب کرد. شما یک نامردید، شما همیشه فقط به فکر خودتان هستید و هیچ وقت برای عزت نفس دیگران ارزشی قائل نیستید. پس عزت نفس من چی می شه؟»
کاوه که از حرفهای مینا خیلی عصبانی شده بود برای کاستن از شدت خشمش صورت خود را رو به دریا و پشت به مینا گرفت، دستش را مشت کرد و بر کف دست دیگرش فرود آورد. خیلی سعی کرد بر خود مسلط بماند ولی نتوانست بنابراین با یک حرکت سریع رو به مینا کرد و با صدای بلندی گفت: «عزت نفس، عزت نفس، دیگه حالم از شنیدن این کلمه از دهان تو به هم می خوره. آخه عزت نفس به چه قیمتی؟ به قیمت سختی دادن به خود و پسرت؟ به قیمت تا نیمه شب بیدار ماندن و تدریس خصوصی کردن؟ تو حاضری همه چیز را فنا کنی غیر از غرورت! آخه احمق، نادان، اون پدرته، تو نادا ...»
ولی دیگر جلوی خود را گرفت. نباید بیش از این پیش می رفت. دستهایش را که از شدت خشم گره کرده بود باز کرد و رو برگرداند و فریاد زد: «آخه به تو چی می شه گفت» و سپس با قدمهای تند که نشان از نامتعادل بودنش بود از مینا دور شد که بی شباهت به فرار نبود، خودش نمی دانست به کجا می رود، فقط می خواست از مینا دور شود قبل از اینکه خشمش بیشتر شود و سخنانی بگوید که بعداً پشیمان شود.
مینا عصبانی بر روی همان تخته سنگ نشست و آنقدر در خودش غرق بود که نفهمید کی قایق سواری پایان یافت. وقتی به خود آمد که سینا با خوشحالی فریاد می زد مامان دیدی هیچ اتفاقی برام نیفتاد. بعد نگاهی به اطراف کرد و گفت: «پس آقای کاوه کو؟»
مینا از جا بلند شد و لبخندی زد و مقابل نگاه های پرسشگر آن دو شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «فکر می کنم رفته یک دوری بزنه» ولی حقیقتش خودش هم مطمئن نبود کاوه کجا رفته. بعد از ربع ساعتی کاوه برگشت در حالی که لبخندی تصنعی به لب داشت، ولی چشمانش بسیار غمگین می نمود.
وقتی آنان را به منزل برمی گرداند در ماشین سکوت عجیبی حاکم شده بود که سینا هم متوجۀ سکوت کاوه شد و گفت: «آقای کاوه، خسته شدین؟»
کاوه لبخند مهربانی به او زد و گفت: «راستش را بخوای آره عزیزم، آخه من عادت ندارم؟»
آقای رئوف خندید وگفت: «این طور حرف نزنید آقای کاوه، شما هنوز جوانید. نباید با گردشی چند ساعته خسته شوید. این پایتخت نشینی و کارهای اداری شما جوانان را خیلی کسل و تنبل کرده. منِ پیرمرد را که می بینی در روزگاری که هم سن شما بودم از صبح تا غروب چند تا باغ و زمین را می گرداندم بدون اینکه احساس خستگی یا ناراحتی کنم»
آقای کاوه لبخندی زد و گفت: «بله حق با شماست، ولی ما امروزیها حتی توان حرف زدن و حرف شنیدن را هم نداریم تا چه رسد به کار و ...» و بعد سکوت کرد و چشمان غمگینش را به سطح آسفالت خیابان دوخت. وقتی به مقصد رسیدند با وجود آنکه آقای رئوف اصرار زیادی به نگهداشتن او برای صرف شام کرد، ولی کاوه قبول کرد و گفت قصد برگشتن به تهران را دارد.
آقای رئوف گفت: «مسافرت به تهران، آن هم در شب؟ امیدوار بودم تا آخر تعطیلات اینجا بمونید تا سینا و مادرش را با شما راهی تهران کنم»
آقای کاوه لبخندی زد و گفت: «متأسفم، من کارهایی دارم که باید فردا صبح در تهران باشم» و بعد رو به سینا کرد و گفت: «سینا جان ویلای شما با تمام وسایل و امکانات از فردا صبح در اختیارتان است، خوب ازش مراقبت کن» بعد از آنان خداحافظی کرد و سوار بر ماشین با سرعت زیاد از آنجا دور شد.
وقتی او رفت پدر رو به آنان کرد و گفت: «مرد نجیب و شریفی است» بعد وارد منزل شدند. سینا جلوتر از آنان رفت و مینا گامهایش را آهسته کرد تا همراه پدر باشد. پدرش رو به مینا کرد و گفت: «مینا جان تو چرا تا امروز بهم نگفتی که دو میلیون تومان بدهکاری؟»
مینا سرش را پایین انداخت و گفت: «من خودم می تونستم این قرض را ادا کنم، ولی آقای کاوه نامردی کرد و قضیه را با شما در میان گذاشت»
آقای رئوف اخم کرد و گفت: «من هیچ وقت علت این رفتارهای تو را نمی فهمم. مگه من غریبه ام، من پدرتم. اگه مشکلاتت رو به من نگی، پس باید به کی بگی؟ تو چرا کمکهای منو قبول نمی کنی؟»
مینا گفت: «پدر جان خواهش می کنم دوباره شروع نکنید. ما قبلاً صحبتهامون را با هم کردیم و به نتایجی رسیدیم. شما قول دادید با زندگی شخصی من کاری نداشته باشید و فقط هزینۀ تحصیلات سینا را بپردازید. من معذرت می خوام که آقای کاوه شما را مجبور به پرداخت دو میلیون تومان کرد»
آقای رئوف گفت: «مینا آرام باش. آقای کاوه اصلاً منو مجبور به پرداخت پولی نکرد. حقیقتش اینه که من و کاوه بر سر قیمت ملک او دو میلیون تومان اختلاف داشتیم و آقای کاوه آن را بابت قرض تو فرض کرد نه چیز دیگری ...»
