فصل 13
قسمت 6
 
مینا دستش را روی شانۀ او گذاشت و گفت: «تو قول دادی عزیزم!» و بعد با صدای آهسته تری گفت: «به فکر خودت نیستی به فکر بچه باش. بیخود اذیتش نکن برای هیچ و پوچ»
سپس در کیف خود جستجو کرد و دستمالی درآورد و گفت: «حالا مثل یک خانم خوب و صبور اشکات رو پاک کن و آروم باش و توکلت به خدا باشه. گریه که دردی را دوا نمی کنه»
کاوه از آینه نگاهی به چهرۀ آن دو کرد: چهرۀ یکی غمگین و ناراحت و چهرۀ دیگری چون همیشه صبور و بردبار و یکی تکیه بر شانه های استوار دیگری که آرزو می کرد روزی خودش بر استواری آنان تکیه زند، ولی از نظر او این فکر زهی خیال باطل بود. سپس آه سردی کشید و پا روی پدال گاز فشرد و با سرعت پیش رفت.
وقتی وارد اتاق پیمان شدند او را غرق در باند و گچ یافتند. خانم نجفی گریه کرد و گفت: «خدای من، از پیمان که دیگه چیزی نمانده»
پیمان خندۀ غمگینی رو به همسرش کرد و در حالی که دست چپ و پای چپ خود را بلند می کرد گفت: «غصه نخور عزیزم، هنوز نصف بدنم سالمه!»
خانم نجفی خود را به لبۀ تخت رساند و گفت: «خدای من با خودت چه کار کردی؟»
کاوه و مینا آنها را تنها گذاشتند و به سالن رفتند. کاوه روی نیمکت نشست و برای لحظاتی چشمانش را بست و وقتی چشمانش را باز کرد و مینا را سرپا دید گفت: «معذرت می خوام مینا، لطفاً بنشین» و وقتی مینا با فاصله روی نیمکت نشست کاوه گفت: نمی دونم با چه زبانی ازت تشکر کنم، کارم را خیلی راحت کردی. راستش بخوای نمی دونستم چه کار کنم. خونه بودم که رئیس شرکت پیمان با من تماس گرفت و قضیه تصادف را توضیح داد و گفت که منزل پدر پیمان کسی به تلفن جواب نمی ده و از من خواست به پریوش خبر بدم، کاری که هرگز نکرده بودم.
اول سری به پیمان در بیمارستان زدم و بعد آمدم که شما را با آن چشمهای گریان دیدم و فکر کردم قضیه را می دونید. برای همین اون حرفهای بی سر و ته را به پریوش گفتم. مینا اتفاقی افتاده بود که شما گریه کرده بودید؟»
مینا لبخندی زد و گفت: «نه، هیچ اتفاقی، فقط سر قضیه ای یک مقداری بگو مگو کردیم که بالاخره اشک هردومون درآمد»
کاوه با تعجب گفت: «بگومگو بین تو و پریوش؟ قابل باور نیست»
بعد از دقایقی که بین آنان به سکوت گذشت، خانم نجفی از دور پیدا شد. آنان از جا بلند شدند و مینا خودش را به او رساند و گفت: «حال پیمان چطوره؟»
خانم نجفی لبخندی زدو گفت: «خیلی بدتر از آنچه تو گفتی»
مینا هم لبخندی زد و گفت: «ولی خوب می شه»
خانم نجفی هم سر تکان داد و گفت: «بله، الان هم دکتر بالای سرش است. مینا ازت ممنونم. معذرت می خوام که روزت را این طور خراب کردم»
مینا اخمی کرد و گفت: «این حرفها چیه، دوست به درد همین روزها می خوره. خب اجازه می دی من برم؟ کمی نگران سینا هستم»
آقای کاوه که صحبت های آنان را می شنید رو به خانم نجفی کرد و گفت: «خوب حالا که پیمان را دیدی، بهتره شما هم همراه خانم رئوف به منزل برید. من هم اینجا می مونم ببینم اگر دارویی خواستند تهیه کنم» و بعد سوئیچ ماشین را به طرف آنان گرفت و گفت: «می تونید با ماشین من برید»
خانم نجفی گفت: «نه، من ترجیح می دم تا شب همین جا پیش پیمان بمونم. شما خانم رئوف را که امروز مهمان من بودند به منزل برسانید. من زنگ می زنم پدرم بیاد»
کاوه گفت: «ولی من نمی تونم شما را تنها بذارم، تا آمدن پدرتون منتظر می مانم. برای خانم رئوف هم آژانس می گیریم»
«نه، لازم نیست. من با تاکسی می رم» و بعد رو به خانم نجفی کرد و گفت: «یک روز دیگه به ملاقات آقاپیمان می یام. الان نگران تر از آنم که صبر کنم. خداحافظ» و برای هر دوی آنان سر تکان داد و با عجله رفت و هر دو رفتن او رانظاره کردند.
خانم نجفی روی نیمکت نشست و گفت: «آقای کاوه لطفاً بنشینید. امروز روز خسته کننده ای داشتید»
کاوه به خود آمد و به سمت نیمکت رفت و بعد از نشستن رو به خانم نجفی کرد و گفت: «پریوش وقتی اومدم منزلتان شما و خانم رئوف گریه کرده بودید، اتفاقی افتاده بود؟»
خانم نجفی لبخندی زد و گفت: «خوب با هم اختلاف عقیده پیدا کردیم»
کاوه گفت: «واقعاً ؟ سر چی؟»
«خب به خاطر شما آقای کاوه»
کاوه با تعجب گفت: «منظورتون رو نمی فهمم»
«خوب حقیقتش رو بخوایید آقای کاوه، من با مینا در مورد شما صحبت کردم. البته شما که ما رو لایق ندونستید، ولی پدر مینا از من اینو خواست تا یک طوری از خجالت شما دربیاد» رنگ کاوه مثل گچ سفید شد و برای لحظه ای خودش را کاملاً باخت.
خانم نجفی ادامه داد: «من خودم حدس هایی زده بودم و می دیدم تغییراتی که در شما به وجود آمده بی ارتباط به مینا نیست، این بود که سعی کردم طوری این قضیه را حل کنم»
کاوه با اندوهی آشکار به او خیره شد و گفت: «بی فایده است. قلب مینا مالامال از تنفر به من است. من در گذشته به او بد کردم و هر کاری که امروز برای جبران گذشته ام می کنم در نظر او بدتر می شوم» و بعد از جا بلند شد و سالن را ترک کرد.
خانم نجفی به دنبال او به حیاط بیمارستان رفت و دید که او روی نیمکتی در زیر درختی نشسته و صورتش را در دستش گرفته است. خانم نجفی آهسته گفت: «آقای کاوه»
کاوه سر بلند کرد. اشکی نریخته بود، ولی آنقدر اندوهگین بود که از گریستن بدتر بود. خانم نجفی گفت: «آقای کاوه شما اشتباه می کنید، مینا از شما متنفر نیست فقط نمی خواد ازدواج کنه»
کاوه سر تکان داد و گفت: «این عذر بدتر از گناهه. پریوش نمی خوام این موضوع را کسی بدونه، فکر نکن به خاطر خودم می گم نه به خاطر مینا، نمی خوام با آبروی او بازی کنم»
«مطمئن باشید»
آقای کاوه لبخندی زد و گفت: «می تونم بفهمم با اون حرفهای بی سر و ته چه مسخره بازی را به نمایش گذاشتم» و بعد بلند خندید ...
 
* * * پایان فصل 13 * * *
 
 
فصل 14
قسمت 1
 
خانم خالقی گوشی را نگهداشت و رو به کاوه کرد و گفت: «آقای کاوه تلفن از راه دوره» کاوه در حالی که متعجب بود با عجله به سمت میز آمد و گوشی را گرفت. مدتی مشغول صحبت شد و بعد از گذاشتن گوشی چهره ای متفکر و نگران داشت. خانم خالقی با دیدن چهرۀ ناراحت او گفت: «آقای کاوه اتفاقی افتاده؟»
کاوه نگاهی به او کرد و گفت: «نه، راستش نگاهی به او کرد و گفت: «نه، راستش پدرم حالش خوب نیست، قراره چند روز دیگه عملش کنند. گفته قبل از عمل حتماً می خواد منو ببینه، تلفن منزل از دیروز قطعه، اینجا زنگ زده»
خانم خالقی گفت: «یعنی باید برید آمریکا؟!»
کاوه سر تکان داد و گفت: «بله، هر چی به مادرم توضیح دادم که درگیر دبیرستان هستم قبول نکرد و گفت که حتماً باید برم. راستش خانم خالقی نمی دونم چکار کنم»
خانم خالقی کمی فکر کرد و بعد گفت: «خب آقای کاوه، کلاسها که تمام شده و از فردا امتحانات شروع می شه، از نظر تدریس که مشکلی ندارید، امتحانات را هم که خودم می تونم برگزار کنم و مسائل مالی را هم می تونیم در این چند روز حل و فصل کنیم، فقط طرح سوال می مونه که قرار بر این شد برای سال اولیها خودتان سوال طرح کنید و سال دوم را با خانم رئوف سوال مشترک بدید. شما برگه سوالات را تحویل بدید و با خیال راحت برید. سفر. انشاءا... که با خبرهای خوش هم برمی گردید»
آقای کاوه سر تکان داد و گفت: «بله، متشکرم» و بعد به طرف میز خودش رفت.
خانم نجفی که در کنار مینا نشسته بود و ناظر و شاهد این گفتگوی دوطرفه بود کاوه را دید که به طرف میزش می رفت در حالی که هنوز حالت گنگ و بلاتکلیفی در صورتش هویدا بود و در ساعات بعد هم که پشت میزش نشسته بود به تفکری عمیق فرو رفته بود ...
 