مینا که موضوع را فهمید به خاطر نسبتی که به کاوه داده و او را پست فطرت خوانده بود، و به خاطر عصبانیت و طرز برخوردش با او در حالی که کاوه هیچ کاری نکرده بود به غیر از خیر و صلاح او از خودش شرمنده شد.
* * * پایان فصل12 Normal 0 false false false EN-GB X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi; mso-fareast-language:EN-US;}
فصل 13
قسمت 1
«مینا امروز یک نامۀ تشکرآمیز برای پدرت فرستادم. در آن چند روز واقعاً به ما خیلی خوش گذشت. پدر مهربان و فوق العاده ای داری، پیمان که خیلی خوشش آمده بود»
مینا خندید و گفت: «پریوش شما به ما لطف دارید»
خانم نجفی گفت: «رامسر واقعاً زیباست. من قبلاً از این شهرگذر کرده، ولی هیچ وقت در آن نمانده بودم. خونۀ پدرت هم خیلی زیباست. گاهی با خودم فکر می کردم تو چطور تونستی به خاطر سپهر از همۀ این چیزها بگذری، کار بزرگی کردی»
مینا لبخند حزن آلودی زد و چیزی نگفت.
خانم نجفی خندید و دوباره گفت: «مینا می دونی، ما قصد نداشتیم چند روز در منزل شما بمانیم، ولی آقای کاوه برنامۀ ما را به هم ریخت»
مینا با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «چطور؟»
«می دونی آقای کاوه هم تعطیلات عید در رامسر بود، اونجا یک ویلا دارد. من و پیمان برنامه ریزی کردیم که چند روز نزد او بمانیم و یک روز هم پیش شما باشیم، ولی صبح روزی که قرار بود راه بیفتیم آقای کاوه با پیمان تماس گرفت و گفت که در تهران است و ویلای خود را فروخته اس، در حای که روز قبلش کاوه با پیمان صحبت کرده و می دانست که قراره حرکت کنیم، ولی نمی دانم چه عاملی باعث شد که او سفرش را نیمه تمام بگذارد. این بود که ما هم یک راست به منزل شما آمدیم»
مینا متعجب او را نگاه کرد و گفت: «پس اینطور! ولی ما همه مون از اومدن شما خیلی خوشحال شدیم. پدر امیدوار بود که این سفرها هر ساله تکرار شود. البته سال دیگه ما باید یک اتاق بچه هم آماده کنیم» و با گفتن این حرف خندید.
خانم نجفی هم خندید و گفت: «مینا این قدر سر به سرم نذار. ولی جمعۀ آینده تو و سینا حتماً به منزل ما بیایید، سالگرد ازدواجمون است، از پدرت هم دعوت کردم ولی گفت مینا به نمایندگی من می یاد. راستش باید یک طوری از شرمندگی شما بیرون بیام و اگه نیای، باهات قهر می کنم»
مینا خندید و گفت: «پریوش تو که می دونی من به مجالس شما عادت ندارم و در این جشنها راحت نیستم، بنابراین اجازه بده یک روز دیگه بیام»
خانم نجفی اخمی کرد و گفت: «امکان نداره. می دونی امسال به خاطر تو، جشنمان را خیلی ساده برگزار می کنیم و تعداد مهمانها هم خیلی کم است. پدر و مادر من و پیمان و چند دوست و آشنا و تو و سینا مهمانان افتخاری ما خواهید بود»
مینا خندید و گفت: «پریوش مطمئنی از آمدن من شرمنده نمی شی»
خانم نجفی متعجب به او خیره شد و با لحن ناراحتی گفت: «مینا منو خیلی دلخور کردی. من تو رو همین طوری که هستی قبول دارم و حتی به تو افتخار هم می کنم. دیگه از این حرفها نزن که سخت دلگیر می شم. پس قرارمون جمعۀ آینده برای صرف ناهار ...»
* * *
مینا از دیدن کاوه در آن جشن همان قدر متعجب شد که کاوه از دیدن او. کاوه با دیدن او سلام خشکی کرد و به سمت پیمان رفت. این رفتاری بود که کاوه به تازگی با او در پیش گرفته بود، خشک و رسمی.
خانم نجفی با دیدن او با عجله به سمتش رفت و خوش آمد گفت و او را به طرف خانمها برد و با یک یک آنان آشنا کرد.اکثرخانمهای مجلس سر و وضعی آراسته داشتند که با سر و وضع مینا جور درنمی آمد. مینا بلوز و دامنی ساده و بلند به تن داشت و به دور از هر زینت و آرایشی بود. کسی از همکاران در آن جمع نبود حتی خانم خالقی. خانم نجفی بعد از سرکشی به آشپزخانه به نزد او آمد و گفت: «خیلی خوشحالم کردی آمدی»
مینا نگاهی به منزل او کرد و گفت: «خانۀ زیبایی داری»
خانم نجفی تشکر کرد و گفت: «البته به زیبایی منزل پدر تو نیست، ولی خوب حاصل پنج سال تلاش من و پیمان است و البته کمکهای والدینمان» سپس هر دو خندیدند.
«از همکاران کسی را نمی بینم»
خانم نجفی لبخندی زد و گفت: «بهت گفتم که نمی خوام زیاد شلوغش کنم» و بعد آهسته تر گفت: «آقای کاوه را هم پیمان دعوت کرده، من هیچ خبر نداشتم»
هنگام صرف ناهار مینا و کاوه به طور اتفاقی رو به روی هم قرار گرفتند. مینا هر وقت که چشمش به او می افتاد احساس گناه می کرد.پیمان که در کنار همسرش در رأس میز نشسته بود و کاوه را در کنار خود داشت به شوخی گفت: «چیه آرش غذاهای ما به دهنت مزه نمی ده»
کاوه لبخندی زد و گفت: «راستش این قدر غذاهای رنگارنگ و خوشمزه سر میز می بینم که هنوز موفق به انتخاب هیچ کدام از آنها نشدم» و همگی خندیدند.