مینا وقتی همراه سینا در منزل را بست با کمال تعجب ماشین کاوه را دید که کمی دورتر پارک کرده است. کاوه با دیدن آنان از ماشین پیاده شد و به طرفشان آمد و بعد از سلام و احوالپرسی رو به مینا کرد و گفت: «امروز از این مسیر می گذشتم گفتم بهتره شما رو هم برسونم»
سپس نگاه معناداری به مینا کرد. بعد رو به سینا نمود و سوئیچ را به او داد و گفت: «سینا جان تا تو در ماشین رو باز کنی و بشینی ما هم می آییم»
بعد از رفتن سینا، مینا رو به کاوه کرد و گفت: «چی شده؟ این کارها چه معنی داره؟»
«مینا اجازه بده سینا را به مدرسه برسونم بعد همه چیز رو برات می گم. خواهش می کنم»
مینا دیگر سخنی نگفت و سوار ماشین شد. در طول راه مدرسه، سینا و کاوه با هم در مورد زیبایی های ویلای کاوه حرف زدند و سر به سر هم گذاشتند، ولی در این بین کاوه گهگاهی نگاه کوتاهی به چهرۀ عبوس مینا می انداخت.
سینا که از ماشین پیاده شد و رفت مینا گفت: «خوب آقای کاوه اتفاقی افتاده؟»
«بله اتفاقی افتاده که لازم دیدم در موردش باهات حرف بزنم، ولی نه توی ماشین. پارکی این طرفها است، قول می دم زیاد وقتت رو نگیرم»
مینا متعجب گفت: «آقای کاوه من باید برم مدرسه»
کاوه با خونسردی گفت: «مینا کلاس که نداری برای امتحان هم، خب همکاران دیگه هستند. قول می دم نیم ساعت بیشتر وقتت رو نگیرم» و بی اعتنا به اعتراض او وارد پارکی شد که تا حدودی خلوت بود. وقتی پیاده شد از مینا خواست که پیاده شود و سپس او را به سمت نیمکتی که در جای خلوتی از پارک قرار داشت هدایت کرد.
مینا گرچه ناراحت بود، ولی خودش را کنترل کرد و آرام بر روی نیمکت نشست و منتظر ماند کاوه سخنانش را شروع کند.
کاوه مدتی همان طور سرپا ایستاد و بعد در کنار مینا نشست و گفت: «حقیقت اینه که پدرم مریضه و مجبورم برم آمریکا. دو روز دیگه، یعنی قبل از عمل پدرم باید آنجا باشم و این رفتن من ممکنه یکی دو ماهی طول بکشه، به عبارتی وقتی برمی گردم که تو ممکنه به شهرت برگشته باشی. مینا می خوام قبل از رفتنم حرفهام رو بشنوی، یعنی قبل از گفتن این حرفها نمی تونم ایران را ترک کنم»
بعد با صدای لزانی گفت: «مینا هنوز با همان شدت که قبلاً می خواستمت، شاید هم بیشتر، می خوامت و نمی خوام از دستت بدم. تو تنها روزنۀ نجات منی، اگر کمکم کنی کامل می شم و اگر رهام کنی می شکنم. مینا زندگی من در دستهای توست، خواهش می کنم مینا، خواهش می کنم راحت منو نشکن. قول می دم تمام گذشته ام را جبران کنم و کسی بشم که تو می خوای»
مینا از جا بلند شد و گفت: «آقای کاوه، منو از کارم انداختی که باز این حرفهای تکراری را بهم بگی. فکر می کنم دفعۀ قبل خیلی واضح و روشن گفتم که من قصد ازدواج ندارم»
کاوه با ناراحتی از جا بلند شد و گفت: «آره، گفتی، ولی دلیلش رو برام نگفتی. فقط با نه گفتنت و رفتارهات قلب منو شکستی، بدون اینکه بخوای بگی چرا، چرا نمی خوای با من ازدواج کنی، در حالی که من همه چیز برای خوشبخت کردن تو دارم: یک دل پر از عشق، یک سینه پر از شوق و یک خانه پر از صفا. مینا لااقل دلیل شکستنم رو بگو، خواهش می کنم هر چی هست بگو»
و بعد دوباره بر روی صندلی نشست و سرش را بر پشتی صندلی تکیه داد و آهی جانسوز کشید.
مینا که در تیررس رگبار حرفهای کاوه قرار گرفته بود مدتی همانطور بی حرکت ماند و بعد نگاهی به کاوه کرد، به طرف نیمکت رفت و نشست و با صدای آرامی گفت: «آقای کاوه من به خاطر تمام این چیزها خیلی متأسفم. من نمی خوام، به قول خودتان،در شکستن شما سهمی داشته باشم. من هم دلایل مخصوص به خودم رو دارم. من تنها نیستم که بتونم راحت تصمیم بگیرم.
وجود من متعلق به خودم نیست که بتونم اون رو به کسی هدیه کنم. من وقف پسرم هستم و وجود من متعلق به اونه و می خوام تمام سعی ام را برای خوشبختی او بکنم و از شما خواهش می کنم این عشق و علاقه تان را معطوف به دیگری کنید»
کاوه که از شدت خشم چشمانش قرمز شده بود، به طرز عجیبی به مینا خیره شد و با غیض گفت: «مزخرف می گی مینا، خودت هم خوب می دونی که بهانه تراشی می کنی.
یعنی می خوای بگی سینا فقط در کنار تو خوشبخت می شه؟ چند درصد از کودکان تک والدی را دیدی که خوشبخت شده باشند؟ تو فکر می کنی من نمی تونم برای سینا پدر خوبی باشم حتی به اندازۀ سپهر؟
نه مینا تو خودت خوب می دونی من و سینا خیلی خوبمی تونیم با هم کنار بیایم. تو حاضر بودی سپهر را که نه تنها در خوشبخت کردن هر دوی شما قدمی برنمی داشت، بلکه داشت شما را به فلاکت می رسوند رو تحمل کنی چون روزگاری او را دوست داشتی، ولی من را که حاضرم همه چی به سینا بدم پس می زنی چون عشقی نسبت به من احساس نمی کنی. من چقدر بی اقبالم که حتی اندازۀ سپهر، اون مرد لاابالی، عوضی و نامرد در نزد تو ارزش ندارم»
و بعد لبش را به دندان گزید و در نهایت اندوه ساکت شد. سکوتی دردناک و اندوهبار.
مینا نگاهی به حال زار او کرد، ولی کلامی برای گفتن نیافت.
کاوه مدتی سکوت کرد و بعد به مینا نگاه کرد، او چه حالی می توانست داشته باشد. مدتی طولانی نگاه پرانتظار خود را به او دوخت در حالی که مینا حالتی سردرگم و تا حدی غمگین داشت. مینا که سنگینی نگاه او را احساس کرد ناتوان و بلاتکلیف به او نگاه کرد.
با تلاقی نگاه ها آنان با هم، کاوه جرأتی پیدا کرد، در پای نیمکت به زمین نشست و گفت: «مینا تو رو به خدا عاقلانه فکر کن، می دونی که سفرم طولانی است و مجبورم برم. خواهش می کنم یک حرف، فقط یک حرف امیدوارکننده بگو، فقط یک قول کوچک بده. بگو که منتظرم می مونی. همین برام کافیه، بگو که وقتی برگشتم با جای خالی تو رو به رو نمی شم. خواهش می کنم. حاضرم همه چیز را تحمل کنم فقط به امید نظری بهتر از این ...»
کلام آخر را همراه با بغضی که شکسته شده بود و اشکی که جاری شده بود بیان کرد.
مینا فقط گنگ و مبهوت نگاهش کرد، وجود لرزان و منقلب و چشمان گریانش را و یک باره غمی جانسوز بر وجودش چنگ انداخت. چه می توانست بکند، ولی یکباره کسی بر او نهیب زد که بلند شو و سپس مثل فنر از جا بلند شد و با صدای گرفته ای که سعی می کرد عادی بنماید گفت: «آقای کاوه چرا می خواهید منو در تنگنا قرار دهید؟ چرا می خواهید منو مجبور به کاری کنید که از عهده ام خارج است؟ من خیلی متأسفم نمی تونم کاری براتون بکنم»
کاوه با خشم از جا بلند شد و فریاد زد: «نمی تونی چون نمی خوای؟ چرا نمی گی، چرا واضح و روشن بهم نمی گی از من متنفری، از من بدت می یاد. گرچه تا به حال هم غیر از این هیچی بهم نگفتی. مینا تو کینه توزی، تو خودخواهی، تو سنگدل و بی رحمی»
و با صدای بلندتری فریاد زد: «تو اصلاً قلب داری؟» و بعد صورتش را برگرداند و با گامهای سریع به طرف خروجی پارک حرکت کرد در حالی که نفس نفس می زد و از شدت خشم صورتش سرخ و حرکاتش غیرطبیعی بود. مینا رفتن او را با قامت شکسته دید و ناتوانی خود را با اندوهی عمیق احساس کرد.
بعد صدای باز و بسته شدن محکم در ماشین و دور زدنی سریع و صدادار و دور شدن آن را با سرعت شنید. مینا دقایق طولانی بر روی همان صندلی نشست و به این طوفان ها و انقلاب ها فکر کرد و بعد با روحیه ای کسل از جا بلند شد و به سمت دبیرستان رفت.
خانم خالقی با دیدن او گفت: «خانم رئوف ما ساعت هشت منتظر شما بودیم نه الان»
مینا معذرت خواست و گفت: «مشکلی پیدا کردم که نتونستم زودتر بیام» و بعد از امضاء دفتر به طرف خانم نجفی رفت.
خانم نجفی با دیدن او گفت: «مینا اتفاقی افتاده؟»
مینا سرش را تکان داد و گفت: «نه»
بعد از ساعتی کاوه وارد دفتر شد، فقط سلامی خشک کرد و بدون توجه به کسی بر روی یک صندلی دور از دیگران نشست. همه متعجب او را نگاه کردند که صورتش درهم و موهایش نامرتب و طبق معمول که با همه گرم و صمیمی احوالپرسی می کرد را رعایت نکرده بود. متعجب تر از همه خانم خالقی بود که در بدو ورودش نزد او نرفت تا اوضاع اولین امتحان را بپرسد.
خانم خالقی منتظر ماند تا کاوه چایی را که مستخدم برایش آورده بود بخورد، ولی این انتظار زیاد طول کشید و چای کاوه سرد، ولی خورده نشد. خانم خالقی گفت: «آقای کاوه شما پس فردا عازم هستید؟»
کاوه با بی حوصلگی سرش را بلند کرد و خیلی سرد گفت: «بله»
«آقای کاوه قبل از رفتنتون بهتره این ترازنامۀ سال گذشته دبیرستان را تنظیم کنیم و به حساب و کتابهایمان برسیم»
کاوه بی حوصله گفت: «باشه برای بعد، فعلاً می خوام برم سر جلسه ببینم اوضاع امتحان چطوره» و سپس از دفتر خارج شد و به طرف سالن امتحانات رفت. هنوز یک ربع از رفتن او نمی گذشت که یکی از بچه های سال دوم به نام مریم با چشمان گریان به دفتر آمد و نزد خانم خالقی رفت و با التماس گفت: «خانم خالقی تو رو خدا شما یک کاری کنید. آقای کاوه نمی ذاره برم سر جلسه»
خانم خالقی با تعجب پرسید: «چرا؟ هنوز پنج دقیقه هم از شروع امتحان نگذشته»
دانش آموز مذکور گفت: «بله خانم خالقی، ولی آقای کاوه آنقدر عصبانی هستند که توجهی به این حرفها ندارند. هر چی التماس کردم گفت: "امکان نداره. شما باید یاد بگیریم که وقت شناس باشید" خانم به خدا توی ترافیک ماندم. آقای کاوه جلوی همۀ بچه ها سرم داد کشید و منو نامنظم نامید. تو رو به خدا یک کاری کنید، اگر امتحان ندم می افتم»
خانم خالقی با تعجب به خانم نجفی خیره شد و گفت: «یعنی چه؟ آقای کاوه امروز چش شده؟» بعد رو به مریم کردو گفت: «بسه دیگه گریه نکن» و به خانم نجفی گفت که او را سر جلسه ببرد.
خانم نجفی از جا بلند شد و همراه مریم به داخل سالن رفت. کاوه در جایگاه مخصوص رئیس جلسه ایستاده بود، البته فقط جسمش، ولی به محض اینکه چشمش به مریم در کنارخانم نجفی افتاد با عصبانیت گفت: «خانم نجفی شما که نیامدید ضمانت این دختر نامنظم را بکنید»
خانم نجفی با تأنی گفت: «اتفاقاً چرا. خانم خالقی گفتند اجازه بدید مریم امتحانش را بده»
کاوه با تمسخر گفت: «واقعاً؟ من اینجا فقط باید منتظرم اوامر خانم خالقی باشم؟ این دانش آ»وز تا آخر عمرش باید همینطور نامرتب باشد؟»
خانم نجفی جلوتر رفت و گفت: «آقای کاوه شما چتون شده؟ مریم اگر امتحان نده می افته، می خوایید بلوا به پا کنید. خواهش می کنم، به خاطر من»
کاوه با تمسخر تکرار کرد: «بلوا؟ منظورتان چیه؟ واقعاً مسخره است، وقتی امتحان سر ساعت ده شروع می شه چه معنی داره دانش آموزی ده و پنج دقیقه بیاد سر جلسه»
خانم نجفی گفت: «بله حق با شماست و مریم اشتباه کرده، ولی تقصیر خودش نبوده، توی ترافیک مونده، خواهش می کنم»
کاوه بی حوصله رو به مریم کرد و فریاد زد: «دفعۀ آخرت باشه، حالا برو بشین»
 