مادر پیمان گفت: «آقای کاوه چوب کاری نفرمایید، شما در مراسمهاتون ما رو حسابی شرمنده می کنید»
مینا نگاهش را متوجه مادرشوهر خانم نجفی کرد که خانمی میانسال و نسبتاً زیبا، خیلی خونگرم و مهربان و با طراوت جوانان بود و به آقای کاوه احترام زیادی می گذاشت. نه تنها او بلکه همۀ مهمانان با احترام خاصی با او برخورد می کردند و کاوه هم رفتاری کاملاً پسندیده و مقبول داشت. بعد از صرف غذا، مادر پیمان در کنار کاوه جای گرفت و بعداز خوش و بش معمولی پرسید: «از مادرتون، نازی جان، خبری دارید؟»
کاوه لبخندی زد و گفت: «بی خبر هم نیستم، حالشون خوبه»
مادر پیمان پرسید: «به این زودی ها نمی آن ایران؟»
«فکر نمی کنم، پدر این اواخر حالشون زیاد خوب نیست»
مادر پیمان عینکش را کمی جابه جا کرد و گفت: «آقای کاوه از وقتی ندیدمتون قیافۀ شما خیلی عوض شده . اتفاقاً قبل از ناهار داشتم به پریوش جون هم می گفتم شما خیلی لاغر شدید، خدای ناکرده مریض که نیستید؟»
کاوه لبخندی زد و گفت: «نه، به هیچ وجه. راستش را بخواهید رژیم دارم. وزن بدنم از حالت طبیعی کمی خارج شده بود»
مادر پیمان خندید و گفت: «پس به خاطر همین ناهار چیزی نخوردید. ولی از من می شنوید آقای کاوه دارید سلامتی خودتون رو به خطر می اندازید. به جای رژیم ورزش کنید. ورزش در تناسب اندام خیلی مهمه»
کاوه خندید و گفت: «چشم، حتماً نصیحت شما را گوش می کنم»
پیمان به میان حرف آنان دوید و گفت: «بس کن مادر، باز یک گوش پیدا کردی تا در مورد ورزش صحبت کنی مادر ورزشکار من» و بعد خندید.
فصل 13
قسمت 2
مادرش نگاهی با اخم به او کرد و گفت: «تو خودت اگر به نصیحت من گوش می کردی حالا این قدر چربی اضافه نمی آوردی. فقط شانس آوردی که پنج سال پیش این هیکل را نداشتی وگرنه پریوش جون هرگز بله را نمی گفت» و همۀ مهمانان با این حرف خندیدند.
خانم نجفی گفت: «مادر جون این حرفها را نزنید، پیمان ناراحت می شه»
کاوه با نگاهی خندان به این زوج خوشبخت نگاه کرد. در این وقت نگاهش به مینا افتاد که در کنار خانم نجفی نشسته و نگاه اندوهبارش را به میز دوخته بود. شاید داشت پیمان را با سپهر مقایسه می کرد. سپهری که نه تنها با او عشقی نداد بلکه تمام عشقهای زندگی او را هم گرفت.
کاوه نگاه از او گرفت و در حالی که عقده ای سخت در گلویش احساس می کرد افکارهای آزاردهنده به سوی او هجوم آوردند به طوری که دیگر نمی توانست سر جایش بنشیند، به ناچار از جمع معذرت خواهی کرد و به طرف دستشویی رفت. خانم نجفی هم رفتن او را نظاره می کرد. وقتی برگشت تا مدتی نفهمید مهمانان در مورد چه چیزی صحبت می کنند. وقتی به خود آ»د که سینی قهوه در جلوی او قرار گرفت.
بعد از صرف قهوه خانمها و آقایان دو جمع جدا از هم تشکیل دادند و هر کدام مشغول صحبت پیرامون مسائل مورد علاقه خود شدند. مسائل زنان پیرامون قیمت لباسها و مدهای جدید بود. خانم نجفی مینا را از آنان کمی دور کرد و مشغول صحبت شدند.
مینا نگاهی به دوربین که روی آنان بود کرد و گفت: «پریوش عجب اشتباهی کردم که دائم کنار تو نشستم. همۀ فیلمهای تو پر از عکس من می شود»
خانم نجفی خندید و گفت: «می دونم خسته شدی» بعد به فیلمبردار گفت که فیلمبرداری را تمام کند و پرسید: «خب مینا مراسم به نظرت چطور بود؟»
«عالی بود، ولی یک کم بریز و بپاش آن زیادی بود»
خانم نجفی خندید و گفت: «مینا این یک سنت است. من خودم هم باهاش زیاد موافق نیستم، ولی وقتی آنان این طور پذیرایی می کنند ما هم باید متقابلاً جبران کنیم»
مینا هم لبخندی زد و گفت: «بله این مسئله متأسفانه آفتی است که گریبانگیر جامعه ما شده است» حدود نیم ساعت بود که آنان با هم حرف می زدند. مینا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «پریوش جان اگه اجازه بدی من دیگه مرخص بشم. هر لحظه سینا ممکنه برگرده، نمی خوام پشت در بمونه»
خانم نجفی گفت: گفت: «مینا جان دوست داشتم بیشتر پیش ما می موندی، ولی زیاد اصرار نمی کنم»
مینا از جا بلند شد و به طرف اتاق رفت، لباس خود را پوشید، داخل سالن پذیرایی برگشت و با خانمها خداحافظی کرد، در همین وقت پیمان هم همراه کاوه نزد آنان آمد و گفت: «پریوش، آرش می خواد به این زودی ما رو ترک کنه» و وقتی چشم او به مینا افتاد که لباس پوشیده با تعجب گفت: «اِ، خانم رئوف شما هم می خوایید برید؟»
خانم نجفی پیش دستی کرد و گفت: «بله، مینا جان هم می خواد بره. نگران سینا است»
هر چهار نفر به سمت بیرون رفتند. پیمان که متوجه شد مینا ماشین نداره گفت: «خانم رئوف اجزاه بدید من سوییچ را بیاورم و شما را برسونم. این موقع روز در مسیر ما تاکسی خیلی مشکل گیر می یاد»
مینا گفت: «نه، خواهش می کنم خودتان را به زحمت نیندازید، شما به مهمانهاتون برسید من خودم می رم»
خانم نجفی گفت: «نه، مینا جان امکان نداره. پیمان آماده شو»
مینا خیلی جدی گفت: «نه، پریوش خواهش می کنم»
پیمان نگاهی به کاوه کرد و گفت: «آرش جان شما نمی تونی خانم رئوف را تا یک جایی برسونی، می دونی که اینجا چقدر بد ماشین گیر می آد»
کاوه گفت: «البته، اگر قابل بدونند»
خانم نجفی رو به مینا کرد وگفت: «مینا جان از نظر تو اشکالی نداره؟»
مینا مردد گفت: «نه، فقط نمی خوام مزاحم باشم»
کاوه لبخندی زد و گفت: «پس لطفاً بفرمایید» و بعد در پشت را باز کرد و مینا بعد از خداحفظی سوار ماشین شد.
کاوه در پشت را بست بعد به طرف پیمان رفت و با او دست داد و گفت: «خب پیمان جان خیلی خوش گذشت. انشاءا... سالهای سال در این مراسم شرکت کنیم، پریوش از پذیراییتون ممنونم»
پیمان در حالی که با او دست می داد گفت: «آرش از مزاحمتی که باعث شدم معذرت می خوام»
کاوه خندید و گفت: «بس کن پیمان» و بعد سوار ماشین شد و آن را به حرکت درآورد. در سکوت مسیر طولانی را رانندگی کرد. مینا در آینه به چهرۀ او نگاهی انداخت. ناراحتی به وضوح در چهره اش دیده می شد. کاوه بعد از تعطیلات هرگز برای صحبت با او پیشقدم نمی شد و جواب سوالهای او را هم خیلی خلاصه و کوتاه می داد که این حکایت از رنجیدگی او می کرد.
مینا خود نیز از برخرود آخرش با کاوه خیلی ناراحت و شرمنده بود، ولی نمی دانست چگونه می تواند این ناراحتی را از دل کاوه دربیاورد. هنوز فرصتی برای معذرت خواهی پیدا نکرده بود، بنابراین از فرصت ایجاد شده استفاده کرد و گفت: «آقای کاوه، من از بابت رفتارم در رامسر معذرت می خوام. خب آدم در عصبانیت حرفهایی می زنه که از حقیقت دور است. من نسبت هایی به شما دادم که لایق شما نبود. باز هم معذرتمی خوام»
کاوه از آینه نگاه بی تفاوتی به او انداخت، پوزخندی زد و گفت: «شاید این را هم بشه به نوعی زندگی دانست. کار ما شده دائم از همدیگه معذرت بخوایم» و در سکوت به رانندگی خود ادامه داد.
«ببینید آقای کاوه من بهتون حق می دم از دست من عصبانی باشید، ولی شما خوتون هم مقصر بودید. چرا به جای کلنجار رفتن صاف و پوست کنده حقیقت را نگفتید»
کاوه پوزخندی زد و گفت: «حقیقت! واقعاً روی حقیقت می تونی حساب کنی؟»
«منظورتون را نمی فهمم»
کاوه همان طور که به بیرون خیره شده بود گفت: «ترجیح می دم همه چیز را فراموش شده تلقی کنم» و سپس سکوت کرد.
مینا که او را ساکت دید دیگر حرفی نزد. مدتی در سکوت راه رفتند تا به خیابان اصلی رسیدند که مسیر آن دو از هم جدا می شد.
«اگر لطف کنید همین جا نگهدارید من پیاده می شم. در این مسر تاکسی راحت تر گیر می یاد»
کاوه بدون اینکه به او نگاه کند با لحن سردی گفت: «هوا گرمه می رسونمت. نمی تونم بازخواستهای پیمان و پریوش را تحول کنم» و بدون اینکه منتظر حرف دیگری بماند به سمت خانۀ مینا به راه افتاد. وقتی به مقصد رسیدند بدون هیچ حرف دیگری تنها با یک روزبخیر مینا را پیاده کرد و خیلی سریع دور زد و رفت ...
فصل 13
قسمت 3
وقتی کاوه وارد دفتر شد و چشمش به مینا و خانم نجفی افتاد که در کنار هم نشسته بودند سلامی خشک و رسمی کرد و بدون هیچ حرف دیگری به سمت میز رفت و دفترش را برداشت و به سمت کلاسش رفت.
خانم نجفی گفت: «هیچ معلوم نیست این مرد چش شده. دلخور به نظر می یاد. پیمان خیلی سعی کرد چیزی ازش دربیاره، ولی نم پس نمی ده، مرد توداریه. دیدی خونۀ ما در جواب مادر پیمان چطور خودش را توجیه کرد، رژیم! تو باور می کنی مینا؟»
مینا با تردید گفت: «من نمی دونم چون شناختی روی او ندارم و نمی تونم اظهار نظر کنم»
خانم نجفی خندید و گفت: «بله شاید حق با تو باشه. از این حرفها بگذریم. مینا از سه شنبۀ این هفته پیمان می ره مأموریت چند روزه و من در خونه تنهام، دلم می خواد اوقات بیشتری را با تو بگذرانم. می تونی یک بعدازظهر با سینا بیای خونه ما»
مینا خندیدو گفت: «همین هفتۀ پیش بود که مزاحمت شدم، بس نیست؟»
خانم نجفی دست او را گرفت و گفت: «ولی این بار من و تو تنهاییم. می خوام باهات درد دل کنم»
مینا فکر کرد و گفت: «خوب منم بدم نمی یاد، ولی تمام بعدازظهرها وقتم پر است به جز جمعه که تا اون موقع هم فکر می کنم آقا پیمان برگشته باشد»
خانم نجفی خندید وگفت: «نه پیمان جمعه شب برمی گرده، دیگه بهانه ای نداری ...»