خانم نجفی با عجله مریم را سر جلسه برد و ورقۀ او را داد. بعد نزد کاوه برگشت و گفت: «آقای کاوه، شما امروز حالتون خوبه؟»
کاوه نگاهی به او کرد و گفت: «چطور مگه؟ به دلیل اینکه با یک بی نظمی مخالفت کردم؟» نگاه کاوه ترسناک و رعب آور بود.
خانم نجفی گفت: «معذرت می خوام» و از کاوه دور شد و وقتی وارد دفتر شد رو به خانم خالقی کرد و گفت: «خدا به دادمان برسه، هیچ وقت اونو اینقدر ناراحت ندیده بودم. حتماً بیماری پدرش خیلی جدیه» در همین حال از زیر چشم مینا را می پایید ...
 
سینا رو به مادرش کرد و گفت: «مامان می تونم بیام تو اتاقت؟»
مینا گفت: «البته، بیا تو»
سینا کنار مادرش که مشغول نوشتن بود نشست و به صورت او نگاه کرد. مینا بعد از کمی نوشتن نگاهش را متوجه پسرش کرد و گفت: «سینا چرا نخوابیدی؟ باید برای امتحان فردا خوب استراحت کنی»
سینا لبخند نمکینی زد و گفت: «همۀ کتابها رو بلدم، ولی نمی دونم چرا خوابم نمی یاد»
مینا با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «چرا؟»
سینا گفت: «همین طوری» و بعد کمی ساکت ماند و گفت: «مامان امروز هم با پدربزرگ صحبت کردی؟»
مینا گفت: «خوب البته. ما هر روز با هم تماس داریم»
سینا گفت: «مامان باز هم با پدربزرگ جرو بحث کردید؟»
«نه عزیزم، چرا این حرفو می زنی؟»
«آخه امروز خیلی نارحتی، فکر کردم بازم با پدربزرگ سر برگشتن به خونۀ اون حرفی پیش اومده»
مینا خندید و گفت: «نه سیناجان من امروز ناراحت نیستم، فقط خسته ام»
«پس چرا استراحت نمی کنید؟»
«چون باید سوال طرح کنم و فردا صبح تحویل بدم. خیلی طول نمی کشه، حالا برو بخواب»
سینا از جا بلند شد، ولی دوباره برگشت و گفت: «مامان بالاخره ما چه کار می کنیم؟ به خانۀ پدربزرگ برمی گردیم؟»
مینا لختی فکر کرد و گفت: «در این مورد بعداً با هم صحبت می کنیم. امشب اصلاً حوصلۀ این حرفها رو ندارم، حالا واقعاً دیگه از وقت خوابت گذشته ...»
 