* * *
«خب مینا جان، تا سینا با این کامپیوتر مشغول است بیا بریم اتاقم می خوام عکسهای عروسیم را نشونت بدم» و با هم به سوی اتاق خانم نجفی به راه افتادند. خانم نجفی آلبومی را انتخاب کرد و گفت: «اینه»
آنان مشغول تماشای آلبوم بودند و تقریباً صفحۀ آخر را هم ورق می زدند که عکسی از وسط آلبوم افتاد. خانم نجفی آن را برداشت.
مینا وقتی آلبوم را بست گفت: «اون را هم ببینم»
خانم نجفی عکس را به طرف مینا گرفت و گفت: «این عکس از آلبوم پیمان قاطی شده. عکس پیمان و آقای کاوه است، آخه می دونی آقای کاوه ساقدوش پیمان بود» و خندید.
مینا نگاهی به عکس کاوه کرد و گفت: «خیلی خوشحال به نظر می رسه»
خانم نجفی خندید و گفت: «آنان دوستان خیلی نزدیکی بودند. باورت نمی شه توی عروسی ما آنقدر شلوغ بازی از خودش درآورد و آنقدر مهمانها را خنداند که نگو! هنوز که هنوزه خیلی از دوستام سراغ او را می گیرند. مینا به حالاش نگاه نکن. کاوه از این رو به آن رو شده، کجا بود که کاوه به مهمانی دعوت بشه و آرام و سنگین در یک گوشه بنشینه و شلوغ بازی از خودش درنیاره. پیمان خیلی نگرانشه و معتقده که اون عاشق شده»
با این حرف مینا یک باره یکۀ سختی خورد و کمی صورتش گلگون شد و خانم نجفی هم در ادامۀ صحبتهاش گفت: «می دونی مینا، منم فکر می کنم که یک جورایی حق با پیمانه، چون من هم در مدرسه یه چیزهایی احساس کردم» بعد دست مینا را گرفت و گفت: «تو چی مینا. چیزی نفهمیدی؟»
مینا با تعجب به او نگاه کرد و عکس را روی آلبوم گذاشت وگفت: «نه»
خانم نجفی در حالی که هنوز دست مینا را در دست داشت گفت: «می دونی مینا، آقای کاوه وقتی در مدرسه است از همه جا ساکت تر و فکورتر است، به خصوص وقتی که در دفتر است» مینا که تا حدودی خود را باخته بود تنها توانست آب دهان خود را فرو بدهد و ساکت و بی حرکت ماند. خانم نجفی دوباره گفت: «من هر چی فکر می کنم که رابطه ای میان آقای کاوه با یکی از همکاران پیدا کنم به هیچ کس می رسم غیر از تو مینا! من فکر می کنم این تغییر و تحولات در کاوه بی ارتباط با تو نیست»
مینا که از ثانیه هایی پیش تپش قلبش را به وضوح می شنید یک باره از شنیدن کلام آخر نزدیک ترین دوستش چنان داغ شد که رنگ سفید صورتش جای خود را به سرخی شرم داد. مینا همیشه از روزی می ترسید که کاوه موضوع را به خانم نجفی بگوید. حالا این اتفاق افتاده و او را درمانده کرده بود. مینا برای فرار از نگاه کنجکاو پریوش سرش را پایین انداخت.
خانم نجفی که با دیدن دستپاچگی مینا و رنگ سرخش حقیقت را دریافته بود، بلند خندید و گفت: «خدای من، پس حدسم درست بود، و عجب بازیگر ماهری هستی، چرا تا به حال چیزی بهم نگفتی. خوب خانم خجالتی حالا سرت رو بلند کن و همه چیز رو برام تعریف کن. نمی دونی این قضیه چقدر برام عجیب و جالبه»
مینا هم لبخندی زد و گفت: «پریوش داری سر به سرم می ذاریم. من چیز جالبی در این قضیه نمی بینم. از طرفی فکر می کنم آقای کاوه همه چیز را براتون تعریف کرده»
خانم نجفی متعجب او را نگاه کرد و گفت: «چی؟ کاوه؟ نه، نه، نه مینا، اون اصلاً نم پس نیم ده. اون بازیگری ماهرتر از توست»
مینا در حالی که حرف خانم نجفی را باور نکرده بود گفت: «پریوش من هیچ وقت از تو دروغی نشنیدم. دوست دارم الان هم بهم دروغ نگی»
«باور کن مینا، کاوه نه به من و نه پیمان هیچی نگفته. من خودم حدس هایی زدم. از رفتار اولیه اش با تو و رفتار اخیرش، از نگاه هایش، از جوابهای تو. از مهمانی که در منزل ما بودید. بذار یک قسمت از فیلم این مهمانی را ببینیم و بعد ببین که به من حق می دی»
و بدون اینکه به اعتراض مینا توجهی کند دستگاه را روشن کرد و بعد از کمی و جلو و عقب بردن فیلم گفت:«مینا کمی دقت کن»
فیلم مربوط به بعد از ناهار بود که مادر پیمان کنار کاوه نشسته بود و مشغول صحبت بودند. مینا در کمال ناباوری نگاه کاوه را بر خود دید، بعد کاوه از او چشم برداشت و صورتش را برای یک لحظه در دستش گرفت و ازجا بلند شد و رفت ...
مینا با ناراحتی گفت: «پریوش خواهش می کنم خاموشش کن، نمی خوام چیزی ببینم»
خانم نجفی دستگاه را خاموش کرد و گفت: «نمی خواستم ناراحتت کنم. می خواستم فقط مطمئن بشی»
مینا با بغضی در که در گلویش نشسته بود گفت: «پریوش اگرچه دلم نمی خواد بگم داری بهم دروغ می گی، ولی اینو مطمئنم که اگه کسی در این مورد باهات صحبت نکرده باشه تو هیچ وقت نمی فهمیدی، چون رفتار کاوه با من خیلی عادیه. درسته که با گذشته فرق کرده، ولی هیچ تغییری در اون آنقدر روشن نیست که شما به این نتیجه رسیده باشید. حالا خواهش می کنم حقیقت را بهم بگو! این حق منه که بدونم در مورد من چه چیزهایی بهتون گفته، چون برام مهمه که در مورد من چه فکری می کنی»
«مینا به جون سینا که می دونم خیلی برات عزیزه قسم می خورم که در این رابطه کاوه هیچ چیزی به من یا پیمان نگفته، ولی حق با توست کس دیگری در این مورد با من صحبت کرد»
فصل 13
قسمت 4
مینا با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «چه کسی؟»
«پدرت مینا. وقتی که ما رامسر بودیم، یک روز صبح که من زودتر بیدار شدم و توی حیاط قدم می زدم پدرت عصازنان پیشم اومد و بعد از صحبتهای معمولی، صحبت را به آقای کاوه کشوند و گفت که رسیدن به تو را به آقای کاوه مدیونه. بعد چگونگی آشنایی با آقای کاوه و فروش ویلا را برام توضیح داد و در آخر هم گفت فکر می کنم آقای کاوه به خاطر علاقه ای که به مینا داره همۀ این کارها را انجام می ده و ازم پرسید که آیا من در این مورد چیزی می دونم.
وقتی که من اظهار بی اطلاعی کردم دوباره گفت که در این مورد شک نداره. وقتی از خودش انگیزۀ کارش را پرسیدم سکوت دردناکی کرد. اون جوون خوبیه و فکر می کنم حسابی دلشکسته است، خیلی دلم می خواد بهش کمک کنم، حق زیادی به گردنم داره و سپس از من خواست در این مورد با تو صحبت کنم و نظرت را بپرسم»
مینا نامفهوم تکرار کرد: «پدرم؟ اون حق نداشت در این مورد با شما و کاوه صحبت کنه، یکبار که زندگی ام را خراب کرد بس نیست حالا می خواد راه گذشته را ادامه بده. چرا نمی ذاره راحت زندگی کنم» و بعد بغض گلویش شکست و قطره های درشت اشک پهنای سپید صورتش را پوشاند.
خانم نجفی که پیش بینی این وضع را می کرد بعد از قدری سکوت گفت: «مینا خواهش می کنم آرام باش. عزیزم باور کن همۀ ما دوستت داریم و فقط صلاح تو را می خوایم. مینا جان خواهش می کنم منطقی باش، تو نباید هر کار پدرت را به گذشته ربط بدی. حالا اشکهات رو پاک کن»
و بعد دستمالی از بسته جدا کرد و به دست مینا داد و منتظر ماند تا او اشکهایش را پاک کند. و با صدایی آرام گفت: «می دونی مینا وقتی پدرت اون حرفها را بهم زد من خیلی تعجب کردم. من قبل از آن حدس های کوچکی می زدم، ولی همیشه به حدسهای خودم می خندیدم. بعد از صحبت با پدرت روی رفتار کاوه با تو خیلی دقیق شدم و بعد از آن شب مهمانی مطمئن شدم که کاوه حقیقتاً عاشق شده و این عجیب ترین پدیدۀ زندگی من در سالهای اخیر است. کاوه و عشق؟
چون بر خلاف ظاهرش، که خیلی سعی در معاشرت با زنان داره، در درون از آنان واقعاً متنفره. این چیزیه که او خودش چندین بار به پیمان گفته: "من از زنها متنفرم، ولی از تسخیر قلب آنان لذت می برم" مینا می خواستم بهت هشدار بدم فقط مواظب باش عشق کاوه پات را نلغزانه!»
مینا که حالا اشکهایش را پاک کرده و تا حدودی از آن حال حزن آلود درآمده بود گفت: «متشکرم، از این بابت خیالت راحت باشه. من خیلی وقته به اون جواب رد دادم»
خانم نجفی با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «جواب رد دادی؟ نکنه ازت درخواست ازدواج هم کرده و ما بی خبریم؟»
مینا در حالی که باز دوباره سرخ شده بود سر تکان داد و گفت: «خب، آره»
خانم نجفی متعجب تر به او نگاه کرد و گفت: «پس این طور. تو فکر می کنی درخواستش جدی بوده؟»
مینا با بی حوصلگی گفت: «پریوش عجب سوالهایی می کنی، معلومه که جدی بود»
خانم نجفی ناباورانه به او خیره شد و بعد از لحظاتی گفت: «کاوه و ازدواج؟! نه باورکردنی نیست. معذرت می خوام مینا. قصد فضولی ندارم، ولی می خوام بدونم این قضیه کی اتفاق افتاده؟»
مینا بعد از مکثی گفت: «هفت یا هشت ماه پیش، قبل از شروع سال تحصیلی جدید»
خانم نجفی تکرار کرد: «هشت ماه پیش. این مثل کلاف سردرگم است، کاوه بعد از این همه سال می خواد ازدواج کنه! اون هم با کسی مثل تو. باید حتماً سررشتۀ این کلاف را به دست آورد. مینا همه چیز را برام توضیح بده و سعی کن چیزی را سانسور نکنی»
مینا که دید مقاومت کردن در مقابل پریوش فایده ای نداره، وقایع سال قبل را تا جایی که صلاح می دانست برای او تعریف کرد.