کاوه وقتی وارد دفتر شد، نگاه متعجب خانم خالقی به او خیره ماند. خانم خالقی در طی سالها حضور در این مدرسه، اولین بار بود که کاوه را با سر و رویی اصلاح نشده و موهایی نامرتب می دید. علاوه بر سر و وضع نامرتب، چشمانش نیز متورم و خواب آلود بود. خطوط صورتش کاملاً در هم رفته و آدامس را در دهان خود با حرکات عصبی می جوید و دائماً از فک چپ به راست می برد.
وقتی وارد دفتر شد مثل روز قبل یک سلام خشک و رسمی کرد و به طرف میز خانم خالقی رفت و بدون تعارف روی صندلی نشست و نگاهش را در دفتر که خلوت بود چرخاند. با دیدن مینا که در حال جمع کردن وسایلش بود،
نگاه سردش را به میز او انداخت و دسته چک خود را درآورد، برگه ای از آن کند، با حرکات نامنظم آن را امضا کرد و به طرف خانم خالقی گرفت و گفت: «من وقتی برای رسیدگی به این کارها ندارم، فعلاً این چک را بگیرید و مبغلی که بتونه نیازهای آخر سالتون رو تأمین کنه بنویسید تا من برگردم. فردا صبح زود پرواز دارم و هنوز خیلی کارها مونده که انجام نشده و باید هر چه زودتر برم. بقیه مسائل را خودتون همراه خانم نجفی حل کنید»
صدایش آنقدر خشک و زنگدار بود که گویا آدم غریبه ای صحبت می کرد.
خانم خالقی با احتیاط گفت: «آقای کاوه احتمالاً اتفاق بدی که نیفتاده؟ منطورم برای پدرتونه؟»
کاوه سر تکان داد و گفت: «فعلا نه، خوب خانم خالقی من دیگه باید برم» و سپس از جا بلند شد.
خانم خالقی هم با عجله از جا بلند شد و گفت: «آقای کاوه، حتماً نمونه سوالاتتون را همراه آوردید؟»
کاوه یکباره بر جا میخکوب شد و گفت: «آه نه، به طور کلی از یاد بردم»
خانم خالقی با ناتوانی گفت: «حالا باید چه کار کرد؟ می تونید تا فردا به من برسونید؟»
کاوه فکری کرد و گفت: «سعی خودم را می کنم»
«در مورد نمونه سوال مشترک سال دوم چه کار کردید؟ اون هم هنوز به دست من نرسیده. شما و خانم رئوف هنوز به توافق نرسیدید؟» و سپس پرسشگرانه رو به مینا کرد.
مینا از اینکه مورد خطاب قرار گرفت کمی جا خورد و بعد گفت: «من سوال طرح کردم، ولی آقای کاوه هنوز در این مورد چیزی نگفتند»
کاوه در حالی که شراره های خشم از چشمانش می بارید به او خیره شد و وقتی خانم خالقی را منتظر جواب دید با صدای خشکی چون اولین روزهای ورود مینا گفت: «لطفاً سوالاتتون رو بدید ببینم، شاید بشه تغییراتی در آن داد»
خانم خالقی با خوشحالی گفت: «خب، مثل اینکه این مشکل داره حل می شه. آقای کاوه لطفاً قبل از رفتنتون ترتیب این کار رو بدید. خانم رئوف ممنون می شم شما هم کمی صبر کنید، فکر نمی کنم به دانشگاه دیر برسید»
مینا که حتی کیف خود را روی دوشش انداخته و کاملاً آمادۀ رفتن بود به ناچار گفت: «چشم» و خانم خالقی برای سرکشی به اوضاع امتحان دفتر را ترک کرد.
کاوه سرپا بود با قدم هایی شتاب زده به سوی مینا آمد و بدون اینکه به او نگاهی بیندازد، با همان لحن خشک گفت «بدید تا ببینم»
مینا غافلگیر شده گفت: «بله» سپس بر روی صندلی نشست، در کیفش را باز کرد و با عجله به دنبال ورقۀ سوال گشت. اصلاً مطمئن نبود که آن را همراه آورده یا نه، برای همین کاملاً شتابزده بود تا سریع آن را پیدا کند. داخل همۀ کتابها را گشت، ولی چیزی نیافت.
کاوه که دستش را پیش برده بود چون مینا را مشغول جستجو دید با خشم به او نگاه کرد و همین موضوع مینا را بیشتر دستپاچه کرد و با حرکاتی سریع به جستجو ادامه داد. وقتی که سرانجام آن را یافت نفس راحتی کشید و با عجله آن را برداشت و به دست کاوه داد.
کاوه ورقه ها را باز کردو مینا هنوز از پیدا شدن ورقه نفس راحتی نکشیده بود که یکباره منقلب و دگرگون شد و صدها بار آرزو کرد که ای کاش ورقه را همراه نیاورده بود.
به یاد شب گذشته و حالی که به او دست داده بود افتاد، ولی پشیمانی دیگه سودی نداشت. مینا لبش را به دندان گرفت، خیلی دیر شده بود و مینا با خود گفت خداوندا کمکم کن، خدایا کاری کن که طرف دیگر ورقه را نخواند و متوجۀ چیزی نشود.
حال عجیبی داشت، کاملاً نگران با ظاهری گر گرفته و تا حدودی عرق کرده. کاوه همان طور که سوال چهار را می خواند، از زیر چشم نگاهی به مینا کرد چون این سوال اصلاً مطابق میل او نبود.
 
می خواست چیزی بگوید، ولی با دیدن حالت ناآرام مینا چیزی نگفت. در ظاهر مشغول مطالعۀ سوالات شد و در مقابل چشمان مضطرب و نگران مینا ورقه را برگرداند و سوالات دیگر را از نظر گذراند.
مینا از این لحظه به بعد اصلاً چیزی نفهمید و نمی دانست چه حالی دارد، نفس کشیدن برایش مشکل شده بود و مطمئن بود که رنگ صورتش سرخ شده و هر دم منتظر بود که کاوه به طرف او برگردد. در مخمصه ای سخت گرفتار بود که هیچ راه نجاتی برای خود نمی یافت. لحظاتی را می گذراند که هر ثانیه آن بسیار کشنده بود.
کاش می توانست با حرکتی سریع از آنجا برود،کاش راه فراری پیدا می کرد، ولی دیگر دیر شده بود چون کاوه ورقۀ سوال را به چشمان خود نزدیک کردوبعد آن را به سمت مینا گرفت و گفت: «این شعر از کیه؟»
مینا نگاه وحشت زده ای به او و به ورقه کرد، گویا می خواست با نگاهش ورقه را از دست کاوه چنگ بزند. او دیگر نه چیزی می دید و نه می شنید، فقط احساس می کرد که نفس نفس می زند.
کاوه متعجب، حال دگرگون او را نگاه کرد، رنگش قرمز بود و به زور نفس می کشید. سرش را نزدیک تر برد تا دقیق تر نگاهش کند و با ناباوری گفت: «تو حالت خوبه؟»
مینا که نزدیک شدن ناگهانی کاوه را دید ناخواسته خودش را عقب کشید، ولی در آن لحظه دستش به شیشه جوهری که روی میز بود خورد و شیشه با صدای بلندی شکست و هر تکۀ آن به سمتی پرتاب شد. وحشت زده به کاوه نگاه کرد و بعد به تکه های شیشۀ و جوهر سیاهی که ریخته بود. هیچ وقت این قدر احساس درماندگی نکرده بود.
با عجله خم شد تا شاید از آن نگاه متعجب در امان بماند و مشغول جمع کردن تکه های شیشه شد، ولی شیشه های بریده توجهی به حال دگرگون مینا نکردند و چندین بار دست او را بریدند بدون اینکه احساس درد کند. مخلوطی از خون قرمز و جوهرهای سیاه دستهای او را رنگین کردند.
کاوه فریاد زد: «بس کن مینا» ولی مینا چیزی نمی شنید گویا جمع کردن آن شیشه ها تنها کاری در عالم است که باید انجام دهد.
کاوه به سمت او رفت و با عجله او را از این کار بازداشت و با لحن سرزنش کننده ای گفت: «چه کار داری می کنی؟ می خوای خودت را به کشتن بدی؟»
گرمای دستهای کاوه دست سرد و یخ زدۀ مینا را مرتعش کرد و این ارتعاش کم کم به همۀ بدن او سرایت کرد. اشکی سوزان توان هر حرکتی را از او گرفت، در حالی که ضربان تند قلبش توان نفس کشیدن را هم از او گرفته بود، ولی یکباره بر خود نهیب زد، لحظه ای چشمانش را بست و بعد با عزمی جزم و با حرکتی سریع دست خود را از دست کاوه جدا کرد و با قدمهایی تند و لرزان به طرف اتاق مشاوره دوید.
کاوه متحیر و سردرگم قدمهای شکسته او را نظاره کرد تا بالاخره در بسته شد، در حالی که صورت گلگون و گریان مینا مدام در جلوی صورتش بود با خودش نامفهوم تکرار کرد: «یعنی چه، چی شد یکدفعه؟» مدتی سرپا ایستاد و اطرافش را نگاه کرد: «جوهرها را، خونهایی که ریخته بود و ورقه ای که در کنار آنها افتاده بود.
کاوه با دیدن ورقه فکری به مغزش خطور کرد. هر چه بود در آن ورقه بود. مینا وقتی ورقه را به من داد حالتی را در او دیدم که انگار پشیمان شده و می خواهد آن را پس بگیرد. با عجله خم شد، ورقه را برداشت و دوباره از اول آن را خواند، تمام سوالات و تمام ریزه کاری هایش را، بعد ورق زد، پشت صفحه سه سوال بیشتر نبود. سوالها همه معمولی بود، ولی خطی کمرنگ در پایین صفحه توجه او را جلب کرد. با عجله آن را به چشمانش نزدیک کرد، خطی ریز بود. آن را خواند:
 