بعد از اینکه صحبتهایش تمام شد، خانم نجفی با خوشحالی دستهای او را در دست گرفت و گفت: «خدای من، مینا می دونی چقدر خوشحالم. تو فرشته ای عز یزم. بارها آرزو کردم کسی پیدا شود و این مرد را که اسیر بدبینی های خود شده نجات دهد و چقدر خوشحالم که اون فرشته تویی. به واقع هیچ کس غیر از تو نمی توانست باشه. مینا باید به خودت افتخار کنی، تو خیلی روش تأثیر گذاشتی»
مینا با بی حوصلگی گفت: «بس کن پریوش، این بحث رو تموم کن»
خانم نجفی با خنده گفت: «نه، دیگه امکان نداره. تازه می خوام شروعش کنم. خانوم خانوما تو خیلی توداری که خبر به این مهمی داشتی و به من هیچی نگفتی»
مینا با تعجب گفت: «خبر مهم؟!»
«خب آره، کاوه مغرور و پولدار و خوش قیافه را تور زدن کار هر کسی نیست»
مینا با اوقات تلخی گفت: «من کسی را تور نزدم و از این وضعیتی هم که پیش آمده هیچ راضی نیستم»
خانم نجفی باز هم خندید و گفت: «اینو مطمئنم، ولی چرا راضی نیستی؟ خواستگار پولدار داشتن آرزوی هر دختری است. می دونم که پول و ثروت برای تو مهم نیست، ولی بهت اطمینان می دم موقعیت بسیار خوبیه، هم برای خودت هم برای پسرت»
مینا با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «چطور شد تا حالا که منو از او بر حذر می داشتی و حالا از بهترین موقعیت صحبت می کنی»
خانم نجفی بلند خندید و گفت: «خدای من، اون صحبت ها مال قبل از شنیدن داستان تو بود، اونها را به کلی فراموش کن. مینا جان همۀ ما در گذشته دچار خطا و اشتباه شدیم. گذشتۀ همه قابل بخشش است. آقای کاوه هم ممکنه از جنبۀ شخصیتی دچار مشکل باشه، ولی می بینی که سعی زیادی کرده خودش را اصلاح کنه و به واقع هم موفقیت چشمگیری به دست آورده. از جنبه های دیگه هم من اونو تضمین می کنم. اون مثل هم طرازان خودش اصلاً اهل مشروب و مخدرات نیست.
باور کن این خودش خیلی ارزش داره. همین پیمان با تمام محسناتی که داره گاه و بی گاه لب به این چیزها می زنه، ولی کاوه با این همه ثروت و مجرد بودن، من هنوز توی هیچ مجلسی ندیدم لب به مشروب بزنه. اون هیچ اهل این چیزها نیست، او اهل مطالعه است. مینا کاوه با کارهایی که داره برات می کنه سعی داره گذشته اش را جبران کنه. این فرصت رو بهش بده و این قدر راحت بهش نگو نه!»
مینا آه سردی کشید و گفت: «من رفتارهای گذشتۀ کاوه را بخشیده ام و از او کینه ای به دل ندارم و اینکه رفتارهای اون در این اواخر خوب بوده را هم در نظر دارم. در واقع مشکل من رفتارهای گذشته و فعلی او نیست، مشکل من اینه که نمی خوام ازدواج کنم»
خانم نجفی گفت: «چرا؟ تو هنوز جوان تر از آنی که به از دواج فکر نکنی. هر کسی برای جوابی که می ده باید یک دلیل منطقی داشته باشه. دلیل تو چیه؟»
فصل 13
قسمت 5
«خوب من دیگه به جوانی خودم حتی فکر هم نمی کنم. بعد از مرگ سپهر به خودم قول داده ام دیگه ازدواج نکنم چون احتیاجی به آن ندارم. سینا را دارم و می خوام زندگی ام را وقف او کنم. انتظار زیادی از زندگی ندارم و به همینی که دارم راضی ام و بیشتر نمی خوام. من به خود آقای کاوه هم گفته ام که جواب منفی من مختص او نیست. مشکل از منه که نمی خوام ازدواج کنم، اون هیچ ایرادی نداره»
خانم نجفی در حالی که ناراحت شده بود از جا بلند شد و گفت: «مینا همۀ دلایل تو غیرمنطقی است. ازدواج یک سنته و یک زن نمی تونه تنها زندگی کنه. یک زن تنها در کنار یک مرد آرامش پیدا می کنه و کامل می شه. تو می خوای دلت رو به سینا خوش کنی، همین آقا سینای تو چند سال دیگه ازدواج می کنه و از پیش تو می ره و خیلی که همت کنه و کار و زندگی بهش مجال بده هفته ای یکی دو بار بهت سر می زنه.
مینا تو خودت خوب می دونی که سینا مانع ازدواج مجدد تو نیست. کاوه تو را با سینا قبول کرده، تو فقط داری با خودت لجبازی می کنی، مینا تو رو به خدا منطقی باش، به فکر خودت هم باش. تو هنوز جوانی. بیا روی اینمسئله بیشتر فکر کن و همۀ جنبه ها را در نظر بگیر. تو مثل خواهر منی و نمی خوام در زندگی این قدر سختی بکشی در حالی که می شه راحت زندگی کرد»
مینا صورتش را در دست گرفت و شروع به گریه کردن کرد، گریه ای از سر درماندگی. خانم نجفی مدتی او را در سکوت نگاه کرد و بعد به طرف او رفت و شانه های او را در آغوش گرفت و گفت: «به خدا نمی خواستم این طور چشمات رو گریون ببینم، معذرت می خوام. از دست من دلگیر شدی؟»
مینا سرش را بلند کرد و گفت: «نه، اصلاً، ولی خواهش می کنم منو به حال خودم بذارید، به پدرم هم اینو بگید خواهش می کنم» سپس عذرخواهی کرد و گفت: «باید یک آبی به صورتم بزنم» و از جا بلند شد و در اتاق را باز کرد. ولی قبل از خارج شدن نگاهی به خانم نجفی کرد و در کمال تعجب چشمان او را هم گریان دید و بعد از اتاق خارج شد.