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمتست
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
 
کاوه آن را خواند اما نه یک بار بلکه چندین بار. بعد دستی به ورقه کشید که جای جای آن فرو رفته بود. آن را جلوی نور گرفت، اشتباه نکرده بود. آنها ردپای اشک بودند. یکباره نفسش در سینه حبس و احساس ضعف شدیدی کرد. به ناچار روی صندلی نشست، آب دهانش را به زور فرو برد و لحظه ای چشمانش را بست.
نمی دانست خواب است یا بیدار ولی بلافاصله چشمانش را باز کرد و با ولع زیادتری آن شعر را دوباره خواند. نه، خواب نمی دید، حقیقت بود، حقیقتی زیبا، اشتباه نکرده بود. سپس چنان شوقی بر وجودش چنگ انداخت که میل به گریستن را در او تشدید کرد. ولی الان وقت گریستن نبود، زمان مطمئن شدن و اطمینان حاصل کردن است، پس نباید آن را از دست داد. با عزمی جزم شده از جا بلند شد، ورقه را برداشت و با عجله به طرف اتاق مشاوره رفت.
شتاب زده و بی قرار بود، مطمئن نبود که بتواند حرفش را بزند. بدون اینکه در بزند وارد اتاق شد و مینا را دید که پشت میز خانم نجفی خمیده است و می گرید. در این لحظه تمام عزم خود را شکسته یافت. ناتوان و آسیب دیده به سوی او رفت و رو به روی او نشست.
مینا با وحشت سر بلند کرد و گفت: «شما نباید می آمدید اینجا» چشمان سرخ، نگاه شرمنده و صدایش کلامی بریده و بی قرار بود.
کاوه ورقه را به سوی او گرفت و با صدایی آرام که شراره های عشق و شوق از آن بیرون می جهید گفت: «مینا اینها یعنی چی؟ دیشب در چه حالی اینها را نوشتی؟ این تپیدن ها و لرزیدن ها یعنی چی؟ مینا بهم بگو که خوشبختم. بهم بگو که اشتباه نکردم، بهم بگو که این اشکها برای منه» و بعد عقده ای را که در سینه اش حبس کرده بود گشود و اشکهای سوزان صورتش را پوشاند.
مینا نگاهی به او کرد و درمانده گفت: «تو را به خدا بس کنید» و بعد با هق هقی شدید گریست.
کاوه اشکهایش را پاک کرد، مدتی در سکوت منتظر ماند، ولی چون جوابی نشنید گفت: «بهم می گی یا می خوای از شدت انتظار مرا بکشی. بهم بگو که آن شعر را به خاطر من نوشتی نه کس دیگه ای،تمنا می کنم مینا»
 
مینا فریاد زد: «لعنت به من و قلمم» و بعد از جا بلند شد، اشکهایش را پاک کرد و دوباره ایستاد و گفت: «آقای کاوه هیچی عوض نشده، شما به راه خودتون برید. این ازدواج به صلاح هیچ کداممون نیست، خواهش می کنم همه چیز را فراموش کنید»
کاوه با ناراحتی از جا بلند شد و گفت: «معلومه چه کار می کنی. چی ازم می خوای؟»
مینا بی توجه به حرف او به طرف در رفت و وقتی می خواست دستگیرۀ در را باز کند، کاوه فریاد زد: «صبر کن، من باهات حرف دارم»
مینا به طرف او برگشت و گفت: «خواهش می کنم دنبال من نیایید و با آبروی من بازی نکنید» بعد در را باز کرد و با حرکتی سریع خارج شد و کاوه را بهت زده پشت در گذاشت.
کاوه مدتی در همان حال ماند و بعد لبخندی زد چون حالا اطمینان داشت که در قلب مینا جایی دارد و از وقایع پیش آمده بی نهایت خوشحال بود. چقدر از اشتباه مینا که فکر کرده بود او شعر پایین را خوانده و به دنبال پیدا کردن نام نویسندۀ آن است راضی بود ...
 
کاوه که بی قرار جلوی مدرسه قدم می زد، با دیدن بچه ها که به سمت بیرون حمله ور شده بودند با دقت یکایک آنها را از نظر گذراند تا بالاخره گمشدۀ خود را یافت. با دیدن سینا دستش را بالا برد و با صدای بلندی گفت: «سینا» ولی سینا متوجه او نشد و در عالم خود همچنان جلو می رفت. صورت زیبای پسرک امروز کمی افسرده بود. کاوه منتظر شد تا سینا نزدیک ماشین رسید و آنگاه گفت: «سلام سینا چطوری؟»
سینا با شنیدن صدای آشنای او سر بلند کرد و گفت: «شمایید آقای کاوه، حالتون خوبه؟»
«البته، اومدم تا برسونمت خونه» بعد دست او را در دست گرفت و گفت: «تو چطوری سینا جان؟ خوبی؟»
سینا در حالی که با او همگام شده بود گفت: «نه زیاد، کمی سردرد دارم»
کاوه که به ماشین رسیده بود در را برای او باز کرد و خودش از سمت دیگر سوار شد و بعد از به راه انداختن ماشین گفت: «چرا سردرد داری عزیزم؟ نکنه مریضی؟»
سینا سر تکان داد و گفت: «نه مریض نیستم» و بعد گفت: «آقای کاوه، چی شده امروز دنبال من آمدید؟»
کاوه لبخندی زد وگفت: «امروز مادرت سفارش کرد که برسونمت، آخه می دونی که خودش دانشگاه داشت»
سینا کمی ابروهایش را درهم کشید و با صدایی که کمی خشمگین بود گفت: «آقای کاوه شما دیروز مادرم را ناراحت کردید؟»
کاوه با تعجب گفت: «نه، چطور مگه؟»
«دیروز بعد از برگشتن از مدرسه، مادر حال خوبی نداشت، خیلی ناراحت بود. می دونید آقای کاوه، همۀ سردرد امروز من به خاطر اوست چون دیشب تا صبح بیدار بود، در حالی که به ظاهر مشغول طرح سوال بود، ولی دائماً به یک نقطه خیره شده بود و گریه می کرد. آقای کاوه من خیلی می ترسم نکنه دوباره اتفاقی بیفته»
کاوه در حالی که از شنیدن این حرفها شوکه شده بود لحظه ای نتوانست برای دلداری دادن به سینا چیزی بگوید، ولی بلافاصله حال خود را بازیافت. دستش را دور شانۀ سینا انداخت و با لحن مطمئنی گفت: «سینای دوست داشتنی من، نگرانی تو بی مورده عزیزم. حق با توست، مادرت دیروز کمی ناراحت بود، اونم از وضع درس خواندن بچه هایش، همین!
امروز حال مادرت خیلی خوب بود و جای نگرانی نیست. سینا جان مامانت زن قوی و محکمی است. خب حالا مرد کوچک، برای اینکه این سردرد کوچک تو خوب بشه بیا با هم یک ناهار حسابی بخوریم چون مطمئنم صبحانه هم نخوردی»
سینا با عجله سر تکان داد و گفت: «نه آقای کاوه، مامان ناراحت می شه»
کاوه لبخند زد و گفت: «بسیار خوب، ولی از رستوران غذا می گیریم برو خونه بخور، قبول. بزن بریم» و در حالی که به سمت یک رستوران رانندگی می کرد گفت: «سینا جان خوب شد یادم آمد، مادرت گفت: "امشب اگر دیرتر آمدم نگران نشو"»
سینا با تعجب به آقای کاوه نگاه کرد و گفت: «چرا؟»
کاوه شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «والا بنده بی خبرم» و هر دو با هم خندیدند ...
 
فرشته همکلاس مینا وقتی ساعت دوم به پایان رسید رو به مینا کرد و گفت: «مینا تو حالت خوبه؟»
مینا به او خیره شد و گفت: «نمی دونم، سردرد عجیبی دارم، فکر می کنم بهتره برم خونه. اگر استاد بینایی را ببینم از او اجازه می گیرم»
فرشته گفت: «به نظر من هم بهتره بری خونه، با حالی که داری فکر می کنم هر لحظه ممکنه بیفتی. بلند شو مینا من کمکت می کنم» بعد وسایل او را از روی میز جمع کرد،کیفش را بست و او را به سمت بیرون دانشگاه برد و گفت: «باید منتظر بشیم تا تاکسی بیاد»
مینا لبخند حزن آلودی زد و گفت: «معذرت می خوام، نمی خواستم مزاحمت بشم. تو برو به کلاست برس»
در همین حین کاوه خودش را به آنان رساند و سلام کرد و رو به مینا گفت: «مینا بالاخره آمدی. بیا بریم ماشین اونجا پارک است»
مینا با دیدن او و این لحن خودمانی صحبت کردنش در نزد فرشته خودش را باخت. فرشته دست او را در دست گرفت و گفت: «مینا این آقا کیه؟ آشناست؟»
مینا نگاهی دوباره به کاوه کرد و با دیدن حالت مصمم در او به ناچار برای فرشته سر تکان داد و از او خداحافظی کرد و همراه کاوه به طرف ماشین حرکت کرد.
کاوه پیش دستی کرد و در جلوی ماشین را باز کرد و با لحن آرامی گفت: «لطفاً جلو بشین. حرفهای زیادی باهات دارم»
مینا کمی مردد ایستاد، نگاهی دوباره به فرشته کرد که هنوز با تعجب به او، کاوه و ماشین کاوه نگاه می کرد. به ناچار دستی برای او تکان داد و لبخندی زد و سوار ماشین شد.
کاوه وقتی پشت رل قرار گرفت نگاهی به صورت رنگ باختۀ او کرد و گفت: «مینا حالت خوبه؟ کلاست رو زودتر تعطیل کردی؟» مینا فقط سری به علامت بله تکان داد و دیگر چیزی نگفت. کاوه ماشین را به حرکت درآورد و بعد لبخندی زد و گفت: «از خوش شانسی من بود که دوستت همراهت بود وگرنه باز هم باید گردنم را به درد می آوردم تا بتونم باهات صحبت کنم، مگه نه مینا»
مینا فقط افسرده و دلخور به او نگاه کرد.
کاوه بلند خندید. او در حال حاضر واقعاً سرحال و سرزنده بود و دیگر از اون اخمها و اندوه های چهره اش خبری نبود. کاوه نگاه عاشقانه ای به او کرد و گفت: «مینا می دونی از ظهر تا حالا توی آسمانها سیر می کنم. به واقع احساس خوشبختی زیادی کردم که شاید حقم نبوده»
مینا با صدای اندوهباری گفت: «آقای کاوه امیدوار بودم ملاقات قبل از ظهر ما آخرین دیدارمان باشد»
کاوه باز هم خندید و گفت: «مینا شوخی می کنی، فکر می کنی من تو رو این قدر راحت از دست می دم؟ اونم حالا. نه عزیز دلم، من تو رو تازه پیدا کردم و قسم می خورم که دیگه نگذارم از دستم بری. من اگر قبلاً زور و اجباری به کار نبردم به دلیل این بود که فکر می کردم همان قدر که وجود من مالامال از عشق و علاقه به توست وجود تو مالامال از تنفر به من است.
 
حالا که فهمیدم اشتباه کردم و از حال تو ناآگاه بودم هرگز رهات نمی کنم حتی اگر لازم باشه به زور بله را ازت بگیرم»
بعد قدری سکوت کرد نگاهی به مینا کرد و گفت: «خب میناجان من آماده ام حرفهات رو بشنوم. هر چیزی که در قلب داری، همۀ آن چیزهایی که چشمای زیبات را دیشب به اشک نشانده»
بعد ماشین را پارک کرد و به طرف او برگشت و منتظر شروع صحبت های او شد.
مینا با دیدن نگاه منتظر و مشتاق او نگاهی اندوهبار به بیرون کرد و با صدای ناراحتی گفت: «شما اشتباه می کنید، من دیشب اشکی نریختم و اون شعر را هم همین طوری نوشتم. خواهش می کنم این بحث و گفتگوها را تمامش کنید و بذارید با خاطره ای خوش از هم جدا شویم»
کاوه بلند خندید و گفت: «هر چی دلت می خواد می تونی برای من دلیل و برهان بیاری عزیزم، ولی من به اون چیزی که می خوام رسیدم. مینا من حرفهایی را که زدم بی دلیل نگفتم. می دونی ما آدم بزرگها روراست نیستیم، ولی بچه ها صاف مثل آینه اند. امروز ظهر چون تو نبودی رفتم مدرسۀ سینا تا او را به منزل برسانم، به محض اینکه فرصت مناسبی گیر آورد بهم گفت: "مگر شما دیروز به مادرم چی گفتید که آنقدر ناراحت بود" و بهم گفت که تو وقتی از مدرسه برگشتی ناراحت و عصبی بودی و متفکر. سینا آنقدر نگران حال تو بوده که تا صبح نتوانسته بخوابه چون در نیمه های شب تو را دیده که به نقطه ای خیره شدی و اشک می ریزی. اینکه دیگه حقیقته مینا»
مینا سرش را در دستهاش گرفت و گفت: «خدای من»
کاوه نگاه اندوهباری به او کرد و گفت: «مینا دیگه نفی کردن رو بس کن. فقط بهم بگو چرا احساست رو از من پنهون می کنی؟ آیا هنوز به من اطمینان نداری؟ هنوز فکر می کنی من لایق تو نیستم؟»
مینا که دیگه نمی توانست تحمل کنه با صدای بلند گریست. گریه ای از ته دل و دردناک.
کاوه مدتی در سکوت و اندوه گریۀ او را تحمل کرد، ولی دیگر طاقتش تمام شد و گفت: «مینا تو از دست من ناراحتی؟»
مینا سر بلند کرد، به او خیره شد و گفت: «نه، به خدا نه. من از دست خودم ناراحتم، از دست قلبم و احساسم. چرا که نتوانستم آنطور احساسم را کنترل کنم تا شما چیزی نفهمید و با رفتنتان همه چیز تمام شود»
کاوه سر تکان داد و گفت: «خدای من، در این صورت هرگز نمی بخشیدمت. چرا می خواستی چنین ظلمی را به من و خودت بکنی؟ بر اساس کدام مصلحت مینا؟ برام بگو، ولی خواهش می کنم بازم سینا را بهانه نکن که خودت خوب می دانی کاملاً مردوده. خوب مینا چرا گفتی این ازدواج به صلاح هیچ کداممان نیست در حالی که می دانی یک ساله که روز و شبم یکی شده و خواب و خوراک ندارم»
مینا سر بلند کرد و با صدای بریده ای گفت: «به خاطر همین آقای کاوه، به خاطر عشق که طوفانی زودگذر است، شما آنقدر عاشقید که نمی دونید دارید مرتکب چه اشتباهی می شید. من زنی نیستم که شما رو راضی کنه و بتونه خوشبختتان کنه. شما یک مرد مجردید در حالی که من یک بار ازدواج کردم و بچه ای سیزده ساله دارم. شما باید با دختری مجرد از طبقۀ خودتون ازدواج کنید نه با من. این ازدواج از همان اول محکوم به شکست است پس برای سر گرفتن این ازدواج اصرار نکنید»
کاوه صبورانه گوش داد وگفت: «خب، این ضرریه که من از این ازدواج می بینم، تو چه ضرری می کنی؟ باور کن اگه بدونم تو از این ازدواج دچار آسیب می شی هیچ اصرار نمی کنم»
مینا آب دهانش را فرو برد و شرمنده سر به زیر انداخت و گفت: «خب در صورت ازدواج با شما، من تن به کاری می دم که نیازی برای انجام آن در خودم نمی بینم. بدون ازدواج هم می تونم زندگی خودم را ادامه بدم، ولی شما آقای کاوه، شما تنها فرزند یک خانوادۀ نامدار هستید که پدر و مادرتون آرزوی بزرگی برای ازدواج شما دارند و این آرزوها با ازدواج با یک زن بیوه نمی تونه تحقق پیدا کنه. من هرگز اجازه نمی دم این ازدواج صورت بگیره ...»
کاوه فقط می خندید و مینا با تعجب به او خیره شده بود. کاوه همان طور که می خندید گفت: «مینا خودت هم خوب می فهمی که دلایلت غیرمنطقی هستند. از این نظر که می خوای بگی من عاشق و کور، حرفت رو هیچ قبول ندارم، من در زندگی هیچ وقت تا این حد هشیار نبوده ام و عاقلانه تصمیم نگرفته ام، ولی اینکه من مجردم و تو متأهل، مینا من به ظاهر مجردم، ولی مردی مجرد با سی و هفت سال سن با یک طلاق در دوران نامزدی، فقط من بچه ای ندارم که تو داری و این خودش مهم ترین انگیزۀ جذب من به سوی تو بوده، بچه ای زیبا، جذاب، باهوش، با تربیتی مناسب که نشان دهندۀ آن است که مادر این کودک می تواند کودکان دیگری مانند او تربیت کند.
مگه یک مرد انتظارش از همسر آینده اش چه می تونه باشه، به جز همسری خوب و مادری لایق که تو هر دو آزمون را در سخت ترین شرایط به خوبی گذروندی. و اما در مورد عدم نیاز تو به ازدواج، من بهت می گم تو نیاز داری ازدواج کنی، هر زن و مرد مجرد این نیاز را دارند، تو آنقدر که خواسته هاتو در خودت کشتی و سرکوب کردی به این نتیجه رسیده ای که از مردان بی نیازی.
مینا به من اجازه بده یک زندگی خانوادگی خوب برات بسازم، زندگی ای که تمام نیازهات رو برآورده کنه، نیاز به محبت، دوست داشتن، نیازهایی را که در تمام سالهای زندگی از آن محرومت کرده اند. مینا خواهش می کنم دیگه بهم نه نگو، بذار هر دوی ما در کنار هم مزۀ یک زندگی پر از تفاهم و عشق را بچشیم و مرهم عقده هایی شویم که در طول سالهای گذشته دانسته و ندانسته بر دلهامان نهادند. خوب مینا، چه جوابی به من می دی؟»
مینا سکوتی طولانی کرد و بعد گفت: «نمی دونم»
«می تونم بفهمم که تو چرا هنوز تردید داری. تو از عشق می ترسی چون تجربه ای تلخ از آن داری، ولی مینا اون عشق نبود، اون سرابی بود هم برای تو هم برای سپهر»
مینا اندوهبار گفت: «به هر حال من نتونستم سپهر را خوشبخت کنم. سپهر همیشه از من و زندگی ای که من برای او ساخته بودم گریزان بود. چرا اصرار داری به سر تو هم چنین بلایی بیاد؟»
کاوه لبخندی زد و گفت: «مزخرف نگو مینا. اگر سپهر خوشخبت نبود اشکال از تو نبود، مقصر خودش بود. سپهر اصلاً انسان نبود و معیارهای انسانی برای زندگی کردن نداشت. سپهر همه چیز داشت، ولی به دنبال آمالهای خیالی می گشت. سپهر باوفاترین همسر دنیا را داشت با جاذبه هایی که تنها مختص او بود، ولی به دنبال زنانی می رفت که سرتاپایشان به اندازۀ یک تار موی تو ارزش نداشت. عزیزم این توهمات و تفکرات آزاردهنده را از خودت دور کن و از این به بعد به من تکیه کن، بذار کمکت کنم، بذار خوشبختی رو بهت نشون بدم»
سپس ساکت شد و منتظر ماند چون مینا رو در تردید دید به عقب برگشت، بستۀ شیرینی را که روی صندلی عقب بود برداشت و روی زانوهای خود گذاشت و گفت: «این طور که معلومه تو می خوای برای یک بله گفتن منو تا صبح توی ماشین نگه داری»
بعد در جعبه را باز کرد، نگاهی به شیرینی های خامه ای درشت با تزئینات جالب انداخت و دوباره رو به مینا کرد و گفت: «می دونی مینا، من سه روزه که لب به هیچی به جز آب نزدم.
 
یعنی از همان روزی که بهم دستور داده شد باید بروم آمریکا. الان هم از شدت گشنگی و بی حالی رو به ضعفم و خیلی دلم می خواد یکی از این شیرینی های خوشمزه را بخورم، ولی آنقدر منتظر می مانم که تو با بله گفتنت بهم اجازه بدی»
بعد دستش را به طرف یکی از شیرینی ها برد و گفت: «مینا بهم اجازه می دی؟»
مینا نگاهی به کاوه و شیرینی ها کرد. کاوه بی طاقت شده بود. بنابراین شیرینی ای را برداشت و گفت: «می تونم بخورم؟»
مینا اندوهبار به دستان لرزان و شیرینی او نگاه کرد و گفت:
وسط این بی حالی یه هویی حسم گرفت اذیتتون کنم
خخخخخخخخ