وقتی وارد هال شد در کمال تعجب کاوه را دید که با مستخدم وارد شدند. کاوه با دیدن او در حالی که تعجب کرده بود با عجله به طرفش آمد و مدتی به چشمان سرخ شدۀ او نگاه کرد و با تعجب گفت: «مینا تو گریه کردی؟» پس پریوش همه چیزو می دونه؟»
مینا مبهوت او را نگاه کرد و سردرگم ماند که چه بگوید. در این هنگام خانم نجفی نیز به دنبال مینا از اتاق خارج شد و وقتی کاوه را در کنار مینا دید متعجب او را نگاه کرد.
کاوه با دیدن او با عجله رو به او کرد و با دقت به صورتش نگاه کرد وب ا صدایی که سعی می کرد آرام باشد گفت: «حدس می زدم شما همه چیز را فهمیدید. پریوش لازم نیست این قدر خودتو ناراحت کنی فقط یک شکستگی ساده است که به زودی التیام پیدا می کنه، هیچ جای نگرانی نیست»
خانم نجفی متعجب او را نگاه کرد و با لحن پرسشگرانه ای گفت: «التیام پیدا می کنه؟ شکستگی؟» و بعد نگاهی به مینا کرد و چون مینا را هم سردرگم دید گفت: «شما از چی صحبت می کنید؟»
کاوه نگاهی به چهرۀ هراسان آن دو انداخت و گفت: «باور کنید اتفاقی نیفتاده که قابل جبران نباشه، حالا زودتر آماده بشید تا بریم»
خانم نجفی گفت: «کجا؟»
«شما نمی دونید کجا؟ خب ... خب معذرت می خوام من چند دقیقه باید با خانم رئوف صحبت کنم» و سپس رو به مینا کرد و گفت: «لطفاً با من بیایید»
مینا نگاهی به خانم نجفی کرد و چون کاوه چند قدم جلو رفته بود و منتظر او بود و او را نگاه می کرد به ناچار به دنبال او رفت. کاوه وقتی آن قدر دور شد که خانم نجفی صدای او را نشنود، ایستاد و با عجله رو به مینا کرد و گفت: «قضیه چیه مینا؟ مگه تو به پریوش نگفتی که پیمان تصادف کرده؟»
مینا با بهت و ترس گفت: «چی دارید می گید، پیمان تصادف کرده؟ خدای من حالش چطوره؟»
کاوه در حالی که ناراحت بود گفت: «لعنت به من با این خبر دادنم. پس اون چشمهای گریان برای چی بود؟ من فکر می کردم کسی قضیه را براتون گفته» و بعد سرش را به دیوار تکیه داد و بعداز مکثی رو به مینا کرد و گفت: «مینا باید بهم کمک کنی. باید پریوش را ببرم بیمارستان. می دونی با وضعیتی که اون داره من نمی دونم باید چه کار کنم. پیمان مدام سراغ اونو می گیره. خواهش می کنم یک طوری این خبر را به پریوش بده. مینا این از خوش شانسی منه که تو اینجایی. یک کاری بکن»
مینا در حالی که خنده اش گرفته بود جلو خندۀ خود را گرفت و گفت: «شما خودتون نصف خبر را بهش دادید، جای نگرانی نیست. اگر چند لحظه صبر کنید من و پریوش حاضر می شیم»
کاوه مینا را مشاهده کرد که با قدمهای راسخ از او دور می شد. در حالی که بلوز دامن بنفش خوشرنگی به تن داشت و روسری بنفش ملایم تری به سرش. سپس همان طور که نگاهش می کرد سوزش عمیقی را در سینۀ خود احساس کرد و با عجله منزل پیمان را ترک کرد و به مستخدم گفت: «به خانمها بگو در ماشین بیرون از منزل منتظرشان هستم»
بعد از چند دقیقه با دیدن آن دو که سراسیمه نزدیک می شدند از ماشین پیاده شد و در پشت را باز کرد و نگاهی به چهرۀ ناراحت خانم نجفی کرد و گفت: «بهتون اطمینان می دم جای نگرانی نیست، فقط یک تصادف کوچک!»
خانم نجفی تا دهان باز کرد که حرفی بزند مینا پیش دستی کرد و گفت: «پریوش عجله کن، توی ماشین هم می تونید صحبت کنید» و سریع سوار شدند.
کاوه هم سوار شد و ماشین را به راه انداخت. خانم نجفی که صبرش تمام شده بود گفت: «آقای کاوه تو را به خدا شما بهم بگید کی تصادف کرده و پاش شکسته. من که دارم دیوانه می شم»
ولی قبل از اینکه کاوه حرفی بزند مینا گفت: «پریوش تو چقدر عجولی. اگر کمی صبر کنی الان به بیمارستان می رسیم و خودت همه چیز رو می فهمی»
خانم نجفی فریاد زد و گفت: «خدای من، تا رسیدن به بیمارستان که من از نگرانی می میرم. تو رو به خدا بگید چی شده»
مینا با لحن جدی گفت: «بهت می گم، ولی به یک شرط! به شرط اینکه داد و فریاد راه نیندازی و سعی کنی آروم باشی، قول می دی؟»
خانم نجفی گفت: «آره، فقط بگو»
مینا با صدایی آرام و پر از اطمینان گفت: «پیمان در برگشت از آلمان توی راه تصادف کرده و فقط پای راستش، می فهمی فقط پای راستش شکسته. دیگه هیچ جراحتی نداره و صحیح و سالمه و الان می ریم و خودت همه چیز را می بینی»
خانم نجفی بهت زده گفت: «پیمان؟! ولی اون که قرار نبود امروز برگرده»
کاوه گفت: «بله، ولی ظاهراً کارشون زودتر انجام گرفته و توی راه این حادثه اتفاق افتاده» و بعد نگاهی به چهرۀ گریان پریوش کرد و گفت: «من خودم پیش اون بودم. باور کنید حالش خوبه و اتفاقی نیفتاده که قابل جبران نباشه»
خانم نجفی صورت گریانش را در دستهایش گرفت و آرام گریه کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 11:58 AM توسط حنــ ـا
|
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین